تمام ِ ناتمام ِ من... | آنیتا
فصل 1
کلافه بودم. نمی دونستم چه مرگم شده، صدای مامان از توی هال می اومد:
ـ آنا حاضر شدی؟ الان صدای محمود در میادا، خواهرت گناه داره بخدا، اخلاقای گند شوهرشو می شناسی که؟
راست می گفت. اخلاقای گند شوهر آیدا رو می شناختم، همیشه منتظر بود که یه آتویی از ما پیدا کنه و بکوبه توی سرش. ساکمو برداشتم، خودمو توی آیینه نگاه کردم و از در اتاقم اومدم بیرون.
بنفشه با لبای برچیده به در اتاقش تکیه داده بود. می دونستم خیلی بهم وابسته است، اما خوب آیدا ازم خواسته بود باهاش برم بندر، قرار بود محمود بره ماموریت و دو هفته نبود.
رفتم جلوی بنفشه زانو زدم و گفتم:
ـ خواهری ناز نازی، همش دو هفته است بخدا! زود برمی گردم ها.
لبای خوشگلشو برچید و گفت:
ـ نه اونموقع کیارشو بیشتر از من دوست داری، شبا میری واسه اون قصه می خونی.
یهو زدم زیر خنده و بغلش کردم و گفتم:
ـ دیوونه من تورو بیشتر از هرکسی که فکر کنی دوست دارم.
ـ حتی بیشتر از کیارش؟
ـ حتی از کیارش، حالا هم زود صورتتو بشور مگه نمیای فرودگاه؟ بدو بدو!
مامان یه چشم غره بهم رفت که معنیش این بود که چرا راش می ندازی؟ منم شونه امو انداختم بالا، ساکمو برداشتم و رفتم کفشامو پام کنم.
بنفشه زودتر از من جا گرفت و جلو نشست. ساکمو گذاشتم صندوق عقب، اومدم در جلو رو بازکردم دستامو دورش حلقه کردم و گفتم:
ـ خوشگل من برو عقب بشین، می دونی که بچه ها نباید جلو بشینن.
باز لبای خوشگلشو برچید و گفت:
ـ می خوام توی بغل تو بشینم.
خودم به اندازه کافی کلافه بودم، نمی دونستم چه مرگمه؛ اما باز خودمو کنترل کردم، لبامو رو هم فشار دادم و گفتم:
ـ بنفشه! نمیشه، مامان حواسش پرت میشه ها... برو قربونت برم سرجات بشین.
اخماشو تو هم کشید و از بین صندلی ها رفت عقب یه آهی از ته دلم کشیدم. دلم برای این ته تغاری خیلی تنگ می شد، اما خوب آیدا هم گناه داشت، با اون شوهره عوضیش! مامان اومد یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ درم که باز نکردی؟
ـ ای بابا گیر میدی مامانا!
یه چشم غره معروف اومد که یعنی میدونی از این جور حرف زدنا بدم میاد؛ منم طبق معمول به روی خودم نیاوردم.
تا خود فرودگاه داشت نصیحتم می کرد که اینکارو نکنی، اونکارو بکنی، دهن به دهن نشی با محمود و نصیحتای دیگه. نمی دونم مامان که همیشه تا ما یکم صدای ضبطو بلند می کردیم حواسش پرت می شد وقت گیر آورده بود؟ اما خدا رو شکر نزدیکای فرودگاه دست از نصیحتاش برداشت. دم ورودی پارکینگ فرودگاه یهو چشمم افتاد به یه پسره که ساکشو لاقیدانه انداخته بود پشتشو زل زده بود به من. یه اخم جانانه بهش کردم و رومو کردم اونور. مامان قبض پارکینگو گرفت و رفت توی پارکینگ ماشینو پارک کرد و گفت:
ـ من برم ببینم آیدا اینا اومدن؟ درارو قفل کن بیا!
بعد دست بنفشه رو گرفت و رفت. در صندوق عقبو باز کردم تا ساکمو بردارم که یه ماشین اومد خواست پارک کنه، اما جا نمی شد، راننده سرشو کرد بیرون و گفت:
ـ خانوم ماشینتو یکم اونورتر بذار تا منم جا بشم.
یه نگاه انداختم دیدم بله مامان خانوم جای پارک دو تا ماشینو گرفته گفتم:
ـ باشه آقا، الان!
یهو یه صدایی از پشت سرم اومد:
ـ خانوم کوچولو اگه نمی تونی می خوای برات جا به جا کنم ماشینو؟
برگشتم دیدم اون پسره با یه پسره قد بلند مو خرمایی خوش تیپ پشت سرم هستن. اخمامو کردم تو هم و گفتم:
ـ نخیر خودم می تونم.
بعد سوار شدم و ماشینو جا به جا کردم. راننده ازم تشکر کرد و رفت. منم درا رو قفل کردم ساکمو برداشتم و رفتم سمت در ورودی، باز دوباره دیدم یه صدا از پشت سرم میگه:
ـ خانوم کوچولو ساکت سنگینه، کمکت کنم؟
صدا برام آشنا بود همون بچه پرروئه بود. محل ندادم و رفتم توی سالن دنبال مامان می گشتم که یهو دیدم بنفشه از دور داره دست تکون میده.
رفتم و ساکمو انداختم رو زمین و نشستم رو صندلی. رومو کردم سمت مامان گفتم:
ـ پس کو این داماد شاخ شمشادتون؟
ـ هنوز نیومدن، ساعت چند پروازتونه؟
ـ ساعت 7.15 هنوز یه ساعت مونده
ـ پس پاشو برو یه زنگ بزن ببین چرا نیومدن؟
ـ مامان جان حتما تو راهن دیگه!
ـ نخیر پاشو زنگ بزن.
بنفشه هم زودی گفت:
ـ منم میام، منم میام...
دستشو گرفتم و رفتم سمت تلفن عمومی باز دیدم اون دو تا پسر جلوم سبز شدن. یکی از اون اخمای معروفمو مهمونشون کردم و رومو کردم اون طرف و مشغول شماره گیری شدم. خواهر شوهر آیدا گفت:
ـ بچه ها خیلی وقته راه افتادن، الان می رسن دیگه.
تشکر کردم و رفتم سمت مامان، گفتم:
ـ الان میان.
ولو شدم رو صندلی و داشتم با بنفشه حرف می زدم، یهو مامان گفت:
ـ آنا اینا چرا اینجوری تو رو نگاه می کنن؟
ـ کی؟
ـ این پسرا!
سرمو بلند کردم دیدم یه ردیف پسر روبروی ما نشستن. دوتاشون زل زدن به ما بقیه هم مشغول حرف زدن بودن. یه نگاهی به اون دوتا انداختم و یه اخم دیگه کردم یه دفعه دیدم جفتشون زدن زیر خنده. زیر لب گفتم:
ـ رو آب بخندین!
مامانم گفت:
ـ چی؟
گفتم:
ـ من چه می دونم مامان، دیوونه ان دیگه ولشون کن بابا!
در همین اوضاع احوال دیدم آیدا کیارش به بغل با محمود دارن میان، خدا رو شکر اون پسرا هم بلند شدند و رفتند؛ چون اگه بودن محمود باز یه دست آویز جدید داشت. همیشه منتظر این بود که یه حرفی واسه منو آزاده که خوشبختانه ایران نبود در بیاره. روش می شد واسه بنفشه کوچولو هم حرف در می آورد! من اصلا نمی دونم آیدا با چه عقلی از بین اون همه خواستگار، زن این شد؟ اونم یه آدم نظامی که زندگی کردن واقعا باهاش جون سختی می خواد! من که به هیچ وجه نمی تونستم تحملش کنم. خوشحال بودم که این دوهفته نیست وگرنه بدجوری کُلامون تو هم می رفت. از همون اول از همدیگه خوشمون نمی اومد، اما خب حالا مجبورم گاهی تحملش کنم؛ بخاطر آیدا و کیارش.
محمود گفت:
ـ ااااااا شماها کی اومدین؟
منم گفتم:
ـ یه یه ساعتی میشه، جبروت نظامیتون مادر زن گرامیتونو گرفته حسابی، جناب سروان.
مامانم از پشت یه نیشگونم گرفت و یه چشم غره بهم رفت که یعنی ساکت باش!
ـ اااااااا مامان، مگه دروغ میگم؟
که آیدا خودشو انداخت وسط که:
ـ بریم دیر میشه ها...
رفتیم سمت کانتر پرواز که کارتامونو بگیریم دیدم یکی داره هی سرک می کشه تو صف بغلی، باز اون پسره اه چه کنه ایه ها! اما نمی دونم چرا مثل دفعه های قبل که یه پسر بهم زل میزد خیلی بهم نریختم. شونه امو انداختم بالا و تو دلم گفتم: «هیچی بابا یارو پیله است دیگه، الانم میره یه جای دیگه منم راحت میشم! فقط خدا کنه محمود نبینتش که اینقدر تابلوئه. چون اگه چشش بیفته تا مورو از ماست نکشه بیرون ول نمی کنه...»
کارتای پروازو گرفتیم و داشتیم می رفتیم توی اون سالن که سوار هواپیما بشیم. مامانو بوسیدم، دو زانو نشستم و بنفشه رو توی بغلم گرفتم. دستاشو انداخته بود دور گردنم و ول نمی کرد.
ـ قربونت برم برات یه عروسک از اون خوشگلاش میارم! گریه نکن زود میام.
ـ نمی خوام بری...
کلافه گفتم:
ـ عزیز دلم گریه نکن، ببین کیارش داره بهت می خنده.
ـ خب بخنده.
حالا کیارش دو ساله اصلا نمی دونست قضیه چیه! دلم داشت از قفسه اش در میومد. برای خودمم دوری از بنفشه سخت بود اما خب باید خودمو کنترل می کردم.
ـ ببین اگه گریه نکنی و دختر خوبی باشی، می تونی بالش منو برداری!
اشکش بند اومد
ـ راست میگی؟
ـ آره عزیز دلم، این دو هفته رو روی بالش من بخواب که دلت برام تنگ نشه.
بنفشه عاشق بالش من بود. من خودمم علاقه خاصی به بالشم داشتم. پدر بزرگم وقتی 5 سالم بود اونو بهم داده بود. 12 سال بود داشتمش و همیشه هم هر وقت بنفشه می خواست داد منو در بیاره قایمش می کرد. وقتی اینو شنید گفت:
ـ پس حالا که اینطوره می تونی اصلا بیشتر بمونی!
گونه اشو کشیدم و گفتم:
ـ آها پس بالشو بیشتر از من دوست داری؟
ـ نه بخدا آنا، ولی خب...
ـ خیلی خوب حالا برو، درساتو خوب بخون. مواظب مامانو بابا هم باش، باشه؟
ـ چشم .
کلافه بودم. نمی دونستم چه مرگم شده، صدای مامان از توی هال می اومد:
ـ آنا حاضر شدی؟ الان صدای محمود در میادا، خواهرت گناه داره بخدا، اخلاقای گند شوهرشو می شناسی که؟
راست می گفت. اخلاقای گند شوهر آیدا رو می شناختم، همیشه منتظر بود که یه آتویی از ما پیدا کنه و بکوبه توی سرش. ساکمو برداشتم، خودمو توی آیینه نگاه کردم و از در اتاقم اومدم بیرون.
بنفشه با لبای برچیده به در اتاقش تکیه داده بود. می دونستم خیلی بهم وابسته است، اما خوب آیدا ازم خواسته بود باهاش برم بندر، قرار بود محمود بره ماموریت و دو هفته نبود.
رفتم جلوی بنفشه زانو زدم و گفتم:
ـ خواهری ناز نازی، همش دو هفته است بخدا! زود برمی گردم ها.
لبای خوشگلشو برچید و گفت:
ـ نه اونموقع کیارشو بیشتر از من دوست داری، شبا میری واسه اون قصه می خونی.
یهو زدم زیر خنده و بغلش کردم و گفتم:
ـ دیوونه من تورو بیشتر از هرکسی که فکر کنی دوست دارم.
ـ حتی بیشتر از کیارش؟
ـ حتی از کیارش، حالا هم زود صورتتو بشور مگه نمیای فرودگاه؟ بدو بدو!
مامان یه چشم غره بهم رفت که معنیش این بود که چرا راش می ندازی؟ منم شونه امو انداختم بالا، ساکمو برداشتم و رفتم کفشامو پام کنم.
بنفشه زودتر از من جا گرفت و جلو نشست. ساکمو گذاشتم صندوق عقب، اومدم در جلو رو بازکردم دستامو دورش حلقه کردم و گفتم:
ـ خوشگل من برو عقب بشین، می دونی که بچه ها نباید جلو بشینن.
باز لبای خوشگلشو برچید و گفت:
ـ می خوام توی بغل تو بشینم.
خودم به اندازه کافی کلافه بودم، نمی دونستم چه مرگمه؛ اما باز خودمو کنترل کردم، لبامو رو هم فشار دادم و گفتم:
ـ بنفشه! نمیشه، مامان حواسش پرت میشه ها... برو قربونت برم سرجات بشین.
اخماشو تو هم کشید و از بین صندلی ها رفت عقب یه آهی از ته دلم کشیدم. دلم برای این ته تغاری خیلی تنگ می شد، اما خوب آیدا هم گناه داشت، با اون شوهره عوضیش! مامان اومد یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ درم که باز نکردی؟
ـ ای بابا گیر میدی مامانا!
یه چشم غره معروف اومد که یعنی میدونی از این جور حرف زدنا بدم میاد؛ منم طبق معمول به روی خودم نیاوردم.
تا خود فرودگاه داشت نصیحتم می کرد که اینکارو نکنی، اونکارو بکنی، دهن به دهن نشی با محمود و نصیحتای دیگه. نمی دونم مامان که همیشه تا ما یکم صدای ضبطو بلند می کردیم حواسش پرت می شد وقت گیر آورده بود؟ اما خدا رو شکر نزدیکای فرودگاه دست از نصیحتاش برداشت. دم ورودی پارکینگ فرودگاه یهو چشمم افتاد به یه پسره که ساکشو لاقیدانه انداخته بود پشتشو زل زده بود به من. یه اخم جانانه بهش کردم و رومو کردم اونور. مامان قبض پارکینگو گرفت و رفت توی پارکینگ ماشینو پارک کرد و گفت:
ـ من برم ببینم آیدا اینا اومدن؟ درارو قفل کن بیا!
بعد دست بنفشه رو گرفت و رفت. در صندوق عقبو باز کردم تا ساکمو بردارم که یه ماشین اومد خواست پارک کنه، اما جا نمی شد، راننده سرشو کرد بیرون و گفت:
ـ خانوم ماشینتو یکم اونورتر بذار تا منم جا بشم.
یه نگاه انداختم دیدم بله مامان خانوم جای پارک دو تا ماشینو گرفته گفتم:
ـ باشه آقا، الان!
یهو یه صدایی از پشت سرم اومد:
ـ خانوم کوچولو اگه نمی تونی می خوای برات جا به جا کنم ماشینو؟
برگشتم دیدم اون پسره با یه پسره قد بلند مو خرمایی خوش تیپ پشت سرم هستن. اخمامو کردم تو هم و گفتم:
ـ نخیر خودم می تونم.
بعد سوار شدم و ماشینو جا به جا کردم. راننده ازم تشکر کرد و رفت. منم درا رو قفل کردم ساکمو برداشتم و رفتم سمت در ورودی، باز دوباره دیدم یه صدا از پشت سرم میگه:
ـ خانوم کوچولو ساکت سنگینه، کمکت کنم؟
صدا برام آشنا بود همون بچه پرروئه بود. محل ندادم و رفتم توی سالن دنبال مامان می گشتم که یهو دیدم بنفشه از دور داره دست تکون میده.
رفتم و ساکمو انداختم رو زمین و نشستم رو صندلی. رومو کردم سمت مامان گفتم:
ـ پس کو این داماد شاخ شمشادتون؟
ـ هنوز نیومدن، ساعت چند پروازتونه؟
ـ ساعت 7.15 هنوز یه ساعت مونده
ـ پس پاشو برو یه زنگ بزن ببین چرا نیومدن؟
ـ مامان جان حتما تو راهن دیگه!
ـ نخیر پاشو زنگ بزن.
بنفشه هم زودی گفت:
ـ منم میام، منم میام...
دستشو گرفتم و رفتم سمت تلفن عمومی باز دیدم اون دو تا پسر جلوم سبز شدن. یکی از اون اخمای معروفمو مهمونشون کردم و رومو کردم اون طرف و مشغول شماره گیری شدم. خواهر شوهر آیدا گفت:
ـ بچه ها خیلی وقته راه افتادن، الان می رسن دیگه.
تشکر کردم و رفتم سمت مامان، گفتم:
ـ الان میان.
ولو شدم رو صندلی و داشتم با بنفشه حرف می زدم، یهو مامان گفت:
ـ آنا اینا چرا اینجوری تو رو نگاه می کنن؟
ـ کی؟
ـ این پسرا!
سرمو بلند کردم دیدم یه ردیف پسر روبروی ما نشستن. دوتاشون زل زدن به ما بقیه هم مشغول حرف زدن بودن. یه نگاهی به اون دوتا انداختم و یه اخم دیگه کردم یه دفعه دیدم جفتشون زدن زیر خنده. زیر لب گفتم:
ـ رو آب بخندین!
مامانم گفت:
ـ چی؟
گفتم:
ـ من چه می دونم مامان، دیوونه ان دیگه ولشون کن بابا!
در همین اوضاع احوال دیدم آیدا کیارش به بغل با محمود دارن میان، خدا رو شکر اون پسرا هم بلند شدند و رفتند؛ چون اگه بودن محمود باز یه دست آویز جدید داشت. همیشه منتظر این بود که یه حرفی واسه منو آزاده که خوشبختانه ایران نبود در بیاره. روش می شد واسه بنفشه کوچولو هم حرف در می آورد! من اصلا نمی دونم آیدا با چه عقلی از بین اون همه خواستگار، زن این شد؟ اونم یه آدم نظامی که زندگی کردن واقعا باهاش جون سختی می خواد! من که به هیچ وجه نمی تونستم تحملش کنم. خوشحال بودم که این دوهفته نیست وگرنه بدجوری کُلامون تو هم می رفت. از همون اول از همدیگه خوشمون نمی اومد، اما خب حالا مجبورم گاهی تحملش کنم؛ بخاطر آیدا و کیارش.
محمود گفت:
ـ ااااااا شماها کی اومدین؟
منم گفتم:
ـ یه یه ساعتی میشه، جبروت نظامیتون مادر زن گرامیتونو گرفته حسابی، جناب سروان.
مامانم از پشت یه نیشگونم گرفت و یه چشم غره بهم رفت که یعنی ساکت باش!
ـ اااااااا مامان، مگه دروغ میگم؟
که آیدا خودشو انداخت وسط که:
ـ بریم دیر میشه ها...
رفتیم سمت کانتر پرواز که کارتامونو بگیریم دیدم یکی داره هی سرک می کشه تو صف بغلی، باز اون پسره اه چه کنه ایه ها! اما نمی دونم چرا مثل دفعه های قبل که یه پسر بهم زل میزد خیلی بهم نریختم. شونه امو انداختم بالا و تو دلم گفتم: «هیچی بابا یارو پیله است دیگه، الانم میره یه جای دیگه منم راحت میشم! فقط خدا کنه محمود نبینتش که اینقدر تابلوئه. چون اگه چشش بیفته تا مورو از ماست نکشه بیرون ول نمی کنه...»
کارتای پروازو گرفتیم و داشتیم می رفتیم توی اون سالن که سوار هواپیما بشیم. مامانو بوسیدم، دو زانو نشستم و بنفشه رو توی بغلم گرفتم. دستاشو انداخته بود دور گردنم و ول نمی کرد.
ـ قربونت برم برات یه عروسک از اون خوشگلاش میارم! گریه نکن زود میام.
ـ نمی خوام بری...
کلافه گفتم:
ـ عزیز دلم گریه نکن، ببین کیارش داره بهت می خنده.
ـ خب بخنده.
حالا کیارش دو ساله اصلا نمی دونست قضیه چیه! دلم داشت از قفسه اش در میومد. برای خودمم دوری از بنفشه سخت بود اما خب باید خودمو کنترل می کردم.
ـ ببین اگه گریه نکنی و دختر خوبی باشی، می تونی بالش منو برداری!
اشکش بند اومد
ـ راست میگی؟
ـ آره عزیز دلم، این دو هفته رو روی بالش من بخواب که دلت برام تنگ نشه.
بنفشه عاشق بالش من بود. من خودمم علاقه خاصی به بالشم داشتم. پدر بزرگم وقتی 5 سالم بود اونو بهم داده بود. 12 سال بود داشتمش و همیشه هم هر وقت بنفشه می خواست داد منو در بیاره قایمش می کرد. وقتی اینو شنید گفت:
ـ پس حالا که اینطوره می تونی اصلا بیشتر بمونی!
گونه اشو کشیدم و گفتم:
ـ آها پس بالشو بیشتر از من دوست داری؟
ـ نه بخدا آنا، ولی خب...
ـ خیلی خوب حالا برو، درساتو خوب بخون. مواظب مامانو بابا هم باش، باشه؟
ـ چشم .
بعد از خداحافظی وارد سالن شدیم. کنار آیدا نشسته بودم که باز چشمم به اون پسره افتاد. هی پا می شد پشت سرشو نگاه می کرد! دوست داشتم برم جلو بگم "چیه آدم ندیدی؟" که واقعا اگر محمود نبود، می رفتم. اما باز به خودم گفتم: «ولش کن الان میره از شرش راحت میشم.» رومو کردم سمت آیدا و کیارش و خودمو مشغول کیارش کردم. عاشقش بودم، اما جلوی بنفشه خیلی بغلش نمی کردم که بهش حسودی نکنه. برای همینم توی سالن از بغل آیدا گرفتمشو خودمو مشغول کردم....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 11:45 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو