تا وقتی که اعلام کردن "برای سوار شدن به هواپیما به گیت مراجعه کنید"، سرمو به کیارش گرم کردم. آیدا هم همینطور برای خودش داشت تعریف می کرد؛ از خواهر شوهراشو و رفتارای بچگونه محمود، من نمی دونم این شوهرش کِی می خواد بزرگ بشه آخه؟ به ظاهر به حرفاش گوش می کردم اما راستش ذهنم یه کم درگیر اون پسره شده بود، البته فقط یه کوچولو!
وقتی اعلام کردن "سوار بشیم" از جام بلند شدم و کیارشو دادم به محمود.
ـ ااااااا چرا میدیش به من؟ بده آیدا.
ـ بگیریش به درجه هات آسیب نمی رسه، جناب سروان!
آیدا لبشو گزید و خنده اشو خورد، دستشو دراز کرد کیارشو بگیره که من دستشو کشیدم:
ـ بیا بریم دیر شد.
سرمو هم یکم گردوندم که ببینم اون پسره نیست؟، دیدم نه نیست. یکم دلم گرفت، اما به اندازه یک ثانیه، به خودم گفتم: «وا چه فرقی داشت با بقیه؟ رفت دیگه! یه دیدار تصادفی بود، فقط همین.»
از پله های هواپیما که بالا رفتیم، سرمو بالا گرفته بودم دنبال صندلی هامون می گشتم. آیدا پشت سرم، محمودم با غر غر پشت آیدا، جامونو پیدا کردم. ردیف وسط بودیم یه آقای خوش تیپ نشسته بود که تا محمود دید اون آقاهه نشسته، زود به من گفت:
ـ برو اونور من اول می شینم.
یه پوزحند زدم و گفتم:
ـ بفرمائید جناب سروان.
محمود هم یه دونه از اون چشم غره های نظامی برام اومد که تحویلش نگرفتم. آیدا نشست و بعد من، محمود که تا نشست کیارشو داد بغل آیدا؛ می خواستم کله اشو بکنم! اما خوب دیگه نمی شد. توی بررسی کردن مسافرا بودم، یهو چشمم افتاد به همون پسره که چنتا ردیف جلوتر واستاده و زل زده به من.
ـ ای وای!
آیدا گفت:
ـچیه؟ چی شده آنا؟
ـ اون پسره رو ببین!
ـ کدوم؟
ـ اه همون بلوز آبیه.
ـ خب چی شده؟ می شناسیش؟
ـ نه از وفتی وارد پارکینگ شدیم، هی جلوم سبز میشه!
ـ وا مگه درخته که سبز میشه؟خب مسافره دیگه.
ـ خب باشه، اما پرروئه.
بعد واسه آیدا تعریف کردم.
ـ ولش کن بابا! محل نده. تو که هیچوقت برات مهم نبوده.
ـ راست میگی، بی خیال.
البته یه کوچولو خوشحال شدم. سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم. دلم به همین زودی برای بنفشه تنگ شده بود، خواهر کوچیکه و عزیز همه مخصوصا من. یه جورایی مثل بچه ام بود. مامانم دبیر بود و سرش شلوغ، بابا هم که کار توی بیمارستان و دانشگاه؛ فرصت اینو نداشتن که به بنفشه کوچولو برسن. همه کارای بنفشه با من بود.
روز اولی که مدرسه رفت، خودم براش لوازم تحریر خریدم و کتاباشو جلد کردم؛ بعدم بردمش مدرسه. واقعا مثل عروسک جوندار بود برام.
توی حال و هوای خودم بودم که یکی بهم تنه زد و رد شد. چشامو باز کردم، برگشتم عقب دیدم اااااا همون پسر بلوز آبیه بود!! دیگه واقعا داشت حرصمو در می آورد. از جام بلند شدم، محمود گفت:
ـ کجا؟
ـ دارم میرم دستامو بشورم. امری بود؟ مگه نمی بینی دارن شام میدن؟
ـ حالا من یه سوال پرسیدم، تو باید اینهمه جواب بدی؟
ـ جناب سروان، به شما باید کامل جواب داد وگرنه سوالای بعدی میاد، مگه نه؟
رفتم سمت دستشویی و پشت در واستادم. پسره تا درو باز کرد چشمش افتاد به من جا خورد. یه دستمو به کمرم زده بودم اخمامم طبق معمول تو هم بود. دیدم لبخندشو جمع کرد و یه ببخشیدی گفت و رفت. وقتی رفتم دستامو بشورم، قیافه امو توی آینه دیدم. خودم از خودم ترسیدم چه برسه به اون بیچاره! پقی زدم زیر خنده، دستامو شستم و اومدم سرجام نشستم.
محمود گفت:
ـ یه ساعته رفتی دست بشوری یا با اینو اون لاس بزنی؟
چشای من از تعجب گرد شد. آیدا هم همینطور مونده بود این چی میگه؟
گفتم:
ـ ببخشید جناب سروان، دستشویی لاس زدن داره آخه؟
ـ خودم دیدم داشتی با اون پسره دل می دادی قلوه می گرفتی!
تا اینو گفت، دیگه طاقت نیاوردم.
ـ ببین جناب سروان فرخی! بنده نه گماشته اتونم، نه سرباز صفرتونم، نه درجه دار تونم، شما هم فکر کنم اینجا رو با عرشه کشتی عوضی گرفتی جانم! اینم مطمئن باش من اگه بخوام با کسی لاس بزنم، نه دم دستشویی لاس می زنم نه جلوی چشم تو. من بزرگتر دارم که اونم تو نیستی. پس احترام خودتو نگه دار!
بعدم رومو کردم به آیدا و گفتم:
ـ رسیدیم بندر من با پرواز بعدی بر می گردم تهران، تو بمون و این موسیلینی!
محمود که فکر نمی کرد من اینجوری جوابشو بدم یکم خودشو جا به جا کرد و گفت:
ـ من که حرف بدی نزدم. فقط گفتم دیدمت که داشتی با اون پسره حرف می زنی! به هر حال تو دست ما امانتی...
ـ هه امانت؟ ببخشید من چی کار کردم که شما فکر کردین من با اون آقا حرف زدم؟ الان میرم صداش می کنم بیاد ببینم من بهش چی گفتم؟
از جام بلند شدم که آیدا آستینمو کشید و بهم گفت:
ـ آنا بشین دیگه! شلوغ نکن،خوب محمود نگرانته.
ـ آها نگرانمه! نگران بودن با تهمت زدن و حرف مفت زدن فرق می کنه خواهر من، تو مجبوری اینو تحمل کنی من که مجبور نیستم.
آیدا یه چشم غره بهم رفت که یعنی بس کن دیگه. بعدم روشو کرد طرف محمود و گفت:
ـ تو می فهمی که چی میگی اصلا؟ آنا از بچگی با پسرا بزرگ شده. این هنوز نمیدونه که دل و قلوه دادن یعنی چی! اخلاقش رو که می شناسی، پس چرا اینا رو میگی؟ فکر کردی همه مثل...
یهو محمود اومد تو حرفش که:
ـ خیلی خب بابا اشتباه کردم! اصلا به من چه؟
همون موقع سینی غذا به ما رسید و همگی سکوت کردیم. تا آخر سفر سرم به کیارش گرم بود. اما اون پسره بی آبرو اونقدر کله کشید که محمود و واقعا مطمئن کرد شاید یه چیزی باشه.
"مسافرین محترم تا چند دقیقه دیگه وارد فرودگاه بندرعباس می شیم، لطفا کمربندهاتونو بسته نگه دارید و..."
وقتی از هواپیما پیاده شدیم، هرم گرما خورد توی صورتم. مهر ماه بود. 18 مهر روزی که با گذشت اینهمه سال هنوز یادم نرفته. اون موقع سال هم هنوز هوا توی بندر گرم گرم بود. وارد سالن فرودگاه که شدیم به آیدا گفتم:
ـ گیشه فروش بلیطش کجاست؟ بر می گردم تهران.
ـ بچه شدی ها!
ـ نه می خوام برگردم. این شوهرت اعصاب برای من نمی ذاره.
ـ اون که شنبه داره میره، تو هم این یه روزو طاقت بیار؛ بخاطر منو کیارش!
تو چشای خوشگلش نگاه کردم. دلم نمی اومد اذیتش کنم.
ـ باشه فقط به این بگو اصلا دم پر من نیادا!
ـ خیلی خوب بابا، واقعا که تو باید پسر می شدی با این طرز حرف زدنت، آبجی داداش!!
همیشه خواهرام بهم می گفتن "آبجی داداش!" بس که حرکاتم پسرونه بود. موهامم تازه یه سال گذاشته بودم بلند بشه، اونم چون بنفشه دوست داشت. خب چی کار کنم من از بچگی با پسرا بزرگ شده بودم، باهاشون فوتبال بازی می کردم، توی خرابکاری هاشون کمکشون می کردم، تازه یه بارم چاقو گذاشته بودم جیبم که اگه کسی به دخترای مدرسه امون متلک بگه با چاقو بزنمش! که مامان دیدو کلی دعوام کرد.

تصمیم گرفتم بخاطر آیدا کوتاه بیام و بمونم....

محمود اومد سمت ما و گفت:
ـ چیه اینجا واستادین؟ الان بارا میاد. آیدا، محمد اومده دنبالمون بیا تو و کیارشو ببرم اونور.
منم راه افتادم برم.
ـ تو کجا؟ بمون چمدونا میاد تحویل بگیر.
زبونمو در آوردم و گفتم:
ـ ببخشیدا جناب سروان، بنده گفتم که گماشته نیستم! تشریف ببرین بگین گماشتتون بیاد.
محمود گفت:
ـ خدا به داد اون شوهری که بیاد تو رو بگیره، برسه.
ـ نمی خواد نگرانش بشی، چون من که مثل آیدا خل نیستم زود دُم به تله بدم و زن یکی مثل تو بشم.
کیارش بیقراری می کرد. آیدا گفت:
ـ محمود، بابا بیا اینقدر کل کل نکن. آنا تو هم بس کن دیگه.
گفتم:
ـ باشه اما فقط به خاطر تو.
رومو کردم اون طرف شروع کردم غر زدن: «این جناب سروان فکر کرده منم آیدام که هیچی نگم، والا!!»
دیدم صدای خنده میاد. سرمو بالا گرفتم دیدم همون بلوز آبی و دوستش هستن. دیدم ضایع شده چون داشتم بلند با خودم حرف می زدم! اما کم نیاوردم که،گفتم:
ـ ها چیه؟ شناسنامه بدم خدمتتون؟
دوست بلوز آبی گفت:
ـ نخیر مرسی، صرف شد.
تا اینو گفت، من دیگه نتونستم خنده امو کنترل کنم و رومو کردم اون طرف. خدا می دونه که جای محمود چقدر خالی بود!!
بعد دوباره گفت:
ـ ااااا بلدی بخندی؟ من فکر کردم فقط بلدی اخم کنی.
سعی کردم اخمامو تو هم بکشمو بهش نگاه کنم تا از رو بره، خیلی پررو بود دوست بلوز آبی!! هرچی این بلوز آبی ساکت بود، این زبونش 6 برابر بود.
اخمامو کردم تو هم و رومو کردم طرفشون که چشمم افتاد به محمود، داشت میومد سمت من. تو دلم گفتم: «خدا جون مرسی، اگه این دو دقیقه زودتر میومد واویلا!!»
آیدا تازه از فرانسه برگشته بود و کلی بار داشتن اینا. محمودم هی می رفت و هی میومد. چمدونارو دونه دونه می برد، یکی نبود بهش بگه به جای امرو نهی کردن زودتر می رفتی یه چرخ دستی می آوردی!!
اه داشتم کلافه می شدم. یهو دیدم که یه چیزی افتاد کنار چمدون، نگامو آوردم بالا دیدم مو خرمائیه که تازه فهمیدم اسمش فرهاده، روی کارت پرواز یه چیزایی نوشته بود. محل ندادم اخمامو کردم تو هم و رومو کردم اونور، بعد دیدم محمود داره میاد گفتم: «این الان خم بشه چمدونم برداره، اگه اینا چیزی نوشته باشن دیگه آسایش ندارم از دستش.» سریع خم شدم و کارت پروازو چپوندم توی جیبم و سعی کردم عادی باشم. محمود اومد جلو و گفت:
ـ چی برداشتی از رو زمین؟
ـ وا خواب نما شدی ها جناب سروان!! چی رو چی برداشتی؟ زود باش بابا چمدونا رو ببر، خفه دارم میشم.
تو همین کل کلام با محمود دیدم بلوز آبی برگشت توی سالن و رو زمینو نگا کرد. دید نه خبری نیست و کارته برداشته شده، تو دلم کلی به محمود فحش دادم با اون اخلاقای گندش!! حالا این پسره پیش خودش فکر می کنه من چه هول بودم!
«بی خیال فکر کنه! اصلا مهم نیست، من که دیگه نمی بینمش.»
با هر جون کندنی بود محمود بارارو برد بیرون و منم تونستم از سالن بیام بیرون. چشمم به محمد، همکار محمود، افتاد باهاش احوالپرسی کردم و راه افتادیم سمت ماشین.
خدا رو شکر محمود صبح شنبه رفت بدون هیچ حرف دیگه ای و من و آیدا یه نفس راحت کشیدیم.
شنبه بعد از ظهر محمد اومد دنبالمون ببرتمون بازار، آیدا که نیومد هوا گرم بود و کیارش گرما زده می شد. من عاشق بازارای بندرم همه چی توش پیدا میشه، جنسای قاچاق و رنگارنگ خارجی که خب اون موقع ها حتی یک دونشم توی تهران به راحتی گیر نمی اومد و خیلی گرون بود.خانوم ِمحمدم بخاطر بچه اشون با ما نیومد.
خانومش خیلی خانوم بود. توی صدا وسیمای مرکز بندر عباس کار می کرد.
زود آماده شدم و با محمد رفتیم سمت شهر، آخه خونه آیدا اینا بیرون شهر توی محوطه نیرو دریایی بود. توی بازارا داشتیم گشت می زدیم که چشمم افتاد به بلوز آبی و دوستاش!! اونا هم جفتشون زل زده بودن به من. خوبه حالا محمد کلا توی این فازا نبود، خیلی جنتلمن بود و زمین تا آسمون با محمود فرق میکرد؛ فقط خواهر من بود که توی امامزاده ها جرجیس گیرش اومده بود! وگرنه با زل زدن این آدم ندیده ها هر بچه 6 ساله هم فکر می کرد خبریه. مثل وزغ زل زده بودن به منو محمد. منم دست محمدو کشیدم بردمش توی یه مغازه، طفلک محمد گیح شد. گفت:
ـ چیه؟
ـ بیا اینجا من می خوام واسه مامان خرید کنم
ـ خب حالا چرا می کِشی منو؟ بگو بریم اینجا.
ـ اه محمد بیا دیگه! داری کاری می کنی به تو هم بگم جناب سروانا!!
زد زیر خنده.
ـ آنا خوب حال محمود و می گیری وقتی بهش میگی جناب سروان.
ـ جدی؟ من فکر می کردم خوشش میاد!!
ـ نه بابا خودش یه بار گفت وقتی بهش میگی جناب سروان، انگار صد تا فحش بهش میدی!
ـ یادم می مونه. پس از این به بعد فقط در مواقع خاص نگم، همیشه بگم.
همونطور که محمد داشت می خندید، چشمم به پشت سرش افتاد که فرهاد و بلوز آبی توی مغازه ایستادن. بلوز آبی سگرمه هاش شدید توی هم بود، فرهادم که یه ابروشو داده بود بالا و داشت مارو می پائید. منم شونه امو انداختم بالا و رومو کردم اونور. اصلا من نمی دونم چرا هرجا میرم اینا باید جلوم سبز بشن؟ توی افکار خودم بودم که محمد گفت:
ـ چی شد آنا؟ برای مامانت چی می خواستی بگیری؟
ـ هیچی محمد بریم، حوصله ندارم. بعدا با آیدا میام.
ـ ای بابا تو که داشتی می خندیدی!
ـ آره اما یک دفعه سرم درد گرفت و بی حوصله شدم.
ـ باشه هر جور راحتی.
برگشتیم از در مغازه بیایم بیرون که دیدم انگار یه تیم فوتبال ریخت توی مغازه. یکیشون گفت:
ـ امیر کجا بودین بابا؟ پرویز خان داره دنبالتون می گرده.
نشنیدم جواب بلوز آبی یا امیر چی بود چون از در مغازه اومدم بیرون، ولی فهمیدم که اسمش امیره...