فصل 2
یک هفته بود که از بندر برگشته بودم. طبق معمول روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم که مامان صدام کرد، گفت:
ـ بیا اینجا ببینم، می خوام یکم باهات حرف بزنم.
رفتم رو به روش نشستم و منتظر نگاش کردم.
شروع کرد:
ـ خب حالا امسال هم که با خرابکاری هایی که توی مدرسه کردی رد صلاحیت شدی، چقدر بهت گفتم حداقل سال آخری یه کم بیشتر حواستو جمع کن.
چشامو گرد کردم و خیره شدم بهش و گفتم:
ـ مامان جون به من چه مربوطه که یه مدیر عقده ای، و یه ناظم ترشیده با من لج بودن؟ خودتونم می دونید که من تو درسام هیچوقت مشکلی نداشتم. اینم با نمره هام مشخصه، نیست؟
مامان گفت:
ـ یعنی چی؟ نمره که تنها ملاک نیست، تو می دونی که الان انضباطت چه تاثیری روی این رد صلاحیتت داشته؟ آخه بچه والا بخدا پسرا هم کارای تورو نمی کنن تو مدرسه.
ـ مگه من چی کار کردم مامان؟ همچین میگی که انگار آپولو هوا کردم.
ـ آخه کاری هم مونده که نکرده باشی؟ یا میکروفون مدرسه رو دستکاری می کردی، یا می رفتی توی بخاری دفتر آب می ریختی، یا چادر خانم حیدری رو میخ می کردی روی زمین، عکس خانوم معلومی بیچاره رو می کشیدی می زدی در دفتر، حالا از روی دیوار فرار کردنات و کارای دیگه ات بمونه، کمه اینا؟
با یادآوری خاطرات مدرسه چشام برق زدن. چه زود گذشت و چه شیطنتا می کردم. رومو کردم طرف مامان
ـ اگه بازم برم مدرسه، دوباره همین کارارو می کنم. مگه خودتون شیطونی نمی کردین مامان خانوم؟ خودتون گفتین کلاه گیس آقای معلمتونو از روی سرش کشیدین، تازه یه بارم زیر دامن مدیرتون ترقه گذاشته بودین، یادتون رفته؟
مامانم که لبشو میجوئید که نخنده، برگشت گفت:
ـ اینا رو برات تعریف کردم که یاد بگیری؟
ـ خب چی کار کنم مامان جون، مدیر و معلمای ما که کلاه گیسی نبودن، دامنم نداشتن وگرنه اینکارارو هم می کردم!!
مامان یهو زد زیر خنده
ـ بخدا خیلی پررویی آنا!
ـ آخ جون مامان دیدی خندیدی؟ شرط می بندم که اگه خانوم حیدری مدیرتون بود و خانم معلومی ناظمتون شما بدتر از اینا می کردی.
ـ خیلی خوب حالا پررو نشو. صدات کردم که یه کم باهم حرف بزنیم برای آینده ات، می دونی که دو ساله با رتبه های خوب نمی تونی بری دانشگاه. منو پدرت تصمیم گرفتیم بفرستیمت پیش آزاده.
از جام پریدم
ـ مامان من نمیرم، بی خودم نقشه نکشین.
ـ تو خیلی بی جا می کنی! دعوت نامه ات اومده باید مدارکتو ببری سفارت، برات وقت گرفتم.
ـ مامان من دوسال زودتر از همه هم سالام دیپلم گرفتم، هنوز 17 سالمه، هنوز وقت دارم بخدا.
ـ نخیر دوسال از عمرت الکی گذشت، اگه تنبل بودی دلم نمی سوخت اما با این رتبه ها و نمره ها دلم می سوزه که استعدادت هرز بره.
ـ اما مامان من نمیتونم برم، خودتم می دونی. مهمترین دلیلشم بنفشه است، من دق می کنم. همون دوهفته هم کیارش بود که سرمو گرم می کرد. تازه روزای آخرش داشتم دق بالا می آوردم حالا چه طور این همه ازش دور بشم، تازه شما و بابا چی؟
مامان با اخم، در حالیکه اشک توچشاش جمع شده بود
ـ آینده ات مهمترین چیزیه که وجود داره، به هرحال باید یه روزی از ماها جدا بشی.
ـ نخیرم، من همیشه پیش شماها می مونم.
بعد از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم و درو محکم بهم کوبیدم.
اما قضیه جدی تر از اونی بود که فکر می کردم. شب بابا اومد تو اتاقم روی صندلی رو به روی تختم نشست
ـ این حرفا چیه که مادرت میگه؟
خودمو زدم به اون راه:
ـ کدوم حرفا؟
ـ خودتو به اون راه نزن بچه، همون حرفایی که راجع به نرفتنت زدی، یعنی چی مثل بچه های دوساله میگی نمیرم؟ همه از خداشونه که این موقعیتو داشته باشن. اونجا هم که تنها نیستی،خواهرت پهلوته، تازه دایی هاتو و خاله نرگست هم هست پس در واقع اینجا تنهاتری.
ـ اما بابا من از خدام نیست. بعدم اینکه عمرا من و آزاده آبمون تو یه جوب بره. می دونین که ما اصلا نیم ساعت با هم یه جا باشیم دعوامون میشه! بس که اون دخترتون فکر می کنه از همه بیشتر می دونه و هی می خواد این 3 سال ناقابل که از من بزرگتره به رخم بکشه. بعدشم دایی و خاله که مامان و بابا نمی شن، می شن؟
بابا از جاش بلند شد و اومد لبه تخت کنارم نشست. دستشو دور شونه ام حلقه کرد
ـ ببین آنا ما همه خوشبختی تو برامون مهمه، ما هم دلتنگ تو می شیم، خونه بدون تو صفایی نداره. اما دخترم تو که نمی خوای بی سواد فامیل بمونی؟ بخدا اگه شانس دانشگاه رفتن برات اینجا بود که دیوونه نبودم بفرستمت بابا جون. همین صبح رفته بودم گزینش، با مسئولش حرف زدم گفت آقای معتمد شما از مدیر مدرسه یه نامه صلاحیت اخلاقی بیار ما قبول می کنیم ایشونو، آخه دخترم می دونی که خانوم حیدری با بلاهایی که تو سرش آوردی محال ممکنه اون نامه رو بده.
ـ بابا به هر حال قانونا فرق می کنه یه روزی، شما هم فکر کنین من 18 سالگی دیپلم گرفتم و پشت کنکور موندم!
بابا یه نگاهی به من انداخت
ـ عزیز دلم حیف استعداد و هوش توئه که هرز بره، تو این دوباری که کنکور شرکت کردی با رتبه خوب قبول شدی. حالا تو یه سفر برو پیش آزاده، مطمئنم خوشت میاد. بعدم درستو بخون و برگرد، بخاطر من برو بابا. تو که می دونی تحصیل شماها چقدر برای من اهمیت داره؟ دیدی که آیدا رو هم با شرط اینکه بقیه درسشو بخونه شوهر دادم.
نمی دونستم دیگه به بابا چی بگم.
ـ باید فکر کنم.
ـ دوشنبه صبح وقت سفارت داری بابا، باید مدارکتو ببری. می دونم که روی بابا رو زمین نمیندازی.
آه بلندی کشیدم
ـ باشه بابا، اما گفته باشم اگه خوشم نیاد بر می گردم. از الان گفتم نگین بعدا که نگفتی...
بابا از جاش بلند شد و با مهربونی گفت:
ـ حالا برو مطمئنم بدت نمیاد. تو دختر محکمی هستی آنا و می دونم که می تونی تحمل کنی.

آه بلندی کشیدم و چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگم....

دوشنبه صبح مامان از کله ی سحر بالا سرم بود. مثل اینکه قضیه خیلی جدی بود:
ـ آنا پاشو، زود باش دیگه دیرت میشه. مدارکتو کامل گذاشتی؟ من که نمی تونم باهات بیام، آژانس رزرو کردم ساعت 8.30 دم دره، برگشنتم برو خونه ی افسانه، بابا میاد دنبالت.
یه نگاه به ساعت انداختم دیدم تازه ساعت 7 صبحه، سرمو کردم زیر پتو و گفتم:
ـ مامان جان بخدا هنوز زوده، پا میشم، نترس دیرم نمیشه. ساعت ده وقت دارم. تازه مگه نمیگی آژانس ساعت 8.30 میاد؟
مامان پتو رو از روم زد کنار
ـ تا تو بیدار بشی و حاضر بشی میشه 8.30، منم دارم میرم مدرسه، حوصله ندارم همش فکرم این باشه که تو خواب موندی،پاشو ببینم.
نخیر این مامان خانوم ول کن نبودا، با خودم گفتم: «بذار بره دوباره میام می خوابم، تازه یه فکر شیطونی دیگه هم داشتم. می خواستم آژانسو رد کنم بره.» بخاطر همینم از جام بلند شدم و نشستم رو تخت و زل زدم به مامان که داشت مدارکمو چک می کرد که چیزی کم نباشه، روشو کرد سمت من
ـ ببین آنا فکر اینکه من برم و تو دوباره بخوابی رو از سرت بیرون کن. فکر اینم که آژانسو رد کنی بره هم همینطور! بابات امروز کلاس داره و ساعت 10 میره بیرون از خونه، پس همه فکرات منتفیه.
یه آه بلند از ته دل کشیدم
ـ چی می شد یکم کمتر خانم مارپل بودی آخه مامان جون؟ بعدشم من که نمی خواستم اینکارارو بکنم که.
مامان یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و از در رفت بیرون. اون نگاش یعنی اینکه خودتی، با غر غر از جام بلند شدم و رفتم دستو صورتمو بشورم و برم تو آشپزخونه برای صبحانه. مامان بود دیگه، وقتی پای درس و مشق پیش میومد با خود ارشمیدسم شوخی نداشت. روش می شد اونم می فرستاد دانشگاه!
همه سر میز صبحونه بودن بغیر از آقاجون که بعد از نماز صبحش صبحونه خورده بود و خوابیده بود. یه سلام کردم و رفتم سمت بنفشه، لپشو کشیدم
ـ چاکر ته تغاریم هستیم! بیست میست چنتا آوردی آبجی کوچیکه؟
بابا سرشو بالا آورد
ـ این چه طرز حرف زدنه دختر؟ یه بار اینجوری جلوی آزاده حرف بزنی که...
بابا خوب آتویی داد دستم. زود برگشتم طرفش
ـ ااا بابا بفرمائین! دیدین خودتونم گفتین اخلاق آزاده بده.
بابا با تعجب بهم نگاه کرد
ـ من کی گفتم اخلاق اون بده؟ گفتم جلوش اینجوری حرف نزن، دنبال بهانه ای ها.
بنفشه هنوز نمی دونست جریان چیه. با چشای عسلی خوشگلش زل زده بود به ما بعد برگشت گفت:
ـ آزاده قراره بیاد اینجا؟ من حوصله ندارم، همش به جونم غر می زنه!
بابا یه تک سرفه ای کرد و بهم چشم غره رفت که بفرما اینم یاد گرفت. منم شونه امو بالا انداختم که یعنی به من چه؟ دختر خودتون گند اخلاقه.
مامان رو کرد به بنفشه
ـ نه مادر قرار نیست که آزاده بیاد، همینجوری آنا یه چیزی گفت. بعدم این چه طرز حرف زدن راجع به خواهر بزرگترته؟
بنفشه یه نگاهی به من انداخت که دلم ضعف رفت. یه چشمک بهش زدم که یعنی آره. نمی دونستم که چطور این کوچولو رو باید راضی کرد؟ البته درصد اینکه هم به من ویزا بدن خیلی زیاد نبود، منم واسه همین یکم کوتاه آمده بودم. ته دلم هزارتا نذر کردم که بهم ویزا ندن و اون موقع زبون من دراز بود.
داشتم توی مانتوهام دنبال یه مانتو می گشتم که چشمم به همون مانتوی صدری افتاد که باهاش رفته بودم بندر. از تو کمد درش آوردم و تنم کردم با شلوار رنگ ارتشی شیش جیب، یه روسری کوتاه هم سرم کردم شدم ننه نقلی، بقول بنفشه.
دستمو کردم توی جیب مانتوم که دیدم یه کارت توشه، درش آوردم و نگاه کردم دیدم یه کارت پروازه. اومدم پاره اش کنم چشم افتاد به پشتش و یادم اومد که این همون کارت کذاییه.
یه شماره نوشته بود که جلوشم نوشته بود فرهاد. با امیر صحبت کن! خواستم بندازمش دور، اما یه حسی بهم گفت نگهش دار. پرتش کردم ته کیفمو از در اتاق اومدم بیرون. بابا داشت روزنامه می خوند، سرشو بلند کرد
ـ آژانس 5 دقیقه است معطله، از سفارت مستقیم برو خونه افسانه. من امروز تهران کلاس دارم، عصری خودم میام دنبالت.
ـ باشه، خداحافظ
و از در رفتم بیرون....