شت در خونه افسانه معطل مونده بودم.
«خوبه این دختره می دونست من دارم میام ها، همیشه همینطوریه!»
کلافه شده بودم. کلا مثل اینکه امروز روز من نبود.
«اون از صبح توی سفارت که با دیدن دعوت نامه ای که از طرف دایی
بود و ساپورتای مالی محکم، بهم قول دادن ویزا بدن و فکر کردن دارن بهم لطف می کنن! اینم از الان که افسانه خانوم نیم ساعته منو زیر بارون معطل کرده. فقط بذار بیاد من می دونم باهاش!»
داشتم تو دلم براش خط و نشون می کشیدم که یهو دیدم یکی میگه:
ـ خاله آنا، سلام.

خم شدم و مارال کوچولو رو بغل کردم و لپشو بوسیدم و گفتم:
ـ سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت، کجا بودی خاله؟
ـ با مامان رفته بودیم سلمونی. مامان می خواست موهاشو رنگ هویج کنه، الان مامان شکل هویج شده خاله آنا!
گونه اشو بوسیدم و پشت سرشو نگاه کردم. دیدم افسانه سلانه سلانه داره میاد، با موهایی واقعا هویجی!!
عاشق اعتماد به نفسش بودم.
افسانه دختر خونده خاله ام بود. پدر و مادرشو توی زلزله از دست داده بود. برده بودنش کارگری، توی خونه یکی از مریضای خاله ام کار می کرد با اون سن کمش. صاحب کارش خیلی اذیتش می کرد، می خواست بندازتش از خونه بیرون که خاله ام هم همون اوایل ازدواجش برداشت آوردش پیش خودش و بزرگش کرد؛ مثل دخترش، بعد از دیپلمم با یه آقایی که ناشر کتاب بود آشنا شد و ازدواج کرد. روی هم رفته زندگی خوبی داشت. از من فقط 4 سال بزرگتر بود اما یه دختر سه ساله خوشگل داشت.
جلوتر که رسید دیگه مجالی برای دعوا پیدا نکردم فقط زدم زیر خنده، اونم هی می گفت:
ـ کوفت، زهر مار، خنده داره مگه؟ خواستم درستش کنم دیدم دیر میشه تو میایی پشت در می مونی، حالا هم بیا کلیدو بگیر با مارال برو بالا تا من برم موهامو درست کنم بیام تا حسین نیومده.
کلیدو داد دستمو راه اومده رو برگشت، حتی نذاشت یه کلمه حرف بزنم! همینجوری خشکم زد. درو باز کردم و با مارال رفتیم بالا. لباسای مارالو عوض کردم و یه سر به آشپزخونه زدم. خدا رو شکر غذای مورد علاقه منو داشتن، خورش کرفس. دستپخت افسانه حرف نداشت.
رفتم سراغ مارال ببینم داره چی کار میکنه که دیدم بچه رو زمین عروسکشو بغل کرده و خوابش برده. معلوم نبود این افسانه گور به گور کی این بچه رو از خواب بیدار کرده بود و دنبال خودش کشونده بود که خودشو شکل هویج کنه! بغلش کردم و گذاشتمش توی تختش، خودمم رفتم تو کتابخونه حسین که یه پاتک به کتاباش بزنم. کلی کتاب داشت، چیزی که من اصلا ازش نمی گذشتم! یک کتاب از فقسه برداشتم و شروع کردم به ورق زدن. دیدم حوصله ندارم کتابو گذاشتم کنار کیفم که خواستم برم، از حسین امانت بگیرمش.
دستمو کردم توی کیفم که از توش تقویمم رو در بیارم ببینم که سفارت برای چه تاریخی بهم جواب میده، چشم به اون کارت پروازه افتاد. یه آن وسوسه شدم که زنگ بزنم یکم اذیت کنم! به خودم گفتم: «خب پای تلفن که نمی شناسن منو! بذارمشون سرکار یکم بخندم.»
البته از این دسته کارا خوشم نمیومد، نهایت مزاحمت تلفنیمون بهشت زهرا بود!! اونم نصف شب که با پسرخاله هامو دختر خاله هام جمع می شدیم!!
زنگ می زدیم و با گریه می گفتیم:
ـ آقا گربه خونمون مُرده، یه آمبولانس می فرستین؟ یا اینکه:
ـ آقا یه نمره بدین حموم عمومی سر کوچه امون خرابه بیاییم اونجا دوش بگیریم!
که اونم دیگه جواباش معلوم بود چیه!!
تا حالا از این کارا نکرده بودم اما به خودم گفتم: «حالا یه بار که مشکلی بوجود نمیاره، تازه اونا هم منو نمی شناسن...»
با همین فکرا رفتم سمت تلفن و شماره رو گرفتم. دعا دعا می کردم که حسین سرو کله اش پیدا نشه، البته زودتر از 2 نمی اومد؛ اما خب من که شانس نداشتم. دو تا بوق زد و یه دختر خانوم گوشی رو برداشت. تا دیدم دختره قطع کردم. گفتم:
ـ اه گندت بزنه این کی بود؟ بیا مزاحم تلفنی هم به ما نیومده! بی تربیتا منو سر کار گذاشتن. اصلا به جهنم!
نمی دونم چقدر داشتم فکر می کردم که با صدای زنگ دو متر از جام پریدم. درو باز کردم دیدم افسانه است، با اون هیکل گنده اش پله ها رو میومد بالا. موهاش از اون حالت فجیع در اومده بود، اما باعث نشد سر به سرش نذارم:
ـ به جون خودت هویج بودی بهتر بود تا اینکه شدی بادمجون، دختر خاله!!
ـ زهر مار! بی تربیت سلامت کو؟
ـ آخه چه سلامی؟ چه علیکی؟ دو ساعت تو سرما منو گذاشتی پشت در که بماند، نه پذیرایی نه هیچی یه بچه گذاشتی رو دستم و فلنگو بستی که بری شبیه بادمجون بشی!
اینو که گفتم، پریدم تو خونه و پشت مبل قایم شدم. می دونستم دستش بهم برسه یکی از اون گازای معروفش می گیره که تا چند روز جاش درد می گیره!
اومد طرفم که صاف واستادم، گفتم:
ـ اااااااا سلام حسین جون، خوبین شما؟
تا اینو گفتم، افسانه برگشت پشتشو نگاه کنه، منم پریدم تو اتاق مارال و پشت در نشستم.
ـ حالا دیگه منو سرکار می ذاری؟ مگه دستم بهت نرسه آنا، ناهار که می خوای؟
از پشت در براش یه شکلک در آوردم!
ـ هیس بچه خوابه. الانم حسین میاد بدو بدو لباساتو عوض کن تا نفهمه تا الان مشغول تغییر قیافه بودی، بعدشم جرات داری بهم ناهار نده. یه سوژه خوبو از دست میدی!
میدونستم داره از فضولی می میره. خواسم حسشو تحریک کنم، وگرنه من آخه چه سوژه ای داشتم بابا؟ تموم جیک و پوک منو می دونست! ازخواهر به من نزدیکتر بود. اونقدر که با افسانه راحت بودم با آیدا و آزاده راحت نبودم.
همونطور که داشت می رفت سمت اتاقش، گفت:
ـ فقط وای به حالت سر کارم گذاشته باشی، حالا هم بیا بیرون میزو بچین. حسین الان میاد، امروز زود باید بره جلسه دارن.
درو باز کردم و گفتم:
ـ اااااااا به من چه؟ مگه اومدم بیگاری؟ از وقتی اومدم دارم بچه داری می کنم، حالا میگه میزو بچین! می خوای برات عربی هم برقصم که کامل بشه!
از اتاقش اومد بیرون.
ـ کاش از این عرضه ها هم داشتی، دلم نمی سوخت خب، تنها هنرت اینه که آتیش بسوزنی! وای به حالت آنا که اگه سوژه ات داغ نباشه ها، گفته باشم دوتا گاز مهمونت می کنم.
ای خدا من برای این سوژه از کجا بیارم حالا؟ تو دلم گفتم:
«فعلا که تا یه ساعت حسین هست، خدا کنه بابا زود بیاد دنبالم که اینم یادش بره.»
بعدم رفتم سمت آشپزخونه کمکش کنم که میزو بچینه، از پشت بغلش کردم، گفتم:
ـ افی بخدا دلم برات یه ذره شده بود ها.
ـ خرم نکن آنا، من که می دونم چیزی تو چنته نداری! می خوای از زیر گازای من در بری، اما باهات شوخی ندارم، حالا می بینی.
ـ نه به جون خودم سوژه دارم، داغ!
ـ آنا بگو منم ببینم سوژه داغت چیه؟
رومو کردم به طرف در آشپزخونه دیدم حسین به چارچوب در تکیه داده.
ـ اااااا سلام حسین جون، خوبین؟ سوژه؟!! آها هیچی بابا سوژه کجا بود؟
ـ سوژه نیست؟ دستتو خودت بیار جلو!
رومو کردم به افسانه یه چشمک زدم بهش که یعنی الان بی خیال شو! اونم سریع گرفت، گفت:
ـ حسین تو نمی شناسی اینو، می خواد سر من کلاه بذاره. سوژه اش رو فکر کنم همین رفتنشه دیگه.
حسین که منو می شناخت و می دونست اهل هیچ فرقه ای نیستم، گفت:
ـ همون تعجب کردم و کنجکاو شدم که سوژه چیه؟
حسین مرد خیلی خوبی بود. اما بی نهایت شکاک و بد دل بود. خدائیش افسانه هم خیلی ناز بود. من گاهی بهش می گفتم "سفید برفی". پوست سفید مثل برف، بینی کوچولو و سربالا، چشمای درشت عسلی، با لبای کوچولوی قرمز که انگار رژ داره، فقط یه خورده چاق بود که اونم سالی به دوازده ماه داشت رژیم می گرفت!
خب با این تفاسیر و اختلاف سنی 12 ساله با حسین، یه جورایی حسین می ترسید. البته حسین مرد فوق العاده ای بود، هم خوش تیب بود، هم پر جبروت، اطلاعات عمومی بالایی هم داشت، خب ناشر کتاب بود.
تموم طول ناهار ذهنم درگیر این بود که چی بسازم تحویل افسانه بدم. واسه همین نتونستم از خورش کرفس محبوبم لذت ببرم.

بعد از ناهار حسین رفت. من موندم و افسانه ای که منتظر سوژه بود....

پریدم دم ظرفشویی و خودمو مشغول ظرف شستن کردم. با خودم گفتم: «شاید الان افسانه بره مارالو بخوابونه، خودشم خوابش ببره. بعدم بابا میاد و منم میرم خونه...» تو همین فکرا بودم که افسانه موهامو کشید:
ـ ااا دیوونه چی کار می کنی؟
ـ هیچی خواستم یادت نره که دروغ گفتی بهم.
ـ افی، دروغ چیه بابا!
ـ ااا خب پس بشین و مثل بچه آدم بگو چی شده.
ـ باشه بذار همین دوتا لیوانم آب بکشم، میام.
ـ داری میایی دوتا چایی هم بیار که خیلی می چسبه.
ـ چشم!! امر دیگه ای نیست؟ ظرفای خانوم حسینی رو هم می خوای بیار، نه اگه می خوای ظرفای چلوکبابی محلتونو بیار، نه میگم اصلا...
ـ زهر مار! چقدر حرف می زنی، بیا دیگه.
«ای خدا حالا چیکار کنم؟ مگه این ول کنه؟» یهو یه جرقه زد تو سرم. «حالا که خودش می خواد می ذارمش سر کار!» دو تا چایی ریختم. رفتم تو هال و رو کاناپه ولو شدم:
ـ خب بگو ببینیم، سوژه جریانش چیه؟
ـ افی یادته 3 هفته پیش رفتم بندر با آیدا؟
ـ خب؟
ـ هیچی دیگه افی، تو یه نگاه عاشق شدم!
افسانه اونقدر شوکه شد که چایی تو گلوش پرید.
ـ چرتو پرت نگو آنا، هرکی تو رو نشناسه من که می شناسمت!
ـ اااا دروغم چیه؟ خب یه پسره بهم شماره داد، منم ازش خوشم اومد. اشکالش چیه الان؟
ابروهاشو بالا داد و با یه لحن بامزه گفت:
ـ اگه بگی الان خانوم حیدری بهت گواهی صلاحیت داده بیشتر باورم میشه تا اینکه تو شماره گرفته باشی، آخه تو و اینکارا؟
ـ بابا بخدا یه پسره به من شماره داده. اینم شماره اش.
دستمو کردم توی کیفم و اون کارت که الان واقعا برام یه برگ برنده بود در آوردم و دراز کردم سمت افسانه.
ـ بهش زنگ زدی؟ دیدیش؟ چه شکلیه آنا؟
ای خدا از چاله در اومدم و افتادم تو چاه.
ـ نه بابا من که نبودم. چه طوری دیدمش آخه؟ فقط تو بندر یه بار اتفاقی تو بازار دیدمش. از وقتی هم اومدم فرصت نشده که زنگ بزنم. قیافشم بدک نیست.
ابروهاشو داد بالا و گفت:
ـ عجب! پس چه طور عاشقش شدی؟
ای خدا چه غلطی کردم ها! از دست این مگه خلاص میشم حالا؟ عاشق اینجور مسائل رمانتیکه دختره!
ـ عاشقش که نشدم افی، ازش خوشم اومده
ـ پاشو، پاشو همین الان زنگ بزن ببینم. برای عصرم باهاش قرار بذار!
جانم؟؟! نخیر ول کن نیست تا منو نچسبونه به این یارو!
ـ حالا باشه افی، سر ظهره! شاید خواب باشن. بعدم افی جون عصر بابا میاد دنبالم برگردیم خونه
ـ بیخود بیدار بشن. باباتم با من، تو قرار بذار من زنگ می زنم عمو فری بهش میگم شب اینجایی
ـ افی جون بابا الان سر کلاسه، مدرسه که نیست. از دفتر صداش کنن زشته، حالا کوتاه بیا دفعه بعد.
یه خورده فکر کرد و گفت:
ـ خیلی خب، حالا قرار هیچی. پاشو زنگ بزن ببینم.
بابا عجب غلطی کردم. کاش افسانه ده تا گاز می گرفت ازم و منو مجبور نمی کرد زنگ بزنم! الان زنگ بزنم اون دختره باز گوشی رو برداره چی؟ اگه سرکار گذاشته باشنم که دیگه تا دنیا دنیاست افسانه دست بردار نیست. خوب آتویی دستش دادم، تا گوشی رو بذارم زنگ میزنه به پسرخاله هام و حسابی آبرومو می بره.
ـ پاشو دیگه آنا! داره استخاره می کنه، زنگ نزنی خودم زنگ می زنم ها!
ـ خیلی خب بابا، الان زنگ می زنم.
کارتو از دستش قاپیدم و رفتم نشستم کنار تلفن. هرچی دعا بلد بودم خوندم که خیط نشم، شماره رو گرفتم:
ـ بله؟
ای وای باز که این دختره است. حالا چی کار کنم؟ دلو زدم به دریا و گفتم:
ـ سلام خانوم. ببخشید، من می خواستم با آقای امیر صحبت کنم.
ـ شما؟
آخ جون پس اشتباه نگرفتم. نکنه این مامانش باشه؟ خاک تو سرت آنا دختره صداش جوونه:
ـ ببخشید خانوم، بگم کی تماس گرفته؟
ـ امممممم من یکی از آشناهاشون هستم، یکی از دوستان معرفیشون کردن
«خاک تو سرت آنا! اگه الان بگه کی چی می خوای بگی؟»
ـ ببخشید خانوم، اما الان من دقیقا بگم کی؟
ـ شما گوشی رو بدین به ایشون، خودشون می شناسن
خواستم بگم بگو برادر استکان نعلبکی! والا...
دختره با اکراه گفت:
ـ گوشی!
حناق بگیری خب زودتر!
ـ ممنون خانوم.
از صدای دلینگ دلینگ آهنگ که منو پشت خط نگه داشت، فهمیدم که اونجا محل کاره. افسانه همینجوری زل زده بود به من، انگار می خواست دزد بگیره زبونمو در آوردم و گفتم:
ـ چیه؟
یه صدا از اونور خط اومد که با تعجب می گفت:
ـ بله؟؟!!
اوخ اوخ خرابکاری شد. تند گفتم:
ـ سلام.
ـ سلام، بفرمائید؟
ـ امیر آقا؟
ـ خودم هستم، بفرمائید...
ـ من، من، منو می شناسین؟
ـ باید بشناسم؟
ـ خب آره دیگه، فرودگاه مهر آباد و بندر و...
پرید وسط حرفم:
ـ یه دختر چشم سیاه و اخمو
چه پررو شد این! حیف افسانه اینجا نشسته وگرنه می دونستم چه جوری حالشو بگیرم، اما خوب الان مجبور بودم کمی ملایم باشم. تا اینجای کار اومده بودم، بعدا یه روز زنگ می زنم حالشو اساسی می گیرم که یادش نره
ـ الو، الو چشم سیاه ِاخمالو، قطع کردی؟
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم:
ـ خوبین شما؟ خوش می گذره؟
ـ ااااا دکتر شدی؟ بهت نمیاد اینقدر مهربون باشی!
زیر لب گفتم:
ـ خدمتت می رسم.
ـ با من بودین؟
ـ نه میگم شما به من لطف دارین
ـ چی شد یاد من افتادین، بعد 25 روز؟
ایکبیری چه تاریخ دقیقم داشت!
ـ راستش من تازه از بندر اومدم. داشتم لباسامو جا به جا می کردم چشمم افتاد به شماره اتون. گفتم زنگ بزنم حالتونو بپرسم.
خب یه جائیشو دروغ نگفتم که!
ـ چه سعادتی! خب حالا نمی خواین خودتونو بیشتر معرفی کنید؟
گفتم:
ـ حالا وقت بسیاره..
از اونور افسانه هی اشاره می کرد "چی میگه؟" منم هی با اشاره می گفتم "باشه بابا، میگم. صبر کن دیگه"
ـ حتی نمی خواین اسمتونو بگین؟ شما حداقل اسم منو می دونین، اما من حتی اسمتونو نمی دونم!
به درک که نمیدونی! اسممو می خوای چیکار آخه؟ مگه قراره من بهت زنگ بزنم؟!
ـ من آیدا هستم.
چشای افسانه زد بیرون، اشاره کردم چته خوب؟
ـ به به چه اسم قشنگی! آیدا خانوم ِچشم سیاهِ اخمالو.
زهر مار! اخمالو خودتی با اون شکلت!
ـ لطف دارین، اسمم آیدای خالیه
ـ خب آیدا خانوم یکم از خودتون بگین
ـ چی بگم؟
ـ کلاس چندمین؟
ـ من یکسالو نیمه دیپلم گرفتم، آقا!
ـ جدا؟ اما بهتون نمیاد، من فکر کردم محصلین
شما به هفت جد و آبادتون خندیدین!
ـ من زود دیپلم گرفتم
ـ به به، پس معلومه خیلی باهوشین. حتما جهشی خوندین؟
وای خدا دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار. آخه به این چه؟
ـ بله یه سال زود رفتم، یه سالم جهش زدم
ـ به به آفرین، الان دانشگاه تشریف می برین دیگه؟
زهرمار! آخه تو رو سننه؟ داشتم برای افسانه خط ونشون می کشیدم. اونم پاهاشو انداخته بود رو هم و داشت کیف می کرد. منو می شناخت که واسه پسرا تره خرد نمی کنم، چه برسه اینقدر مودبانه جوابشونو بدم. مطمئن بودم مو به مو واسه بچه ها تعریف می کنه...
ـ نه متاسفانه
ـ عجب، حالا چرا؟
ـ خب نشده دیگه، خب من بیشتر از این وقتتونو نمی گیرم.
ـ نه نه راحت باشین. آخر وقته، منم کاری نداشتم. داشتم جمع جور می کردم، راستی منزلتون کجاست؟
آخه به تو چه؟ مگه می خوای بیای خواستگاری؟ این فکرمو بلند گفتم:
ـ چیه می خوای بیای خواستگاری؟
صدای خنده اش قطع نمی شد. منم که عصبی بودم حسابی، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم:
ـ رو آب بخندی! مگه جوک تعریف می کنم برات؟
ـ آخه خیلی بامزه گفتی کوچولو
ـ من کوچولو نیستم آقا، کاری ندارین؟
ـ نه، نه، قطع نکن لطفا.
ـ کاری ندارم که بخوام حرف بزنم
ـ پس چرا زنگ زدی؟
ـ واسه خالی نبودن عریضه، واسه اینکه خواستم بگم خیلی پرروئی، هم خودت هم اون دوستت. ببینم شماها آدم ندیده بودین زل زده بودین به من؟ هرجا هم که می رفتم جلوم مثل درخت چاغاله سبز می شدین؟
من همینطور تند تند داشتم می گفتم، افسانه می زد رو صورتشو می گفت: «قطعش کن!»
ـ چی چیو قطع کنم؟ باید حال اینو بگیرم. گوشی رو بده اون دوستت ببینم، اون از تو پررو تر ِ
دیدم هیچ جوابی نداد.
ـ الو، الو چی شد؟ زبونت بند اومد.
ـ دوستم اینجا نیست آیدا خانوم
ـ پس بهش از طرف من بگو خیلی بی کلاسه!
ـ خودتون بهشون بگین.
ـ من از کجا گیرش بیارم؟ اصلا هم ازش خوشم نمیاد.
ـ اما اون از شما خیلی خوشش اومده...
ـ خیلی بی جا کرده، اصلا می دونی چیه؟ کِی میاد خودم زنگ بزنم حالشو بگیرم؟
ـ فردا ساعت 2.30 خوبه؟
یکم فکر کردم دیدم نمی تونم فردا زنگ بزنم. گفتم:
ـ نه، شنبه دیگه ساعت 3.30 زنگ می زنم.
ـ باشه بهش میگم
ـ عزت زیاد آقای امیر بلوز آبی
تق گوشی رو گذاشتم و نفهمیدم اون چی گفت. سرمو آوردم بالا دیدم افسانه اخماشو کرده تو هم و داره چپ چپ نگام می کنه:
ـ ها تو چته؟
ـ می دونی چیه آنا؟ آدم نمیشی! این چه طرز حرف زدن بود؟
ـ حقش بود پسره ی پررو
ـ چی گفت که بهش اینارو گفتی؟
ـ به من میگه خانوم کوچولو!
ـ خب با این رفتارات هستی، دیگه؟
ـ ااااابه من میگه اخمالو!
ـ باید بهت می گفت خروس جنگی، اخمالو کمته! من واقعا متعجبم آنا! تو سوای اینکه پدر و مادرت تحصیل کرده هستن، خودتم مطالعه زیاد کردی ولی می دونی اشکالت چیه؟ اشکالت اینه که از بس با حمید و امیر و دوستاشون گشتی رفتارات پسرونه شده، مثل لاتای چاله میدونی حرف می زنی. گاهی تعجب می کنم که چقدر فرق داری با خواهرات!
ـ ببین افی اصلا همش تقصیر تو بود! من نمی خواستم به این بابا زنگ بزنم. تو گفتی بزن وگرنه که می دونی من اصلا از عشق و ماشقی و دوست پسر و اینا خوشم نمیاد، پسرا برای من مثل دخترا هستن. نمی تونم بهشون احساسی داشته باشم.
ـ آنا تو 5 ماه دیگه 18 ساله میشی. باید سعی کنی رفتاراتو یه کم تغییر بدی. بخدا خاله همه غصه اش شده تو و آینده تو...
ـ آها! پس اینا کار مامان خانومه؟ که تو منو نصیحت کنی.
ـ چرند نگو آنا! خاله به من چیزی نگفته، من خودم نگرانتم آنا. تو دیگه 6 سالت نیست که دنبال پسرا بدویی توی کوچه پی توپ فوتبال، فقط یکم بزرگ شو.
پوف بلندی کردم و گفتم:
ـ تو که بزرگ شدی بسه، دارم بزرگیتو می بینم! از صبح تا شب کار خونه و بچه داری، اگه بزرگ شدن ایناست من نمی خوام بزرگ شم افسانه خانوم...
افسانه سری تکون داد. اشک تو چشای خوشگلش جمع شده بود:
ـ آنا، من واقعا خوشبختم! الان همه اون چیزایی که هیچوقت فکر نمی کردم داشته باشم، دارم. یه زندگی آروم با یه شوهر خوب، تو که می دونی من چقدر سختی کشیدم تا قبل از اینکه بیام پیش مامان نرگس.
دلم گرفت، خیلی تند رفته بودم. رفتم جلو دستمو انداختم دور شونه افسانه و سرشو گذاشتم رو شونه ام. شاید واقعا افسانه راست می گفت، باید یکم تغییر رویه می دادم. باید بزرگ می شدم. اما با دوست پسر داشتن مگه آدم بزرگ میشه؟
ـ افی خوشگلم گریه نکن، ببین سفید برفی الان شدی شکل آدم برفیا که به جای دماغ براشون هویج می ذارن، مخصوصا با این موهای بادمجونیت.
ـ زهر مار، همیشه توی اینجور وقتا ضد حال می زنی به آدم. حالا موهام خیلی زشت شده آنا؟
سرشو آوردم بالا، گونه اشو بوسیدم و گفتم:
ـ تو همیشه خوشگلی عزیز دلم، این رنگ مو بهت حیلی میاد.
ـ جدا؟
ـ اوهوم
ـ خرم که نمی کنی؟
ـ نه بابا تو خر هستی، چه نیازی ِ به خر کردن؟
یکدفعه صدای آخم در اومد:
ـ خدا بگم چیکارت نکنه افی! حالا تا یه هفته باید بازو درد باشم، آخه مگه تو سگی گاز می گیری؟ بیچاره حسین از دست تو چی می کشه؟!
ـ نذار یکی دیگه هم بگیرم ها...
ـ قربونت افی جون، خیلی ماهی عزیزم!
ـ معلومه خب.
خوشحال بودم که از اون حالو هوا در اومد. ساعت 7 بابا اومد دنبالم هرچی افسانه اصرار کرد بابا بالا نیومد، خسته بود. منم زودی مانتو پوشیدم، داشتم روسریمو سرم می کردم افسانه اومد پشت سرم:
ـ آنا یه موقع از حرفای ظهرم به دل نگیری؟
ـ نه افی، تو راست میگی. فقط یه خواهش!
ـ جانم؟
ـ کمکم کن بزرگ بشم، افی.
دستشو دورم حلقه کرد و گفت:
ـ عزیز دلم!
ـ در ضمن افی، موضوع امروز بین خودمون بمونه. لطفا!
ـ نمی گفتی هم می موند، آنا؟
ـ هوم؟
ـ به این پسره زنگ می زنی؟
ـ نه بابا بیکارم مگه؟ تموم شد رفت! از کجا می خواد منو پیدا کنه؟
ـ حالا من می خوام ازت زنگ بزنی!
ـ وا افی چه حرفا می زنی ها، خب چرا؟
ـ به خاطر من! جمعه میام خونتون که بیارمت تهران یه دوروزی پیش من باش. به این پسره هم زنگ بزن و ازش معذرت خواهی کن.
ـ عمرا!
ـ آنا اولین راه برای بزرگ شدن عذر خواهی برای کار اشتباهه.
ـ وا آخه از کجا معلوم که من اینو اصلا ببینم.
ـ حالا به هرحال بقول تو سوژه است دیگه، توهم که نمی خوای ببینیش پس ازت کم نمیشه.
ـ در موردش فکر می کنم افی، وای بابا داره بوق می زنه. من رفتم، زحمت دادم، جمعه منتظرتونیم، ناهار بیاین. میگم مامان زنگ بزنه.
ـ حالا برو، باشه.
راه پله هارو مثل جت اومدم پائین و در ماشینو باز کردم پریدم تو ماشین.
ـ سلام بابایی خوشگلم، خسته نباشی.
ـ سلام، خواستی یه ساعت دیگه خداحافظی کنی!! خوبه از ظهر اینجایی...
ـ ااااا بابا خب می دونی که منو افسانه حرفامون تمومی نداره.
ـ بله می دونم!
گونه اشو بوسیدم و گفتم:
ـ قربون بابای خوشگل و خوش تیپم برم که اینقدر فهمیده است.
ـ ای پدر سوخته ی زبون باز!
ـ بریم بابایی، الان مامان و بنفشه جیگرمونو در میارن
بابا راه افتاد و من سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به فکر فرو رفتم. واقعا رفتارم امروز بد بود؟ حالا چیکار کنم؟ زنگ بزنم؟ اونقدر فکر اومد تو ذهنم که نزدیک بود قاطی کنم، بعد شونه امو انداختم بالا و تو دلم گفتم: «فردا در موردش فکر می کنم امروز خیلی خسته شدم.»....