تمام ِ ناتمام ِ من قسمت ششم
تا روز شنبه اتفاق خاصی نیفتاد. جمعه
افسانه و حسین با مارال اومدن خونمون و افسانه اجازه منو از مامان گرفت که
یه دو سه روزی پیشش باشم، حسین شنبه صبح باید می رفت تبریز هم یه
سمینار داشت و هم اینکه می خواست به خونواده اش سر بزنه.
شنبه ظهر ناهارو که خوردیم و افسانه مارالو خوابوند اومد توی هال و گفت:
- خیلی خب آنا، وقتشه که زنگ بزنی.
- افی کارتو گم کردم!
- کارت اینجاست. اونروز یادت رفت ببریش، خوب شد قبل از اینکه حسین ببینه برش داشتم! زود باش آنا حواستم باشه که حرف اضافی نزنی. قدم اولو بردار ببینم، باید عذر خواهی کنی!
«نخیر ول کن نبود. من تو عمرم از هیچ پسری عذر خواهی نکرده بودم، حالا باید یه کاره زنگ می زدم به یه نفر که دوبار دیده بودمش و عذر خواهی می کردم! عجب گیری داده ها...»
- میگم افی بیا بی خیال این یارو بشیم، من که قرار نیست ببینمش که!
- خب پس این برای قدم اول خیلی عالیه. غرورتم حفظ میشه، اما یاد می گیری که با دیگران چه طور صحبت کنی حداقل.
دیدم بدم نمیگه! حالا که قراره من نبینمش دیگه، پس بذار اینکارو بکنم. گوشی رو برداشتم و مشغول شماره گرفتن شدم. بازم اون دختره گوشی رو برداشت:
- سلام خانوم خسته نباشین، من با امیر آقا کار دارم.
- شما؟
- از آشناهاشون هستم خانوم.
- ایشون تشریف ندارن، شما اسمتونو بگین من به ایشون میگم!
ااااا پسره بی تربیت! خوبه گفتم شنبه زنگ می زنم ها!
- من آیدا هستم خانوم!
- آها بله، یه لحظه گوشی دستتون.
دختره دروغگو، این پسره هم معلوم نیست چنتا از این آشناهای جنس مونث داره!
- بله؟
- سلام امیر آقا، من آیدا هستم.
- به به آیدا خانوم! حال شما؟ یه ساعتی هست منتظرتون بودم.
وا! این چه بی رگه! انگار نه انگار اون دفعه کلی لغز بارش کردم!
- اما من درست سر ساعت زنگ زدم...
- خب بله، اما من هیجان داشتم باهاتون حرف بزنم.
«غلط کردی هیجان داشتی! چه می دونستی که چی می خوام بگم! تازه قرار بود با اون دوست پرروت حرف بزنم...»
- خب آیدا خانوم چه خبر؟
- خبری نیست. من فقط زنگ زدم بابت حرفای اون روزم ازتون عذر خواهی کنم و بگم لزومی نمی بینم با دوستتون حرف بزنم.
- ااا آیدا خانوم من فرهادم!
چشام گرد شد. پس من داشتم با اون پرروئه حرف می زدم؟ چه بد شد، خیلی هم خوشم میومد از این پسره!
- اگه میشه لطف کنید گوشی رو بدین امیر آقا.
- امیر نیست آیدا خانوم
- ایشون کی تشریف میارن؟
- امروز که دیگه نمیاد
- باشه. پس لطف کنید بهشون بگین من فردا همین موقع ها زنگ می زنم!
با بدجنسی هرچی تمومتر گفت:
- من بهش میگم. اما لزومی نداره که شما دیگه اینجا زنگ بزنین، من شماره خودمو می دم که مستقیم به خودم زنگ بزنین!
«جانم؟؟؟ این چی میگه؟ پررو، شماره اینو می خوام چیکار!؟»
- گفتم اونوقت من باید برای چی به شما زنگ بزنم آقا؟
- خب راستش من از شما خیلی خوشم اومده، خواستم بیشتر آشنا بشیم!
«غلط کردی پسره ی پررو! حیف که به افسانه قول داده آدم باشم وگرنه می دونستم چه جوری بشورمت و آویزونت کنم!!»
- ببین آقا! بنده نه اهل آشنا شدن بیشتر هستم، نه اهل دوستی و این حرفا، صرفا اونروزم اشتباه کردم به دوستتون زنگ زدم. الانم زنگ زدم فقط از ایشون عذر خواهی کنم، لطف کنید بگین فردا زنگ می زنم!
- ااااا آیدا چرا ناراحت شدی؟ حالا یه چند بار باهم حرف می زنیم و همدیگه رو می بینیم اشکالی که نداره! بهت نمیاد اهل این چیزا نباشی، مخصوصا با اون قیافه ی خواستنی و جذابت...
«خدایا این دیگه کی بود؟! روی سنگ پا رو سفید کرده بود! چه زودم صمیمی میشه با آدم، آیدا میگه بدون خانوم، بی تربیت! پپسی هم کولا داره! ای افسانه خدا بگم چیکارت کنه که اینجوری خونسرد نشستی و زل زدی به من!»
- اشتباه گرفتین آقای محترم، فردا به دوستتون زنگ می زنم. خدا نگه دار.
تق، گوشی رو گذاشتمو نفسمو دادم بیرون.
- چی شد؟
- زهرمارُ چی شد، چِم چاره شد! پسره پررو میگه شماره خودمو بدم زنگ بزن با هم آشنا شیم، بهتون نمیاد اهل این حرفا نباشی! خوبه که بهشون محل ندادم ها، حیف افی، حیف که به تو قول دادم وگرنه می دونستم چیا بهش بگم...
- نه خوب کاری کردی درست حرف زدی. من فکر کنم این پسره یه جورایی مزخرفه، اما اون یکی باز بهتر بود که البته سهمش بد و بیراهای تو بود! حالا باز فردا زنگ نزنی دق و دلیتو سر اون بد بخت در بیاری!
- نه بابا، یه معذرت خواهی می کنم و خِلاص. می گم افی، مارال که بیدار شد بریم تجریش؟
- باشه، بریم. پس الانم بریم یه چُرت بزنیم شارژ بشیم...
اونروز کلی بهمون خوش گذشت. از تجریش رفتیم پارک نیاوران یه دو ساعتی هم اونجا بودیم، شاممونو بیرون خوردیم و برگشتیم خونه.
ساعت 3 که شد خودم بدون اینکه افسانه چیزی بگه گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم:
- به کی زنگ می زنی؟
- به این پسره قهوه ایِ
- پسره قهوه ایِ؟ این کیه دیگه؟
- بابا همون امیر دیگه! خب پوستش خیلی برنزه...
- آها، فکر کردم اسمش بلوز آبیه!
- زهر مار!
- بله؟
- سلام خانم، لطف می کنین آقای امیر صحبت کنن؟
- سلام آیدا خانوم، خوبین؟
جانم ؟؟ چه مهربون شده این!
- ممنون خانوم مرسی، شما خوبین؟ تشریف دارن؟ البته اگه فقط به تلفن خودشون وصل کنین ممنون میشم...
- مرسی عزیزم، بله حتما. گوشی!
داشتم واسه افسانه چشم و ابرو می اومدم که صدایی آروم از اونور سیم گفت:
- بله؟
- سلام، آیدا هستم.
- سلام
- خوبین؟
- ممنون
وا این چرا اینجوری حرف می زنه، چه سرد!
- راستش من دیروز زنگ زده بودم که بابت حرفای اونروزم ازتون عذر خواهی کنم، اما شما نبودین.
-شما تا جایی که یادمه گفتین می خواین فرهادو ادب کنین، بنابراین نیاز بود که با من حرف بزنین!
- ببینید آقای امیر، من روز اول خیلی تند رفتم. نباید اونجوری رفتار می کردم، بعد احساس کردم که نیازه ازتون عذر خواهی کنم (آره جون خودت اگه اجبار افی نبود که صد سال سیاه معذرت نمی خواستی)، اما متاسفانه دوستتون گوشی رو برداشتن.
- ببینید خانوم، هر چی بود تموم شد. نیازی هم نبود که زنگ بزنین از من عذر خواهی کنید، من گذاشتم رو حساب بچگیتون!
ااا باز می خواست دادِ منو در بیاره ها! اما نه باید خودمو ثابت می کردم:
- به هر حال رفتار من درست نبود. بهتون بدهکار بودم الانم بدهیمو دادم که زیر دینتون نباشم، امری ندارین؟
- آیدا خانوم شما هیچ بدهی به من نداشتین و ندارین، فقط یه سوال دارم اگه جواب بدین ممنون میشم!
- بفرمائید؟
- دیروز به فرهاد چی گفتین؟
- من چیز خاصی به ایشون نگفتم. گفتم می خوام با شما حرف بزنم و ازتون عذر خواهی کنم.
- فقط همین؟
- خب آره، قرار بود چیز دیگه ای باشه؟
- فرهاد اما به من گفت با شما قرار گذاشته که ببینتتون و حتی نگفت که شما اینا رو گفتین. الانم من داشتم از در شرکت می رفتم بیرون، تمرین داشتم که شما زنگ زدین!
چشام داشت از حدقه می زد بیرون. پسره ی هیچی ندار! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم:
- با من قرار گذاشته؟ بیجا کرده! وقتی میگم پرروئه، وقتی اصلا ازش خوشم نیومده بیخودی نیستا، به چه حقی دروغ گفته؟
- آیدا خانوم لطفا خودتونو کنترل کنین! من دیرم شده تمرین دارم. اگه میشه فردا ساعت 12 به من زنگ بزنین با هم حرف می زنیم در موردش، منم دوست دارم بدونم چرا فرهاد دروغ گفته!
- باشه سعی می کنم زنگ بزنم، خداحافظ
- خدا نگه دار
گوشی رو که گذاشتم مثل منگا به افسانه زل زدم.
- چی شده آنا؟
- هیچی افی، بذار فکرمو جمع کنم!
- خب بنال با هم فکرتو جمع کنیم...
شروع کردم همه رو بهش گفتم. از سرد حرف زدن امیر و حرفایی که فرهاد به امیر گفته بود، افسانه هم توی فکر فرو رفت. فردا باید روشن کنم که قضیه چی بوده، حالا دیگه واقعا دوست داشتم فردا بشه....
شنبه ظهر ناهارو که خوردیم و افسانه مارالو خوابوند اومد توی هال و گفت:
- خیلی خب آنا، وقتشه که زنگ بزنی.
- افی کارتو گم کردم!
- کارت اینجاست. اونروز یادت رفت ببریش، خوب شد قبل از اینکه حسین ببینه برش داشتم! زود باش آنا حواستم باشه که حرف اضافی نزنی. قدم اولو بردار ببینم، باید عذر خواهی کنی!
«نخیر ول کن نبود. من تو عمرم از هیچ پسری عذر خواهی نکرده بودم، حالا باید یه کاره زنگ می زدم به یه نفر که دوبار دیده بودمش و عذر خواهی می کردم! عجب گیری داده ها...»
- میگم افی بیا بی خیال این یارو بشیم، من که قرار نیست ببینمش که!
- خب پس این برای قدم اول خیلی عالیه. غرورتم حفظ میشه، اما یاد می گیری که با دیگران چه طور صحبت کنی حداقل.
دیدم بدم نمیگه! حالا که قراره من نبینمش دیگه، پس بذار اینکارو بکنم. گوشی رو برداشتم و مشغول شماره گرفتن شدم. بازم اون دختره گوشی رو برداشت:
- سلام خانوم خسته نباشین، من با امیر آقا کار دارم.
- شما؟
- از آشناهاشون هستم خانوم.
- ایشون تشریف ندارن، شما اسمتونو بگین من به ایشون میگم!
ااااا پسره بی تربیت! خوبه گفتم شنبه زنگ می زنم ها!
- من آیدا هستم خانوم!
- آها بله، یه لحظه گوشی دستتون.
دختره دروغگو، این پسره هم معلوم نیست چنتا از این آشناهای جنس مونث داره!
- بله؟
- سلام امیر آقا، من آیدا هستم.
- به به آیدا خانوم! حال شما؟ یه ساعتی هست منتظرتون بودم.
وا! این چه بی رگه! انگار نه انگار اون دفعه کلی لغز بارش کردم!
- اما من درست سر ساعت زنگ زدم...
- خب بله، اما من هیجان داشتم باهاتون حرف بزنم.
«غلط کردی هیجان داشتی! چه می دونستی که چی می خوام بگم! تازه قرار بود با اون دوست پرروت حرف بزنم...»
- خب آیدا خانوم چه خبر؟
- خبری نیست. من فقط زنگ زدم بابت حرفای اون روزم ازتون عذر خواهی کنم و بگم لزومی نمی بینم با دوستتون حرف بزنم.
- ااا آیدا خانوم من فرهادم!
چشام گرد شد. پس من داشتم با اون پرروئه حرف می زدم؟ چه بد شد، خیلی هم خوشم میومد از این پسره!
- اگه میشه لطف کنید گوشی رو بدین امیر آقا.
- امیر نیست آیدا خانوم
- ایشون کی تشریف میارن؟
- امروز که دیگه نمیاد
- باشه. پس لطف کنید بهشون بگین من فردا همین موقع ها زنگ می زنم!
با بدجنسی هرچی تمومتر گفت:
- من بهش میگم. اما لزومی نداره که شما دیگه اینجا زنگ بزنین، من شماره خودمو می دم که مستقیم به خودم زنگ بزنین!
«جانم؟؟؟ این چی میگه؟ پررو، شماره اینو می خوام چیکار!؟»
- گفتم اونوقت من باید برای چی به شما زنگ بزنم آقا؟
- خب راستش من از شما خیلی خوشم اومده، خواستم بیشتر آشنا بشیم!
«غلط کردی پسره ی پررو! حیف که به افسانه قول داده آدم باشم وگرنه می دونستم چه جوری بشورمت و آویزونت کنم!!»
- ببین آقا! بنده نه اهل آشنا شدن بیشتر هستم، نه اهل دوستی و این حرفا، صرفا اونروزم اشتباه کردم به دوستتون زنگ زدم. الانم زنگ زدم فقط از ایشون عذر خواهی کنم، لطف کنید بگین فردا زنگ می زنم!
- ااااا آیدا چرا ناراحت شدی؟ حالا یه چند بار باهم حرف می زنیم و همدیگه رو می بینیم اشکالی که نداره! بهت نمیاد اهل این چیزا نباشی، مخصوصا با اون قیافه ی خواستنی و جذابت...
«خدایا این دیگه کی بود؟! روی سنگ پا رو سفید کرده بود! چه زودم صمیمی میشه با آدم، آیدا میگه بدون خانوم، بی تربیت! پپسی هم کولا داره! ای افسانه خدا بگم چیکارت کنه که اینجوری خونسرد نشستی و زل زدی به من!»
- اشتباه گرفتین آقای محترم، فردا به دوستتون زنگ می زنم. خدا نگه دار.
تق، گوشی رو گذاشتمو نفسمو دادم بیرون.
- چی شد؟
- زهرمارُ چی شد، چِم چاره شد! پسره پررو میگه شماره خودمو بدم زنگ بزن با هم آشنا شیم، بهتون نمیاد اهل این حرفا نباشی! خوبه که بهشون محل ندادم ها، حیف افی، حیف که به تو قول دادم وگرنه می دونستم چیا بهش بگم...
- نه خوب کاری کردی درست حرف زدی. من فکر کنم این پسره یه جورایی مزخرفه، اما اون یکی باز بهتر بود که البته سهمش بد و بیراهای تو بود! حالا باز فردا زنگ نزنی دق و دلیتو سر اون بد بخت در بیاری!
- نه بابا، یه معذرت خواهی می کنم و خِلاص. می گم افی، مارال که بیدار شد بریم تجریش؟
- باشه، بریم. پس الانم بریم یه چُرت بزنیم شارژ بشیم...
اونروز کلی بهمون خوش گذشت. از تجریش رفتیم پارک نیاوران یه دو ساعتی هم اونجا بودیم، شاممونو بیرون خوردیم و برگشتیم خونه.
ساعت 3 که شد خودم بدون اینکه افسانه چیزی بگه گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم:
- به کی زنگ می زنی؟
- به این پسره قهوه ایِ
- پسره قهوه ایِ؟ این کیه دیگه؟
- بابا همون امیر دیگه! خب پوستش خیلی برنزه...
- آها، فکر کردم اسمش بلوز آبیه!
- زهر مار!
- بله؟
- سلام خانم، لطف می کنین آقای امیر صحبت کنن؟
- سلام آیدا خانوم، خوبین؟
جانم ؟؟ چه مهربون شده این!
- ممنون خانوم مرسی، شما خوبین؟ تشریف دارن؟ البته اگه فقط به تلفن خودشون وصل کنین ممنون میشم...
- مرسی عزیزم، بله حتما. گوشی!
داشتم واسه افسانه چشم و ابرو می اومدم که صدایی آروم از اونور سیم گفت:
- بله؟
- سلام، آیدا هستم.
- سلام
- خوبین؟
- ممنون
وا این چرا اینجوری حرف می زنه، چه سرد!
- راستش من دیروز زنگ زده بودم که بابت حرفای اونروزم ازتون عذر خواهی کنم، اما شما نبودین.
-شما تا جایی که یادمه گفتین می خواین فرهادو ادب کنین، بنابراین نیاز بود که با من حرف بزنین!
- ببینید آقای امیر، من روز اول خیلی تند رفتم. نباید اونجوری رفتار می کردم، بعد احساس کردم که نیازه ازتون عذر خواهی کنم (آره جون خودت اگه اجبار افی نبود که صد سال سیاه معذرت نمی خواستی)، اما متاسفانه دوستتون گوشی رو برداشتن.
- ببینید خانوم، هر چی بود تموم شد. نیازی هم نبود که زنگ بزنین از من عذر خواهی کنید، من گذاشتم رو حساب بچگیتون!
ااا باز می خواست دادِ منو در بیاره ها! اما نه باید خودمو ثابت می کردم:
- به هر حال رفتار من درست نبود. بهتون بدهکار بودم الانم بدهیمو دادم که زیر دینتون نباشم، امری ندارین؟
- آیدا خانوم شما هیچ بدهی به من نداشتین و ندارین، فقط یه سوال دارم اگه جواب بدین ممنون میشم!
- بفرمائید؟
- دیروز به فرهاد چی گفتین؟
- من چیز خاصی به ایشون نگفتم. گفتم می خوام با شما حرف بزنم و ازتون عذر خواهی کنم.
- فقط همین؟
- خب آره، قرار بود چیز دیگه ای باشه؟
- فرهاد اما به من گفت با شما قرار گذاشته که ببینتتون و حتی نگفت که شما اینا رو گفتین. الانم من داشتم از در شرکت می رفتم بیرون، تمرین داشتم که شما زنگ زدین!
چشام داشت از حدقه می زد بیرون. پسره ی هیچی ندار! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم:
- با من قرار گذاشته؟ بیجا کرده! وقتی میگم پرروئه، وقتی اصلا ازش خوشم نیومده بیخودی نیستا، به چه حقی دروغ گفته؟
- آیدا خانوم لطفا خودتونو کنترل کنین! من دیرم شده تمرین دارم. اگه میشه فردا ساعت 12 به من زنگ بزنین با هم حرف می زنیم در موردش، منم دوست دارم بدونم چرا فرهاد دروغ گفته!
- باشه سعی می کنم زنگ بزنم، خداحافظ
- خدا نگه دار
گوشی رو که گذاشتم مثل منگا به افسانه زل زدم.
- چی شده آنا؟
- هیچی افی، بذار فکرمو جمع کنم!
- خب بنال با هم فکرتو جمع کنیم...
شروع کردم همه رو بهش گفتم. از سرد حرف زدن امیر و حرفایی که فرهاد به امیر گفته بود، افسانه هم توی فکر فرو رفت. فردا باید روشن کنم که قضیه چی بوده، حالا دیگه واقعا دوست داشتم فردا بشه....
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ ساعت 16:4 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو