یادگار یادها | میترا جشنی |
پاسی از شب گذشته بود،اما پگاه هنوز روی تختخواب از این شانه به آن شانه می چرخید.صدای بلند شورانگیز که از اتاق مجاور شنیده می شد مانع از استراحتش بود و خواب را از چشمانش می ربود.از تخت پایین آمد و کلید لامپ را زد.رب دو شامبرش را پوشید و از اتاق خارج گشت.در تاریکی راهرو کورمال کورمال خودش را به اتاق خواب پدر و مادرش رسانید و پس از زدن چند ضربه به در داخل شد.شورانگیز روی صندلی نشسته و فرهاد به میزی که در کنار آن قرار داشت تکیه داده بود.با ورود پگاه با چشمان قرمز و خواب الود از جایش برخاست و او را در آغوش گرفت.سپس رو به همسرش کرد و گفت:عزیزم،می توانستی کمی آهسته تر صحبت کنی.تا چند دقیقه دیگر سر و کله مستخدمها هم پیدا می شود.شورانگیز نگاه پر مهرش را بر پگاه افکند و گفت:متاسفم سر و صدای بی موقع ما خواب را بر تو حرام کرد.آنگاه پگاه را رها کرد و به سمت پنجره رفت و بیرون را نگریست.شب چادر سیاهش را بر روی باغ گسترده و تاریکی و سکوت همه جا را فرا گرفته بود.سوز سردی در وجودش رخنه کرد.در حالی که پنجره را می بست گفت:هوا کم کم سرد می شود.با آنکه چند روز بیشتر از شهریور نمی گذرد و با این روزهای افتابی و گرم،نمی دانم شبها چرا اینقدر هوا سرد است.تا مغز استخوانم یخ کرد.فرهاد پیپش را از روی میز برداشت و مشغول روشن کردن آن شد.سپس رو به شورانگیز کرد و گفت:بیا،بیا اینجا پهلوی من و پگاه بنشین.هوا سرد نیست،اعصاب تو ناراحت است و هیجانزده هستی.می توانستی خیلی راحت این مسئولیت را نپذیری.به علاوه من نمی دانم که چرا گاهی وقتها مثل بچه های دبستانی از هر چیز کوچکی هول و دستپاچه می شوی.پگاه بر روی لبه تخت نشست و جایش را به شورانگیز داد.شورانگیز در کنار همسرش نشست و دستهای قوی و مردانه او را در دست گرفت و به چشمانش چشم دوخت.فرهاد با صداقتی که در کلامش بود و لبخندی که بر لب داشت،با لحن ملایمی گفت:از دست من نرنج.من اگر حرفی می زنم به خاطر این است که می بینم این طور بی برنامگی ها همیشه اوضاع تو را به هم می ریزد.فرحناز نباید این زحمت را بر دوش تو می افکند.خودت به اندازه کافی گرفتار هستی.حالا هم بیش از این ناراحت مشو.کارها را به دست من بسپار.قول می دهم چنان مهمانی بر پا کنم که فرحناز انگشت به دهان بماند.شورانگیز که پناهگاه امنی در آغوش همسرش یافته بود،احساس کرد که باز هم می تواند مانند گذشته به کاردانی او اعتماد کند.او در کنار فرهاد آرامشش را باز می یافت.
فرهاد و شورانگیز قریب به
25 سال بود که با هم زندگی می کدند. فرخ پور پدر فرهاد از سرمایه داران و
جزء طبقه مرفه اجتماع بود که پس از مرگگ تمامی ثروتش به پسر یکی یکدانه
اش فرهاد می رسید. او عقیده داشت که فرهاد برای اداره کردن املاک و
مستغلاتش نیاز به همسرو شریکی با کفایت دارد. تا علاوه بر یاری دادنش در
امر مدیریت زحمت های چندساله ی خودش را نیز بر باد ندهد. بنابراین دختر
کوچک سرهنگ ساجدی را که در تدبیر و درایت زبان زد همه دوستان و اشنایان
بود برای فرهاد در نظر گرفت. شورانگیز و فرحناز دو دختر و تنها وارثان
سرهنگ ساجدی بودند که او انها را با خلق و خوی نظامی پرورش داده بود.
زمانی که فرخ پور شوانگیز را برای فرهاد انتخاب کرد فرحناز دختر بزرگ
ساجدی سه سال قبل از ان با یکی از افسران گارد به نام نصیری ازدواج کرده و
به رامسر رفته بود. شورانگیز با چشمان ابی و موهای مواج طلایی اش علاوه بر
انضباط نظامی که از پدر به ارث برده بود راه و رسم دلبری و عاششق کشی را
نیز به خوبی از مادر آموخته بود. در اکثر مجالس و مهمانی ها با ورود
شورانگیز همه نگاه ها به سمت او معطوف می گشت.
چنان با وقار و متین سخن می گفت که مخاطب بلافاصله تحت تاثیر شخصیتش قرار
می گرفت و هوش و دانایی او را می ستود. در اکثر مهمانی ها ساقدوش پدر بود و
به ندرت در محفلی به تنهایی شرکت می کرد. و بالاخره در یکی از همین
مهمانی ها فرخ پور بساط آشنایی فرهاد و شورانگیز را فراهم آورد.
اوئل خرداد ماه بود و آسمان صاف و پر ستاره. مهمانی به مناسبت هفتادمین
سالگرد تولد فرخ پور بزرگ یعنی پدر بزرگ فرهاد در باغیزیبا برگزار می شد.
این باغ از قشنگترین و بزرگترین باغ های شمیران به حساب می آمد و مکانی
مخصوص برای برپایی جشن ها و مهمانی هایی بود که خانواده ی فرخ پور در نیمه ی
اول سال برگزار می کردند.در اتبتدای باغ خیابانی آسفالته بود که حدود یک
کیلومتر طول داشت. در دو طرف این خیابان درختان پیر اقاقیا کمر خم کرده
بودند و به مهمانان خوش آمد می گفتند. گویی به تازه واردان تعظیم می کردند و
با عطر گل هایشان شامه ی انها را نوازش می دادند. در پایان راه اسفالته
عمارتی نمایان می شد که از سنگ مر مر سفید ساخته شده و نمای ان از دور
مانند استوانه ای بود که کلاهی مخروطی شکل بر سرش گذارده باشد.و بعد تا چشم
کار می کرد درخت بود و سبزه و گل...
فرخ پور این فضای دلپذیر و این شب صاف و پر ستاره را برای دو دلداده ناآشنا
که قرار داده بود به وصال هم نائل شوند کافی می دانست و به همین منظور
سرهنگ ساجدی و دخترش را برای شب مهمانی حضورا دعوت کرد. در طول جشن فرخ پور
تمام تلاشش را به کار بست تا توجه فرهاد را به سمت شورانگیز معطوف کند. و
در این راه موفق نیز شد. ان شب شورانگیز لباسی طلایی به تن داشت و گیسوان
طلایی و ابریشمینش را با گل های رز آراسته بود. ارکستر اهنگ تنهایی را می
نواخت و اکثر مدعوین در پیست رقص بودند. شورانگیز بالای پل روی استخر که
با گل تزئینش کرده بود ایستاده بود. بوی عطر گلهای یاس و اقاقی فضا را
پرمی کرد. نسیم ملایمی از سمت باغ می وزید. و با هر وزش حلقه های گیسوان
شورانگیز را به رقص در می اورد. و فرهاد مفتون این بازی زیبا به شورانگیز
نزدیک شد.شورانگیز وجود شخصی را در پشت سرش احساس کرد. نیم چرخی زد و رو به
فرهاد ایستاد و به سلام و خوش آمدگويي او با فروتني پاسخ گفت. فرهاد يک گل رز سپيد
رنگ از نرده ي پل جدا کرد و در مقابل شورانگيز گرفت:"افتخار رقص را به من
مي دهيد؟"
آن دو به جمع رقص کنندگان پيوستند و اين سرآغازي بود براي يک فصل جديد.
پيش بيني فرخ پور درست از آب درآمد و ثروت او نه تنها از دست نرفت بلکه پس
از اين وصلت ظرف مدت کوتاهي چندين برابر گشت. کارگاه ها تبديل به دو
کارخانه ي بزرگ و مزارع و باغ ها، روز به روز پربارتر گشتند. حاصل زندگي
فرهاد و شورانگيز، پگاه با چشمان درشت و آبي و گيسواني طلايي شبيه به مادرش
بود که در زمان حيات فرخ پور، دردانه و نور چشمي پدربزرگ به حساب مي آمد.
فرهاد اداره کردن قسمت اعظم مستغلاتش را بر دوش شورانگيز نهاد. گرفتار
شدن شورانگيز و عزيمت پدرش به رامسر باعث شد که خانواده ي ساجدي هم چون
گذشته از احوال هم جويا نشوند و فاصله اي عاطفي و مکاني ميان آن ها به
وجود آيد.
نصيري شوهر فرحناز يکي دو سالي که از اقامتش در رامسر گذشت، از ارتش کناره
گرفت و با استفاده از پول کلاني که طول خدمتش در گارد شاهنشاهي به دست
آورده بود يک مرکز دامپروري تأسيس کرد. هم زمان با قد کشيدن و رشد فرزندش،
پژمان، نصيري دامپروري را توسعه مي داد و رفته رفته آن جا به يک مرکز عمده
لبني در گيلان تبديل گشت و هر ساله سود کلاني را روانه ي جيب نصيري مي
ساخت. فرحناز سالي يکي دوبار به تهران مي آمد و در طول اقامتش از مهمان
نوازي هاي تمام و کمال شورانگيز و فرهاد برخوردار مي شد. شورانگيز تا زماني
که ساجدي در قيد حيات بود به بهانه ي ديدار پدر و بعد از آن هم براي فرار
از دود و گرما، تابستان ها را در رامسر مي گذراند. اما همين ديدارهاي
کوتاه براي پگاه و پژمان که هر کدام بدون هم بازي بزرگ مي شدند کافي بود
که با يکديگر اخت بگيرند و از مصاحبت هم لذت ببرند.
نصيري عقيده داشت که ترقي در عصر جديد، با روش هاي سنتي ميسر نيست و بايد
راه هاي جديد و صنعتي را از غربي ها آموخت. او مي دانست که غيبت طولاني وي
مي تواند عرصه را براي تاخت و تاز رقبايش هموار سازد. به همين علت تصميم
گرفت به جاي خودش پژمان را براي تحصيل به خارج بفرستد. پژمان جوان بود و
قدرت فراگيري اش بيشتر. به علاوه از اين طريق مي توانست از خدمت اجباري
نظام معاف شود. نصيري قدرت زيادي در دستگاه حکومتي داشت و خيلي راحت توانست
پژمان را قبل از اين که به سن قانوني برسد و روانه ي خدمت شود، براي
ادامه ي تحصيلات در زمينه ي دامپروري و کشاورزي به استراليا بفرستد. او به
فرهاد پيشنهاد داد که پگاه را هم براي ادامه ي تحصيل روانه ي اروپا کند.
اما بر خلاف خانواده ي نصيري، در خانه ي فرخ پور روابط عاطفي عميقي وجود
داشت که مانع از جداييي پگاه از خانواده اش آن هم براي مدتي چنين طولاني
مي گشت. پگاه علاقه ي وافري به موسيقي و فراگيري آن داشت و مصمم بود که
پيانيستي بزرگ شود. فرهاد هم زمينه ي آموزش او را فراهم آورد و پگاه تحت
تعليم استاد ستاري که از نام آوران فن موسيقي بود، قرار گرفت.
بعد از ظهر يکي از روزهاي معتدل اويل شهريور ماه بود. هواي نيمه گرم
تابستان شورانگيز را به خواب نيمروزي دعوت مي کرد شورانگيز خسته از يک روز
پرتلاش و مجادله با سر کارگر يکي از کارخانه ها تازه چشمانش را روي هم
گذارده بود که مستخدمش، خانم پويا وارد اتاق شد:
"متأسفم بيدارتان کردم. خواهرتان پشت خط هستند."
شورانگيز به سمت گل ميز نيم خيز شد و گوشي را برداشت. صداي ظريف فرحناز به
او سلام گفت. شورانگيز با شنيدن صداي خواهرش گويا روح تازه اي در کالبدش
دميدند و رخوت و خستگي يک روز کار را از ياد برد. فرحناز هيجان زده بود و
مجال صحبت و احوالپرسي به شورانگيز نمي داد.
فرهاد در سالن پذيرايي مشغول خواندن روزنامه ي عصر بود که شورانگيز با موهاي ژوليده و پيراهن خواب سراسيمه وارد شد و گفت:
"فرحناز و نصيري به تهران مي آيند."
- خوب بيايند. قدمشان روي چشم. آمدنشان آنقدر داد و فرياد لازم ندارد.
- آخر، پژمان هم با پرواز صبح از استراليا مراجعت خواهد کرد.
- چه گفتي؟! پژمان از استراليا به تهران مي آيد؟ آن هم اين طور ناگهاني!
- نمي دانم. خود فرحناز هم از عزيمت ناگهاني او متعجب گشته است.
او از من تقاضا کرده که ترتيب يک مهماني استقبال را بدهم. صورت بلند بالايي
از مدعوينش فراهم آورده است. متأسفانه من هم نتوانستم تقاضاي او را رد
کنم.
صبح روز بعد خانم پويا با چند شاخه گل تازه وارد اتاق پگاه شد. پگاه هنوز
در خواب بود. او در بحث و گفت و گوي پدر و مادرش که تا نيمه شب به طول
انجاميد شرکت جسته و حالا به سختي مي توانست تخت خواب را ترک کند. خانم
پويا پرده را کنار زد و پنجره را گشود. نور خورشيد مستقيم روي صورت پگاه
افتاد و او را از خواب بيدار کرد. پگاه با غرولندي اعتراض آميز پتو را روي
سرش کشيد و ملتمسانه و خواب آلود به خانم پويا که براي گرفتن پتو جدالي
سخت به راه انداخته بود گفت: "خواهش مي کنم؛ فقط کمي ... بگذار چند دقيقه
ديگر بخوابم."
خانم پويا با يک حرکت سريع پتو را از دستان پگاه کشيد و بعد خرسند از اين
پيروزي با لخند گفت: "بلند شويد، دختر خانم تنبل. خواب ديگر بس است. مثل
اين که فراموش کرده ايد امروز چه مهمانان عزيزي در راه داريد."
پگاه با يادآوري مهماني شب و آمدن خاله اش فرحناز، لبخندي از مسرت روي
لبانش نقش بست. دستانش را بالا برد و خميازه ي ممتد و بلندي کشيد و از جايش
بلند شد و به کنار پنجره رفت. نفس عميقي کشيد و ريه هايش را از عطر گل
هاي سرخ و ياس انباشت. با اين که ساعتي از روز گذشته بود، اما هنوز تازگي
صبح را احساس مي کرد. قطرات شبنم نشسته بر روي چمن ها و گل ها در زير نور
آفتاب هم چون نگين هاي الماس مي درخشيدند و جلوه اي تازه به باغ مي دادند.
پگاه به زيبايي صبح انديشيد و زير لب زمزمه کرد: "خداوند نقاش چيره دست و
توانگري است که شاهکاري چنين بديع خلق مي کند." سپس پرده را کشيد تا مانع
از ورود آفتاب به اتاق شود. رو به خانم پويا کرد و پرسيد: "پدر و مادر
صبحانه شان را خورده اند؟"
خانم پويا متعجب پاسخ داد: " ساعت 10 صبح است! معلوم است که خورده اند. شما
هم اگر ميل داشته باشيد مي گويم صبحانه تان را به اتاقتان بياورند. ولي
بد نيست سري به طبقه پايين بزنيد. مادرتان براي انتخاب اتاق مهمانان دچار
مشکل شده اند."
پگاه در حالي که لباسش را مي پوشيد گفت: "به سالن مي آيم. اما اشتهايي به خوردن ندارم. لطفاً يک ليوان شير برايم گرم کن."
خانم پويا ملحفه را تا کرد و روتختي را مرتب نمود. پگاه نيز پس از پوشيدن
لباس به جلوي آينه رفت و دستي به موهايش کشيد. سپس به اتفاق اتاق را ترک
کردند.
همه چيز در راهرو تغيير کرده و جاي اکثر لوازم عوض شده بود. گلدان ها و
تابلوها جا به جا شده بودند. فرشي که راهرو را مفروش مي کرد جمع شده و به
جاي آن قاليچه اي دست بافت پهن کرده بودند. مستخدم ها در اتاق ها رفت و آمد
مي کردند و مشغول نظافت بودند. سر و صداي خدمه از طبقه پايين به گوش مي
رسيد و هم زمان با آن، صداي شورانگيز که وظايفشان را به آن ها گوشزد مي
کرد، شنيده مي شد. پگاه متعجب از اين همه بريز و بپاش و شلوغي با خود گفت: "
همه ي اين کار ها به خاطر ورود پژمان است و گرنه خاله فرحناز هر سال مي
آيد و مي رود و در اين خانه آب از آب تکان نمي خورد." با انديشه و يادآوري
نام پژمان، تمام خاطرات فراموش شده ي کودکي دوباره در ذهنش جان گرفت.
خاله بازي ها، توپ بازي ها و قهر و آشتي هايش با پژمان مانند تصاويري که
روي پرده ي سينما مشاهده مي شود در جلوي چشمانش رژه رفت. هميشه پژمان پله
هاي سرسرا را يکي دو تا پايين مي پريد. يک روز به پگاه گفت که از نرده ها
سُر بخورند. پگاه نتوانست خودش را روي نرده نگه دارد و به پايين پرت گشت.
پژمان نيز از ترس نصيري خودش را در اتاق حبس کرد و تا 24 ساعت از آن خارج
نشد.
در امتداد نگاه تو