یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت سوم
فصل دوم
قریب چند روز از اقامت خانواده نصیری در تهران می گذشت. فرخ طوری برنامه ریزی کرده بود که حدود یک هفته در تهران اقامت کرده و سپس به اتفاق خانواده فرخ پور به رامسر مراجعت کنند.
پگاه پس از شب مهمانی و مشاجره لفظی اش با پژمان سعی می کرد کمتر با او روبرو شود. درجمع با او رودررو می شد و اگر بر حسب اتفاق جایی تنها می ماندند به سرعت آن مکان را ترک می کرد. پژمان نیز متوجه این خلاء عاطفی گشته بود و وقتی مطمئن شد دیگر پگاه به چشم گذشته در او نمی نگرد؛درصدد آشتی و رفع کدورت برآمد. او از هر فرصتی برای جلب توجه پگاه و برگرداندن نظر او نسبت به خودش استفاده می کرد و پگاه از هرفرصتی برای فرار از رودرویی با او. پس از آن شب پگاه تصمیم گرفت در ازای سخن بی ربط پژمان درس خوبی به او بدهد و ثابت کند که طعمه قابل دسترسی نمی باشد .
ایام اقامت خانواده نصیری در تهران به سرعت سپری می گشت ، پگاه هنوز در عمارت پشتی اقامت داشت . پس از رفتن مهمانان و اتمام دیدار ها از پژمان ، شورانگیز به پگاه گفت که اگر بخواهد می تواند به اتاق خودش نقل مکان کند و او ترتیب تعویض اتاق پژمان را خواهد داد . اما پگاه به بهانه اینکه چند ماه دیگر تا اجرای کنسرتش بیشتر نمانده است و تمرینات مداوم وی برای دیگران ایجاد مزاحمت می کند ، از انجام دادن این کار سر باز زده بود . او تصمیم داشت که پس از رفتن پژمان به رامسر اتاقش را تعویض کند . همچنین او از همین بهانه استفاده می کرد تا شورانگیز و فرهاد را از رفتن به رامسر منصرف کند .
یک روز صبح ، پگاه با نغمه مرغ خوش الحانی از خواب بیدار شد. نگاهی به ساعت کرد . حدود 5/5 بود . پتو را روی سرش کشید و سعی کرد دوباره بخوابد ، اما تلاشش بی نتیجه ماند . از رختخواب بیرون آمد و روی بالکن رفت . خورشید تازه طلوع کرده و مه غلیظ صبحگاهی سراسر باغ را پوشانده بود . همه چیز بوی تازگی می داد ؛ بوی طراوت ، بوی آغاز ، بوی رفتن و با صبح یکی شدن . و این شروع دلپذیر پگاه را به یک راهپیمایی صبحگاهی دعوت کرد . پگاه بارانی اش را پوشید و اتاق را به مقصد باغ ترک کرد . آهسته از راهرو گذشت . درب اتاق کوروش بسته بود و این بیشتر از هر چیزی او را خوشحال کرد .
تصمیم گرفت از بیراهه وارد باغ شود . از روی چمنها گذشت . شب گذشته باران باریده و بوی علف خیس مشام را نوازش می داد . این همه تازگی پگاه را به نشاط می آورد . رقص کنان در لابلای باغ حرکت می کرد و با دیدن هر چیز زیبایی ، کودکانه فریاد می کشید . نمی دانست چقدر جلو آمده است . انگار باغ انتهایی نداشت . مدتها بود که به این قسمت از باغ نیامده بود . ساعت همراهش نبود ولی می دانست مدت زایدی می گذرد که خانه را ترک کرده است . سرانجام به آلاچیق رسید . در این قسمت از باغ محوطه بازی شبیه به یک میدان وجود داشت که جوی کوچکی از وسط سنگفرشهای آن می گذشت . در یک طرف جوی آلاچیقی از گلهای سرخ بود و تختی در زیر آن گذاشته بودند . روی تخت را قالیچه ای دستباف با نقوش ترکمن مفروش کرده بودند خس و خاشاکی که روی آن جا خوش کرده بودند نشان می داد مدتهاست ملاقات کننده ای نداشته است . پگاه با دیدن آلاچیق و جوی آب ، خاطرات خوش کودکی در ذهنش جان گرفتند . به یاد آورد که پدر بزرگش همیشه در این قسمت از باغ استراحت می کرد . حالا که سالها از فوت پدر بزرگ می گذشت ، پگاه بار دیگر پا به آنجا می گذاشت . خم شد تا کفشهایش را از پا در آورد که صدایی از پشت سر به او صبح به خیر گفت . کوروش به یکی از درختان تکیه داده بود و با لبخند مرموز همیشگی اش او را نگاه می کرد . پگاه به صبح به خیر او پاسخ داد و در حالی که سعی می کرد خودش را بی اعتنا نشان دهد ، مشغول در آوردن کفشهایش شد . کوروش چند لحظه ای همانجا ایستاد تا شاید پگاه به نشستن دعوتش کند . اما چون از پگاه سخنی نشنید خودش جلو آمد و پس از کندن کفشهایش کنار پگاه روی قالیچه نشست .
پگاه با لحنی جدی گفت : « خواهش می کنم تعارف نکنید ، بفرمایید بنشینید . »
کوروش با صدای بلند خندید .
- کجای حرفم خنده دار بود ؟ !
- چرا دوست دارید صبح به این قشنگی و شروع به این زیبایی را با کج خلقی هایتان خراب کنید ؟ پرندگان را ببینید که چه زیبا می خوانند . ( نفس عمیقی کشید . ) در این هوای لطیف تنفس کنید و بچه خوبی باشید .
کوروش جمله آخری را مخصوصا طوری ادا کرد که حرص پگاه را در بیاورد . پگاه که مقصود کوروش را به خوبی می دانست سکوت کرد و به حرکات انگشتانش خیره شد . اما کوروش دست بردار نبود . گویا از کلنجار رفتن با پگاه و شنیدن سخنان تند و تلخ زیبانیهای او ، لذت می برد . نگاه مو شکافانه ای بر پگاه افکند . گویا قصد داشت با همین یک نگاه تا اعماق روح او را بشکافد . سپس گفت : « با انگشتانتان بازی نکنید ، خراب می شوند . . . ببینم ، از کی سحر خیز شده اید ؟ »
پگاه باز هم در مقابل پرسش کوروش سکوت کرد . این بار کوروش با لحن جدی تری پرسید : « ببینم ، مثل اینکه با من هم قهر کرده اید و یا شاید به جای دیگران مرا قصاص می کنید ! »
پگاه نگاه خشمگینش را بر کوروش افکند و با عصبانیت گفت : « من با کسی قهر نکرده ام که شما نفر دوم باشید . هیچ کس را هم به جای دیگری قصاص نمی کنم . حالا از اینجا بروید و دست از سرم بردارید . لطفا تنهایم بگذارید . »
- اه . . . مثل اینکه شما به حریم من نا خوانده وارد گشته اید ، حالا مرا بیرون می کنید . شاید هم از بخت بد من باشد که شما سحر خیز گشته اید !
پگاه از جایش بلند شد : « بسیار خوب ، من می روم . دیگر در هیچ کجای این خانه آرامشی برای من وجود ندارد . » پگاه این را گفت و به سرعت از آنجا دور شد . کوروش متفکرانه رفتن او را نگریست . از جایش بلند شد و او هم راه خانه را در پیش گرفت .
کوروش 15 سال داشت که در یک سانحه رانندگی پدر و مادرش را از دست داد و از آن پس تحت سرپرستی نصیری قرار گرفت . پس از رفتن پژمان به استرالیا ، نصیری از او خواست که با آنها زندگی کند و جای خالی پژمان را برای او و فرحناز پر نماید . او پس از اتمام دوره دبیرستان به آمریکا رفت و تحصیلاتش را در زمینه روانشناسی و روان درمانی در آنجا ادامه داد . پس از اخذ تخصص به ایران باز گشت . خانه پدری را در تهران به فروش رساند و برای همیشه به رامسر مهاجرت کرد . او با پولی که از فروش خانه به دست آورد سهمی در دامپروری نصیری خریداری کرد و از سود آن امور زندگیش را اداره می نمود . پس از چندی به پیشنهاد نصیری به منزل آنها نقل مکان کرد . او تمام وقتش را در اتاقش می گذراند و به مطالعات و تحقیقاتش در زمینه روان درمانی می پرداخت . او صریح و رک با دیگران سخن می گفت و از چاپلوسی و دو رویی بیزار بود و اغلب همین رک گویی برایش دردسر آفرین شده باعث پراکنده شدن دوستان و آشنایان از اطرافش می گشت .
به دلیل زیبایی و ثروت سرشارش غالبا مورد توجه دختران قرار می گرفت ؛ اما او که در باطن افراد رسوخ می کرد و زشتیهایشان را بر ملا می ساخت ، چند صباحی بیش در قلب آنها جای نمی گرفت . آنهایی که به علت ثروت و موقعیت او جذبش می شدند ، وقتی کوروش چهره واقعیشان را نمایان می ساخت ، از اطرافش پراکنده گشته او را از خود می راندند .
کوروش از همان ابتدای ورود به منزل فرخ پور و آشنایی با پگاه ، وی را جدا از دخترانی که همواره در اطرافش پرسه می زدند و سعی در جلب نظر او داشتند ، تشخیص داد . سادگی و صفا و رفتار بی ریای دختر جوان ، توجه او را به خود جلب کرده و باعث گشته بود که کوروش در شخصیت و حرکات پگاه دقیق شود و او را زیر نظر بگیرد .
پس از ورود پژمان به منزل فرخ پور ، او بار ها شاهد تعقیب و گریز آن دو بود و متوجه شد که پژمان با نظری خاص به پگاه می نگرد . او به علاقه پژمان نسبت به پگاه پی برده بود ؛ اما گریز پگاه از پژمان در خلوت را درک نمی کرد . زیرا رفتار صمیمی و بی پیرایه پگاه نسبت به پسر خاله اش و مهمان نوازیها و دلسوزیهای او ، کوروش را بر این تفکر وا داشت که پگاه نیز نسبت به پژمان بی میل نمی باشد .
او در شب مهمانی پگاه و پژمان را دید که دور از چشم دیگران پهلوی هم نشسته و خلوت کرده اند . و بی خبر از گفتگو و مشاجره ای که بین آنها پیش آمد ، این عمل آن دو را حمل بر وجود رابطه ای عاطفی میانشان دانسته بود .
کوروش با این تفکرات به ساختمان نزدیک می شد . او مشغول کلنجار رفتن با افکار ضد و نقیضش بود که سر و صدایی از سمت پارکینگ توجهش را به خود جلب کرد . پس از چند لحظه ای توانست صدای پگاه و پژمان را تشخیص دهد . ابتدا تصمیم گرفت بی تفاوت به راه خود ادامه دهد ؛ اما علاقه ای که نا خود آگاه نسبت به سرنوشت پگاه پیدا کرده بود مانع از انجام دادن این کار می شد و سرانجام نیز حس کنجکاوی اش بر او غلبه کرد ، و برای شنیدن گفتگوی آن دو خود را در پشت یکی از اتومبیلها مخفی نمود .
غیبت طولانی پگاه و عدم حضورش بر سر میز صبحانه باعث نگرانی شورانگیز شد . او از پژمان خواست که سری به اتاق وی بزند . در اتاق پگاه نیمه باز بود ، پژمان وارد اتاق شد ، اما پگاه را در آنجا نیافت . به اتاق کوروش رفت تا سراغ پگاه را از او بگیرد و همچنین برای خوردن صبحانه صدایش کند . اما او هم در اتاقش نبود . به تک تک اتاقهای عمارت سر زد و راهرو و پذیرایی را نیز گشت اما اثری از هیچ کدام ندید .
به گمان اینکه در حین مدن او ، آن دو از پشت ساختمان برای خوردن صبحانه رفته اند نزد دیگران بازگشت . اما پگاه و کوروش آنجا هم نبودند . تصمیم گرفت برای یافتن آنها باغ را بگردد . فکر اینکه آن دو با هم خانه را ترک کرده اند آزارش می داد . او شاهد گفتگوی شورانگیز با پگاه در مورد تعویض اتاقش بود ، و می دانست کوروش نیز به بهانه اینکه آن قسمت از ساختمان ساکت تر از نقاط دیگر است در اتاقش ماندگار شده است . ناگهان خشم سراسر وجودش را فرا گرفت و مصمم برای یافتن آن دو ، سالن را ترک کرد .
هنوز چند قدمی بیشتر از ساختمان دور نشده بود که پگاه را دید دوان دوان به سمت عمارت پشتی می رود . قلبا از اینکه پگاه را تنها می دید خوشحال بود و از اینکه بی مورد به او و کوروش ظنین شده است ، خود را شماتت می کرد . خودش را به پگاه رساند و او را در پارکینگ غافلگیر کرد . پگاه با دیدن پژمان که ناگهان رو در روی او قرار گرفته بود ، مانند اتومبیلی که با سرعت زیاد در حال حرکت است و ناگهان ترمز می گیرد ، نتوانست تعادلش را حفظ کند و هنگامی که سینه به سینه پژمان قرار گرفت محکم با او برخورد نمود . پگاه دستش را به دیوار گرفت اما پژمان نقش بر زمین شد و بعد در حالی که وانمود می کرد پای چپش آسیب دیده است ، داد و فغان به راه انداخت . پگاه دستپاچه پهلوی پژمان روی زمین نشست می خواست قسمت آسیب دیده را ببیند . اما همین که دستش را به پای او می زد ، پژمان فریاد بلند تری می کشید . پگاه کاملا گیج شده بود .
- من می روم کمک بیاورم .
پژمان دست او را محکم گرفت و در حالی که با دست دیگرش پایش را می مالید ملتمسانه گفت : « نه ؛ خواهش می کنم مرا تنها مگذار . »
- اما من به تنهایی نمی توانم تو را به خانه ببرم . بگذار بروم و خانم پویا را خبر کنم . از او می خواهم که چیزی به مادرت نگوید .
پژمان دست پگاه را محکم تر از قبل فشرد تا مانع رفتنش شود .
- خواهش می کنم نرو ، یک ضربدیدگی مختصر بیشتر نیست ، بیا چند لحظه همینجا بنشینیم . دردش که بهتر شود بدون کمک تو هم می توانم راه بروم .
پگاه ناچار روی زمین نشست . سعی کرد دستش را از میان انگشتان پژمان آزاد کند .
- حالا ممکن است دست مرا ول کنی ؟ دیگر چیزی نمانده است که انگشتانم زیر فشار دستت له شوند .
پژمان دست پگاه را رها کرد و گفت : « واقعا متاسفم . اصلا حواسم نبود ، مگر حواس برای آدم می گذاری ؟ »
پگاه تا آن لحظه نگران آسیب دیدگی پژمان و آه و ناله های او بود ، با این کلام پژمان تازه متوجه موقعیتشان شد و اینکه با او تنها مانده است . نمی دانست چه کند . نه دلش می آمد که او را به این حال رها کند و برود و نه می خواست با او تنها بماند . اگر کسی ناگهان سر می رسید و آن دو را با هم تنها می دید . . .
از طرفی کوروش که پشت اتومبیل مخفی شده بود ، اصل این کمدی درام مسخره را می فهمید و دلش می خواست به کمک پگاه بشتابد و از این مخمصه نجاتش دهد . او می دید که دخترک از فرط نگرانی و آه و ناله های دروغین پسر خاله حقه بازش دیگر چیزی نمانده است که قالب تهی کند . اما از سوی دیگر می دانست که با این کارش نفرین ابدی پژمان را برای خود خواهد خرید . او مستاصل در جایش مانده بود که صدای فرهاد مانند نوایی آسمانی به گوشش رسید .
فرهاد در جستجوی هر سه آنها خانه را ترک کرده بود و با صدای بلند آنها را صدا می زد .
پگاه که پدرش را فرشته نجاتی فرستاده از طرف خداوند می دانست با صدای بلند او را به کمک طلبید : « پدر ، پدر ، من اینجا هستم . لطفا بیایید کمک کنید . پای پژمان آسیب دیده است . »
کوروش در لحظه ای که پگاه پشت به او قرار گرفت از فرصت استفاده کرد و قبل از رسیدن فرهاد از مخفی گاهش خارج شد و بعد در حالی که وانمود می کرد با شنیدن صدای پگاه به آنجا آمده است ، گفت : « می توانم کمکی بکنم ؟ ! »
- بله ، ممنون می شوم . به پژمان کمک کنید ، پای او آسیب دیده است .
کوروش خم شد تا نگاهی به پای پژمان بیندازد که در همین حال فرهاد به آنجا رسید . با نگرانی پرسید : « چه اتفاقی افتاده است ؟ ! معلوم است که شما سه نفر کجایید ؟ چیزی نمانده که فرحناز و شورانگیز از فرط نگرانی دیوانه شوند . » بعد نگاهی به پژمان که هنوز هم کم و بیش ناله می کرد انداخت و با تعجب گفت : « اینجا کسی با کسی کشتی گرفته است ؟ ! »
کوروش پاسخ داد : « فرهاد خان ، اینجا که گود کشتی نیست ؛ البته با این سر و صدایی که پژمان و سرکار پگاه خانم راه انداخته اند . . . » و به این وسیله بر کناری خودش را از ماجرا اعلام کرد و سپس هر دو به پگاه نگریستند .
- من با پژمان تصادف کردم . یعنی او اول به من برخورد کرد . باور کنید تقصیر از من نبود .
پژمان از ترس اینکه مبادا فرهاد از او بخواهد پایش را به دکتر نشان دهد و رسوایی به بار بیاید از داد و فغان خود کاست و بعد رو به پگاه کرد و گفت : « چیزی نیست ، یک ضربدیدگی مختصر است . حالا هم دردش بهتر شده و می توانم از جایم بلند شوم . »
خواست از جا بلند شود که فرهاد شانه های او را گرفت و گفت : « نه ، نه . بهتر است که کوروش به تو کمک کند . کوروش جان . . . ! »
- آه چشم . البته .
فرهاد دستش را در بازوی پگاه حلقه کرد و با هم به سمت خانه رفتند . پژمان از نگاه کوروش و نیشخندی که بر روی لب داشت فهمید که دستش پیش او رو شده است و حنایش دیگر رنگی ندارد . یدون گفتن سخنی از جایش بلند شد و به دنبال کوروش به راه افتاد . کوروش چند قدمی که رفت ، ایستاد تا پژمان به او برسد و بعد با لحن شوخی به او گفت : « راه بیفت جلو حقه باز شارلاتان . دخترک بیچاره را دق مرگ کردی . »
پگاه به همراه فرهاد وارد سالن غذاخوری شد و به فرحناز و شورانگیز که پشت میز نشسته بودند صبح بخیر گفت .
شورانگیز بدون توجه به حضور فرحناز با عصبانیت گفت : « باید توضیح بدهی ! . . . »
پگاه می خواست جریان را برای دیگران تعریف کند که ورود پژمان و کوروش باعث شد سکوت اختیار کند . با ورود پژمان که هنوز می لنگید و برای ایستادن به کوروش تکیه داده بود شورانگیز و فرحناز سراسیمه به سمتش رفتند . شورانگیز رو به فرهاد کرد و گفت : « معلوم است امروز در این خانه چه خبر است ؟ »
- چیزی نیست . مثل اینکه پژمان زمین خورده است .
پژمان که با دیدن فرحناز و شوراگیز آه و ناله را از سر گرفته بود ، در حالی که سعی می کرد صدایش را طوری تغییر دهد که دلسوزی آن دو را تحریک کند ، گفت : « چیز مهمی نیست . یک ضربدیدگی مختصر است . اگر کمی استراحت کنم دردش هم بهتر می شود . »
با سر و صدای دوباره پژمان کوروش به وضوح نگرانی را در چهره پگاه خواند . تصمیم گرفت کمی به پژمان گوشمالی بدهد تا دیگر هوس اذیت کردن کسی به سرش نزند . با لحن دلسوزانه ای به پژمان گفت : « بله ، من هم فکر می کنم با استراحت حالت بهتر شود . پایت را نباید تکان بدهی . ولی حیف شد . من امروز برنامه خوبی تدارک دیده بودم . » و رو به پگاه گفت : « پسر خاله شما با بی احتیاطی خودش را از کوهنوردی محروم کرد . »
پگاه ذوق زده دستهایش را به هم کوبید و گفت : « کوهنوردی ! عالیست . این تفریح مورد علاقه من است . »
پژمان چشم غره ای به کوروش رفت و گفت : « حالا دیگر بدون من که نمی شود بروید . . . فکر نمی کنم هیچ کدام از شما ها راضی باشید من در خانه تنها بمانم . »
فرهاد که تا حدودی متوجه اصل ماجرا شده بود گفت : « تو در خانه تنها نمی مانی. من بعد از ظهر با یکی از وکلایم قرار ملاقات دارم و مجبورم در خانه بمانم.از خانم پویا هم خواهش میکنم شخصا به تو رسیدگی کند.سپس به کوروش چشمکی زد و ادامه داد: اتفاقا فکر بسیار خوبی کردی این دید و بازدیدها و مهمانی های مکرر همه را خسته کرده است کاش من هم میتوانستم همراه شما بیایم اما این قرار ملاقات ضروریست ممنون میشوم با خانم ها بروی.
کوروش در مقابل خانم ها تعظیمی کرد سپس برای اینکه زبان پژمان را کوتاه کند در حالی که او را مخاطب قرار میداد گفت:البته پیش از رفتنمان تو را پیش دکتر میبریم با این داد و فقانی که تو راه انداخته ای میترسم کار دست خودت داده باشی.
فرحناز نیز در ادامه سخن کوروش گفت :بله حتما این کار را میکنیم ان موقع خیال من هم راحت میشود و میتوانم از این تفریح لذت ببرم
پژمان پوست سفید صورتش به سرخی گرایید و دیگر چیزی نمانده بود از جایش بلند شود و سیلی محکمی نثار کوروش کند رو به فرحناز کرد و گفت: شما نگران نباشید و از گردشتان نهایت استفاده را ببرید من هم ترجیح میدهم در خانه استراحت کنم. سپس نگاهش را متوجه پگاه کرد:پگاه تو پیش من میمانی؟ مسلما خانم پویا نمنتواند هم صحبت خوبی برای من باشد.
قبل از انکه پگاه دهانش را برای دادن پاسخ منفی باز کند فرهاد به کمکش شتافت:نه پژمان جان چطور دلت میاید دختر خاله ات را از تفریح مورد علاقه محروم کنی این تفریح برای او ضروریست من خودم قول میدهم تا عصر در خدمتت باشم و از کنار تو تکان نخورم.تا آن موقع بچه ها هم برمیگردند.
پژمان که دید اگر چند لحظه دیگر در اتاق بماند عنان اختیار از کف خواهد داد و مشت محمی نثار کوروش خواهد کرد با گفتن: خوش بگذرد سالن را ترک کرد و به طبقه بالا رفت. پس از رفتن او لحظه ای سکوت بر اتاق حاکم شد.همه دلشان برای پژمان می سوخت و برای رفتن دودل بودند.
اولین کسی که سکوت را شکست کوروش بود:خوب چرا معطلید زودتر اماده شوید ساعتی از صبح گذشته اگر دیر بجنبید به کوهنوردی نمیرسیم.
فرحناز گفت: حق با کوروش است هر چند که من کمی برای او نگران هستم
-نگرانی برای او بی مورد است متاسفانه باید بگویم شما بیش ازحد لی لی به لالای پژمان میگذارید.
قبل از آنکه فرحناز فرصت دفاع از پژمان را پیدا کند فرهاد در ادامه سخنان کوروش گفت:من هم با کوروش موافقم او دیگر بچه نیست که اینطور خودش را لوس میکند به هر حال آماده شوید من پهلوی او میمانم شما هم سعی کنید تا بعد از ظهر برگردید.
شورانگیز از جایش بلند شد و با همان لحنی که فرهاد گفته بود گفت:ای به چشم حضرت اجل
لحن شورانگیز همه را به خنده انداخت.
پگاه به سبب هیجان ناشی از پیشنهاد کوهنوردی کوروش بازخواست شورانگیز را در بدو ورودش به سالن از یاد برده بود.اما شورانگیز در صدد بود به نحوی از پگاه دلجویی کند او خودش را سرزنش میکرد.با وجود شناختی که از پگاه و همیچنین تا حدودی از کوروش داشت. بی سبب به ان دو ظنین شده بود او به علت دیدارهایی که قبلا در رامسر با کوروش داشت وی را مردی با شخصیت و پایبند به اصول اخلاقی میشناخت. ولی امروز غیبت طولانی امروز پگاه و کوروش و ناآرامی ها و بیقراریهای پژمان از سوی دیگر سبب شد که دختر عزیزش را درحضور دیگران بازخواست و شماتت کند. شورانگیز تصمیم گرفت به نحوی از پگاه عذرخواهی نماید. و به او بفهماند چون گذشته هنوز به او اطمینان دارد بنابراین هنگامی که پگاه قصد داشت برای تعویض لباس سالن را ترک کند گفت؟دخترم میتوانی کاری برایم انجام دهی؟
-البته گوش به فرمانم
شورانگیز به جعبه هدیه گوشه سالن اشاره کرد و گفت:میخواهم این جعبه را به منزل یکی از دوستان فرخ برسانی.
فرحناز که قصد داشت به طبقه بالا برود نیم چرخی زد و با نگاه به جعبه گفت:
اه بله پگاه جان این لطف رو در حق ما بکن.و آن را به دست صاحبش برسان بکلی فراموشش کرده بودم.
پگاه که با یاری فرهاد از ترفندهای پژمان خلاصی یافته بود با خودش اندیشید مادرش قصد دارد او را از کوهنوردی محروم کند.بنابراین با نگرانی گفت:خاله جان من که نشانی آنجا را بلد نیستم به علاوه کوهنوردیمان چه میشود؟
-نشانی آنجا بسیار سرراست است ما هم همین جا منتظر میمانیم تا برگردی.
-راننده را چه میکنیم؟ قاسم در مرخصی است من هم نه میخواهم و نه میتوانم از اتومبیل استفاده کنم.
شورانگیز در گفتگوی آن دو دخالت کرد و گفت:عزیزم مطمئن باش به هیچ وجه نمیخواهم تو را از گردش محروم کنم.
سپس کوروش را مخاطب قرار داد و گفت:کوروش جان تو که نشانی آنجا را میدانی ممکن است لطف کنی و پگاه را ببری.
کوروش و پگاه متعجب به هم نگاه کردند نگاهی که شورانگیز به خوبی مفهوم آن را درک کرد.
کوروش نگاهش را از پگاه برگرفت و گفت:البته من در خدمتگذاری آماده ام ولی گمان نمکنم رفت و برگشت ما کمتر از دو ساعت انجام پذیرد مگر اینکه از کوهنوردی صرف نظر کنیم.
پگاه با شنیدن این سخن آه از نهادش بلند شد:اما مادر.شورانگیز اجازه نداد سخن پگاه تمام شود:
شما دو تا بروید لازم نیست به خانه برگردید من و فرحناز خودمان میاییم مطمئن باشید راننده قابلی هستم به علاوه دو ماشین برویم بهتر است ما ترجیح میدهیم طرف جوی گیریم بستر چمن شما هم تا آن بالا بالا ها برانید من و فرحناز سعی میگنیم تا یک ساعت دیگر راه بیافتیم ساعت چند است؟
کوروش ساعت را اعلام کرد"فرحناز میتوانی تا یک ساعت دیگر آماده شوی؟"
-بله فقط امیدوارم تا آن موقع فرخ نیز خودش را برساند.
-بسیار خوب بچه ها پس قرار ما سر جاده دماوند یک ساعت و نیم دیگر.حالا هم زودتر بجنبید سپس آن دو را به سمت در خروجی هل داد.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کوروش دومرتبه به سالن بازگشت.
-بسته را فراموش کردیم
فرحناز بسته را به دست او داد و گفت:قربان حواس جمع
خواهش میکنم خانم نصیری شما دیگر سوسه نیایید.
شورانگیز در حالی که از سسخن کوروش میخندید پرسید:پگاه کجاست؟
-برای تعویض لباس به اتاقشان رفتند
شورانگیز مثل اینکه با خودش حرف میزند زیر لب زمزمه کرد" به گمانم خیال کرده پای کوه با دوربین فیلم برداری انتظارش را میکشد
کوروش خواست از پگاه دفاع کند اما با خود اندیشید که این عمل موجب بروز سوئ تفاهم دیگری میشود بنابراین سکوت اختیار کرد و سالن را ترک کرد وارد پارکینگ شد و چند لحظه ای همانجا منتظر پگاه ایستاد اما چون از پگاه خبری نشد به سمت عمارت رفت.
از هنگامی که او و پگاه در ساختمان پشتی ساکن شده بودند.رفت و آمد خدمه نیز به آنجا بیشتر شده بود اما در این ساعت از روز آنها کار خود را به اتمام رسانده و بنابراین عمارت مانند همیشه ساکت و خاموش بود کوروش پشت در اتاق پگاه ایستاد و چند ضربه به آن زد:سرکار پگاه خانم
-بله من اینجا هستم ببخشید که معطل شدید الساعه می آیم
-نه عجله نکنید اتفاقا من هم آمدم تا لباسم را عوض کنم
پگاه درز را به روی کوروش باز کرد و گفت:بسیار خوب من آماده ام
ک.روش با نگاهی تحسین برانگیز سرتا پای پگاه را برانداز کرد او در لباسی کاملا اسپرت آماده رفتن شده بود شلوار و تونیک کشی بلند موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و یک کلاه آفتاب گیر و کاپشن هم در دست داشت.پگاه از نگاه کوروش نسبت به خودش مشکوک گشته بود
قریب چند روز از اقامت خانواده نصیری در تهران می گذشت. فرخ طوری برنامه ریزی کرده بود که حدود یک هفته در تهران اقامت کرده و سپس به اتفاق خانواده فرخ پور به رامسر مراجعت کنند.
پگاه پس از شب مهمانی و مشاجره لفظی اش با پژمان سعی می کرد کمتر با او روبرو شود. درجمع با او رودررو می شد و اگر بر حسب اتفاق جایی تنها می ماندند به سرعت آن مکان را ترک می کرد. پژمان نیز متوجه این خلاء عاطفی گشته بود و وقتی مطمئن شد دیگر پگاه به چشم گذشته در او نمی نگرد؛درصدد آشتی و رفع کدورت برآمد. او از هر فرصتی برای جلب توجه پگاه و برگرداندن نظر او نسبت به خودش استفاده می کرد و پگاه از هرفرصتی برای فرار از رودرویی با او. پس از آن شب پگاه تصمیم گرفت در ازای سخن بی ربط پژمان درس خوبی به او بدهد و ثابت کند که طعمه قابل دسترسی نمی باشد .
ایام اقامت خانواده نصیری در تهران به سرعت سپری می گشت ، پگاه هنوز در عمارت پشتی اقامت داشت . پس از رفتن مهمانان و اتمام دیدار ها از پژمان ، شورانگیز به پگاه گفت که اگر بخواهد می تواند به اتاق خودش نقل مکان کند و او ترتیب تعویض اتاق پژمان را خواهد داد . اما پگاه به بهانه اینکه چند ماه دیگر تا اجرای کنسرتش بیشتر نمانده است و تمرینات مداوم وی برای دیگران ایجاد مزاحمت می کند ، از انجام دادن این کار سر باز زده بود . او تصمیم داشت که پس از رفتن پژمان به رامسر اتاقش را تعویض کند . همچنین او از همین بهانه استفاده می کرد تا شورانگیز و فرهاد را از رفتن به رامسر منصرف کند .
یک روز صبح ، پگاه با نغمه مرغ خوش الحانی از خواب بیدار شد. نگاهی به ساعت کرد . حدود 5/5 بود . پتو را روی سرش کشید و سعی کرد دوباره بخوابد ، اما تلاشش بی نتیجه ماند . از رختخواب بیرون آمد و روی بالکن رفت . خورشید تازه طلوع کرده و مه غلیظ صبحگاهی سراسر باغ را پوشانده بود . همه چیز بوی تازگی می داد ؛ بوی طراوت ، بوی آغاز ، بوی رفتن و با صبح یکی شدن . و این شروع دلپذیر پگاه را به یک راهپیمایی صبحگاهی دعوت کرد . پگاه بارانی اش را پوشید و اتاق را به مقصد باغ ترک کرد . آهسته از راهرو گذشت . درب اتاق کوروش بسته بود و این بیشتر از هر چیزی او را خوشحال کرد .
تصمیم گرفت از بیراهه وارد باغ شود . از روی چمنها گذشت . شب گذشته باران باریده و بوی علف خیس مشام را نوازش می داد . این همه تازگی پگاه را به نشاط می آورد . رقص کنان در لابلای باغ حرکت می کرد و با دیدن هر چیز زیبایی ، کودکانه فریاد می کشید . نمی دانست چقدر جلو آمده است . انگار باغ انتهایی نداشت . مدتها بود که به این قسمت از باغ نیامده بود . ساعت همراهش نبود ولی می دانست مدت زایدی می گذرد که خانه را ترک کرده است . سرانجام به آلاچیق رسید . در این قسمت از باغ محوطه بازی شبیه به یک میدان وجود داشت که جوی کوچکی از وسط سنگفرشهای آن می گذشت . در یک طرف جوی آلاچیقی از گلهای سرخ بود و تختی در زیر آن گذاشته بودند . روی تخت را قالیچه ای دستباف با نقوش ترکمن مفروش کرده بودند خس و خاشاکی که روی آن جا خوش کرده بودند نشان می داد مدتهاست ملاقات کننده ای نداشته است . پگاه با دیدن آلاچیق و جوی آب ، خاطرات خوش کودکی در ذهنش جان گرفتند . به یاد آورد که پدر بزرگش همیشه در این قسمت از باغ استراحت می کرد . حالا که سالها از فوت پدر بزرگ می گذشت ، پگاه بار دیگر پا به آنجا می گذاشت . خم شد تا کفشهایش را از پا در آورد که صدایی از پشت سر به او صبح به خیر گفت . کوروش به یکی از درختان تکیه داده بود و با لبخند مرموز همیشگی اش او را نگاه می کرد . پگاه به صبح به خیر او پاسخ داد و در حالی که سعی می کرد خودش را بی اعتنا نشان دهد ، مشغول در آوردن کفشهایش شد . کوروش چند لحظه ای همانجا ایستاد تا شاید پگاه به نشستن دعوتش کند . اما چون از پگاه سخنی نشنید خودش جلو آمد و پس از کندن کفشهایش کنار پگاه روی قالیچه نشست .
پگاه با لحنی جدی گفت : « خواهش می کنم تعارف نکنید ، بفرمایید بنشینید . »
کوروش با صدای بلند خندید .
- کجای حرفم خنده دار بود ؟ !
- چرا دوست دارید صبح به این قشنگی و شروع به این زیبایی را با کج خلقی هایتان خراب کنید ؟ پرندگان را ببینید که چه زیبا می خوانند . ( نفس عمیقی کشید . ) در این هوای لطیف تنفس کنید و بچه خوبی باشید .
کوروش جمله آخری را مخصوصا طوری ادا کرد که حرص پگاه را در بیاورد . پگاه که مقصود کوروش را به خوبی می دانست سکوت کرد و به حرکات انگشتانش خیره شد . اما کوروش دست بردار نبود . گویا از کلنجار رفتن با پگاه و شنیدن سخنان تند و تلخ زیبانیهای او ، لذت می برد . نگاه مو شکافانه ای بر پگاه افکند . گویا قصد داشت با همین یک نگاه تا اعماق روح او را بشکافد . سپس گفت : « با انگشتانتان بازی نکنید ، خراب می شوند . . . ببینم ، از کی سحر خیز شده اید ؟ »
پگاه باز هم در مقابل پرسش کوروش سکوت کرد . این بار کوروش با لحن جدی تری پرسید : « ببینم ، مثل اینکه با من هم قهر کرده اید و یا شاید به جای دیگران مرا قصاص می کنید ! »
پگاه نگاه خشمگینش را بر کوروش افکند و با عصبانیت گفت : « من با کسی قهر نکرده ام که شما نفر دوم باشید . هیچ کس را هم به جای دیگری قصاص نمی کنم . حالا از اینجا بروید و دست از سرم بردارید . لطفا تنهایم بگذارید . »
- اه . . . مثل اینکه شما به حریم من نا خوانده وارد گشته اید ، حالا مرا بیرون می کنید . شاید هم از بخت بد من باشد که شما سحر خیز گشته اید !
پگاه از جایش بلند شد : « بسیار خوب ، من می روم . دیگر در هیچ کجای این خانه آرامشی برای من وجود ندارد . » پگاه این را گفت و به سرعت از آنجا دور شد . کوروش متفکرانه رفتن او را نگریست . از جایش بلند شد و او هم راه خانه را در پیش گرفت .
کوروش 15 سال داشت که در یک سانحه رانندگی پدر و مادرش را از دست داد و از آن پس تحت سرپرستی نصیری قرار گرفت . پس از رفتن پژمان به استرالیا ، نصیری از او خواست که با آنها زندگی کند و جای خالی پژمان را برای او و فرحناز پر نماید . او پس از اتمام دوره دبیرستان به آمریکا رفت و تحصیلاتش را در زمینه روانشناسی و روان درمانی در آنجا ادامه داد . پس از اخذ تخصص به ایران باز گشت . خانه پدری را در تهران به فروش رساند و برای همیشه به رامسر مهاجرت کرد . او با پولی که از فروش خانه به دست آورد سهمی در دامپروری نصیری خریداری کرد و از سود آن امور زندگیش را اداره می نمود . پس از چندی به پیشنهاد نصیری به منزل آنها نقل مکان کرد . او تمام وقتش را در اتاقش می گذراند و به مطالعات و تحقیقاتش در زمینه روان درمانی می پرداخت . او صریح و رک با دیگران سخن می گفت و از چاپلوسی و دو رویی بیزار بود و اغلب همین رک گویی برایش دردسر آفرین شده باعث پراکنده شدن دوستان و آشنایان از اطرافش می گشت .
به دلیل زیبایی و ثروت سرشارش غالبا مورد توجه دختران قرار می گرفت ؛ اما او که در باطن افراد رسوخ می کرد و زشتیهایشان را بر ملا می ساخت ، چند صباحی بیش در قلب آنها جای نمی گرفت . آنهایی که به علت ثروت و موقعیت او جذبش می شدند ، وقتی کوروش چهره واقعیشان را نمایان می ساخت ، از اطرافش پراکنده گشته او را از خود می راندند .
کوروش از همان ابتدای ورود به منزل فرخ پور و آشنایی با پگاه ، وی را جدا از دخترانی که همواره در اطرافش پرسه می زدند و سعی در جلب نظر او داشتند ، تشخیص داد . سادگی و صفا و رفتار بی ریای دختر جوان ، توجه او را به خود جلب کرده و باعث گشته بود که کوروش در شخصیت و حرکات پگاه دقیق شود و او را زیر نظر بگیرد .
پس از ورود پژمان به منزل فرخ پور ، او بار ها شاهد تعقیب و گریز آن دو بود و متوجه شد که پژمان با نظری خاص به پگاه می نگرد . او به علاقه پژمان نسبت به پگاه پی برده بود ؛ اما گریز پگاه از پژمان در خلوت را درک نمی کرد . زیرا رفتار صمیمی و بی پیرایه پگاه نسبت به پسر خاله اش و مهمان نوازیها و دلسوزیهای او ، کوروش را بر این تفکر وا داشت که پگاه نیز نسبت به پژمان بی میل نمی باشد .
او در شب مهمانی پگاه و پژمان را دید که دور از چشم دیگران پهلوی هم نشسته و خلوت کرده اند . و بی خبر از گفتگو و مشاجره ای که بین آنها پیش آمد ، این عمل آن دو را حمل بر وجود رابطه ای عاطفی میانشان دانسته بود .
کوروش با این تفکرات به ساختمان نزدیک می شد . او مشغول کلنجار رفتن با افکار ضد و نقیضش بود که سر و صدایی از سمت پارکینگ توجهش را به خود جلب کرد . پس از چند لحظه ای توانست صدای پگاه و پژمان را تشخیص دهد . ابتدا تصمیم گرفت بی تفاوت به راه خود ادامه دهد ؛ اما علاقه ای که نا خود آگاه نسبت به سرنوشت پگاه پیدا کرده بود مانع از انجام دادن این کار می شد و سرانجام نیز حس کنجکاوی اش بر او غلبه کرد ، و برای شنیدن گفتگوی آن دو خود را در پشت یکی از اتومبیلها مخفی نمود .
غیبت طولانی پگاه و عدم حضورش بر سر میز صبحانه باعث نگرانی شورانگیز شد . او از پژمان خواست که سری به اتاق وی بزند . در اتاق پگاه نیمه باز بود ، پژمان وارد اتاق شد ، اما پگاه را در آنجا نیافت . به اتاق کوروش رفت تا سراغ پگاه را از او بگیرد و همچنین برای خوردن صبحانه صدایش کند . اما او هم در اتاقش نبود . به تک تک اتاقهای عمارت سر زد و راهرو و پذیرایی را نیز گشت اما اثری از هیچ کدام ندید .
به گمان اینکه در حین مدن او ، آن دو از پشت ساختمان برای خوردن صبحانه رفته اند نزد دیگران بازگشت . اما پگاه و کوروش آنجا هم نبودند . تصمیم گرفت برای یافتن آنها باغ را بگردد . فکر اینکه آن دو با هم خانه را ترک کرده اند آزارش می داد . او شاهد گفتگوی شورانگیز با پگاه در مورد تعویض اتاقش بود ، و می دانست کوروش نیز به بهانه اینکه آن قسمت از ساختمان ساکت تر از نقاط دیگر است در اتاقش ماندگار شده است . ناگهان خشم سراسر وجودش را فرا گرفت و مصمم برای یافتن آن دو ، سالن را ترک کرد .
هنوز چند قدمی بیشتر از ساختمان دور نشده بود که پگاه را دید دوان دوان به سمت عمارت پشتی می رود . قلبا از اینکه پگاه را تنها می دید خوشحال بود و از اینکه بی مورد به او و کوروش ظنین شده است ، خود را شماتت می کرد . خودش را به پگاه رساند و او را در پارکینگ غافلگیر کرد . پگاه با دیدن پژمان که ناگهان رو در روی او قرار گرفته بود ، مانند اتومبیلی که با سرعت زیاد در حال حرکت است و ناگهان ترمز می گیرد ، نتوانست تعادلش را حفظ کند و هنگامی که سینه به سینه پژمان قرار گرفت محکم با او برخورد نمود . پگاه دستش را به دیوار گرفت اما پژمان نقش بر زمین شد و بعد در حالی که وانمود می کرد پای چپش آسیب دیده است ، داد و فغان به راه انداخت . پگاه دستپاچه پهلوی پژمان روی زمین نشست می خواست قسمت آسیب دیده را ببیند . اما همین که دستش را به پای او می زد ، پژمان فریاد بلند تری می کشید . پگاه کاملا گیج شده بود .
- من می روم کمک بیاورم .
پژمان دست او را محکم گرفت و در حالی که با دست دیگرش پایش را می مالید ملتمسانه گفت : « نه ؛ خواهش می کنم مرا تنها مگذار . »
- اما من به تنهایی نمی توانم تو را به خانه ببرم . بگذار بروم و خانم پویا را خبر کنم . از او می خواهم که چیزی به مادرت نگوید .
پژمان دست پگاه را محکم تر از قبل فشرد تا مانع رفتنش شود .
- خواهش می کنم نرو ، یک ضربدیدگی مختصر بیشتر نیست ، بیا چند لحظه همینجا بنشینیم . دردش که بهتر شود بدون کمک تو هم می توانم راه بروم .
پگاه ناچار روی زمین نشست . سعی کرد دستش را از میان انگشتان پژمان آزاد کند .
- حالا ممکن است دست مرا ول کنی ؟ دیگر چیزی نمانده است که انگشتانم زیر فشار دستت له شوند .
پژمان دست پگاه را رها کرد و گفت : « واقعا متاسفم . اصلا حواسم نبود ، مگر حواس برای آدم می گذاری ؟ »
پگاه تا آن لحظه نگران آسیب دیدگی پژمان و آه و ناله های او بود ، با این کلام پژمان تازه متوجه موقعیتشان شد و اینکه با او تنها مانده است . نمی دانست چه کند . نه دلش می آمد که او را به این حال رها کند و برود و نه می خواست با او تنها بماند . اگر کسی ناگهان سر می رسید و آن دو را با هم تنها می دید . . .
از طرفی کوروش که پشت اتومبیل مخفی شده بود ، اصل این کمدی درام مسخره را می فهمید و دلش می خواست به کمک پگاه بشتابد و از این مخمصه نجاتش دهد . او می دید که دخترک از فرط نگرانی و آه و ناله های دروغین پسر خاله حقه بازش دیگر چیزی نمانده است که قالب تهی کند . اما از سوی دیگر می دانست که با این کارش نفرین ابدی پژمان را برای خود خواهد خرید . او مستاصل در جایش مانده بود که صدای فرهاد مانند نوایی آسمانی به گوشش رسید .
فرهاد در جستجوی هر سه آنها خانه را ترک کرده بود و با صدای بلند آنها را صدا می زد .
پگاه که پدرش را فرشته نجاتی فرستاده از طرف خداوند می دانست با صدای بلند او را به کمک طلبید : « پدر ، پدر ، من اینجا هستم . لطفا بیایید کمک کنید . پای پژمان آسیب دیده است . »
کوروش در لحظه ای که پگاه پشت به او قرار گرفت از فرصت استفاده کرد و قبل از رسیدن فرهاد از مخفی گاهش خارج شد و بعد در حالی که وانمود می کرد با شنیدن صدای پگاه به آنجا آمده است ، گفت : « می توانم کمکی بکنم ؟ ! »
- بله ، ممنون می شوم . به پژمان کمک کنید ، پای او آسیب دیده است .
کوروش خم شد تا نگاهی به پای پژمان بیندازد که در همین حال فرهاد به آنجا رسید . با نگرانی پرسید : « چه اتفاقی افتاده است ؟ ! معلوم است که شما سه نفر کجایید ؟ چیزی نمانده که فرحناز و شورانگیز از فرط نگرانی دیوانه شوند . » بعد نگاهی به پژمان که هنوز هم کم و بیش ناله می کرد انداخت و با تعجب گفت : « اینجا کسی با کسی کشتی گرفته است ؟ ! »
کوروش پاسخ داد : « فرهاد خان ، اینجا که گود کشتی نیست ؛ البته با این سر و صدایی که پژمان و سرکار پگاه خانم راه انداخته اند . . . » و به این وسیله بر کناری خودش را از ماجرا اعلام کرد و سپس هر دو به پگاه نگریستند .
- من با پژمان تصادف کردم . یعنی او اول به من برخورد کرد . باور کنید تقصیر از من نبود .
پژمان از ترس اینکه مبادا فرهاد از او بخواهد پایش را به دکتر نشان دهد و رسوایی به بار بیاید از داد و فغان خود کاست و بعد رو به پگاه کرد و گفت : « چیزی نیست ، یک ضربدیدگی مختصر است . حالا هم دردش بهتر شده و می توانم از جایم بلند شوم . »
خواست از جا بلند شود که فرهاد شانه های او را گرفت و گفت : « نه ، نه . بهتر است که کوروش به تو کمک کند . کوروش جان . . . ! »
- آه چشم . البته .
فرهاد دستش را در بازوی پگاه حلقه کرد و با هم به سمت خانه رفتند . پژمان از نگاه کوروش و نیشخندی که بر روی لب داشت فهمید که دستش پیش او رو شده است و حنایش دیگر رنگی ندارد . یدون گفتن سخنی از جایش بلند شد و به دنبال کوروش به راه افتاد . کوروش چند قدمی که رفت ، ایستاد تا پژمان به او برسد و بعد با لحن شوخی به او گفت : « راه بیفت جلو حقه باز شارلاتان . دخترک بیچاره را دق مرگ کردی . »
پگاه به همراه فرهاد وارد سالن غذاخوری شد و به فرحناز و شورانگیز که پشت میز نشسته بودند صبح بخیر گفت .
شورانگیز بدون توجه به حضور فرحناز با عصبانیت گفت : « باید توضیح بدهی ! . . . »
پگاه می خواست جریان را برای دیگران تعریف کند که ورود پژمان و کوروش باعث شد سکوت اختیار کند . با ورود پژمان که هنوز می لنگید و برای ایستادن به کوروش تکیه داده بود شورانگیز و فرحناز سراسیمه به سمتش رفتند . شورانگیز رو به فرهاد کرد و گفت : « معلوم است امروز در این خانه چه خبر است ؟ »
- چیزی نیست . مثل اینکه پژمان زمین خورده است .
پژمان که با دیدن فرحناز و شوراگیز آه و ناله را از سر گرفته بود ، در حالی که سعی می کرد صدایش را طوری تغییر دهد که دلسوزی آن دو را تحریک کند ، گفت : « چیز مهمی نیست . یک ضربدیدگی مختصر است . اگر کمی استراحت کنم دردش هم بهتر می شود . »
با سر و صدای دوباره پژمان کوروش به وضوح نگرانی را در چهره پگاه خواند . تصمیم گرفت کمی به پژمان گوشمالی بدهد تا دیگر هوس اذیت کردن کسی به سرش نزند . با لحن دلسوزانه ای به پژمان گفت : « بله ، من هم فکر می کنم با استراحت حالت بهتر شود . پایت را نباید تکان بدهی . ولی حیف شد . من امروز برنامه خوبی تدارک دیده بودم . » و رو به پگاه گفت : « پسر خاله شما با بی احتیاطی خودش را از کوهنوردی محروم کرد . »
پگاه ذوق زده دستهایش را به هم کوبید و گفت : « کوهنوردی ! عالیست . این تفریح مورد علاقه من است . »
پژمان چشم غره ای به کوروش رفت و گفت : « حالا دیگر بدون من که نمی شود بروید . . . فکر نمی کنم هیچ کدام از شما ها راضی باشید من در خانه تنها بمانم . »
فرهاد که تا حدودی متوجه اصل ماجرا شده بود گفت : « تو در خانه تنها نمی مانی. من بعد از ظهر با یکی از وکلایم قرار ملاقات دارم و مجبورم در خانه بمانم.از خانم پویا هم خواهش میکنم شخصا به تو رسیدگی کند.سپس به کوروش چشمکی زد و ادامه داد: اتفاقا فکر بسیار خوبی کردی این دید و بازدیدها و مهمانی های مکرر همه را خسته کرده است کاش من هم میتوانستم همراه شما بیایم اما این قرار ملاقات ضروریست ممنون میشوم با خانم ها بروی.
کوروش در مقابل خانم ها تعظیمی کرد سپس برای اینکه زبان پژمان را کوتاه کند در حالی که او را مخاطب قرار میداد گفت:البته پیش از رفتنمان تو را پیش دکتر میبریم با این داد و فقانی که تو راه انداخته ای میترسم کار دست خودت داده باشی.
فرحناز نیز در ادامه سخن کوروش گفت :بله حتما این کار را میکنیم ان موقع خیال من هم راحت میشود و میتوانم از این تفریح لذت ببرم
پژمان پوست سفید صورتش به سرخی گرایید و دیگر چیزی نمانده بود از جایش بلند شود و سیلی محکمی نثار کوروش کند رو به فرحناز کرد و گفت: شما نگران نباشید و از گردشتان نهایت استفاده را ببرید من هم ترجیح میدهم در خانه استراحت کنم. سپس نگاهش را متوجه پگاه کرد:پگاه تو پیش من میمانی؟ مسلما خانم پویا نمنتواند هم صحبت خوبی برای من باشد.
قبل از انکه پگاه دهانش را برای دادن پاسخ منفی باز کند فرهاد به کمکش شتافت:نه پژمان جان چطور دلت میاید دختر خاله ات را از تفریح مورد علاقه محروم کنی این تفریح برای او ضروریست من خودم قول میدهم تا عصر در خدمتت باشم و از کنار تو تکان نخورم.تا آن موقع بچه ها هم برمیگردند.
پژمان که دید اگر چند لحظه دیگر در اتاق بماند عنان اختیار از کف خواهد داد و مشت محمی نثار کوروش خواهد کرد با گفتن: خوش بگذرد سالن را ترک کرد و به طبقه بالا رفت. پس از رفتن او لحظه ای سکوت بر اتاق حاکم شد.همه دلشان برای پژمان می سوخت و برای رفتن دودل بودند.
اولین کسی که سکوت را شکست کوروش بود:خوب چرا معطلید زودتر اماده شوید ساعتی از صبح گذشته اگر دیر بجنبید به کوهنوردی نمیرسیم.
فرحناز گفت: حق با کوروش است هر چند که من کمی برای او نگران هستم
-نگرانی برای او بی مورد است متاسفانه باید بگویم شما بیش ازحد لی لی به لالای پژمان میگذارید.
قبل از آنکه فرحناز فرصت دفاع از پژمان را پیدا کند فرهاد در ادامه سخنان کوروش گفت:من هم با کوروش موافقم او دیگر بچه نیست که اینطور خودش را لوس میکند به هر حال آماده شوید من پهلوی او میمانم شما هم سعی کنید تا بعد از ظهر برگردید.
شورانگیز از جایش بلند شد و با همان لحنی که فرهاد گفته بود گفت:ای به چشم حضرت اجل
لحن شورانگیز همه را به خنده انداخت.
پگاه به سبب هیجان ناشی از پیشنهاد کوهنوردی کوروش بازخواست شورانگیز را در بدو ورودش به سالن از یاد برده بود.اما شورانگیز در صدد بود به نحوی از پگاه دلجویی کند او خودش را سرزنش میکرد.با وجود شناختی که از پگاه و همیچنین تا حدودی از کوروش داشت. بی سبب به ان دو ظنین شده بود او به علت دیدارهایی که قبلا در رامسر با کوروش داشت وی را مردی با شخصیت و پایبند به اصول اخلاقی میشناخت. ولی امروز غیبت طولانی امروز پگاه و کوروش و ناآرامی ها و بیقراریهای پژمان از سوی دیگر سبب شد که دختر عزیزش را درحضور دیگران بازخواست و شماتت کند. شورانگیز تصمیم گرفت به نحوی از پگاه عذرخواهی نماید. و به او بفهماند چون گذشته هنوز به او اطمینان دارد بنابراین هنگامی که پگاه قصد داشت برای تعویض لباس سالن را ترک کند گفت؟دخترم میتوانی کاری برایم انجام دهی؟
-البته گوش به فرمانم
شورانگیز به جعبه هدیه گوشه سالن اشاره کرد و گفت:میخواهم این جعبه را به منزل یکی از دوستان فرخ برسانی.
فرحناز که قصد داشت به طبقه بالا برود نیم چرخی زد و با نگاه به جعبه گفت:
اه بله پگاه جان این لطف رو در حق ما بکن.و آن را به دست صاحبش برسان بکلی فراموشش کرده بودم.
پگاه که با یاری فرهاد از ترفندهای پژمان خلاصی یافته بود با خودش اندیشید مادرش قصد دارد او را از کوهنوردی محروم کند.بنابراین با نگرانی گفت:خاله جان من که نشانی آنجا را بلد نیستم به علاوه کوهنوردیمان چه میشود؟
-نشانی آنجا بسیار سرراست است ما هم همین جا منتظر میمانیم تا برگردی.
-راننده را چه میکنیم؟ قاسم در مرخصی است من هم نه میخواهم و نه میتوانم از اتومبیل استفاده کنم.
شورانگیز در گفتگوی آن دو دخالت کرد و گفت:عزیزم مطمئن باش به هیچ وجه نمیخواهم تو را از گردش محروم کنم.
سپس کوروش را مخاطب قرار داد و گفت:کوروش جان تو که نشانی آنجا را میدانی ممکن است لطف کنی و پگاه را ببری.
کوروش و پگاه متعجب به هم نگاه کردند نگاهی که شورانگیز به خوبی مفهوم آن را درک کرد.
کوروش نگاهش را از پگاه برگرفت و گفت:البته من در خدمتگذاری آماده ام ولی گمان نمکنم رفت و برگشت ما کمتر از دو ساعت انجام پذیرد مگر اینکه از کوهنوردی صرف نظر کنیم.
پگاه با شنیدن این سخن آه از نهادش بلند شد:اما مادر.شورانگیز اجازه نداد سخن پگاه تمام شود:
شما دو تا بروید لازم نیست به خانه برگردید من و فرحناز خودمان میاییم مطمئن باشید راننده قابلی هستم به علاوه دو ماشین برویم بهتر است ما ترجیح میدهیم طرف جوی گیریم بستر چمن شما هم تا آن بالا بالا ها برانید من و فرحناز سعی میگنیم تا یک ساعت دیگر راه بیافتیم ساعت چند است؟
کوروش ساعت را اعلام کرد"فرحناز میتوانی تا یک ساعت دیگر آماده شوی؟"
-بله فقط امیدوارم تا آن موقع فرخ نیز خودش را برساند.
-بسیار خوب بچه ها پس قرار ما سر جاده دماوند یک ساعت و نیم دیگر.حالا هم زودتر بجنبید سپس آن دو را به سمت در خروجی هل داد.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کوروش دومرتبه به سالن بازگشت.
-بسته را فراموش کردیم
فرحناز بسته را به دست او داد و گفت:قربان حواس جمع
خواهش میکنم خانم نصیری شما دیگر سوسه نیایید.
شورانگیز در حالی که از سسخن کوروش میخندید پرسید:پگاه کجاست؟
-برای تعویض لباس به اتاقشان رفتند
شورانگیز مثل اینکه با خودش حرف میزند زیر لب زمزمه کرد" به گمانم خیال کرده پای کوه با دوربین فیلم برداری انتظارش را میکشد
کوروش خواست از پگاه دفاع کند اما با خود اندیشید که این عمل موجب بروز سوئ تفاهم دیگری میشود بنابراین سکوت اختیار کرد و سالن را ترک کرد وارد پارکینگ شد و چند لحظه ای همانجا منتظر پگاه ایستاد اما چون از پگاه خبری نشد به سمت عمارت رفت.
از هنگامی که او و پگاه در ساختمان پشتی ساکن شده بودند.رفت و آمد خدمه نیز به آنجا بیشتر شده بود اما در این ساعت از روز آنها کار خود را به اتمام رسانده و بنابراین عمارت مانند همیشه ساکت و خاموش بود کوروش پشت در اتاق پگاه ایستاد و چند ضربه به آن زد:سرکار پگاه خانم
-بله من اینجا هستم ببخشید که معطل شدید الساعه می آیم
-نه عجله نکنید اتفاقا من هم آمدم تا لباسم را عوض کنم
پگاه درز را به روی کوروش باز کرد و گفت:بسیار خوب من آماده ام
ک.روش با نگاهی تحسین برانگیز سرتا پای پگاه را برانداز کرد او در لباسی کاملا اسپرت آماده رفتن شده بود شلوار و تونیک کشی بلند موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و یک کلاه آفتاب گیر و کاپشن هم در دست داشت.پگاه از نگاه کوروش نسبت به خودش مشکوک گشته بود
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:37 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو