یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت پنجم
چند لحظه ای میانشان سکوت حاکم شد. کوروش ازماشین بیرون آمد. با آنکه قلباً از سخنان پگاه خوشحال بود اما سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند، او شاد بود اما هیچ دلیلی برای شاد بودنش نمی یافت.به کنار جاده رفت و چند لحظه ای همانجا ایستاد اما اثری از اتومبیل فرهاد ندید، برگشت و به در ماشین تکیه داد. پگاه هم از او تبعیت کردو پیاده شد. بدنش در اثر نشستن یکنواخت کوفته شده بود. دستهایش را به سمت بالا کشید و با فاصله کمی از کوروش به اتومبیل تکیه زد.
- مثل اینکه خسته شده ای.
- آه نه، فقط کمی احساس نگرانی می کنم. مادرآنقدر که خودش تعریف می کند، راننده خوبی نیست.
- اگر موضوع فقط اینست، من بر خلاف نظر توست، خانمها همیشه با احتیاط تر از آقایان می رانند.
- گفته شما شاید صحیح باشد، اما در مورد مادر من صدق نمی کند.
- به هر حال آنها دیر نکرده اند، تو هم یادت باشد به من قول دادی نگرانی را از خودت دور کنی.
پگاه دیگر چیزی نگفت.کوروش زیر چشمی او را نگریست،چشمان پگاه مانند بره های بی پناه که از چنگال گرگ می گریزند. این سو و آن سو می رفتند. کوروش می دانست که پگاه از سخنان او دچار نگرانی شده و دیر آمدن شور انگیز فقط فقط بهانه است. از اینکه با کنجکاویهای بی موردش خاطر پگاه را مکدر ساخته، سخت پشیمان بود. کوروش سرش را پایین انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت: « پگاه...... راستی ایرادی ندارد شما را با اسم کوچکتان صدا بزنم؟»
- شما می توانید هر طور که دلتان می خواهد مرا صدا کنید.
- می توانم از تو سوال بکنم؟!
- پگاه پوزخندی زد و گفت: « مگر قبلاً چه می کردید؟! بله، با خیال راحت هرچه دلتان می خواهد بپرسید.»
- تو از دست من ناراحت شده ای؟
پگاه آه بلندی کشید:« خیر، من از خودم ناراحت هستم. رفتار من با پژمان باعث سوء تعبیر اطرافیانم گشته است.خواهش می کنم سوالتان را بپرسید.»
- چرا از پژمان می گریزی؟
- بله؟!
پگاه با بهت و ناباوری به کوروش نگاه کرد. از اینکه افکار پنهانش را کوروش بر زبان می آورد دچار نوعی سر در گمی شده بود. او در میان جمع رفتار متعادلی با پژمان داشت چون اگر جز این بود شور انگیز او را مورد سرزنش قرار می داد. سعی کرد خونسردی اش را باز یابد. با خود اندیشید:« هر قدر هم که او روانکاو حاذقی باشد ولی چگونه می تواند در طول این هفت روز به خصوصی ترین نیات من واقف شود؟ او صد در صد به من برگ می زند و به این وسیله می خواهد حدسیات خود را بوته آزمایش قرار دهد، هم اکنون جواب دندان شکنی نثار او خواهم کرد.» اما وقتی با این نیت سرش را برای دادن پاسخ بلندکرد، نگاه گرم و صمیمی و دور از ریای کوروش بر دهانش قفل زد.
کوروش به او می نگریست و در انتظار پاسخش سکوت را اختیار کرده بود. او نگرانی را به وضوح در چهره پگاه مشاهده می کرد و می دانست که برای پاسخ به سوال او دچار تردید گشته است. به سمت جاده رفت تا پگاه بهتر بتواند با خودش کنار بیاید. چند لحظه ای به حرکت اتومبیلها چشم دوخت. هنگامی که نگاهش را به سمت پگاه گرداند، پگاه سرش را روی در اتومبیل گذاشته بود و آرام می گریست. کوروش به یکی از درختان تکیه داد. او می دانست که پگاه احتیاج دارد عقده های درونش را با سیل اشک بیرون بریزد و وجود خود را از نگرانیها بشوید. کوروش چند لحظه ای همانجا ایستاد و سپس به پگاه نزدیک شد :« متاسفم، دلم می خواست نگرانی را از تو دور کنم، هر چه را به تو گفتم نشنیده بگیر.»
- من متاسفم، و از اینکه به فکر من هستید.متشکرم.
پگاه آهی کشید و ادامه داد :« گریز من از پژمان دلایل متعددی داشت که مهمترین آن فرار از حدس و گمانهای بیهوده اطرافیان بود. اما متاسفانه گویا اعمال من بیشتر سوء ظن دیگران را بر انگیخته است. حالا می فهمم که به چه دلیل مادرم مرا استنطاق می کند.»
کوروش به خوبی می دانست که بازخواست شور انگیز از پگاه به خاطر او بوده است نه پژمان، اما تصمیم گرفت پگاه در قضاوت اشتباهش باقی بماند و بیش از این نگرانی خاطر برایش فراهم نسازد. بنا بر این گفت: « اما من بر خلاف شما من فکر می کنم ناراحتی مادرتان بر سر موضوع دیگری بوده است. خانم فرخ پور بسیار با درایت و باهوش هستندو می دانند که توجه های شما نسبت به پژمان فقط و فقط جنبه مهمان نوازی داشته و روابط شما از حدود فامیلی تجاوز نمی کند. من هم نباید در امور شخصی و خصوصی تو دخالت می کردم. اما چه کنم که نقطه ضعف من در این است، همیشه نیات خیر من به کنجکاویهای بیش از حد می انجامد.» انگشتش را زیر چانه پگاه گذاشت و سرش را بلند کرد.« به چشمهایم نگاه کن و بگو که دیگر از من دلخور نیستی. دوست ندارم از من خاطره بدی در ذهنت بماند.»
پگاه تمام رنجشی را که از کوروش درطول اقامتش به دل گرفته بود، با نگاه گرم و صمیمی او از دلش بیرون ریخت.احساس می کرد کوروش مانند برادری به او نزدیک می باشد. لبخند زد و کوروش آنچه را دوست می داشت از لبخند او دریافت نمود.
- بیاید کمی زیر آن درخت بنشینیم. من می روم جعبه شکلات را بیاورم. امیدوارم دیگر چیزی پیش نیاید که اشتهایتان را از دست بدهید.
پگاه زیر درخت نشست و پس از چند لحظه کوروش نیز به او ملحق شد.
پگاه پرسید: « ساعت چند است؟»
- چند دقیقه ای بیشتر از یازده و نیم نگذشته است. و هر جا باشند دیگر پیدایشان می شود نگران نباشید.
نسیم خنکی از سمت کوه شروع به وزیدن کرد و برگهای درختان به رقص آمدند. بوی خوش سیب تازه که باد آن را از باغهای دماوند پیشکش می آورد فضا را پر کرده بود. جاده کم کم خلوت می شد و سکوتی غریب محیط را فرا می گرفت.
پگاه از جایش بر خاست، به آسمان چشم دوخت و دستهایش را به سوی آن بلند کرد. گویا می خواست آسمان را در آغوش بگیرد. محیط و شیرین و شاعرانه آنجا پگاه را در رویا فرو می برد. و به همت و تلاش کوروش او نگرانی را از درون خود بیرون ریخته بود و حالا سبک و آزاد احساس پرواز می کرد، کودکانه می چرخید و با صدای بلند می خندید. کوروش از اینکه توانسته نگرانی و غم را از وجود او پاک کند قلباً خوشحال بود. او می دانست که پگاه با حرکات کودکانه اش نگرانی هایش را از خود دور می سازد و با هر لبخند به سوی زندگی پرواز می کند.با هر حرکت، گیسوان طلایی اش به رقص در می آمدند. و با جست و خیزی کودکانه بالا و پایین می پریدند. دندانهای سپید پگاه در پناه لبخند نمکینش کوروش را به یاد تعبیر شاعرانه کتاب « گل سرخی پر از برف» می انداخت . شادمانی پگاه در وجود او نیز اثر کرد و کودکانه به دنبال پگاه شروع به دویدن کرد، پگاه با لبخند فریاد کشید :« متاسفم که نمی توانی مرا بگیری»
- خواهیم دید.
در طی این تعقیب و گریز کودکانه، پگاه چندین بار نقش بر زمین شد اما همین که کوروش سراسیمه و نگران به او نزدیک می شد، دوباره پا به فرار می گذاشت.
بالاخره کوروش توانست با یک حرکت سریع او را غافلگیر کند.
« دیدی بالاخره توانستم تو را بگیرم!»
- این قبول نیست، تو مرا غافلگیر کردی. قرار ما این بود.
- بهتر است قدری استراحت کنیم.
سپس دست پگاه را گرفت و او را به سمت اتومبیل برد.
« شما دونده خوبی خواهید شد.چرا اینقدر نفس نفس می زنید!»
- شما مرا از پای درآوردید. احساس می کنم از گونه هایم آتش شعله می کشد.
- و این بر زیباییت افزوده است . آه، این هم مادرت. دیدی بیهوده نگران بودی!
کوروش به سمت جاده دوید و دستش را تکان داد. اتومبیل فرهاد با راهنمای روشن، بوق زنان وارد پارکینگ کنار جاده شد. بر خلاف انتظار آن دو، فرخ پشت فرمان نشسته بود. کوروش در برای شور انگیز گشود و کمکش کرد از اتومبیل پیاده شود. بعد از سلام رو به فرحناز کرد و گفت: « مثل اینکه غیرت فرخ امروز گل کرده است.»
پگاه دستی به موهایش کشید و آنها را از آشفتگی در آورد. اما هنوز گونه هایش در اثر دویدن سرخ بود. نصیری با دیدن پگاه دستی به موهای او کشید و گفت: « غیرت من گل نکرده است. فقط به تو حسودیم شد که با سه خانم زیبا به گردش بروی. اینطور نیست دخترم؟»
پگاه به لبخندی اکتفا نمود و بعد به سوی مادرش رفت و بوسه ای بر گونه اش نواخت.
شور انگیز با تعجب به او نگاه کرد:« مثل اینکه گرما زده شده ای، لپهایت مثل لبو سرخ شده اند.»
فرحناز پگاه را به طرف خود کشید و گفت: « لبویی داغ و خوشمزه که به درد خوردن می خورد.» و او را بوسید. پگاه رو به نصیری کرد و پرسید: « حال پژمان چطور است؟»
- چیز مهمی نیست. پایش ضرب مختصر دیده است. خیلی اصرار کرد همراه ما بیاید. اما فرهاد مانع او شد.
کوروش گفت: « به نظرمن هم برای او بهتر است که در خانه استراحت کند تا از تپه ها بالا و پایین برود.»
شورانگیز به ساعتش نگاه کرد: « ساعت حدود 12 است، دیگر برای کوه رفتن خیلی دیر شده است. » و رو به فرخ کرد: « اینطور نیست؟ »
_ نمی دانم، تا نظر دیگران چه باشد.
اولین نفری که لب به اعتراض گشود پگاه بود: « مادر، تقصیر ما چیست که شما
دیر آمده اید؟ به علاوه تا هوا تاریک شود ما در خانه هستیم. »
_ مثل اینکه سفارش پدرت را فراموش کرده ای؟ پدرت بعدازظهر با یکی از وکلا
قرار دارد و از ما خواهش کرده است تا آن موقع به منزل مراجعت کنیم. به
علاوه ما فردا راهی رامسر هستیم و هنوز تو چمدانت را هم نبسته ای.
پگاه می خواست لب به اعتراض بگشاید و مخالفتش را برای رفتن به رامسر در حضور دیگران علنی کند که با اشارۀ کوروش سکوت اختیار کرد.
فرحناز در حالی که سوار اتومبیل می شد رو به بقیه کرد و گفت: « در عوض بحث
کردن بهتر است که سوار شوید. در نزدیکی ایستگاه رستورانی هست که غذایی
عالی دارد. پس از صرف ناهار تصمیممان را می گیریم. »
نصیری گفت: « با این فکر موافقم. جوان ترها کوهنوردی می کنند ما هم تا آنها برگردند در باغهای اطراف گردش می کنیم. »
تا رستوران راهی نبود و حدود یک ربع بعد به آنجا رسیدند. قبل از خوردن غذا،
کوروش به پگاه توصیه کرد که اگر قصد کوهنوردی و پیاده روی دارد معده اش
را سنگین نکند. پگاه هم چندان میلی به غذا نداشت. در خوردن شکلات افراط
کرده و همین اشتهایش را کور کرده بود.
رستورانی که آنها برای صرف غذا انتخاب کرده بودند رو باز بود و علاوه بر
سالن غذاخوری، تخت هایی نیز در حیاط برای استراحت مهمانان داشت. نصیری و
فرحناز تمایلشان را برای ماندن در آنجا ابراز کردند. شورانگیز هم که پس از
صرف غذا احساس رخوت و سنگینی می کرد انصراف خود را از کوهنوردی اعلام کرد.
بنابراین کوروش و پگاه به تنهایی عازم شدند.
کوروش از مدیر رستوران راه میان بر را سوال کرد تا بتوانند بدون استفاده از اتومبیل حرکت کنند.
هوا رو به گرمی می رفت و آفتاب داغی بر زمین می تابید؛ اما نسیم خنکی که از
سمت کوه می وزید آن دو را به ادامۀ راه تشویق می کرد. از رستوران تا
ایستگاه اول حدود نیم ساعت راه بود. از آنجا هم سه ساعت کوهنوردی کردند تا
به ایستگاه سوم و جایگاه تله کابینها رسیدند. پگاه به چابکی از صخره ها
بالا می رفت. کوهنوردی تفریح مورد علاقۀ او بود و تبحر لازم را در این ورزش
داشت. کوروش خیلی سعی می کرد که پا به پای او بالا برود، اما مانند پگاه
چالاک و فرز نبود. پگاه هر چند دقیقه منتظر می ایستاد تا کوروش خودش را به
او برساند. یک بار هم پایش از روی صخره ای سر خورد که اگر اخطار و کمک به
موقع پگاه نبود، صدمۀ بسیاری را متحمل می شد.
به ایستگاه که رسیدند، هر دو نفس نفس می زدند. پگاه خودش را روی نیمکتی رها
کرد. کوروش هم به او پیوست. ایستگاه خلوت بود و جز یکی دو نفری که آنها
هم از بالا به پایین آمده و منتظر تله کابین ایستاده بودند، کس دیگری به
چشم نمی خورد. پگاه با تعجب گفت: « عجیب است. روز جمعه و اینقدر خلوت؟! »
_ ساعت چهار بعد از ظهر است. من و تو تنبل ترین کوهنوردان تاریخ هستیم. در این ساعت همه به خانه هایشان صعود کرده اند، سرکار خانم. »
پگاه خندید: « حالا تکلیف ما چیست آقای مفسر؟ »
_ هیچ. منتظر می مانیم تا تله کابین برسد. فقط دعا کن که جای خالی هم باشد وگرنه مجبوریم تا خود رستوران بندبازی کنیم.
پگاه در حالی که کاپشن ها را از داخل کوله پشتی بیرون می آورد گفت: « این
بالا هوا سرد است! اگر تا آخر می رفتیم، می توانستیم برف بازی کنیم. »
کوروش کاپشن را از پگاه گرفت و پوشید. در همین حین چند تله کابین خالی نیز
از بالا رسید. کوروش یکی از آنها را متوقف ساخت و هر دو سوار شدند.
به محض اینکه پگاه داخل تله کابین نشست، چشمهایش را بست. کوروش با تعجب او را نگاه کرد.
_ ببینم، نکند می ترسی؟!
_ متاسفانه، بله. وقتی سوار تله کابین می شوم احساس می کنم هر لحظه امکان دارد کابل پاره شود و به اعماق دره پرتاب شوم.
کوروش پوزخندی زد و گفت: « پیاده همچون غزالی بادپا از صخره ها بالا می
روی، اما سواره می ترسی! حالا بچه بازی را کنار بگذار و چشمهایت را باز کن.
»
_ اما واقعاً می ترسم.
کوروش در حالی که سعی می کرد دستهای پگاه را از روی چشمهایش بردارد گفت: «
باید بر این ترست غلبه کنی. دیگران را ببین چقدر لذت می برند. تو که می
ترسی بهتر است هنگام برگشتن هم از پاهایت استفاده کنی. »
پگاه دستهای کوروش را از روی صورتش پس زد و با عصبانیت گفت: « تو برای من تکلیف معین می کنی؟ »
کوروش لبخندی زد و سعی کرد لحن کلامش را آرام تر کند: « فقط می خواستم کمکت
کنم. اگر عصبانی شدی، پوزش مرا بپذیر. » و سپس دستهایش را مانند ژاپنی ها
جلوی صورتش گرفت و نیم تعظیمی به پگاه کرد.
_ با اینکه ازت رنجیده ام اما پوزشت را می پذیرم.
_ سپاسگزارم بانوی من.
کم کم به ایستگاه اول نزدیک می شدند. هر دو خودشان را برای پیاده شدن از تله کابین آماده کرده بودند.
برخلاف تصور آنها ایستگاه اول بسیار شلوغ بود. اکثر کسانی که به پیست اسکی
آبعلی می رفتند هنگام بازگشت از همان تله کابینها استفاده می کردند.
کوهنوردان نیز به این جمع اضافه شده و در این ساعت از روز تردد بسیاری را
به وجود می آورند.
پگاه چند تن از دوستانش را در محوطۀ پارکینگ دید و از دور برایشان دست تکان
داد. او چند روزی می شد که به کلاس نرفته بود و حالا دلش می خواست کمی با
دوستانش صحبت کند؛ اما کوروش دست او را کشید و مانع از این کار شد.
پگاه در حالی که سعی می کرد دستش را از میان انگشتان پر قدرت کوروش رها کند، عاجزانه گفت: « فقط کمی، قول می دهم خیلی زود برگردم. »
_ نمی شود. می دانی ساعت چند است؟!
_ بله؛ اما اگر تو را به آنها معرفی نکنم، فردا درباره ام داستانسراییها خواهند کرد.
_حالا نمی شود. بگذار برای بعد. نیم ساعت هم تا رستوران راه است. دلم نمی خواهد باز هم به خاطر تو مورد استنطاق قرار بگیرم.
پگاه با یک حرکت سریع، دستش را آزاد کرد و گفت: « نفسم را بریدی. حالا یک ذره یواش تر برو. به قدر کافی از آنها دور شده ایم. »
کوروش ایستاد و پس از چند لحظه هماهنگ با پگاه گام برداشت. چند لحظه ای
میان آن دو سکوت برقرار شد. هر کدام با افکار خویش خلوت کرده بودند.
پگاه سرش را بلند کرد و گفت: « متشکرم. امروز خیلی به من خوش گذشت. »
_ برای من هم همینطور. من هم به سهم خود از تو سپاسگزارم که که همراهی ام کردی.
و بعد با پوزخندی ادامه داد: « دیگران که رفیق نیمه راه بودند. »
پگاه خم شد، گلی را که جلوی پایش قرار داشت از روی شاخه چید و شروع به کندن
گلبرگهایش کرد. سپس با لحن غمگینی گفت : « امروز برای من روز بسیار
شیرینی بود. افسوس که تمام شد. با رفتن شما روزهای تکراری و کسل کننده
شروع خواهند شد. » کوروش چند لحظه ای سکوت اختیار کرد و سپس گفت : « چرا
به دیگران نگفتی که به رامسر نخواهی آمد؟ »
_ چرا تو نگفتی؟
_ خوب، اول می خواستم دلیلش را بدانم.
_ تو که همه چیز را می دانی. دلیل این را هم پیدا کن.
_ پیدا کرده ام اما دلم می خواهد که مطمئن بشوم.
پگاه بر سرعت قدمهایش افزود.
_ مدرسۀ موسیقی به زودی کنسرتی برپا خواهد کرد که من تکنوازی پیانو را در
کنسرت بر عهده دارم. به خاطر پژمان به قدر کافی از تمریناتم عقب مانده ام.
استادم از من گله مند است و خواسته هر چه زودتر تمریناتم را شروع کنم.
_ اما معمولاً معلمان برای شاگردان با استعداد خود تخفیف هم قائل می شوند.
_ همین یک هفته تاخیر و غیبت از کلاسهایم تخفیف بوده است، استاد من فرد بسیار سختگیری است.
کوروش با لحن شوخی گفت: « حالا چرا اینقدر تند راه می روی؟ دروغ گفتن که دویدن لازم ندارد! »
پگاه ایستاد و با صدای بلندی گفت: « چه کسی به تو اجازه داده که به من نسبت دروغگویی بدهی؟! »
کوروش به آرامی پاسخ داد: « چشمهایت. چشمهایت نمی توانند دروغ بگویند. »
پگاه حرکت کرد: « تو را به خدا دیگر بس کن. بله؛ دروغ می گویم و تو بهتر از
هر کسی دلیل نیامدنم را می دانی. پس لطفاً اینقدر مرا سوال پیچ نکن و با
کنجکاویهایت آزام نده. »
کوروش بر سرعت قدمهایش افزود و سعی کرد گامهایش را با پگاه تنظیم کند.
_ بله؛ می دانم آن چیست و دقیقاً به همین خاطر است که میل دارم حتماً با ما
همراه شوی. تو با نیامدنت آنچه را که دیگران فکر می کنند اثبات خواهی
کرد.
_ اما چطور؟
_ چطور ندارد. آنها فکر خواهند کرد حتماً مسئله ای هست که تو بعد از چندین سال دوری از همراهی پسر خالۀ عزیزت اجتناب می ورزی.
_ و من برای پایان دادن به این شایعات همراه شما نخواهم آمد.
کوروش با لحنی جدی تر گفت: « بسیار خوب، هر جور که دلت می خواهد عمل کن. تو
دختر لجبازی هستی که به دلسوزی دوستانت توجهی نداری. ولی این را بدان که
با این عمل هر چه بیشتر به سوء ظن آنها دامن می زنی. تو با دست خود چاهی
را حفر می کنی که اگر به داخل آن سقوط کنی، بیرون آمدنش غیرممکن است.
_ از راهنمایی ات بسیار سپاسگزارم ولی این را مطمئن باش که اگر به قول تو
سقوط کنم، از تو یکی طلب کمک نخواهم کرد. حالا بهتر است قدری تندتر راه
برویم وگرنه معلوم نیست به غیر از لجبازی و دروغگویی، چه نسبتهای ناروای
دیگری را هم بر من روا خواهی داشت.
هنگامی که به رستوران رسیدند ساعت پنج و ربع بعداز ظهر را نشان می داد. همه
آمادۀ حرکت بودند. شورانگیز با لحنی پرسشگرانه از آن دو گله کرد: « بچه
ها، شما همه را منتظر گذاشتید. »
قبل از اینکه کوروش پاسخی بدهد، پگاه گفت: « تا ایستگاه سوم رفتیم. نتوانستم خودم را قانع کنم زودتر برگردیم. »
_ ببینم، از دوستانت کسی را هم دیدی؟
_ بله. نگین و چندتا دیگر از بچه ها بودند. دلم می خواست قدری با آنها صحبت کنم، اما ...
کوروش سخن پگاه را قطع کرد و گفت: « اما به علت کمبود وقت من ممانعت کردم. »
سپس رویش را به پگاه کرد و با لحن جدی گفت: « ببخشید که پا برهنه وسط
حرفتان دویدم. »
پگاه با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و به سمت اتومبیل رفت.
شورانگیز از طرز برخورد آن دو متوجه شد که دلخوری میان راه بین انها پیش
آمده است و برای اینکه بیشتر به این آتش دامن نزند، آمادگی خود را برای
رفتن اعلام کرد.
هنگام مراجعت، به خواستۀ پگاه، فرحناز و نصیری جایشان را با او عوض کردند؛
یعنی شورانگیز و پگاه سوار اتومبیل فرهاد شدند و فرخ و فرحناز به همراه
کوروش حرکت کردند. قبل از اینکه وارد جادۀ اصلی بشوند کوروش رو به شورانگیز
کرد و پرسید: « یکراست به منزل می روید؟ »
_ بله؛ حتماً فرهاد نگران شده است.
سپس پایش را روی پدال گاز فشرد و از اتومبیل نصیری دور شد.
جاده از ترافیک سنگینی برخوردار بود آنها خیلی زود یکدیگر را گم کردند.
پگاه شیشه اتومبیل را پایین کشیده و در سکوت به ماشینهایی می نگریست که هر
کدام برای زودتر رسیدن به مقصد از دیگری پیشی می گرفت. به آرامی مثل اینکه
با خودش حرف می زند گفت: « اینهمه عجله برای چیست در حالی که می دانید
برای رسیدن، تعجیل ضرورت ندارد. همه چیز مسیر عادی خود را طی خواهد کرد.
شتاب در چرخاندن چرخها تنها لحظه هایمان را کندتر سپری می کند. »
شورانگیز که ترافیک جاده باعث شده بود، سخنان پگاه را بریده بریده بشنود،
گفت: « پدرت در خانه منتظر است. باید امروز از کوهنوردی صرف نظر می کردید.
خدا کند پژمان زیاد اذیت نکرده باشد. فرهاد دیگر حال و حوصله قدیم را
ندارد. چه عجب! بالاخره این چراغ سبز شد. » اما قبل از اینکه حرکت کند،
اتومبیل نصیری با بوقهای ممتد از کنار آنها عبور کرد و فرحناز و نصیری برای
او دست تکان دادند. شورانگیز برای آنها دست تکان داد و با خنده گفت: «
فردا به شما حالی خواهم کرد. »
_ ببینم، مگر فردا چه خبر است؟!
شورانگیز بر سرعتش افزود تا اتومبیلی را که قصد سبقت گرفتن از او را داشت جا بگذارد.
_ خوب، راستش من و پدرت قرار گذاشته ایم که فردا، در جاده من پشت فرمان بنشینم. از نظر تو که ایرادی ندارد؟
_ آه مادر خواهش می کنم ... من که قبلاً به شما گفته ام نمی توانم بیایم.
_ و من هم به تو گفتم که امکان ندارد. ببینم، جواب فرحناز را چه خواهی داد؟
_ اما من به اندازۀ کافی از تمرینهایم عقب مانده ام. شما که دلتان نمی
خواهد استاد مرا از این کنسرت حذف کند! او به خاطر یک نفر به پروندۀ کاری
اش لطمه نمی زند. هنوز هم رقبای زیادی دارم که در این مدت زمان کوتاه، می
خواهند از من سبقت بگیرند.
_ بیهوده بحث نکن. با این بهانه ها نمی توانی مرا قانع کنی. قول می دهم که
وسایل مراجعت تو را به تهران زودتر مهیا کنیم. اما اینکه اصلاً نیایی، نمی
شود.
پگاه فهمید که بحث کردن با مادرش در این مورد بی فایده است و اگر بتواند
کسی را قانع کند، قطعاً آن شخص پدرش می باشد. هوا کاملاً تاریک شده بود که
آنها به منزل رسیدند. اتومبیل نصیری کمی دیرتر وارد شد. بنا بر خواهش
شورانگیز، پگاه در پارکینگ ماند تا آنها برسند. فرحناز و نصیری از اتومبیل
پیاده شدند و به سمت ساختمان حرکت کردند. کوروش در حالی که در را قفل می
کرد گفت: « منتظر من که نبودید؟! »
_ می خواستم کوله پشتی ام را از شما بگیرم.
کوروش در صندوق عقب را باز کرد و کاپشن و کوله پشتی را بیرون آورد.
_ و کاپشن تان. از اینکه آن را به من امانت دادید، متشکرم.
پگاه با بی تفاوتی کاپشن را گرفت و گفت: « فکر می کردم از آن خوشتان آمده است. »
_ بله همینطور است.
_ خوب، پس چرا برمی گردانیدش. این هدیه ای است از طرف من برای شما.
کوروش کوله پشتی را از دست پگاه گرفت و با او همگام شد.
_ اما به چه مناسبتی؟!
_ نمی دانم. شاید به مناسبت روز تولدتان. البته اگر مرا دعوت کنید.
_ اگر شما را دعوت کنم، خواهید آمد؟
_ نمی دانم. شاید به مناسبت روز تولدتان. البته اگر مرا دعوت کنید.
_ اگر شما را دعوت کنم، خواهید آمد؟
_ نمی دانم. آمدن من بستگی به عواملی دارد.
_ مثلاً ...
_ خوب، مثلاً مراجعت پژمان به استرالیا.
کوروش خندۀ بلندی سر داد و گفت: « و اگر اصلاً بازنگشت؟ ... پس شما هیچگاه دعوت مرا نخواهید پذیرفت؟ »
_ اوه، البته که او باز می گردد. ماندنش دلیلی ندارد.
_ این را بدانید دختر خانم، ماندن دلیل نمی خواهد؛ بلکه علت شرط لازم برای رفتن است.
به در ساختمان رسیدند. پگاه با بی حوصلگی گفت: « نمی دانم، شاید....
در امتداد نگاه تو