یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت ششم
حق با شما باشد.بالا نمی آیید؟»
-بله ترجیح می دهم کمی استراحت کنم.بعد برای شام می رویم.داخل ساختمان شدند و از پلکان بالا رفتند.
پگاه گفت:«چقدر اینجا تاریک است.»
کوروش لامپ را روشن کرد و بعد هر کدام به سمت اتاقهایشان رفتند.کوروش پرسید:«راستی،توانستید مادرتان را قانع کنید؟»
-متاسفانه خیر،شب با پدر صحبت می کنم.
-بهتر است برای او حقیقت را بگویید.حتما قانع خواهد شد.کنسرتتان چه زمانی برگزار خواهد شد؟
-نمی دانم ولی فکر کنم اوایل اسفند ماه؛البته امیدوارم دعوت مرا برای شرکت در آن بپذیرید.
کوروش داخل اتاقش شد:«البته...به شرط اینکه شما هم دعوت مرا قبول کنید.»
صبح روز بعد پگاه به علت خستگی دیرتر از دیگران بیدار شد.لباس پوشید و اتاق را ترک کرد.در اتاق کوروش نیمه باز بود چند ضربه به در زد و چون صدایی نشنید داخل شد.اتاق کوروش تخلیه شده و مستخدمها آنجا را به صورت اول درآورده بودند.نسیم خنک صبحگاهی که از پنجرۀ نیمه باز اتاق به داخل می وزید پرده ها را به رقص درمی آورد.پگاه آهی از ته دل کشید و آنجا را ترک کرد.به عوض خانه،راه باغ را در پیش گرفت.دیگر صدای پرندگان و چهچهۀ بلبلان که به عشق گلها می خواندند،او را شاد نمی کرد.غمگین بود و خودش هم علت آن را نمی دانست.زیر لب زمزمه کرد:«دلم برای او تنگ خواهد شد.»
ناگهان تغییر مسیر داد و به سمت ساختمان دوید.فکر این که یک بار دیگر او را ملاقات خواهد کرد،وادار به رفتنش می کرد.از پارکینگ که عبور کرد با دیدن اتومبیلها نفس راحتی کشید و کمی بعد از سرعت قدمتهایش کاست.
چند لحظه ای کنار در ورودی ایستاد تاآرامش خود را به دست بیاورد؛سپس داخل شد.چمدانها جلوی در به ردیف چیده شده بودند.دلش گرفت،می خواست که با آنها برود اما از عواقب کار می ترسید.به علاوه تا نیمه شب با پدرش بحث کرد تا توانست او را برای نرفتنش قانع کند.
با افکار ضد و نقیص خود کلنجار می رفت که پژمان رودرروی او قرار گرفت.پگاه با دستپاچگی به او صبح بخیر گفت.پژمان سلام و احوالپرسی او را به سردی پاسخ داد و از مقابلش گذشت.پگاه دومرتبه او را صدا کرد«پژمان...»
پژمان همانجا پشت به پگاه ایستاد:«بله؟»
-ببینم،پایت بهتر شده است؟
-مگر برای تو فرقی هم می کند؟
-از من ناراحتی؟باور کن که نمی توانم...
اما پژمان اجازه نداد صحبت پگاه به اتمام برسد و آنجا را ترک کرد.
هنگامی که پگاه وارد سالن شد آقایان دور میز نشسته مشغول بحث و گفت و گو بودند.به هر سه آنها سلام داد و روی صندلی نشست.سپس رو به فرهاد کرد و گفت:«پس مادر کجاست؟»
فرهاد به طبقۀ بالا اشاره کرد و صحبتش را که با ورود پگاه قطع شده بود از سر گرفت.کوروش بشقابش را پر از میوه کرد و از پشت میز بلند شد.
روی کاناپه نشست و به پگاه اشاره کرد که به او ملحق شود.پگاه با گفتن ببخشید صندلی اش را ترک کرد و به کنار کورش رفت.
-موز می خورید؟
-بله، متشکرم ... گمان کرده ام رفته اید.
-من هم داشتم خودم را قانع می کردم که بدون خداحافظی از شما باید اینجا را ترک کنم ...
سپس سرش را نزدیک گوش پگاه آورد و آهسته گفت: " راستی، تبریک می گویم ، بالاخره توانستید پدرتان را قانع کنید. "
-متشکرم
در همین هنگام پژمان وارد سالن شد .بادیدن آن دو کنار یکدیگر نشسته بودند و در گوش هم پچ پچ می کردند ؛ عصبانی شده و فریاد بلندی بر سر یکی از مستخدم ها که در آنجا مشغول نظافت بود ، کشید . شورانگیز و فرحناز سراسیمه از پلکان پایین آمدند. همه نگاه ها با تعجب به پژمان میخکوب شد.
شورانگیز پرسید: " چه شده است؟ "
پژمان با خشم به پگاه نگریست و سپس بدون آنکه چیزی بگوید ، آنجا را ترک کرد.
کوروش که متوجه ی اصل قضیه شده بود با لبخند گفت: " اتفاق خاصی نبفتاده ، فقط پژمان کمی هیجان زده است. او برای دیدن خانه ذوق زده شده و نمی تواند اعصابش را کنترل کند " و رو به مستخدم کرد: " شما می توانید بروید. "
پس از چند دقیقه، جو سالن کم کم به صورت اولیه در آمد.شورانگیز و فرحناز به طبقه ی بالا بازگشتند و فرهاد و نصیری نیز گفتگو را از سر گرفتند.
پگاه آهسته پرسید : " ببینم چه خبر شده؟ پژمان دیوانه شده بود؟ "
کوروش تصمیم گرفت حقیقت امر را از پگاه پنهان کند و او آشفته نسازد.بنابراین با خونسردی پاسخ داد : " هیچ اتفاقی نیافتاده.او از اینکه به رامسر نمی آیی ناراحت است. بهتر است بروی و او را هم مانند دیگران قانع کنی. "
کوروش به جمع آقاین پیوست . پگاه نیز سالن را به قصد یافتن پژمان ترک کرد. در ابتدا به پارکینگ رفت، اما پژمان آنجا نبود.تصمیم گرفت باغ را بگردد. در همین او را دید که وارد عمارت پشتی شد
پگاه، با آنکه از رو به رو شده با پژمان گریزان بود اما تصمیم گرفت که در این دقایق آخر ، قدری با او مهربان تر باشد؛ به علاوه با وجود رنجشی که از پژمان در دلش احساس می کرد، هنوز هم او را دوست می داشت و نمی توانست قبول کند که پژمان با دلخوری از آنجا برود.
قبل از اینکه وارد ساختمان شود با خانوم پویا برخورد کرد. خانم پویا نتوانست خوشحالی خود را از اینکه پگاه دیگران را در این سفر همراهی نمی کند پنهان سازد. او نیز تمایلش را برای ماندن در تهران ابراز کرد و از پگاه خواست در خواستش را برای شورانگیز مطرح کند. خود پگاه نیز قلبا دوست داشت که خانم در تهران بماند و به جای او خانم کاظمی مادرش را در این سفر همراهی کند.اما می دانست که شورانگیز از دست او دلگیر است و ممکن است به تلافی عکس خواسته ی او را انجام دهد. بنابراین مسئولیت رساندن این پیغام را بر عهده نگرفت.
پگاه، پژمان را در سالن پذیرایی یافت.
خدمتکاران پرده ها را برای اینکه مانع ورود آفتاب به داخل شوند کشیده بودند و فضا کاملا تاریک بود. تاریکی محیط و وضعیت پژمان که در یکی از مبلها فرو رفته بود باعث شد که پگاه در نگاه اول او را نبیند. ابتدا به طبقه ی بالا رفت و چند بار او را به اسم صدا زد . اما چون صدایی نشنید، ناامیدانه به پایین برگشت و قصد ترک آنجا را کرد.
ما خواست از ساختمان بیرون برود که پژمان از ترس اینکه مبادا پگاه از کرده اش پشیمان شود ، او را صدا کرد : " لطفا نرو. من اینجا هستم. "
پگاه هنوز چشمهایش به تاریکی عادت نکرده بودند : " کجایی ؟ من تو را نمی بینم. آه ، تو اینجایی ؟ چرا در تاریکی نشسته ای؟ ! "
پگاه به سمت کلید رفت تا لامپ را روشن کند که پژمان از جایش بلند شد و دست او را گرفت : " بگذار در تاریکی بنشینیم. "
-باشد هر جور دلت بخواهد ...
پگاه و پژمان رو به روی هم روی مبل نشیتند .پژمان فندک زد تا سیگارش را روشن کند و پگاه در پرتو آتش فندک، صورت برافروخته ی او را به خوبی دیدواحساس کرد دلش برای او می سوزد.با لحنی خودمانی ، درست مانند زمانی که پژمان با او قهر می کرد و او با نان شیرینی یا شکلات نازش را می کشید ، گفت: " از دست من دلخوری؟ حالا چرا جوابم را نمی دهی؟ نکند با من قهری؟ شاید هم دلت شکلات می خواهد؟ پژمان ... پژمان ... مگر با تو نیستم؟ پژمان ، اگر جوابم را ندهی همین حالا گریه می کنم. "
-خودت را لوس نکن.
- خوب ، پس معلوم می شود که با من قهر کرده ای.ببینم، تو از من ناراحتی؟
-نباید باشم؟! توقع من از تو بیشتر اینها بود.
پگاه از جایش بلند شد و لامپ را روشن کرد. " این دقایق آخر را با کج خلقی هایت خراب نکن.حودت هم خوب می دانی نیامدن من دلیل موجهی دارد.
پژمان پوزخندی زد و سپس با لحن مسخره ای گفت : " بله درست است. دقیقا مثل گردش رفتن دیروزت. "
-خواهش می کنم مسائل را با یکدیگر قاطی نکن. اگر در تمرینات شرکت نکنم ، از دسته ارکستر حذف خواهم شد، تو که این را دلت نمی خواهد. می خواهد؟
پژمان سکوت اختیار کرده بود و به حلقه های دودی که از دهانش خارج شده به سمت بالا می رفتند ، نگاه می کرد. از اینکه پگاه سعی داشت او را توجیه کند، لذت می برد. گمان می کرد دلیل واقعی نیامدنش ، همانی است که می گوید.اما به قول معروف وقتی دید نازت خریدار دارد، پس چرا ناز نکنی؟
گاه چند لحظه ای منتظر ماند تا پاسخ پژمان را بشنود و چون سکوتش طولانی شد با لحنی پرسشگرانه گفت: جواب مرا ندادی ... با تو هستم ... بسیار خوب ، پس این را بدان که حودت این طور خواستی و قهر را تو سبب شدی نه من . "
پگاه این را گفت و قصد ترک سالن را کرد که پژمان با یک حرکت سریع خودش را به در سالن رساند و با دستش راه را بر او بست.چند لحظه به پگاه خیره ماند و سپس به آرامی گفت: " بسیار خوب، دلم نمی خواهد برنامه ات را برهم بزنم .اما قول بده به محض اینکه فرصتی پیدا کردی ، حتما برای دیدنم بیایی . می دانی که چقدر برایم عزیز هستی و دوری ات چقدر سخت است . و این را بدان
مقیم برسر راهش نشسته ام چون گرد *** بدان هوس که بدین رهگذر بازآید
دلی که با سر زلفین او قرار داشت *** گمان مبر که بدان دل قرار باز آید
پگاه خندید و گفت : " گمان می کردم سال های قربت شعر پارسی را از یادت برده است. "
-درست است اما هنوز چند بیتی را به خاطر دارم تا در غم هجرا تو با حافظ نغمه سرایی کنم.
حدود ساعت یازده، مسافران قصد عزیمت کردند. پگاه و انم پویا برای بدرقه ی آن ها به پارکینگ آمدند.خانم پویا توانسته بود شورانگیز را قانع کند که به جای او ، خانم کاظمی را که تمایل زیادی هم برای رفتن به این سفر از خود نشان می داد ، با خود ببرد.
شورانگیز مسئولیت های خانم پویا را در نبود خویش به وی گوشزد می کرد و برای تاکید بیشتر از او می خواست که گفته هایش را دوباره تکرار کند.
فرهاد نیز در حالی که پگاه را در آغوش داشت به او گفت: " من حتما تا اواخر هفته ی دیگر باز خواهم گشت.سفر من مطمئنا از 10 روز تجاوز نمی کند، دلم می خواهد تا آن موقع دختر خوبی باشی و با پشتکار و جدیت تمریناتت را ادامه دهی. " سپس پگاه را رها کرد تا به راننده هم وظایفش را در مورد رفت و آمد پگاه به کلاس هایش، یادآوری کند.
کوروش از جمع جدا شد و به سمت پگاه آمد: " بسیار خوش گذشت، کاش تو هم مارا همراهی می کردی .تازه به وجودت عادت کرده بودیم. "
-متشکرم امیدوارم در آینده ی نه چندان دور باز هم شما را زیارت کنم.
سپس آهسته طوری که دیگران متوجه نشوند ، گفت: " دلم ... دلم برای شما تنگ خواهد شد. "
کوروش سرش را پایین انداخت . دیگر نمی توانست به چشمهای او بنگرد. جدایی برای او گران تر از پگاه تمام می شد. احساسی که در طول اقامت یک هفته ای اش نسبت به پگاه پیدا کرده بود، نمی توانست با یک وداع پایان بپذیرد.
همه سوار اتومبیل نصیری شدند.کوروش پشت فرمان قرار گرفت و به عنوان آخرین حرفش رو به پگاه کرد و گفت: " به امید دیدار ... "
اتومبیل از مقابل پگاه گذشت و او با نگاه آن را تا آنجایی که از دید پنهان می شد ، بدرقه کرد . سپس به آرامی زیر لب گفت: " به امید دیدار. "
آقای مشیری ( دربان ) در را پشت سر آن ها بست.سپس به پگاه که آرام و متفکر در حال قدم زدن بود ، نزدیک شد : " خانم، اگر کاری با من ندارید ، می خواستم دو ساعتی از حضورتان مرخص شوم. "
پگاه سرش را بلند کرد : " چیزی گفتید ؟ با من بودید؟ "
-بله خانم. می خواستم ...
-آه بله ، می توانید بروید. هر چند ساعت که دوست دارید.
مشیری با خوشحالی گفت: " خدا خیرتان بدهد. دو ساعته برمی گردم. " سپس به سمت در خروجی پشت عمارت به راه افتاد.
نزدیک ظهر بود و خورشید در وسط آسمان . پگاه تصمیم گرقت کمی در باغ گردش کند و بعد به خانه بازگردد. اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که پری ، یکی از مستخدم های جوان منزل ، دوان دوان به سمت او آمد.
پگاه با نگرانی گفت: " ببینم ، طوری شده؟ ! " پری هنوز نفس نفس می زد. پگاه با دستپاچگی پرسید : " می گویم چیزی شده است؟ "
-بله ترجیح می دهم کمی استراحت کنم.بعد برای شام می رویم.داخل ساختمان شدند و از پلکان بالا رفتند.
پگاه گفت:«چقدر اینجا تاریک است.»
کوروش لامپ را روشن کرد و بعد هر کدام به سمت اتاقهایشان رفتند.کوروش پرسید:«راستی،توانستید مادرتان را قانع کنید؟»
-متاسفانه خیر،شب با پدر صحبت می کنم.
-بهتر است برای او حقیقت را بگویید.حتما قانع خواهد شد.کنسرتتان چه زمانی برگزار خواهد شد؟
-نمی دانم ولی فکر کنم اوایل اسفند ماه؛البته امیدوارم دعوت مرا برای شرکت در آن بپذیرید.
کوروش داخل اتاقش شد:«البته...به شرط اینکه شما هم دعوت مرا قبول کنید.»
صبح روز بعد پگاه به علت خستگی دیرتر از دیگران بیدار شد.لباس پوشید و اتاق را ترک کرد.در اتاق کوروش نیمه باز بود چند ضربه به در زد و چون صدایی نشنید داخل شد.اتاق کوروش تخلیه شده و مستخدمها آنجا را به صورت اول درآورده بودند.نسیم خنک صبحگاهی که از پنجرۀ نیمه باز اتاق به داخل می وزید پرده ها را به رقص درمی آورد.پگاه آهی از ته دل کشید و آنجا را ترک کرد.به عوض خانه،راه باغ را در پیش گرفت.دیگر صدای پرندگان و چهچهۀ بلبلان که به عشق گلها می خواندند،او را شاد نمی کرد.غمگین بود و خودش هم علت آن را نمی دانست.زیر لب زمزمه کرد:«دلم برای او تنگ خواهد شد.»
ناگهان تغییر مسیر داد و به سمت ساختمان دوید.فکر این که یک بار دیگر او را ملاقات خواهد کرد،وادار به رفتنش می کرد.از پارکینگ که عبور کرد با دیدن اتومبیلها نفس راحتی کشید و کمی بعد از سرعت قدمتهایش کاست.
چند لحظه ای کنار در ورودی ایستاد تاآرامش خود را به دست بیاورد؛سپس داخل شد.چمدانها جلوی در به ردیف چیده شده بودند.دلش گرفت،می خواست که با آنها برود اما از عواقب کار می ترسید.به علاوه تا نیمه شب با پدرش بحث کرد تا توانست او را برای نرفتنش قانع کند.
با افکار ضد و نقیص خود کلنجار می رفت که پژمان رودرروی او قرار گرفت.پگاه با دستپاچگی به او صبح بخیر گفت.پژمان سلام و احوالپرسی او را به سردی پاسخ داد و از مقابلش گذشت.پگاه دومرتبه او را صدا کرد«پژمان...»
پژمان همانجا پشت به پگاه ایستاد:«بله؟»
-ببینم،پایت بهتر شده است؟
-مگر برای تو فرقی هم می کند؟
-از من ناراحتی؟باور کن که نمی توانم...
اما پژمان اجازه نداد صحبت پگاه به اتمام برسد و آنجا را ترک کرد.
هنگامی که پگاه وارد سالن شد آقایان دور میز نشسته مشغول بحث و گفت و گو بودند.به هر سه آنها سلام داد و روی صندلی نشست.سپس رو به فرهاد کرد و گفت:«پس مادر کجاست؟»
فرهاد به طبقۀ بالا اشاره کرد و صحبتش را که با ورود پگاه قطع شده بود از سر گرفت.کوروش بشقابش را پر از میوه کرد و از پشت میز بلند شد.
روی کاناپه نشست و به پگاه اشاره کرد که به او ملحق شود.پگاه با گفتن ببخشید صندلی اش را ترک کرد و به کنار کورش رفت.
-موز می خورید؟
-بله، متشکرم ... گمان کرده ام رفته اید.
-من هم داشتم خودم را قانع می کردم که بدون خداحافظی از شما باید اینجا را ترک کنم ...
سپس سرش را نزدیک گوش پگاه آورد و آهسته گفت: " راستی، تبریک می گویم ، بالاخره توانستید پدرتان را قانع کنید. "
-متشکرم
در همین هنگام پژمان وارد سالن شد .بادیدن آن دو کنار یکدیگر نشسته بودند و در گوش هم پچ پچ می کردند ؛ عصبانی شده و فریاد بلندی بر سر یکی از مستخدم ها که در آنجا مشغول نظافت بود ، کشید . شورانگیز و فرحناز سراسیمه از پلکان پایین آمدند. همه نگاه ها با تعجب به پژمان میخکوب شد.
شورانگیز پرسید: " چه شده است؟ "
پژمان با خشم به پگاه نگریست و سپس بدون آنکه چیزی بگوید ، آنجا را ترک کرد.
کوروش که متوجه ی اصل قضیه شده بود با لبخند گفت: " اتفاق خاصی نبفتاده ، فقط پژمان کمی هیجان زده است. او برای دیدن خانه ذوق زده شده و نمی تواند اعصابش را کنترل کند " و رو به مستخدم کرد: " شما می توانید بروید. "
پس از چند دقیقه، جو سالن کم کم به صورت اولیه در آمد.شورانگیز و فرحناز به طبقه ی بالا بازگشتند و فرهاد و نصیری نیز گفتگو را از سر گرفتند.
پگاه آهسته پرسید : " ببینم چه خبر شده؟ پژمان دیوانه شده بود؟ "
کوروش تصمیم گرفت حقیقت امر را از پگاه پنهان کند و او آشفته نسازد.بنابراین با خونسردی پاسخ داد : " هیچ اتفاقی نیافتاده.او از اینکه به رامسر نمی آیی ناراحت است. بهتر است بروی و او را هم مانند دیگران قانع کنی. "
کوروش به جمع آقاین پیوست . پگاه نیز سالن را به قصد یافتن پژمان ترک کرد. در ابتدا به پارکینگ رفت، اما پژمان آنجا نبود.تصمیم گرفت باغ را بگردد. در همین او را دید که وارد عمارت پشتی شد
پگاه، با آنکه از رو به رو شده با پژمان گریزان بود اما تصمیم گرفت که در این دقایق آخر ، قدری با او مهربان تر باشد؛ به علاوه با وجود رنجشی که از پژمان در دلش احساس می کرد، هنوز هم او را دوست می داشت و نمی توانست قبول کند که پژمان با دلخوری از آنجا برود.
قبل از اینکه وارد ساختمان شود با خانوم پویا برخورد کرد. خانم پویا نتوانست خوشحالی خود را از اینکه پگاه دیگران را در این سفر همراهی نمی کند پنهان سازد. او نیز تمایلش را برای ماندن در تهران ابراز کرد و از پگاه خواست در خواستش را برای شورانگیز مطرح کند. خود پگاه نیز قلبا دوست داشت که خانم در تهران بماند و به جای او خانم کاظمی مادرش را در این سفر همراهی کند.اما می دانست که شورانگیز از دست او دلگیر است و ممکن است به تلافی عکس خواسته ی او را انجام دهد. بنابراین مسئولیت رساندن این پیغام را بر عهده نگرفت.
پگاه، پژمان را در سالن پذیرایی یافت.
خدمتکاران پرده ها را برای اینکه مانع ورود آفتاب به داخل شوند کشیده بودند و فضا کاملا تاریک بود. تاریکی محیط و وضعیت پژمان که در یکی از مبلها فرو رفته بود باعث شد که پگاه در نگاه اول او را نبیند. ابتدا به طبقه ی بالا رفت و چند بار او را به اسم صدا زد . اما چون صدایی نشنید، ناامیدانه به پایین برگشت و قصد ترک آنجا را کرد.
ما خواست از ساختمان بیرون برود که پژمان از ترس اینکه مبادا پگاه از کرده اش پشیمان شود ، او را صدا کرد : " لطفا نرو. من اینجا هستم. "
پگاه هنوز چشمهایش به تاریکی عادت نکرده بودند : " کجایی ؟ من تو را نمی بینم. آه ، تو اینجایی ؟ چرا در تاریکی نشسته ای؟ ! "
پگاه به سمت کلید رفت تا لامپ را روشن کند که پژمان از جایش بلند شد و دست او را گرفت : " بگذار در تاریکی بنشینیم. "
-باشد هر جور دلت بخواهد ...
پگاه و پژمان رو به روی هم روی مبل نشیتند .پژمان فندک زد تا سیگارش را روشن کند و پگاه در پرتو آتش فندک، صورت برافروخته ی او را به خوبی دیدواحساس کرد دلش برای او می سوزد.با لحنی خودمانی ، درست مانند زمانی که پژمان با او قهر می کرد و او با نان شیرینی یا شکلات نازش را می کشید ، گفت: " از دست من دلخوری؟ حالا چرا جوابم را نمی دهی؟ نکند با من قهری؟ شاید هم دلت شکلات می خواهد؟ پژمان ... پژمان ... مگر با تو نیستم؟ پژمان ، اگر جوابم را ندهی همین حالا گریه می کنم. "
-خودت را لوس نکن.
- خوب ، پس معلوم می شود که با من قهر کرده ای.ببینم، تو از من ناراحتی؟
-نباید باشم؟! توقع من از تو بیشتر اینها بود.
پگاه از جایش بلند شد و لامپ را روشن کرد. " این دقایق آخر را با کج خلقی هایت خراب نکن.حودت هم خوب می دانی نیامدن من دلیل موجهی دارد.
پژمان پوزخندی زد و سپس با لحن مسخره ای گفت : " بله درست است. دقیقا مثل گردش رفتن دیروزت. "
-خواهش می کنم مسائل را با یکدیگر قاطی نکن. اگر در تمرینات شرکت نکنم ، از دسته ارکستر حذف خواهم شد، تو که این را دلت نمی خواهد. می خواهد؟
پژمان سکوت اختیار کرده بود و به حلقه های دودی که از دهانش خارج شده به سمت بالا می رفتند ، نگاه می کرد. از اینکه پگاه سعی داشت او را توجیه کند، لذت می برد. گمان می کرد دلیل واقعی نیامدنش ، همانی است که می گوید.اما به قول معروف وقتی دید نازت خریدار دارد، پس چرا ناز نکنی؟
گاه چند لحظه ای منتظر ماند تا پاسخ پژمان را بشنود و چون سکوتش طولانی شد با لحنی پرسشگرانه گفت: جواب مرا ندادی ... با تو هستم ... بسیار خوب ، پس این را بدان که حودت این طور خواستی و قهر را تو سبب شدی نه من . "
پگاه این را گفت و قصد ترک سالن را کرد که پژمان با یک حرکت سریع خودش را به در سالن رساند و با دستش راه را بر او بست.چند لحظه به پگاه خیره ماند و سپس به آرامی گفت: " بسیار خوب، دلم نمی خواهد برنامه ات را برهم بزنم .اما قول بده به محض اینکه فرصتی پیدا کردی ، حتما برای دیدنم بیایی . می دانی که چقدر برایم عزیز هستی و دوری ات چقدر سخت است . و این را بدان
مقیم برسر راهش نشسته ام چون گرد *** بدان هوس که بدین رهگذر بازآید
دلی که با سر زلفین او قرار داشت *** گمان مبر که بدان دل قرار باز آید
پگاه خندید و گفت : " گمان می کردم سال های قربت شعر پارسی را از یادت برده است. "
-درست است اما هنوز چند بیتی را به خاطر دارم تا در غم هجرا تو با حافظ نغمه سرایی کنم.
حدود ساعت یازده، مسافران قصد عزیمت کردند. پگاه و انم پویا برای بدرقه ی آن ها به پارکینگ آمدند.خانم پویا توانسته بود شورانگیز را قانع کند که به جای او ، خانم کاظمی را که تمایل زیادی هم برای رفتن به این سفر از خود نشان می داد ، با خود ببرد.
شورانگیز مسئولیت های خانم پویا را در نبود خویش به وی گوشزد می کرد و برای تاکید بیشتر از او می خواست که گفته هایش را دوباره تکرار کند.
فرهاد نیز در حالی که پگاه را در آغوش داشت به او گفت: " من حتما تا اواخر هفته ی دیگر باز خواهم گشت.سفر من مطمئنا از 10 روز تجاوز نمی کند، دلم می خواهد تا آن موقع دختر خوبی باشی و با پشتکار و جدیت تمریناتت را ادامه دهی. " سپس پگاه را رها کرد تا به راننده هم وظایفش را در مورد رفت و آمد پگاه به کلاس هایش، یادآوری کند.
کوروش از جمع جدا شد و به سمت پگاه آمد: " بسیار خوش گذشت، کاش تو هم مارا همراهی می کردی .تازه به وجودت عادت کرده بودیم. "
-متشکرم امیدوارم در آینده ی نه چندان دور باز هم شما را زیارت کنم.
سپس آهسته طوری که دیگران متوجه نشوند ، گفت: " دلم ... دلم برای شما تنگ خواهد شد. "
کوروش سرش را پایین انداخت . دیگر نمی توانست به چشمهای او بنگرد. جدایی برای او گران تر از پگاه تمام می شد. احساسی که در طول اقامت یک هفته ای اش نسبت به پگاه پیدا کرده بود، نمی توانست با یک وداع پایان بپذیرد.
همه سوار اتومبیل نصیری شدند.کوروش پشت فرمان قرار گرفت و به عنوان آخرین حرفش رو به پگاه کرد و گفت: " به امید دیدار ... "
اتومبیل از مقابل پگاه گذشت و او با نگاه آن را تا آنجایی که از دید پنهان می شد ، بدرقه کرد . سپس به آرامی زیر لب گفت: " به امید دیدار. "
آقای مشیری ( دربان ) در را پشت سر آن ها بست.سپس به پگاه که آرام و متفکر در حال قدم زدن بود ، نزدیک شد : " خانم، اگر کاری با من ندارید ، می خواستم دو ساعتی از حضورتان مرخص شوم. "
پگاه سرش را بلند کرد : " چیزی گفتید ؟ با من بودید؟ "
-بله خانم. می خواستم ...
-آه بله ، می توانید بروید. هر چند ساعت که دوست دارید.
مشیری با خوشحالی گفت: " خدا خیرتان بدهد. دو ساعته برمی گردم. " سپس به سمت در خروجی پشت عمارت به راه افتاد.
نزدیک ظهر بود و خورشید در وسط آسمان . پگاه تصمیم گرقت کمی در باغ گردش کند و بعد به خانه بازگردد. اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که پری ، یکی از مستخدم های جوان منزل ، دوان دوان به سمت او آمد.
پگاه با نگرانی گفت: " ببینم ، طوری شده؟ ! " پری هنوز نفس نفس می زد. پگاه با دستپاچگی پرسید : " می گویم چیزی شده است؟ "
+ نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:39 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو