-خیر ... خیر خانم. فقط تلفن با شما کار دارند.

پگاه زیر لب غرولندی کرد : " هی. جانت بالا بیاید. همیشه مایه ی هوی است. " صدایش را بلند تر کرد: " بسیار خوب، هم اکنون می آیم. " سپس راهش را به سمت ساختمان کج کرد.


-الو بفرمایید.


-الو پگاه؛ سلام من نگین هستم.


-- آه نگین جان تویی ... گوشی دستت باشد تا بروم از اتاقم تلفن را بردارم.


پگاه گوشی را گذاشت و به طبقه ی بالا رفت. اما متعجب در آستانه ی اتاق خشکش زد.


برخلاف تصور او ، پژمان اتاق را خالی نکرده و غبر از لوازم ضروری اش چیزی را همراه خود نبرده بود.از لای در نیمه باز کمد، لباس های آویزان شده ی پژمان را دیده می شدند. دو تا از چمدان هایش در کنار اتاق و تعدادی از کتاب هایش نیز روی میز قرار داشتند. برخی لوازم شخصی دیگرش نیز در گوشه و کنار اتاق به چشم می خوردند . به طور کلی از وضعیت اتاق این طور استنباط می شد که پژمان فقط برای چند روزی آنجا را ترک کرده و خیلی زود به تهران مراجعت خواهد کرد.


پگاه در میان ریخت و پاش های اتاق ، چشمش به تلفن افتاد و مانند کسی که از خواب بیدار شده باشد تازه به یاد آورد نگین در پشت خط منتظر اوست . سراسیمه گوشی را برداشت.


-الو ...


-ببینم ، از هفت خوان رستم گذشتی؟ !


-متاسفم ، کاری پیش آمد.


-بسیار خوب، مهم نیست. گمان می کردم به رامسر رفته ای.


-نه، به اندازه ی کافی از کلاس عقب افتاده ام. استاد چیزی در این مورد نگفته است؟


-اوه، البته که گفته است. او خیلی از تو گله دارد. کاش حداقل یک زنگ به او می زدی.


-حالا دیگر بی فایده است.فردا حضورا برایش توضیح می دهم. مرا کنار گذاشته اید؟


-نه ... جای تو خیلی در گروه خالی است. راستس چرا دیروز رفتی؟ آن آقا که بود؟!


-او یکی از اقوام نزدیک ماست.پسر خجالتی است. دوست نداشت با شماها رو به رو شود ؛ من هم اجبارا تابع مهمانم بودم.


-خوب ، خوب ، چشمت روشن . پژمان خان هم که برگشتند و ما به زودی شیرینی عروسی شما دو نفر را خواهیم خورد.


پگاه به قدر کافی از وضعیت اتاق خشمگین شده بود ، با شنیدن سخن نگین مانند اسپند بر آشفت و با عصبانیت گفت : " اگر یک بار دیگر از این حرف ها بشنوم ، دوستی ام را با تو به هم خواهم زد. "


-اما ...


-اما ندارد. برای دوست صمیمی ات شایعه پراکنی نکن. متوجه شدی.


-باشد ؛ هر طور که تو بخواهی. مرا ببخش ، فقط قصد شوخی داشتم. حالا هم بیش از این مزاحمت نمی شوم. توصیه می کنم کمی از وقتت را برای تمرین بگذاری و فردا با آمادگی بیشتر به کلاس بیایی.


-متشکرم ... ت. هم روز خوبی داشته باشی.راستی ، اگر دلت بخواهد می توانی چند روزی را مهمان من باشی. من هم از تنهایی در می آیم.

-ببینم ، مگر همه رفته اند؟!

- بله ...


-همه به غیر از تو ؟!


-بله، به خاطر کلاس مجبور شدم بمانم؛ تو هم فکرهایت را بکن. خوب ، کاری نداری؟


-نه، فردا می بینمت، خدانگهدار.


-خداحافظ


پگاه گوشی را گذاشت و نگاهی به اطرافش انداخت . همه چیز آشفته و درهم بود.سرش را از روی تاسف تمان داد و دکمه ی زنگ اخبار را فشرد. پس از چند لحظه ای خانم پویا وارد اتاق شد.


-کاری داشتید؟!


-اوه، بله.ببینم، معلوم است اینجا چه خبر است؟ چرا پژمان اتاق را تخلیه نکرده؟!


-نمی دانم؛ صبح می خواستم در جمع آوری لوازم به ایشان کمک کنم ، اجازه ندادند.به مارتان هم گفتم؛ ایشان دستور دادند طبق خواسته پژمان خان عمل کنیم.


پگاه متفکرانه گفت: " که اینطور ... حداقل می توانستیذ کمی اینجا را مرتب کنید! "


-اجازه ی این کار را هم نداد. من هم تصمیم گرفتم پس از رقتن او ، سر و سامانی به اینجا بدهم.


پگاه در حالی که از اتاق خارج می شد گفت: " بله ، حتما این کار را بکنید.اینجا شبیه بازار مکاره شده است. "


از پلکان که پایین آمد. پری را دید. رو به او کرد و گفت : " پری ، کارت که تمام شد به طبقه ی بالا برو و با نظارت خانم پویا اتاق مرا مرتب کن. "


-مقصودتان اتاق پژمان خان است دیگر؟


-هر چه تو می گویی ( سپس سعی کرد تا صدایش را خشن تر کند ) متوجه شدی؟


پری پا دستپاچگی پاسخ داد : " بله خانم ؛ الساعه این کار را می کنم. "


پگاه سالن را ترک کرد و وارد اتاق بزرگ دیگری شد که حکم نشیمن را برای خانواده داشت . پس از مراسم استقبال شورانگیز دستور داده بود پیانو را به آنجا منتقل کنند. پگاه روی صندلی نشست و شروع به نواختن قطعه ای کرد که شب مهمانی به تقاضای خانم سفیر نواخته بود.چشمهایش را بست تا تمرکز را به دست بیاورد.


احساس می کرد در همان موقعیت قرار دارد. مهمانان زیادی به گرد او حلقه زده و به صدای پیانو گوش فرا داده اند.خانم سفیر با لبخند و نگاهی تحسین آمیز او را می نگرد؛ و کوروش به پیانو تکیه زده و آوازی را زیر لب زمزمه می کند.


خودش را می دید که با آن لباس آبی و موهای طلایی اش ستاره ی مهمانان شده است و دیگران زیبایی اش را تحسین می کنند .چشمهایش را گشود . از به خاطر آوردن خاطرات آن شب ، وجودش غرق در شادی و و سرور شد.


قطعه که به اتمام رسید ، صدای کف زدن های خانم پویا و چند نفر دیگر از خدمتکاران از گوشه اتاق بلند شد.


خانم پویا رو به پگاه کرد و گفت : " ناهار حاضر است. میل دارید آن را برایتان به سالن بیاورم و یا در اتاقتان می خورید؟ "


پگاه با بی حوصلگی پاسخ داد : " در حال حاضر هیچ میلی به خوردن ندارم لطف کن و تنهام بذار تا به تمرین هایم بپردازم . "

-فکر اینگونه لجبازی ها را از سرتان به در کنید. من نمی خواهم به خاطر شما شماتت بشوم. لطفا کم اشتهایی تان را برای وقتی که مادرتان تشریف آوردند بگذارید. من حوصله ی موأخذه و بازخواست ندارم.

پگاه با ناراحتی گفت : " حالا چه کسی خواسته تو را موأخذه و بازخواست کند؟! خاطرت جمع باشد ، من امروز صبحانه ام را دیر خورده ام . فعلا اشتهایی به غذا ندارم . تو که دلت نمی خواهد بشقاب غذا را دست نخورده به آشپزخانه برگردانی؟! پس لطفا برو و راحتم بگذار . قول می دهم وقتی گرسنه شدم خودم صدایت کنم. "


خانم پویا در حالی که اتاق را ترک می کرد ، گفت: " بسیار خوب ، اما فکر نخوردن را از سرتان بیرون کنید. " سپس بدون اینکه منتظر پاسخ بماند پگاه از آنجا خارج شد و در را پشت سرش را بست.


پگاه کلافه از جایش بلند شد . روی مبل نشست و زیر لب غرید : " اوف ، از دست تو . مادر هم برای من بلای جان گذاشته است. کاش به جای او خانم کاظمی می ماند. "


ظرف میوه روی میز بود. پگاه دستش را دراز کرد اما بدون اینکه چیزی بردارد آن را عقب کشید . پشتش را به دسته ی مبل تکیه داد و از دسته ی دیگر ، پاهایش را آویزان کرد . سپس دستانش را در پشت سر حلقه کرده ، شروع به سوت زدن نمود. سعی می کرد با سوت آهنگی را بنوازد.


خانم پویا که در سالن مشغول رسیدگی و سرکشی به کارهای خدمتکاران بود با شنیدن صدای سوت ، دست از کار کشید و پشت در گوش ایستاد . از سوراخ کلید داخل اتاق را نگاه کرد اما فقط توانست میز پیانو را ببیند. چند ضربه به در زد و سپس داخل شد. با دیدن پگاه که به مبل لم داده و انواع شکلکها را در حین سوت زدن از خودش در می آورد ، هاج و واج و حیرت زده مانند کسی که ضربه ای به او وارد شده باشد ، در آستانه ی اتاق ایستاد .


قبل از اینکه دهانش را برای گفتن حرفی باز کند، پگاه با صدای بلندی که از او بعید می نمود فریاد کشید : " برو بیرون ! ... فهمیدی چی گفتم؟! بیرون ... "


خانم پویا در را بست و دستش را روی قلبش گذاشت. چند لحظه ای مردد ایستاد؛ سپس در حالی که مرتبا زیر لب تکرار می کرد : " آه خدای من ... آه خدای من ... " از آنجا دور شد.


پساز رفتن او ، پگاه سکوت کرد. تردید به صحت و سقم کاری که انجام داده بود ، او را از جایش بلند کرد و به سمت آینه کشاند . چند لحظه ای مبهوت به خود نگاه کرد . سعی کرد با چشمهایش ارتباط برقرار کند. ذهنش را در عمق آبی نگاهش به پرواز درآورد و خودش را برای محاکمه در محضر عقل آماده خواست ؛ اما احساس او که با این عمل در خوشی و مسرت شده بود ، با شیطنتی خاص به رویش چشمک زد و او را چون کودکی به سبکسری دعوت می نمود.


پگاه چند شکلک جلوی آینه برای خودش درآورد . بعد سرش را بالا گرفت و چند سرفه کرد تا صدایش صاف شود . به تصویر درون آینه با دقت نگریست و گفت : " هی ... هی ، با تو هستم. اصلا به یک خانم با شخصیت نمی مانی . سرت را صاف بگیر و شانه هایت را عقب بده. خاندان فرخ پور چشم امید به تو دوخته اند. حالا آدم شو . "


سپس چند سرفه ی دیگر کرد و از اتاق خارج شد . به ساعت شماته ای بزرگ روی دیوار نگاه کرد . حدود دو و نیم بعد از ظهر بود . به طور معمول در این ساعت روز خدمتکاران برای صرف ناهار به آشپزخانه می رفتند و
بنابراین سالن خلوت بود.

پگاه به میز ناهار خوری نگریست و به یادآورد که ساعتی پیش پدرش و نصیری پشت همین میز نشسته و راجع به مسائل مالی شان بحث می کردند. خودش و کوروش را دید که روی مبل نشسته و مشغول خوردن موز هستند. هر لحظه منتظر بود که پژمان از در وارد بشود و بر سر آن مستخدم بخت برگشته فریاد بکشد.


دلش گرفت. آه بلندی کشید و گفت : " تا امروز صبح این خانه غرق در شلوغی و نشاط بود ؛ حالا با رفتن آنها چقدر احساس تنهایی می کنم. کاش با آنها می رفتم. حق با کوروش است ، من مسائل را اشتباه حلاجی می کنم. "


خودش هم به خوبی می دانست که عنوان کردن تمرینات برای برپایی کنسرت بهانه ای بیش نبوده است . به علاوه دیر یا زود دوباره با پژمان رو به رو می شد و اگر از حالا میدان را اینچنین برای تاخت و تازهای او خالی بگذارد ، بعدها نمی تواند با دشواریهایی که وجود او برایش فراهم خواهد کرد ، مقابله کند.


پگاه روی کاناپه دراز کشید و غرق در افکارش به سقف چشم دوخت. پریشانی و نگرانی که کوروش به کمک تلقینات متعدد از او دور کرده بود ، آهسته و آرام به وجودش رخنه می کرد و خیالات واهی و نگرا کننده به ذهنش هجوم می آوردند.


با خود اندیشید : " اگر پژمان از من خواستگاری کند چه؟ آه خدای من ... اگر در این چند روزه بتواند پدر و مادر را قانع کند ... اگر اینگونه شود، به خدا قسم می خورم که طنابی تهیه کنم و خودم را با آن از همین سقف حلق آویز سازم. "از فکر این عمل شروع به لرزیدن نمود. سعی کرد خودش را دلداری بدهد : " این افکار زاییده ی ذهن بیمار من است. به فرض اینکه او پدر و مادر را راضی کند ، با پژمان به مبارزه برخاسته و قاطعانه به او جواب منفی خواهم داد. او باید بداند در قلب من ، جایگاه یک بردار را دارد و در زندگی آینده ی من ، جایگاه دیگری نخواهد داشت . " پگاه با ذهنیات خویش مشغول بود و نفهمید که چه هنگام خواب به سراغش آمد.


حدود ساعت چهار و نیم بعد از ظهر خانم پویا با سینی غذا وارد سالن شد. اما با تعجب دید که پگاه روی کاناپه به خواب رفته است. چند مرتبه او را صدا زد. اما پگاه مانند مرده ای ، بی حرکت دراز کشیده بود و اگر سینه اش به دلیل تنفس بالا و پایین نمی رفت ، خانم پویا نمی رفت ، خانم پویا در همان لحظات نخستین غش می کرد.


سراسیمه و هراسان پری را صدا زد : " پری ... پری! "


پری دستپاچه وارد سالن شد : " اتفاقی افتاده است خانم پویا؟! "


-اوه بله. زود دکتر را خبر کنید.


پری بالای سر پگاه ایستاد و به دقت او را نگریست. سپس با تعجب گفت : " اینکه فقط خوابش برده است ! "


-اما هیچ وقت در این ساعت از روز نمی خوابید . اصلا امروز رفتارش غیر عادی بود؛ غذا هم نخورد . باید همان موقع می فهمیدم که بیمار است.


پری با خونسردی گفت : " اما بر خلاف شما من فکر می کنم که ایشان در کمال صحت و تندرستی و در اثر خستگی روزانه خوابیده اند. او امروز بیش از حد تنها بوده و همین او را آزرده خاطر ساخته است. رفتارهای عجیب و غریبش هم از همین ناشی می شود. بهتر است به عوض اینکه برایش دکتر خبر کنید ، بگذارید تا هر وقت که دلش می خواهد بخوابد . فردا
صبح هم سعی کنید هم صحبتی را برایش بیابید . و گرنه در طول این ده روز خون همه ی ما را درون شیشه خواهد کرد. "

پس از رفتن او ، خانم پویا که ظاهرا با حرف های پری قانع شده بود برای آوردن پتو اتاق را ترک کرد.


هنگامی که پگاه از خواب بیدار شد ، هوا کاملا تاریک بود . از روی کاناپه بلند شد . لامپ راهرو و اتاق نشیمن را روشن کرده بودند. روشنایی سالن از نور همانجا تأمین می شد.


پگاه با تعجب اطرافش را نگریست و با خود گفت : " نمی دانم کی خوابم برده است تا جایی که یادم می آید فقط دراز کشیده بودم. آه خدا من ، چقدر احساس گرسنگی می کنم! "


کلید را زد و سالن با نور چلچراغی که از سقف آویخته شده بود ، روشن شد. پگاه دکمه ی زنگ را فشرد و یکی از خدمتکاران وارد سالن شد.


-ببینم خانم پویا هستند؟


-بله ، اما ایشان در عمارت پشتی هستند. اگر کارشان دارید ، صدایشان کنم .


-نه، احتیاجی نیست. اگر غذا آماده است ، لطفا شام مرا بیاورید. خیلی احساس گرسنگی می کنم. ( سپس در ادامه ی صحبتش خمیازه ی بلندی کشید ) منو ببخشید ، مثل اینکه هنوز خوابم می آید.


خدمتکار بدون دادن پاسخی از اتاق خارج شد و پس از چند دقیقه با سینی شام برگشت.


پگاه شامش را با اشتهای کامل خورد .سپس به کتابخانه رفت و کتابی را برای مطالعه نمود تا آن را به اتاقش ببرد و در صورت بی خوابی بخواند.

***


ساعت از ده گذشته بود که پگاه به عمارت پشتس رفت . چراغ های سالن اصلی روشن بودند و صدای تلویزیون از آنجا شنیده می شد.


خانم پویا روی مبل نشسته بود. با دیدن پگاه از جایش بلند شد و او را به تماشای تلویزیون دعوت کرد.


تلویزیون نمایشنامه ی کمدی پخش می کرد، پگاه هیچ علاقه ای به اینکه آنجا بنشیند نداشت. خستگی را بهانه کرد و به اتاقش رفت. روی تخت دراز کشید و کتابی را که از کتابخانه آورده بود به دست گرفت؛ اما سنگینی حاصل از غذای زیادی که خورده بود ، خیلی زود خواب را به چشمانش آورد؛ به طوری که وقتی خانم پویا برای پرسیدن اینکه صبح چه ساعتی قصد ترک منزل را دارد با اتاقش آمد ، دید که پگاه خوابیده است.


خانم پویا پتو را تا شانه های او بالا آورد و لامپ را خاموش کرد.


صبح روز بعد پگاه زودتر از معمول رختخواب را ترک کرد.خواب های ممتد و طولانی او در روز گذشته ، باعث شد که خستگی از تنش بیرون برود و با روحیه ای شاداب روز را آغاز کند.


خیلی صبحانه خورد و خانه را به قصد کلاس ترک کرد.


قاسم راننده مخصوص خانواده ، از صبح زود آماده بود. طبق دستور فرهاد، در غیبت او قاسم می بایست تمام روز را در خانه بماند تا در صورت نیاز پگاه به اتومبیل، فورا حاضر شود.


استاد پگاه ، اقای ستاری ، کلاس را در منزلش دائر می کرد و از رفتن به منازل هنرجویانش و تدریس خصوصی به آنها خودداری می نمود.بنابراین پگاه نیز مانند سایر شاگردان ستاری تابع نظر وی بود و هر روز مسافتی بس طولانی را ، از شمیران تا مرکز شهر طی می کرد.حدود یک
ساعت طول می کشید پگاه با آنجا برسد. همیشه ایت راه طولانی او را کسل می کرد ؛ اما امروز فرصت را غنیمت شمرد و درسهایی را که استاد به صورت تئوری یاد داده بود ، در ذهنش مرور کرد.

حدود ساعت هشت و نیم پگاه وارد کلاس شد . بیشتر بچه ها به دورش حلقه زدند و علت غیبتش را جویا شدند.چند تن از دوستانش که پگاه را در کوه دیده بودند در مورد کوروش سؤالاتی می کردند.


نگین در انتهای کلاس نشسته و منتظر بود تا بچه ها از گرد دوست عزیزش پراکنده شوند بعد نوبت به او برسد.


پگاه از طرز برخورد دوستانش متوجه شد ، نگین به قولی که داده عمل کرده و چیزی در مورد پژمان به آنها نگفته است. نگاهی از روی قدردانی بر نگین افکند و با صدای بلند گفت : " خیلی ساکت و تنها نشسته ای ! " و صندلی اش را برداشت و به انتهای کلاس برد و در کنار صندلی نگین قرار داد.


دو دوست حرف های زیادی برای گفتن داشتند که با ورود استاد به کلاس ناتمام ماند. پگاه زودتر از دیگران به احترام وی از جا برخاست . ستاری با دیدن پگاه به رویش لبخند زد و گفت : " احوالی از این استاد پیر نمی پرسی؟ "


پگاه با شرمندگی پاسخ داد : " جویای احوال بودم. "


ستاری به او اشاره کرد بنشیند. " جایت در کلاس خالی بود. امیدوارم دیگر اتفاقی نیافتد که موجب غیبت تو در تمرینات بشود. سعی کن بیشتر حواست را روی این مسئله تمرکز کنی. "


پگاه از طرز برخورد استاد متوجه شد که او از همه چیز باخبر بوده و نگین بند را در مقابل او به آب داده است. اخم هایش را در هم کشید و نگاه پرسشگرانه ای بر نگین افکند.


نگین شانه هایش را بالا انداخت و آهسته گفت : " ناچار بودم. می دانی که به او نمی شود دروغ گفت. " نگین بیش از این توضیح نداد . ظاهرا پگاه هم تمایلی به صحبت کردن در باب این موضوع را نداشت.


تا پایان وقت کلاس هر دو سکوت اختیار کردند.


بنابر تقاضای استاد پگاه یک بار پشت پیانو نشست و قطعه بهار اثر معروفی را به درخواست وی نواخت. ستاری نیز آمادگی او را برای شرکت در تمرینات اعلام کرد.


کلاس که به اتمام رسید نگین نزد پگاه رفت و گفت : " متاسفم؛ نتوانستم به او دروغ بگویم . به علاوه او طوری برخورد کرد که من گمان کردم از همه چیز مطلع است. "


پگاه روی او را بوسید . " ایرادی ندارد ... ببینم ، امروز بعد از ظهر برنامه ات چیست؟ "


نگین چند لحظه ای فکر کرد . " برنامه ی خاصی ندارم. تصمیم داشتم سری به آرایشگاه بزنم و موهایم را مرتب کنم. راستش هنگامه ، آرایشگر مخصوص مادر ، به خواسته ی من توجهی ندارد و هر کاری که مادرم مناسب بداند انجام می دهد. "


پگاه در حالی که لوازمش را داخل کیفش می گذاشت ، گفت : " بهتر است امروز رفتن به آرایشگاه را کنسل کنی. من تنهایی حوصله ام سر می رود.با هم به منزل ما می رویم و از آنجا به مادرت تلفن می کنیم. من شخصا برای او تو ضیح می دهم. "


از منزل استاد ستاری که بیرون آمدند ، قاسم کنار در ایستاده بود. پگاه و نگین هر دو در صندلی عقب اتومبیل نشستند و سپس ماشین به حرکت

در آمد.

-ببخشید سؤال می کنم ، به منزل می رویم؟


-بله ، قاسم لطفا هر چه سریعتر به منزل برو. حوصله ماندن در این گرما را ندارم.


قاسم پایش را روی پدال گاز فشرد و حدود سه ربع بعد در منزل بودند. ناهار را در اتاق پگاه خوردند. پس از صرف غذا به حیاط رفتند و زیر سایه ی درخت ، روی نیمکتی در کنار استخر نشستند. نگین با دیدن آب زلال استخر تمایل خود را برای شنا ابراز کرد ولی پگاه با او مخالف بود و شنا کردن پس از خوردن غذا را کاری مضر می دانست ، اما قبل از اینکه اعتراض خود را علنی کند ، نگین با یک حرکت سریع به داخل استخر پرید و او را نیز به همراه خودش به درون آب کشاند.


آب سرد استخر ، خستگی و رخوت را از تن هر دو بیرون برد و آن دو بدون توجه به آفتاب گرمی که پوست صورتشان را می سوزاند به آب بازی و شنا مشغول شدند.


آن روز ، تمام بعد از ظهر را پگاه و نگین به بازی و تفریح گذراندند و فراموش کردند خانم نصرانی را از اینکه نگین مهمان خانه فرخ پور می باشد ، کپمطلع سازند.


ساعت حدود ده شب بود که خانم نصرانی با منزل فرخ پور تماس گرفت و از غیبت طولانی نگین ابراز نگرانی کرد. خانم پویا پس از عذرخواهی برای او توضیح داد که چون بچه ها سرگرم بازی بوده اند ، فراموش کردند به او زنگ بزنند و خودش هم به کثرت کار ، نتوانسته است با وی تماس بگیرد. سپس از خانم نصرانی خواهش کرد نگین چند روزی را که خانواده ی فرخ پور در سفر هستند ، مهمان پگاه باشد .


خانم نصرانی با درخواست خانم پویا موفقت کرد اما ابراز تاسف کرد که نگین بیشتر از سه روز نمی تواند آن جا بماند. جون که خودش هم عازم سفر می باشد و نگین را نیز به همرا خواهد برد.


پس از قطع مکالمه نزد بچه ها رفت و به آن ها گفت که خانم نصرانی با او تماس گرفته است و آن دو را به خاطر سر به هوایی شان سرزنش کرد.


پگاه و نگین شام را دیرتر از معمول در سالن غذاخوری خوردند و برای خواب به اتاق پگاه رفتند .


آن دو تا نیمه شب به بحث و گفتگو در مورد آینده و کنسرتی که برپا خواهد شد پرداختند و چراغ اتاق آنها تا دیر وقت روشن بود.


صبح روز بعد به علت خواستگی و بیدار خوابی شب قبل نتوانسته بودند به موقع از تختخواب بلند شوند وخانم پویا مجبور شد برای بیدار کردن آنها یکی از مستخدمها را به در اتاقشان بفرستد.


پگاه و نگین با سستی و خمودگی اتاق را ترک کردند و قبل از اینکه برای صرف صبحانه به عمارت اصلی برودند ؛ در بین راه توافق کردند آن روز کلاس را تعطیل کنند. اما وقتی بر سر میز صبحانه مسئله را برای خانم پویا مطرح نمودند، با مخالفت شدید او رو به رو شدند. خانم پویا با ناراحتی عنوان کرد که نگین در اتخاذ تصمیم مختار است ولی در مورد پگاه که به بهانه ی تمریناتش از سفر چشم پوشیده است ، حتی برای یک روز هم اجازه نمی دهد از کلاس هایش غیبت کند.


آن روز آن دو با خستگی فراوان بر سر کلاس حاضر شدند و تمام ساعات درس را خمیازه کشیدند. استاد ستاری از حال و روز مشابه پگاه و نگین دریافت که آنها شب را با هم گذرانده اند و در بیدارخوابیهای یکدیگر شریک بوده اند. پس از اتمام کلاس قاسم آن دو را به آرایشگاه
رساند تا نگین موهایش را کوتاه کند . محیط ارایشگاه و دستهای ماهر و چابک ارایشگر که قیچی را در لا به لای گیسوان نگین حرکت میداد پگاه را وسوسه کرد تا موهایش را گوتاه کند. بنابر این پس از اتمام کار نگین جایش را به پگاه سپرد . ارایشگر فقط کمی از موهای پگاه را کوتاه کرد و جلوی ان را نیز مرتب نمود.
از ارایشگاه که بیرون امدند تصمیم گرفتند بدون مزاحمت قاسم به منزل مراجعت کنند و در بین راه نیز به یک فروشگاه که در خیابان ونک قرار داشت و چند روزی بود که حراج اجناس لوکس خود را از طریق تلویزیون اعلام میکرد سری بزنند.نگین یک عدد گلدان و چند مجسمه پولیستر از انجا خریداری نمود.
پگاه که تمایلی برای خرید از خود نشان نمیداد و بی هدف در بین میز هایی که اجناس به طرز فریبنده و مشتری پسند چیده شده بودند حرکت میکرد. ناگهان چشمش به قاب خاتم کاری زیبایی افتاد.پگاه با دقت به نقاشی محصور در قاب نگریست.درون قاب منظره کلبه ای در یک شب مهتابی به تصویر کشیده شده بود.نور مهتاب بر روی کلبه تابیده و قسمتی از سقف ان را روشن ساخته بود.در کنار کلبه سایه زنی دیده میشد که پشت به کلبه و چشم به راهی دور ایستاده بود.و در پایین قاب نیز شعری با خط نستعلیق و با اب طلا نوشته شده بود:
بیا، بیا که به دیدارت ارزو دارم
هزار خاطره از شب به گفنگو دارم
بیا بیا و برایم ز دفتر شعرت
بخوان قصیده ای که بغض در گلو دارم