یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت هشتم
فروشنده قاب را در کاغد کادو پیچید و به پگاه قول داد که پول ان را با فرهاد حساب کند . نگین خریدش را به پایان رساند و ان دو فروشگاه را ترک کردند.
در بین راه به چند مغازه ی دیگر هم سر زدند و چون حسابی گرسنه شده بودند در رستورانی در اطراف خیابان ونک ناهار خوردند.
ساعت حدود 5/5 بعد از ظهر بود که به منزل رسیدند.
به محض ورود به پارکینگ با قاسم روبه رو شدند.پگاه از او خواست کرایه تاکسی را حساب نماید و در اوردن اجناس به مشیری کمک کند.
سپس یکراست به اتاق پگاه رفتند . پگاه دوش گرفت و لباسش را عوض کرد. نگین در طول این مدت روی تخت دراز کشیده بود و چرت میزد.
خانم پویا به اتاقشان امد و پس از چیدن اجناس نگین داخل کمد به ان دو گفت که اگر کاری دیشته و یا به چیزی احتیاج داشتند زنگ اتاق او را فشار دهند و اضافه کرد چون به علت خستگس زود تر به بستر میرود پری مسئولیت اوردن شام را بر عهده خواهد داشت و میتوانند در صورت تمایل شام را در اتاقشان صرف کنند.
حدود ساعت 8 شام خوردند و بر خلاف شب گذشته خیلی زود به بستر رفتند. بی خوابی شب قبل و همچنین پرسه زدن ان روزشان در میان فروشگاه ها خیلی زود خواب را به چشمان اندو اورد و پگاه به رغم نگرانی هایش شبی کاملا رویایی را گذراند.
صبح روز بعد هنگامی که دیده گشود ساعت حدود یازده را نشان میداد.از جایش بلند شد و رختخواب را ترک کرد.سراسیمه به سمت دستشویی هجوم برد و مسواک ززنان بالای سر نگین امد. با یک دست او را به شدت تکان میداد و با دست دیگر مسواک را در دهانش بالا و پایین میبرد.
نگین پلکهایش را گشود و خواب الود و متعجب پگاه را نگریست.پگاه پشت سر هم سرش را بالا و پایین می اورد و سعی میکرد به او بفهماند که عجله کند. اما نگین مات و مبهوت بدون هیچ حرکتی به او نگاه میکرد.پگاه با کلافگی ساعت را به او نشان داد و سپس برای شستن دهانش داخل دستشویی شد.اما وقتی بازگشت در کمال تعجب دید که نگین خوابیده و لحاف را هم تا روی سرش بالا کشید است.
با یک حرکت لحاف را از روی او پس زد و با عصبانیت فریاد کشید : "ببینم قصد نداری بلند شوی؟! حداقل یک ساعت اخر را که به کلاس میرسیم"
نگین از جایش بلند شد و در حالی که با خونسردی روبدوشامبرش را میپوشید رو به پگاه کرد و گفت:"دیوانه شده ای دختر؟! امروز جمعه است."
پگاه چند لحظه ای مبهوت به نگین نگریست. با یاد اوری نگین اه از نهادش بر امد و خودش را بر روی صندلی رهاکرد. سپس با افسوس گفت:"متاسفم...اه، واقعا متاسفم. حیف از خواب شیرین که بر تو حرام کردم."
نگین به سمت حمام رفت:"مهم نیست به هر حال باید بر میخواستم.ساعت یازده است برای صبحانه میروی یا منتظرم میمانی؟"
پگاه پوزخندی زد و گفت:"بگو برای ناهار میروی! نخیر منتظرت می مانم."
نگین در را بست. " متشکرم زیاد طول نمی کشد..."
اما صدایش در میان شرشر آب گم شد.
در حیاط خانم پویا را دیدند که گلهای چیده شده توسط باغبان را به داخل ساختمان می برد.بچه ها با او همگام شدند.
خانم پویا پرسید: " خوب بچه ها، خوب خوابیدید؟ "
در عوض پگاه ، نگین پاسخ داد: " بله.واقعا متشکریم.این استراحت برای هر دوی ما لازم بود.خوب، چه خبر؟ "
ـ برای تو هیچ، اما برای پگاه خبری دارم. (پگاه به خانم پویا نگریست) مادرتان تماس گرفتند.
پگاه با ناراحتی گفت: " پس چرا مرا صدا نکردید؟ "
ـ چون شما در خواب ناز تشریف داشتید.
ـ خوب، می توانستید بیدارم کنید.
ـ بله، تصمیم داشتم این کار را بکنم، اما مادرتان اجازه ندادند و فرمودند که دوباره تماس خواهند گرفت.
به در ورودی رسیدند. خانم پویا به سمت آشپزخانه رفت و پگاه و نگین نیز به سمت اتاق نشیمن. هنوز چند قدمی از هم دور نشده بودند که خانم پویا برگشت و رو به پگاه کرد و گفت: " امروز دستور داده ام ناهار را زودتر آماده کنند. اگر مایل باشید می توانید ناهار را زودتر صرف کنید. "
ـ بله، همین کار را می کنیم. ما در اتاق نشیمن هستیم. اگر مادرم تماس گرفت حتما صدایم کن.
ـ بسیار خوب.
یک ربع بعد
خانم پویا آنها را به سالن غذاخوری فراخواند. دخترها پشت میز قرار گرفتند و
با اشتهای فراوان مشغول خوردن شدند. اما هنوز غذا را به اتمام نرسانیده
بودند که خانم پویا دو مرتبه وارد شد و در حالی که به گوشی تلفن اشاره می
کرد با لبخند گفت: " این هم مادر عزیزتان. عجله کنید که او هم برای شنیدن
صدای شما سخت بی تاب است."
پگاه با عجله از پشت میز بلند شد و گوشی تلفن را برداشت.
ـ الو...پگاه عزیزم!
با شنیدن صدای شورانگیز گرمای مطبوعی وجودش را فراگرفت.چند لحظه ای سکوت کرد.
ـ الو...پگاه صدایم را می شنوی؟
ـ اوه، بله مادر. خواهش می کنم حرف بزنید. دلم خیلی برایتان تنگ شده است.
شورانگیز با خنده گفت: " دختر یکی یکدانه من، با تنهایی هایت چه می کنی؟ شنیده ام نگین را مهمان کرده ای؟ "
ـ اما او فقط تا فردا می ماند. خواهش می کنم زودتر برگردید. من نمی توانم بیش از این تنهایی را تحمل کنم.
ـ
حالا لازم نیست خودت را اینقدر لوس کنی. پدرت تا آخر هفته نهایتا اوایل
هفته دیگر برمی گردد. من هم چند روزی اینجا می مانم تا سر خاله ات خلوت
شود. برنامه های تهران در اینجا نیز تکرار می شود و همه ما از این دید و
بازدید ها کلافه گشته ایم.
ـ می توانم با پدر صحبت کنم؟
ـ پدرت همراه فرخ برای انجام کاری به خارج از شهر رفته اند. اما در عوض یک نفر اینجا هست که خیلی دلش می خواهد با تو صحبت کند.
پگاه حدس زد که پژمان در کنر مادرش می باشد بنابراین با بی حوصلگی گفت: " نه مادر خواهش می کنم، ما داشتیم ناهار می خوردیم. "
ـ به هر حال من نمی توانم او را از سرم باز کنم. فعلا خداحافظ...
اما برخلاف انتظار پگاه، صدای گرم و صمیمی کوروش از آن سوی خط به او سلام گفت.
ـ او خدای من. این شما هستید آقای نصیری؟!
ـ خوب، خیلی خوشحالم که مرا شناختید. با تمریناتتان چه می کنید؟
ـ مشغولم...
نگین دست از خوردن کشیده بود و با تعجب و کنجکاوی به مکالمه پگاه گوش می داد.
لحن
کلام پگاه که اول جنبه رسمی داشته و در اواسط صحبتش کاملا خودمانی شده
بود و شوخی های مکرر و کنایه هایش به کوروش، نگین را بر آن داشت که با دقت
بیشتری به صحبتهای دوستش گوش فرا دهد.
پگاه
هیچ تمایلی برای قطع مکالمه از خود نشان نمی داد. کوروش هم دست کمی از او
نداشت. سرانجام با اشاره خانم پویا خداحافظی کرده و تلفن را قطع نمود.
نگین با لبخند و نگاهی شیطنت آمیز او را نگریست و بدون گفتن هیچ سخنی سالن
غذاخوری را ترک گفت. پگاه نیز در حالی که سعی می کرد به چشمان خانم پویا
نگاه نکند در سکوت دنبال او به سمت اتاق نشیمن رفت. نگین روی مبلی لم داده
و با لبخندی موذیانه او را می نگریست.
پگاه گفت: " چیه؟! چرا اینطوری به من زل زده ای؟ اصلا دوست ندارم راجع به من فکر کنی که..."
اما قبل از اینکه سخن خود را تمام کند نگین به وسط حرفش پرید:
" حالا چرا دستپاچه می شوی؟...من می بینم و می شنوم اما فکر نمی کنم. خوب، او که بود؟ "
پگاه
می دانست که نمی تواند به نگین دروغ بگوید . به علاوه او کسی نبود که با
چند جمله بی سر و ته از سرش باز شود. پس سعی کرد تا در یک جمله پر محتوا
پاسخ او را داده راه را بر کنجکاوی های بی پایانش ببندد. بنابراین با لحنی
جدی گفت: " او پسرعموی نصیری است و در طی چند روزی که اینجا اقامت داشت
روابطی کاملا دوستانه میان من و او برقرار شده است.مفهوم شد؟ !
نگین
حالت چشمانش نشان می داد که با سخنان پگاه به هیچ وجه قانع نشده است. اما
تصمیم گرفت که بیش از این در مکنونات قلبی دوستش کنجکاوی نکند و تنها با
تکان دادن سر گفته های او را تایید کرد.
پس برای اینکه موضوع بحث را عوض کند و جو دوستانه ای برقرار سازد از پگاه خواست که قطعه ای برایش بنوازد.
پگاه یکی از تکنوازیهای مد روز پیانو را برای نواختن انتخاب نمود و خودش نیز همراه با آهنگ شروع به خواندن نمود:
تو در نگاه من هستی و من در نگاه تو
احساس من نسبت به تو عوض شدنی نیست
و احساس تو نیز نسبت به من
تو در نگاه من باقی خواهی ماند و من نیز در نگاه تو...
من مال توام تو جان منی من دیوانه ام دیوانه ای برای تو
و روزی که تو در را خواهی گشود
آن روز ستارگان در آسمان من چشمک خواهند زد...
انگشتان
پگاه با مهارت روی کلیدهای پیانو حرکت می کرد و با هر ضربه ای که بر
کلیدی وارد می کرد، قلب شنونده را تکان می داد. با زیر و بم آهنگ همچون
آوازخوانی ماهر صدایش را بالا و پایین می برد و با نغمه روح نوازش هر دل
سنگی را به لرزه در می آورد. و نگین مسحور صدای جادویی پگاه قطرات اشک از
چشمانش جاری بود و ترانه را همراه با او زیر لب تکرار می کرد.
خود
پگاه هم نمی دانست تحت تاثیر چه نیرویی به آوازش روح می دهد. کلمات از
اعماق قلبش برمی خاستند و بر زبانش جاری می شدند. احساس می کرد هر جمله
ندایی است از طرف قلب او برای یاری که به گمانش وجود خارجی ندارد. اما
احساسش با افکارش یکی نبود و با هر جمله وجود عزیزی را جستجو می کرد.
آهنگ
به پایان رسید، هر دو برای چند دقیقه ای سکوت کردند. نگین از جایش بلند
شد و کنار پنجره ایستاد. پنجره این قسمت از عمارت به سمت باغ باز می شد.
پنجره را گشود، سرش را بیرون آورد و چند نفس عمیق کشید. بوی عطر گلها و
برگهای درختان شامه او را قلقلک می داد و نگین به عطسه افتاد.
پگاه از پشت پیانو برخاست و به دوستش ملحق شد: " عافیت باشد! "
ـ
اوه متشکرم. حساسیت است، همیشه این وقت از سال که می شود به سراغم می
آید. خیلی زیبا می خوانی، نمی دانستم صدایی به این خوبی داری. اگر استاد
بداند، علاوه بر نواختن پیانو برای گروه کر هم انتخاب می شوی.
ـ نه نگین جان. خواهش می کنم از این چرب زبانیها مخصوصا جلوی استاد نکنی. متوجه شدی؟!
نگین سرش را چند مرتبه به نشانه تایید تکان داد.پگاه ادامه داد«برای
خودم هم عجیب بود.من همیشه آواز می خوانم،اما نمی دانم امروز تحت تأثیر چه
نیرویی قرار گرفته بودم؟احساس می کردم که حرفهای مرا کسی می شنود و
معشوقم وجود خارجی پیدا کرده است»
نگین دوستش را در آغوش کشید و گفت:«ای طفل بیچاره،خودت هم نمی دانی چه به سرت آمده است.تو عاشق شده ای.»
پگاه با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و گفت:«من و عشق؟!نه دوست
خوبم،عشق هیچ وقت به سراغ امثال ما نخواهد آمد.حداقل اینکه عشق واقعی
مربوط به طبقۀ ما نیست .ما و امثال ما با حساب و کتاب عاشق می شویم.می
دانم که نحوۀ صحبت کردن من با کوروش تو را دچار این تردید کرده است؛اما به
تو اطمینان می دهم تنها رابطۀ میان من و اودوستی ناپایداری است که چند
روز بیش نیست بوجود آمده و حدس های دیگر تو در این مورد اشتباه است.»
نگین پنجره را بست و در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:«دوست خوبم،تو
در قبول عشق دچار تردید گشته ای،مشکل تو را گذشت زمان حل خواهد کرد.»
پگاه چند لحظه مردد سر جایش ایستاد. سپس سرش را تکان داد و با صدای
بلندی گفت:«این نیز می گذرد...آری این نیز می گذرد.» و دوباره سرش را تکان
داد.گویا می خواست با این کار همۀ خیالات را از درونش بیرون بریزد.و بعد
او هم به دنبال نگین از اتاق خارج شد.
اوایل شب پدر و مادر نگین برای بردن او به خانه فرخ پور آمدند.خانم پویا
به پارکینگ رفت و از آنها دعوت نمود تا آماده شدن نگین به داخل بیایند و
فنجانی چای بنوشند.اما خانم نصرانی دعوت او را رد کرد و پس از عذر خواهی
گفت چون فردا عازم سفر می باشند،کارهای زیادی دارد که باید انجامشان دهد.
پس از چند دقیقه ای پگاه و نگین به جمع آنها پیوستند.پگاه پس از سلام و
احوالپرسی معمول رو به خانم نصرانی کرده و گفت:«کاش می گذاشتید نگین چند
روز دیگر هم پیشم بماند.با رفتن او من فوق العاده احساس تنهایی خواهم
کرد.»
ـــ خوشحال می شوم که او بیشتر مهمان تو باشد چون هم ما از شیطنت هایش
در امان هستیم و هم خودش احساس تنهایی نمی کند.اما فردا عازم سفر هستیم و
وجود نگین نیز در کنارمان ضروری است.اما به تو قول می دهم به محض بازگشت
دوباره او می تواند چند روزی را مهمان تو باشد.
پگاه با خوشحالی گفت:«بسیار متشکرم.»
دو دوست یکدیگر را در آغوش گرفتند و پگاه سفر خوشی را برای نگین آرزو
کرد.خانم و آقای نصرانی سوار اتومبیل شدند.نگین نیز در عقب را گشود..اما
هنوز پایش را درون اتومبیل نگذاشته برگشت و در حالی که از درون ساک دستیش
قاب خاتم را بیرون می آورد گفت:«این قاب اشتباهاً با لوازم من جمع آوری
شده است.»
خانم پویا گفت:«متأسفم پگاه جان،نمی دانستم که متعلق به توست»
ـــ مسئله ای نیست.
نگین درون اتومبیل نشست و ماشین آقای نصرانی با زدن بوق پارکینگ را ترک کرد و از ساختمان خارج شد.
خانم پویا رو به پگاه کرد و پرسید:« همراه من می آیید یا به اتاقتان می روید؟
پگاه در حالی که به سمت عمارت پشتی می رفت که حالا دیگر جایگاه مخصوصش
به شمار می آمد و پری به شوخی آن را خانۀ پگاه نامگذاری کرده بود،پاسخ
داد:«به اتاقم می روم. لطفاً برای شام هم به دنبالم نیا؛ عصرانۀ مفصلی
خورده ام و اشتهایی به غذا ندارم.می خواهم قدری استراحت کنم اگر خوابم
برد به هیچ عنوان بیدارم نکن.»
خانم پویا در حین رفتن پاسخ داد:«بسیار خوب.»
پگاه وارد عمارت پشتی شد.هنوز چراغ های طبقۀ اول را روشن نکرده بودند و
راهرو ورودی و سالن در خاموشی مطلق بود.چند لحظه ای ایستاد تا چشمهایش
به تاریکی عادت کنند. سپس به سمت پلکان به ر اه افتاد.
چند مرتبه پایش به میز و صندلی ها برخورد کرد و صدای دلخراشی در اثر
کشیده شدن پایه آنها بر روی سرامیک های کف سالن به وجود آمد.کورمال کورمال
و آهسته از پله ها بالا رفت .ترسی مبهم وجودش را فرا گرفته بود.او که تا
آن لحظه در این عمارت در کمال آرامش و راحتی به تنهایی به سر می برد،حالا
با رفتن نگین و تاریکی ساختمان در بدو ورودش،وحشتی غریب در وجودش رسوخ
کرده بود و در آن هوای گرم تابستانی احساس ضعف و سرما می کرد.بر سرعت
حرکت خود افزود احساس می کرد اشباحی به دنبالش هستند که فقط در تاریکی
خواهند توانست بر او تسلط پیدا کنند.او نور را وسیلۀ نجاتی برای فرار از
دست این ارواح سرگردان می دانست.
دوان دوان از پله ها بالا رفت خوشبختانه لامپهای طبقه دوم روشن بودند و
راه پله در دومین پاگرد از تاریکی بیرون می آمد.پایش که به طبقه دوم رسید،
نفسی به راحتی کشید و سپس راه اتاقش را در پیش گرفت.
چشمش به تابلوی کوچکش افتاد.شعر نوشته شده روی آن را زیر لبهایش زمزمه کرد:
بیا بیا که به دیدارت آرزو دارم
هزار خاطره از شب به گفتگو دارم
بیا بیا و ز دفتر شعرت
بخوان قصیده ای که بغض در گلو دارم
نقاشی کشیده شده روی تابلو به قدری زنده بود که پگاه احساس می کرد درد
انتظار و هجران آن زن منتظر از لابه لای رنگها و خطوط تصویر به وجود او
نیز رسوخ می کند.
زیر لب زمزمه کرد:«کاش من هم انتظاری داشتم.»
چند لحظه مردد ایستاد و سپس راهش را به سمت اتاق کوروش کج کرد.درب آنجا
قفل بود؛خدمتکاران پس از نظافت اتاق و برگرداندن آن به شکل اولیه،درش را
بسته بودند.
پگاه کلید اتاقش را از جاکلیدی برداشت.در دل خدا خدا می کرد که کلید به در اتاق کوروش نیز بخورد.
آن را داخل قفل کرد و چرخاند،خوشبختانه در باز شد.پگاه با خوشحالی وارد
اتاق گردید.کلید لامپ را زد و نگاهی دقیق به سرتاسر اتاق افکند.پس از رفتن
کوروش خدمتکاران همه چیز را مانند روز اول سر جایش گذاشته بودند.
پگاه آه عمیقی کشید و گفت:«همه چیز همان طوری است که قبلاً بوده .انگار
نه انگار این اتاق پذیرای مهمان عزیزی بوده است.باید دستور می دادم به
لوازم اتاق دست نزنند....اما نه،اگر این کار را می کردم بهانه خوبی برای
غیبت و پچ پچ کردنهایشان پیدا می کردند .»
به سمت تخت خواب رفت. پایه قاب را برگرداند و آن را روی دکور گذاشت.یک
بار دیگر آن را نگریست و سپس لبخندی از رضایت بر روی لبانش نقش بست.
اتاق را ترک کرد. در را پشت سرش بست و دوباره قفل نمود.
پایش را درون اتاق خودش که گذاشت،نفس راحتی کشید. پنجره نیمه باز
بود و نسیم مطبوعی به درون اتاق می وزید. پگاه از پنجره به بیرون نگاه
کرد.شب پردۀ سیاهش را بر روی باغ پهن کرده بود و تاریکی همه جا را
پوشانده بود.
سکوتی سرد همه جا را فرا گرفته بود و تنها صدای بر هم خوردن گهگاه
بالهای پرنده ای که در جستجوی جای خوابی مطمئن از این شاخه به آن شاخه می
پرید و یا صدای خش خش برگهایی که باد با سبکسری به رقصشان در می آورد،آن
را می شکست.
پگاه شروع به لرزیدن کرد.ترسی که در راه پله ها گریبانگیرش شد،به وجودش
راه یافته و سرما را به درونش خزانده بود.پنجره را بست و به زیر پتو پناه
برد.آباژور کنار تخت را روشن کرد و برای فرار از اوهام و خیالات وهم انگیز
کتابی را که چند شب پیش از کتابخانه آورده و در اثر خستگی موفق به مطالعه
اش نگشته بود،به دست گرفت.نگاهی به جلد کتاب انداخت روی آن با خط درشت
نوشته شده بود:بلندیهای بادگیر اثر امیلی برونته و زیر آن با حروف ریز
جملۀ «عشق هرگز نمی میرد»به چشم می خورد.پگاه زیر لب زمزمه نمود:بله،عشق
هرگز نمی میرد.و شروع به خواندن کتاب کرد.حدود چهل و پنج دقیقه ا ز لحظه ای
که پگاه وارد
در امتداد نگاه تو