و توجهش را به خود جلب نمود.لحظاتي به صدا گوش كرد.اين صداي شورانگيز بود كه با خانمم پويا راجع به عوض كردن جاي پيانو بحث ميكرد مدانست كه اگر مادرش او را در اين وضعيت ببيند مورد مواخذه قرار خواهد داد.ظرف بستني را در فريزر گذاشت وآشپزخانه را ترك كرد.شورانگيز گفتوگو با خانم پويا راخاتمه داد و او را مرخص نمود.پگاه بوسه اي بر روي گونه ي مادرش نشاند و به عصر بخير او پاسخ گفت.
شورانگيز دستي به گيسوان او كشيد وپرسيد:
-خوب خوابيدي دخترم؟
-بله مادر، متشكرم.پدر كجاست؟
-او به همراه كوروش رفته است،نميدانم چه اتفاقي افتاده است كه كوروش تصميم گرفته معامله را فسخ كند،از پدر خواست كه همراهش باشد.من كه از كار مرد ها سر در نمي آورم.انوقت به ما ميگويند دمدمي مزاج.
پگاه روي مبل نشست:-مادر، قضيه اين شكارگاه ديگر چيست؟
-اين ملك مر بوط به پدر نصيري يعني عموي كوروش مي باشد.در وصيت نامه اش مسئوليت نگهداري آن را به فرخ محول كردو فرخ نيز با بخشيدن آن به كوروش خودش را از زير يار مسئوليت رها نمود.شاليزلرهاي معروف خاندان نصيري در اين ملك قرار دارد.زماني كه پدر بزرگ پژمان در قيد حيات بود،همه ساله جشنهاي با شكوهي در ويلايش واقع در رامسر ترتيب ميداد.سپس مردان را براي شكار و تفريح به كلبه جنگلي اش دعوت ميكرد.پس از فوت نصيري بزرگ اين ملك بلا استفاده ماندتا اينكه كوروش مسئوليت شاليزارها و جنگلهاي اطراف را به عهده گرفت و سر كارگري را براي نظارت بركار كشاورزان استخدام كرد و در ان كلبه سكني داد.در رامسر كه بودم بالاخره نصيري توانست او را متقاعد كند كه ان جا را بفروشد و در عوض سهام بيشتري در دامپروري او خريداري كند. اما نميدانم يك مرتبه چه شد كه بعد از ظهر پس از اينكه از خواب برخاست انصراف خود ا از فروش آنجا اعلام نمود و فرخ هم هرچه ار ان سوي سيم تلفن دادو فرياد راه انداخت نتوانست او را متقاعد كند.حالا هم با پدرت رفته اند معامله را فسخ كنند.
پگاه بدون اينكه بداند لبخند موذيانه اي بر لبانش نشست .از شنيدن سخنان مادر وگفتگويي را كه در اتاق با كوروش كرده بود،شادي سكر آوري به وجودش راه يافت كه آثار آن در چهره اش از نگاه شورانگيز به دور نماند.
-ببينم، تو ان كله كوچكت چه ميگذرد كه اينچنين همه را به باد نيشخند گرفته اي؟
پگاه با دست پاچگي جواب داد-هيچ.هيچ... وبا احتياط از شور انگيز دور شد.شورانگيز زير لب گفت:
-تو شيطان را هم درس ميدي....
آن شب تا پاسي از شب گذشته پگاه در انتظار كوروش و پدرش بيدار ماند،اما موفق به ديدار انها نشد.خانم پويا يه او اطلاع داد كه پدرش تلفني تماس گرفته و گفته است منتظر او نمانند،چرا كه كار انها به طول خواهد انجاميد.
سرانجام پگاه براي خواب به اتاقش رفت.تصميم گرفت تا امدن انها بيدار بماند ،اما از فرط خستگي خيلي زود خوابش برد به طوريكه فرصت تعويض لباسش را نيز نيافت .
برخلاف ظهر خوا بسيار شيريني او را درربود و يكي از آرامترين شبها را گذراند.
ميان خواب و بيداري احساس كرد كه دستس به ارامي شانه هايش را تكان ميدهد و كسي او را به نام صدا ميكند.ابتدا فكر كرد هنوز خواب ميبيند اما با ديدن كوروش كه ديت به كمر بالاي سرش ايستاده بود از جا پريد و سراسيمه روي تخت نشست.
-چي شده؟!اتفاقي افتاده است؟!
-اه...متاسفم كه ترسيدي.هيچ اتفاقي نيفتاده است،تنها من دلم نيامد كه بدون خداحافظي تو را ترك كنم.
پگاه در حالي كه چشمانش را ميماليد گفت:-ببينم،مگر ميخواهي بروي؟!
-بله.بايد ديشب برميگشتم اما پدرت مانع شد.
اهكوروش.خواهش ميكنم،مه هنوز تو را خوب نديده ام.
-ميدانم.ما چاره اي نيست.كار نيمه تمامي دارم كه بايد تا پايان اين هفته به اتمامش برسانمواما قول ميدهم براي شركت در كنسرتت كه آمادم زمان بيشتري را در كنارت باشو البته به شرطاينكه جز مدعوينو مهمانان تو باشم.
-چه ميگويي؟!مسلم است كه دعوتت ميكنم.ت. مهمان افتخاري من خواهي بود.اما منظور تو را نميفهمم يعني تا آن موقع تهران نخواهي آمد؟
كوروش از لبه تخت كه نشسته بود برخواست وگفت:- فكر نميكنم.اما تو بايد قول بدي كه پس از پايان كلاسهايت سري به من بزني .حداقل به خاطر ديدن ان كلبه هم كه شده بايد چنر روزي را به رامسر بيايي.
پگاه با افسردگي گفت:-پژمان را چه كنم ؟او تصور ميكند.........
كوروش اجازه نداد پگاه سخنش را به اتمام برساند و با لحن محكمي گفت :-تصور نميكردم تا اين حد در مقابل مشكلات از خودت ضعف نشان بدهي.من قبلا راجع به اين موضوع باتو بحث كرده ام.به هر صورت دبدارمجدد تو با پژمان امري اجتناب نا پذير است.تو خواه ناخواه به زودي با او روبه رو خواهي شد.اگر از حالا بخواهي در مقابل او ضعف نشان دهي،راه ار براي ترفندهاي جديدش باز خواهي نم.د.متاسفانه پژمان ديگر آن پژماني نيست كه ما منتظرش بوديم .......دست پگاه را گرفت و او را از جايش بلند كرد.نگاهش را به چشمانش دوخت و اهسته گفت :از اينكه تند و بي پرده با تو سخن ميگويم مرا ببخش.قصدم اين نيست كه به تو. توهين كنم يا برنجانمت.اما موضوع انطور هم كه تو فكر ميكني پيچيده نيست.به هر حال امري بود كه دير يا زود انتظارش مي رفت.قول ميدهم كه زمان مشكلات را به خودي خود حل كند و موانع را از بين ببرد.تو هم .....توهم فراموش نكن كه مردي چشم انتظارت خواهد بود تا بيايي و با عطر ترانه هايت كلبه محقرش را شستشو دهي.سپس دست پگاه را به لبش نزديك كرد و بوسه اي بر ان نشاند.
پگاه ميديد كه بيشتر از اين در مقابل نگاه كوروش تاب بياورد.دستش را از ميان انگشتان او رها كردو سراسيمه اتاق را ترك كرد.در راهرو با فرهاد مواجه شد.سعي كرد ارامش از دست رفته اش را بازيابد و خونسردي اش را حفظ كند و در اين امر موفق نيز گشت.فرهاد صبح بخير او را به گرمي پاسخ داد و در اغوشش كشيد.پدر و دختر مشغول گفتگوي صبحگاهي بودند كه كوروش و شورانگيز نيز سر رسيدند و به جمع دو نفري انها پيوستند .
شور انگيز با لحني طنز اميز گفت :-چه شده كه پدر و دختر اول صبح
راهرو کنفرانس راه انداخته اند؟!"
کوروش با خنده جواب داد:" لابد دربها را بسته اند و این دو در راهروی انتظار جامانده اند."
از سخن کوروش همگی به خنده افتادند کوروش از پگاه خواست که آماده شود تا در مسیرش او را نیز به کلاسش برساند .
جو شاد و مفرحی که از سر صبح در منزل فرخ پور حاکم شده بود در سر میز صبحانه نیز ادامه یافت فرهاد و کوروش سر به سر هم میگذاشتند و با متلک پرانی و شوخی موجبات خنده ی خانمها را فراهم می اوردند.
پس از صرف صبحانه اعضای خانواده ی فرخ پور برای بدرقه کوروش به پارکینگ رفتند.
فرهاد او را دراغوش کشید و گفت:" خوشحالمان کردی باز هم اگر فرصتی دست داد حتما سری به ما بزن."
" حتما ما هم بعد از اتمام کلاسها ی پگاه خانم منتظرتان هستیم قول انرا قبلا از خود او نیز گرفته ام."
شور انگیز برای خداحافظی جلو امد و گفت:" من تو را خیلی اذیت کردم از اینکه به خاطر من تا تهران امدی متشکرم."
" شما مرا شرمنده میکنید باور کنید در این مدن چنان با شما صمیمی شده ام که دی
گر به هیچ عنوان احساس تنهایی نمیکنم."
" همین طور هم باید باشد تو عضوی از خانواده ی ما هستی :
پگاه که حوصله اش از اینهمه تعارفات سر رفته و به علاوه دیگر چیزی نمانده بود اشک از چشمانش سرازیر شود رو به کوروش کرد و با لحن اعتراض امیزی گفت:" ببینم ،نمی خواهی تمام کنی؟ اگر بیش از این معطل کنی من نمی توانم برایت صبر کنم."
فرهاد کوروش را به سمت اتومبیل هل داد:" برو... برو که پگاه نمیتواند ببیند پدر و مادرش غیر از او کسی دیگری را دوست داشته باشند اما این بار کور خوانده ای؟"
پکاه خندید و سوار اتومبیل شد :" من چه کنم؟ تقصیر همین پدر و مادر است که مرا حسود بار اورده اند."
اتومبیل سواری کوروش نصیری با چند بوق ممتد منزل اقای فرخ پور را به قصد رامسر ترک نمود.
ساعتی از صبح گذشته بود و ترافیک سنگینی در اتوبان جریان داشت. اتومبیل کوروش اهسته و بریده بریده در میان امواجی از ماشینها به پیش می رفت. گرمای هوا ان دو را ازار می داد و مخصوصا پگاه که پیراهنی تیره با استینهای بلند به تن داشت از عرق نشسته بر صورتش معلوم بود که چه اندازهگرما او را کلافه کرده است.
کوروش متوجه ناراحتی او شد بلافاصله دکمه شیشه ها را فشرد و پنجره ماشین پس از صدای کوتاهی بسته شد. سپس فن را روشن نمود و دریچه ی انرا طوری تنظیم کرد که باد مستقیما به صورت پگاه بوزد.
پگاه چشمانش را بست و صورتش را به ردیچه نزدیک کرد سرمای ناشی از فن چهرهی او را نوازش میداد و پس از ان عرق ریختنها دلچسب ومطبوع بود .
کوروش زیر چشمی پگاه را نگریست:" حالت بهتر شد؟"
" بله متشکرم طاقت ماندن در گرما را ندارم ."
" ببینم تو که اینطور هستی پس با هوای شرجی شمال چگونه کنار خواهی امد؟"
پگاه با لحنی طنز گونه پاسخ داد:" آن را با سردی تو مطبوع می سازم." هردو خندیدند.
اتومبیل تا تقاطع اتوبان به کندی حرکت می کرد. اما بعد از ان ترافیک سبکتر و حرکت اتومبیل نیز یکنواخت تر و سریع تر گردید.
هر چه فاصله انها با منزل استاد کمتر میشد اندوه بیشتری بر قلب پگاه چنگ می انداخت می دانست که این لحظات گرانبهاست و شاید به این زودیها فرصتی دست ندهد تا ان دو بتوانند یکدیگر راب بینند. کوروش نیز کمتر از پگاه ناراحت نبود. اوهم از اینکه تهران را ترک میکرد و شایدذ تا مدتها دیگر نتواند پگاه را ببیند احساس غمی شدید درونش را میفشرد. هر دو سکوت کرده بودند و در سکوت و خلوت به ندای قلب خود که با هیاهویی فراوان از این جدایی به تکاپو افتده بود و در طلب دیگری دست و پا میزد گوش فرا دادند. شاید هم نمی خواستند فضای عطر اگین واپسین لحظات دیدارشان را با هیاهوی کلمات الوده سازند به اینده دل خوش داشتند و نسیمی که از راه برسد و فردایشان را از عطر ترانه های عشق انباشته کند.
چند کیلومتری بیشتر به منزل استاد نمانده بود که پگاه مهر سکئت را شکست :" دیگر راهی نمانده است به چهار راه دوم که رسیدی باید سمت چپ بپیچی."
" چقدر تا شروع کلاس وقت داری؟"
پگاه نگاهی به ساعتش کرد و گفت:" حدود 20 دقیقه دیگر."
کوروش اتومبیل را اهسته و ارام به کنار خیابان هدایت کرد و در کنار جدول متوقف ساخت:" پس وقت داری که با هم یک قهوه بخوریم به علاوه من می خواهم از تو خداحافظی کنم و گمان نکنم بشود در جلوی منزل استادت این کار را کرد درست نمیگویم؟"
" به هر حال برای تاخیری هم که میکنم باید توضیح بدهم."
" سعی میکنم به موقع برسونمت."
محلی که کوروش برای نوشیدن قهوه انتخاب نمود کافی شاپ دنج و خلوتی بود که با منزل استادچندان فاصله ای نداشت او هنگامی که در تهران سکونت داشت برای نوشیدن قهوه و چای به همین محل می امد.
کوروش موچی از عشق و تمنا وجودش را فراگرفته بود و به خوبی میدانست که در شرایط عادی نمیتواند پگاه را وداع گوید. به علاوه او جوانی بود به شدت تابع اصول اخلاقی و دختر جوانی را بازیچه ی هوسی زودگذر قرار دادن برای او به دور از مردانگی و غیرت مب نمود. بنابراین پیشنهاد خوردن قهوه را مطرح کرد تا در محیطی ارام و به دور از خاهشهای نفسانی با دلدارش وداع کند.
کافی شاپ خلوت بود و به غیر از یکی دونفری که انها هم از مشتریتن دائم انجا به شمار می امدند کسی دیده نمی شد. قهوه را در محیطی ارام و دور از سر و صدای سرسام اور بیرون نوشیدند. کوروش باب گفتگو را با پژمان و خواستگاری او از پگاه باز کرد و مخصوصا طوری با پگاه سخن می گفت که او هر لحظه انتظار روبیه رو شدن با پژمان را داشته باشد. اورا برای رویارویی با مشکلات اینده اماده می ساخت و به طرزی نامحسوس اراده خود را به او تلقین می نمود.
با شنیدن صدای زنگ ساعت دیواری کافه ان دو صندلی خود را ترکر کردند هنگامی که سوار اتومبیل شدند کاملا ارامش اولیه خود را باز یافته بودند.
کوروش اتومبیل را روشن نمود اما قبل از اینکه ان را به حرکت در بیاورد رو به پگاه کرد و گفت:" دلم می خواهد به همه ثابت کنی دختر شجاع و بی باکی هستی که می توانیم به وجودش افتخار کنیم با هوش و درایتی که در تو سراغ دارم مطمئنم به راحتی می توانی مشکلات و موانع را از سر راهت برداری و شکستشان دهی. در حال حاضر تمام نیرویت را رویس هدفت متمرکز کن تا ما هم شاهد موفقیتهای چشمگیر تو در زمینه موسیقی باشیم." سپس دست پگاه را در دست گرفت و ان را به گرمی فشرد.
هنگامی که پگاه از اتومبیل کوروش پیاده شد ساعت 9:15 را نشان می داد هنوز نشاط ناشی از دیدار کوروش به وجودش گرما می بخششید که شادی اش با دیدن نگیتن تکمیل شد.
دو دوست یکدیگر را در اغوش گرفتند و بوسیدند. نگین در تمام ساعات کلاس برای او از سرسبزی و خرمی طبیعت شمال تعریف یم کرد و پگاه را در رویا تا مرز دریاها می برد.
پگاه با دقت و اشتیاق به سخنان نگین گوش میداد و در دل ارزو می کرد که ای کاش این ایام هم هرچه زودتر تمام بشود تا او بتواند به همراه خانواده اش به شمال سفر کند و دیدنیهایی را که از دهان نگین می شنود از نزدیک ببیند.
فصل چهارم
واپسین روز های تابستان نیز به سرعت سپری می گشت و ریزش برگها و سوز سردی که شبها می وزید امدن را نوید می داد. رسیدن خزان و امدن فصلی نو جلو های دگرگونه به باغ بخشیده و رنگی تازه بر فضا کشیده بود. برگهای زرد شده ی درختان در زیر نور افتاب معتدل شهریور همچون سکه های زرین می درخشیدند و نسیم مطبوعی که صبحگاهان می ورزید بوی پاییز می داد و عطر یادها را به همراه می اورد و با هر تپشش خاطرات را زنده میکرد.
با انکه از رفتن کوروش چند صباحی می گذشت اما پگاه نصایح اورا به کار میبست و با جدیت مشغول یادگیری و ادامه ی تمریناتش بود .استاد ستاری تمام سعی و توان خود را روی پگاه متمرکز کرده بود و اور ا دررسیدن به مقصود یاری مینمود. پگاه نیز ثابت کرده بود که شاگرد کوشایی است و زحمات استادش را بر باد نخواهد داد. او از برنامه های روزانه و تفریح و سرگرمی اش کاسته بود و تمریناتش را با جدیت دنبال می نمود. شورانگیز و فرهاد نیز با بوجود اوردن فضایی ارام وکم کردن رفت و امدهایشان او را در این امر یاری میکردند.
دغدغه و دلشوره پیشنهاد پژمان تا مدتها خاطر پگاه را مکدر و اشفته ساخته بود .هرگاه فکر و خاطره ی او را دربرمی گرفت و ذهنش را ساعتها به خود مشغول می داشت. اما سرانجام با واکنش سریع فرهاد و شورانگیز در مقابل گوشه گیریها و حرکات عصبی پگاه و نیز برخورد عادی که فرح ناز و نصیری طی مکالمات تلفنی اشان با ان دو داشتند پس از مدتی این خیال اشفته هم از ذهن پگاه رخت بربست و نوعی تسلیم و رضا در برابر حوادث اینده جایگزین ان می شد .
پژمان درتماسهایی که با پگاه می گرفت رفتار معقول و محتاطانه ای از خود بروز می داد و کم کم به مرور زمان پگاه را بر این باور استوار ساخت که وی واقعیت را پذیرفته است و او را همچون گذشته فقط بعنوان دختر خاله و بر طبق روابط فامیلی دوست می دارد.
پگاه گاهی وقتها در خلوت خود فکر میکرد که حتما کوروش پژمان را بر سر عقل اورده و به او گفته که پا از کفشش بیرون اورد.
اگرچه در ابتدا پگاه نسبت به رفتار پژمان مشکوک بود و تمایلی برای صحبت با او نداشت اما با گذشت زمان و رفتار مودبانه و دوستانه ای که پژمان در گیش گرفته بود احساس گذشته اش را نسبت به او باز می یافت و با او مهربان تر رفتار میکرد . هنگامی که دو خانواده برای احوالپرسی و یا حتی امر مهمی با هم تماس میگرفتند پگاه و پژمان بی خبر از گذشت زمان و اعتراض دیگران ساعاتی را با هم به گفتگو می نشستند و از مصاحبت با هم لذت می بردند. ظاهرا بزرگتر ها هم از اینکه روابط میان این دختر خاله و پسر خاله لجباز دوستانه گشته و کدورتهای پیشین را کنار گذاشته بودند راضی به نظر می رسند
ادمیزاد موجود غریبی است سراسر شور و احساس. در ان لحظه که چیزی را دوست می دارد می توند به شدت ا ز ان متنفر شود و انگاه که نفرت زنگاری سیاه بر اینه دلش نشانده است، می تواند عاشق باشد پگاه نیز از این قاعده مستثنی نبود. مگر نه اینکه تا چندی پیش از صمیم دل بر پژمان لعنت می فرستاد و حتی گاهی وقتها مرگش را از خدا خواستار بود! اما حالا با چنان شور و هیجانی با او سخن می گفت و ابراز دلتنگی می نمود که هر شنونده و بیننده ای را به شک می انداخت قلبش به صافی و زلالی چشمه ای بود که بازتاب هر چیزی بر روی ان زیباتر از خودش جلوه می کرد. دنیای او سراسر خوبی بود و پاکی او انسانها را انطور که می دید می شناخت و باورشان میکرد در باور او دورویی و نیرنگ جاییی نداشتند. هنگامی که پژماان برخوردش را با پگاه تغییر داد و رویه ای تازه در پیش گرفت پگاه نیز کدورتها را به کنار ی نهاد و با مرور زمان مشکلاتی را که وجود پژمان برایش فراهم ساخته بود به دست فراموشی سپرد .او می دانست که پژمان و کوروش حکم برادر خوانده را برای هم دارند و قلبا از اینکه خود به خود موانع و دلخوریها برطرف شده و او باعث برهم خوردن روابط ان دو نگشته است راضی و خوشحال بود.
پگاه تصمیم گرفت که با دوستی و نزدیک شدنش با پژمان به وی ثابت کند که علاقه اش نسبت به کوروش نه تنها از محبتش نکاسته بلکه باعث گشته است تا بیشتر از پیش با او صمیمی بشود. پژمان هم به ظاهر اینطور وانمود میکرد که منظور پگاه را درک نموده و حقیقت را پذیرفته است.
اوایل کوروش بطور مرتب با پگاه تماس میگرفت و از هر فرصتب برای ابراز عالاقه تش نسبت به او و نیز تقویت روحیه اش استفاده می کرد اما رفته رفته این مکالمات روزانه به تماسهای هفتگی و پس از چندی به تماسهای ماه به ماه تبدیل گشتند در اوایل مکالمات ان دو جنبه ی خودمانی و دوستانه داشت اما به مرور لحن سخن کوروش به کلامی سرد و رسمی بدل گشت و پس از هر تماس پگاه را تا ساعتها در فکر فرو می برد.
پگاه مغرور تر از ان بود که سبب این بی مهریها را از خود کوروش جویا شود و بننابراین دست به دامان پژمان می شد. پژمان هم برای قانع کردن پگاه دلایل متعددی را برای او مطرح می ساخت خستگی کار روزانه را بهانه می کرد و اینکه کوروش از ندیدن او دلتنگ می باشد و اینگونه تلافی می کند. سرانجام نیز پگاه را نصیحت نمود که از کوروش دلگیر نباشد و در تماس بعدی اش با او طوری وانمود کند که از حرفهای او دلخور نمی باشد. سخنان و دلایل پژمان نمی توانستند پگاه را راضی و قانع کنند اما هنگامی که می دید پژمان چگونه برای او دلسوزی می کند و نگران روابط ان دو است تصمیم گرفت اندرزها ونصایح او را به کار بندد. بنابراین زمانی که کوروش پس از مدتی نسبتا طوولانی بار دیگر با او تماس می گرفت، پگاه بدون اینکه کوچکترین واکنشی از خود بروز دهد که نشانه ی دلخوری و یا متعجب بودنش از رفتار گذشته کوروش باشد با او به گرمی صحبت می کرد و با صمیمیت همیشه گفتگو می نمود، و بعد در تماس بعدی اش با پژمان تمام سخنان ردوبدل شده میان خودش و کوروش را مو به مو برای او گزارش کرد. پژمان هم از اینکه پگاه در برابر تلخ زبانیهای برادر خوانده اش اینگونه صبر و حوصله به خرج می دهد، از او تشکر نمود اما توصیه کرد که دیگر جایز نیست بیش از این خودش را حقیر نمایدو برای اینکه گوشمالی کوچکی هم به کوروش داده باشد بهتر است شکیبایی پیشه کند و خودش با ئی تماس نگیرد. کوروش اگر یک سال هم به او زنگ نزند او نباید غرورش را بشکند و با کوروش تماس بگیرد تا کوروش هم فرصت بیشتری برای تفکر داشته باشد و در رفتارش تجدید نظر کند.
روزهای پاییز یکی پس از دیگری فرا می رسیدند و پگاه بیشتر از پیش سرگرم کلاسهاوتمریناتش بود. اگرچه این ترم رو به اتمام بود و ایام پایانی را می کذراند اما گویا استاد هیچ توجهی به این مسئله نشان نمی داد و سخت تر و فشرده تر از گذشته با شاگردانش سروکله می زد.
پگاه با سخنی فراوان و پشتکاری باور نکردنی این دوره از تمریناتش را نیز پشت سر می گذاشت و برای شروع تعطیلات و دیدن کوروش روز شماری می کرد. عشق کوروش به وجودش گرمی می بخشد و یاد او انرژی لازم برای تلاش بی پایانش را به او می داد. پژمان هم با تماسهای مکرر و اخبار خوشایندش امید بخش بود گرچه کوروش عملا هیچ تمایلی برای برقراری ارتباط با او نشان نمی داد اما پگاه نه تنها این رفتار او را از روی سهل انگاری نمی پنداشت بلکه گمان می کرد که کوروش بیش از حد نگران اوست و نمی خواهد با تماسهای مکرر و تکرار آنچه برای هر دو حقیقت مسلم است، ذهن پگاه را اشفته سازد و او را از ادامه ی تمریناتش باز دارد.
یک روز بعد از ظهر پگاه خسته از دو نوبت تمرین و امرو نهی کردنهای .....