یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت دوازدهم
گرچه پاييز بود اما تهران هنوز روزهاي نسبتاً گرم و پر ازدحامي را مي گذراند.گرما و خستگي و علاوه بر ان تمرينات مداوم و كلاسهاي مكرر طاقت پگاه را طاق كرده بود و ديگر چيزي نمانده بود كه از پاي درايد.
پگاه تازه از راه رسيده بود كه اتومبيل فرهاد نيز بوق زنان وارد پاركينگ شد.چند لحظه اي منتظر ايستاد تا پدرش نيز به او ملحق شود:«سلام پدر،زود اومديد؟!»
-كاري در منزل دارم كه بايد انجامش دهم.
پدر و دختر به هم خسته نباشيد گفتند و دس در گردن يكديگر به سمت ساختمان به راه افتادند.پگاه از زير چشم نگاهي به فرهاد انداخت؛ به وضوح اثار خستگي و افسردگي را در چهره ي او مشاهده مي نمود.فرهاد ديگر ان ادم شوخ طبع و شاد هميشگي نبود.غمي عميق چهره ي زيبا با خطوط مردانه اش را رنگ زده و غبار اندوه بر صورتش نشانده بود.
با اينكه پگاه به شدت درگير كار و تمريناتش بود و اكثر اوقات روز را در بيرون از منزل مي گذراند،اما ناراحتي پدر چيزي نبود كه از ديد وي پنهان بماند.او به فرهاد و شورانگيز عشق مي ورزيد و اين غافل ماندن از حال ان دو برايش غيرممكن بود.پگاه دختري بود واقع بين و زندي اش را به دور از روياهايش اداره مي نمود.گرچه عشق كوروش در وجودش ريشه دوانده و او را مسخ خويش ساخته بود، اما اين باغث نمي شد كه از توجه به ساير مسائل زندگي اش بازماند.
شگاه غرق در افكار خويش متوجه نشد كه فرهاد مدتي است به او چشم دوخته است.فرهاد تك سرفه اي كرد و گفت:«ديگر بس كن دختر!ممكن است بگويي چه چيزي باعث گشته اينطور به من زل بزني؟نكند شاخ دراورده ام و خودم خبر ندارم!»
- اه پدر! مرا ببخشيد.من تنها نگران حال شما بودم مدتي است كه شما را ديگر شاد و سرحال نمي بينم.اكثر اوقات در خودتان فرو مي رويد.نمي دانم چرا،اما احساس مي كنم غمي بزرگ بر روي قلب شما سنگيني مي كند و سايه اش رنگ ماتي بر چهره تان انداخته است.تا از راه مي رسيد خودتان را داخل ان انباري كه با چند كتاب عتيقخ عنوان كتابخانه را يدك مي كشد حبس مي كنيد.پدرجان،من نگران شما هستم.
فرهاد ايستاد.مدتي با تعجب به پگاه خيره شد و سپس پرسيد:«معلوم است كه چه مي گويي؟از كي تا به حال روانشناس شده اي و من نمي دانستم!شايد هم مغزت زير افتاب داغ امروز ذوب گشته است و مشاعرت را از دست داده اي!حتماً مادرت از تو خواسته كه با من صحبت كني.»
- نه پدر، باور كنيد كه اينطور نيست.تعجب مي كنم كه چرا هميشه همه ي تقصيرها را گردن مادر مي اندازيد!
فرهاد با بي حوصلگي پاسخ داد:«بسيار خوب بهتر است ديگر بس كني.خدا را شكر كه شورانگيز اينجا نيست تا اين سخنان را بشنود.گويا مادر تو همسر عزيز من هم مي باشد!بهتر است كه اين فكرهاي بيهوده را از كله كوچكت خارج كني؛مي دانم تمرينات مداوم و ساعات طولاني كلاس تو را خسته كرده است.اما به زودي اين ترم به اتمام مي رسد و تو نتيجه ي زحماتت را خواهي ديد.به علاوه قول ميدهم كه تعطيلات خوشي را در رامسر بگذراني.»
پگاه با گفتن«اميدوارم»بحث را خاتمه داد.
گرچه سخنان فرهاد نمي توانستند دختر باهوشي مثل او را قانع كنند، اما پگاه فهميد كه پدرش مايل نمي باشد بيش از اين در باب اين مقوله صحبت كند.بنابراين ديگر چيزي نپرسيد و سكوت اختيار نمود.اما هنوز چند قدمي نرفته بودند كه فرهاد دوباره باب سخن را گشود.
-پگاه؟
-بله پدر؟
-تو هميشه دست پيش مي زني كه پس نيفتي.اين اخلاقت هم به مادرت مي ماند.اين سوال را بايد من از تو بپرسم.مدتي است كه تو را خسته و كسل مي بينم.گرچه دوست ندارم در دنياي كوچكت پا بگذارم و در مسائل خصوصي تو دخالت كنم،اما هميشه ميل دارم مرا دوست خودت بداني و با من نه به عنوان پدر بلكه مانند يك رفيق رو راست باشي.
فرهاد چند لحظه اي مكث نمود و سپس ادامه داد:«مي خواهم سؤالي از تو بكنم.قول مي دهي كه راستش را بگويي؟»
-حتماً پدر...
-ايا...ايا ميان تو و كوروش كدورتي به وجود امده است؟
پگاه متعجب به فرهاد چشم دوخت.گرچه حالت چهره اش نشان مي داد كه از سؤال پدرش يكه خورده است،اما سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند:«چرا فكر مي كنيد بين من و او محبتي وجود داشته كه حالا به كدورتي مبدل گشته است؟»
فرهاد بي توجه به چهره ي ناارام پگاه قهقهه ي بلندي سر داد و گفت:«پدرو مادرها هيچگاه در اين مورد اشتباه نمي كنند.اگرچه تو سخني برزبان نياورده اي اما من و مادرت به خوبي مي دانيم كه...خوب ، بگذريم.به هر حال رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون.»
پگاه رنگ از چهره اش پريده و ديگر چيزي نمانده بود كه از شدت شرم و ناراحتي تعادلش را از دست بدهد.فرهاد دست او را گرفت و هر دو روي نيمكتي در همان نزديكي نشستند.انگاه دستش را روي شانه پگاه گذاشت و با دست ديگرش انگشتان كوچك او را گرفت و با لحن دلسوزانه اي گفت:«دخترم...مرا ببخش كه پرده از روي مكنونات قلبي تو بر مي دارم.شايد بهتر باشد كه دخالتي نكنم؛اما باوركن كه سلامت اينده ي تو و خوشبختي ات بيش از هر چيزي در اين دنيا برايم اهميت دارد.كوروش...كوروش انتخاب شايسته اي است و ما هم به خواسته ي تو احترام مي گذاريم.گرچه او در خانواده ي نصيري كه زياد پايبند اصول نيستند رشد كرده است،اما اين باعث نگشته كه مردي بي بندوبار و فاقد ارزشهاي اخلاقي بار بيايد و همچون پدر بزرگوارش انساني وارسته و شايسته است.من نميخواهم در اين امر دخالت كنم.دلم ميخواست تا زماني كه خودتان اعلام امادگي نكرده ايد،منتظر بمانم.اما گويا روابط ميان شما دستخوش جرياناتي گشته است.فكر نكن كه پدرت ادم فضول و كنجكاوي است يا اينكه خداي ناكرده به تو اعتماد ندارد و كارهايت را زير نظر مي گيرد.تو معمولاً مكالمات تلفني ات را در جمع خانواده انجام مي دهي و خواه و ناخواه من و مادرت هم متوجه برخي از مسائل مي شويم.امروز كوروش با من تماس گرفت... »
چشم های پگاه از شنیدن این خبر به طرز محسوس گرد و فراخ
شدند و مشتاقانه به دهان فرهاد چشم دوخت.فرهاد از تغییر حالت آشکار پگاه
خنده اش گرفته بود اما از اینکه یک پدر بود و باید در اینگونه مواقع کمی
هم جدی تر باشد،تصمیم گرفت کمی سر به سر دخترش بگذارد.چند لحظه ای سکوت
اختیار کرد و بعد به عوض حرف زند شروع به زمزمه آوازی زیرلب کرد.گاهی هم
زیرچشمی نگاهی بر پگاه می انداخت.
پگاه به خوبی فهمیده بود که پدرش قصد تفریح دارد و به علاوه می خواهد صبر و
شکیبایی او را نیز محک بزند.دلش نمی خواست که شخصیتش زیر سوال
برود.بنابراین تصمیم گرفت خویشتن داری پیشه کند و بیش از اینها بردباروصبور
باشد.
دیگر تفریح بس بود.فرهاد می دید که طاقت پگاه طاق شده و دیگر چیزی نمانده
است که عنان اختیار از کف بدهد.دلش هم نمی خواست غرور دخترش را جریحه دار
کند و شخصیت اوراپایمال کند.بنابراین با مطرح نمودن سوالی باب صحبت را
گشود."ببینم،تو دوست نداری بدانی که کوروش برای چی به من زنگ زده است؟"
پگاه می خواست با دادن جواب دندان شکنی به فرهاد عمل او را تلافی کند،اما
قبل از اینکه به سخن درآید فرهاد گفت:"کوروش پسر خویشتن دار و صبوری
است.اما امروز عاقلانه ترین کاررا انجام داد.تو به بازی خطرناکی دست زده ای
که سرانجام آن به رکن آباد می رسد..."
- اما پدر،من که کاری نکرده ام!
- بهتر است این را به کوروش بگویی.
پگاه آه بلندی کشید و گفت:"من اصلا متوجه منظور شما نمی شوم.اگر کسی باید
برای دیگری توضیح دهد،این خود کوروش می باشد.او پس از رفتنش بارها و بارها
مرا مورد بی مهری هایش قرار داده است.گاهی وقتها گمان می کنم که بازیچه ای
بیش نیستم.موجودی که کوروش می خواهد دانسته هایش را روی آن آزمایش
نماید.اگر حرفها و نصایح پژمان نبود،من مدتها پیش رابطه ام را با کوروش قطع
می کردم."
- اشتباه تو در همینجاست.چرا با او روراست نیستی؟اصلا تا به حال از او
پرسیده ای که چرا چنین رفتاری را پیشه ی خود کرده است-مردی که شبانه راه می
پوید تا به لبخندی قناعت کند؟من نمی دانم آنجا چه اتفاقی افتاده؛دوست هم
ندارم کسی را که غایب است پای میز محاکنه بکشانم.اما اعتماد تو به پژمان
کاری اشتباه بوده است.من هم مانند مادرت از اینکه روابط میان شما دو نفر
حسنه گشته است راضی و خوشحال بودم و شاید اگر کوروش با من تماس نمی گرفت
هیچگاه نمی فهمیدم که پسرخاله ی تو چه موش آب زیرکاهی است.امیدوارم که حالا
به اهمیت موضوع پی برده باشی.اعتماد بیش از اندازه ی تو به پژمان از
سویی،و نحوه ی برخورد او از سوی دیگر،دیگران را به این فکر واداشته است که
به زودی خبرهایی را خواهند شنید.
فرهاد چند لحظه ای سکوت کرد.به پگاه چشک دوخت تا آثار گفته هایش را در چهره
ی او مشاهده کند.چشمان آبی پگاه چنان برقی داشت که امید به زندگی می
بخشید.
فرهاد لبخندی زد و گفت:"خوشحالم می بینم آن اراده را داری که قلب شکسته ی
مردی را از نو ترمیم کنی؛مردی که از جان و دل دوستت می دارد.به آینده
امیدوار باش اما باری دست یافتن به آرزوهایت از هیچ تلاشی فروگذار نکن.حالا
بهتر است برویم،حتما مادرت را نگران کرده ایم،سپس دست پگاه را گرفت و او
را ازجایش بلند کرد.
برخلاف انتظارشان شورانگیز در خانه نبود و با گذاشتن یاداشتی کوتاه رفتنش
را به منزل یکی از دوستان اعلام کرده و از فرهاد و پگاه نیز خواسته بود که
پس از مراجعت به او ملحق شوند.پگاه خستگی را بهانه نمود و انصراف خود را
از رفتن به مهمانی اعلام کرد.به ناچار فرهاد به تنهایی عازم شد.
آن روز و روزهای دیگر پگاه بارها و بارها به صحبتهای پدرش فکر کرد از زمانی
که برای نخستین بار با کوروش ملاقات کرد،یادوخاطره ی او لحظه ای از ذهنش
دور نگشته بود و این را نمی توانست از قلبش کتمان کند.چرا چنین بیهوده
دوستی اش را با ائ به زوال کشیانده بود؟چطور کودکانه و ابلهانه به حرفهای
پژمان دل خوش می کرد؟اگر نصایح فرهاد نبود هنوز هم در این باور خودش دست و
پا میزد.از پژمان نفرت داشت تا آنجا که اگر در دسترس بود می توانست گلویش
را تا حد مرگ فشار دهد و برخودش لعنت می فرستاد که گل عشقش را همچون
بازیچه ی بازیهای زودگذر پرپر کرده بود.
او ساعتها به این مسایل فکر کرد و نمی دانست چه تصمیمی بگیرد هنوز هم ته
مانده ی غرورش را داشت.اما این بار عشق بود که سردار فاتح این نبرد شد و
غزل پیر.زی را بر مرگ غرور ابلهانه اش سرداد.
بعد از ظهر شنبه ی آخرین هفته ای بود که پگاه به کلاس می رفت.یکشنبه
امتحانات پایان ترم برگزار می شد و پس از آن تا شروع ترم جدید هنرجویان
حدود 20 روز تعطیل داشتند.
فرهاد و شورانگیز در روز پایانی هر هفته برای خواندن فاتحه بر سر خاک
پدرانشان حاضر می شدند و رفتن به گورستان در هر پنج شنبه به جز مواقع
استثنایی،برنامه ای تغییر ناپذیر در منزل فرخ پور بود.
پگاه فرصت را غنیمت شمرد،باید نقشه ای را که پس از چندین روز کانجار رفتن
با خودش کشیده بود عملی می ساخت.پس از مراجعت از کلاس یکسره به اتاقش رفت و
از ترس اینکه مبادا کوروش منزل را ترک کند یکراست سراغ تلفن رفت.چند
دقیقه ای طول کشید تا کد رامسر ازاد بشود.
- الو بفرمایید؟
- الو؟
- بله بفرمایید.الو الو...چرا حرف نمی زنید؟
پگاه چند لحظه ای تامل نمود و سپس با تردید گوشی را گذاشت.گرچه در ابتدا
قصد داشت که با پژمان صحبت کند و تمام عقده هایش را بر سر او خالی
نماید،اما پس از لحظه ای تفکر دریافت که این کار به صلاح او وکوروش نمی
باشد.چه بسا پژمان با فهمیدن اینکه او به نقشه اش پی برده است،توطئه ی
دیگری بچیند و تمام رشته هارا پنبه کند.به علاوه اگر از پژمان می خواست که
کوروش را صدا بزند،حتما بهانه ای می تراشید و دیگر حتی فرصت این را به او
نمی داد که بعد ها بتواند با کوروش صحبت کند.پس بهتر دید تا رفتنش به
رامسر منتظر بماند.آنجا در حضور همه کا را یکسره می کند و حق پژمان را کف
دستش می گذارد.ازجایش بلند شد و لباسش را عوض کرد.چند دقیقه ای کنار پنجره
ایستاد و خودش را با تماشای غروب سرگرم کرد.تصمیم گرفت که شانسش را یک
بار دیگر امتحان کند.این بار خوشبختانه بخت با او یار بود و فرحناز گوشی
تلفن را برداشت.از اینکه پس از مدتها صدای پگاه را می شنید ابراز خرسندی
نمود و او را دختری بی وفا و بی رحم خواند که هیچگاه احوالی از تنها خاله
اش نمی پرسد.
پگاه از این سوی گوشی تلفت برایش بوسه ها فرستاد و به او قول داد که پس از
گذراندن امتحاناتش به رامسر خواهد آمد و آنها را ازنزدیک زیارت خواهد
کرد.سپس از او خواست که کوروش را صدا کند.فرحناز گفت که تازه به منزل
برگشته است و از بودن یا نبودن کوروش در خانه اطلاعی ندارد.از پگاه
خداحافظی کرد و ازاو خواست که چند دقیقه ای پشت خظ منتظر بماند تا اگر
کوروش در منزل باشد به او اطلاع دهد.چند دقیقه ای که برای پگاه حکم ساعتی
را داشت.
کم کم گذر لحظه ها او را ناامید می کردند که صدای کوروش چون ندایی آسمانی از آن سوی تلفن به گوش رسید:"الو بفرمایید؟"
- ابو،کوروش...من هستم پگاه.
و بعد میانشام سکوت برقرار شد،سکوتی ممتد.تنها صدایی که از این دو موجود
مغرور شنیده می شد،صدای نفسهایشان بود که از ورای صدها کیلومتر راه به گوش
یکدیگر می رساندند.دلشوره ای عجیب گریبان پگاه را گرفته بود و بیش از این
نمی توانست این سکوت سنگین را تحمل کند.
- الو کوروش؟صدایم را می شنوی؟
- آه...بله متاسفم،اصلا حواسم نبود.خوب،چه عجب یاد ما کردی؟!
- می خواستم احوالت را بپرسم.
- متشکرم،اما مطمئنی که عوضی نگرفته ای؟
این اولین جمله ی نیشداری نبود که پگاه در طول این چند ماه از دهان کوروش
می شنید.اما این بار به خوبی می دانست که مقصر خودش است و مستحق چنین
مجازاتی است.
- الو پگاه...
- بله.منتظر کنایه های بعدی تو هستم.
- متاسفم.نمی دانم که چه بگویم.فقط...
پگاه اجازه نداد کوروش جمله ی خود را تمام کند:"اشتباه نکن.من نه تنها
ناراحت نشدم،بلکه خود را سزاوار زخم زبانهای تو می دانم.به خوبی می دانم
درباره ی من چه فکرهایی می کنی.اما این را صادقانه می گویم،من بازیگر صحنه
هایی بودم که دیگری برایم چید.دوست دارم بدانی که ندانسته تو را رنجانده
ام و هز آنچه به گوش تو رسانده اند،دسیسه ای بیش نبوده است.متاسفم..."
- من هم متاسفم...از اینکه با تو روراست نبودم.شاید بهتر بود که قبل از هر نتیجه گیری از خود تو واقعیت را می پرسیدم.
- حالا همه چیز تمام شد.یکشنبه آخرین روزی است که من به کلاس می روم.وفکر
می کنم تا اواخر هفته ی دیگر پیش تو باشم.کوروش هیجانزده گفت:"این بهترین
خبری است که ممکن بود بشنوم.واقعا خوشحالم کردی.می دانستم که بیهوده انتظار
نمی کشم.می خواهم وقتی آمدی چیزی را به تو نشان دهم که حسابی ذوق زده ات م
یکند."
- آه خواهش می کنم الان بگو.نمی توانم تا آن موقع صبر کنم.
کوروش لحن صدایش را عوض کرد و با حالت شیطنت آمیزی گفت:"متاسفم،اصرار هیچ
فایده ای ندارد.این جایزه ی توست برای موفقیت در امتحانت.پس بهتر است به
عوض اینکه زیاد فکر کنی،بیشتر تلاش کنی."
- مگر دستم به تو نرسد!مطمئن باش تلافی این کارت را در می آورم.
در امتداد نگاه تو