«از آن روز که تو را دیدم، خود را یافتم
اگرچه پنهان بودی و در جستجویت زمان را شکافتم
آنگاه که من نبودم و تو نبودی،
دل به تو باختم»

در همین هنگام کوروش وارد سالن شد. او تاکنون صدای پگاه را نشنیده بود و نمی دانست که دلدارش صدایی چنین زیبا دارد. به کنار پیانو رفت و هم صدا با پگاه شروع به خواندن نمود:

«نگاههایم شراره های آتش شدند و به سوی تو شتافتند
گرچه تو را نمی شناختند
اما، بوی تو را از باد شنیدند و عاشقانه دل به تو باختند
این است معنای زندگی، همسفر با بادها
وقتی عاشق شدم در نگاه یار و
یادگار یادها...»

پس از اتمام آهنگ همه برای پگاه کف زدند، همه به استثنای پژمان. او در سکوتی تلخ کوروش را می نگریست. حریفی که پایان تراژی کودکی اش را با دلدارش زمزمه کرده بود. چند دقیقه ای همانجا ایستاد و بعد بدون گفتن سخنی کلبه را ترک کرد.
هوای بیرون از صبح گرم تر شده بود و نسیم دلپذیری از سمت کوه می وزید. پژمان به سمت جنگل راه افتاد. بغضی تلخ گلویش را می فشرد و راه تنفس را بر او می بست. خاطرات شیرین گذشته در مقابل چشمانش رژه می رفتند. از خودش بدش می آمد و بیش از هر کس فرخ را مقصر می دانست. پدری که باعث گشت بهترین سالهای عمرش را در غربت بگذراند و عاطفه های سرزمین مادری را به دست فراموشی بسپارد. و حال که او بازگشته... هر که در طلب پژمان خویش است.
مادر در نگاههایش پژمانی دیگر می طلبد، پدر او را یک کارشناس متبحر می داند و اقوام او را به چشم روشنفکر از فرنگ بازگشته، می نگرند و پگاه... در زیر و بم آهنگش پژمان کودکی اش را جستجو می کند. پژمانی سراسر خاطره را می طلبد با احساسی برادرانه، نه پژمان عاشق و سرخورده. و او که هست؟ خودش هم نمی دانست. برای چه رفته بود و حالا که بازگشته در طلب چیست؟ در جستجوی عشق کودکی اش، برای ارضای هوسهای سرکوب شدۀ نوجوانی اش؟ برهم زدن آشیانه ای در آن سوی آبها و یا ویران کردن کاخ عشقی در خاک موطنش؟
او به خوبی می دانست که کوروش و پگاه عاشق یکدیگرند. از لبخند محبت آمیز پگاه و از نگاه شرر بارش تنها عاطفۀ خواهرانه را می خواند. و اما در این جدال تلخ برنده ای برایش وجود نداشت؛ او باخته بود، بگذار دیگران هم ببازند. پگاه متعلق به اوست گرچه این عشق دودمانی را به زوال و تباهی می کشاند، اما پگاه مال اوست. هرچه می خواهد بشود، بگذار بشود. شاید لحظه ای با او زیستن سالهای تباهی اش را جبران کند. اشک هایش را پاک نمود و با عزمی راسخ راه کلبه را در پیش گرفت.
آن روز تا بعدازظهر کسی برای تفریح و گردش از کلبه خارج نشد و همه به استراحت و خواب نیمروزی پرداختند. اولین کسی که از خواب بیدار شد، کوروش بود. نمی دانست کی روی کاناپه خوابش برده است. روزنامه ای که می خواند بر کف افتاده بود. خم شد آن را برداشت. نگاهی بر ساعتش انداخت، حدوداً سه و نیم بود. آهسته از جایش برخاست. نصیری و فرهاد روی قالی دو متکا گذاشته و خوابیده بودند، پژمان نیز آن سوی سالن روی کاناپه ای در خواب بود. آهسته پلکان را طی نمود و سرش را از دریچه بالا برد. پگاه روی تختی که در راهرو قرار داشت خوابیده بود. گویا شورانگیز و فرحناز در اتاق بودند. کوروش خود را از دریچه بالا کشید. کنار تخت پگاه ایستاد و شانه های او را تکان داد.
پگاه آرام پلکهایش را گشود: «بگذار بخوابم.»
- برای خوابیدن وقت بسیار است.
پگاه خواب آلود نیم خیز شد و خمیازۀ بلندی کشید: «کوروش تو هستی؟ ساعت چند است؟»
- سه و نیم بعدازظهر.
- دیگران چه می کنند؟
- در خوابند.
- تو چرا نخوابیدی؟
- دختر اصول دین می پرسی؟ من هم خواب بودم تازه بیدار شدم. بلند شو. موافقی کمی قدم بزنیم؟ می خواهم چیزی را به تو نشان بدهم.
آهسته از پلکان پایین آمدند و از کلبه خارج شدند. هوای خنک بعدازظهر کوهستان، سستی و تنبلی را از پگاه دور کرد و به وجودش شادی و نشاط بخشید. به سمت آلاچیق رفتند و زیر آن نشستند. هنوز کمی انگور روی تاکهای به هم چسبیده باقی مانده بود. کوروش خوشه ای انگور چید و مشغول خوردن شدند.
- خوب چه چیزی را می خواستی به من نشان دهی؟
کوروش از جایش برخاست، دست پگاه را گرفت و او را به سمت پشت کلبه برد.
- چه می کنی؟!
- چشمهایت را ببند.
پگاه چشمهایش را بست. چند گام دیگر با چشم بسته و در میان تاریکی برداشت.
- خوب، حالا می توانی چشمهایت را باز کنی.
پگاه آرام پلکهایش را از هم گشود، اما چیزی که می دید برایش غیرقابل باور بود؛ یک دشت پر از گلهای آفتاب گردان. بر دامنۀ تپه نقاش طبیعت رنگی زرد کشیده و تا چشم کار می کرد آفتاب گردانهای بلند بود و مزرعه ای سبز. گویا اینهمه زیبایی انتهایی نداشت. پگاه شادمانه شروع به دویدن نمود.
- نمی توانی مرا بگیری.
- خواهیم دید! اینجا دیگر کوهستان نیست که تو چون غزالی بادپا از صخره هایش بالا بروی. اینجا دشت است و عقاب تیزبال دشت برنده!
هر دو میان بوته ها در پی هم می دویدند و مستانه فریاد می کشیدند. اما پگاه دیگر توان دویدن نداشت و پس از چند دقیقه ای کوروش خود را به او رساند هر دو نفس نفس می زدند و به یکدیگر خیره گشته بودند. پس از چند دقیقه ای سکوت، پگاه بریده بریده گفت: «نفسم... نفسم را بریدی. دیگر توان حرکت ندارم.»
- تو هم جانم را بریدی... بیا از تپه ها بالا برویم؛ از آن بالا تمام شکارگاه در دیدرس ما قرار می گیرد، حتی داخل دره نیز دیده می شود.
حدود یک ربع بعد هر دو بالای تپه ایستاده بودند و شاهکار خلقت، این تابلوی بدیع کوهستان را می نگریستند. در زیر پای آنها مزرعۀ آفتابگردان چون حلقه ای طلایی در سینۀ دشت می درخشید و به موازات آن شالیزارهای سبز دور تا دور کلبه را- که حالا به کوچکی یک قوطی کبریت به نظر می رسید- احاطه کرده بودند. جنگل با دستانی سبز نقشی زمردین بر دیده می کشید و هرچه به داخل دره می نگریستی، این زمرد درخشان به سیاهی می گرایید.
- آه کوروش... اینجا واقعاً زیباست. من می توانم سالها به دور از جماعت و هیاهوی آدمها در اینجا زندگی کنم.
کوروش آه بلندی کشید: «دیگر از آدمها و زندگی در جوارشان خسته گشته ام. به زودی جاده را شن ریزی می کنم. یک موتور فوری هم در آن پایین کار می گذارم که آب را از چشمه به این بالا بکشاند. مشکل آب و راه که حل شد، برای فتح الله خانۀ کوچکی می سازم تا او هم زن و بچه اش را به اینجا بیاورد. و بعد...»
- بعد چه؟!
کوروش به چشمان او خیره گشت و گفت: «بعد دست عروس کوهستان را می گیرم و او را به کلبۀ سنگی عشقم می آورم. به کلبه ای که هیچ پلیدی نمی تواند به دیوارهای سنگی اش رسوخ کند. نمی دانم عروس کوهستان دعوتم را می پذیرد یا نه.»
پگاه لبخندی سرشار از مهر به کوروش زد و گفت: «عروس تو دعوت را می پذیرد و برای همیشه مهمان خانۀ محبتت خواهد ماند...»
کوروش بر دستان پگاه بوسه زد و سپس هر دو به تماشای دشت در زیر آخرین پرتوهای آفتاب نشستند.
آفتاب کاملاً غروب کرده بود که آن دو به کلبه بازگشتند. فرخ و فتح الله در جلوی کلبه بساط آتش را گسترده بودند. فرهاد و پژمان نیز گوشت را برای کباب آماده می کردند. فرهاد با دیدن بچه ها برایشان دست تکان داد: «عقب مانده اید بچه ها!»
پژمان در ادامۀ صحبت او گفت: «این از انصاف به دور است که ما کار کنیم و شما حاضر و آماده میل کنید.»
پگاه به کنار پژمان آمد: «بسیار خوب پسرخالۀ غرغروی من، اینها را به من بده و تو هم برو دستهایت را بشوی.» و او هم شروع به کشیدن گوشت به سیخهای کباب نمود.
تا پاسی از شب گذشته همه زیر آلاچیق نشسته و مشغول گفتگو بودند با آنکه هوا رو به سردی می رفت اما هیچ کس تمایلی برای رفتن به کلبه نداشت و همه دور آتش حلقه زده بودند. کم کم باید مردها برای شکار آماده می شدند. پگاه اصرار زیادی داشت که همراه آنان برود، اما شورانگیز مخالف این امر بود. دیگران نیز وقتی مخالفت او را دیدند سکوت اختیار نمودند و کسی جانب پگاه را نگرفت.
پگاه دانست که التماسهایش در دل سخت مادر تأثیری ندارد. بنابراین از پژمان و کوروش خواست تا یک کدام شان پیش او بماند. کوروش حکم راه بلد را داشت و بنا بر این شد که پژمان از شکار صرفنظر کند. کوروش از فتح الله خواست که جیپ را آماده کند. فرحناز هم از جایش بلند شد: «من به داخل می روم.» و رو به شورانگیز نمود: «تو هم بهتر است بلند شوی، هوا سرد است.»
آن دو به سمت کلبه رفتند. قبل از ورود به کلبه شورانگیز رو به بچه ها نمود و گفت: «شما بچه ها نمی آیید؟»
پژمان پاسخ داد: «خیر خاله جان، صبر می کنیم تا دیگران بروند.»
- پس وقتی آمدید کمتر سر و صدا کنید؛ شاید ما خواب باشیم.
سپس منتظر پاسخ آنها نماند و داخل کلبه شد.
پگاه آخرین امیدش فرهاد بود. رو به او کرد و گفت: «پدر، خواهش می کنم مرا هم همراه خودتان ببرید.»
کوروش گفت: «او را همراهمان ببریم، داخل ماشین می نشیند. قول می دهد که فقط نظاره گر باشد.»
فرهاد سرش را به نشانۀ منفی تکان داد: «دیدید که شورانگیز چه گفت. نه، بگذارید برای یک فرصت دیگر.»
سپس سوار ماشین شد. کوروش دست پگاه را گرفت و گفت: «می بینی که باید بروم. اگر می توانستم پیشت می ماندم، اما قول می دهم مرتبۀ بعد حتماً تو را هم ببرم. فعلاً اختیارات با دیگران است؛ حیف شد شب بخیر.»
- شب بخیر...
آن دو برای شکارچیان دست تکان دادند و پس از چند دقیقه ای پرتو چراغهای جیپ در میان تاریکی درختان جنگل از دید پنهان شد.
پژمان دست پگاه را گرفت و او را به سمت آلاچیق برد: «خوابت می آید؟»
- کمی. بهتر است امشب را زود بخوابیم. من ظهر نتوانستم راحت بخوابم.
پژمان نشست و پگاه را نیز پهلوی خود نشاند: «می خواستم راجع به موضوعی با تو صحبت کنم. به حرفهایم گوش می دهی؟»
پگاه او را نگریست. پژمان به شعله های آتش چشم دوخته بود و پرتو آتش نیم رخ او را روشن می کرد.
- پژمان، تو پسرخالۀ عزیز من هستی. تو همبازی بازیهای کودکی ام هستی. هنوز هم تو را مانند گذشته دوست دارم.
پژمان با صورتی برافروخته به پگاه خیره شد. شاید می خواست فریاد بزند: «دیگر نمی خواهم مرا مانند گذشته دوست داشته باشی» اما با واکنشی که پگاه از خود نشان داد از تصمیمش منصرف شد.
پگاه ناخودآگاه خودش را عقب کشید. پژمان پوزخندی زد و صورتش را به سمت آتش برگرداند. چند دقیقه ای سکوت برقرار شد و سپس پگاه عزم رفتن نمود. پژمان دستش را گرفت تا مانع از رفتنش شود.
- می خواهی بروی؟
- آره، شب از نیمه گذشته است.
- نمی خواهی حرفهایم را بشنوی؟
پگاه به چهرۀ پژمان نگریست، دلش نمی آمد او را برنجاند. دوباره نشست.
- متشکرم.
- خوب، چه می خواهی بگویی؟
- صحبتم، صحبتم راجع به پدرت است.
- پدرم؟!
- بله، پدرت. نمی دانم تازگی ها متوجه موضوعی شده ای یا نه.
- بله، راستش پدرم اخیراً رفتار مشکوکی دارد. نکند...
- حدست درست است (از جایش بلند شد و مقابل پگاه ایستاد) متأسفانه... متأسفانه پدرت به همراه چند تن دیگر دست به بازی خطرناکی زده اند. بگذار رک و بی پرده حقیقت را بگویم. آنها... آنها به نام آزادی و برپایی یک دولت جدید علیه دستگاه حاکمه فعالیت می کنند.
پگاه برافروخته از جایش برخاست و با پرخاش گفت: «گویا بی خوابی به کله ات زده که چنین مهملاتی را به هم می بافی. چطور به خودت این اجازه را می دهی؟ پدر من به مملکت خویش وفادار است. وصلۀ خیانت به او نمی چسبید.»
پژمان شانه های پگاه را گرفت و او را سرجایش نشاند؛ بعد خودش دو زانو در مقابل او نشست و با لحن تمسخرآلودی گفت: «بهتر است زیاد داغ نکنی خانم کوچولو. تو با عروسکهایت بازی می کنی و از همۀ دنیا بی خبری. شاید هم آن قدر با عاشق دلخسته ات مشغولی که دیگر وقتی برای اندیشیدن به مسائل اطرافت نداری.»
پگاه حیران و متعجب به پژمان نگاه می کرد. پژمان آنقدر وقیحانه و بی پرده عشق او و کوروش را به زبان می آورد که پگاه حتی قدرت دفاع از خویش را نیز نداشت. اما پژمان بی تفاوت به حالت پگاه ادامه داد: «حالا هم با چشمهای خشمگینت اینطور به من زل نزن. مملکت به هم ریخته است. در هر گوشه و کناری یک عده بی سر و پا قد علم کرده و در مقابل حکومت ایستاده اند. متأسفانه پدرت دست به بازی خطرناکی زده است، غافل از اینکه ادارۀ امنیت اطلاعات ارزشمندی علیه او و همدستانش جمع نموده است و دیری نمی گذرد که فرهاد فرخ پور سرش بالای چوبۀ دار برود.»
پژمان مخصوصاً این جملات را طوری بیان می کرد که احساسات پگاه را تحریک نماید و در این کار موفق نیز گشت.
پگاه پس از اتمام آخرین جملۀ پژمان دیگر نتوانست خویشتنداری خود را حفظ کند و با صدای بلند شروع به گریستن کرد. پژمان نزد او آمد، مشتاق بود نوازشش کند؛ ولی خودش را سرزنش می کرد؛ روحش را مانند شیطانی می دید که دشنۀ تیزی در دست گرفته است و قلب مهربان پگاه را پاره پاره می کند. از خودش بدش می آمد. اما قیافۀ مغرور و فاتحانۀ کوروش و خاطرۀ نگاههای آن دو به یکدیگر، به ادامۀ راهی که در پیش گرفته بود، تشویقش می کرد.
پگاه سرش را بلند کرد و با صدایی بغض آلود گفت: «چطور می توانی آنقدر بی رحم باشی؟»
پژمان آمرانه پاسخ داد: «تو چطور می توانی؟ چنان خودخواهانه به خویش می اندیشی که اطرافیان و حوادثی که در کنار تو رخ می دهد، هیچ تفاوتی برایت ندارد. تو... تو با من نامهربان بودی، اما من نتوانستم از یاد تو غافل بمانم. نگران نباش، هنوز هم می توان کاری کرد.»
پگاه با شتاب خودش را از میان بازوان پژمان رها نمود و گفت: «چه کاری؟ به خدا قسم اگر جانم را از دست بدهم برایم هیچ ارزشی ندارد فقط بگو چگونه می توانم به پدرم کمک کنم!»
پژمان برخلاف قیافه مظلوم و حق به جانبش، در دلش بزمی شاهانه برپا بود و می دید که تیر را درست به سمت هدف پرتاب نموده است: «دوستی از دوران قدیم در ادارۀ ساواک می شناسم؛ شاید او بتواند کاری انجام دهد البته زیاد مطمئن نیستم، اما حداقل اینکه می تواند مدارک مهم را در اختیارمان بگذارد تا آنها را مخفی کنیم یا از بین ببریم. این موضوع باید کاملاً مخفی بماند، حتی مادرت و خود آقای فرخ پور نیز نباید از این مسئله چیزی بدانند. می فهمی؟»
- بله.
- این کار برایم خیلی گران تمام می شود. ممکن است آنها فکر کنند من هم در این جنبش دست داشته ام که اینگونه خود را به آب و آتش می زنم بنابراین هیچ کس نباید از این موضوع بویی ببرد. ممکن است این کار به قیمت جانم تمام بشود. (انگشتش را زیر چانۀ پگاه برد و سر او را بلند کرد.» سرت را بلند کن عزیزم. پژمان دوست ندارد معبود زیبایش را سرافکنده و شرمسار ببیند. من برای کاری که انجام می دهم منتی بر کسی ندارم. من با جانم بازی می کنم اما همۀ وجود من در برابر یک قطره اشک تو به اندازۀ پشیزی ارزش ندارد... بگذار... بگذار جان من تحفه ای باشد برای خرسندی تو عروسم...
پگاه دیگر صدایی نمی شنید. در میان هیاهوی باد و رقص آتش گرگهای دشت زوزه می کشیدند و ناقوسهای مرگ در گوشش زنگ می زدند. در میان شعله های آتش می رقصید و می سوخت و قهقهۀ مستانه سر می داد. چه باک از سوختن؛ بگذار او هم بسوزد. چه ساده دل بود که پژمان را برادری دلسوز می دانست. گرچه از مردانگی در وجود او سراغی نداشت، اما کلمۀ نامرد را نیز زیبندۀ نامش نمی دانست. و حالا وجود اوست که باید معامله شود. قربانی هوسهای جوانی هوسباز یا فدایی آرمانهای مردی در راه آزادی وطنش. برای او چه تفاوتی دارد، او که باید بسوزد و خاکستر شود.
پس کوروش... کوروش چه می شد؟ آیا عشق را فدای مهر پدری کند یا نازنین پدرش را فدای عشق؟ پگاه دیگر صدایی نمی شنید او حرف می زد اما نمی دانست چه می گوید. پژمان را می دید که بالای سرش نشسته و اشک می ریزد و دیگران را به کمک می طلبد. صدای شیون شورانگیز را هم می شنید، اما هیچ کدام از اینها برایش مفهومی نداشت. شاید مرده بود. شاید هم خواب می دید. احساس می کرد تا مچ پاهایش خیس شده است. صدای امواج دریا در گوشش می پیچید. سوار بر زورقی شکسته در میان امواج خروشان بالا و پایین می رفت. گویا یک بار دیگر هم به اینجا آمده بود. اما کی؟ به یاد نمی آورد. هیچ چیز به خاطر نداشت. تمام توانش را در صدایش ریخت و با آهنگی بلند طلب کمک کرد، اما فریادش در میان غرش امواج گم شد. کوروش را به نام خواند. سعی کرد با لبهایش نام او را هجی کند، اما کوروش بی تفاوت به ناله های او دست در دست دختری سپید پوش می رفت. او کیست؟ آه خدایا، این پگاه بود که در لباس سپید عروسی با چهره ای زیبا که به همراه کوروش پر می کشید. پس من که هستم؟ پگاه که پر کشید!
دوباره به حال اول بازگشت. پلکهایش را آرام آرام از هم گشود. گرمی دستی را در میان انگشتان سردش احساس می کرد. کوروش با لبخندی گرم و زندگی بخش به چهرۀ او چشم دوخته بود.
- حالت چطور است؟ بهتر شدی؟
پگاه سعی داشت از جایش بلند شود اما تا سرش را بلند کرد، اتاق و اشیای آن دور سرش به چرخش درآمدند.
- استراحت کن.
- کی به رامسر بازگشتیم؟
- امروز صبح. تو دیشب حالت به هم خورده بود. تب داشتی، مدام هذیان می گفتی.
- حیف شد. دلم می خواست بیشتر آنجا می ماندم. ساعت چند است؟
- هفت و نیم شب. ببینم، بعد از رفتن ما چه اتفاقی افتاد؟ پژمان که مهر سکوت بر لب زده است و هیچ نمی گوید.
با شنیدن نام پژمان، پگاه گفتگویش را با او به خاطر آورد. دوباره احساس ضعف بر او غالب گشت. تغییر حالتش چنان محسوس بود که کوروش بلافاصله متوجه آن شد. کوروش با فشار بیشتری دستان او را فشرد و با لحن آمرانه گفت: «به من بگو. بگو چه شنیدی؟ چه کسی تو را آزار داده است؟»
- هیچکس...
کوروش برآشفته از روی صندلی برخاست: «به خدا قسم دروغ می گویی. تا حقیقت را از دهانت نشوم، نمی گذارم از این اتاق خارج بشوی.»
با صدای فریاد کوروش دیگران سراسیمه خود را به اتاق رساندند. شورانگیز با دیدن پگاه که پلکهایش را گشوده و نیم خیز روی تخت نشسته بود، فریادی از شادی کشید. پژمان و فرخ هم پس از چند دقیقه ای وارد اتاق شدند. اما پگاه بی تفاوت به شادی دیگران از جایش برخاست و به سمت در رفت. قبل از اینکه بیرون برود، رو به شورانگیز کرد و در میان حیرت دیگران و در مقابل چشمان بهت زدۀ کوروش، با لحنی سرد گفت: «من فردا به تهران بازمی گردم.» سپس اتاق را ترک نمود.
کوروش خشمناک به پژمان، تنها پاسخ این معادلۀ مجهول، نگریست. اما پژمان، سردار فاتح جدال، نگاهی مغرور و فاتحانه بر کوروش افکند و شانه هایش را بالا انداخت.

فصل ششم

دل آسمان گرفته بود. قلب سیاه شب در سینۀ آسمان جا می گرفت و زمین خدا را سیاهپوش پلیدیهایش می کرد. دیگر حتی دانه های برف که از سینۀ سنگی بر سر این زمین بی نوا فرو می باریدند، نمی توانستند زشتیهای کره خاکی را در زیر چادر سپیدشان مدفون سازند. هوا سرد بود و سوز آزار دهندۀ شبهای دیماه به صورتش شلاق می زد و در میان اینهمه بدبختی عمارت مرمر همچون عروسی در آستانۀ دریا می درخشید. در ویلای نصیری همه چیز غرق در نور و سرور بود. انگار نه انگار که آسمان بر سیاهروزی این زمین نگون بخت پیوسته اشک می بارد. آنجا همه می خندیدند و دف می زدند. از آستانه ویلا تا انتهای باغ را آذین بسته بودند. دانه های برف ابرهای تیره در زیر نور چراغهای الوان که بسان شکوفه هایی رنگارنگ بر روی درختان نشسته بودند، می درخشیدند.
درختان باغ، گلهای باغچه، چمنهای خیس کنار سنگفرش و همۀ آن چیزهایی که متعلق به ویلای سپید رنگ رامسر بودند، مستانه می خندیدند و فریاد می زدند. چرا که امشب مرمر میزبان نو عروسی زیبا می شد. نوعروسی با دو چشم آبی که دریای غم در آنها موج می زد. با صورتی مهتابگون که قطره های شور اشک ماهها بود که بر چهرۀ مهتابی اش می باریدند.
پگاه بار دیگر خود را در آینه نگریست. خندۀ تمسخرآلودی بر روی لبانش نقش بست. چه زیبایی مسخره ای! چه زیبایی منفور! گیسوان طلایی اش را گلهای سپید مینا احاطه کرده بودند. لبهایش به رنگ گل آتش پارچۀ سپید ساتنی به نام لباس بخت اندام او را پوشانده بود. لباسی با پولکهای سپید به درخشندگی دانه های سپید برف.
از پنجره به بیرون نگاه کرد. چقدر به آسمان شباهت داشت. دل سیاه آسمان به سیه روزی او می مانست. آسمان سپیدپوش برف بود و او کفن پوش لباس عروسی. آسمان می بارید و او هم اشک می ریخت، باران اشک می بارید بر تیره بختی خود، بر تنهایی خود و می دانست که امشب دلی دیگر نیز هست که دردی مشترک با دل او دارد- قلبی شکسته دارد آرزویی بر باد رفته دارد، دلی دریایی دارد، دریایی طوفانی...
کوروش با فشار بیشتری پایش را بر روی پدال گاز فشرد. جاده در آن موقع از شب خلوت بود و او می توانست هر چقدر که بخواهد اتومبیلش را با سرعت براند. نگاهی به صندلی دیگر افکند. چیزی که در شب زفاف قصد داشت به نو عروسش هدیه کند حالا در میان جعبه مخملی کنار دستش قرار داشت. این متعلق به پگاه بود و باید هرچه زودتر آن را به او می رساند. اتومبیلها از کنارش به سرعت رد می شدند و به نشانۀ اعتراض برایش بوق می زدند. چشمهایش درست جاده را نمی دیدند. وسط جاده را گرفته بود و ویراژ می داد. دانه های برف هم که با سرعت از جلوی چراغهای اتومبیل رد می شدند، دید او را بیش از حد تار می کردند. پشت سرش به شدت درد می کرد و معده اش می سوخت. او که تاکنون لب به مشروب نزده بود، بیش از حد در خوردن افراط نموده و حالا نیمه مست و منگ به مهمانی زفاف دلدارش می رفت.
مژدۀ عروسی پژمان و پگاه مانند ضربه ای مهلک دو هفتۀ تمام او را از پای انداخت. در طول این چند ماه بارها و بارها سعی کرد به پگاه نزدیک بشود و مفهوم نگاههای غمگین و ظاهر بی تفاوتش را دریابد- چه هنگامی که پگاه با آن حالت سرد اتاق را ترک نمود تا صبح به پایش نشست و چه پس از مراجعتش به تهران. بارها و بارها با او تماس گرفت و او حاضر نشد حتی کلمه ای سخن بگوید.
هنگامی که شورانگیز بی قرار و بی تاب، اشک ریزان به رامسر آمد و گفت که دختر نازنینش دیگر چیزی نمانده است خودش را در اتاقش زنده به گور کند؛ او لب به غذا نمی زند، در کلاسهایش شرکت نمی کند، در را به روی نگین نازنینش می بندد و در مقابل اعلام خبر برپایی کنسرت توسط استاد گرانقدرش، شانه هایش را بالا می اندازد، کوروش با شنیدن این اخبار نتوانست طاقت بیاورد و سراسیمه به تهران رفت اما پگاه حتی در اتاق را هم به رویش نگشود. او یک هفته تمام پشت در انتظار کشید و التماس کرد و سپس با قلبی شکسته و حالی حیران به رامسر بازگشت و بعد...
پژمان به همراه نصیری و فرحناز به خواستگاری پگاه رفتند و با دستی پر و لبی خندان خبر عروسی را به گوشش رساندند. کوروش در بستر بیماری افتاده بود و پگاه هراسان به رامسر آمد. در جستجوی کوروش آمده بود؛ کوروشی لبریز از نفرت و انزجار. اما در عوض کوروش را عاشق و بیمار افتاده در بستر دید. بر سر او شیونها او کرد و ضجه ها کشید. او و کوروش به جای بر زبان آوردن هر کلامی، بر حال زار هم گریستند. کوروش دیگر هیچ نمی پرسید، اما در نگاههایش چراهای بیشماری موج می زد. و در نگاه پگاه تنها ناتوانی را می خواند، ناچاری را و عشق را... او می دانست که پگاه هنوز هم عاشق است، هنوز هم به او عشق می ورزد.
صبح عروسی به کنار دریا رفت و همراه با ناله های امواج، ناله کرد و بر شوربختی خود گریست. غروب خسته و دلشکسته به کافه ای پناه برد و پیمانه را به پیمانه زد و سر کشید. اما ناگهان به خود آمد. شب شده بود و تا ساعتی دیگر پژمان پگاه را به حجله می برد در حالی که او معشوقش را با لباس سپید عروسی ندیده بود.
فریادی از درد کشید و کافه را ترک کرد. سوار اتومبیل شد و آن را به سرعت به سوی عمارت مرمر به حرکت درآورد.
نوعروس زیبا دست در دست فرهاد از خانه خارج شد و پا بر روی سنگفرشهای باغ گذاشت. رهبر ارکستر با نوایی دلنشین ورودشان را اعلام نمود و مهمانان به افتخار او از جایشان برخاستند و برایش کف زدند. پگاه دستش را به دور بازوی پدر حلقه زده و دوشادوش او به سوی جایگاهش می رفت.
از آمدن عاقد ساعتی می گذشت، اما به علت غیبت نامعلوم کوروش، نصیری از عاقد خواست که تا آمدن برادر داماد دست نگه دارد تا او هم در مراسم عقد حضور داشته باشد. ساعت از 5/9 گذشته و از کوروش خبری نبود. نصیری از فرهاد خواست که پگاه را برای انجام مراسم عقد بیاورد. خودش هم به کنار فرحناز رفت. در مقابل اعتراض او که می خواست تا آمدن کوروش دست نگه دارند با عصبانیت فریاد زد: «من نمی دانم این پسره تا این وقت شب کجا مانده است. مگر نمی داند که امشب چه خبر است؟»
فرحناز لب به دندان گزید و با صدای آرامی گفت: «یواش تر، مهمانان متوجه می شوند. او که پسر سر به هوا و عیاشی نیست، حتماً کاری برایش پیش آمده است.»
- چه کاری واجب تر از این؟
- بسیار خوب، نمی خواهد منتظرش بمانیم، شاید خودش را برساند.
فرهاد پگاه را تا آستانۀ آلاچیقی که بساط عقد را گسترده بودند همراهی کرد و سپس دست او را در دستان پژمان گذاشت. آهی از دل کشید و از کنار آنها دور شد.
پگاه نگاهش با نگاه پژمان گره خورد. پژمان در تمام این مدت سعی می کرد از نگریستن به چشمان او خودداری کند. خودش هم نمی دانست چرا، اما همانقدر برایش بس بود که چشمان آبی معبودش چیزی جز نفرت و انزجار به او هدیه نخواهند کرد. اما برخلاف انتظار، در تلاطم طوفانی چشم پگاه به جای نفرت یک دنیا عشق و اندوه موج می زد. کاش از میان آن چشمها بیزاری را می خواند، خشم را. آن وقت راحت تر می توانست شیشه بلورین قلب نازک او را بشکند.
پگاه و پژمان بر سر سفره نشستند. پگاه با نگاه کوروش را جستجو کرد، اما او را نیافت. سرش را پایین انداخت و به تنگ بلورین ماهی که در سفره قرار داشت، خیره شد.
عاقد شروع به خواندن خطبۀ عقد نمود. همه سکوت کردند و به صدای عاقد گوش فرا می دادند:

«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
دوشیزۀ محترمۀ مکرمه خانم پگاه فرخ پور فرزند فرهاد...»

پگاه سرش را بلند کرد. ناگهان کوروش را در مقابل خود دید. کت و شلوار سفیدی بر تن کرده و کراوات آجری رنگی بر گردن بسته بود. ورود او نگرانی فرخ و فرهاد را افزون تر نمود. کوروش پس از آن غیبت طولانی، حال با آن صورت برافروخته و چشمانی که جرقه های آتش از آنها ساطع می شدند، فرخ را در دریایی از حیرت و تعجب غرق می کرد. فرخ در طول این چند سالی که کوروش حکم فرزند خوانده اش را داشت به خاطر نمی آورد حتی برای یک بار هم لب به مشروب زده باشد. اما حالا اینطور مست و از خود بی خود، آن هم در چنین شبی!
اما کوروش به تنها چیزی که توجه نداشت فرخ و اطرافیانش بودند. او بی تفاوت به حیرت سایرین تنها به پگاه خیره گشته و دیگران در کنار او برایش رنگ باخته بودند.
نگاه او تا عمق دل پگاه را می شکافت و ذره ذره وجودش را می سوزاند. عاقد برای بار سوم خطبه را خواند اما پگاه دیگر هیچ نمی شنید. شاید اگر اندکی شفقت از حال زار پگاه در دل پژمان به وجود آمده بود، با ورود کوروش از بین رفت.
عاقدخطبه را به پایان رسانیده و حالا در انتظار پاسخ پگاه بود. چون کلامی از او نشنید، با آهنگ بلندتری پرسید: «عروس خانم وکیلم؟»
پژمان با بازویش محکم به پهلوی او کوبید چنان که از شدت ضربه اش پگاه بر خود لرزید. او چشم در چشم کوروش با صدایی که به نالۀ مرده ای در آستانۀ انداختنش به گور می مانست «بله» را از دهانش خارج نمود.
عاقد صیغۀ عقد را جاری کرد و آن دو را رسماً زن و شوهر خواند. فرخ و فرهاد برای گفتن تبریک و دادن هدیه به کنار عروس و داماد رفتند. فرخ با لحنی آکنده از مهر به پگاه تبریک گفت؛ اما هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که کوروش در میان حیرت و دلواپسی فرخ و نزدیکان به سمت عروس و داماد رفت. جعبه روبان پیچیده را به دست پگاه داد و در مقابل او ایستاد. پگاه با دستانی لرزان جعبه را گشود. حدسش درست از آب درآمد: سند کلبۀ شکاری، کلبۀ رؤیاهای عاشقش، رؤیای شیرین آینده اش درون جعبۀ مخملی قرار داشت که حالا به نام او به او هدیه می شد. پگاه آشکارا می لرزید و اشک در چشمانش حلقه بسته بود. پژمان با زرنگی و هوشیاری برای اینکه نظر مهمانان را برخورد کوروش و پگاه جلب نکند، جعبه را از دست او قاپید و نگاهی به درون آن افکند. از دیدن سند شکارگاه یکه خورد و با تعجب به کوروش نگاه کرد. اما کوروش هنوز به پگاه چشم دوخته بود و با چشمانی لبریز از اشک او را می نگریست. پژمان جلو آمد تا کوروش را در آغوش بگیرد؛ اما کوروش در یک حرکت سریع دست پگاه را گرفت و او را دنبال خود به سمت ارکستر کشاند. همۀ نفسها در سینه حبس گشته بود. شورانگیز به کنار فرهاد آمد و بازوی او را محکم فشرد. پژمان نیز با تمام زرنگی اش مستأصل ایستاده بود و نمی دانست چه باید بکند.
کوروش به پگاه چشم دوخت. تحت تأثیر نگاه او پگاه همه چیز را از یاد برد. چشمان او هر آن چیزی که پگاه دلش می خواست بشنود، برایش بازگو نمود:

* * *

«گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست»

نگاه در نگاه، بی هیچ کلامی سخن گفتن...
کوروش رو به ارکستر نمود و با صدای بلند فریاد زد: «به افتخار عروس بنوازید.»
نوی موسیقی در فضا طنین افکند و همه چیز رنگ عوض کرد. کوروش و پگاه شروع به رقصیدن نمودند و بزرگترها که تا آن لحظه با نگرانی قضایا را می نگریستند شادمانه به افتخار آن دو کف زدند.
در این میان تنها یک نفر بود که کمدی بودن این درام مسخره را لمس می کرد و با چشمانی غضبناک و قلبی پر از حسادت برادر خوانده و دخترخاله زیبایش را می نگریست.
و چه زیبا می رقصیدند این دو عاشق ناتوان! شاید اگر غریبه ای از در وارد می شد، نمی توانست تشخیص دهد که داماد کدام یک از این دو مرد است؛ آنکه عاشقانه با نگاهی پرتمنا به همراه عروس می رقصید یا آنکه با چهره ای برافروخته و خشمگین در حاشیه ایستاده و عروس را می نگرد. انصافاً هم پژمان و پگاه به خواهر و برادر شبیه بودند تا زن و شوهر؛ هر دو پوستی سپید، هر دو گیسوانی طلایی و هر دو نگاهی غمگین و آبی داشتند.
پگاه و کوروش در آن دقایق همه دردها را فراموش کرده بودند. در دشتی وسیع مفروش از گلهای شقایق عاشقانه می رقصیدند و چرخ می زدند. در میان امواج آبی و آرام دریا با نسیم صبح بسان دو قاصدک رها می شدند، دو کبوتر بودند سپید و سبکبال که در پهنۀ آسمان لاجوردی بی پروا پر می گشودند و ناگهان... همه جا را تاریکی فرا گرفت، دستی پلید کبوتر سپید کوروش را با چنگالهای اهریمنی اش اسیر کرد و او را با خود برد.
پژمان که دیگر توان نگریستن به این صحنه را نداشت، از جایش برخاست. پگاه را به سمت خود کشید و رو به عمارت حرکت نمود. پگاه چشم در چشم دلدارش از کنار او دور می شد و تنها دلش را به یادگار می گذاشت.
معلوم نبود کوروش تا کی به خط سیر کبوترش با چشمانی اشکبار نگریست. زمانی به خود آمد که مهمانی به پایان رسیده و خدمتکاران مشغول جمع آوری میزها بودند. پژمان نوعروسش را به حجله برده و مهمانی زفاف به آخر رسیده بود. شب آرام آرام بساط خود را برمی چید و صبح در نقطۀ عطفش با شب در لباسی خاکستری جایش را می گرفت- سپیده ای زمستانی که رنگ آفتاب به خود نمی دید.
کوروش آهسته و آرام شروع به قدم زدن نمود و از در انتهای باغ از ویلا خارج شد.
صبح روز بعد ساکنان ویلای مرمر تا اواسط روز را در خواب گذراندند. حتی مستخدمها نیز از این قاعده مستثنی نبودند. فرحناز پس از اتمام مهمانی ضمن تشکر به آنها گفت می توانند روز بعد را تا هر موقع که مایل باشند استراحت کنند.
ساعت حوالی یازده بود که پژمان از خواب بیدار شد. با دست پگاه را جستجو نمود و رویش را به سوی او برگرداند. همسر زیبایش هنوز در خواب بود. پژمان به صورت پاک و معصوم او نگریست و آهی از اعماق دل برکشید. افکار پریشان در ذهنش رژه رفتند: شاید خاطراتی نه چندان دور.
چهرۀ تابناک نوعروسش او را به یاد یادگارهای خود در آن سوی آبها می انداخت. او پای در راهی گذاشته بود که نمی دانست پایان آن به کجا ختم می شود. انگیزه سفر به وطن جز آن چیزی بود که هم اکنون در پیش رو داشت؛ اما وسوسه های پدر و دیدار مجدد پگاه، خاطرات کودکی اش را ورق زدند و او را بر این باور داشتند که همانی است که بود. او، پژمان نصیری ساکن ملبورن را برای همیشه در گور حبس می نمود و پژمانی دیگر برای همسر زیبایش می شد.
پگاه آرام آرام پلکهایش را از هم گشود. پژمان با نگاهی پر مهر به رویش لبخند زد. برخلاف انتظارش پگاه صبح بخیر او را به گرمی پاسخ گفت. لبخندی شیرین نثارش کرد و شاداب و چالاک از تختخواب برخاست. پژمان با دهانی بازمانده از حیرت پگاه و حرکات او را می نگریست و برای رفتار مهربان و پر عطوفتش هیچ پاسخی نمی یافت.
پگاه گفت: «من به حمام می روم؛ می خواهم دوش بگیرم. تو هم تا آن موقع بگو صبحانه را به اتاقمان بیاورند، دلم می خواهد قدری تنها باشیم.»
سپس منتظر پاسخ پژمان نماند و داخل حمام شد. پژمان چند لحظه ای همانطور بی حرکت روی تختخواب نشست. سعی کرد رابطه ای منطقی بین برخورد پر از مهر پگاه و رفتارهای قبلی اش برقرار کند. اما هرچه بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید. دیشب پگاه به محض ورود به اتاق شروع به گریستن نموده بود و هرچه پژمان سعی کرد او را آرام کند نتوانست. چنانکه سرانجام متوسل به داد و فریاد و خشونت گشت. نیمه شب پگاه با چشمی اشکبار به بستر رفت. او حجله گاهش را با آب چشمانش شستشو داد. پژمان به یاد نمی آورد که چه وقت خواب به سراغش آمد. اما در میان خواب و بیداری هم هق هق پگاه آزارش می داد و حالا...
امروز صبح پگاه این چنین می خندد و به او محبت می کند، حتی دلش می خواهد صبحانه را با او و به تنهایی در اتاقش بخورد. پژمان با لبخندی ظفرمندانه زیر لب زمزمه کرد: «دیشب شب دیگری بود. امروز روز عروسی است.»
با دلی شاد و قلبی مالامال از امید دکمۀ زنگ اخبار را فشرد و دستور آوردن ناشتا را صادر نمود.
انصافاً هم پژمان حق داشت متعجب و حیران باشد. پگاه تمام شب را در بستر گریسته و شب زفاف را تبدیل به مراسم عزا کرده بود. اما پژمان از فرط خستگی و افراط در نوشیدن پس از ساعتی خوابش برد و دیگر خبر نداشت همسر زیبایش هنگامی که او در بستر آرمیده بود، طول و عرض اتاق را طی می کرده است.
پگاه تا پاسی از شب بر شوربختی خود گریست. او می دانست کوروش را برای همیشه از دست داده است. اما چیزی که بیش از این او را می آزرد، نگاه معصوم و عاری از نفرت کوروش بود. پگاه می پنداشت که کوروش از او متنفر گشته است و در ازای رفتار دور از انصاف خویش جز این هم توقعی نداشت. اما تنها چیزی که در نگاه کوروش می خواند عشق بود؛ شاید بیشتر از پیش. او کوروش را پر از نفرت می خواست، لبریز از کینه. اینگونه بود که تسلای خاطری می یافت و می توانست عشق را با سپری شدن ایام به دست فراموشی بسپارد و ویرانه های قلبش را دگر بار از نو بسازد.
نگاه کوروش به جانش آتشی افکنده بود که تا ابد در میان شعله هایش می سوخت و دلش زیر تلی از خاکستر مدفون می گشت. به چهرۀ پژمان نگریست. عجیب است، باید از این مرد متنفر باشد اما نیست. پژمان یاد و غمخوار کودکی اش، هم بازی بازیهای طفلانه اش، آیا اگر کوروشی در کار نمی بود باز هم به خواستگاری او پاسخ منفی می داد؟ خودش هم نمی دانست! برای پرسشهای بی شمار و چراهای بی پایانش نمی توانست هیچ پاسخی در ذهنش بیابد. دیگر چه سود از اینهمه اندیشیدن و خویش را آزردن!؟ اتفاقی که نباید رخ داده بود و دیگر افسوس و اشک دردی را دوا نمی کرد. حالا او رسماً و شرعاً همسر پژمان نصیری است و از کودکی خانواده و محیط یک جمله را به او آموخته بودند: «زن ایرانی همسری وفادار و مادری دلسوز است.» او همسر پژمان بود و مادر آیندۀ فرزندان او و بعد از این اندیشۀ گناه آلود خیانتی است به دین و آیینش. شاید عشق پژمان با مرور زمان در جان او نیز رسوخ کند و زندگی بی فروغش را بار دیگر روشن گرداند.
پگاه مشغول خشک کردن موهایش بود که خانم کاظمی با سینی صبحانه از در وارد شد. به پژمان صبح بخیر گفت، سینی را روی میز گذاشت و مستقیماً نزد پگاه رفت. برس را از او گرفت و شروع به مرتب نمودن موهایش کرد. گاهی هم از آینه نگاه بر صورت پگاه می افکند. چشمان پگاه در اثر گریۀ مداوم متورم و قرمز گشته بودند. او در نگاه اول فهمید که پگاه شب پرالتهابی را پشت سر گذاشته است. او را مانند خواهری دوست داشت و نمی توانست ناراحتی اش را ببیند. از پژمان بدش می آمد، وجود او برایش غیرقابل تحمل بود. خودش را با پیرایش گیسوان پگاه مشغول ساخت. موها را دسته دسته کرد و آنها را به طرز زیبایی بافت و پشت سرش جمع نمود. چند شکوفه سپید هم از داخل گلدان برداشت و به گیسوان پگاه زد.
- کاری ندارید خانم؟
- بله، می خواستم بگویم خیلی خوشحالم که اینجا مانده ای.
- متشکرم.
- نه، این را بدون تعارف می گویم. من خود از مادر خواستم که تو را به جای پری همراه من به رامسر بفرستد. من همیشه عاشق زندگی در شهرهای ساحلی بوده ام. مطمئنم که تو هم خیلی زود به اینجا انس می گیری و عادت می کنی.
خانم کاظمی نگاه غمگینش را به پگاه دوخت و به آرامی گفت: «شما راضی باشید، من هم حرفی ندارم.»
پگاه به کنار پژمان رفت: «من راضی ام و خوشبخت...»
خانم کاظمی در تأیید گفتۀ پگاه سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد.
پس از رفتن او پژمان کلمۀ «خوشبخت» را زیر لب زمزمه نمود. احساس می کرد همۀ اینها را در خواب می بیند. گرچه فرخ بارها به او گفته بود که پگاه پس از ازدواج به زندگی دلگرم خواهد شد و عشق در قلب او نیز رسوخ خواهد کرد، اما پژمان نمی توانست دل را به حرفهای پدر خوش سازد. چیزی که فرخ از آن بی خبر بود و همچون افعی قلب پژمان را نیش می زد، عشق پگاه و کوروش نسبت به هم بود. پژمان می دانست که آن دو عاشق یکدیگرند و با جدا ساختن کوروش از پگاه نهال نفرت را برای همیشه در دل او خواهد کاشت. اما امروز رفتار پگاه و نحوۀ برخوردش با پژمان همچون آب زلالی که بر قلبش ریخته شود تمام تردیدها و دودلی های او را شست.
حوالی دو بعدازظهر آنها اتاق را به قصد صرف ناهار ترک نمودند. هنوز تعدادی از مهمانان که برای مراسم جشن به رامسر آمده بودند در ویلا اقامت داشتند. به محض ورود همه به پیشباز آنها شتافتند. فرخ پگاه را در آغوش کشید و با لحنی پدرانه پرسید: «دیشب خوب استراحت کردی دخترم؟»
پگاه بر گونۀ او بوسه ای نواخت و گفت: «بله، متشکرم.»
سپس نزد مادر شتافت، گونه های او را بوسید و در کنارش نشست. پس از صرف غذا مهمانانی که عازم تهران بودند، من جمله ستاری، نزد عروس و داماد رفتند تا از آن دو خداحافظی کنند. استاد رو به پگاه نمود و به آرامی به طوری که دیگران متوجه نشوند گفت: «امیدوارم از رفتن راهی که در آن پا گذاشته ای هیچ گاه پشیمان نشوی. تو شاگرد با استعداد من هستی. گرچه مرا در برپایی این کنسرت دست تنها گذاشتی اما هنوز هم فرصتهای بسیاری برای تو وجود دارد.»
پگاه با آهنگی غمگین گفت: «گاهی وقتها سرنوشت است که مسیر آدمی را رقم می زند. من پای در راهی گذاشتم که مایل به رفتنش نبودم، اما دیگر گریزی نیست، این نیز بگذرد...» پگاه چند لحظه ای سکوت نمود و سپس ادامه داد: «استاد، قول می دهم هیچ گاه آموخته هایتان را ترک نگویم و شاگرد ناسپاسی نباشم. ساز و پیانو با خون من عجین گشته است.» سپس بر دستان پیر استادش بوسه زد و با دلی پر حسرت با او وداع گفت.
پس از رفتن مهمانان، فرهاد و شورانگیز نیز به اتاقشان رفتند و خانم پویا نیز مشغول جمع آوری چمدانهای آنها شد.
فرحناز رو به پژمان کرد و گفت: «نمی دانم چرا فرهاد و شورانگیز به این زودی ما را ترک می کنند. من امیدوار بودم پس از مراسم جشن حداقل یک هفته ای پیش ما بمانند.»
- حتماً کاری دارند. آقای فرخ پور به شدت گرفتارند. شما نباید از آنها گله مند باشید. اینطور نیست پگاه؟
پگاه پاسخ داد: «نمی دانم، حتماً همین طور است که تو می گویی. پدرم به عنوان ناظر همیشه در کنار کارمندانش حضور دارد. من مطمئنم همین چند روزی هم که در اینجا اقامت داشته کلی از کارهایش عقب مانده است.»
در همین هنگام یکی از مستخدمها وارد سالن شد: «آقای پژمان، یک نفر پشت تلفن با شما کار دارد.»
- چه کسی است؟
- نمی دانم، ولی فکر می کنم از استرالیا باشد.
پژمان از همه پوزش خواست و سالن را ترک کرد. پس از رفتن او پگاه فرصت را غنیمت شمرد و از فرخ پرسید: «عموجان، کوروش را نمی بینم. در سالن هم حضور نداشت.»
- نمی دانم. صبح وقتی رفتم برای صبحانه صدایش کنم در اتاقش نبود. (سپس رو به فرحناز کرد) ببینم، تو از او خبر داری؟
- نه. ولی حتماً کاری داشته است که در چنین روزی منزل نمانده. (از جایش بلند شد) من هم می روم قدری استراحت کنم. تا رفتن شورانگیز و فرهاد چند ساعتی مانده است. پگاه جان، تو هم برو استراحت کن. از فردا دید و بازدیدها و مهمانی ها آغاز می شوند و تو کمتر فرصت استراحت پیدا می کنی.
- متشکرم، اما فکر نمی کنم خوابم ببرد. ترجیح می دهم کنار ساحل بروم و قدم بزنم. هوای بیرون چطور است؟
اینبار به جای فرحناز، فرخ پاسخ داد: «قدری سرد است. دیشب برف بارید، اما چون روی محوطه را چادر کشیدیم زمین خشک مانده است روز آفتابی قشنگی است. من آفتاب زمستان را دوست دارم.»
پگاه با لبخند گفت: «سلیقۀ خوبی دارید، من هم همین طور.»
فرحناز به آن دو عصر بخیر گفت و سالن را ترک کرد.
پگاه در ادامۀ صحبتش گفت: «عموجان از شما درخواستی دارم.»
- می دانی که اگر جانم را هم بخواهی دریغ ندارم.
- شما مرا شرمنده می کنید. راستش من در تهران با کلاسها و تمریناتم مشغول بودم. روز را با کار و فعالیت شب می کردم. اگر بیکار بمانم افسرده و خسته می شوم. دوست دارم حالا که عضوی از خانوادۀ نصیری محسوب می شوم سهمی نیز در پیشبرد امور خانواده ام داشته باشم.
فرخ با لحنی ستایشگرانه گفت: «از دختر شورانگیز جز این هم توقعی نمی توان داشت. مسلماً مشارکت تو در کارها در پیشرفت و ترقی دامپروری مؤثر است. من در امور مالی به یک مشاور امین و پر انرژی نیازمندم. برخلاف مادرت، فرحناز از همان ابتدای تأسیس دامپروری خود را از مشارکت در فعالیت معاف نمود و من ماندم و اینهمه مشغله. حالا با بازگشت پژمان و آمدن تو امیدوارم عرضه محصولات ما به بازار روز به روز بیشتر شود. اوائل ما فقط شیر خود را به سایر تولیدی ها عرضه می کردیم، اما پژمان معتقد است خودمان دستگاههایی را که برای پاستوریزه و هموژنیزه کردن شیر نیاز است، از خارج خریداری کنیم. در آن صورت می توانیم سایر محصولات لبنی را نیز تولید کنیم. این کار سود سرشاری برای ما خواهد داشت.»
- مطمئن باشید پژمان نسنجیده حرفی را بر زبان نمی آورد. او سالها در این رشته تجصیل و تحقیق کرده است. اگر یادتان باشد، پژمان را برای همین امر فرستادید. در برابر اعتراض خاله فرحناز که می گفت خودتان برای این کار بروید، فرمودید تکنولوژی جدید نیروی تازه نفس می خواهد. پژمان ده سال از عمر خود را بیهوده تلف نکرده است. به او اعتماد کنید و ادارۀ امور را به او بسپارید. بگذارید به کار دلگرم شود.
فرخ از روی صندلی بلند شد و نشان داد که عزم رفتن دارد. اما قبل از اینکه سالن را ترک کند رو به پگاه کرد و گفت: «ببینم، در مورد شکارگاه چه فکر می کنی؟ در میان آن دره میلیاردها تومان پول خوابیده است. کوروش آنجا را به تو بخشیده و طبیعتاً مسئولیت و اختیار آنجا نیز با خود تو است.»
پگاه دوست نداشت کسی در این مورد با او گفتگو کند. البته انتظار آن را داشت اما نه به این زودی. بنابراین با لحنی که بی میلی به ادامۀ بحث کاملاً از آن مشهود بود، پاسخ داد: «بهتر است در این مورد زمانی تصمیم بگیریم که خود کوروش نیز حضور داشته باشد. مطمئناً او از هر کسی به ادارۀ امور آن ملک، واردتر است. من تنها زمانی می توانم مسئولیت آنجا را بر عهده بگیرم که کوروش نیز در کنارم باشد.»
نصیری دیگر چیزی نگفت و از سالن خارج شد.
پگاه چند دقیقه ای در انتظار پژمان ماند اما چون از او خبری نشد، او هم سالن را ترک کرد.
برخلاف شب گذشته، رامسر صبح آفتابی و نسبتاً معتدلی را پشت سر گذاشته بود. نسیم خنکی از سمت دریا می وزید و چهرۀ پگاه را نوازش می داد. او راه ساحل را در پیش گرفت. زمین خیس و علفهای باغچه نمناک بودند در اثر بارش باران زمین گل آلود گشته بود. راه اسفالته که به اتمام رسید، ادامۀ مسیر با سرپایی برای پگاه دشوار بود. تصمیم گرفت راه رفته را دوباره بازگردد. اما هنوز چند گامی بیشتر به عقب برنداشته بود، اتومبیل کوروش را دید که به سمت در ویلا در حرکت است. به دنبال اتومبیل شروع به دویدن نمود و با صدای بلند کوروش را صدا زد. اما گویا فریادهای او به گوش کوروش نرسیدند و اتومبیل با سرعت زیاد از او دور شد. پگاه چند لحظه ای مردد در میان چمنها ایستاد. نمی دانست به راهش ادامه دهد یا به خانه بازگردد. نگاهی بر ساعتش افکند. ساعت سه و پانزده دقیقه را نشان می داد. دلش هوای ساحل را کرده بود، اما سوز سردی که از سمت دریا می وزید او را از رفتن باز می داشت. آرام و کسل راه خانه را در پیش گرفت. در آستانه در ورودی با خانم کاظمی رو به رو شد. ظاهر وی نشان می داد از چیزی آشفته و نگران است.
پگاه پرسید: «اتفاقی افتاده است؟»
خانم کاظمی با دیدن پگاه قدری آرام تر شد: «کوروش خان به منزل آمدند. گویا با شما کار داشتند. اما نمی دانم چه شد که با آقای پژمان حرفشان شد. ایشان هم عصبانی خانه را ترک کردند.»
- بله، دیدمش. حالا پژمان کجاست؟
- خانم، به آقای پژمان نگویید که ایشان را دیده اید. او بیش از حد عصبانی است. مرا هم در جستجوی شما فرستاده، فکر می کند شما عمداً ویلا را ترک کرده اید.
پگاه پوزخندی زد و گفت: «حالا نمی خواهد اینقدر دستپاچه بشوی. می دانم چگونه او را آرام کنم.»
پگاه چند قدمی بیشتر نرفته بود که خانم کاظمی دوباره او را صدا کرد: «خانم فرخ پور!»
- بله!
- راستش درخواستی از شما دارم.
- هرچی می خواهی بگو.
- حالا که من در اینجا ماندگار شده ام، لطفی در حقم بکنید و اتاقی مجزا در اختیارم بگذراید. خانم نصیری فرمودند با فاطمه (یکی از خدمتکاران) هم اتاق شوم، اما من ترجیح می دهم اتاقی مجزا در اختیار داشته باشم.
پگاه چند لحظه ای سکوت نمود و سپس گفت: «نگران نباش، ترتیب آن را خواهم داد.»
خانم کاظمی از او تشکر نمود و راه باغ را در پیش گرفت.
پژمان در داخل سالن انتظار پگاه را می کشید. به محض دیدن او از جایش بلند شد و با لحن سردی پرسید: «کجا بودی؟»
پگاه با خونسردی روی میل نشست. دکمۀ زنگ اخبار را فشرد و دستور داد برایش چای بیاورند. سپس رو به پژمان کرد و گفت: «سلام.»
- گفتم کجا بودی؟
- در باغ قدم می زدم.
- کوروش اینجا بود.
پگاه با لحنی بی تفاوت گفت: «بله، می دانم.»
- می دانی؟!
در همین هنگام خدمتکار وارد شد و با گفتن عصر بخیر فنجان چای را در مقابل پگاه گذاشت و پرسید: «چیز دیگری احتیاج ندارید؟»
پگاه رو به پژمان کرد: «تو چیزی نمی خواهی؟»
پژمان با عصبانیت پاسخ داد: «نه.» و رو به مستخدم نمود: «فاطمه، تو می توانی بروی.» پس از رفتن او پژمان پرسید: «او به تو چه گفت؟»
- کی به من چه گفت؟
- تو را خدا بس کن. مقصودم کوروش است.
- من گفتم او را دیده ام، اما نگفتم که با او صحبت هم کرده ام. من او را در اتومبیلش دیدم، چند بار هم صدایش زدم اما متوجه نشد.
- با او چه کار داشتی؟
- ببینم، مگر اینجا جلسۀ بازپرسی است؟! می خواستم سؤالاتی درباره نحوۀ اداره شکارگاه از او بپرسم. نمی دانم از این پس کوروش با آنجا چه خواهد کرد، اما امیدوارم مسئولیت ادارۀ آنجا را به طور کامل بر عهدۀ من نگذارد. من دلم می خواهد بیش از کار در آنجا، به اداره امور خانه برسم. حالا بهتر است تو هم اخمهایت را باز کنی. منکر این نمی شوم که رابطه ای بین من و او وجود داشته، اما هرچه بوده مربوط به گذشته بوده و تمام شده است و حالا من پگاه نصیری همسری وفادار برای پژمان نصیری می باشم.
پژمان که صحبتهای پگاه او را آرام کرده بود، لبخندی ناخودآگاه روی لبانش نقش بست. آهسته گفت: «متأسفم...»
پگاه به او لبخند زد و چنان نشان داد که او را بخشیده است. گرچه دلش می خواست علت دعوای او و کوروش را بداند، اما می دانست که هر گونه پرسشی در باب کوروش، جنجالی دیگر برپا خواهد نمود. بنابراین سکوت اختیار کرد و مشغول نوشیدن چای شد. گرچه در زیر چهرۀ آرامش، آشوبی برپا بود.

حدود ساعت 8 شب فرهاد و شورانگیز به همراه خانم پویا- در میان گریۀ پگاه- ویلا را به قصد فرودگاه ترک کردند. هواپیمای آنها 5/8 شب پرواز می کرد. فرخ و پژمان برای بدرقه آنها را تا فرودگاه همراهی نمودند اما به تقاضای فرهاد، پگاه و فرحناز در منزل ماندند.
با رفتن آنها پگاه تنهایی را با تمام وجودش احساس می کرد. وقایع این چند ماهۀ اخیر در نظرش همچون کابوسی وحشتناک جلوه می کرد. منتظر بود دستی او را تکان دهد و این خواب هولناک پایان پذیرد. اما زمانی که فرهاد و شورانگیز او را بوسیدند و آرزوی سعادت برایش کردند، دریافت آنچه اتفاق افتاده، نه تنها خواب نبوده است، بلکه حقیقت انکارناپذیر و منفور زندگی آینده اش می باشد. گریزی نبود. او باید فدای پدر می شد. تنها دلخوشی و دستمایۀ این شروع جهنمی، نجات فرهاد از یک خطر بزرگ بود.
پس از رفتن آنها پگاه خستگی را بهانه نمود و به اتاقش پناه برد. در اثر خستگی، خیلی زود خواب به سراغش آمد و هنگامی که فرحناز به اتاقش رفت تا او را برای صرف شام صدا کند، دید نوعروس زیبایش بدون خوردن شام سر بر بالین گذارده است.

ده روز از رفتن فرهاد و شورانگیز می گذشت. در این ده روز پگاه دهها بار تلفنی با آن دو صحبت کرده بود. تنها دلخوشی اش این بود که هر روز صبح و بعدازظهر گوشی تلفن را بردارد و با عزیزترین کسانش صحبت کند. سایر ساعت روز را نیز با رفتن به دامپروری یا نواختن پیانو سپری می کرد.
او هر روز صبح ساعت هشت به همراه پژمان و فرخ خانه را ترک می نمود و تا حوالی ظهر در دامپروری می ماند. در طول این چند روز تقریباً اکثر قسمتهای دامپروری را بازدید کرده و تا حدی به امور مالی و دفتری وارد گشته بود. بعدازظهرهایش را نیز صرف تمرین و نواختن پیانو می کرد. او در صدد بود کلاسی دایر کند و به هنرجویان علاقه مند نواختن ارگ و پیانو را بیاموزد. شبها تا دیروقت به مرور اسناد و دفترهای مالی می پرداخت و گزارش مختصری از پیشرفتهایش را در دفترچه ای یادداشت می کرد.
شنبه شب، یکی از شبهای سرد زمستان بود. برخلاف روزهای گذشته پگاه تمام روز را در دامپروری گذراند. پژمان تصمیم داشت برای پیشرفت و بهبود وضعیت تولید، دستگاههای مدرن تری از اروپا خریداری کند. بنابر پیشنهاد پژمان، نصیری جلسه ای در شرکت تشکلیل داد و سرانجام نیز پژمان موفق گشت نظر مثبت دیگران را جلب نماید. آن روز برای پگاه روز خسته کننده ای بود. بعلاوه فرخ تهیه مدارک و اسنادی را که جهت دریافت وام برای خرید ماشین آلات نیاز داشتند بر عهده پگاه گذارد و پگاه مجبور شد تا دیروقت در کتابخانه بماند و به تهیه مدارک لازم بپردازد تا مبادا دیگران را بیدار کند. اما برخلاف انتظارش، چراغ پذیرایی هنوز روشن بود. چند لحظه ای مردد ایستاد از خود پرسید: «چه کسی تا این وقت شب بیدار مانده؟»
فرحناز پس از صرف شام به بستر رفت. پژمان و فرخ هم تا دیروقت جلسه داشتند و گفته بودند که شب را بازنمی گردند. ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن شد. به سرعت به سمت پذیرایی رفت. حدسش درست بود. کوروش به خانه بازگشته و حالا در مقابل او روی مبل نشسته بود.
چندین روز از زمانی که کوروش را حین ترک ویلا دیده بود، می گذشت. در این مدت هیچ خبری از کوروش نداشت. چندین بار قصد کرد که از فرخ یا فرحناز راجع به غیبت او سؤال کند، اما هر بار سر و کله پژمان از گوشه ای پیدا شده و هر بار نیز پگاه با دیدن او سکوت اختیار کرده بود و حالا نمی دانست که چه واکنشی در برابر او از خود نشان دهد. دیدار کوروش همان اندازه که برایش شادی آفرین بود، دلش را لبریز از دلهره و تشویش می کرد. هر دو در سکوت یکدیگر را می نگریستند. کوروش نیز دست کمی از پگاه نداشت. او ده روز تمام خود را از دید دیگران مخفی نمود و یکه و تنها در کلبه اش گریست. او عاشق بود، حال آنکه دیگر همه چیز با گذشته فرق می کرد. پگاه ازدواج کرده و متعلق به دیگری بود. حالا آن مرد چه پژمان نصیری باشد و چه شخص دیگر برای کوروش چندان تفاوتی نمی کرد. پگاه شوهر داشت و چنین عشقی در آیین او احساسی خطرناک و گناهی نابخشودنی محسوب می شد. یک هفته در خلوت گریست و اندیشید. هیچ گریزی نبود. تنها یک راه در مقابل پایش قرار داشت: «فرار.»
فرار از عشقی که او را به زوال کشانید و تا پرتگاه نیستی هدایت کرد؛ فرار از یاد نگاههای آبی و غمگین پگاه؛ فرار از وسوسه های هوس آلود قلبش و فرار از هرچه او را به گذشته پیوند می داد.
شبانه به تهرن پرواز نمود و روز بعد هنگامی که پگاه مشغول رسیدگی به امور مالی اش بود، او نیز برای اخذ ویزا در راهروهای سفارت آمریکا این سو و آن سو می رفت. نام و سابقۀ او در پرونده های بایگانی شدۀ سفارت موجود بود. کوروش چند سال پیش از این به آمریکا رفته و به عنوان محصل اعزامی ایران در یکی از دانشگاههای معتبر ایالت کالیفرنیا به تحصیل پرداخته بود. سابقه و سوءپیشینه ای نیز نداشت. خاندان نصیری از خانواده های مشهور و سرشناس ایرانی به شمار می آمدند و خدمتهای فراوان برای مملکت انجام داده بودند. هیچ مانعی وجود نداشت. ویزای او آماده گردید و برای پرواز در اولین جای خالی بلیتش رزرو شد. او همۀ کارهایش را ردیف نمود و تصمیم گرفت دیگر به رامسر بازگردد و تا روز حرکت در تهران بماند.
غروب روز جمعه برای خداحافظی نزد فرهاد و شورانگیز رفت و از آن دو خواست که تا ایران را ترک نکرده است به خانوادۀ نصیری در مورد سفر او اطلاعی ندهند. چرا که می دانست اگر فرخ از موضوع مطلع گردد، مانع مسافرت او خواهد شد. فرهاد و شورانگیز نیز سخنان کوروش را به خوبی درک می کردند و برای احساس و خواستۀ او احترام قائل بودند. فرهاد از کوروش درخواست نمود که تا روز حرکتش به عنوان مهمان در منزل آنها اقامت کند. گرچه کوروش در ابتدا خواستۀ آنها را رد کرد اما با اصرار شورانگیز تصمیم گرفت شب را در منزل آنها بماند.
او برای خواب به عمارت پشتی رفت و اتاقی را که همیشه پگاه درش را برایش می گشود برای استراحت انتخاب نمود.
یاد پگاه و خاطرات لحظاتی که با یکدیگر در آن خانه گذرانده بودند خواب را از چشمان کوروش می ربود. او برای همیشه می رفت و تا ابد خاطرۀ نگاه غمگین پگاه را در لباس سپید عروسی به یادگار می برد.
صبح، هنگامی که قصد داشت اتاق را ترک کند، چشمش به قاب خاتمی افتاد که پگاه برایش خریده بود. سخنان کوروش در ذهنش طنین افکند: «این کلبه یک نقاشی است، وجود خارجی ندارد. چگونه می توانی مرا به جایی ببری که وجود خارجی ندارد؟»
اشک در چشمانش حلقه زد. هنوز هم نمی توانست باور کند پگاه را برای همیشه از دست داده است. قاب را در دست گرفت و تصویر را از درون آن بیرون کشید. خودکارش را از جیب برداشت و در زیر اشعاری که روی نقاشی نوشته شده بود، آخرین سخنان قلبش را حک نمود: