یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت شانزدهم
و در کنار هم زیسته بودند.پژمان کتاب کودکی مارینا را ورق می زد.اورا می دید که چگونه راه میرود،
چگونه می دود،چگونه قد میکشد و چگونه زیبا و زیبا تر میشود.چشمان شهلای اورا در ذهنش مجسم می نمود و دلش میخواست تا زخمی و تیر خورده ی این دو چشم سیاه باقی بماند.مارینا انتظار داشت پژمان حرکتی حاکی از علاقه و عشقش به او نشان دهد.پژمان چند بار دستش را بالا اورد ولی گویا جرئت انجام دادن هیچ کاری را نداشت.اما سرانجام بر تردید خود چیره شد.هر دو عاشق،هر دو جوان،هر دو پرتمنا و هر دو تنها.نیمه شبی با صدای باران،با ترنم گنجشکان با مداد ،با دقایقی پر هوس و بعد صبح...
اما دریغ و افسوس و اشک پشیمانی که از دیده ببارد دیگر چه سود؟اب رفته ایست که دیگر به جوی باز نمی گردد.داغ ننگیست که هرگز پاک نمیشود و دل سوخته ایست که تا ابد پریشان می ماند.
بعد از ان شب ان دو ماه ها از دیدار یکدیگر می گریختند.از نگاه های شرم الود هم فرار میکردند.اما غافل از اینکه ماه همیشه پشت ابر نمی ماند.ثمره ی این عشق نافرخنده ،جنینی شد که در بطن ماریا رشد می کرد و هر روز بزرگ و بزرگتر میگشت.حالا دیگر علاوه بر پدر و مادر مارینا اکثر بچه های داننشکده موضوع را فهمیده بودند.همه میدانستند مارینا صاحب فرزندی می شود که پدرش را کسی نمیشناسد.پژمان به زودی پدر میشد .پدر بچه ای که در شناسنامه اش نام پدر وجود نداشت و این کمال نامردی بود.
اما پژمان را با نامردان چه کار؟او باید رسما از مارینا خواستگاری می کرد و مُهر حرامزاده را از پیشانی فرزندش برای همیشه پاک مینمود.
و حالا چهار سال و اندی از ان شب شوم می گذشت.
او مارینا را ترک کرد و به ایران امد تا مژده ازدواج و نوه دار شدن را به پدر و مادرش بدهد.پس اکنون در وسط این اتاق این چنین سرگشته و حیران چه میکند؟مگر نه این که او مارینا را دوست میداشت؟
مگر او نبود که به همر و فرزندش قول داد با دستی پر باز گردد؟برای چه ارزوی کوروش و پگاه را ویران کرد؟برای چه کلبه عشق ان دو را در اتش حسادت سوزاند؟که بر ویرانه و خاکستر این کلبه،قصری بنا کند.اما چه سود که قصر شنی را تندباد ویران میکند.او گناهکار است.او در این نبرد باخته است.اصلا این بازی هیچگاه برنده ای نداشته!
بعد از این چگونه بماند؟چگونه به چشمان ابی و معصوم پگاه بنگرد و خاکستر نشود؟او مرده است.پژمان باید تا به حال مرده باشد.سراسیمه لباس پوشید و از اتاق خارج شد.از پلکان پایین امد و ساختمان را ترک کرد.
ان روز هنگامی که پگاه برای بار دوم چشمانش را گشود ساعت از ده گذشته بود.پشت سرش به شدت درد میکرد و ضعف سراسر وجودش را در بر گرفته بود.به زحمت توانست از جایش بلند شود .چند بار پژمان را صدا زداما جوابی نشنید.به اطرافش نگاه کرد.رب دوشامبر و پیژامای پژمان را روی زمین در کنار تخت افتاده بود.پگاه فهمید که همسرش خانه را ترک کرده است.لباسش را پوشید موهایش را برس زد و از اتاق خارج شد.در اکثر اتاق ها باز بود و خدمتکاران مشغول نظافت بودند.به انتهای راهرو رفت .کنار گلمیز ایستاد و گوشی تلفن را برداشت.شماره مخابرات و در کنار هم زیسته بودند. پژمان کتاب کودکی مارینا را ورق می زد. او را می دید که چگونه راه می رود، چگونه می دود، چگونه قد می کشد و چگونه زیبا و زیباتر می شود. چشمهای شهلای او را در ذهنش مجسم می نمود ودلش می خواست تا ابد زخمی و تیر خورده ی این چشم سیاه باقی بماند. مارینا انتظار داشت پژمان حرکتی حاکی از علاقه و عشقش به او انجام دهد. پژمان چند بار دستش را بالا آورد؛ ولی گویا جرات انجام دادن هیچ کاری را نداشت. اما سرانجام برتردید خود چیره شد. هر دو عاشق، هر دو جوان، هر دو پر تمنا و هر دو تنها. نیمه شبی با صدای باران، با ترنم گنجشکان بامداد، با دقایقی پر هوس و بعد صبح...
اما دریغ و افسوس و اشک وپشیمانی که از دیده ببارد دیگر چه سود؟ آب رفته ای است که به جوی باز نمی گردد. داغ ننگی است که هرگز پاک نمی شود و دل سوخته ای است که تا ابد پریشان می ماند.
بعد از آن شب، آن دو ماهها از دیدار یکدیگر می گریختند. از نگاههای شرم آلود هم فرار می کردند. اما غافل از اینکه ماه همیشه پشت ابر نمی ماند ثمره این عشق نا فرخنده، جنینی شد که در بطن مارینا رشد می کرد و هر روز بزرگ و بزرگتر می گشت. حالا دیگر علاوه بر پدر و مادر ماریناع اکثر بچه های دانشکده نیز م.ضوع را فهمیده بودند. همه می دانستند مارینا صاحب فرزندی می شود. که پدرش را کسی نمی شناسد. پژمان به زودی پدر می شد. پدر بچه ای که در شناسنامه اش نام پدر وجود نداشت و این کمال نامردی بود.
ام پژمان را با نامردان چه کار؟ او باید رسما از مارینا خواستگاری می کرد و مهر حرامزاده را از پیشانی فرزندش برای همیشه پاک می نمودو حالا چهار سال و اندی از آن شب شوم می گذشت.
او مارینا را ترک کرد و به ایران آمد تا مژده ازدواج و نوه دار شدن را به پدر و مادرش بدهد. پس اکنون در وسط این اتاق، این چنین سرگشته و حیران چه می کند؟ مگر نه اینکه او مارینا را دوست می داشت؟ مگر او نبود که به همسر و فرزندش قول داد با دستی پر باز گردد؟ برای چه آرزوی کوروش و پگاه را ویران کرد؟ برای چه کلبه ی عشق آن دو را در آتش حسادت سوزاند؟ که بر ویرانه و خاکستر این کلبه، قصری بنا کند! اما چه سود که قصر شنی را تند بادی ویران می کند. او گناهکار است. او در این نبرد باخته است. اصلا این بازی هیچ گاه برنده ای نداشته!
بعد از این چگونه بماند؟ چگونه به چشمان آبی و معصوم پگاه بنگرد و خاکستر نشود؟ او مرده است. پژمان باید تا به حال مرده باشد. سراسیمه لباس پوشید و از اتاق خارج شد. از پلکان پایین آمد و ساختمان را ترک کرد.
آن روز هنگامی که پگاه برای بار دوم چشمانش را گشود، ساعت از ده گذشته بود. پشت سرش به شدت درد می کرد و ضعف سراسر وجودش را در بر گرفته بود. به زحمت توانست از جایش بلند شود. چند بار پژمان را صدا زد، اما جوابی نشنید. به اطرافش نگاه کرد. رب دوشامبر و پیژامای پژمان روی زمین در کنار تخت افتاده بود. پگاه فهمید که همسرش خانه را ترک کرده است. لباسش را پوشید، موهایش را برس زد و از اتاق خارج شد. در اکثر اتاقها باز بود و خدمتکاران مشغول نظافت بودند. به انتهای راهرو رفت. کنار گلمیز ایستاد و گوشی تلفن را برداشت. شماره ی مخابرات را گرفت. صدایی به او صبح بخیر گفت. پگاه پس از پاسخ گفتن به صبح بخیر تلفنچی، از او خواست که تا بعداز ظهر هیچ تماسی را از خارج کشور بخصوص استرالیا به منزل آنها وصل نکند و مخصوصا تاکید کرد که اگر تماس گیرنده خانمی به اسم مارینا نصیری باشد. هیچ پاسخی به او ندهند.سپس به اتاق بازگشت. پس از ده دقیقه ای، خانم کاظمی با شیتی صبحانه وارد اتاق شد. پگاه روی صندلی راحتی کناردر پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. خانم کاظمی سینی را روی میز گذاشت و خودش نزد پگاه آمد:« به چیز دیگری احتیاج ندارید؟»
پگاه آه بلندی کشید و گفت:« نه، متشکرم. چه خبر؟»
ـــ خب خوش! امروز پدرتان به رامسر می آیند.
اما پگاه غمگین تر از آن بود که این خبر خوشحالش کند و در جواب مژده ای که خانم کاظمی داد تنها به لبخندی کوتاه اکتفا نمود. خانم کاظمی آثار درد را به وضوح در چهره ی پگاه مشاهده می کرد. خواست اتاق را ترک کند و او را به حال خودش بگذارد اما دلش نیامد. دستش را روی شانه ی پگاه گذاشت و خواهرانه پرسید:« اتفاقی افتاده است؟»
پگاه همانطور که رویش به پنجره بود پوزخندی زد و گفت:« اتفاق؟! بگو چه اتفاقی نیفتاده است.»
ـــ به من اعتماد کنید. شاید بتوانم کاری برایتان انجام بدهم.
ـــ دیگر از دست هیچ کس کاری بر نمی آید... من همه چیز را باخته ام. اصلا در این قمار بردی وجود نداشته است. چه بیهوده تلاش می کردم. گمان می کردم می توانم آینده را تغییر بدهم. اما انچه مقدر است از پیش تعیین شده
خانم کاظمی که از ناراحتی پگاه، بغض راه گلویش را بسته بود با صدایی که اندوه در آن موج می زد، گفت :«آنقدر ناامید نباشید. خدا همه ی درها را به روی بنده اش نمی بندد. به او توکل کنید. او همه ی کارها را درست خواهد نمود. ناامیدی آفت جان است.»
اما گویا پگاه اصلا در اتاق نبود.آرام و لرزان سخن می گفت. انگار با کسی گفتگو می کرد که وجود خارجی نداشت. چشمهایش را به انتهای دور دست دوخته بود.
ـــ دیگر چیزی نمانده است که خداوند آن را از نو آباد سازد. امروز برای من قیامت است. امروز همه ی ستارگان قلب من فروریخته اند.( رو به خانم کاظمی نمود) من عاشق کوروش بودم. تو این را می دانستی. می دانم که از راز من با خبر بودی. حتما دلت می خواهد بپرسی پس چرا همسر پژمان شدم و قلب کوروش را در نهایت بی رحمی شکستم. پدرم در خطر بود. او در فعالیتهای سیاسی شرکت می کند و از نظر دولت یک خائن و وطن فروش است. می خواستند اعدامش کنند ، اما کلید نجاتش در دستان پژمان بود. مقصودم را می فهمی... من با پژمان معامله کردم؛ خودم را فروختم و جان پدرم را از او خریدم. کوروش نتوانست طاقت بیاورد.او رفته است. او مرا برای همیشه ترک کرده او از این جا رفته است و دیگر هیچ گاه باز نمی گردد. زیاد هم غصه نمی خورم. مگر تو نمی گویی خدا همه ی درها را به روی آدمی نمی بندد؟ پژمان دوست داشتنی است.او تحصیلکرده است . او مرا دوست دارد. همسرم عاشق من است...
پگاه از جایش بلند شد و با صدای بلند فریاد زد:« اما چگونه؟! چگونه می توان عاشق بود و دروغ گفت؟ چگونه می توان عاشق بود و ریا کرد؟ او... زن دارد»
کلمه ی «نه» ناخودآگاه ازدهان خانم کاظمی خارج گشت. پگاه با صدای بلندتری فریاد زد:« بله ، حق داری باور نکنی. اما این حقیقت دارد. مارینا همسر اوست. پژمان در استرالیا صاحب زن و فرزند است. مارینا و پسرش چشم انتظار بازگشت او هستند. آه خدای من1 چگونه؟ چگونه این مصیبت را برای دیگران بازگو کنم؟»
چشمان خانم کاظمی لبریز از اشک گشته بود. او پگاه را بسان خواهری دوست می داشت و حال چگونه می توانست این همه مصیبت را که بر سر او نازل شده، ببیند و بر آن اشک نریزد. پگاه سرش را بر شانه ی او گذارد و با صدای بلند گریه کرد. آنقدر گریست که احساس کرد دیگر هیچ دردی در دلش نمانده که با اشک چشم آن را بیرون بریزد.
وقتی خود را کاملا سبک کرد، خانم کاظمی سر او را با دست بالا گرفت و با لحن دلسوزانه ای گفت:« می دانم که شانه های کوچکت تحمل این همه درد را ندارد. اما صبور باش.»
ـــ بگو چه کنم؟
ـــ هیچ. فعلا سکوت کن. امروز پدرت به رامسر می آید. او با مشکلات بسیاری دست به گریبان است. نگذار غصه ی تو هم روی آنها تلنبار شود. باید ببینیم خود پژمان چه تصمیمی اتخاذ می کند.
ـــ خسته شدم .بسکه دیگران برایم تصمیم گرفتند. بگذارید یک با هم طبق میل خودم عمل کنم.
ـــ اما یادت باشد که پژمان برگ برنده را در دست دارد. هرچند که گمان نکنم با این افتضاحی که بار آورده است دیگر رویش بشود از این حرفها بزند. اگر تو را می خواهد باید آن همسر استرالیاای اش را طلاق بدهد.
ـــ اما او یک پسر دارد...
ـــ به هر حال تا خود پژمان نیاید، نمی شود در این باره تصمیمی گرفت. تو هم صبحانه ات را بخور یک دوش بگیر و قدری سر و وضعت را مرتب کن. بهتر است زودتر به سالن بیایی. مادرت ساعتی است که بیدار شده. سپس پگاه را بوسید و اتاق را ترک کرد.
پس از رفتن او پگاه اندرزش را به کار بست و به حمام رفت. آب گرم کوفتگی ودرد پشتش را التیام بخشید و روحیه ی تازه ای به او داد.
هنگامی که وارد سالن شد ساعت یازده و سی و پنج دقیقه را نشان می داد. فرخ روی مبل لمیده و مشغول خواندن روزنامه بود. سلام پگاه را با خوشرویی پاسخ گفت و او را به نشستن دعوت نمود. سپس ظرف شیرینی را از روی میز برداشت و به پگاه تعارف کرد:« این شیرینیها را مباشر ملکت آورده است.» بعد چون تعجب پگاه را دید، ادامه داد:« منظورم فتح الله است.»
پگاه گویا این نام را برای اولین بار می شنید، پرسید :« فتح الله کیست؟!»
ـــ ببینم ، دخترم تو امروز حالت خوب است؟! فتح الله ،مباشر املاک شکارگاه
ـــ آه بله، متاسفم. کاملا فراموش کرده بودم.
ـــ اتفاقی افتاده است؟
پگاه از پرسش پدر شوهرش یکه خورد:«نه... نه .چه اتفاقی باید بیفتد؟
ـــ ببینم، دیشب پژمان چه وقت به خانه بازگشت؟
پگاه که طرز سخن گفتنش به خوبی نشان می داد که حسابی دست و پایش را گم کرده است، بریده بریده گفت:«پژمان؟نمی دانم... اصلا دیشب به خانه نیامد.»
ـــ اما من خودم صدای اتومبیلش را شنیدم.
پگاه از اینکه دروغ گفته بود خود را ملامت می کرد.اما نمی توانست حقیقت را برای فرخ فاش سازد. قلب پیر و مهربان فرخ تاب این راز وحشتناک را نخواهد آورد. سعی کرد خونسردی اش راحفظ کند. به آرامی گفت:« اما من او را ندیدم. دیشب خیلی زود خوابم برد. صبح هم دیرتر از دیگران بیدار شدم. شاید دیر وقت آمده و صبح زود نیز رفته است.ب
ـــ پگاه، تو دختر من هستی. من تا ابد شاکر خداوند می باشم. گرچه به من دختری عنایت نفرمود،اما تو را به عنوان عروس به من هدیه داد تا عصای روزهای پیری ام باشی. از تو می خواهم اگر موضوعی باعث ناراحتی ات شده است یا با پژمان مشکل داری با من در میان بگذاری. دوست ندارم تو را غمگین و افسرده ببینم. به من بگو. آیا برای پژمان اتفاقی افتاده است؟
پگاه گونه ی فرخ را بوسید و بالبخند گفت:« نه عمو جان، مطمئن باشید مسئله دیروزهم اتفاق مهمی نبوده است. ناراحتی پژمان ربطی به آن تلفن ندارد. من و او در مورد آوردن ماشین آلات جدید با هم اختلاف نظر داریم. او دلش از جای دیگری پر است. البته مطمئن باشید برای نیامدنش به منزل آن هم در چنین روزهایی که مادرم مهمانمان است، گوشمالی مفصلی به او خواهم داد.»
گرچه فرخ مطمئن بود که پگاه حقیقت را از او کتمان می کند، اما چون سکوت او را دیدع فهمید که عروسش مایل نیست در باب این موضوع سخنی بگوید. بنابراین بیش از این کنجکاوی نکرد و موضوع بحث را عوض نمود.
ساعت حول و حوش 5 بعدازظهر فرهاد با ساکی پر از سوغاتی از در وارد شد. پگاه او را در آغوش کشید و بوسید. با آنکه با خودش عهد بسته بود موجبات ناراحتی پدرش را فراهم نیاورد و او را با غم خود غمگین نسازد اما به محض اینکه در میان بازوان مهربان فرهاد جای گرفت، عقده ی دلش گشوده شد و بغضش ترکید.
سایرین گریه ی پگاه را حمل بر شوق دیدار پدر نمودند. فرهاد چمدان را به دست پگاه سپرد و گفت:« هر چه را فکر میکردم دوست داری، برایت آورده ام.»
حقا هم فرهاد از هیچ چیزی فرو گذار نکرده بود. گویا هر چه لباس و زیورآلات در خیابانهای تهران وجود داشت، همه را یکجا برای پگاه خریداری نموده بود.
فرهاد از شورانگیز سراغ پژمان را گرفت. اما قبل از اینکه شورانگیز پاسخی بدهد، پگاه پیشدستی کرد و گفت:« او برای انجام کاری به یکی از شهرهای اطراف رفته است. معلوم نیست شب را بازگردد یا همانجا بماند.» فرهاد گفت:« حیف شد .دلم برایش تنگ شده است. امیدوارم زودتر برگردد.»
پگاه سکوت کرد. دیگران نیز به تبعیت از او چیزی نگفتند.
آن شب کسی از ویلا خارج نشد. پس از شام چند تن از دوستان مشترک فرهاد و فرخ نیز به دیدارشان آمدند. همگی دور هم نشسته بودند و از ایام خوش گذشته و دوران جوانی برای یکدیگر تعریف می کردند. فرخ یادی از کوروش نمود و در پاسخ فرهاد که حال او را می پرسید، با ناراحتی کوروش را پسر بی وفایی خواند که همه چیز را زیر پا گذاشته و برای ارضای خواهشها و امیال خویش پدر و مادر خوانده اش را ترک نموده است.
پگاه که می دید چگونه فرخ نفهمیده و نسنجیده شخص غایبی را به پای میز محاکمه می کشاند، او را رنجاند. پژمان را با کوروش مقایسه نمود و اینکه اگر نصیری از جریان پژمان بویی ببرد دیگر نمی تواند کوروش را بی قید و بی وفا بنامد؛ بلکه آن کسی که لاابلی و بی وفاست پسر خود اوست. که زندگی دو انسان بی گناه را در آن سوی آبها ویران کرد و برای ارضای هوسهایش او و کوروش را به تباهی کشاند.
با یادآوری این خاطرات بار دیگر حال پگاه منقلب گشت. فرهاد نیز متوجه تغییر حالت ناگهانی پگاه شد و دریافت که دخترش از قضاوت نسنجیده و غیرعادلانه ی فرخ نسبت به کوروش ناراحت گشته است. زیرا هر آنچه را پگاه در مورد کوروش می دانست، فرهاد نیز از آن مطلع بود. بنابراین هنگامی که پگاه خستگی و سردرد را برای خارج شدن از جمع آنها بهانه نمود، فرهاد از او خواست شب را زودتر بخوابد تا صبح او را برای دیدن دریا و گردش در باغ همراهی کند.
پگاه با سرعت سالن را ترک کرد، چون می دانست اگر قدری دیگر در آنجا بنشیند عنان اختیار از کف خواهد داد و هر آنچه را در مورد پژمان می داند برای دیگران فاش خواهد ساخت.
آن شب پگاه برای دیدار احتمالی پژمان اتاقش را تعویض نمود و به اتاقی که قبلا به کوروش اختصاص داشت، نقل مکان کرد. این جا به جایی به نفع او تمام شد و بر خلاف شب گذشته، خواب شیرین و راحتی نمود.
صبح زود با صدای مداوم ضربه هایی که به در اتاقش زده می شد، پلکهایش را گشود. با صدایی خواب آلود گفت:« بفرمایید داخل.»
فرحناز وارد اتاق شد، پرده را کنار زد و به صبح بخیر پگاه پاسخ گفت. پگاه با همان لحن خوابآلود پرسید:« خاله جان ساعت چند است؟»
ـــ هشت.
ـــ چطور آنقدر زود بیدار شدید؟ حتما دیگران خواب هستند.
ـــ بله، تنها من و فرخ بیداریم. ما خیلی دلواپسیم. دیشب پژمان به خانه نیامد. تو که گفتی او را ندیده ای ،اما عباس گفت او را دیده است که وارد ساختمان شده. او می گفت حال پژمان خوب نبوده و نمی توانسته است خوب رانندگی کند. خواهش می کنم راستش را بگو! چه مشکلی برای پژمان پیش آمده است؟
پگاه چند لحظه ای سکوت نمود. می خواست برای پرسش فرحناز پاسخ مناسبی بیابد، اما دیگر مغزش کار نمی کرد. سرانجام سکوت را شکست و گفت:« نمی دانم چه بگویم، اما مطمئنم برای او مشکلی پیش نیامده و اگر هم مشکلی هست از قبل بوده و ربطی به امروز و دیروز ندارد. باور کنید خاله جان!»
ـــ تو می دانی او کجاست؟
ـــ نه، نمی دانم. اما قول می دهم تا قبل از ظهر پیدایش کنم. تنها از شما خواهش می کنم در مورد غیبت پژمان چیزی به پدر و مادرم نگویید. دوست ندارم آنها را با مشکلات خودم درگیر کنم. متوجه منظورم می شوید؟
فرحناز آه بلندی کشید و گفت:« مطمئن باش به آنها چیزی نخواهم گفت. تو هم زودتر لباس بپوش .فرخ در اتاق غذاخوری منتظر ماست. متاسفم که زود بیدارت کردم، اما چه کنم که دست خودم نیست، دلم گواهی می دهد که اتفاق بدی به وقوع پیوسته است. پژمان وقتی ناراحت باشد در خوردن مشروب افراط می کند. او جوان بی ملاحظه ای است.»
با آنکه صحبتهای فرحناز پگاه را دلواپس کرده بود، اما پگاه چیزی به روی خودش نیاوردو با همان لحن خونسرد گفت:« مطمئن باشید که او صحیح و سالم است.لابد تا دیروقت با دوستانش بوده و شب را نیز نزد آنها مانده است.تلفن چند تایی شان را دارم.شما بروید منهم لباس عوض میکنم و می آیم.
پس از رفتن فرحناز پگاه لباس پوشید و دنبال وی از اتاق خارج گشت.اما هنوز راهرو را طی نکرده بود که فرهاد و شورانگیز دوشادوش یکدیگر از اتاقشان بیرون آمدند.پگاه به آن دو صبح بخیر گفت و پرسید:دیشب خوب خوابیدید؟
شورانگیز پاسخ داد:بله دخترم پس از رفتن تو ما هم چند دقیقه ای بیشتر ننشستیم ببینم پژمان کی آمد؟
پگاه به آرامی گفت:پژمان هنوز بازنگشته است.
-منظورت چیست؟!او دو روز است که خانه را ترک کرده و ما هیچ خبری از او نداریم!شاید اتفاقی برایش افتاده باشد!
پگاه میخواست دروغی سرهم کند و مادرش را از سر باز نماید.اما قبل از اینکه سخنی بگوید فرهاد با تعجب پرسید:مگر تو نگفتی که او به خارج از شهر رفته است!پس چگونه خبر از او ندارید؟!
شورانگیز سکوت را بیش از این جایز ندانست و ماجرا را از اول برای فرهاد تعریف نمود زمانی که صحبتش به مارینا و تلفن ان روز رسید پگاه کلام او را قطع کرد و گفت:مطمئن باشید که غیبت پژمان ربطی به آن تلفن ندارد.قبلا هم به شما گفتم او همسر یکی از دوستان پژمان است و در شرایط سختی قرار دارد.او از پژمان خواسته که واسطه شود و همسرش را با او آشتی دهد.حالا نیز بهتر است در عوض این حرفها به خاله فرحناز و عمو فرخ بپیوندیم.آن دو ساعتی است که بیدار شده اند و منتظر ما هستند.شاید با هم فکری راه حلی برای یافتن پژمان پیدا کنیم.سپس پیشاپیش آنها از پلکان پایین رفت.
در سالن غذا خوری فرح و فرحناز انتظار پگاه را میکشیدند.با ورود او بهمراه شورانگیز و فرهاد هر دو یکه خوردند.اما شوانگیز گفت که موضوع را برای فرهاد توضیح داده است تا شاید با هم فکری بتوانیم راه حلی پیدا کنیم.
فرح از انها تشکر نمود:متاسفم که شما را به دردسر انداختیم.و رو به فرهاد کرد و گفت:هنوز عرقت خشک نشده باید درگیر مشکلات ما بشوی.
آنها مشغول گفتگو و یافتن راه حل مناسب بودند که خانم کاظمی وارد سالن شد:از اینکه صحبتتان را قطع میکنم مرا ببخشید صبحانه آماده است.سپس رو به پگاه نمود:خانم عباس با شما کار دارد.
پگاه با بی حوصلگی گفت:با اینهمه گرفتاری نمیتواند...
-گویا راجع به پژمان خان است.به من هم چیزی نگفت.میخواهد شما را ببیند.
پگاه با عجله سالن را ترک کرد.دیگران نیز با شنیدن نام پژمان در پی او روان شدند.
عباس کنار در ورودی در انتظار پگاه ایستاده بود.به محض دیدن او جلو دوید و هراسان گفت:خواهش میکنم خانم عجله کنید اتفاق...
در همین هنگام فرخ و دیگران نیز از راه رسیدند.عباس با دیدن انها سکوت اختیاز نمود.فرحناز که تا آن زمان هیچگاه عباس را این چنین وحشتزده و هراسان ندیده بود با نگرانی پرسید:چه شده عباس؟چرا رنگت اینطور پریده است؟بگو ببینم چه خبری از پژمان داری؟
عباس مستاصل به پگاه چشم دوخت.با نگاه قلب پگاه فرو ریخت.
او فهمید عباس حامل خبر خوشایندی نمی تواند باشد و خبر هر چه هست، تحمل شنیدنش از توان بزرگترها خارج می باشد. بنابراین رو به دیگران کرد و گفت: " شام بروید، هر چه باشد..."
فرخ اجازه نداد پگاه حرفش را تمام کند. رو به عباس کرد و گفت: " بهتر است هر چه می دانی در حضور همه بگویی. هر آنچه به پژمان مربوط می شود به همه ما ارتباط دارد. بگو ببینم، چه اتفاقی افتاده است؟"
عباس مردد پگاه را نگریست. پگاه با سر کار او را تایید کرد. عباس آب دهانش را قورت داد و بریده بریده گفت: " آقا...آنجا در ساحل..."
شورانگیز که دیگر چیزی نمانده بود از ترس غش کند، شانه های عباس را به شدت تکان داد و با صدای بلند فریاد کشید:" آنجا در ساحل چه؟ چه اتفاقی افتاده است؟ "
عباس سرش را پایین انداخت و با صدایی بغض آلود گفت: " بهتر است با من بیایید. من می روم اتومبیل را اماده کنم." سپس از خانه خارج شد.
پس از رفتن او فرهاد رو به شورانگیز نمود و گفت:" شما خانم ها اینجا بمانید."
ـ اما من...
ـ همین که گفتم. معلوم نیست آنجا چه خبر باشد. من و فرخ تنها می رویم.
پگاه رو به فرهاد کرد و با لحن محکمی گفت:" اما پدر، من به همراهتان می آیم."
ـ نه، نمی شود.
ـ من می آیم! پژمان همسر من است.
فرهاد نگاهی به فرخ انداخت. نصیری سرش را به نشانه تایید سخنان پگاه تکان داد و از پله ها پایین رفت. فرهاد و پگاه نیز در پی او حرکت نمودند. پس از رفتن آنها، فرحناز دیگر نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به گریستن کرد. شورانگیز که روحیه اش را کاملا باخته بود، هنگامی که خواهرش بنای گریستن را گذاشت، او هم شروع به گریه نمود و با صدای بلند نام پژمان را فریاد می کشید... .
چگونه می دود،چگونه قد میکشد و چگونه زیبا و زیبا تر میشود.چشمان شهلای اورا در ذهنش مجسم می نمود و دلش میخواست تا زخمی و تیر خورده ی این دو چشم سیاه باقی بماند.مارینا انتظار داشت پژمان حرکتی حاکی از علاقه و عشقش به او نشان دهد.پژمان چند بار دستش را بالا اورد ولی گویا جرئت انجام دادن هیچ کاری را نداشت.اما سرانجام بر تردید خود چیره شد.هر دو عاشق،هر دو جوان،هر دو پرتمنا و هر دو تنها.نیمه شبی با صدای باران،با ترنم گنجشکان با مداد ،با دقایقی پر هوس و بعد صبح...
اما دریغ و افسوس و اشک پشیمانی که از دیده ببارد دیگر چه سود؟اب رفته ایست که دیگر به جوی باز نمی گردد.داغ ننگیست که هرگز پاک نمیشود و دل سوخته ایست که تا ابد پریشان می ماند.
بعد از ان شب ان دو ماه ها از دیدار یکدیگر می گریختند.از نگاه های شرم الود هم فرار میکردند.اما غافل از اینکه ماه همیشه پشت ابر نمی ماند.ثمره ی این عشق نافرخنده ،جنینی شد که در بطن ماریا رشد می کرد و هر روز بزرگ و بزرگتر میگشت.حالا دیگر علاوه بر پدر و مادر مارینا اکثر بچه های داننشکده موضوع را فهمیده بودند.همه میدانستند مارینا صاحب فرزندی می شود که پدرش را کسی نمیشناسد.پژمان به زودی پدر میشد .پدر بچه ای که در شناسنامه اش نام پدر وجود نداشت و این کمال نامردی بود.
اما پژمان را با نامردان چه کار؟او باید رسما از مارینا خواستگاری می کرد و مُهر حرامزاده را از پیشانی فرزندش برای همیشه پاک مینمود.
و حالا چهار سال و اندی از ان شب شوم می گذشت.
او مارینا را ترک کرد و به ایران امد تا مژده ازدواج و نوه دار شدن را به پدر و مادرش بدهد.پس اکنون در وسط این اتاق این چنین سرگشته و حیران چه میکند؟مگر نه این که او مارینا را دوست میداشت؟
مگر او نبود که به همر و فرزندش قول داد با دستی پر باز گردد؟برای چه ارزوی کوروش و پگاه را ویران کرد؟برای چه کلبه عشق ان دو را در اتش حسادت سوزاند؟که بر ویرانه و خاکستر این کلبه،قصری بنا کند.اما چه سود که قصر شنی را تندباد ویران میکند.او گناهکار است.او در این نبرد باخته است.اصلا این بازی هیچگاه برنده ای نداشته!
بعد از این چگونه بماند؟چگونه به چشمان ابی و معصوم پگاه بنگرد و خاکستر نشود؟او مرده است.پژمان باید تا به حال مرده باشد.سراسیمه لباس پوشید و از اتاق خارج شد.از پلکان پایین امد و ساختمان را ترک کرد.
ان روز هنگامی که پگاه برای بار دوم چشمانش را گشود ساعت از ده گذشته بود.پشت سرش به شدت درد میکرد و ضعف سراسر وجودش را در بر گرفته بود.به زحمت توانست از جایش بلند شود .چند بار پژمان را صدا زداما جوابی نشنید.به اطرافش نگاه کرد.رب دوشامبر و پیژامای پژمان را روی زمین در کنار تخت افتاده بود.پگاه فهمید که همسرش خانه را ترک کرده است.لباسش را پوشید موهایش را برس زد و از اتاق خارج شد.در اکثر اتاق ها باز بود و خدمتکاران مشغول نظافت بودند.به انتهای راهرو رفت .کنار گلمیز ایستاد و گوشی تلفن را برداشت.شماره مخابرات و در کنار هم زیسته بودند. پژمان کتاب کودکی مارینا را ورق می زد. او را می دید که چگونه راه می رود، چگونه می دود، چگونه قد می کشد و چگونه زیبا و زیباتر می شود. چشمهای شهلای او را در ذهنش مجسم می نمود ودلش می خواست تا ابد زخمی و تیر خورده ی این چشم سیاه باقی بماند. مارینا انتظار داشت پژمان حرکتی حاکی از علاقه و عشقش به او انجام دهد. پژمان چند بار دستش را بالا آورد؛ ولی گویا جرات انجام دادن هیچ کاری را نداشت. اما سرانجام برتردید خود چیره شد. هر دو عاشق، هر دو جوان، هر دو پر تمنا و هر دو تنها. نیمه شبی با صدای باران، با ترنم گنجشکان بامداد، با دقایقی پر هوس و بعد صبح...
اما دریغ و افسوس و اشک وپشیمانی که از دیده ببارد دیگر چه سود؟ آب رفته ای است که به جوی باز نمی گردد. داغ ننگی است که هرگز پاک نمی شود و دل سوخته ای است که تا ابد پریشان می ماند.
بعد از آن شب، آن دو ماهها از دیدار یکدیگر می گریختند. از نگاههای شرم آلود هم فرار می کردند. اما غافل از اینکه ماه همیشه پشت ابر نمی ماند ثمره این عشق نا فرخنده، جنینی شد که در بطن مارینا رشد می کرد و هر روز بزرگ و بزرگتر می گشت. حالا دیگر علاوه بر پدر و مادر ماریناع اکثر بچه های دانشکده نیز م.ضوع را فهمیده بودند. همه می دانستند مارینا صاحب فرزندی می شود. که پدرش را کسی نمی شناسد. پژمان به زودی پدر می شد. پدر بچه ای که در شناسنامه اش نام پدر وجود نداشت و این کمال نامردی بود.
ام پژمان را با نامردان چه کار؟ او باید رسما از مارینا خواستگاری می کرد و مهر حرامزاده را از پیشانی فرزندش برای همیشه پاک می نمودو حالا چهار سال و اندی از آن شب شوم می گذشت.
او مارینا را ترک کرد و به ایران آمد تا مژده ازدواج و نوه دار شدن را به پدر و مادرش بدهد. پس اکنون در وسط این اتاق، این چنین سرگشته و حیران چه می کند؟ مگر نه اینکه او مارینا را دوست می داشت؟ مگر او نبود که به همسر و فرزندش قول داد با دستی پر باز گردد؟ برای چه آرزوی کوروش و پگاه را ویران کرد؟ برای چه کلبه ی عشق آن دو را در آتش حسادت سوزاند؟ که بر ویرانه و خاکستر این کلبه، قصری بنا کند! اما چه سود که قصر شنی را تند بادی ویران می کند. او گناهکار است. او در این نبرد باخته است. اصلا این بازی هیچ گاه برنده ای نداشته!
بعد از این چگونه بماند؟ چگونه به چشمان آبی و معصوم پگاه بنگرد و خاکستر نشود؟ او مرده است. پژمان باید تا به حال مرده باشد. سراسیمه لباس پوشید و از اتاق خارج شد. از پلکان پایین آمد و ساختمان را ترک کرد.
آن روز هنگامی که پگاه برای بار دوم چشمانش را گشود، ساعت از ده گذشته بود. پشت سرش به شدت درد می کرد و ضعف سراسر وجودش را در بر گرفته بود. به زحمت توانست از جایش بلند شود. چند بار پژمان را صدا زد، اما جوابی نشنید. به اطرافش نگاه کرد. رب دوشامبر و پیژامای پژمان روی زمین در کنار تخت افتاده بود. پگاه فهمید که همسرش خانه را ترک کرده است. لباسش را پوشید، موهایش را برس زد و از اتاق خارج شد. در اکثر اتاقها باز بود و خدمتکاران مشغول نظافت بودند. به انتهای راهرو رفت. کنار گلمیز ایستاد و گوشی تلفن را برداشت. شماره ی مخابرات را گرفت. صدایی به او صبح بخیر گفت. پگاه پس از پاسخ گفتن به صبح بخیر تلفنچی، از او خواست که تا بعداز ظهر هیچ تماسی را از خارج کشور بخصوص استرالیا به منزل آنها وصل نکند و مخصوصا تاکید کرد که اگر تماس گیرنده خانمی به اسم مارینا نصیری باشد. هیچ پاسخی به او ندهند.سپس به اتاق بازگشت. پس از ده دقیقه ای، خانم کاظمی با شیتی صبحانه وارد اتاق شد. پگاه روی صندلی راحتی کناردر پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. خانم کاظمی سینی را روی میز گذاشت و خودش نزد پگاه آمد:« به چیز دیگری احتیاج ندارید؟»
پگاه آه بلندی کشید و گفت:« نه، متشکرم. چه خبر؟»
ـــ خب خوش! امروز پدرتان به رامسر می آیند.
اما پگاه غمگین تر از آن بود که این خبر خوشحالش کند و در جواب مژده ای که خانم کاظمی داد تنها به لبخندی کوتاه اکتفا نمود. خانم کاظمی آثار درد را به وضوح در چهره ی پگاه مشاهده می کرد. خواست اتاق را ترک کند و او را به حال خودش بگذارد اما دلش نیامد. دستش را روی شانه ی پگاه گذاشت و خواهرانه پرسید:« اتفاقی افتاده است؟»
پگاه همانطور که رویش به پنجره بود پوزخندی زد و گفت:« اتفاق؟! بگو چه اتفاقی نیفتاده است.»
ـــ به من اعتماد کنید. شاید بتوانم کاری برایتان انجام بدهم.
ـــ دیگر از دست هیچ کس کاری بر نمی آید... من همه چیز را باخته ام. اصلا در این قمار بردی وجود نداشته است. چه بیهوده تلاش می کردم. گمان می کردم می توانم آینده را تغییر بدهم. اما انچه مقدر است از پیش تعیین شده
خانم کاظمی که از ناراحتی پگاه، بغض راه گلویش را بسته بود با صدایی که اندوه در آن موج می زد، گفت :«آنقدر ناامید نباشید. خدا همه ی درها را به روی بنده اش نمی بندد. به او توکل کنید. او همه ی کارها را درست خواهد نمود. ناامیدی آفت جان است.»
اما گویا پگاه اصلا در اتاق نبود.آرام و لرزان سخن می گفت. انگار با کسی گفتگو می کرد که وجود خارجی نداشت. چشمهایش را به انتهای دور دست دوخته بود.
ـــ دیگر چیزی نمانده است که خداوند آن را از نو آباد سازد. امروز برای من قیامت است. امروز همه ی ستارگان قلب من فروریخته اند.( رو به خانم کاظمی نمود) من عاشق کوروش بودم. تو این را می دانستی. می دانم که از راز من با خبر بودی. حتما دلت می خواهد بپرسی پس چرا همسر پژمان شدم و قلب کوروش را در نهایت بی رحمی شکستم. پدرم در خطر بود. او در فعالیتهای سیاسی شرکت می کند و از نظر دولت یک خائن و وطن فروش است. می خواستند اعدامش کنند ، اما کلید نجاتش در دستان پژمان بود. مقصودم را می فهمی... من با پژمان معامله کردم؛ خودم را فروختم و جان پدرم را از او خریدم. کوروش نتوانست طاقت بیاورد.او رفته است. او مرا برای همیشه ترک کرده او از این جا رفته است و دیگر هیچ گاه باز نمی گردد. زیاد هم غصه نمی خورم. مگر تو نمی گویی خدا همه ی درها را به روی آدمی نمی بندد؟ پژمان دوست داشتنی است.او تحصیلکرده است . او مرا دوست دارد. همسرم عاشق من است...
پگاه از جایش بلند شد و با صدای بلند فریاد زد:« اما چگونه؟! چگونه می توان عاشق بود و دروغ گفت؟ چگونه می توان عاشق بود و ریا کرد؟ او... زن دارد»
کلمه ی «نه» ناخودآگاه ازدهان خانم کاظمی خارج گشت. پگاه با صدای بلندتری فریاد زد:« بله ، حق داری باور نکنی. اما این حقیقت دارد. مارینا همسر اوست. پژمان در استرالیا صاحب زن و فرزند است. مارینا و پسرش چشم انتظار بازگشت او هستند. آه خدای من1 چگونه؟ چگونه این مصیبت را برای دیگران بازگو کنم؟»
چشمان خانم کاظمی لبریز از اشک گشته بود. او پگاه را بسان خواهری دوست می داشت و حال چگونه می توانست این همه مصیبت را که بر سر او نازل شده، ببیند و بر آن اشک نریزد. پگاه سرش را بر شانه ی او گذارد و با صدای بلند گریه کرد. آنقدر گریست که احساس کرد دیگر هیچ دردی در دلش نمانده که با اشک چشم آن را بیرون بریزد.
وقتی خود را کاملا سبک کرد، خانم کاظمی سر او را با دست بالا گرفت و با لحن دلسوزانه ای گفت:« می دانم که شانه های کوچکت تحمل این همه درد را ندارد. اما صبور باش.»
ـــ بگو چه کنم؟
ـــ هیچ. فعلا سکوت کن. امروز پدرت به رامسر می آید. او با مشکلات بسیاری دست به گریبان است. نگذار غصه ی تو هم روی آنها تلنبار شود. باید ببینیم خود پژمان چه تصمیمی اتخاذ می کند.
ـــ خسته شدم .بسکه دیگران برایم تصمیم گرفتند. بگذارید یک با هم طبق میل خودم عمل کنم.
ـــ اما یادت باشد که پژمان برگ برنده را در دست دارد. هرچند که گمان نکنم با این افتضاحی که بار آورده است دیگر رویش بشود از این حرفها بزند. اگر تو را می خواهد باید آن همسر استرالیاای اش را طلاق بدهد.
ـــ اما او یک پسر دارد...
ـــ به هر حال تا خود پژمان نیاید، نمی شود در این باره تصمیمی گرفت. تو هم صبحانه ات را بخور یک دوش بگیر و قدری سر و وضعت را مرتب کن. بهتر است زودتر به سالن بیایی. مادرت ساعتی است که بیدار شده. سپس پگاه را بوسید و اتاق را ترک کرد.
پس از رفتن او پگاه اندرزش را به کار بست و به حمام رفت. آب گرم کوفتگی ودرد پشتش را التیام بخشید و روحیه ی تازه ای به او داد.
هنگامی که وارد سالن شد ساعت یازده و سی و پنج دقیقه را نشان می داد. فرخ روی مبل لمیده و مشغول خواندن روزنامه بود. سلام پگاه را با خوشرویی پاسخ گفت و او را به نشستن دعوت نمود. سپس ظرف شیرینی را از روی میز برداشت و به پگاه تعارف کرد:« این شیرینیها را مباشر ملکت آورده است.» بعد چون تعجب پگاه را دید، ادامه داد:« منظورم فتح الله است.»
پگاه گویا این نام را برای اولین بار می شنید، پرسید :« فتح الله کیست؟!»
ـــ ببینم ، دخترم تو امروز حالت خوب است؟! فتح الله ،مباشر املاک شکارگاه
ـــ آه بله، متاسفم. کاملا فراموش کرده بودم.
ـــ اتفاقی افتاده است؟
پگاه از پرسش پدر شوهرش یکه خورد:«نه... نه .چه اتفاقی باید بیفتد؟
ـــ ببینم، دیشب پژمان چه وقت به خانه بازگشت؟
پگاه که طرز سخن گفتنش به خوبی نشان می داد که حسابی دست و پایش را گم کرده است، بریده بریده گفت:«پژمان؟نمی دانم... اصلا دیشب به خانه نیامد.»
ـــ اما من خودم صدای اتومبیلش را شنیدم.
پگاه از اینکه دروغ گفته بود خود را ملامت می کرد.اما نمی توانست حقیقت را برای فرخ فاش سازد. قلب پیر و مهربان فرخ تاب این راز وحشتناک را نخواهد آورد. سعی کرد خونسردی اش راحفظ کند. به آرامی گفت:« اما من او را ندیدم. دیشب خیلی زود خوابم برد. صبح هم دیرتر از دیگران بیدار شدم. شاید دیر وقت آمده و صبح زود نیز رفته است.ب
ـــ پگاه، تو دختر من هستی. من تا ابد شاکر خداوند می باشم. گرچه به من دختری عنایت نفرمود،اما تو را به عنوان عروس به من هدیه داد تا عصای روزهای پیری ام باشی. از تو می خواهم اگر موضوعی باعث ناراحتی ات شده است یا با پژمان مشکل داری با من در میان بگذاری. دوست ندارم تو را غمگین و افسرده ببینم. به من بگو. آیا برای پژمان اتفاقی افتاده است؟
پگاه گونه ی فرخ را بوسید و بالبخند گفت:« نه عمو جان، مطمئن باشید مسئله دیروزهم اتفاق مهمی نبوده است. ناراحتی پژمان ربطی به آن تلفن ندارد. من و او در مورد آوردن ماشین آلات جدید با هم اختلاف نظر داریم. او دلش از جای دیگری پر است. البته مطمئن باشید برای نیامدنش به منزل آن هم در چنین روزهایی که مادرم مهمانمان است، گوشمالی مفصلی به او خواهم داد.»
گرچه فرخ مطمئن بود که پگاه حقیقت را از او کتمان می کند، اما چون سکوت او را دیدع فهمید که عروسش مایل نیست در باب این موضوع سخنی بگوید. بنابراین بیش از این کنجکاوی نکرد و موضوع بحث را عوض نمود.
ساعت حول و حوش 5 بعدازظهر فرهاد با ساکی پر از سوغاتی از در وارد شد. پگاه او را در آغوش کشید و بوسید. با آنکه با خودش عهد بسته بود موجبات ناراحتی پدرش را فراهم نیاورد و او را با غم خود غمگین نسازد اما به محض اینکه در میان بازوان مهربان فرهاد جای گرفت، عقده ی دلش گشوده شد و بغضش ترکید.
سایرین گریه ی پگاه را حمل بر شوق دیدار پدر نمودند. فرهاد چمدان را به دست پگاه سپرد و گفت:« هر چه را فکر میکردم دوست داری، برایت آورده ام.»
حقا هم فرهاد از هیچ چیزی فرو گذار نکرده بود. گویا هر چه لباس و زیورآلات در خیابانهای تهران وجود داشت، همه را یکجا برای پگاه خریداری نموده بود.
فرهاد از شورانگیز سراغ پژمان را گرفت. اما قبل از اینکه شورانگیز پاسخی بدهد، پگاه پیشدستی کرد و گفت:« او برای انجام کاری به یکی از شهرهای اطراف رفته است. معلوم نیست شب را بازگردد یا همانجا بماند.» فرهاد گفت:« حیف شد .دلم برایش تنگ شده است. امیدوارم زودتر برگردد.»
پگاه سکوت کرد. دیگران نیز به تبعیت از او چیزی نگفتند.
آن شب کسی از ویلا خارج نشد. پس از شام چند تن از دوستان مشترک فرهاد و فرخ نیز به دیدارشان آمدند. همگی دور هم نشسته بودند و از ایام خوش گذشته و دوران جوانی برای یکدیگر تعریف می کردند. فرخ یادی از کوروش نمود و در پاسخ فرهاد که حال او را می پرسید، با ناراحتی کوروش را پسر بی وفایی خواند که همه چیز را زیر پا گذاشته و برای ارضای خواهشها و امیال خویش پدر و مادر خوانده اش را ترک نموده است.
پگاه که می دید چگونه فرخ نفهمیده و نسنجیده شخص غایبی را به پای میز محاکمه می کشاند، او را رنجاند. پژمان را با کوروش مقایسه نمود و اینکه اگر نصیری از جریان پژمان بویی ببرد دیگر نمی تواند کوروش را بی قید و بی وفا بنامد؛ بلکه آن کسی که لاابلی و بی وفاست پسر خود اوست. که زندگی دو انسان بی گناه را در آن سوی آبها ویران کرد و برای ارضای هوسهایش او و کوروش را به تباهی کشاند.
با یادآوری این خاطرات بار دیگر حال پگاه منقلب گشت. فرهاد نیز متوجه تغییر حالت ناگهانی پگاه شد و دریافت که دخترش از قضاوت نسنجیده و غیرعادلانه ی فرخ نسبت به کوروش ناراحت گشته است. زیرا هر آنچه را پگاه در مورد کوروش می دانست، فرهاد نیز از آن مطلع بود. بنابراین هنگامی که پگاه خستگی و سردرد را برای خارج شدن از جمع آنها بهانه نمود، فرهاد از او خواست شب را زودتر بخوابد تا صبح او را برای دیدن دریا و گردش در باغ همراهی کند.
پگاه با سرعت سالن را ترک کرد، چون می دانست اگر قدری دیگر در آنجا بنشیند عنان اختیار از کف خواهد داد و هر آنچه را در مورد پژمان می داند برای دیگران فاش خواهد ساخت.
آن شب پگاه برای دیدار احتمالی پژمان اتاقش را تعویض نمود و به اتاقی که قبلا به کوروش اختصاص داشت، نقل مکان کرد. این جا به جایی به نفع او تمام شد و بر خلاف شب گذشته، خواب شیرین و راحتی نمود.
صبح زود با صدای مداوم ضربه هایی که به در اتاقش زده می شد، پلکهایش را گشود. با صدایی خواب آلود گفت:« بفرمایید داخل.»
فرحناز وارد اتاق شد، پرده را کنار زد و به صبح بخیر پگاه پاسخ گفت. پگاه با همان لحن خوابآلود پرسید:« خاله جان ساعت چند است؟»
ـــ هشت.
ـــ چطور آنقدر زود بیدار شدید؟ حتما دیگران خواب هستند.
ـــ بله، تنها من و فرخ بیداریم. ما خیلی دلواپسیم. دیشب پژمان به خانه نیامد. تو که گفتی او را ندیده ای ،اما عباس گفت او را دیده است که وارد ساختمان شده. او می گفت حال پژمان خوب نبوده و نمی توانسته است خوب رانندگی کند. خواهش می کنم راستش را بگو! چه مشکلی برای پژمان پیش آمده است؟
پگاه چند لحظه ای سکوت نمود. می خواست برای پرسش فرحناز پاسخ مناسبی بیابد، اما دیگر مغزش کار نمی کرد. سرانجام سکوت را شکست و گفت:« نمی دانم چه بگویم، اما مطمئنم برای او مشکلی پیش نیامده و اگر هم مشکلی هست از قبل بوده و ربطی به امروز و دیروز ندارد. باور کنید خاله جان!»
ـــ تو می دانی او کجاست؟
ـــ نه، نمی دانم. اما قول می دهم تا قبل از ظهر پیدایش کنم. تنها از شما خواهش می کنم در مورد غیبت پژمان چیزی به پدر و مادرم نگویید. دوست ندارم آنها را با مشکلات خودم درگیر کنم. متوجه منظورم می شوید؟
فرحناز آه بلندی کشید و گفت:« مطمئن باش به آنها چیزی نخواهم گفت. تو هم زودتر لباس بپوش .فرخ در اتاق غذاخوری منتظر ماست. متاسفم که زود بیدارت کردم، اما چه کنم که دست خودم نیست، دلم گواهی می دهد که اتفاق بدی به وقوع پیوسته است. پژمان وقتی ناراحت باشد در خوردن مشروب افراط می کند. او جوان بی ملاحظه ای است.»
با آنکه صحبتهای فرحناز پگاه را دلواپس کرده بود، اما پگاه چیزی به روی خودش نیاوردو با همان لحن خونسرد گفت:« مطمئن باشید که او صحیح و سالم است.لابد تا دیروقت با دوستانش بوده و شب را نیز نزد آنها مانده است.تلفن چند تایی شان را دارم.شما بروید منهم لباس عوض میکنم و می آیم.
پس از رفتن فرحناز پگاه لباس پوشید و دنبال وی از اتاق خارج گشت.اما هنوز راهرو را طی نکرده بود که فرهاد و شورانگیز دوشادوش یکدیگر از اتاقشان بیرون آمدند.پگاه به آن دو صبح بخیر گفت و پرسید:دیشب خوب خوابیدید؟
شورانگیز پاسخ داد:بله دخترم پس از رفتن تو ما هم چند دقیقه ای بیشتر ننشستیم ببینم پژمان کی آمد؟
پگاه به آرامی گفت:پژمان هنوز بازنگشته است.
-منظورت چیست؟!او دو روز است که خانه را ترک کرده و ما هیچ خبری از او نداریم!شاید اتفاقی برایش افتاده باشد!
پگاه میخواست دروغی سرهم کند و مادرش را از سر باز نماید.اما قبل از اینکه سخنی بگوید فرهاد با تعجب پرسید:مگر تو نگفتی که او به خارج از شهر رفته است!پس چگونه خبر از او ندارید؟!
شورانگیز سکوت را بیش از این جایز ندانست و ماجرا را از اول برای فرهاد تعریف نمود زمانی که صحبتش به مارینا و تلفن ان روز رسید پگاه کلام او را قطع کرد و گفت:مطمئن باشید که غیبت پژمان ربطی به آن تلفن ندارد.قبلا هم به شما گفتم او همسر یکی از دوستان پژمان است و در شرایط سختی قرار دارد.او از پژمان خواسته که واسطه شود و همسرش را با او آشتی دهد.حالا نیز بهتر است در عوض این حرفها به خاله فرحناز و عمو فرخ بپیوندیم.آن دو ساعتی است که بیدار شده اند و منتظر ما هستند.شاید با هم فکری راه حلی برای یافتن پژمان پیدا کنیم.سپس پیشاپیش آنها از پلکان پایین رفت.
در سالن غذا خوری فرح و فرحناز انتظار پگاه را میکشیدند.با ورود او بهمراه شورانگیز و فرهاد هر دو یکه خوردند.اما شوانگیز گفت که موضوع را برای فرهاد توضیح داده است تا شاید با هم فکری بتوانیم راه حلی پیدا کنیم.
فرح از انها تشکر نمود:متاسفم که شما را به دردسر انداختیم.و رو به فرهاد کرد و گفت:هنوز عرقت خشک نشده باید درگیر مشکلات ما بشوی.
آنها مشغول گفتگو و یافتن راه حل مناسب بودند که خانم کاظمی وارد سالن شد:از اینکه صحبتتان را قطع میکنم مرا ببخشید صبحانه آماده است.سپس رو به پگاه نمود:خانم عباس با شما کار دارد.
پگاه با بی حوصلگی گفت:با اینهمه گرفتاری نمیتواند...
-گویا راجع به پژمان خان است.به من هم چیزی نگفت.میخواهد شما را ببیند.
پگاه با عجله سالن را ترک کرد.دیگران نیز با شنیدن نام پژمان در پی او روان شدند.
عباس کنار در ورودی در انتظار پگاه ایستاده بود.به محض دیدن او جلو دوید و هراسان گفت:خواهش میکنم خانم عجله کنید اتفاق...
در همین هنگام فرخ و دیگران نیز از راه رسیدند.عباس با دیدن انها سکوت اختیاز نمود.فرحناز که تا آن زمان هیچگاه عباس را این چنین وحشتزده و هراسان ندیده بود با نگرانی پرسید:چه شده عباس؟چرا رنگت اینطور پریده است؟بگو ببینم چه خبری از پژمان داری؟
عباس مستاصل به پگاه چشم دوخت.با نگاه قلب پگاه فرو ریخت.
او فهمید عباس حامل خبر خوشایندی نمی تواند باشد و خبر هر چه هست، تحمل شنیدنش از توان بزرگترها خارج می باشد. بنابراین رو به دیگران کرد و گفت: " شام بروید، هر چه باشد..."
فرخ اجازه نداد پگاه حرفش را تمام کند. رو به عباس کرد و گفت: " بهتر است هر چه می دانی در حضور همه بگویی. هر آنچه به پژمان مربوط می شود به همه ما ارتباط دارد. بگو ببینم، چه اتفاقی افتاده است؟"
عباس مردد پگاه را نگریست. پگاه با سر کار او را تایید کرد. عباس آب دهانش را قورت داد و بریده بریده گفت: " آقا...آنجا در ساحل..."
شورانگیز که دیگر چیزی نمانده بود از ترس غش کند، شانه های عباس را به شدت تکان داد و با صدای بلند فریاد کشید:" آنجا در ساحل چه؟ چه اتفاقی افتاده است؟ "
عباس سرش را پایین انداخت و با صدایی بغض آلود گفت: " بهتر است با من بیایید. من می روم اتومبیل را اماده کنم." سپس از خانه خارج شد.
پس از رفتن او فرهاد رو به شورانگیز نمود و گفت:" شما خانم ها اینجا بمانید."
ـ اما من...
ـ همین که گفتم. معلوم نیست آنجا چه خبر باشد. من و فرخ تنها می رویم.
پگاه رو به فرهاد کرد و با لحن محکمی گفت:" اما پدر، من به همراهتان می آیم."
ـ نه، نمی شود.
ـ من می آیم! پژمان همسر من است.
فرهاد نگاهی به فرخ انداخت. نصیری سرش را به نشانه تایید سخنان پگاه تکان داد و از پله ها پایین رفت. فرهاد و پگاه نیز در پی او حرکت نمودند. پس از رفتن آنها، فرحناز دیگر نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به گریستن کرد. شورانگیز که روحیه اش را کاملا باخته بود، هنگامی که خواهرش بنای گریستن را گذاشت، او هم شروع به گریه نمود و با صدای بلند نام پژمان را فریاد می کشید... .
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:34 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو