یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت هفدهم
صبح بود یکی از بامدادهای دلپذیر بهار.سرآغازی دیگر.سرآغازی نو برای آنها که هر صبحشان را با لبخند امید آغاز میکنند و شروعی دردناک برای آنان که زخم خورده بامدادهای پیشند.خورشید با دست و دلبازی انوار طلایی اش را بسوی زمین میفرستاد و همه را غرق در نور و سرور میکرد و در سایه این گوی زرین دریا چونان نو عروس با جامه نیلگون میدرخشید و با زیبایی جادویی اش پگاه را محسور میکرد.امواج ابی آرام در پی هم به شنهای ساحل میخوردند و با های و هویی آوازگونه دوباره به سوی دریا بازمیگشتند.آوای آن بسان نوای ساحره ای بود که عشاقش را با آوازش جادو میکرد و بعد آنها را قرانی خویش مینمود.پگاه محو این افسونگر طناز بر پهنه اش چشم دوخته بود و لحظه ای از نگریستن به ان غافل نمیشد . به او مینگریست و با او سخن میگفت.بگذار این بار دریا گوش شنوا و سنگ صبور درد هایش باشد.شاید رحمی کند و پیکر غم زده اش را در کام زلال خود فرو بَرَد:
ای دریا چه زیبایی، چه دلفریبی ، بیا،بیا مرا بردار. بیا و مرا بسان امواجت بر پهنه ی ساحل روان کن.بیا...
پگاه به دریا خیرا گشته بود و با ان سخن میگفت.از ان زمان که عشق به یار او را به پای دریا کشاند تا حال که درد های بی شمارش را اورده بود در امواج ان خالی کند؛ همیشه دریا را بسان مادری مهربان دوست میداشت:
ای دریا دوست دارم با تو بمیرم.دوست دارم در امواج تو غرق شوم.به جای خاک گور قطره های ابی و سردت پوست تنم را لمس کنند و تابوتم زورق شکسته ای باشد بر دستان تو.کاش مرا نیز با خود برده بودی...
وجودش درد کشیده ی غم های بی کران بود و در صدایش تمنای مرگ موج میزد.اخر مگر او چند سال داشت؟ این بی انصافی بود. این همه درد برای او بی انصافی بود. او که با همه ی کوچکی بازوان نحیقش به جنگ با زندگی رفت. ان هنگام که عشقش را از او گرفتند و از خانه اش دور کردند و بعد... یک تنه با کوهی از مشکلات و گرفتاریها جنگید تا زندگی بی فروغش را دوباره رونقی بخشد. انگاه که همسر وفادار و عاشق سینه چاکش یک حقه باز شارلاتان از اب در امد باز هم خم به ابرو نیاورد و عاشقانه خندید. پس این درد دیگر برای چه بود. این تاوان کدام گناه نکرده ای بود که اینگونه از او قصاص گرفتند.
یاد و خاطره ی ان روز شوم هیچ گاه از ذهنش پاک نخواهد شد. با همین دست ها با همین دست های کوچکش تن بی روح و سرد پژمان را در اغوش کشید و در پایش گریست.
بدن باد کرده و کبود همسرش را بر روی دامنش گاشتن و بعد گفتند:
"بیا ، این هم سه تو از زندگی. بَرَش دار و ببر."
چقدر گریست چقدر ضجه زد و فریاد کشید . اما چه سود، اگر به جای اشک ،سیل خروشان از دیدگانش جاری میگشتند ،دیگر پژمانی وجود نداشت . دیگر صدایی نبود که شیون های درد الودش را پاسخی باشد.
ماهیگیری که کلبه اش در ان اطراف بود ، گفت پژمان را دیده است که شبانه با قایقی به سمت دریا میرفته. او مست بوده و همه مرگش را گواهی بر از دست دادن مشاعرش دانستند. اما چیزی که وجود پگاه را به اتش میکشید و تا ابد او را میسوزاند حقیقت نهفته در این سوگنامه ی دردناک بود.
پگاه به خوبی میدانست که همسرش در اثر حادثه نمرده است. او میدانست که پژمان به عمد نیمه شب به دریا رفته و با قایقی کهنه و پوسیده خود را به امواج سپرده است.و گواه این باور ، نامه ای بود که چند روز پس از مرگ پژمان از طرف خود او به دستش رسید.پژمان نامه را بدون اینکه نام یا نشانی از خودش بر روی ان بنویسد ، داخل صندوق پست انداخته بود و برای همسرش فرستاده بود.
نامه هنگامی به دست پگاه رسید که پنج روز از مرگ پژمان میگذشت. داخل پاکت علاوه بر نامه گل سرخی نیز وجود داشت که در طی این چند روز کمی پژمرده گشته بود.
پژمان نامه را بدون سلام آغاز نموده و نوشته بود:
پگاه،دختر خاله ی عزیزم،
نامه ام سلامی در بر ندارد چرا که وجود منحوسم از نخستین سلامی که به سویت فرستاد جز شر و بدی چیز دیگری به ارمغان نیاورد.
این نامه آخرین کلام من است برای آنکه از همه ی جانم بیشتر دوستش می دارم.
می دانم که در حقت بدی های بسیار کرده ام،دلت را شکستم وقلب مهربانت را به
درد آوردم؛اما توبخشنده تر از آنی که پسر خاله ی پشیمانت را مورد عفو و
بخشش قرار ندهی.
حالا که هنگامه ی رفتن فرا رسیده است و دیریست که بانگ وداع را سر داده
اند،دلم می خواست بدانی از کرده ام پشیمانم.اگر دروغی گفتم نه از برای این
بود که تو را پایمال کنم و یا قلب کوچکت را به بازی بگیرم.دوستت داشتم و
تو عشق ابدی من خواهی ماند.می دانم دیدار من با کوروش به روز قیامت
است،اما دلم می خواهد زبان من باشی و لحظه ای که نگاهت در چشمانش افتاد
ازاو برای من طلب عفو و بخشش نمایی.
پدر و مادرم را به دستان مهربان تو می سپارم چرا که تو بزرگوارتر از آنی و
دیگران را به جای من قصاص نمی کنی.پسرم آدام بیمار است،مقداری پول در حساب
بانکی ام موجود است.از تو می خواهم آن را برای مارینا بفرستی تا خرج
بیماری آدام کند.
نمی دانم می توانم این را از تو بخواهم یا نه؛اما دوست دارم برای مارینا تو خواهر پژمان نصیری باشی ،که دیگر بسته به کرم توست.
در پایان هیچ آرزویی ندارم مگر خوشبختی ات و جبران لحظه لحظه های عمری که
با دستان سیاه من تباه گشتند.چهره ی زیبایت را می بوسم و یاد چشمان دریایی
ات را با خود به یادگار می برم تا روشنی گور تاریکم باشد.
خداحافظ عشق ابدی و مهربان ترینم،
خداحافظ و دیدار به قیامت
پگاه نامه را در میان انگشتانش فشرد.از لحظه ای که نامه به دستش رسید تا حال که قریب به 25 روز از مرگ پژمان می گذشت،حتی لحظه ای آن را از خود دور نکرده بود.حال که او از میان رفته،پس بگذار خاطره اش عزیز بماند.این راز باید تا ابد در سینه ی او محبوس گردد؛هیچ کس نباید از موضوع ازدواج او و پس از آن،خودکشی اش،بویی ببرد.این را خانم کاظمی نیز تاکید کرده بود و او هم قول داد که راز پگاه را تا زمانی که زنده است،نزد هیچ کس فاش نسازد.
پگاه تصمیم گرفت نامه ی پژمان را از بین ببرد.چون اگر کسی محتویات داخل آن را می خواند،خواهی نخواهی از موضوع ازدواج پژمان نیز مطلع می گشت و این خلاف خواسته ی همسرش بود.
پگاه برای آخرین بار بر دست خط همسرش نگریست.عجیب بود،اما دیگر هیچ کینه ای از او به دل نداشت.شاید عاشقش گشته بود.نامه را پاره کرد و تکه های آن را به باد سپرد.زیر لب زمزمه کرد:
همه چیز تمام شد.این نیز بگذرد.فردا روز دیگریست،باید از نو شروع کرد.
احساس می کرد تحولی عظیم در درونش رخ داده است.تحولی که وجودش را دگرگون می کرد.هنوز هم کسانی بودند که به خاطرشان به روی زندگی لبخند بزند.برای شادی دل آنها هم که شده باید وجودش را از غصه ها بشوید.
پگاه با دلی امیدوار و عزمی راسخ راه ویلا را در پیش گرفت.در آستانه در با خانم کاظمی برخورد نمود.او گفت که فرهاد از تهران تماس گرفته است و چون نتوانستند او را بیابند آقای فرخ پور خواسته که به محض ورود با منزل تماس بگیرد.
پگاه به طبقه ی بالا رفت.فرخ ویلا را ترک نموده و به دامپروری رفته بود.اما فرحناز خوابیده بود.پگاه در را آرام بست و به اتاق خودش رفت.گوشی را برداشت و شماره مستقیم دفتر کار فرخ را گرفت.تلفن چند بوق پیاپی زد اما کسی جواب نداد.این بار با تهران تماس گرفت.پس از چند دقیقه ای خانم پویا گوشی را برداشت.
-منزل آقای فرخ پور،بفرمایید.
-الو،من پگاه هستم.
-سلام دخترم،حالت چطور است؟
-متشکرم،من خوبم.حال مادرم چطور است؟
خانم پویا پس از چند لحظه ای مکث گفت:"متاسفانه ایشان بهبود چندانی نیافته اند.دیشب دکتر بر بالین شان آمد.دکتر معتقد است که مادرتان چند روزی در بیمارستان بستری شوند،اما پدرتان مخالف این امرند.من هم فکر می کنم در منزل بمانند زودتر سلامتی شان را باز می یابند."
-امیدوار بودم حال مادرم بهتر شده باشد.من هم فعلا نمی توانم اینجا را ترک کنم.البته آقای نصیری ظاهرا توانسته اند خود را با شرایط موجود وفق بدهد،اما حال خاله فرحناز تعریف چندانی ندارد.حداقل اینکه تا پایان مراسم چهلم نمی توانم به تهران بیایم.ببینم،پدرم در منزل است؟
-بله،ایشان در کتابخانه هستند.الان صدایشان می کنم.
پگاه چند دقیقه ای معطل شد تا صدای پدرش را از آن سوی خط شنید:
"پگاه،دخترم،حالت چطور است؟"
-متشکرم پدر.من حالم خوب است.
-خوشحالم که این را می شنوم.فرخ و فرحناز چطورند؟
-عمو فرخ بهتر هستند.اما خاله هنوز هم روز خود را با گریستن به شب می رساند.شنیدم مادر هنوز بیمار است.
-متاسفانه بله.خودت دیدی که در رامسر هم حال مساعدی نداشت.امیدوار بودم با بازگشت به تهران کم کم بهبود پیدا کند.دکتر دیشب به عیادتش آمد.او متعقد است که مادرت از نظر جسمی مشکل چندانی ندارد.بلکه از بعد روحی باید مداوا گردد.شور انگیز در این چند ماهه فشار زیادی را تحمل نموده است.حادثه ای که برای پژمان رخ داد ضربه شدیدی به او وارد نمود و نتیجه اش را نیز می بینم.امیدوارم دیگر مشکلی پیش نیاید و گرنه شور انگیز از پا در خواهد آمد.
پگاه به وضوح نگرانی و تشویش را از صدای پدرش می خواند.گرچه خودش نیز زیاد به آینده خوشبین نبود،اما سعی کرد پدرش را دلداری دهد:"نگران نباشید.مادر به مرور زمان همه چیز را فراموش خواهد کرد و سلامتی خود را باز خواهد یافت.مرگ پژمان شوک بزرگی به او وارد نمود.درمان او احتیاج به زمان دارد.گرچه من مطمئنم که حال او چندان هم بد نیست؛اما بهتر است بیشتر مراقبش باشید.متاسفانه اینجا به وجود من نیاز زیادی دارند.اما قول می دهم پس از پایان مراسم چهلم سری به تهران بزنم.شاید عمو فرخ و خاله فرحناز را هم همراه خودم بیاورم . حال خاله فرحناز بهتر از مادر نیست.پدر جان،می توانم با مادر صحبت کنم."
-او نمی تواند پای تلفن بیاید.خط اتاقش را نیز قطع کرده ام تا صدای زنگ تلفن مانع استراحتش نشود.اما حتما به او می گویم که زنگ زده ای.راستی، تا فراموش نکرده ام،می خواهم مطلبی را به تو بگویم.البته امیدوارم که باعث رنجشت نشود.
-من سر تا پا گوش هستم.
-فکر نمی کنم ما بتونم در مراسم چهلم پژمان شرکت کنیم.دکتر مادرت را از رفتن به این گونه مجالس منع کرده است.من تصمیم داشتم به محض رسیدنم به تهران،مجلس ختمی برای پژمان بر پا کنم اما با وضعیت روحی مادرت و توصیه ی پزشک از این کار منصرف گشتم.امیدوارم وضعیت ما را درک کنی.
-مطمئن باشید پدر.سلامتی مادر از هر چیزی مهم تر است.بدون وجود شما هم می توانم مراسم را بر پا کنم.گرچه دلم می خواست در کنارم باشید،اما راضی به ناراحتی شما نیستم.من برای عمو فرخ و خاله توضیح می دهم.آنها موقعیت شما را درک خواهند کرد.
-خیلی از تو متشکرم.در اولین فرصتی که به دست آوردی به تهران بیا.من و مادرت چشم انتظار دیدار تو هستیم.
-من هم دلم برای هر دوی شما تنگ شده است.از دور می بوسمتان.
-خداحافظ دخترم.
-خدانگهدار.
پگاه گوشی را گذاشت.دلش هوای خانه را کرد.این اولین باری بود که شور انگیز در بستر بیماری می افتاد و او در کنارش نبود.آهی از ته دل کشید و از جایش برخاست.
آن روز تا بعد ازظهر فرخ به ویلا بازنگشت.پگاه دو مرتبه ی دیگر با دامپروری تماس گرفت.اما هر دو دفعه کسی گوشی را برنداشت.ساعت حدود 5 بعدازظهر بود که تصمیم گرفت سری به آنجا بزند.دلش شور می زد.بعد از حادثه ی پژمان هر غیبتی برایش دلهره آور بود.برای رفتن آماده می شد که یکی از مستخدم ها خبر ورود فرخ را اعلام کرد.
پگاه فرخ را رنگ پریده و عصبی در کتابخانه یافت.او سرش را روی میز گذاشته بود و با صدای بلند حرف می زد.پگاه آهسته وارد کتابخانه شد.کنار فرخ ایستاد و دستی بر موهای او کشید:"عمو جان،چه شده؟اتفاقی افتاده است؟خیلی نگرانتان شدم.چرا با منزل تماس نگرفتید؟"
فرخ سرش را بلند کرد و به چهره ی پگاه نگریست.با صدای گرفته ای گفت:"اوضاع دامپروری به طرز وحشتناکی به هم ریخته است.این چند هفته غیبت ما نیز قوز بالای قوز گشته.اکثر کارگران دست به اعتصاب زده اند.کارمندان نیز همین طور.امروز در اکثر اتاق ها بسته بود."
-اما نگرانی شما بی مورد است.اتفاقی که باید بیفتد،می افتد.باید کلاه خودمان را محکم نگه داریم تا باد نبرد.
-اما تنها این نیست....اگر یادت باشد به پیشنهاد پژمان پول زیادی از موجودی شرکت را برای خرید ماشین آلات به آلمان فرستادیم.حالا که اوضاع به هم ریخته است،سهامداران با این امر مخالفند . البته گله ای بر آنها وارد نیست.برای کار با آن دستگاه ها و نظارت بر نحوه ی اجرای آنها به یک فرد کاردان و تحصیلکرده نیاز داریم.حالا که پژمان نیست،یافتن فردی مانند اوکار بسیار مشکلی است .تازه اگر هم چنین شخصی را بیابیم،ماهانه باید مبلغ زیادی را به عنوان کارمزد به او بپردازیم و معلوم هم نیست با این اوضاع و احوال برای ما دل بسوزاند و کم کاری نکند.
پگاه که حرف های نصیری او را نگران کرده بود،با ناراحتی پرسید:"حالا منظور شما چیست؟نکند که...."
-بله،درست حدس زدی.پیشنهاد پژمان با اصرار ما رای مثبت را از هیئت مدیره به دست آورد.آن زمان مطمئن بودم که با وجود پژمان مبلغ سرمایه گذاری شده به هدر نخواهد رفت.باید پول را تماما به حساب شرکت واریز کنیم.
-اما این برای ما غیر ممکن است.مگر یادتان نیست پژمان چه گفت!کارخانه ای که ما از آن دستگاه خریده ایم در صورت نقض قرار داد از طرف ما،نیمی از پول را به عنوان خسارت عودت نمی دهد.ما ورشکست خواهیم شد.
-چاره ای نیست.شاید سهام خود را بفروشم.اگر هم نشد ویلا را برای فروش می گذارم.
-مگر کسی در این اوضاع و احوال ملک معامله می کند!نه،بهتر است عجله نکنید.فردا جلسه ای تشکیل می دهیم.من به آقایان خواهم گفت که فعلا-در شرایط فعلی-دست نگاه دارند.حداقل این که تا پایان مراسم چهل کسی نباید ادعای قرض و طلب از شما بکند.به علاوه اگر تصمیمی هم گرفته شد و پولی از موجودی شرکت خارج گشت،در هر صورت با رضایت همگان بوده است.پس حالا که ما در گرفتاری افتاده ایم،درست نیست به ما فشار بیاورند.
نصیری که سخنان پگاه آرامش را به او بازگردانده بود،لبخندی به عروسش زد و گفت:"نمی دانم اگر تو را نداشتم چه می کردم.تو فرشته ی نجات من هستی.خداند تو را حفظ کند.خیلی خسته ام،می خواهم قدری بخوابم.تا ببینم فردا چه می شود.
فرخ کتابخانه را ترک کرد و پگاه را با کوهی از دلواپسی و نگرانی از آینده تنها گذاشت.
گرچه پگاه تصمیم داشت برای بررسی اوضاع مالی شرکت جلسه ای اضطراری تشکیل دهد،اما به علت وضعیت نابسامان دامپروری و همچنین برقراری حکومت نظامی در اکثر ساعات روز،این جلسه به یک هفته بعد موکول گشت.روز شنبه پگاه صبح زود به شرکت رفت و با کمک مستخدم ،وضعیت درهم و برهم دفتر را سامانی بخشید.حدود ساعت 10 صبح تمام اعضا دور هم جمع شدند و ساعت 10/5 جلسه رسما شروع شد.نصیری تمام و کمال اختیار را به پگاه سپرد و حقا هم که پگاه از پس این مسئولیت به خوبی برآمد.او پس از اینکه ساعتی درباره ی وضعیت آینده شرکت و همچنین اوضاع کنونی مملکت و تاثیر آن بر تولید داخلی صحبت نمود،از سهامداران ومدیران درخواست کرد که با فکر بازتر و سعه ی صدر بیشتری به مسئله بیندیشند.یکی از سهامداران پس از اتمام صحبت پگاه از جایش بلند شد و گفت:"حالا که آقای پژمان نصیری فوت کرده اند-البته ما از مرگ ایشان بسیار متاسفیم-اما تکلیف این همه پولی که از جیب بنده و شما رفته است،چیست؟"
-به هر حال آقای صمدی نمی شود که تاوان همه ی این ها را از یک نفر بگیرند!درست است که آقای نصیری دیگر در بین ما وجود ندارد اما این دلیل نمی شود تصمیماتی را که هیئت مدیره با نظارت خود شما آقایان گرفته است،لغو کنیم.این ماشین آلات خریداری شده اند.در حال حاضر نمی شود آنها را وارد قسمت تولید کرد و باید در انبار نگهداری شوند؛اما نه به این دلیل که آقای پژمان نیستند.تنها دلیل من برای این تصمیم وضع نابسامان و هرج و مرجی است که از هفته ی گذشته گریبانگیر دامپروری ما نیز گشته است.ما هم به تبعیت از سایر کارخانجات و موسسات باید چند صباحی را تعطیل اعلام کنیم.تنها کارگران قسمت نگهداری از دام و طیور نوبتی بر سر پست هایشان حاضر باشند و من هم مستقیما بر عملکرد آنها نظارت خواهم نمود.
آقای صمدی با لحن خشکی گفت:"و اگر ما با این تصمیم موافقت نکنیم؟"
-در این صورت باید دامپروری را بفروشیم و هر یک از آقایان سهم خود به علاوه مبلغی را که متضرر گشته است،بردارد.
وقتی صحبت پگاه به پایان رسید،نصیری از جایش برخاست و پس از اینکه موافقت خود را با نظرات عروسش اعلام نمود،او نیز چند جمله ای در مورد چگونگی اداره ی شرکت در ایام تعطیل سخن گفت.در پایان همه موافقت خود را با پیشنهاد پگاه اعلام کردند و بنابراین شد تا روشن شدن وضعیت کارخانه از باز پس فرستادن دستگاه ها به آلمان خودداری کنند.
با اعلام رسمی تعطیل شدن شرکت و نیامدن کارمندان،مسئولیت پگاه نسبت به قبل دو چندان گشت.او اکثر ساعات روز را در دامپروری می گذارند و مجبور بود همپای کارگران از صبح زود در آنجا حاضر باشد تا مبادا آنها کار را تعطیل کنند.پس از تعطیلی شرکت،فرخ نیز خانه نشین گشت و بیشتر وقتش را در منزل سپری می کرد.تنها دو ساعتی از بعد از ظهر به دفتر کارش می آمد و به حسابرسی های روزانه می پرداخت.
خبرهایی که از تهران برای پگاه می رسد مسرت بخش بود و خبر از بهبود شورانگیز می داد.شور انگیز شخصا با فرحناز تماس گرفت و با همدردی اظهار نمود از اینکه نمی تواند در مراسم چهلم حضور داشته باشد ابراز تاسف کرد.
با نزدیک شدن روز مراسم،پگاه مسئولیت اداره ی دامپروری و نظارت بر کار کارگران را به آقای صمدی سپرد و خودش به تدارک و فراهم کردن مقدمات مهمانی پرداخت.
در مراسم چهلم پژمان بسیاری از دوستان و هم قطاران پیشین نصیری به اضافه ی چند تن از سفرا حضور داشتند.همان سفیری که در مراسم استقبال شرکت کرده بود،حالا در مجلس ختم او نیز حضور داشت.نصیری ترتیب مراسم را طوری داد که مهمانان پس از رفتن بر سر مزار مستقیما به هتل رامسر بروند و ناهار در آنجا پذیرایی بشوند.
در میان مدعوین مهمان عزیزی وجود داشت که پگاه از دیدارش بسیار مسرور گشت و آن دوست قدیمی اش نگین بود.دو دوست پس از مدت ها دوری،حرف های بسیاری برای گفتن داشتند.نگین برای اقامت یک شبه اش در هتل اتاق رزرو کرده بود اما با درخواست و اصرار پگاه و وساطت نصیری بنابراین شد که شب را مهمان خانواده ی نصیری باشد.پس از صرف ناهار اکثر مهمانان از خانواده ی نصیری جدا گشتند.آقای سفیر نیز شخصا نزد پگاه رفت و ضمن تسلیت به او،گفت:"از اینکه شما را در چنین وضعیتی ملاقات می کنم بسیار متاسفم.هنوز خاطره ی پذیرایی مادرتان و آهنگ بی نظیر و زیبای شما در ذهن من و همسرم پاک نگشته است."
در امتداد نگاه تو