آن شب پس از صرف شام پگاه و فرهاد به کتابخانه رفتند تا پس از مدتها به سپیدی می گراییدند و خطوط سیمایش عمیق تر و فراوان تر می شدند.
همه و همه نشانگر پیری زودرسی بودند که به سراغ پدرشوهر دوست داشتنی اس می آمد.
نصیری متوجه پگاه گشت. به رویش لبخند زد. پگاه جلوتر رفت و بر لبه باغچه پهلوی او نشست. حالا دیگر وقتی نصیری سخن می گفت صدایش آشکارا می لرزید و نمی توانست فکش را به راحتی حرکت بدهد.
-خسته نباشی دخترم.
- متشکرم عموجان من خسته نیستم.
- بهتر است تعارف را کنار بگذاری. اگرچه در منزلم، اما از همه چیز خبر دارم. می دانم که طلبکارها فشار می آورند. چند روز پیش با وکیلم تماس گرفتم. او همه چیز را برایم توضیح داد.
- پس شما... پس شما از همه چیز خبر دارید؟!
- بله، می دانم چه تصمیمی گرفته ای. چاره ای نیست ما مجبوریم اینجارا بفروشیم.
نصیری رویش را به عمارت نمود و به آن نگریست. گویی این آخرین بار است که آن را می بیند. سپس آهی کشید و گفت:" چوب و خشت و آجر انسان را پایبند نمی کنند. خاطراتی که در دل این سنگها نهفته مرا اسیر خود کرده است. پس از مرگ پژمان دانستم که به هیچ چیز این دنیا نباید دل بست . از سنین نوجوانی وارد ارتش شدم. سالها خدمت زیر پرچم کردم. سالهای آخر به گارد پیوستم. من از افسران ویژه مراقبت از خاندان بودم. برای آنها جنگیدم، کشتم. آخرش چه شد؟ حالا دارد می رود، می خواهد از این مملکت، از مردمی که آنقدر سنگشان را به سینه می زد فرار کند. بهترین سالهای عمرم را که می توانستم صرف خانواده ام کنم، در آن دامپروری لعنتی گذراندم. پاره جگرم را روانه غربت کردم تا مثلا فلان پنیر را در کارخانه ام تولید کند. حالا از آنهمه جز دیواری سوخته برجای نمانده است. این خانه برایم خاطرات بسیاری دارد. در همین جا پژمان رشد کرد و قد کشید. کوروش عزیزم در این خانه زندگی می کرد. جای جای این ویلا برایم خاطره است- یاد عزیزانی که از دست داده ام. حالا باید این را هم از دست بدهم. چاره ای نیست. کاری است که باید بشود و می شود. افسوس که دیر دانستم، افسوس که دیر دانستم..."
فرخ چرخهای صندلی اش را به سوی خانه به حرکت درآورد و پگاه را با غم و اندوه برجای گذاشت.
به زودی مقدمات فروش ویلا فراهم گشت. اسباب واثاث با کندی جمع آوری می شدند. فرحناز تعداد زیادی از کارگران باغ و خدمتکاران را مرخص نمود و بجز سرآشپز و راننده به اضافه خانم کاظمی و عباس عذر بقیه را خواستند.پگاه تصمیم گرفت قبل از فروش ویلا مکان مناسبی جهت سکونتشان بیابد تا بعدا با مشکلی مواجه نشوند. بنابراین به چند بنگاه مسکن سرزد و مشخصات منزل مورد نظرش را داد و از آنها خواست که در صورت یافتن جایی مناسب با شرایطش به او اطلاع دهند. آن روزها خرید ملک خیلی آسان تر و سریع تر از فروش آن انجام می شد.اکثر مردم فروشنده بودند تا خریدار. بنابراین پگاه مطمئن بود که با مشکلی برای یافتن مسکن مواجه نخواهد شد.
بعد از ظهر یکی از روزهای نسبتا سرد پاییز بود. از شب گذشته باران شدیدی در رامسر و شهرهای اطراف می بارید و رادیو خبر وقوع احتمالی سیل را به مردم اعلام کرده بود. پگاه جلوی شومینه روی صندلی راحتی اش نشسته بود و هیزم های در حال سوختن را تماشا می کرد. او خسته بود و این خستگی را در تمام سلولهای بدنش احساس می کرد.
به گذشته برمی گشت. به گذشته ای سراسر شور و زیبایی. آن شبها وقتی می خواست بخوابد چه رویاهای شیرینی در سر می پرورانید. رویاهایی که زیاد هم دور از دسترسش نبودند. آروزهای دست یافتنی آن دوران، اینک چه خنده دار به نظر می رسیدند. همیشه فکر می کرد که پیانیستی بزرگ خواهد شد. نمی دانست چه مدتی است که به سراغ پیانو نرفته، حتی انگشتش را هم بر روی کلیدهای آن نکشیده است. پگاه آه بلندی کشید و به شعله های آتش چشم دوخت.
هنوز چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که عباس وارد سالن شد. لباسهایش خیس بودند و آب از موها و سروصورتش می چکید. پگاه از روی صندلی برخاست:" چه اجباری بود که در این باران این همه راه را بیایی؟!"
- خانم... خانم مژده بدهید. می خواهم خبر خوشی را به شما بدهم.
- خوش خبر باشی!
- آقا و خانم فرخ پور دارند می آیند. الساعه می رسند.
پگاه جیغ بلندی کشید و در حالی که به سمت در می دوید گفت:" پدر و مادرم ... باور نمی کنم!"
هم زمان با پایین آمدن پگاه از پلکان، اتومبیل فرخ پور نیز جلوی عمارت توقف نمود. شورانگیز و فرهاد به همراه خانم پویا از در عقب پیاده شدند و قاسم نیز پس از سلام احوال پرسی اتومبیل را به سمت پارکینگ هدایت کرد.
پگاه مهمانانش را به داخل خانه دعوت نمود و خانم کاظمی را به طبقه بالا فرستاد تا به فرحناز و فرخ ورود خانواده اش را اطلاع دهد. خودش نیز برای فراهم کردن بساط چای به آشپزخانه رفت. اثاث نیمه جمع و وضعیت آشفته سالن شورانگیز و فرهاد را متعجب نمود. اما با ورود فرخ بر روی صندلی چرخ دار حیرت و ناراحتی آنها دوچندان گشت.
پگاه پس از بیماری فرخ چندبار با تهران تماس گرفته اما هیچ سخنی درباره آتش سوزی و بیماری نصیری با خانواده اش در میان نگذاشته بود. او می دانست که فرهاد به شدت گرفتار است و به هیچ وجه دوست نداشت پدرش را با مشکلات شخصی خویش درگیر کند.
شورانگیز به محض دیدن فرخ در آن حال، اشک در چشمانش حلقه بست و با صدای بلندی شروع به گریستن نمود. فرحناز که تازه رسیده بود، اورا در آغوش کشید و به طبقه بالا برد.
پس از رفتن آن دو فرهاد به کنار نصیری رفت و با صدایی بغض آلود گفت:" چه اتفاقی افتاده است مرد؟ چرا ما از آن بی خبریم؟!"
دیدگان فرخ لبریز از اشک گشته بودند، دستش را دور گردن فرهاد حلقه نمود و آرام شروع به گریستن کرد. باید گریه می کرد. عقده ای که در درون تلنبار شود، باید در جایی دهان باز کند:" حاصل زحمات یک عمرم برباد رفت. هستی ام را سوزاندند. زندگی ام را نابود کردند. فرخ ماهه هاست که مرده، و این درمانده ای که در مقابلت میبینی، پس مانده ای از گوشت و استخوان اوست."
فرهاد آه بلندی کشید و گفت:" توکل کن بر خداوند. آنچه که خواهم نه آن می شود، هرچه که او خواست همان می شود."
آن شب پس از صرف شام پگاه و فرهاد به کتابخانه رفتند تا پس از مدتها دوری در کنار هم بشینند و برای یکدیگر عقده دل بگشایند. پگاه از همان دوران کودکی بیش از آنچه معمولا دخترها به مادر نزدیک هستند، به فرهاد دلبستگی داشت. او و فرهاد همیشه به سان دو دوست بودند، و رابطه و عاطفه میان آن دو ورای عشق پدر فرزندی بود. ورود نابهنگام و بدون خبر فرهاد و شورانگیز گرچه قلب پگاه را لبریز از مسرت و شادی نمود، اما زنگهای خطر را نیز در گوشش به صدا درآورد. پگاه سر بر بازوان پدر نهاد تا خستگی و دردهایش را در میان دستان پرمهر پدر به فراموشی بسپارد.
فرهاد با لحنی که رنجشش از پگاه کاملا در آن مشخص بود،گفت:" باید به من خبر می دادی. چگونه توانستی این همه مصیبت را تحمل کنی؟"
- پدر، من در قبال تعهدی که به پژمان داده ام، تا آخر عمر مسئولم. نمی توانم آن دو را به حال خودشان رها کنم.
- تو باید اینجا را بفروشی.
- بله،می دانمو من مجبورم... شما چه می کنید؟ آمدنتان گرچه مرا خوشحال کرده است اما احساس می کنم باید اتفاق بدی رخ داده باشد. چرا اینگونه بی خبر آمدید، آن هم در چنین وقتی؟! الان قریب چند روز است رادیو خطر سیل را اعلام می کند. در اکثر شهرهای اطراف نیز سیل جاری گشته است.
فرهاد پس از چند لحظه ای سکوت گفت:" ما مجبور شدیم... با وجود آنکه نزدیک به یکی دو سالی می شود به نحوی با مردم همگام بوده ام،اما همانطور که می بینی آتش خشم مردم چنان شعله ور گشته است که ترو خشک راباهم می سوزاند. نزدیک به چند ماهی می شود، تقریبا پس از مرگ پژمان، حتی یک شب هم خواب راحتی نداشته ایم. شب تا صبح گلوله های کاغذی یا پارچه ای شعله ور به داخل باغ پرتاب می کنند. گاهی هم پارا از این فراتر گذاشته، به داخل می آیند و به شیشه ها سنگ می زنند. برای من مهم نیست .به هرحال وسط دعوا، حلوا پخش نمی کنند. اما مادرت خیلی می ترسد. چندبار پیشنهاد آمدن به رامسر را به او دادم. گفتم بیاید و تا سرو صداها بخوابد در کنار تو باشد. اما قبول نمی کرد، می گفت بدون من جایی نمی رود. حدود یک ماهی می شود که کارخانه را هم تعطیل کرده ام. دیدم بیش از این ماندن در تهران صلاح نیست. کارگران هم که بیشترشان رفته بودند. تنها کسانی که پیشمان مانده اند خانم پویا و قاسم هستند."
- با خانه چه کردید؟
- هیچ.لوازم مورد نیاز به اضافه چند شی یادگاری و گرانبها را جمع کردیم و با خود آوردیم. بقیه را هم به امید خدا رها کردیم.
- آه پدر، اشتباه بزرگی مرتکب شدید. باید آنجا را می فروختید.
- ای دختر ساده من ... کی در این روزها خانه می خرد! مطمئن باش ویلای نصیری هم به این زودی ها به فروش نمی رسد. بهتر است توهم برای بافتن خانه زیاد عجله نکنی. این حکومت روزهای پایانی عمر خود را می گذراند. ظلم پایدار نخواهد ماند.
- امیدوارم همینطور باشد که می گویید. وگرنه با این فریادهاو آشوب ها پس از این شاه و اطرافیانش را همچون گرگهای گرسنه برجان مردم خواهد انداخت.
- بهتر است تو فکر کوچکت را با این چیزها مشغول نکنی. فعلا برو بخواب تا ببینم فردا چه پیش می آید.
هنگامی که آن دو به سالن بازگشتند، دیگران برای خواب به اتاقهایشان رفته بودند. پگاه به فرهاد شب بخیر گفت اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که فرهاد اورا صدا زد و در حالی که بسته ای را ازدرون کیفش بیرون می آورد، گفت:" گفتم شاید دلت بخواهد این را خودت نگه داری."
پگاه بسته را گرفت:" این دیگر چیست؟!"
- بهتر است در اتاق بازش کنی.
پگاه فرهاد را بوسید و یک بار دیگر به او شب بخیر گفت. هنگامی که وارد اتاق شد ساعت از دوازده می گذشت. لباس خوابش را پوشید، روی تخت نشست و بسته ای را که فرهاد برایش آورده بود، به آرامی باز کرد. از میان کاغذهای درهم پیچیده شده قاب عکسی- که به همراه نگین برای کوروش خریده بود - بیرون آمد و باز یک بار دیگر یاد و خاطره کوروش در دلش زنده گشت. ذره ذره قلبش فریاد می کشید و کوروش را تمنا می کرد. کوروش که رفته بود، کوروشی که برای همیشه باید در حاشیه دفتر خاطراتش زندگی کند. پگاه به دست خط کوروش چشم دوخت و آخرین جملاتی راکه بر تصویر حک شده بود، زیرلب زمزمه کرد:"... ومن از آسمان تو کوچ خواهم کرد."
یاد اولین دیدار در ذهنش زنده گشت. نگاه کوروش، لبخند او، و بعد سلام او. آن شب کوروش اورا در میان بوته های گل غافلگیر نمود. آن روزی که بسان ناجی آسمانی از ماندن در کنار پژمان غرغرو نجاتش داد. وقتی سرزده برای دیدن او به تهران آمد و این قاب...
پگاه بار دیگر به قاب نگریست. صدای کوروش در گوشش طنین می افکند:" نگاه مرد منتظری همیشه چشم به راهی دوخته است تا تو سنگفرش هایش را با قدم هایت مزین کنی."
نگاه کوروش، کلام مردانه او، لبخند زندگی بخشش، عطر نفس های پیچیده در خاطراتش، همه وهمه آن شب پگاه را به پروازی شیرین در آسمان گذشته هایش بردند:" تو در نگاه من هستی و من در نگاه تو. احساس من نسبت به تو عوض نشدنی است و احساس تو نسبت به من. تو در نگاه من خواهی ماند و من در نگاه تو..."
باز هم شب شده، باز هم آسمان تیره روز گشته و باز هم بر شوربختی خویش باریده است. زمستان از راه می رسد و سپیدی اش برای اهل زمین می ماند و روسیاهی اش برای آسمان. اما با این همه آسمان شادمان است، می خندد و می خواند. آخر این زمستان از آن زمستان هایی نیست که او دیده؛ از این زمستان بوی بهار به مشام می رسد، بوی طراوت، بوی رویش. انگار گلی در دل سپید برف جوانه می زند؛ انگار فرشته ای از راه می رسد و اهریمن پلیدی ها را بر می کند؛ بت زمان را می شکند. شاید ابراهیمی دیگر باشد. اما ابراهیم تبر را بر دوش بتی دیگر نهاد - اوکه تبر به دست ایستاده اط هیچ آتشی بیم ندارد!
پس او از جنس آدمیان نیست. اما از فرشتگان هم نیست. شاید فرشته ای است در لباس آدمی. صدای خدا را بر لب دارد. او روح خداست که می آید. روح الله به وطن باز می گردد...
ایران سراسر شور و هیجان بود و مردم یکپارچه شوروشوق و از این همه شادی پگاه هم خندید. حالا بیشتر از گذشته به خیابان می رفت. شادی مردم او را نیز که درحصاری از غم احاطه گشته بود، شاد می کرد.خنده مردم او را نیز می خنداند.
حالا که همه شادانند، حالا که همه می خندند، بگذار من هم اشک شوق ببارم بر گذشته ای که تباه گشت.شاید فردا برایم روزی دیگر باشد.
پگاه هرروز صبح که از خواب بر می خاست، قبل از هر چیز رادیو را روشن می کرد و به اخبار گوش می داد:
26 دی: فرار شاه از ایران،
12 بهمن: بازگشت آیت الله خمینی به وطن،
21 بهمن: شکسته شدن حکومت نظامی به فرمان امام،
و سرانجام 22 بهمن: پیروزی انقلاب اسلامی ایران و سقوط نظام شاهنشاهی.
آن روز در ویلای مرمر پگاه اولین کسی بود که این خبر را از رادیوی کوچک اتاقش شنید. با لباس خواب به راهرو دوید و با صدای بلند خبر را اعلام نمود. فرهاد و شورانگیز با شنیدن فریاد پگاه سراسیمه از اتاق خارج شدند.
پگاه شادمانه فریاد کشید:" رادیو ... رادیو را روشن کنید."
آن روز ساکنان عمارت مرمر زودتر از همیشه صبحانه زا صرف نمودند و همگی ویلا را به قصد شهر ترک گفتند. تنها نصیری و خانم پویا در منزل ماندند. نصیری به علت دردی که از شب قبل در قفسه سینه احساس می کرد در بستر خوابیده بود و حتی برای صرف صبحانه نیز از اتاق خارج نگشت.
ساعت حوال یازده را نشان می داد که فرخ از خواب بیدار شد. به گمان اینکه دیگران بازگشته اند، برای پیوستن به آنها از اتاق بیرون آمد. چندبار شورانگیز و فرحناز را به نام صدا کرد اما چون جوابی نشنید، به سمت اتاق پگاه رفت. چند ضربه به در نواخت و سپس داخل شد.
اتاق در وضعیت آشفته و درهم و برهمی قرار داشت و این اولین باری بود که فرخ اتاق پگاه را این چنین آشفته می دید. پس از مرخص نمودن خدمتکاران، پگاه از همه خواسته بود که اتاق و لوازمشان را شخصا مرتب کنند تا فشار کار بیش از این برروی خانم کاظمی و خانم پویا نباشد. فرخ درهم ریختگی و آشفتگی اتاق پگاه را بنابر خبر صبح گذاشت.تصمیم گرفت تا بازگشت پگاه اتاق اورا مرتب کند. گرچه پاهایش هنوز توان حرکت نداشتند، اما دستهای او، بخصوص دست ارتش، قدرت گذشته را باز یافته بودند.شادی دیگران بر روی او نیز اثر گذارد و دلش می خواست پس از چند ماه، خودش را در رسیدگی به امور منزل سهیم کند.
قلبا از اینکه تاکنون ویلا به فورش نرفته است و آنها هنوز در آنجا زندگی می کنند ،خوشحال بود.
ملافه تخت را تا کرد و رو تختی را مرتب نمود. لباس خواب پگاه را به چوب رختی آویزان کرد و رادیو را خاموش کرد. می خواست از اتاق خارج شود که چشمش به قاب عکس روی گلمیز افتاد. نقاشی درون قاب توجهش را جلب نمود.
او مردی نکته بین و باذوق بود و معمولا چیزهای زیبا از دید او دور نمی ماندند. فرخ قاب را از روی میز برداشت و به نقاشی آنچشم دوخت. شعری را که با خط درشت زیرآن نوشته بودند، خواند:
بیا بیا که به دیدارت آرزو دارم.....
هزار خاطره از شب گفتگو دارم....
بیا بیا و برایم ز دفتر شعرت.....
بخوان قصیده ای که بغض در گلو دارم.....

و در این ابیات دست خط کوروش را شناخت.با هر جمله ای که زیر لب زمزمه می کرد،گویی در درونش زنگ می زند.تاریخ امضای کوروش ،پس از رفتنش و ترک رامسر بود.فرخ برای اطمینان بار دیگر تاریخ را نگریست:«بهمن ماه 1356»
عروسی پگاه و پژمان دی ماه بود و کوروش پس از چند روزی رامسر را ترک کرد.او بعد از رفتنش به تهران رفته است.پس چرا فرهاد و شورانگیز این موضوع را از من پنهان کرده اند!چرا این قاب باید پیش پگاه باشد!حتما پگاه آخرین نفری بوده که کوروش را دیده...
فرخ این نتیجه گیری ها را در ذهنش می کرد بدون آنکه بتواند ارتباطی میان آنها برقرار سازد.
بیماری کوروش را به خاطر آورد که چند هفته قبل از عروسی پگاه و پژمان اتفاق افتاد.شب عروسی کوروش مست و مدهوش به مهمانی آمد.نگاههای کوروش و پگاه بر هم می افکندند و چشمان غضب آلود پژمان...تنها یک راه حل،یک پاسخ برای این معادله می توانست بیاید،جوابی که می خواست از آن فرار کند.کوروش و پگاه عاشق یکدیگر بودند و او بی خبر از همه جا،وسوسۀ پگاه را بر جان پژمان افکند و...
فرخ احساس می کرد چیزی از درون قلبش را می فشارد.نمی توانست درست نفس بکشد،سینه اش می سوخت.سعی کرد از روی صندلی بلند شود.تمام قوایش را در صدایش ریخت و فریاد زد:«کسی اینجا نیست؟کمکم کنید؛من نمی توانم راه بروم.»
دستش را به دیوار گرفت.اما چند قدم بیشتر برنداشته بود که چشمانش سیاهی رفتند و دیگر نتوانست تعادلش را حفظ کند.سرش گیج خورد و نقش بر زمین گشت.
آسمان ابری بود و تابش بی فروغ و کم رنگ آفتاب خبر از آمدن باران می داد.پگاه شیشۀ اتومبیل را پایین کشید و سرش را از پنجره بیرون برد.فرحناز با لحنی آمیخته به اعتراض گفت:«آهای خانم کوچولو،ما یخ زدیم.»رو به فرهاد نمود:«فرهادجان،ساعت از سه گذشته است؛طوری دلم به شور افتاده.دیشب حال فرخ زیاد خوب نبود.صبح هم از درد سینه شکایت داشت.»
فرهاد گفت:«بسیار خوب،خودم هم خسته ام.»خیابان را دور زد و اتومبیل را به سوی خانه هدایت نمود.
به محض ورود به ویلا،اتومبیل دکتر صدری را دیدند که انتهای جاده آسفالته پارک شده است.پگاه با نگرانی گفت:«حتما اتفاقی افتاده است.پدر خواهش می کنم،ما را همینجا پیاده کنید بعد به پارگینگ بروید.»
فرهاد اتومبیل را همانجا پارک کرد و همه سراسیمه به سمت خانه رفتند.در راهرو طبقه دوم دکتر صدری و خانم چویا در انتظارشان ایستاده بودند.پگاه خانم پوریا را کناری کشید و آهسته پرسید:«چه اتفاقی افتاده است؟»
-من سالن را مرتب می کردم که خانم کاظمی اطلاع داد غذای آقا حاضر است.به طبقه بالا که رسیدم دیدم در اتاق شما باز است.می خواستم صدایشان کنم،اما ایشان روی زمین افتاده بودند.من فورا دکتر را خبر کردم.
در همین هنگام فرحناز و فرهاد و شورانگیز هم از راه رسیدند.فرهاد رو به پزشک کرد و پرسید:«دکتر،چه اتفاقی افتاده است؟»
-متاسفانه ایشان سکته کرده اند.من قبلا به شما تذکر داده بودم.