یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت بیستم و آخر
پس از چند دقیقه در اتاق باز شد و خانمی که ظاهرش نشان می داد پرستار است دکتر را به داخل فراخواند. فرحناز پس از شنیدن سخنان دکتر گریه بلندی سر داد من دیگر نمی توانم تحمل کنم اگر فرخ را هم از دست بدهم خودم را خواهم کشت. فرهاد گفت: فرحناز خواهش می کنم ...شورانگیز لطفا او را از اینجا ببرید. شورانگیز
زیر بازوی فرحناز را گرفت و او را به اتاقش برد. حدود یک ربع طول کشید که
دکتر ا زاتاق خارج شد سری تکان داد و گفت : متاسفم گمان نکنم بتوان کاری
برای ایشان انجام داد. فرهاد با حالتی عصبی پرسید: منظورتان چیست؟ او را به تهران منتقل می کنیم. -اما قلبش تاب نمی آورد تنها برایش دعا کنید(رویش را به پگاه نمود)او به هوش آمده و می خواهد شما را ببیند. پگاه
اشک هایش را پاک کرد و بازدن چند ضربه به در وارد اتاق شد با ورود او
پرستار صندلی را ترک کرد و جایش را به پگاه سپرد . پگاه روی صندلی نشست و
دست فرخ را میان دستانش گرفت فرخ به آرامی چشمهایش را گشود : تویی دخترم؟ -بله عموجان من آمدم ببخشید که تنهایتان گذاشتم. -چه خوب شد که آمدی می ترسیدم دیگر تو را نبینم -این چه حرفی است که ... -هیس
ساکت باش و فقط گوش کن فرصت زیادی نمانده است در زندگی بدیهای بسیار کرده
ام اما آنچه د رحق تو کردم می دانم در بارگاه خداوند بخششی برایش وجود
ندارد. و چون می دانم تو بزرگوارتر از آنی که مرا نبخشی می خواهم برایم طلب
آمرزش کنی. سیلاب
اشک از چشمان پگاه جاری بود و پیاپی دست فرخ را می بوسید .نصیری چند لحظه
ای سکوت نمود تا نفسی تازه کند سپس ادامه داد : از تو می خواهم که سخنم
را قطع نکنی نمی دانم تا کجای ماجرا را اجل مهلت می دهد برایت تعریف کنم
پژمان ...پژمان تورا دوست داشت تو دخترخاله عزیزش بودی اما آن کسی که بیش
از پژمان تو را دوست داشت من بودم اگر پژمان تو را می خواست من عاشق تو
بودم. تو آرزوهای سرگشته من بودی توباید عروس من می شدی تا تاوانم را از
روزگار می ستاندم. اما افسوس که تو نیز چون مادرت سرکش بودی خودخواه بودی
پژمان را نمی دیدی همان طور که در بیست و پنج سال پیش مادرت مرا ندید. منی
که برایش می مردم منی که به خاطر او حرف می زدم به خاطر او می جنگیدم و
به خاطر او نفس می کشیدم دلم نمی خواست بیست و پنج سال بعد پژمان نیز فرخی
دیگر باشد نشسته بر گور آرزوهایش من ...من آن مدارک را در اختیار پژمان
قرار دادم آه خواهش می کنم رویت را از من برنگردان من نمی دانستم باور کن
آتش عشقی که میان تو و کوروش شعله ور بود ازدیدگان من پنهان ماند . کوروش
برایم همچون پژمان عزیز است . تو همسر او می شدی یا پژمان باز هم عروس من
بودی نمی دانستم که کوروش خاطرخواه توست . پگاه مرا ببخش اگر روزی کوروش
را دیدی از او نیز برایم طلب آمرزش کن شاید اندکی از بارگناهانم سبک تر
شود پگاه عزیزم من ... فرخ
دیگر نتوانست بیش از این ادامه دهد . سرفه های پیاپی مانع سخن گفتنش
گشتند. پگاه احساس می کرد دست فرخ لحظه به لحظه سردتر می شود . فرخ دست در دست عروس محبوبش جام مرگ را نوشید و برای همیشه چشم از جهان فروبست. مجلس ترحیم نصیری بسیار ساده و بدون تشریفات برگزار گشت و در مراسم خاکسپاری او به جز تنی چند از نزدیکان شخص دیگری حضور نداشت. درست
یک ماه پس از برپایی مراسم در حالی که 10 روز بیشتر به مراسم چهلم نصیری
نمانده بود یک روز بعد از ظهر آقای صمدی با پگاه تماس گرفت و گفت که مشتری
نقد برای ویلا یافته است و پگاه نیز با آنها برای بعد از ظهر روز بعد
قرار ملاقات گذاشت. برخلاف
تصور پگاه که گمان میکرد با شخص متمول و سرمایه داری روبه رو می شود
مشتریان ویلا سه مرد بودند با لباسهای ساده و ته ریشی که صورتشان را
پوشانده بود. پگاه برای پذیرائی از آنها لباس ساده ای برتن نمود و روسری
کوچکی نیز بر سرش بست.آنها پس از احوالپرسی و صحبتهای معمول از قسمتهای
مختلف ویلا بازدید کردند و از پگاه قیمت پیشنهادی را درخواست نمودند . پگاه
قیمت مورد نظرش را گفت خریداران با چهره هایی ناراضی یکدیگر را نگریستند.
سپس یکی از آنها که خودش را امامی معرفی کرد رو به پگاه نمود و گفت: خانم
همان طور که می بینید طرف معامله شما یک شخص نیست ما یک گروه نماینده از
جانب ارگانی هستیم که به زودی به فرمان امام خمینی در سرتاسر کشور
نهادهایی تاسیس خواهد نمود ما ساختمان منزل شما را به این منظور خریداری
می کنیم و مبلغ آن را از محل اعتبارات دولت به شما پرداخت خواهیم کرد.
امیدوار بودیم که شما این مسئله را درک کنید و برای پیشبرد اهداف مشترکمان
گامی در جهت خیر بردارید. پگاه
پس از چند لحظه ای تامل گفت: گمان می کردم این ویلا را برای استفاده شخصی
خریداری می کنید اینجا ارثیه است از پدرشوهر مرحومم و متعلق به شخص من
نیست اگر به میل ما باشد هیچ دلمان نمی خواهد که اینجا را بفروشیم این
ویلا یادگاری است که باید حفظ شود اما چه کنیم که ناچاریم و به پول آن
احتیاج داریم من امشب با خانواده ام صحبت می کنم و نتیجه اش را به شما
اطلاع می دهم. آقای
امامی و همراهانش پس از نوشیدن فنجانی چای از مهمان نوازی پگاه تشکر
نموده و ویلا را ترک کردند . آن شب بر سر میز شام پگاه جلسه ای خانوادگی
تشکیل داد و مسئله را برای دیگران مطرح نمود بخصوص از فرحناز خواست که
شخصا در این مورد تصمیم گیری کند. فرحناز
گفت: گرچه از همان ابتدا من با فروش ویلا مخالف بودم اما می دانم که جز
این چاره دیگری نداریم . به هر حال ما مقروضیم و باید بدهیهای خود را
بپردازیم گرچه ممکن است نخست کمی برایمان مشکل باشد اما همانقدر که هنوز می
توانیم با هم باشیم برایم کافی است به علاوه با پرداخت بدهیها خاطرمان از
هر جهت آسوده می شود فرهاد جان نظر تو چیست؟ من
هم با تو موافقم به هرحال قروض دیر یا زود باید پرداخت شوند . شاید بشود
از شرایط درهم فعلی استفاده کرد و پرداخت آنها را عقب انداخت اما سرانجام
بانک ها طلب خود را مطالبه می کنند. پگاه
دستش را روی میز کوبید و با خنده گفت: خانم ها آقایان ختم جلسه را اعلام
می کنم لطفا به رختخوابهایتان بروید از فردا باید چکمه بپوشید و به دنبال
خانه بگردید. فرهاد با همان لحن طنزگونه پگاه گفت: چه کسی گفته که ما باید به دنبال خانه بگردیم احتیاجی به این کار نیست. فرحناز با تعجب پرسید: احتیاجی نیست ؟ منظورت چیست؟ پگاه با خنده گفت: حتما منظور پدر اینست که همگی به تهران می رویم. فرهاد
سرش را تکان داد : نه این پنبه را از گوشتان بیرون کنید من دو عزیز را
اینجا به خاک سپرده ام رامسر را ترک نمی کنم می دانم که تو هم به تهران
نمی آیی . راستش اصراری هم بر این کار ندارم اما شما خانه دیگری هم دارید
گویا فراموش کرده اید! پگاه با تردید گفت: نکند منظورتان... -بله
درست فهمیدی منظورم شکارگاه است .آنجا از هر محلی برای زندگی شما مناسب
تر است حالا هم انقدر هاج و واج مرا نگاه نکنید. پدر نصیری از مقربان
دربار بود . خود فرخ نیز سالها برای گارد خدمت نمود. گرچه من د رابتدا از
فروش اینجا ناراضی بودم اما حالا می بینم که این به نفع شماست . افراد
مغرض بسیارند و ممکن است در آینده به طریقی باعث مصادره ویلا بشوند. اما
شکارگاه به نام توست و کسی نمی تواند روی آن دست بگذارد. -
اما پدر این غیر ممکن است آنجا کیلومترهای از شهر فاصله دارد نه جاده
درستی دارد و نه آب تصفیه شده ما حتی آب مصرفی فتح الله را از طریق منبع
تامین می کنیم. -جاده
را می توانید شن ریزی کنید . کاری که کوروش قصد انجام آن را داشت . برای
آب نیز دوراه حل وجود دارد هم می توان با موتور آب را از چشمه به بالا
کشاند و هم می شود چاه عمیق حفر کرد که به نظر من طریقه اول آسان تر و کم
هزینه تر است . شورانگیز
سخن فرهاد را قطع کرد و گفت: این کارها که تو می گویی به سرمایه فراوانی
نیاز دارد و این از توان پگاه خارج است به علاوه ساختمان کلبه طوری طراحی
شده که بیش از چند نفر نمی توانند در آن زندگی کنند. اما با این پیشنهاد
تو – برفرض اگر هم عملی باشد- پگاه به چند کارگر و مباشر نیاز دارد چگونه
آنها را در آن چند اتاق جای بدهد؟ خودش و فرحناز چه کنند؟ نه این کار عملی
نیست. فرهاد
چند لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: مدتی است که موضوعی ذهنم را به خود
مشغول کرده است . برای در میان گذاشتنش با تو تردید داشتم اما امشب بهترین
موقع برای طرح آن است دوروز پیش تلفنی با وکیلم تماس گرفتم متاسفانه به
رغم تلاشهای او کارگاهها همچنان خوابیده اند و کارگران چند ماهی است که بر
سر دستگاهها حاضر نمی شوند . از من هم دیگر سنی گذشته است و نمی توانم
مانند سابق به امور رسیدگی کنم . حالا که این اتفاق برای پگاه افتاد و
قسمت این بود که در رامسر زندگی کند ماهم می توانیم خانه و کارگاهها را
بفروشیم و با پول آن ملک پگاه را آباد کنیم. شالیزار نصیری غنی ترین و
بهترین نوع برنج را در مازندران دارد. می توانیم با یک کارخانه روغن کشی
قرارداد ببندیم و محصول مزرعه آفتاب گردان را سالانه در ازای مبلغی به
آنها واگذار کنیم . بالای آن کوه گنجی مدفون است . با همت و تلاش می
توانیم تمام آن چیزهایی را که از دست داده ایم دوباره به دست آوریم. شورانگیز
که سخنان همسرش او را دچار تردید نموده بود پس از دقایقی اندیشه گفت: تو
مرا هم به فکر وامی داری حقیقت این است که من هم به تحولی در زندگی ام
نیزا دارم بعد از این نمی توانم جای خالی پگاه را در آن خانه تحمل کنم. آن
خانه و تمام خاطراتش باید دور ریخته شود و همگی زندگی جدید را با توکل به
خداوند برای خود بنا کنیم. آن
شب خانواده فرخ پور و نصیری تا پاسی از شب گذشته بیدار بودند و به بحث و
گفتگو درباره آینده پرداختند. پگاه خانم کاظمی و پویا را به جمع صمیمی شان
دعوت نمود و آن دو را نیز مانند اعضای از خانواده در گفتگویشان شرکت داد. صبح
روز بعد با شماره تلفنی که آقای امامی دراختیارشان گذاشته بود تماس گرفت و
موافقت خود را برای فروش اعلام نمود . بعد از ظهر همان روز نیز قرارداد
فروش بسته شد و پگاه قول داد تا چهل و پنج روز دیگر خانه را به آنها تحویل
دهد. بهار
آغاز می شد اما خانواده نصیری بر خلاف هرسال هفت سینی نمی چیدند و عیدی
هم نداشتند این دومین بهار پیاپی بود که پگاه آن را با غم و اندوه آغاز می
کرد. هنوز یک هفته ای به مراسم چهلم نصیری باقی مانده بود. آنها به جای
کوچکتری می رفتند و بنابراین به بسیاری از لوازم نیازی نداشتند. در طول این
یک هفته لوازم اضافی را فروختند و بقیه اثاثه را نیز بجز اسباب ضروری جمع
آوری نمودند. مجلس ختم با حضور چند تن از شرکای سابق نصیری و اقوام نزدیک
برگزار گشت و مهمانان برای صرف ناهار به رستوران رفتند .هنگام خداحافظی
پگاه ضمن تشکر از حضور آنان د رمراسم گفت که قصد دارد به املاک شکارگاه نقل
مکان کند و از این پس می خواهد آنجا را مستقیما اداره نماید و خوشحال می
شود که آنها را در آنجا ملاقات کند و هرزمان که دوست داشته باشند مانند
سابق پذیرای اقوام خواهد بود. دوروز
پس از مراسم شورانگیز و فرهاد به همراه خانم پویا و قاسم برای جمع آوری
اثاث و فروش املاک فرخ پور عازم تهران شدند . فرهاد قول داد که پس از فروش
خانه به سرعت به رامسر بازگردد و پگاه را تنها نگذارد. پگاه
نیمی از وجه فروش را یک ماه قبل از تخلیه ویلا دریافت می نمود.او تصمیم
گرفت بااین پول ترتیب شن ریزی جاده را بدهد در این صورت می توانست اثاث جمع
آوری شده را به کلبه انتقال دهد. با یک شرکت خصوصی تماس گرفت و بنابراین
شد که کار شن ریزی جاده از شنبه هفته بعد آغاز شود . پیمانکار قول داد که
جاده را بیست روزه تحویل دهد پگاه نیز با خیال راحت تری می توانست به سایر
کارها رسیدگی کند. یک
روز بعد از ظهر پگاه مشغول خواندن روزنامه بود که تلفن زنگ زد. پگاه گوشی
را برداشت و صدای آقای امامی را از پشت سیم شناخت . او پس ا زاحوالپرسی
گفت: خانم فرخ پور من شرمنده ام اما از مرکز به ما دستور داده اند که آخر
فروردین ماه ویلا را تحویلشان بدهیم. -گرچه من تا سی روز دیگر مهلت دارم اما مشکلی نیست کارجاده که تمام شود اینجا را تخلیه می کنیم. -من
از شما سپاسگزارم . از شما جز این هم توقعی نداشتم اما مشکل جای دیگری
است . ما باید در ساختمان تغییراتی ایجاد نماییم. من تماس گرفتم تا از شما
خواهشی کنم. - بفرمائید -اگر برای شما مشکلی ایجاد نمی کند ما از فردا کارگرانمان را بیاوریم تا قبل از رفتن شما آنها در بیرون ساختمان کار می کنند. پگاه
از این مسئله ناراضی بود چرا که با وجود کارگران آسایش را از او و
خانواده اش سلب می نمود . به علاوه کار آنها تولید سروصدای فراوانی می کرد
و فرحناز برای استراحت به محیطی آرام نیاز داشت اما به هرحال مجبور بود
قبول کند و به خواسته امامی تن داد . کارگران
خیلی زودتر از انتظار پگاه کارشان را آغاز نمودند و این مسبب گشت که پگاه
زودتر به فکر اسباب کشی بیفتد و این کار را جلو بیندازد با فتح الله تماس
گرفت و دوهفته بعد خانواده نصیری به محل جدید نقل مکان کردند. زمانی
که پگاه به شکارگاه رسید ساعت دوازده را نشان می داد آنروز هوا صاف و
آفتابی بود و نسیم ملایمی در بالای کوه می وزید . صدای پرندگان و چهچه
بلبلها از سمت جنگل به گوش میرسید و عطر گلهای وحشی و بوی نم دریا مشام را
نوازش می داد. این
دومین مرتبه بود که پگاه پا به ملکش می گذاشت . او اینک تنها بود و یاران
و همراهان پیشینش را برای همیشه در پای کوه برجای گذاشته بود . قبل
از اینکه وارد کلبه شود اطراف را نگریست همه چیز همان طور بود که پگاه
برای نخستین بار دیده بود . تنها به جای میوه بر روی شاخه های درختان شکوفه
ها روییده بود و به جای گلهای زرد آفتاب گردان بوته های سبزرنگ آنها بر
دامنه کوه کشیده گشته بود . پگاه آه بلندی کشید و گفت: همه چیز همان طور
است که قبلا بوده انگار زمان در این بالا متوقف گشته است . مادر طبیعت در
طی این دوسال دگرگونی هایش را تنها به من ارزانی داشته و قلب مرا با آمالش
پاره پاره کرده است اما این نیز بگذرد... چمدانهایش را برداشت و داخل کلبه شد اما برخلاف محیط خارج در داخل کلیه همه چیز از آخرین باری که او آنجا را ترک نمود تغییر کرده بود. گویا کسی لوازم و اثاث کلبه را عوض کرده بود . به
جای پوستهای ببر و خرس که به عنوان زیرانداز استفاده می شد قالیچه های
کوچک با نقش های زیبای بهاری کف سالن را مفروش می کردند . دیگر از سرهای
خشک شده حیوانات نیز که به دیوار آویزان گشته بودند اثری دیده نمی شد.
تزئینات دیوار را تابلوهای نقاشی از مناظر زیبای دریا و جنگل تشکیل می
دادند و در بوفه شیشه ای هم به جای لوازم شکار و تفنگهای شکاری مجسمه های
نفیس و ظروف عتیقه چیده بودند مبلمان سالن نیز تغییر کرده و به جای آن
کاناپه های بزرگ قهوه ای صندلیهایی با پایه های بلند خراطی شده و روکش
صورتی چیده شده بود. پرده های اتاق هم از همان پارچه دوخته شده بود و همه
چیز با طبع لطیف پگاه هماهنگی داشت . سالن در هاله ای از رنگهای ملایم
احاطه گشته و آدمی را در آرامش فرو می برد. اما چیزی که توجه پگاه را بیشتر
از همه سوی خود جلب نمود و باعث حیرتش شد تصویری نقاشی شده از چهره خودش
بود که در انتهای سالن جایی که پیانو قرار داشت به دیوار آویخته بود. پگاه
چند قدم به سمت آن رفت تا بتواند تابلو را بهتر ببیند. درهمین هنگام فتح
الله نیز وارد کلبه شد : می بخشید هنوز خانم نصیری تشریف نیاورده اند می
خواهید من تا سرجاده بروم؟ -نه احتیاجی نیست ممکن است بعداز ظهر راه بیفتند . هنوز کارهای زیادی در ویلا مانده است که ایشان باید شخصا به آنها رسیدگی کنند. -هرطور میلتان است . فتح الله قصد ترک کلبه را داشت که پگاه دوباره صدایش کرد: ببینم فتح الله -بله خانم -بالوازم کلبه چه کردید؟ اینجا خیلی تغییر کرده است! -خانم
آقای نصیری دوماه قبل از رفتنشان اینها را آوردند دوکارگر گرفته بودند تا
لوازم را بچینند . وقتی از ایشان پرسیدم اینها برای چیست گفتند به زودی
برای همیشه ساکن اینجا خواهند شد . راستش ما هم خیلی خوشحال شدیم در میان
کارگران شایع شده بود که آقا به زودی ازدواج می کنند و با عروسشان به کلبه
می آیند اما نمی دانم چه شد که یکهو همه چیز را ول کردند و رفتند . قبل از
اینکه رامسر را ترک کنند یک هفته به اینجا آمدند. اما در این یک هفته من
یکی دوبار بیشتر آقا را ندیدم . یادر اتاقشان خوابیده بودند و یا به بالای
کوه –منظورم پشت مزرعه آفتاب گردان است –می رفتند و ساعتها به دشت خیره
می شدند . شب آخر مرا صدا کردند و گفتند که باید برای همیشه بروند و اینجا
را به شخص مطمئنی سپرده اند . بعد هم از من حلالیت طلبیدند و فردایش از
اینجا رفتند اول حرفهایشان را زیاد جدی نگرفتم اما وقتی به شهر آمدم
فهمیدم راست می گفتند و برای همیشه از رامسر رفته اند . پگاه
صورتش را برگرداند تا فتح الله اشکی را که در چشمانش حلقه بسته بود
نبیند. سخنان فتح الله قلب پگاه را به درد آورد و کوهی از غم بر دلش
نشاند. پس این اسباب و اثاث پیشکشی جهیزیه اش بوده و کوروش خانه را برای
او آراسته بود. فتح الله چند لحظه مردد ایستاد و چون سکوت پگاه طولانی گشت
آنجا را ترک کرد. پگاه نگاهی به پیانو افکند مدتها بود انگشتانش کلیدهای
سفید و سیاه آن را لمس نکرده بودند دلش می خواست بازهم چون گذشته بنوازد و
تاروپودش را با لرزش سیمهای پیانو زیر و رو کند. یادش آمد در آخرین دیدار
با ستاری به استادش قول داد که شاگرد ناسپاسی نباشد و هیچ گاه آموخته های
او را به فراموشی نسپارد. روی صندلی پشت پیانو قرار گرفت و انگشتهایش را
روی کلیدها به حرکت در آورد. نخست انگشتانش از او فرمان نمی بردند اما
سرانجام توانست حواسش را متمرکز کند و پنجه هایش را به اطاعت وادارد: من بازهم می نوازم برای تسلای دردهای بی پایان دلم به امید صبحی که تو آغازگر آن باشی روزی که بوی امید را از آن استشمام کنم. اینجامال من است و من به کسانی تعلق دارم که دوستشان دارم و برای آنها زنده می مانم و تا زنده ام زندگی می کنم. من امیدوارم امید به آن روز که صدایش را دوباره بشنوم و سینه ام را از عطر آمیخته با نفسهایش انباشته سازم. روزی خواهد رسید که سر بر شانه اش بگذارم و برای خستگی هایمان ترانه بسازم. ای آشنای من به کدامین شهر سفر کرده ای؟ به سوی کدامین دیار رخت بربسته ای؟ بازا بازا که عروس تو در حجله گاهش آرمیده است او منتظر توست که بازگردی و سردی دستش را در میان انگشتان گرمت لمس کنی... پگاه
از جایش برخاست او برای تنفسی دوباره به هوای تازه نیاز داشت . در را
گشود و پا بیرون نهاد . امروز روزدیگری بود با صدای بلند فریاد زد : جنگل مال من است و سبزی آن سبزی دستان من است دستی که می نوازد و صدایی که هنوز می خواند من زندگی ام را بارور خواهم کرد. پروردگارا! به من کمک کن تا ساعتهای تباه شده را ازنو بسازم. امروز من گوشواره نور را به خورشید بی فروغ دلم می آویزم توهم مرحمتی کن و فردایم را روشن ساز تا خاکستر لحظه هایی را که بی یاد تو سوزانده ام به گذشته بسپارم و قلبم را به انتظاری شیرین خوش سازم. فصل دهماتوبان
برخلاف سایر روزها از ترافیک سنگینی برخوردار بود. گرمای بالای چهل درجه
اهای شهر را به کرانه های ساحلی کشانده و این اتوبان مشرف به دریا را شلوغ
تر از معمول نموده بود. کوروش نگاهی به ساعتش افکند دیگر چیزی به ظهر
نمانده بود .گرمای هوا و ترافیک کلافه اش می کرد اما چیزی که بیش از این دو
اعصابش را بر هم میریخت غیبتش از کلاس بود. او برای اینکه به موقع سر
قرار برسد ساعت 10 منزل را ترک کرده بوداما شلوغی جاده مانع از آن شد که
سر ساعت سرسد و اکنون که آفتاب وسط آسمون بود دلشوره او نیز بیشتر می شد.
ریاست جدید دانشگاه حساسیت فوق العاده ای نسبت به کوروش نشان می داد و به
بهانه های مختلف وی را بازخواست می نمود . چند
بار تصمیم گرفت دور بزند وبه سمت دانشکده تغییر مسیر بدهد اما همین که به
یاد می آورد آن خانم برای ملاقاتش تا چه حد اصرار ورزیده است از تصمیمش
منصرف می گشت کوروش با خود گفت: راستی فامیلیش چه بود ؟ نصرتی نصرتی ...نمی
دانم یادم نمی آید. شب
قبل خانمی با منزلش تماس گرفت و ضمن معرفی خویش از کوروش خواست که هرچه
زودتر اورا ملاقات کند . با وجود امتناع کوروش بازهم برای فردا با او قرار
ملاقات گذاشت و از او خواهش کرد که حتما در محل ملاقات حاضر شود نخست
کوروش تصمیم گرفت که خواسته او را رد کند اما اینکه آن زن یک ایرانی بود
وشاید هموطنی باشد که نیاز به کمک دارد حس نوع دوستی اش را تحریک نمود و
بر خلاف میل باطنی اشت صبح روز بعد به سمت محل قرار حرکت کرد. آن خانم رستورانی در حومه شهر مشرف به جاده کناره را برای ملاقاتشان انتخاب کرده بود .کوروش گفت: باید رستوران همین اطراف باشد. کاغذی
که نام رستوران و نشانی آن را رویش نوشته شده بود از داخل کیف بیرون آورد
و نگاهی به آن انداخت. بادیدن تابلوی رستوران که در کنار اتوبان نصب شده
بود وبا فلش محل آن را نشان می داد لبخندی بر لبانش نشست . ظاهر رستوران
شیک و تمیز بود اتومبیل را جلوی درپارک کرد و پس از اینکه سوئیچ ماشین را
به دربان سپرد وارد شد . رستوران
در آن ساعت از روز شلوغ و پرمشتری بود . کوروش به سمت پیشخان رفت و پس از
گفتن خسته نباشد از مسئول بار پرسید: من با خانمی قرار ملاقات دارم می
خواستم ببینم... اما
قبل از اینکه جمله اش را تمام کند متوجه شد که به نام صدایش می زنند
.رویش را برگرداند و متوجه خانمی گشت که در انتهای سالن پشت یک میز دونفری
نشسته بود و برایش دست تکان می داد : آقای نصیری کوروش خان . کوروش از مسئول بار تشکر کرد و به سمت میز رفت : سلام خانم من کوروش هستم. -بله می دانم خواهش می کنم بنشینید(کوروش روی صندلی نشست)من برای شما هم سفارش غذا داده ام. -اما شما هنوز خودتان را معرفی نکرده اید. -آه خدای من !یعنی شما مرا نشناخته اید ؟من نصرانی هستم. -بله این را قبلا هم گفتید. اما من شمارا به جا نمی آورم البته چهره تان کمی برایم آشناست . -پس
معلوم می شود حافظه زیاد خوبی ندارید. آخرین باری که ما یکدیگر را ملاقات
کردیم حدود هشت سال پیش بود به خاطر آوردید من نگین هستم دوست پگاه. -آه.... کوروش که پس از شناختن نگین بسیار هیجان زده شده بود با دستپاچگی گفت: بله ...آن روز در کوه حالا یادم آمد شما نگین هستید. -بله -خیلی خوشحالم که شما را می بینم بعد از این همه سال بگویید ببینم اینجا چه می کنید؟ کی از ایران آمده اید؟ -داستانش
مفصل است من مدتهاست که در جستجوی شما هستم همان پنج سال پیش حول و حوش
پیروزی انقلاب من و خوانواده ام مانند خیلی های دیگر نسنجیده از کشور خارج
شدیم. -اما من گمان می کردم تازه از ایران آمده اید. پس شما هم مثل من مدتهاست که او را ندیده اید. -منظورتان چه کسی است؟ -پگاه منظورم پگاه است. درهمین
هنگام غذا را نیز آوردند. کوروش در سکوت مشغول خوردن ناهار شد . نگین از
حالت چشمان کوروش و اشتیاقی که برای شنیدن خبری از پگاه داشت دریافت که او
چون گذشته ها هنوز نیز پگاه را دوست می دارد. نگین
چند ماهی که از ورودش به آمریکا گذشت جستجویش را برای یافتن کوروش آغاز
نمود او قریب به یک سال به هر دری زد و از هرجایی سراغ گرفت تا شاید نشانی
از کوروش بیابد. اما با گذشت زمان از یافتن وی ناامید گشت و پس از مدتی از
جستجو دست کشید تا اینکه حدود یک ماه پیش اتفاقی یک شب صدای او را از
رادیو شنید . کوروش استادیار دانشگاهی معتبر در لوس آنجلس بود که آن شب
مصاحبه ای رادیویی با یک برنامه علمی داشت . از فردای آن روز دیگر بار
نگین جستجو را از سر گرفت و سرانجام موفق شد از همان استودیویی که کوروش
در آن برنامه داشته بود شماره تلفن منزل او را به دست آرود. پس
از اینکه مطمئن شد کورورش هنوز مجرد مانده و تشکیل خانواده نداده است با
او تماس گرفت و قرار ملاقاتی گذاشت اما حال که قریب 5 سال از آخرین
دیدارش با پگاه می گذشت نمی دانست که باید هر آن چه را که در مورد دوستش
می داند با کوروش در میان بگذارد یا مهر سکوت برلب زند و تنها دیدار هم
وطنی آشنا را بهانه درخواست ملاقاتش قرار دهد . از کجا معلوم که پگاه هنوز
ازدواج نکرده باشد با وضعیت خانواده اش و ثروتی که پس از مرگ پژمان به او
رسید. شاید اکنون که او در مقابل کوروش نشسته است پگاه صاحب چند فرزند
باشد شاید... نگین با افکار ضد و نقیض کلنجار می رفت و متوجه نبود که کوروش مدتی است او را می نگرد: غذایتان سرد شد -بله؟ -می گویم غذایتان سرد شد -بله بله اصلا متوجه نبودم. -گویا شما می خواستید مطلبی را به من بگویید. -چه مطلبی را ؟ کوروش خنده ای کرد و گفت: این سوالی است که من از شما می پرسم شما پشت تلفن گفتید که خبر مهمی را باید به من بدهید. -بله
البته این خبر پنج سال پیش مهم بود نمی دانم اکنون گفتنش صحیح است یا نه
راستش وقتی شما را یافتم آن قدر ذوق زده شدم که فراموش کردم آخرین بار
پگاه را پنج سال پیش ملاقات کرده ام نه دیروز. -بهتر
است هرچه راجع به او می دانیدبگوئید پگاه همانقدر برایم عزیز است که قبلا
بوده . گرچه از آن خاطرات سالها گذشته اما جایگاه او هنوز هم در قلبم
محفوظ مانده است . -آخرین
باری که او را ملاقات کردم...نمی دانم چه بگویم اما او هنوز هم شما را
دوست دارد. البته این طور فکر می کنم. نمی دانم در این پنج سال چه اتفاقاتی
در زندگی اش رخ داده است . البته تقصیر با من است که از او سراغی نگرفتم.
هنگامی که او را ترک کردم در شرایط سختی به سر می برد.(کوروش از خوردن
دست کشید و به نگین چشم دوخت) پژمان...آقای نصیری فوت کرده است . -نه .... کلمه
نه ناخودآگاه از دهان کوروش خارج گشت. سرش را با دست گرفت این خبر ضربه
شدیدی به او وارد نمود نگین دستپاچه لیوانی آب به دست کوروش داد: آقای
نصیری متاسفم نباید اینطور به شما می گفتم آخر این خبر مربوط به سالها قبل
است. کوروش سرش را بلند کرد: کی ؟ کی این اتفاق افتاد؟ -فروردین ماه سال پنجاه و هفت آه
از نهاد کوروش برآمد . خودش را مقصر می دانست او با ترک وطن تمام رشته ها
را گسسته و حال آخرین نفری بود که از این خبر مطلع می گشت سعی کرد اعصابش
را کنترل کند: خانم نصرانی پگاه در چه وضعیتی است؟ منظورم همان موقع که
او را دیدید. -مسلما
حال و روز خوبی نداشت همزمان با فوت پژمان خانم فرخ پور در بستر بیماری
افتادند .حتی نتوانستند در مراسم چهل پژمان شرکت کنند. خود آقای نصیری نیز
در وضعیت بدی قرار داشت . البته این خبر را من بعدها از منبع دیگری شنیدم .
یکی از سهامداران دامپروری از دوستان قدیمی مادر بزرگ مرحومم بود . او
گفت که خودش و چند تن دیگر از سهامداران مبلغ هنگفتی را از نصیری
طلبکارند. گویا پژمان قبل از مرگش سفارش بزرگی به یک کارخانه سازنده ماشین
آلات در آلمان داده بود وبرای تامین هزینه سرمایه هنگفتی از محل اعتبارات
شرکت دریافت نموده است. دوست مادربزرگم به ما گفت که بانک و شرکا برای
گرفتن قروض خود به نصیری فشار خواهند آورد. -خدای من پس پگاه در موقعیت بدی قرار داشته است . -متاسفانه بله کوروش آه بلندی کشید و گفت: این چیزی بود که خود می خواست نگین
چند لحظه سکوت نمود در گفتن کلامی که در دلش جاری بود دچار تردید گشت اما
سرانجام تصمیم خود را گرفت: آقای نصیری پگاه همیشه جمله زیبایی را برزبان
می آورد گاهی آدم مجبور می شود پای در راهی بگذارد که مایل به رفتنش
نیست. -آری این را به من نیز گفته بود اما برای او اجباری وجود نداشت او خود انتخابگر راه خویش بود -اما من مثل شما فکر نمی کنم قضاوت شما در مورد او کمی عجولانه است کاش در کنارش مانده بودید. -شما
گمان می کنید من برای تسلای خاطر خودم او را ترک کردم؟ برای اینکه گذشته
را فراموش کنم و زندگی جدیدی بسازم؟ به خدا قسم که این طور نبوده است بی
وجود او زندگی کردن از صدبار مردن برایم بدتر بود هنوز هم هست اما اگر می
ماندم هردو تباه می شدیم. -چرا از او نپرسیدید؟ چرا از او دلیل انتخابش را نخواستید؟ -
خواستم نه یک بار هزار بار مگر فراموش کرده اید که چطور در را به روی
خودش بسته بود خدا می داند که چقدر به او التماس کردم . چقدر قسمش دادم
حتی حاضر نشد حرفهایم را بشنود. از نگاهش می خواند که دوستم دارد. خودش
دروغ می گفت اما چشمها چشمها هیچ گاه دروغ نمی گویند. در نگاه آبی او عشق
را می دیدم. اما افسوس ....افسوس که او همه چیز را ویران کرد. -آقای
نصیری شاید فاش کردن اسرار مردم کار صحیحی نباشد اما در این لحظه بخصوص
من مجبورم که راز دوست عزیزم را برملا کنم. پگاه ...پگاه بر خلاف میل
باطنی اش با پژمان ازدواج کرد. پژمان او را مجبور به این کار نمود. او
مدارکی در اختیار داشت که اگر پگاه به خواسته او تن در نمی داد به وسیله
آن مدارک می توانست آینده و اعتبار خانواده فرخ پور را تباه سازد. می بینم
که متعجب شده اید .حق هم دارید چون منی نیز مانند شما فکر می کردم و پگاه
را دختری بی عاطفه می پنداشتم حتی هنگامی که خبر فوت پژمان راشنیدم این
را انتقامی می دانستم که سرنوشت از پگاه ستانده است . آقای فرخ پور در پشت
پرده و بر خلاق عقاید به ظاهر سلطنت طلبانه شان برای برندازی نظام پهلوی
کارهایی انجام می دادند که خیلی زود جزئیات آن برای اداره امنیت برملاگشت.
بر طبق گفته پگاه پژمان پس از ازدواج از طریقی آن مدارک را به دست می
آورد و در اختیار پگاه قرار می دهد و او نیز آنها را از بین می برد. کوروش
سکوت کرده بود وقایع گذشته در مقابل چشمانش رژه می رفتند. مریضی نابهنگام
پگاه در رامسر رفتار پیش بینی نشده او اشکهایی که به پای او ریخته بود و
لبخندهای ظفرمندانه پژمان همه و همه حکایت از حقیقتی داشت که اکنون نگین
آن را فاش می ساخت. خودش را لعنت می کرد که چرا آنقدر عجولانه تصمیم گرفت و
پگاه را ترک نمود . قطره اشکی را که در گوشه چشمش جمع شده بود با دستمال
پاک کرد سپس گفت: پژمان پژمان چگونه مرد؟ -در
اثر یک حادثه گویا یک شب پس از اینکه مشروب زیادی می خورد به دریا می رود
و سوار قایق می شود . روز بعدش هم گشت ساحلی جسد او را پیدا کرد. -وحشتناک است سرنوشت تاوان سختی از او گرفته -بله
همین طور است که می گویید مثل اینکه با حرفهایم سرتان را به درد آوردم.
مرا ببخشید اما حالا احساس می کنم که باری را از روی شانه ام برداشته ام
پگاه مانند خواهری برایم مهربان و دوست داشتنی بود . باوجود اینکه سالهاست
او را ندیده ام اما هنوز همچون گذشته دوستش دارم. -از
اینکه به فکر پگاه بودید من هم از شما بسیار سپاسگذارم از دیدارتان
خوشحال شدم شماره تلفنم را که دارید اگر کاری داشتید حتما تماس بگیرید. -بله حتما مزاحتمان می شوم حالا می خواهید چه کنید؟ -نمی دانم باید کمی فکر کنم به هر حال تمام این قضایا مربوط به پنج سال قبل است نباید عجولانه تصمیم گرفت. -امیدوارم موفق باشید بازهم از اینکه دعوتم را پذیرفتید و وقتتان را در اختیارم گذاشتید متشکرم به امید دیدار -خداحافظ نگین از صندلی بلند شد رستوران را ترک کرد و کوروش را با دریایی از خاطرات تنها گذاشت. ساعت
دو نیمه شب را نشان می داد اما کوروش هنوز در رختخوابش غلت می زد. با
وجود اینکه از سرشب دوقرص قوی خواب خورده بود اما هنوز خوابش نمی برد چراغ
کنار تختخواب را روشن کرد و از تخت برخاست . سیگاری روشن کرد وبه کنار
پنجره رفت همه جا تاریک بود و شهر در خاموشی محض به سر می برد. از صبح
گذشته که نگین را ملاقات نمود تا حال که اینگونه مجنون و خوابزده کنار
پنجره ایستاده بود حتی لحظه ای نیز آرام و قرار نگرفته بود . صبح به
دانشکده تلفن زد و مریضی را بهانه کرد و از رفتن به کلاس خودداری نمود.
تمام شب گذشته با صفحات آلبوم را ورق زده و یا سربرروی میز گذاشته و به
گذشته اندیشیده بود. گذشته
ای که می رفت در غبار غربت محو شود حالا یک بار دیگر همه خاطرات به او
لبخند می زدند. در طول شبانه روز گذشته به لحظه لحظه ساعات زندگی اش
اندیشیده و در این میان یاد پگاه را پررنگ تر از هر نقطه ای دیده بود پگاه
می خندید پگاه او را می نگریست و پگاه چشم به راهش دوخته بود . در اینکه
پگاه را عاشقانه ترک کرد هیچ جای تردید وجود نداشت. گرچه میانشان دریا دریا
فاصله بود اما عشق که فاصله را نمی شناسد . آیا هنوز نیز در قلب پگاه
جایی برایش وجود داشت؟ پنج سال جنگید همه جلوه های صدرنگ این شهر فرنگی با
همه زیباییها و دختران موطلایی اش نتوانستند آخرین نگاه پگاه و چشمان اشک
آلودش را از خاطرش محو سازند باید دل به دریا بزند. اگر اتفاقی برای او
افتاده باشد تا ابد خود را نخواهد بخشید. گوشی
تلفن را برداشت و شماره گیری کرد. چند لحظه منتظر ماند تا ارتباط برقرار
شود. پس از چند بوق پیاپی صدای خواب آلود زنانه ای از پشت خط شنیده شد صدا
ناآشنا بود شاید یکی از خدمتکاران باشد... -الو -بله آقا بفرمائید -منزل آقای فرخ پور -اشتباه گرفته اید -الو الو خواهش می کنم قطع نکنید شماره آنجا....است؟ -بله اما اینجا منزل فرخ پور نیست. -خانم
من از آمریکا تماس می گیرم آقای فرخ پور از دوستان بنده هستند که سالهاست
از ایشان بی اطلاعم این شماره سالها قبل متعلق به منزل ایشان بوده است . -آقا تا جایی که من اطلاع دارم این شماره از اول مال همین خانه بوده است لطفا دیگر مزاحم نشوید. -الو.... ارتباط
قطع شد . کوروش چند لحظه مردد گوشی را دردستش نگه داشت مجددا شماره گیری
کرد اما این بار ارتباط برقرار نشد. بازهم شماره منزل نصیری را گرفت و باز
هم صدایی شنیده نشد با مرکز تلفن تماس گرفت و شماره را به آنها داد . پس
از یک ربع ساعت صدای زنگ تلفن بلند شد : الو بفرمائید -الو آقای نصیری شماره مورد نظر شما در شبکه موجود نیست این شماره سالهاست که مسدود است . -خیلی متشکرم. کوروش گوشی را گذاشت و نا امید به بستر رفت. فردای
آن روز از دانشکده با نگین تماس گرفت و جریان رابرایش تعریف نمود. نگین
گفت: هنگامی که تهران را ترک می کردم برای خداحافظی از پگاه با همین شماره
تماس گرفتم. در مورد آقای فرخ پور نیز همین طور. کوروش از او تشکر نمود و گفت: که اگر خبر تازه ای بشنود حتما او را در جریان می گذارد. کوروش
با منزل سرگرد یغمایی یکی از دوستان قدیمی فرخ تماس گرفت. اما او هم از
ایران رفته بود و تنها سالی یک بار برای دیدن نوه اش به تهران می آمد. روز
بعد تصمیم گرفت که سری به سفارت بزند و سوسه سفری چندهفته ای به ایران که
ازشب قبل در سرش افتاده بود او را واداشت تا راجع به این مسئله تحقیقی
کند و سفارت مناسب ترین جا به این منظور بود. پس
از ساعتی انتظار سرانجام توانست با آقای ظفر دوست که مسئول رسیدگی به
امور ایرانیان مقیم آمریکا بود ملاقات کند. آقای ظفردوست پس از شنیدن
سخنان کوروش گفت: پس شما مشکل سیاسی نداشته اید و به میل خود از کشور خارج
شدید. -بله همین طور است البته بدشانسی من این بوده که خروجم مقارن با حوادث سیاسی در ایران بود. -اینکه
مشکلی نیست شما هر زمان که مایل بودید می توانید به ایران بازگردید شما
هنوز تبعه ایران هستید و برای ما نیز یک ایرانی ساکن در آمریکا محسوب می
شوید به علاوه دولت ایران امثال شما را با آغوش باز می پذیرد تنها یک مشکل
وجود دارد. -چه مشکلی ؟ نمی توانم به آمریکا بازگردم؟ -البته
که می توانید شما در اینجا حقوقی دارید که محفوظ خواهد ماند. موردی که
وجود دارد مربوط به جنگ می باشد. همین طور که می دانید ایران درگیر جنگ با
کشور عراق است . شما در طول سفر تان تامین جانی نخواهید داشت. -خوب
این برای من مهم نیست . به هر حال من یک ایرانی هستم. به علاوه هنوز
عزیزان زیادی در وطن دارم که هرروز و هر لحظه با این خطر مواجهند . پس من
می توانم اقدامات اولیه را برای خروجم انجام دهم. -البته -کی مدارکم آماده می شود؟ -به
طور تقریبی دو هفته دیگر اگر قصد رفتن دارید بهتر است از حالا بلیت تان
را رزرو کنید از لوس آنجلس پرواز مستقیم به تهران نیست باید نخست به
فرانکفورت پرواز کنید و ا زآنجا به تهران. کوروش
پس از تشکر و خداحافظی سفارت را ترک نمود. دلش شور می زد و دلهره ای عجیب
بر وجودش چنگ انداخته بود . شوق دیدن وطن شوق بوییدن خاک کشورش شوق رفتن
به دیاری آشنا و شوق دیدار او همه و همه وجودش را سرشار از هیجانی شیرین
می کرد. شش
سال در سکوت گریست و بی صدا فریاد کشید با بهانه ای ناچیز از خانه و
کاشانه گریختن و در قمار زندگی شکست را بی جدل پذیرفتن در پیشگاه وجدان
گناهی است نابخشودنی آن هنگام که طفلی خطایی انجام می دهد و برای گریز از
نگاه مادر به گوشه ای می گریزد آن پناهگاه بسان زندانی است که هرثانیه اش
حکم سالی را دارد و هر لحظه اش عذابی کشنده . حال کوروش نیز اینک چنین بود و
در خلوت دور از چشم مادر خویش را در محضر وجدان محاکمه می نمود: به یاد یار و دیارم آنچنان بگریم زار که راه و رسم سفر از جهان براندازم خیلی
زودتر از آنچه کوروش پیش بینی می کرد مقدمات سفرش فراهم شد. پس از ده روز
مدارک از سفارت برایش ارسال گشت. سپس در اولین پرواز جا رزرو نمود . از
طریق یکی از دوستانش نیز موفق شد مرخصی چهل و پنج روزه ای از دانشکده بگیرد
. سه شب قبل از حرکتش با نگین تماس گرفت و خبر سفرش به ایران را به او
اعلام کرد. نگین از تصمیم او ابراز خرسندی نمود و از کوروش خواست که سلامش
را به پگاه برساند. او عازم سفری چند روزه به ایالتی دیگر بود و از اینکه
نمی توانست برای بدرقه کوروش به فرودگاه برود ابراز تاسف کرد. کوروش
از او خداحافظی نمود و قول داد که سفارشش را انجام دهد . آن شب زودتر از
همیشه کوروش به بستر رفت. صبح روز بعد خانه را به قصد خرید ترک کرد. به
چند دراگ استور بزرگ سرزد و علاوه بر چند جعبه از انواع شکلات مقداری لباس
و لوازم دیگر نیز برای سوغات خریداری نمود.روی هدایایی که برای پگاه
انتخاب می کرد وسواس بیشتری به خرج می داد. مخصوصا هنگامی که تصمیم گرفت
برای او پیراهنی خریداری کند . چهره پگاه را با موهای طلایی و پوست سپیدش
در خیال ترسیم نمود و بعد لباسی هماهنگ با اندام او برایش انتخاب کرد. و
شب هنگام با پلاستیک های بزرگ و رنگارنگی که حاوی اجناس و هدایا بودند به
منزل بازگشت. شام مختصری تهیه کرد و خورد. پس از صرف شام دوش گرفت و زودتر
از معمول خوابید. فردا باید چمدانهایش را می بست و خود را برای سفر آماده
می ساخت . فردا به سوی ایران پرواز می کرد: به خانه ام باز می گردم خاکی که ذره ذره اش سرای من است خانه ای که جای جایش از خاطرات من است امشب با کوله بار سفری دور به سویت پرواز می کنم ای که از نسل دریایی ای که دست سبزت مهربانی را تقسیم می کند آغوشت را به رویم بگشا پرنده مهاجر به آشیانه اش باز می گردد. پس تو با نگاه مهربانت مرهمی باش بر زخمهای بال شکسته اش او تورا بر سینه اش سوار می کند و تا مرز صبح با هم پرواز خواهیم کرد -مسافرین
محترم به فرودگاه مهرآباد خوش آمدید هوای شهر تهران 25 درجه سانتیگراد
است . لطفا تا توقف کامل هواپیما و باز شدن درهای خروجی صندلی خود را ترک
نفرمائید. برایتان اقامت خوشی را در تهران آرزو می کنم. چند
دقیقه پس از پخش پیام هواپیما کاملا ایستاد و درهای خروجی توسط
مهمانداران گشوده شد. کوروش کیف دستی اش را برداشت و پابر پله های خروجی
نهاد. هوا هوای آشنا بود بوی وطن بوی خاک دیار کوروش این هوا را با تمام وجود به مشام می کشید و با چشمانش مشتاقانه اطراف را می نگریست. سالن
فرودگاه مملو از مسافرانی بود که چمدان به دست از سویی به سوی دیگر در
حرکت بودند .از آخرین باری که کوروش فرودگاه مهرآباد را به قصد مهاجرت ترک
نمود اکنون تغییرات زیادی در آن به وجود آمده بود. کوروش با هیجان اطرافش
را می نگریست و از این همه تغییر دچار شگفتی شده بود . کارهای
گمرکی اش سه ساعتی به طول انجامید. هنگامی که فرودگاه را ترک می کرد ساعت
ا زهفت گذشته بود تاکسی گرفت و نشانی هتلی را داد. در طول راه سکوت
اختیار کرده بود و خیابانها و مردم موطنش را با دقت و اشتیاق می نگریست
فرم لباس بچه هایی که به مدرسه می رفتند زنان و دختران محجبه با پوشش
اسلامی همه و همه برای او عجیب و تازه می نمود. آنقدر محو تماشای اطراف
بود که نفهمید چه وقت به هتل رسیدند . راننده چمدانها را از صندوق بیرون گذاشت و پس از گرفتن کرایه اتومبیل را به حرکت در آورد. آن
روز کوروش خسته تر از آن بود که بتواند از هتل خارج شود . بیست و چهار
ساعت نشستن مداوم و یکنواخت روی صندلی هواپیما به علاوه چند ساعتی که در
فرودگاه فرانکفورت معطل شده بود او را خسته و کسل کرده بود حتی برای صرف
ناهار هم از اتاقش خارج نشد. ساعت حوالی هفت شب از جا برخاست . احساس
گرسنگی شدیدی می کرد. ضمن اینکه سفارش شام تلفنی داد از تلفنچی یک خط آزاد
نیز خواست. پس از چند لحظه ای خط به اتاقش وصل شد. شماره منزل فرخ پور را
گرفت. این بار بر خلاف دفعه قبل صدای مردانه ای به او پاسخ داد. -الو منزل آقای فرخ پور -شما چه کسی هستید؟ -من یکی از بستگان ایشانم که به تازگی از سفر بازگشته ام. -اما آقای فرخ پورسالهاست که از این منزل رفته اند من کمالی صاحب خانه هستم. -متاسفم که مزاحتمان شدم همین طور که گفتم تازه به تهران آمده ام می توانید اطلاع بیشتری به من بدهید؟ -متاسفانه
ایشان را سالهاست که ندیده ام درست نمی دانم فکر می کنم پنج سالی می شود
آقای فرخ پور منزل و دو کارگاهشان را همان موقع به پدرم فروختند پدرم
اکنون در قید حیات نیستند اما همین قدر می دانم که جناب فرخ پور پس از
فروش املاکشان تهران را ترک کردند . -پس شما اطلاعای از محل زندگی ایشان ندارید. -خیر -بسیار خوب از اطلاعاتی که در اختیارم گذاشتید متشکرم امیدوارم بتوانم محبتتان را جبران نمایم. کوروش
با گفتن خدانگهدار مکالمه را قطع کرد نمی دانست چه کند . مانند کلافی
سردرگم دور خود می چرخید. او دوست و آشنای زیادی در تهران نداشت. اکثر آنها
پس از پیروز انقلاب از کشور خارج گشته بودند . به فرض هم که چند تایی شان هنوز در تهران باشند از کجا معلوم که مانند فرخ پور به جای دیگری نقل مکان نکرده اند . تنها
یک راه برای کوروش باقی می ماند باید به رامسر برود ماندنش در تهران وقت
تلف کردن بود .رامسر تنها جایی است که امید داشت خانواده اش را در آنجا
بیابد. پس از صرف شام به طبقه پایین نزد مسئول پذیرش هتل رفت و برای تهیه
بلیت اطلاعاتی از او کسب نمود. مسئول پذیرش هتل نشانی چند آژانس را در
اختیارش قرارداد و در ضمن به او گفت که اگر مایل باشد می تواند در اولین
پرواز برایش جا رزرو کند. کوروش تشکر کرد و تهیه بلیت را برعهده او گذاشت .
صبح روز بعد مسئول پذیرش هتل مستقیما با اتاقش تماس گرفت و شماره پرواز و
ساعت حرکت را به او اطلاع داد و گفت که بلیت را همراه با سینی صبحانه به
اتاقش می فرستد. ساعت
پرواز هواپیما چهار بعدازظهر بود و کوروش تا آن زمان وقت کافی داشت تا
گشتی در شهر بزند پس از صرف صبحانه لباس پوشید و از هتل خارج شد. هوا گرم
بود و در این هوای گرم کوروش هیچ تمایلی نداشت که بی جهت در خیابانها پرسه
بزند. آهی کشید و در دل آرزو کرد که ای کاش فرهاد هنوز در منزل سابقش
سکونت داشت و او می توانست با دیدار از آنجا خاطرات شیرین گذشته را در
یادش زنده کند. دلش
می خواست یک بار دیگر پگاه را نشسته بر تخت زیر آلاچیق انتهای باغ ببیند .
دلش می خواست بوی او را از میان فضای اتاقش استشمام کند و صدای پایش را
در راهرو عمارت بشنود. تاکسی
گرفت و نشانی منزل فرخ پور را به راننده داد. ساعت ازدده می گذشت و
ترافیک سنگینی بر اتوبان حاکم بود . کوروش گفت: اینجا هم کم از لوس انجلس
ندارد تهران شهر پرجمعیتی است . راننده
که مرد مسنی بود آینه جلو را طوری تنظیم نمود که بتواند چهره کوروش را در
آن ببیند. سپس پرسید: تازه از خارجه تشریف آورده اید؟ -بله دیروز آمدم -آقا خوش به حالتان آن طرفها چه خبر؟ -آواز
دهل از دور خوش است منکر آن نیستم که زندگی خوبی در آنجا دارم اما برای
به دست آرودنش چیزهای زیادی را از دست داده ام می گفتند تهران روز وشب زیر
آماج حملات هواپیماهای عراقی است. -درست
به عرضتان رسانده اند . تا همین یک هفته پیش حتی یک شب هم خواب راحت
نداشتیم مدام موشک باران بود خدا لعنتشان کند. یک دانه بمب چهارروز پیش در
خیابان گیشا روی خانه ای افتاد چهل بچه بی گناه با هم مردند. کوروش متعجب و متاثر پرسید: چهل بچه ؟ باور نمی کنم آخر چگونه ؟ -گویا
جشن تولد یکی از بچه ها بوده است بقیه هم مهمانش بودند. زمانی که برق قطع
می شود اینها سرشان گرم بوده و حتی آژیر را هم نمی شنوند. نور شمعها و
چراغ قوه های بچه ها خانه را روشن می کند و آن از خدا بی خبرها هم بمبها
را همانجا رها می کنند. - اما می گویند که عراق مکانهای غیر نظامی را بمباران نمی کند. -بشنوید
و باور نکنید. در همین تهران بیش از صد خانه ویران شده از حمله های هوایی
وجود دارد بروید ببینید و برای همشهریهای آمریکایی تان هم تعریف کنید. کوروش
جمله آخر پیرمرد را نشنید. حرفهای پیرمرد که معلوم بود دل پرخونی دارد او
را به شدت متاثر و ناراحت نمود . به در ویلای فرخ پور رسیده بودند اما
کوروش دیگر آن لذتی را که دوست داشت از دیدن این مکان و این خانه پرخاطره
در دل احساس کند در وجودش نمی یافت. راننده چند لحظه ای صبر کرد تا بلکه
کوروش پیاده شود. وقتی سکوت او را دید پرسید: منزل فامیلتان است ؟ نمی
خواهید پیاده شوید؟ آقای با شما هستم! -آه بله متاسفم لطفا به هتل بازگردیم. پس
از بازگشت کوروش دچار سردرد شدیدی شد که تا عصر گریبانگیرش بود وقتی هم
سوار هواپیما شد از لحظه بلند شدن تا آن هنگام که چرخهای هواپیما با باند
فرودگاه رامسر برخورد نمودند افکار شوم و ناراحت کننده لحظه ای ذهنش را ترک
نکردند. این
اندیشه که خانواده عزیزش زیر حملات بمب افکنها جان سپرده باشند وجودش را
لبریز از خشم و نفرت می کرد . ساعت چهار و نیم کوروش در سالن فرودگاه
رامسر بود . پس از گرفتن ساکها و چمدانش تاکسی گرفت و مستقیما به ویلای
نصیری رفت . اما زمانی که به عمارتمرمر رسید
با منظره عجیب و حیرت انگیزی مواجه شد . همه چیز در آن مکان تغییر کرده
بود. گویا پنج شش سال قرنی بوده و گذشت زمان همه چیز را جا به جا کرده است
. درمیان درختان انبوه افرا و نارنج باغ به جای عمارت سپیدی که روزی عروس
رامسر بود. ساختمان آجری رنگ دو طبقه ای به چشم می خورد . از آن همه درخت
نیز بجز چند درخت اثری بر جای نمانده بود. درورودی باغ تغییر کرده و به
جای حصارهای فلزی کوتاه دورتادور عمارت را دیوار آجری کشیده بودند . کوروش
حیران و گیج از اتومبیل پیاده شد از راننده خواست که منتظر بماند. سپس به
کنار در رفت و زنگ را فشرد پس از چند دقیقه در با صدای خشکی باز شد و
پیرمردی با لباس کار آبی در آستانه در نمایان گشت کوروش پس از سلام گفت:
ببینم پدر جان اینجا منزل آقای نصیری است ؟ -نه آقا مگر تابلوی به این بزرگی را نمی بینی؟ سپس بدون اینکه منتظر پاسخ کوروش بماند داخل خانه شد و در را نیز پشت سرش بست. کوروش به تابلوی بالای در نگاه کرد بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی عجیب است که متوجه آن نشدم. راننده سرش را از شیشه اتومبیل بیرون آورد و با لهجه شمالی گفت: ببینم آقا چقدر دیگر باید معطل بشوم؟ -کرایه ات را دوبرابر می دهم تی گربانت برم (فدای تو بشوم) راننده از سخن کوروش خنده اش گرفت با همان لهجه گفت: ای به چشم کوروش باردیگر زنگ را فشرد دوباره همان پیرمرد در را به رویش گشود: آقا مگر نگفتم اشتباه آمدی؟ -صاحب اینجا کیست؟ -اینجا صاحب ندارد کارمندانش فردا صبح می آیند ساعت هشت -گوش
کن پدر من از راه دوری آمده ام سالها قبل به همراه خانواده ام در این
خانه زندگی می کردم . حالا آمدم و دنبالشان می گردم تو چند وقت است که
اینجایی؟ از صاحبان پیشین این خانه خبر نداری؟ -والله چه بگویم پسرم من یک سالی می شود که اینجا کار می کنم سرایدارم گویا خیلی وقت است که از رامسر دور بوده ای کوروش سرش را به نشانه تایید تکان داد و ناامیدانه پرسید: پس خبری از آنها نداری؟ -نه خبر ندارم اما زیاد ناامید نباش اینجا شهر کوچکی است همه یکدیگر را می شناسند حتما پیدایشان می کنی -ببخشید مزاحم شدم کوروش
با گردنی کج و قلب شکسته از پیرمرد خداحافظی کرد اما هنوز چند قدم جلوتر
نرفته بود که مرد سرایدار دوباره صدایش کرد: گوش کن جوان شخصی را می شناسم
که مدتهاست در این بنیاد کار می کند گویا از اولین ماههای تاسیس بنیاد
همین جا بوده است . کوروش با خوشحالی گفت: نشانی اش لطفا نشانی او را به من بده -او
همین جا کار می کند همین جا هم زندگی می کند دربان است اما الان برای
کاری به شهر رفته است اگر دوست داشته باشی می توانی به خانه من بیایی و
منتظرش بمانی -خیلی متشکرم پس لطفا چند لحظه صبر کنید تا کرایه راننده را بدهم. پیرمرد
کنار در ایستاد تا کوروش بازگردد . سپس هردو وارد ویلا شدند. کوروش نگاهی
بر اطرافش افکند و گفت: همه چیز در اینجا تغییر کرده است .دیگر از آن
درختان بلند و سربه فلک کشیده هیچ اثری نیست. روزگاری این خانه غرق درزیبایی و طراوت بود. اما اکنون به هرجا که نگاه می کنم جز خشکی و ویرانی چیز دیگری نمی یابم. -گویا قبلا هم اینجا را دیده ای -من
سالها در اینجا زندگی کرده ام در میان بوته ها و علفزارهای این باغ رشد
نمودم و قد کشیدم. سطر سطر کتاب جوانی ام را در اینجا نوشته اند. -تا
یک سال پیش اینجا همان طوری بود که تو می گویی دورتادور این باغ را
درختان سر به فلک کشیده افرا و سرو احاطه کرده بودند . دردوسوی این جاده
آسفالته درختهای نارنج با شاخه های سبز و میوه های ترششان به میهمانان خوش
آمد می گفتند به جای این ساختمان آجری عمارتی استوانه ای شکل با نمای
مرمر بود می گویند زمانی نام اینجا نیز مرمر بوده است . -بله همین طور است اما چه اتفاقی افتاد؟ این همه ویرانی برای چیست؟ پیرمرد
آهی کشید و گفت: خدا لعنت کند بعثی ها را پارسال که حملات هوایی شدید شد
اینجا نیز هدف اصابت بمبهای دشمن قرار گرفت و با خاک یکسان گشت خوشبختانه
این اتفاق در شب افتاد و بنیاد تعطیل بود بنابراین تلفات جانی نداشتیم
همان شب رشت را هم موشک باران کردند پیرمرد با تاثر گفت: خانواده ام زیر
موشک مردند. -خدا رحمتشان کند متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم. پیرمرد
سرش را بالا گرفت مانند کسی که مدال افتخاری بر سینه اش چسبانده باشند با
غروری آمیخته در فروتنی گفت آنها شهید شدند پسرم هم پارسال در جبهه شهید
شد به زودی من نیز به جبهه اعزام می شوم.می خواهم انتقام خون عزیزانم را
از این وحشی های خدانشناس بگیرم. کوروش
به چهره دردکشیده پیرمرد نگریست چه با صلابت سخن می گفت انگار در موجی از
آتش شسته بودندش چه قهرمانانی این خاک دارد بی جهت نیست که هر ذره اش بوی
بهشت می دهد. سرایدار کوروش را به داخل خانه اش دعوت نمود . اما او گفت که همانجا منتظر دربان می ماند. پیرمرد او را تنها گذاشت و داخل خانه رفت. کوروش نیز به قدم زدن پرداخت. این
تکه زمین خشک و مرده دیگر هیچ خاطره ای را به یادش نمی آورد. انگار
خاطرات این ویلا هم همراه با دیوارهای سپید عمارتش در زیر خاک مدفون گشته
بودند. چه سفر بی حاصلی با چه اشتیاقی به این سفر آمده بود. چه رویاهای
شیرینی در سر می پروراند حالا باید با دلی غمگین و دستی خالی به سوی غربت
رهسپارشود. هوا
کاملا تاریک شده بود. کوروش صدای دریا را می شنید و بوی آن را احساس می
کرد. چشمهایش را بست خاطرات گذشته به جانش چنگ می زدند و وجودش را در
آسمانی دیگر به پرواز در می آوردند. یک
بعداز ظهر دور و شاد در مقابل چشمانش ترسیم شدند. آن روز برای تماشای
غروب به سوی دریا می رفتند . صدای چرخهای اتومبیل پژمان باعث گشت که آن دو
گریزان به پشت بوته ها پناه ببرند. یاد قیافه نگران و دستپاچه پگاه خنده
را بر لبش نشاند چه معصومانه به سان کودکی مکنونات قلبی اش را با او در
میان گذاشت. چه گریز ماهرانه و کودکانه ای از پژمان کردند . کوروش در
دریای خاطراتش غرق گشته بود و متوجه حضور سرایدار به همراه دربان نشد.
سرایدار دستش را پدرانه بر روی شانه کوروش نهاد: پسرم کجا هستی؟ خانم
فرخ پور این موضوع را فهمیده بودند خودشان را در دریا غرق کردند. زبانم
لال بشود اگر دروغ بگویم اما به خدا من که این حرفها را باور نکردم. در
این هنگام زن سرایدار وارد اتاق شد و پس از تعارف کردن چای دوباره اتاق
را ترک کرد موسی نیز با گفتن ببخشید به دنبال همسرش از اتاق خارج شد کوروش
فنجای چای را برداشت و جرعه ای از آن نوشید سپس گفت: بعد بعد چه شد؟ -گفتم
که تمام دردسرها پس از این ماجرا شروع شد پگاه خانم همسر پژمان پس از فوت
ایشان باز هم در رامسر ماندند خدا خیرشان بدهد مانند یک کدبانوی تمام
عیار به کارهای رسیدگی می کردند . اوضاع داشت روبه راه می شد که آن اتفاق
افتاد . یک روز ...یک روز صبح خبر آوردند که شرکت و دامپروری را به آتش
کشیده اند می بینم که باورتان نمی شود حق هم دارید آقا چشمتان روز بد
نبیند خودم چند روز بعد رفتم و از نزدیک دیدم از آن ساختمان به آن عظمت
فقط چند دیوار سوخته باقی مانده بود انگار از اول هم آنجا ویرانه ای بیش
نبوده است نمی دانید چه به روزگارمان آوردند. عباس
سکوت کرد.کوروش تردید و دودلی را از ادامه کلام به وضوح در چهره اش
مشاهده می کرد. یعنی از این بدتر هم می شود؟ این جمله ای بود که پیاپی در
گوشهای کوروش زنگ می زد . دلش گواهی می داد که عباس خبری بدتر از این را
باید به او بدهد. -بگو عباس هرچه باشد تحمل شنیدنش را دارم. -راستش چه بگویم آقای نصیری خیلی غصه خوردند ایشان...ایشان... عباس
دیگر نتوانست ادامه دهد بغض راه گلویش را بسته بود و با صدای بلند شروع
به گریستن نمود. هوای اتاق خیلی گرم تر از قبل شده بود کوروش احساس خفگی
می کرد. چشمهایش سیاهی می رفتند و سرش گیج می خورد. از جایش بلند شد و به
کنار پنجره رفت. حالا بهتر می توانست سنگینی این درد را روی سینه اش تحمل
کند . عباس سراسیمه برخاست و به سوی کوروش رفت آقا مرا ببخشید ..زبانم لال
بشود که دیگر خبر شوم به کسی ندهم. کوروش با صدای بغض آلود پرسید: چه وقت؟...چه وقت این اتفاق افتاد؟ -درست یادم نیست فکر کنم زمستان سال 57 بود کم حافظه و خرفت شده ام. -دیگران فرحناز پگاه آنها کجایند؟ -آقای
پژمان قبل از فوتشان معامله ای انجام دادند و مقدار زیادی وام گرفتند
خانم هم مجبور شد اینجا را بفروشد و پولش را به طلبکارها بدهد . بهتر هم
شد شاید کار خدا بود او صلاح کار بنده هایش را بهتر می داند . اگر اینجا
بودند معلوم نبود که از زیر موشکباران جان سالم به در ببرند. -می دانی کجایند؟نشانی شان را می دانی؟ -بله
آقا همین یک ماه پیش موقعی که رامسر را بمباران می کردن من و چند تایی
دیگر از رفقایم یک هفته ای مهمانشان بودیم آنها در شکارگاه زندگی می کنند. -درکلبه ؟بالای آن کوه ؟ باور نمی کنم! -پگاه
خانم خیلی همت بلندی دارند . باید بروید و خودتان از نزدیک ببینید .
محصول شالیزار آنجا حالا بهترین نوع برنج است که به بازار عرضه می شود .
پس از فروش ویلا فرهاد خان هم خانه شمیران و کارگاههایشان را فروختند و
پول حاصل را صرف آبادانی ملک شکارگاه کردند . جاده را شن ریزی نمودند چند
خانه کوچک هم برای کارگران و کشاورزان ساختند خیلی از کارگران قدیمی از
جمله فتح الله هنوز در آنجا هستند . پس از فروش ویلا خانم مواجب همه شان
را داد اما هیچ کدام حاضر نشدند از پیش ایشان بروند. من هم خیلی دلم می
خواست همراهشان باشم اما آب و هوای آن بالا به من پیرمرد سازگار نیست.
روماتیسم دارم و هوای مرطوب کوهستان دردم را بیشتر می کند. -پس فرهاد و شورانگیز هم آنجا زندگی می کنند. -بله همه آن بالا هستند کوروش
چند لحظه ای سکوت نمود دلش می خواست سوالی را که از ابتدای حرکت به سوی
وطن ذهنش را آزار می داد از عباس بپرسد اما شرم و ترس از پاسخ و جوابی
هولناک مانع او می شد. سرانجام گفت: ببینم عباس دیگر چه خبر؟ -دیگر هیچ سلامتی خدا را شکر و گوش شیطان کر همه شان دور هم به خوبی و خوشی زندگی می کنند. -پگاه چطور است ؟ -او هم خوب است خدا سایه اش را از سر خانواده اش کم نکند یک تنه به جنگ سختی ها رفت و پیروز هم شد . - او ....او هنوز مجرد است ؟ -بله
آقا چند صباحی پس از فوت آقای نصیری بزرگ سروکله خواستگارها یکی یکی پیدا
شد. بعضی هایشان آشنا بودند برخی هم بیگانه حتی یکی شان حاضر بود که در
همان کلبه پیش پگاه خانم زندگی کند باید بشناسیدشان هومن پسر دکتر ناصری را
می گویم . پدر و مادرش اوایل جنگ به سوئد رفتند اما خودش اینجا ماند اول
قصد داشت پگاه خانم را عقد کند و به سوئد ببرد. هه مردم چه خیالاتی برای
خودشان می بافند. فکر می کرد خانم از آن دخترهاست که وقتی اسم خارجه را می
شنوند قند توی دلشان آب می شود . بعد هم که دید خانم راضی به رفتن نیستند
تصمیم گرفت همانجا پیششان بماند. البته خانم هی می گفت که اشتباه گذشته را
تکرار نمی کند البته بجز فرحناز خانم کس دیگری هم برای ازدواج ایشان
اصرار نمی کرد. کوروش ناشکیبا پرسید: خوب بعد بعدش چه شد؟ -
هیچ سرتان را درد نیاورم خانم آب پاکی را روی دستش ریخت او هم جلای وطن
کرد و نزد خانواده اش رفت چندی پیش هم نامه ای برای فرهاد خان فرستاد و در
آن نوشته بود که ازدواج کرده است . کوروش پس از آن لحظات شکنجه آور نفسی به راحتی کشید و زیر لب خدا را شکر نمود. آن
شب کوروش به اصرار عباس و سرایدار مهمان منزل آنان شد . همسر موسی شام
مختصری تهیه کرد و کوروش پس از صرف شام به بستر رفت. اوهام و خیالات ناراحت
کننده در خواب نیز گریبانگیرش بودند و او را آزار می دادند. صبح خیلی زود
با صدای اذان از خواب بیدار شد . چشمانش را بست تا شاید خواب دوباره به
سراغش بیاید اما بی فایده بود .نگاهی به ساعت انداخت حوالی چهارونیم را
نشان می داد . عباس کمی آن طرف تر از او خوابیده بود آهسته از رختخواب
برخاست لباس پوشید و جایش را جمع نمود . کاغذ کوچکی از جیب در آورد و
یادداشتی نوشت: عباس جان از مهمان نوازی ات متشکرم باز هم می بینمت به امید دیدار نصیریکوروش کاغذ را جلوی آینه روی تاقچه گذاشت و بی صدا از اتاق خارج شد. هوا
گرگ و میش بود و خورشید هنوز در پس شب پنهان بوی دریا شامه کوروش را
نوازش می داد وصدای امواج همچون نغمه دلنوازی دلش را به تپش در می آورد.
با خود گفت: قبلا از پشت ویلا به دریا راهی بود شاید هنوز هم آن جاده خاکی
باشد. ساختمان را دور زد و پشت به آن ایستاد تا چشم کار می کرد دیوار بود
. کوروش تصمیم گرفت بختش را امتحان کند و شاید بتواند از روی دیوار بپرد .
به کنار دیوار که رسید با مشکل دیگری مواجه شد چمدان و ساکهایش کوروش نمی
توانست با آن بار سنگین به مقصودش برسد. خواست راه رفته را بازگردد و
آنها را به عباس بسپارد. اما توان انجام این کار را نیز در خود نمی دید.به
علاوه عباس در خواب بود و با این کار برای او ایجاد مزاحمت می کرد. کوروش
ناچار چمدان و ساکها را به آن سوی حصار پرتاب کرد سپس خودش را با زحمت از
دیوار بالا کشید . خورشید به آرامی از میان آب بالا می آمد و دریا زیر
اولین پرتوهای آفتاب می درخشید. نفس بلندی کشید و گفت: خداروشکر حداقل دریا سرجایش است از دیوار پایین پرید و پس از برداشتن چمدان و ساکهایش به سمت ساحل رفت. قرص زرین خورشید آهسته و آرام در آسمان بالا می رفت و پرتوهای نورانی آن دریا را در هاله ای مخلوط از دورنگ سبز و آبی شستشو می داد. لحظه ای که شب با صبح پیوند می خورد چه زیباست مرگ سیاهی ها این همان لحظه آغاز است . لحظه تولد طلیعه صبح مرگ ظلمت. خداوند
برای زمین تن پوشی از نور میبافد و ردایی از زر و دراین میان دریا بسان
دلبری خفته از خواب بر می خیزد. طلوع زیبای آفتاب در میان امواج نیلگون
دریا و دلبری طناز با چشمانی به رنگ دریا و گیسوانی به درخشندگی آفتاب در
خیال رمنده کوروش به سوی امواج می دود و فریاد می زند و او خاموش و عاشق به
تماشای دلدارش می نشیند . در آن دوردست ها دریا تیره تر به نظر می رسد و
مردی با همان چشمان دریایی درمیان امواج فرو می رود. دستش را به سوی او
دراز نمود تا بدن تبدار برادرش را از دریا بازستاند. امادیگر بی فایده بود
دریا قربانی اش را می بلعید. می خواست بازگردد اما صدایی در گوشش طنین
انداز شد. صدایی آشنا کلماتی ارا که سالها پیش در گوشش زمزمه شده بودند و
دریا شاهد این گفتگو بود و اینک باز او را به سوی دلدارش می خواندند: همیشه
دوستت خواهم داشت حتی اگر دریاها و کوهها در میان ما قرار بگیرند و تمام
دنیا دست در دست هم دهند تا ما را اسیر هجران کنند باز هم دوستت خواهم
داشت... کوروش آرام زیر لب نجوا نمود: امروز به سویت بازگشته ام ببین که هنوز عاشق مانده ام . عاشق چشمان دریایی ات . اتومبیل
به سختی از شیب بالا می رفت. از ابتدای راه فرعی چند بار رانده از ماشین
پیاده شده و پشت لاستیکهای عقب را سنگ گذاشته بود. گرمای هوا وناهمواری
راه اوراکلافه و خسته کرده بود. رویش را به سمت کوروش برگرداند وگفت: فکر
نمی کنم تا آن بالا بکشد. برای این طور راهها ساخته نشده است . -متاسفم قول میدهم جبران زحمتت را بکنم. -چقدر دیگر باید برویم؟ -دیگر راه زیادی نمانده این آخرین سربالایی است که رد می کنی اتومبیل
که پیچ آخر را پشت سر گذاشت چشم انداز سبز و ساختمان کلبه از دور قابل
مشاهده گفت. راننده گفت: اینجا خیلی زیباست مال خودتان است ؟ -نه به یکی از دوستانم تعلق دارد. -خوش به حالتان حتما برای گذراندن تابستان به اینجا آمده اید. ای امان از پولداری(و آه بلدی در ادامه کلامش کشید) کوروش
در مقابل قضاوت عجولانه و ناآگاهانه راننده سکوت اختیار کرد و خود را با
تماشای مناظر اطراف مشغول نمود . در دوسوی جاده شالی های سبز برنج در
دریایی از آب غوطه ور بودند. زنان و مردان شالیکار نیز زیر آفتاب گرم
شلوارشان را تا زانو بالا زده و مشغول کار بودند. چقدر دلش برای دیدن این
مناظر تنگ گشته بود. وقتی از آخرین تپه سرازیر شدند کلبه و خانه های آجری
اردو مانند اطراف آن به وضوح دیده می شدند. کوروش که از این همه تغییر
متعجب شده و انگشت حیرت بر دهان گرفته بود در امتداد کلبه در دو سوی آن
اتاقکهای متعدد آجری دیده می شد و به جای باغچه کل مزرعه ای از بوته های
سبز چای به چشم می خورد از دامنه تپه تا گذرگاه سنگفرشی که به کلبه ختم می
شد راه را نیز آسفالت کرده بودند . کوروش لبخندی سرشار از مسرت بر لب
نشاند و در دل بر همت والای پگاه آفرین گفت. اتومبیل در ابتدای سنگفرش توقف کرد راننده پرسید: پیاده می شوید؟ -بله متشکرم لطفا در صندوق را باز کنید. راننده از اتومبیل پیاده شد. چمدان و ساکها را پایین گذاشت و پس از گرفتن کرایه اش دوباره حرکت نمود. با
ورود کوروش چند تن از کارگران که در همان اطراف بودند دست از کار کشیدند
کوروش آنها را تماشا کرد اما چهره آشنایی در میانشان نیافت با دست به یکی
از کارگران که نوجوانی بود اشاره کرد که جلو بیاید سپس از او پرسید:
سرکارگرتان کیست؟ -فتح الله -فتح الله اکنون کجاست؟ -نمی دانم باید همین اطراف باشد اگر می خواهید بروم صدایش کنم -بله لطفا این کار را بکن پسرک دوان دوان از کوروش دور شد سایرین نیز کارشان را از سر گرفتند. کوروش
مشغول تماشای اطراف بود که صدای باز شد ن در کلبه را شنید. تپش قلبش شدت
گرفت. جرات اینکه برگردد وپشت سرش را بنگرد نداشت . فکر اینکه با چه کسی
روبه رو خواهد شد توان حرکت را از پاهایش سلب می کرد. هنوز با دلهره و
تردید دست به گریبان بود که ناگهان فتح الله مقابل چشمانش سبز شد انگار از
زمین سر برآورده بود چون به هیچ وجه کوروش متوجه ورودش نشد هردومات و
مبهوت به هم خیره ماندند فتح الله دو چشم داشت دوچشم دیگر هم قرض کرده بود
و با حیرت و تعجب کوروش را می نگریست . گاهی هم نگاهش را کمی آن طرف تر
می چرخاند و بر پشت سر او نظر می افکند. پس از چند لحظه ای سکوت ناگهان
جلو آمد و کوروش را تنگ در آغوش کشید الهی قربانتان بشوم..خوش آمدید به
خانه تان خوش آمدید. فرهاد
که از ابتدای این ماجرا در آستانه در ایستاده بود و حیران و متحیر چهره
متعجب فتح الله را می نگریست چند گام به سوی جلو برداشت تا شخصی را که باعث
این همه شور و هیجان در مباشرش گشته بود از نزدیک ببیند اما هنوز چند قدم
بیشتر برنداشته بود که بدنش شروع به لرزیدن نمود هیجانی شیرین سراپای
وجودش را فرا گرفت و فریاد شوق در گلویش نشست کوروش کوروش این تو هستی
خدای من باور نمی کنم کوروش دوست خوبم پسرم.... دومرد
یکدیگر را در آغوش گرفتند فرهاد بی محابا اشک می ریخت و چهره کوروش را
غرق در بوسه می کرد. هیچ یک از آن دو نمی خواست از آغوش دیگری رها شود .
لحظه ای که کوروش از ابتدای ورود به وطن در انتظارش بود . کارگران نیز دست
از کار شسته بودند و این منظره زیبا را می نگریستند . نمی دانستند چقدر
در این حال باقی مانده اند. فتح الله جلو رفت و به فرهاد گفت: آقای نمی خواهید داخل بروید؟ -آه بله برویم برویم کوروش جان کوروش
و فرهاد داخل کلبه شدند به محض ورود فرهاد با صدای بلند شورانگیز و
فرحناز را صدا نمود شورانگیز فرحناز بیایید بیایید ببینید چه کسی آمده است
فرحناز بیا و ببین که پسرت بازگشته است . فرحناز
و شورانگیز در آشپزخانه مشغول تهیه ناهار بودند با شنیدن فریاد فرهاد
سراسیمه به سالن آمدند . شورانگیز به سوی فرهاد رفتا تا علت سرو صدایی را
که همسرش راه انداخته بود بداند اما با دیدن کوروش مانند کسی که دچار برق
گرفتگی شده باشد در جا خشکش زد. فرحناز
نیز به محض ورودش متوجه کوروش شد چند گام به عقب برداشت و با صدای بریده
ای گفت: حتما خواب می بینم فرهاد بگو بگو که بیدارم کوروش پسرم... با
اینکه کوروش این ملاقات را پیش بینی کرده بود اما او نیز دست کمی از
سایرین نداشت کوروش به وضوح می توانست آثار گذشت زمان را در چهره شورانگیز و
فرحناز ببیند شاید بیش از آنچه باید...دست طبیعت بر چهره زیبای آن دو
نقوشی را حک کرده بود که درد چشیده چندین ساله را در وجود خسته شان آشکارا
نشان می داد. کوروش
آن دو را در آغوش گرفت و همپایشان اشک شوق از دیده فرو بارید. فرحناز به
آرامی گفت: می دانستم که باز می گردی قلبم گواهی می داد که دوباره بوی تنت
را احساس خواهم کرد. -مادر مادر خوبم.... کوروش
آن دو را تنگ تر در آغوش فشرد. چند دقیقه ای طول کشید تا آنها به حال
عادی بازگشتند . شور انگیز همه را دعوت به نشستن کرد. سپس برای آوردن چای
از سالن خارج شد کوروش اطرافش را نگریست همه چیز همان طوری بود که خودش
پیش از رفتنش برای پگاه چیده بود. حتی تصویر نقاشی شده از صورت پگاه هنوز
روی همان دیوار قرار داشت نگاهش برروی پیانو ثابت ماند چه دلنواز می نواخت
په زیبا انگشتان ظریفش روی کلیدهای پیانو به رقص درمی آمد... -او کجاست؟ فرهاد
لبخندی زد و گفت: همین جا او تنها کسی بود که همیشه می دانست تو باز می
گردی . تا یک ربع دیگر می آید به مزرعه رفته است اگر دوست داشته باشی می
توانی اتاقش را ببینی؟ -طبقه بالا؟ -بله کوروش
از پلکان چوبی بالا رفت و پا به درون اتاق نهاد. از هوای اتاق بوی عطر به
مشام می رسید پیراهن خوابی که پگاه به هنگام خواب برتن می کرد وارونه روی
تخت افتاده بود . کوروش آن را برداشت و محکم به سینه فشرد پیراهن را
بویید همان بوی عطری را می داد که در آستانه ورود به اتاق مشامش را نوازش
می داد. به سوی آینه رفت و مقابل آن ایستاد. قاب عکس خاتمی که پگاه به او
هدیه کرده بود روبه رویش قرار داشت . عکس کوچک پژمان نیز در سمت دیگر آن
بود . کوروش یادگاری را که روی قاب حک نموده بود زیر لب زمزمه کرد چه
حرفهای ناگفته ای که بر دلش مانده بود و حالا هنگامه گفتن فرارسیده است
پگاه !پگاه عزیزم ببین که به سویت آمده ام صدایم را بشنو که چه عاجزانه بر
در می کوبم خسته ام و آرامگاهی جز آغوش پرمهرت نمی طلبم. کوروش باردیگر به قاب چشم دوخت: پنجره را بگشا به روی کوچه شب که امشب سرزمینم نورباران است زمانی که کوروش برای بار دوم به سالن رفت. باخانم پویا مواجه شد. خبر
ورودش را قبلا به او داده بودند او نیز مانند دیگران با اشتیاق و هیجان
از کوروش استقبال نمود . کوروش احوال خانم کاظمی را از او پرسید. خانم
پویا گفت که وی یک سالی میشود که ازدواج کرده و به تهران رفته است. همسر
او کارمند بانک می باشد و خانم کاظمی به اتفاق شوهرش تعطیلات به کلبه می
آیند و دیدارها را تازه می کنند. آن دو مشغول گفتگو بودند که شورانگیز سراسیمه وارد سالن شد و گفت: پگاه ...پگاه دارد می آید! فرهاد
از روی صندلی بلند شد و به کوروش که دیگری چیزی نمانده بود از فرط هیجان
غش کند گفت: حالا نمی خواهد آنقدر دستپاچه بشوی ببینم شورانگیز او کجاست؟ او را روی دامنه دیدم تا بیاید پنج دقیقه ای طول می کشد. -بسیار
خوب بدم نمی آید کمی تفریح کنیم خیلی وقت است که نخندیده ایم فرحناز تو
برو آنجا روی مبل بنشین شورانگیز تو هم به آشپزخانه برو -نه من نمی روم -بسیار خب برو پهلوی فرحناز بنشین و با او مشغول گفتگو شو من هم روزنامه ام را می خوانم. کوروش شتاب زده پرسید: من؟ پس من چه کنم؟ -آه
خدای من اصل کاری را فراموش کرده ایم(نگاهی به اطراف انداخت و سپس به
پیانو اشاره کرد) توبرو آنجا پشت پیانو صدایت هم درنیاید. بهتر است سرت را
پایین بیندازی می ترسم با دیدن او عنان اختیار از کف بدهی و نقشه هایم را
نقش بر آب کنی. همه در محلهایی که فرهاد برایشان تعیین کرده بود مستقر گشتند و منتظر ورود پگاه شدند. پس از چند دقیقه ای پگاه با دسته ای از گلهای رنگارنگ وارد کلبه شد. سلام برهمگی فرهاد سلامش را پاسخ داد و گفت: این گلهای زیبا را از کجا چیده ای ؟ -امروز بعد از مدتها تا انتهای تپه رفتم اینها را نیز از آن بالا چیدم قشنگند نه ؟ -بله خیلی زیبا هستند پگاه روبه فرحناز و شورانگیز نمود : خوب شما خانم ها چطورید؟ شورانگیز در حالی که نمی توانست خنده اش را کنترل کند گفت: خوبیم -چرا می خندید؟اتفاق خنده داری افتاده است ؟ -نه مگر باید اتفاق خنده داری بیفتد؟ از قدیم گفته اند بخند تا دنیا به رویت بخندد! از
سخن شورانگیز همه به خنده افتادند پگاه شانه هایش را با بی تفاوتی بالا
انداخت و به سمت آشپزخانه رفت. حالا کوروش به خوبی می توانست چهره او را
ببیند لباس ساده و چهره خسته او کوروش را متعجب و متاثر نمود پگاه بلوز و
دامن ساده هم رنگی برتن کرده و موهای طلایی اش را زیر روسری آبی کوچکی مخفی
نموده بود . به نظر نحیف تر و لاغر تر از قبل می رسید. گلدان را از روی
سکو برداشت و درون آن را از آب پر کرد. سپس مشغول چیدن گلها داخل گلدان شد.
پس از اینکه از چیدن گلها فارغ گشت گلدان را به سمت پیانو برد . فرهاد
وقتی دید که پگاه به محل اختفای کوروش نزدیک می شود سریع از جایش بلند شد و
در مقابل او ایستاد. -بله؟ -هیچی -چرا راهم را سد می کنید؟ -چه کسی راه تو را سد کرده است ؟ -پس لطفا کنار بروید می خواهم گلدان را روی پیانو بگذارم. اما
فرهاد همان طور مقابل پگاه ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد. آن دو
مشغول کشمکش بودند که ناگهان صدای عطسه بلندی از پشت پیانو برخاست. شامه
کوروش در اثر بوی گلهای وحشی تحریک گشته بود . همه
نفسها در سینه حبس شد. پگاه با تعجب به سوی پیانو نگریست:چه کسی آنجاست؟
آه پدر چرا دستم را گرفته ای؟ چه کسی را انجا مخفی کرده اید؟ کوروش
آرام از جایش برخاست چند لحظه ای همان طور پشت به پگاه ایستاد ناگهان
رویش را به سمت او برگرداند و با صدای بلند به پگاه سلام داد. پگاه
پلکهایش را بست. چند نفس عمیق کشید و دوباره آنها را گشود. اما آن حقیقتی
را که مقابل دیدگانش ایستاده بود نمی توانست باور کند . جلوتر رفت .
کوروش نیز چند قدم به سمت او برداشت حالا اگر پگاه دستش را دراز می کرد می
توانست او را لمس کند . آرام دستش را پیش برد و با انگشتان گونه های
کوروش را نوازش کرد: واقعی است ....واقعی است . پگاه این جمله را زیر لب تکرار نمود و سپس در میان چهره های متبسم و هیجانزده دیگران بر روی دستان کوروش از حال رفت. شب
در دوردستها سایه اش را روی دشت گسترده بود . خورشید آسمان را بر سینه اش
می فشرد و آن را در غروبی خونین خاموش می کرد. سایه نارنجی آفتاب جنگل را
رنگ می زد و شالیزار دستان سبزش را برای هماغوشی با شب از هم می گشود. تاریکی
آهسته و آرام بر پهنه زمین هجوم می آورد و گلهای آفتاب گردان شرمزده از
نگاه ناهید-که با بالهای زرین در میان جدال مهر و ماه از دوردست آسمان آمده
بودند- سر به زیر فرود می آرودند. خداوندان طبیعت چراغ ماه را از دل شب
آویختند و زمین در خواب فرو می رفت. اما آن دو چلچراغ عشق را در تاریکی
آویخته و از طلیعه سحر سیراب بودند . در فضای خالی شب پرواز می کردند و در
سکوت دشت بی صدا آواز می خواندند. چون
برگشت باران چون آفتاب داغ جنوب و چون طلوع روشن صبح وجودشان غرق در نور و
امید بود و نگاههای شادو عاشقشان فردا را به هم نوید می دادند. -آنروزها چقدر دور هستند آن خانه های زیبا آن درختان سبز آن آلاچیق پوشیده از گل های سرخ و قالیچه ای که زیرش پهن بود. -و تو همیشه مهمان ناخوانده آن بودی! -از همان روز عشق را شناختم. در نگاه آبی ات در آن لبخند اجباری ات و سلام شرمگینت. -نگاههای تو قاصدک های عشق و بوسه بودند و نفسهایت قلبم را آتش می زدند. -بعد
از این هیچ کس نمی تواند باعث جدایی مان شود تا ابد یکدیگر را دوست
خواهیم داشت و عشق را به آنها که دوستمان دارند خواهیم آموخت . -امشب
کلبه سنگی مهمان عروسی دیگر است . عروسی که در حجله گاهش را با دستان
خویش آذین بسته و سالها در انتظار تپشهای دست گرمت از بهاری به بهار دیگر
نظر می کرده است . -و من بر دستان پرمهر عروسم که به سان ساقه آفتاب نوازشگر صبح است بوسه می زنم و قلبم را برای همیشه به او پیشکش می کنم. ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار باد مارا باخود خواهد برد بادمارا با خود خواهد برد....
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:44 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو