از حرفش کمی قوت قلب گرفتم و دست به دستگیره ی در انداختم....ولی در، دستگیره نداشت!
پیش از اینکه سکته کنم گفت: ما قصد ربودن شما را نداریم. خواهش می کنم هیچ خیال نادرستی به دل راه ندهید... لطفاً بنشینید.
کوشیدم ظاهر را حفظ کنم و دوباره با پاهای لرزان، راه رفته را برگشتم و بر صندلی ام نشستم؛ ولی آنقدر مظطرب بودم که نمی توانستم همه ی آثار آن را از چهره ام محو کنم.
گفت: برای همیشه در این باغ نخواهید ماند. فقط امشب تا طلوع خورشید...و صبح اگر دل تان خواست، خواهید رفت... می پذیرید؟
جوابی ندادم ولی از اینکه شنیدم رفتنی در کار خواهد بود کمی آرام شدم.
کمی تماشایم کرد و بعد ادامه داد: امشب، برای ما شب مهمی است آقا. یعنی هر ماه ما، یک چنین شبی دارد وما برای مراسمی که رخ می دهد نیاز به یک شاهد از نوع شما داریم!
با صدایی گرفته و مغموم و البته با تمسخر پرسیدم: ولی اگر من امشب تصمیم نمی گرفتم که بیایم... یعنی دیشب یا شبی دیگر می آمدم ویا اصلاً نمی آمدم چه طور؟...شاهدتان را از کجا می آوردید؟
لبخند زنان زمزمه کرد: ولی آمدید!
با تعجب آمیخته به خشم گفتم: یعنی چه! اگر آن شب من شما را سوار نمی کردم و آن اجرا نمی شد که دیگر امشبی هم در کار نبود!
این بار با تحکم پاسخ داد: من آنشب زیر پل، منتظر شما بودم!...یکی از شما؛ تا به شما رسید!
از این حرفش دیوانه وار عصبانی شدم و خواستم فریاد بکشم که از این چرندیات بیهوده و مسخره حالم به هم می خورد... که از آیفون کوچک روی میزش صدایی برآمد: او آمده است؟!
بهمن با احترام پاسخ داد: هنوز نه والا حضرت! کمی دیگر آماده ایم.
صدا تأکید کرد:زمان زیادی تا آغاز مراسم نداریم... زود تر بیایید...
خود داری ام به انتها رسید و رو به آیفون فریاد زدم: من بیگناهم. با من چه کار دارید؟! من در هیچ مراسم مزخرفی شرکت نخواهم کرد...
ولی آیفون پیش از فریاد های من قطع شده بود!
بهمن که از اظطراب و فریاد های ناگهانی من حیرت کرده بود ناگهان بر جایش نیمه خیز شد و دستهای مرا گرفت و زمزمه کرد: ما به شما آسیبی نمی رسانیم آقا. ما فقط می خواهیم که مردی از این زمانه، شاهد جلسه ی امشب ما باشد... همین!
با عصبانیت ستهایم را از دستهایش بیرون کشیدم و زیر چشمی به در بی دستگیره نگاه کردم و داد زدم: همین؟!
و در دلم گفتم که اگر از این باغ مخوف، از این زندان لعنتی که ایکاش هیچوقت پا تویش نمی گذاشتم بیرون بروم، همین فردا صبح با کمند بیچاره که سالها به پای من ایستاده بود ازدواج خواهم کرد!... و در خیالاتم با تصور او و آینده ی سرشار از خوشبختیمان کمی آرام شدم.
اما با فریادی که انگار تمامی نداشت رو به بهمن ادامه دادم: من اصلاً شما و این دار و دسته تان را نمی شناسم و هیچ دلم نمی خواهد با بودن در کنار گروهک عجیب و غریبتان برایم پاپوش های سیاسی و انگ های مذهبی درست بشود. می فهمید؟!
طوری نگاهم کرد که بی درنگ احساس کردم با چشم دلسوزی به یک ابله خیالباف نگاه می کند ولی دوباره دستهایم را گرفت و با صدایی ملایم زمزمه کرد: دوست من... خواهش می کنم به من اعتماد کن و ببین که هیچ خطری برای تو پیش نمی آید. تو فقط "خواهی بود" و فقط تماشا خواهی کرد. البته ممکن است که بعد از وقایع امشب کمی هم سر گردان بشوی... ولی نهایتاً خطری تو را تهدید نمی کند.
در حالیکه می کوشیدم خودم را مهار کنم دوباره دستهایم را از میان دستهایش بیرون کشیدم و گفتم: لعنت بر من که خواستم از شما سپاسگذاری کنم... شما مرا دزدیدید!
شما باید می آمدید آقای محترم... نه برای سپاسگذاری؛ که چون نام شما در صدر فهرست نام های ما قرار گرفته بود!
-من هیچ نمی فهمم این مزخرفات شما چه معنایی دارد! به نظر من شما یک انجمن مخفی و وحشتناک و آدم دزدید... و خود شما هم باید ببخشید... ولی مشکل روانی تان را درمان کنید.
این جمله ها را با فریاد گفتم ولی در اعماق قلبم خودم به آنها باور نداشتم!
بهمن خنده ای را که در صورتش آمده بود به سرعت از چهره اش پاک کرد مبادا مرا بیشتر خشمگین کند و گفت: به هر چیز شما بپذیرید سوگند می خورم که پس از جلسه ی امشب... اگر با رضایت و آرا مش در آن بنشینید و گوش کنید و ناظر باشید، همه ی ماجرا را برایتان بازگو کنم و درست با فرا رسیدن صبح... اگر خواستید، می توانید به هر جا می خواهید بروید!
بر عبارت"اگر خواستید" دومین باری بود که تأکید می کرد؛ طوری که انگار فکر می کند شاید من اصلاً دلم نخواهد با رسیدن صبح،ف از این خانه ی وحشتناک بیرون بروم!
من هم با غیظ تاکید کردم: حتماً دلم خواهد خواست!
با چشمهایی آرام و نگاهی صمیمی تماشایم کرد و گفت:قول میدهم و به یکتا خداوند سوگند می خورم... حالا می پذیرید؟
گفتم: نظارت من چه فایده ای دارد؟... احمقانه است! من!... آخر مگر من که هستم؟! ناظر بین المللی نهاد های جهانی یا کارشناس مراسمی که صلاً نمی دانم موضوع اش چیست! آن وقت می توانم کمکی بکنم؟...
زمزمه کرد حضور شما به تنهایی کافیست. ما نمی خواهیم شما کار بیشتری انجام بدهید. این یک رسم حتمی ست که کسی از شما باید در جلسه حاضر باشد...
از جایش بلند شد و ادامه داد: شما نویسنده هستید. شاید دل تان خواست بعد ها چیز هایی از آن را مکتوب کنید... خیلی بعید است؟!
خاموش ماندم و به فکر فرو رفتم.
کمی به سوی من خم شد و نجوا کنان گفت: لطفا با من بیایید و از هیچ چیز نترسید. من به طور ویژه از شما نگهبانی خواهم کرد... و بعد سوگند می خورم که همه ی پرسش های شما را پاسخ بدهیم... می پذیرید؟!

در سکوت چشم از او برداشتم و با نارضایتی سرم را به تاییدی از سر ناچاری تکان دادم.

"همراهی با ربایندگان"
در بی دستگیره را به اشاره ای باز کرد و از اتاقک خارج شدیم.
این بار مسیرمان به سوی انتهای سالن بود؛ جایی که یک جوان ریشوی دیگر به انتظار ما ایستاده بود. جلوتر که رسیدیم جوان با لبخند گفت: خیلی که در آلاچیق معطل نشدید؟!
همان کسی بود که در را به سویم گشوده بود!
بهمن زمزمه کرد: ایشان «اَشا» هستند...
با بی حوصلگی رو به اَشا گفتم: باید پیغام را به شما می دادم تا خودتان به این آقا می رساندید و... کار ما به اینجا نکشد!
اشا و بهمن زیر چشمی نگاهی به همدیکر کردند و بعد اشا بازوی مرا فشرد و دلجویانه گفت: صبح می فهمید که اشتباه می کرده اید... هیچ چیز آنجور نیست که حالا فکرش را...
با خشم میان حرفش دویدم: بله... دوست دوقلو یتان همه ی این حف ها را برایم گفته... لطفاً دست از نصیحت کردن بردارید عالیجناب دوم!
اشا سکوت کرد و در اتاقی را که مقابلش بود گشود و من و بهمن داخل شدیم.
بهمن به ریف لباسهای آویزان شده به رگال ها اشاره کرد و گفت: لطفاً یکی را انتخاب کنید و بپوشید. تا شبیه ما بشوید... لباس های خودتان را هم لطفاً اینجا بگذارید.
سپس یکی از لبخند های همیشکی اش را تحویلم داد و از اتاق بیرون رفت.
لباسهای منظم و آویزان شده را که همه سپید و شیری و سفید و باز هم سپید بودند، تورّقی کردم و به سوی در بی دستگیره رفتم و بر آن کوبیدم.
بهمن بی درنگ در را گشود و پرسید: مشکلی شده؟!
- من دلم نمی خواهد هیچ کدام از این لَبّاده ها را بپوشم!
- برای امنیت خودتان لازم است.
- ولی شما گفتی که خطری در کار نیست!
- بله نیست! ولی از سوی ما... نه آنها!
-آنها؟... ما؟! این دیگر چه مزخرف تازه ای است؟!
لبخند زنان زمزمه کرد: ما قرار هایمان را گذاشتیم؛ نه؟!
و انگشت اشاره اش را به سوی اتاقک بی دستگیره اش که در آن سوگند خورده بود تکان داد.
در را بهم کوبیدم و به میان اتاق جامه ها برگشتم. ناگهان چشمم به پنجره افتاد که رو به سوی باغ پشتی داشت. به سرعت اطرا را پاییدم ولی دوربینی در کار نبود. به سوی پنجره شتافتم و آن را فشار دادم ولی شیشه اش دوجداره و بی حرکت بود. با مشت بر آن کوبیدم ولی حتی نلرزید!
پشتش را بررسی کردم. دیوار صاف و بلندی بود که به اندازه ی طبقه دوم تا زمین ارتفاع داشت و راه فراری نداشت!
با نا امیدی به سوی ردیف لباسها برگشتم و یکی که شیری رنگ بود و آستین های دراز داشت برداشتم. پیراهنم را از سرم بیرون کشیدم و روی یک صندلی پرت کردم.
سرم را توی لباده ی شیری رنگ چپاندم و دستهایم به آسانی از میان آن عبور کرد... و حس کردم خون در بدنم گرم و جاری شد. احساس بسیار خوشایند و از لذتی آرام بخش و مداوم!
رو به روی آینه ی قدی ایستادم و به خود نگریستم. حالا من هم شبیه به مردان انجمنی بودم؛ با ریش و مویی کوتاهتر و چشمانی کم فروغ تر...
بدن ام خنکایی دلچسب و گرمایی روح بخش، هر دو را در یک
آن به دست آورده بود... گویی در چشمه از آب گرم نعنایی فرو رفته و بیرون آمدم!
بهمن در زد و داخل شد و پرسید: آماده اید؟!
سر به تایید تکان دادم در حالی که از همه ی خشمی که قبل از من سرریز می کرد تهی شده بودم!
از اتاق بیرون آمدیم در حالی که دیگر اشا در برابر آن نبود و یک سره از طبقه ی دوم به اول و سرانجام به راه پله های ورودی زیر زمین وارد شدیم.
بهمن در میانه ی راه پله ها مرا متوقف کرد و گفت لطفاً به نگاه ها توجه نکن. در این مراسم تو یکی از ما هستی. در طول جلسه فقط به چشم های مردی که رو به روی تو خواهد نشست چشم بدوز . او یکی از ما نیست!... آنها از ما نیستند!
سر به تاییدجنباندم و او ادامه داد: هر وقت که در اثر نگاه های آن مرد حس زجر و رنج داشتی نام «هیبل زیوا» را در دلت تکرار کن. او در جلسه حاضر است و نهانی دلت را آرام می کند...
اجازه ی پرسش به من نداد و دوباره با هم سرازیر شدیم.
در زیر زمین جمعیت بسیاری از سپید پوشان انجمنی در سوی راست یک میز، در سکوت و انتظار نشسته بودند ولی سوی چپ میز بزرک، به تمامی خالی بود!
این بار هیچ کس به من نگاه نکرد و ما بر دو جای خالی در میانه های ردیف سوی راست قرار گرفتیم طوری که اشا در سمت چپ من بود.
او به احترام من کمی در صندلی اش نیم خیز شد و لبخند زد من نیز برای اولین بار لبخندی صادر کردم!
سپس همگی در خاموشی و سکوت رو به صندلی های خالی آن سوی میز انتظار کشیدیم.
آن صدا این بار از درون آیفونی که بر میانه ی میز بزرگ بود برخاست: آمدند و از دروازه گذشتند... آماده باشید...
آیفون با خش خشی کوتاه قطع شد و من حس کردم که اظطرابی پنهان در جمعیت حاضران افتاد!
به بهمن نیم نگاهی کردم و دیدم که او نیز فکور و ملتهب است؛ اشا هم همین طور بود!
زیر گوش اشا غرّیدم: چه کسانی آمدند؟!
اشا با تعجب نگاهم کرد و بعد در حالی که زیر چشمی بهمن را می نگریست گفت: نمی دانی؟!
شانه بالا انداختم و بهمن تیغه ی انگشتانش را بر میانه ی بینی اش نهاد که سکوت کنیم!

5."زمان به کندی می گذرد"
صدای پای وارد شوندگان در راه پله ی زیر زمین عمارت، همه چیز را ملتهب تر کرد و ناگهان یک جمعیت انبوه ازمردان سرخ پوش، با نظمی خاص وارد شدند!
مردانی جوان و خوشپوش که تنها یکی در میان آنها سیاه پوشیده بود و من در میان ازدحامی که بر اثر ورود سرخپوشان پدید آمده بود نتوانستم چهره ی او را درست تشخیص دهم.
در هر حال هیچیک از مردان سپید پوش و منتظر، برای خوشامدگویی از جا بر نخواست و تازه آمدگان نیز هیچ واژه یا حالت دوستانه ای را با ورودشان همراه نکردند.
آنها بی درنگ- گویی بار ها چنین کرده اند – بر صندلی های خالی نشستند و یک لحظه ی بعد ردیف سوی چپ از مردان سرخپوش آبی چشم پر شد!
همه چیز در سکوت رخ می داد و من هیچ درکی از ماجرایی که در آن بودم نداشتم!
یک به یک تازه واردان به یک به یک منتظران رو به رویشان چشم دوختند و مرد سرخپوش آبی چشم رو به روی مکن نیز با کینه ای سوزان و غریب به من زل زد!
بخاطر گفته های بهمن من نیز در چهره ی او خیره و در کسزی از ثانیه دچار درد های پیچیده ی فکری شدم... بی درنگ نام"هیبل زیوا" – که نمی دانستم که نام کیست و چیست را در دل تکرار کردم. به راستی که این واژه اثر بخش بود و بی درنگ زجری را که در وجودم پراکنده می شد پس زد! هر چه بیشتر در چهره ی مرد رو در رویم می نگریستم بیشتر در میافتم که هیچ نشانه ای از دوستی یا حیات یا حتی امید در او نیست! صورتش تراشیده و مویش تراشیده و چشمانش درشت و آبی بود. پیراهنش همچون بقیه ی همراهانش تنگ و براق و سرخ بود که به مرور چشم را می زد.
زیر چشمی در ردیف آنها نگاهی به مرد سیاه خرقه ای که در بدو ورودشان دیده بودم، انداختم و متوجه شدم که جای رو به روی او در ردیف ما خالی است!
دقایقی کوتاه و به همین قرار و در سکوت سپری شد تا بار دیگر صدای پا در زیر زمین پیچید ولی این بار نه از راه پله که از انتهای تالار...
سپس مردی تنومند و سپز پوش با گام های شمرده و مطمئن تا جای خالی ردیف ما پیش آمد و بعد همه ی سپید پوشان برایش از جا برخاستند. من نیز بی اختیار برخاستم اما سرخپوشان و آن مرد سیاهپوش هیچ حرکتی نکردند و فقط یک لایه ی کینه آلود بر تیرگی خصومت آمیز چهره هایشان افزوده شد. مرد سبزپوش به طرز عجیبی آرام و مطمئن بود و در میان جمعیت، او بود که حسی از التهاب از خود نمی پراکند...
موهایش بلند و جو گندمی تا روی موهایش بود و ریش کوتاهی همرنگ موهایش داشت. چشمهایش پیدا نبود چرا که بر روی آنها پارچه ای سپید بسته بود و به طرز غریبی با این که می بایست چیزی را نبیند، نسبت به همه چیز واکنش نشان می داد و عصایی همچون نابینایان در دست نداشت! از همه ی حاضران بلند قد تر و مشخص تر بود و به راحتی پیدا بود که سرکرده ی انجمنیان سفیدپوش است.
یکی از سپید پوشان، صندلی را برایش کنار کشید تا بنشیند و او نشست.
سپس همه ی سپید جامگان نشستند و من نیز!
سبز پوش بی درنگ سینه ای صاف کرد و با همان صدایی که چند بار از آیفون های مختلف شنیده بودم زمزمه کرد: به نام یکتا خدا... جلسه ی ماهیانه را آغاز می کنم.
سیاهپوش خرقه دار که درست رو به رو ی او بود ناگهان دستش را بر میز چوبی بزرگ کوبید و غرید: با این نوع آغاز کردن مخالفم...!
و ناگهان همه ی سرخپوشان، دست های چپشان را بر میز کوبیدند!
سبزپوش خندید و گفت: هر بار این را تکرار می کنی «گنّا»!...
سیاهپوش بی درنگ گفت: و تو دست بردار نیستی... او چه فایده ای جز استثمار برای تو و قبیله ت داشته که اینطور سنگش را به سینه میزنی؟!
و یک بار دیگر دستش را بر میز کوبید و سرخپوشان نیز یکصدا کوبیدند. اما هیچ کس از فرد رو به رویش چشم بر نداشت و من نیز مدام در دل می گفتم: هیبل زیوا!
سپس سکوتی بر پا شد و سبز پوش گفت: این یعنی که باز هم... همچون همیشه هیچ چیز در شما تغییر نکرده است.
گنّا با صدای تو دماغی و بمی که از میان لب های باریکش بیرون می داد زمزمه کرد: و این یعنی که در شما هم هیچ چیز عاقلانه نشده و چشم هایتان هنوز بر حقیقت دنیا... نابیناست، سپنتا!
سبزپوش یا سپنتا بی آن که در دام مشاجره ای که پیدا بود خرقه پوش سیاه، دوستدار بپا کردن آن است بیفتد زمزمه کرد: هیچ چیز در هیچیک از ما تغییری نکرده است و این، مکتوب خواهد شد!
سیاه پوش با حالتی رقابت جویانه پاسخ داد: مکتوب کن! ما نیز مکتوب می کنیم!
سپنتا گفت: بیا هرچه زودتر این جلسه ی ماهیانه ی بی ثمر را تمام کنیم... آیا گزارشی هست؟
گنّا پیش دستانه تکرار کرد: مال ما چه طور... محموله ی ما آماده است؟!
سپنتا به سپید پوش کناری اش اشاره کرد و مرد جوان یک کیفسیاه رنگ رمز دار را از زیر میز بیرون کشید. آن آن را بر میز قهوه ای خواباند و به سوی گنّا سراند.
نّا هم به یکی از سرخپوشان همراهش نشانه ای داد تا او نیز یک کیف زرد رنگ را به سوی سپنتا هل داد.
هر دو طرف اندکی لای کیف ها را باز و درونش را بررسی کردند و بعد سپنتا در کیف زرد را بست و گفت: هنوز هم چیز دیگری جز دشمنی نداری گنّا!
سیاهپو غرّید: باز هم یک شاهد در بین شماست! کدام یکی است؟!
سپنتا حرفی نزد تا گنا دوباره گفت: او را ندیده بودم... خودش است؛ نه؟!
و با انگشت های بسیار پیرش به من اشاره کرد!
سپنتا پاسخ داد: او مهمان بهمن است.
و به بهمن اشاره کرد اما سیاهپوش نیشخندی زد و گفت: فرق ما با شما همیشه در تعبیر ظریف میان «دروغ» و«مَکر» بوده است...
سپنتا زمزمه کرد: حرف دیگری نیست؟
گنّا سر به نه تکان داد و سبز پوش با صدایی غرّا ادامه داد: پایان جلسه ی هفتادم را... به نام یکتا خدا اعلام می کنم.
گنّا دوباره بر میز کوبید و همه ی یارانش نیز پس از او یکصدا بر میز بزرگ کوبیدند. سپس همگی برخواستند و با شتاب بدنبال مرد سیاه پوش، به سوی راه پله رفتند تا تالار زیر زمینی را ترک کنند... ولی من هنوز تلخی چهره ی جوان سرخ پوش آبی چشمی را که رو به رویم نشسته بود در اعماق جانم احساس می کردم!