رویا ی باغ سپید قسمت ششم
پرسیدم: آن روز که گفتید... آن روز آخر... چه وقت می آید؟! چه روزی، روز آخر است؟!
دست هایش را بر میز فشرد و گفت: پاسخی ندارم. هیچ کس نمی داند که آن «روز ِ هزارنام» چه وقت خواهد رسید. شاید همین حالا یا فردا یا یک میلیارد سال دیگر! این یکی از اسرار است که او برای خودش و در ذات عظیم و ناپیدایش نهان می دارد و بی تردید چنین حساسیتی در نگاهداری راز این روز، علتی ویژه و حکمتی موجه دارد... می توانید آخرین پرسشتان را بگویید!
جرعه ای نوشیدم و با احتیاط از سر اینکه مبادا این پرسش نیز بی پاسخ بماند زمزمه کردم: «او» کیست؟! این خدا، نور، آفریدگار... یا هر نام دیگری که گفتی... «او» کیست؟!
سپنتا مینو چهره اش را در میان دست هایش فشرد و لحظاتی طولانی سکوت کرد طوری که یقین کردم پاسخ نخواهد داد و من این فرصت را نیز از دست داده ام...
او سر انجام آهی کشید و دستهایش را از روی صورت جوان و پلک های بسته و چروکیده اش برداشت و زمزمه کرد: پاسخ می دهم!
و ناگهان چشم باز کرد و مرا در خود فروکشید...
"من" ای پرتاب شده در خلا یی بی حس و سرشار از سپیدی و هیچ!
جهانی ساخته نشده از خاک و آتش و باد و نور و آب!
جهانی که تن در او نبود!... و چشم ها و روان من، بی بدن و دست و پای، در او غوطه ور بودند!
فضایی مه آلود به رنگ شیر تازه دوش و عطری ملایم از تمام نیکخواهی ها...
سپنتا مینو این بار در روانم با آهسته ترین صدایی که در حنجره داشت و سرشار از احترام و شادمانی ِ حضور در این فضا بود، مرموزانه زمزمه کرد: "الف... الف... قاف... الف... الف... لام... میم...
الف... الف... کاف... ها... یا... عین... صاد...
الف... الف... عین... سین... قاف...
الف... الف..."!
و ناگهان از میان حروفی که تکرار می کرد، واژه هایی شکل یافتند و من شنیدم که کسی می گفت:" او... یکی... بی مانند...
او... آفریدگار... نگهدار... نابودگر...
او... خداوند هزار نام و هزار چشم و هزار خرد... یکتای بی همتا...".
از غوطه وری ام در میان سپیدی های بی پایان، حیرتی بی سرگیجه و شیرین پدید آمده بود در روانم که سرخوش از تمامی لذت ها بود!
"او... دست نیافتنی... نشناختنی... مهربان ترین...
او... بخشاینده... انتقام جوی هدفمند... خردمند...
او...نور نام ها... آغاز و میان و پایان...
او...ناظر خاموش و فعال... مغز دانش ها و سازنده ی علم ها...
او... مالک تمامی نام های نیک... یکیک... یک...
او... یک...
یک."
و سپیدی مرا در آرامش خویش غوطه ور کرد؛ چرخاند؛ گرداند و برای لحظاتی کوتاه، سرشار از وعده های بی نظیر پاداش های آینده کرد...
آری من می چشیدم معنای سرخوشی نهایی را؛ معنای پاداش راستین ِ«رسیدن به او» را در این زمان بی زمان...
" من... هویت کائنات...
من... پدید آورنده ی رنگ، سازنده ی نور...
فراتر... فراتر...
من... ثبت کننده ی دانه ها و ذره ها... حساب کِشنده ی بی تردید...
فراتر... فراتر...
سازنده ی یک چشم بر هم زدن ها... مکر کننده در پیش دستی آزمون ها... و به دست آورنده...
من... وارث همه چیز... همه کس...
فراتر... فراتر...
من... همه چیز...
فراتر... فراتر."
11. "شب هزار ها"
از اتاق خارج شدیم و پرده را انداختیم و دیگر سپنتامینو را ندیدم...
با این چیز ها که دیده و شنیده بودم، دیگر سخت بر پاهایم راه می رفتم.
با
این چیز ها که چشیده و با عمق جانم شناخته بودم در افسردگی دور افتادگی ام
غوطه می خوردم و همه چیز، جایگاه راستین خود را در نگاهم یافته بود.
جهان، دیگر نه خواستنی بود و نه نخواستنی!
و من دیگر نه من بودم و نه آن چیز ها که پیشتر بودم... من ِ راستینم جوانه زده بود!
این چگونه شبی بود؟!
آیا خواب بودم؟ آیا مرده بودم؟ زنده بودم؟
آیا رویایی سنگین بود که تمام می شد و یا ذاتی بود که تازه در من پدیدار گشته و تا انتها ی هستی بی انتها در من بود؟!
همراه با وهومن، طبقه ای پایین رفتیم و به اتاقکش داخل شدیم.
نشستیم و گفت: چیزی تا صبح نمانده است... تو می روی و ما نیز...
گنگ وار تماشایش کردم و ادامه داد: ما نیز فردا خواهیم رفت. ما هیچ وقت بیشتر از یک ماه در هیچ خانه باغی نمی مانیم!
با صدایی ضعیف پرسیدم: کجا میروید؟...
گفت: یک خانه باغ دیگر... در یک شهر دیگر!...ما تصمیم گیرنده نیستیم.
عالی جناب فردا خواهند گفت مقصد بعدی کجاست.
گفتم: چرا باید جا به جا شوید؟!...
لبخند
زنان زمزمه کرد: چون بیرون از اینجا همه چیز تغییر کرده است و ما باید
همیشه در پایتخت سرزمین ها باشیم... در حالیکه این شهر، دیگر پایتخت سرزمین
تو نیست!
با
تعجب نگاهش کردم و ادامه داد: تو باید می آمدی و آمدی! پیش از تو نیز
مردمان دیگری آمده بودند و پس از تو نیز تا روزگار مقرر، جلسات ما ادامه
خواهند داشت. ولی سرنوشت تو این بود که بمانی و هم نسلانت و شهرت...
نگاهش را در چشمان گنگ من عمیق کرد و ادامه داد: ... بروند!
- کجا بروند؟!
- آیا
تو نمی دانی که شب های ما درازند؟ و شب های ویژه ی ما درازتر؟ ... شبی که
بر ما در این باغ گذشت، هزارماه بود و اندکی بیشتر! (توجه کنید به سوره
قدر- آیه3)
نایی برای شگفت زده شدن، گریستن و فریاد کردنم نمانده بود... پس تنها زیر لب پرسیدم: هزارماه و بیشتر؟!... هزارماه؟!
سری
به تایید تکان داد و گفت: آیا پیش تر نشنیده بودی که شب های مات صد سال
شمایند و اندکی کمتر؟!... بیرون از این باغ همه چیز تغییر کرده است. پایتخت
ها جا به جا شده اند و شاهان مرده اند... می دانستی که مردمان رفتنی اند!
هیچ نگفتم و آرام به یاد شب پیش، به یاد کمند و شب های بی خبری در دل گریستم!
به یاد نوشته هایم، دا بستگی هایم، باور های کوچکم و زمانی که "انسان وار" بر من سپری می شد و هیچ چیز "فرشته وار" نبود!
وهومن گفت: بیرون از باغ ما... دیشب؛ سه نسل از مردمان تو رفته اند و تو شاهد زمانه ات بودی!... تاسف می خوری؟!
سر به نه تکان دادم و آهسته اشک ریختم.
گفت: دیگر «زمان » را باور نکن و فریب «زمانه» را نخور. آنها طوری طراحی شده اند که باور کنی حقیقتی جز آنها نیست!... ولی تو که دیدی ماجرا چیز دیگریست؟!
سر
به تایید تکان دادم و بعد آنقدر اشک ریختم تا جانم آرام شد. او با تعجب
اندکی نگاهم کرد و بعد سرش را به سوی پنجره ای که پدیدار شدن باریکه های
نور در دوردست شب، در آن پیدا بود چرخاند و گفت: راستش را بخواهی آنقدر ها
هم عجیب نیست!
گفتم:
پیش تر داستان «اصحاب غار»(نگاه کنید به قرآن کریم- سوره کهف- آیات
9تا22... برای ارجاعات قرآنی این داستان، به همین چند پانویس اکتفا شد؛ که
تعداد آنها بسیار بیشتر، پر رنگ تر و اساسی تر از آن بودند که برای همگی
شان مجال پانویس باشد. ) را بارها شنیده بودم. بارها قصه ی خواب صد ساله
ی«عُزَیز» را خوانده بودم... واینک خود در خواب و در غار هستم!
وهومن لبخند زد و سکوت کرد؛ گویی با حرف های من نگاهش به دور ها خزیده بود و چیز هایی را به یاد می آورد...
گفتم: وقتی که صبح رسید... من در شهری که از آن من نیست چه باید بکنم؟!
ناگهان
صدایی از آیفون قدیمی روی میز بلند شد که گفت: بنویس! برو و همه ی دیده
هایت را مکتوب کن!... سپس تنها و تنها یک آرزو کن... برآورده خواهد شد!
و
پیش از آنکه چیزی بگویم، صدا برید و آیفون خاموش شد. وهومن نگاهم کرد و با
تعجب گفت: تا به حال هیچوقت به چهار سوال کسی پاسخ نداده بودند!
زمزمه کردم: پس فرشته ها هم تعجب می کنند... اگر فرصتش بشود!
و به هم لبخند زدیم.
در امتداد نگاه تو