12. "بیرون آمدن"
دقایقی بعد از میان مردمان بالدار گذشتیم و در نخستین پرتو های روشنایی سپیده دم، بر افراز ایوان عمارت ایستادیم.
وهومن گفت: حالتت را حس میکنم ... اما نمی فهمم ما از یک جنس نیستیم دوست من...زمزمه کردم: هنوز فکر می کنم شاید در رختخوابم و یا در گوشه ای از خانه بیدار خواهم شد... و بعد ساعتها بدین خواب دراز، اندیشه خواهم کرد!
دست بر شانه ام گذاشت و گفت: آن رخت خواب تو نبود! آن خانه ی تو نبود و ... این هم خانه باغ ما نیست!
همدیگر را در آغوش کشیدیم و کنار گوشش زمزمه کردم: من دوست یک شبه ی تو بودم و تو دوست صد ساله ی من! ای کاش جهان اینطور نبود...
آهسته گفت: گمان می کنی تمام کوشش های ما و آن بارگاه بلند برای چیست؟!
برای همین که جهانی که اینگونه است تغییر کند! ما همه در کوشش این کاریم که «نبودن» برای همیشه از همه جا برکنده شود...
بازو هایش را فشردم و غریدم: زندگی غم آلودی پیش روی من است!... از هر دو سو رانده.... و مانده!
زمزمه کرد: قدمی که باید برداری بردار و ... آرزویت را دست کم نگیر!
نگاهش کردم و در سکوت اندیشیدم.
گفت: می توانی از عمر طبیعی ات در نهایت شادکامی بهره مند شوی... یا می توانی برای آنچه دانستی مغز جهان است نبرد کنی و سختی بکشی... ویا حتی می توانی به هم نسل هایت بپیوندی. تو همه چیز را دیده ای آنها را برای آنها که آن بیرون حقیقت را از یاد برده اند بازگو کن ...
سر به تایید تکان دادم و دست های هم را فشردیم.
در این وقت، اشا در میان درگاه عمارت ظاهر شد و گفت : عالیجناب فرمان دادند که همه چیز را برداریم ... کمی دیگر خواهیم رفت! وهومن سر به اطاعت تکان داد و پاسخ داد: او را رهسپار کنم، می آیم ...
و من و اشا با نگاه با هم خداحافظی کردیم و او به درون برگشت. چشم بر آسمان و ابر های صورتی نازک سر صبح چرخاندم و دانستم که وقت رفتن فرا رسیده است. دلم از دیدن آنچه بیرون از خانه باغ، در شهر غریب انتظارم را می کشید لرزید ولی وهومن که انگار حالم را می دانست زمزمه کرد: فکر می کنی اگر آن بیرون، نه صد سال... که همان یک شب گذشته بود، آشنایی می یافتی؟! کسی که حرف هایت را بشنود و باور کند؟!... شاید کوچه ها و لباسها ونام هایی به چشم و گوش تو آشنا می آمدند ولی باور کن تفاوتی نداشت! نه صد سال که هزار ها سال است ما بر هم نوعان تو نگاه می کنیم و آنها در یک چیز مشترکند...انکار! اما تو درنگ کن...بنویس و بسپار و بگذر. از انکارشان غمگین نشو که برای پیش از تو نیز چنین بودند و برای تو وظیفه ای جز نقل ماجرای شبی که سپری کردیم نیست.
دستانم را گرفت و فشرد و بعد من همچون اقیانوسی که در هر ساحل دور دستش، حس و حالی دارد و سراسر وجودش غلیان و طلاطم است از ایوان عمارت پایین آمدم؛ همچو دریایی که پهن ساحل است و توامان، آفتابی و ابری یا طوفانی و آرام...
وهومن مرا با گام هایش همراهی نکرد ولی با نگاهش با من ماند تا با هزار خیال و افسوس و اندوه و آگاهی از میان باغ گذشتم و به دروازه رسیدم.
عمارت فرشتگان پشت سرم بود و درونم در کشاکش هستی از ازل تا ابد...
نفسی کشیدم و دست پیش بردم. چشم بستم و دروازه را گشودم تا چیزی از میان دروازه بر سر و رویم سرازیر شد...
گویی زمان کران دار در پس آن انتظار می کشید و من اینک دوباره در مسیر آن قرار می گرفتم.
با چشمان بسته، آهسته قدمی برداشتم و پایم و تن ام؛ دست هایم و چهره ام را به جهانی بازگرداندم که از آن بودم ... یا نبودم و به آن انس گرفته بودم. جهانی که بوی آشنایی داشت و بدنم آرام به آن بازگشته بود.
صورت چرخاندم و پیش از آنکه در را ببندم برای آخرین بار به نگهبان «منش نیک» نگریستم که از فراز ایوان مردمان بال دار تماشایم می کرد و اندیشیدم که یک روز بی شک دوباره یکدیگر را خواهیم دید... و دروازه را بستم!
پیش از اینکه سر بچرخانم به سوی کوچه و شهری که رو به رویم بود و سال ها قبل از آن...دوباره چشم بستم.
رو به شاید کوچه باغ، شاید خیابان، شاید پرتگاه، شاید شهر ویران شده و سوخته...وشاید یک گورستان متروک فراموش شده ایستادم و ذهنم را آرام کردم.
صبحی آرام پیش رویم بود و کتابچه ای که باید نوشته می شد... اندیشیدم آرزویم بی شک پس از نوشتن آن... پیوستن به هم نسلان ام و دختری خواهد بود که بی تردید شب ها و شب ها در فراقم گریسته بوده است.
دختری که سال ها گمان به گم شدگی و حتی بی وفایی من برده و شاید هرگز باور نکرده است که من در چنین جهان عجیب و پیچ در پیچی، تا چه اندازه عاشق راستین او بوده ام!
باید جایی را می یافتم و چند ورقی و قلمی و بعد هم آرزویی که آخرین تیر ترکش من بود؛ آنگاه به انتظار آن روز، به خیل عظیم انتظار کشندگان نهان و آشکار می پیوستم.
پس قدمی برداشتم و آهسته و آرام چشم گشودم...



یکتا خدای بی همتا را سپاس بی نهایت
آرمان آرین
تهران-سنندج


چهارشنبه 11 فروردین 1388



پایان کتاب