خاطره ها ( غروب عاشقان )| پروانه پورانفکر
فصل اول
وقتی به گذشتۀ پر ماجرای خودم یا بهتر بگویم تا حدی عجیب و معجزه آسای خویش نگاه می کنم پیش خود می گویم، خوب ممکنه از این اتفاقات برای خیلی از کسانی که در نقاط مختلف دنیا هستند بیافتد، اما واقعا آیا تمام آنها، آیا همۀ کسانی که زندگی چون من یا مشابه زندگی من داشتند این احساسی را که من الان دارم دارند؟ آیا مانند من در پایان سیر اتفاقات باور کردنی یا نکردنی خودشان را خوشبخت می دانند؟ شاید شما تصور کنید که مگر برای من چه ماجراهایی پیش آمده که اینطور از منحصر به فرد بودن آنها احساس غرور و خوشبختی می کنم؟ خوب برایتان تعریف می کنم، البته قبل از اینکه شروع به نقل ماجرای عجیب خودم یا همانطور که اول سخنم گفتم معجزۀ زندگی خودم بپردازم بهتر می دادنم که همینجا از زحمات تمامی کسانی که سعی دارند به نوعی به همنوعان و هم وطنان خودشان یاری و مساعدت کنند تشکر نمایم، از پدران و مادرانی که بچه هایشان را با شیرۀ جان پرورش می دهند به این امید که در آینده برای خود، خانواده و جامعه اشان مثمر ثمر باشند.
از خواهران و برادرانی که آنها هم در گوشه ای از این دایرۀ زندگی قرار گرفته و دستهای یاری هستند که هر لحظه بی آنکه ما انتظارشان را داشته باشیم به کمک ما آمده و با ابراز محبت و صمیمیت سعی در تسکین ِ دردها و آلام ما دارند تشکر کرده باشم. بالاخص خواهرم که این کتاب و زنده ماندن روزهای واپسین زندگی خودم را به او مدیون هستم و کمکهای دختری دیگر که او نیز مانند خواهر برایم عزیز و دوست داشتنی است و توانست با ابراز علاقۀ خواهرانۀ خودش نه تنها در پیمودن راه سخت و دشوار زندگی به من و همسرم بلکه با نگارشی لحظاتی که من هیچگاه نمی توانستم در آینده آنها را تصور کرده و به ذهن بسپارم یاریم نماید تشکر و قدردانی کنم.
خواهرم با ثبت اتفاقات و حوادثی که در تیرگی شبهای ناامیدی و حرمان من می افتاد به کمک پدر و مادرم تمامی آن روزها و شبها را برایم زنده کرد تا با پشم دل حقایق دوران سرنگونی و سقوط خودم را از ورطۀ معنویت بشری احساس کنم تا تلاش و شوق رسیدن به کمال.
توانستم با جمع آوری تمامی خاطرات و نوشته های خواهرم، خواهر همسرم و حتی همسرم که با فداکاری و از جان گذشتگی دوباره اش مرا از چاه خاموشی ذهنی نجات داده و با قلب پاکش محبت عمیق خویش را نثار روح محتاج من نمود و با اشتیاقی که خود به نوشتن داشتم تمامی را به صورت مجموعه ای درآورده در ادامه و باز بافتن زندگی دوباره و رسیدن به خوشبختی هم اندکی بر وزن این کاغذها که نشانۀ مرگ و نیستی و دوباره زنده شدن من هستند بیفزایم.
امیدوارم که شما خوانندگان گرامی هم بتوانید با خواندن این مطلب بر مصداق حرفهای من مهر تأیید زده و یقین کنید که خداوند تا چه حد مقتدر و تواناست که انسانی را تا حد ذلت برده و بی آنکه خود یا دیگران تصورش را داشته باشند از جانبی که شاید تا اندازه ای غیرممکن به نظر آید و وسایل نجات و عزت او را فراهم می کند و این خود جای بسی تأمل و تفکر عمیق در موجودیت داشتن قدرت خداوند دارد و اینکه او همیشه مواظب ما و حرکات و سکنات ما بوده و هست و هیچگاه در هیچ موقعیتی ما را فراموش نکرده و نخواهد کرد.
از آغاز این ماجرا تا لحظۀ سقوط خویش تنها تصاویر مبهم و گنگی در ذهن دارم که با زحمت فراوان و پی گیری از طرف کسانی که شاهد بر ماجرا بودند و محل وقوع آن توانستم چند صفحه ای را به رشتۀ تحریر درآورده و دوباره بتوانم با زنده کردن لحظات غمی را که یک دفعه بر گردۀ جانم افتاد را ذره ذره احساس کنم.
مناظر زیبایی که در اثر حلول فصل بهار و پاییز در عالم بوجود می آید خود حکایاتی فراوان و در خور ستایش و تامل دارند که اگر تمامی انسانهای روی زمین بخواهند یک دست شده با قلم وجود بشری که جوهر عشق معنویت در رگهای آنها جریان داشته باشد به وصف آن مناظر شکوه آفرین و رویایی در فصل بهار و پاییز بپردازند باز هم از ادای حق مطلب قاصر شده و بیش از چند کلامی نخواهند توانست گفتن و آن تنها یک جمله زیبا خواهد بود یعنی تمام همت و تلاش بشری در وصف دو فصل زیبای سال.
پدر محمود مرد فعال همین دوره بود که با تلاش و همت خود توانسته بود تا پایه معاونت هم پیش برود. پدرم با آقای مصلحی پدر محمود میانه خوبی داشتند و از همان روزهای نخست آمدن آنها خیلی دوستانه برخورد کردند و چون دو برادر اغلب اوقات را در کنار هم میگذراندند و مسائل و مشکلات زندگی و اجتماع را در خلال همین دیدارهای دوستانه برطرف میساختند. شورای دو نفره تشکیل میدادند که بعدها همین محفل کوچک افراد بیشتری را از ساکنان محل جذب خود ساخت
مادر
محمود زنی مهربان و با سواد بود تا دیپلم خوانده بود،او که از نوادگان
خاندان سادات و عصمت و طهارت بود زنی تیز هوش و با تجربه تر از سنش می نمود
.در بسیاری از کارها به زنان محل یاری می رساند که در این میان مادر هم
در کنارش بود.بسیاری از مسائل جوانان محل به دست همین زن بر طرف می شد و
شاید بیشتر به خاطر نگه داشتن حرمت اجداد پاکش بود که این چنین او را قبول
داشتند. با دور اندیشی های او و مادرم زنان و دختران محل از سر چشمه ی
محبت آنها ارتزاق می کردند.و در این میان ما بیش از دیگران که از خون آنها
بودیم و همه پاره ی یک تن .پدرم در آغاز به شغل پدرش همت گماشت،پدر بزرگم
که خدا رحمتش کند که دیگر در دیار باقی نیست در شهرستان همدان به کار
صحافی کتاب و فروش آن مشغول بود ،پدر هم بنا به خصلت کشش سیره ی پدری و
علاقه به کتاب و کتاب خواندن به این شغل گرایش داشت تا اینکه بعد از به
دنیا آمدن من زمانیکه هنوز چند سالی از آغاز کارش نمی گذشت بنا به پیشنهاد
پدر بزرگم یعنی پدر مادرم تصمیم گرفت وارد کار اداری شود چرا که به قول
پدر بزرگ تهرانیم ،هم کاریست که همیشه اول و اخرش معلوم است و هم اینکه به
وقت افتادگی آب باریکه ای برای ادامه ی زندگی وجود دارد و شخص مجبور نیست
در زمانیکه رو به زوال و غروب فعالیت کاریش می رسد چشم به دست دیگران
بدوزد که شاید لقمه ای یا قرانی به دستش برسد.پس پدر هم با کمک و
راهنماییهای پدر بزرگ تهرانیم وارد شهرداری شد و به عنوان حسابدار مشغول
کار شد پدر دیپلمه بود و کتاب بسیار خوانده پس میتوانست از پس این کار هم
بر آید که الحق خوب هم برمی امد. در آمد کم بود اما هرچه بود با کمک هردو
پدر بزرگم و همت پدر و مادر خانه ای ساخته شد و پدر و مادر از خانه ی پدر
زن به خانه ی خود رفتند و شادمان از استقلال و ازادی از بار منت غیره
زندگی نوینی را در کنار هم و زیر سقفی که به خودشان تعلق داشت آغاز کردند.
مادر
با اشتیاق زنانی که سال ها است صاحب خانه و مسکن مستقل هستند هر روز در و
دیوار خانه را چون ایینه پاک و نظیف می ساخت تا برق بزند و با دیدن تمیزی
و نشاط در و دیوار خانه لبخندی بزند و نفسی به راحتی بکشد.
پدرو
از لحاظ سن و سال از پدر محمود کوچکتر بود اما از لحاظ ترکیب و شکل و
شمایل اگر بنا به تعریف نباشد از او سرتر و بهتر بود.پدر هیکلی تنومند و
چهار شانه ،صورتی گرد ،چشمانی درشت با نگاهی که تیر ان تا اعماق وجود ادمی
تأثیر می گذارد و مادر با هر نگاهی به ایام جوانی و اغاز روزهای زندگی
مشترکشان چه عاشقانه نگاههای پدر را خریدارمی شد.
پدر
و مادر،زن و شوهری که من همیشه آنها را به عنوان الگو و نمونه برای خود
حفظ خواهم کرد هر دو تلاش برای تربیت هر چه سالمتر و شادابتر فرزندان خود
داشتند و هر روز به این اشتیاق به زندگی و ایثار خود می افزودند.البته پدر
از اینکه فقط دو دختر داشت ناراحت نبود و در برابر حرفهای نبش دار کسانی
که می گفتند تو خود تنها پسر بودی و دیگر نامی از پدرت بعد از تو باقی
نخواهد ماند ،تحمل کرده میگفت اما سعی خواهم کرد تا از فرزندانم نام نیکی
باقی بماند و من سرافراز باشم که انسانهای پاک و وظیفه شناسی تحویل جامعه
داده ام و این برایم کافیست.
مادر،مادر
خوبم،زن زیبا و ظریف زندگی پدرم.تابلوی به تمام معنای زندگیم.که
زیبائی،متانت ظرافت تن و روان،مهربانی ،ادراک و فهم بالایش را همیشه ستایش
می کنم و بوسه ی حق شناسی بر تمامی خصلتهای این زن نیک سرشت می زنم
،هیچگاه اجازه نداد تا مشکلات زندگی و سختیهای تحمل بار آنها او را از پا
در آورد.او که از آغازین گفتن کلمات زبان الکن ما رشته ی کلام ما را به
دست مهربان و هنرمندش می گرفت و ان را شکل و جلا می داد تا تیرگی و غبار
سکوت یک ساله ی ما را پاک ساخته درخشش گفتار سالهای آتی را باعث شود به ما
درس زندگی و ایثار و پایداری آموخت،ما در دامان او،زن بودن را آموختیم و
چون انسان زیستن را.
مادرم
که از فامیل بریده بود و پس از مرگ پدر و مادرش دیگر به خانه ی پدری که
در دست خواهر و برادرش بود پای نگذاشت و حتی ادعای میراثی هم نکرد فقط هر
از چند گاهی به دیدارشان می رفت و تمام هم و غم خود را مصروف تربیت ما
ساخته بود و اینکه ما شدیم تمام او و او شد تمام ما.
من
با آمدن خانواده ی مصلحی و با دیدن محمود این پسر بچه ی محجوب و دردانه ی
همسایه ی رو برویی با چیزی دیگر از نوع محبت آشنا گشتم،مادر به من عشق و
محبت آموخته بود اما محمود ابراز آن را به من اموخت و ما با هم بزرگ می
شدیم و هر روز این حس را در خود بارزتر و عیانتر می ساختیم.
من
گاهی برای درس خواندن و به درخواست مادر محمود به خانه ی آنها می
رفتم،محمود تنها پسر و تنها فرزند خانواده شان بود و تنها امید پدر و مادرش
که بعد از سالها بی فرزندی و در اثر معالجات فراوان و حتی سفر به خارج از
کشور خداوند محمود را به آنها داده و او چشم و چراغ خانه و فامیل بود ،
با اینکه یکی یک دانه و تنها فرزند به حساب می آمد اما هیچگاه در رفتار و
کردارش نشانی از ناز پروردگی و بچگیهایی به قولی لوس کردن دیده نمی شد.
من
و او باهم خوب کنار می امدیم.اگر من در درس به مشکلی بر می خوردم او به
دادم می رسید و همین طور هم من کمکش می نمودم،محمود هم به خانه ی ما می آمد
و پدر و مادرم خیلی به او علاقه داشتند.
پدر
محمود سر هر ثلث که امتحانات آغاز میشد برای محمود معلم خصوصی می گرفت و
هر روز که او می امد محمود از من میخواست تا من هم آنجا باشم و از درسهای
معلمش استفاده کنم.مادر و پدر محمود هم مخالفتی نکرده به این ترتیب ما با
هم درس می خواندیم و با کمک هم هر سال را با نمرات عالی پشت سر گذاشته به
کلاس بالاتر می رفتیم.
ایام
سال نو و تعطیلات تابستان برای ما خاطره انگیز ترین ایام در عمرمان
بود،عید که میشد با لباسهای نو و قشنگمان در کوچه بازی میکردیم و با
عیدیهایمان برای هم شکلات و بستنی می خریدیم.
یکی
از سالها که ما کلاس پنجم را می گذراندیم و تقریبا از حالات بچگی و بازی
های آن دوران کم کم در حال خارج شدن و به دوران بلوغ و نوجوانی نزدیک می
شدیم عید بود،من با دلی بیقرار انتظار تحویل سال و عیدی گرفتن هرلحظه به
ساعت نگاه میکردم و میدانستم که محمود هم چون من انتظار تحویل سال را دارد،
بالاخره سال تحویل شد و پدر عیدی های ما را که در میان صفحات خوش خط و
رنگا رنگ و نورانی قرآن گذاشته بود به ما داد،من دیگر صبر نکرده به خیایان
دویدم،از چند روز قبل در یکی ار مغازه ها خودنویسی طلایی دیده بودمکه
میخواستم با پول عیدی آن را برای محمود بخرم،سر از پا نمی شناختم،می ترسیدم
که مبادا مغازه دار روز عید نخواهد مغازه اش را باز کند،اما من قبلا از
او پرسیده بودم که آیا روز عید هم مغازه باز است یا نه؟و صاحب مغازه پاسخ
داده بود ؟بله.حتما چون بعضی ها روز عید برای یکدیگر عیدی می خرند و ما
باید اینجا باشیم تا آنها زیاد نگشته و به زحمت نیافتند.
با
شک و دو دلی به طرف مکان مزبور می دویدم از دور چراغی را که همیشه بالای
در مغازه آویخته و به علامت باز بودن آن روشن بود را دیدم،خوشحال شدم به
سرعتم اضافه کرده ناگهان با ترمز ماشین و جیغ زنی درجای خشک شدم،باورم نمی
شد آنقدر در فکر خریدن خود نویس بودم که فراموش کرده بودم از خیابان چگونه
گذر میکنم و ماشینی که با سرعت به طرفم می آمده وقتی متوجه بی خیالی و
تعجیل من شده بلافاصله ترمز کرده زنی هم که در پیاده رو بوده با دیدن این
صحنه و اینکه مبادا این ماشین به من اصابت کرده و حادثه ای را بیافریند
جیغ کشیده تا من متوجه حال و روز خودم بشوم ،دست و پایم میلرزیدند و تمام
تنم داغ شده بود ،میدانستم که از ترس بود ،ترس از مرگ و نخریدن خودنویس
طلایی،مدتی را در وسط خیابان مبهوت ایستاده بودم تا اینکه راننده با
عصبانیت سر از ماشین بیرون کرده و بر سرم فریاد زد که:آهای دختر مگر
نمیخواهی از خیابان رد شوی،تو که نزدیک بود مرا خانه خراب کنی حالا هم که
به خیر گذشته مثل مجسمه وسط خیابان خشکت زده ،به خود امدم و با تمام نیرو
خود را از خیابان کنده به پیاده رو دویدم تا جلوی مغازه رسیدم نفسم بند
امده بود.سرم گیج می رفت و حس می کردم که گونه هایم رنگ پریده شده اند.به
دیوار تکیه کردم،چشمانم را بستم،کمی که گذشت خونسردیم را دوباره به دست
آورده و به یاد کاری که این همه برایش دویده بودم افتادم و با اشتیاق به
ویترین مغازه نگاه کردم سرجایش بود.به داغخل رفتم و چند دقیقه بعد با بسته ی
باریک کادو شده ای بیرون امدم.خیلی خوشحال بودم که توانسته بودم برای
دوستم هدیه ای بخرم.گفتم دوستم چون محمود برای من دوست و برادری خوب
بود.مادرم همیشه می گفت:دختر از کار تو تعجب می کنم،تمامی دخترها با
دخترانی مانند خود دوستی می کنند و تو با محمود دوست شده ای؟و من در جواب
مادر می گفتم :خوب برای اینکه منو محمود همکلاسی هستیم البته دوستان دختر
هم داشتم ولی محمود مانند برادری مهربان هم یاورم بود هم همکلاسیم و هم
اینکه همسایه مان پس نسبتی که با او داشتم نزدیکتر از دیگران بوده و همه ی
اینها باعث نزدیکی عاطفی من و او شده بودند.در فکر اینکه چطور و با چه
جمله ای هدیه ام را به محمود بدهم در پیاده رو به طرف خانه به راه افتادم
.اولین چهار راه را گذراندم که ناگهان محکم به کسی که از خیابان پهلوی می
امد برخورد کرده و سرم از این برخورد بیشترین سهم را برای خود برداشت ،دیگر
چشمانم هم به حال خود نبوده و تار میدیدم.با ناله و فریاد بلند
گفتم:مواظب باش مگر نمیبینی که ادم داره رد میشه که در حالیکه سرم پایین
بود و چنگ در موهایم میزدم و بی توجه به این که اصلا چه کسی با من برخورد
کرد ،که صدای آشنایی گفت:من مواظب بودم خودت عجله داشتی و به من تند زدی
سرم را بالا گرفتم باور نمی کردم،محمود بود و واقعا اولین برخورد ما در
سال جدید چقدر دوستانه و شدید بوده.از این واقعه هر دو متعجب شده و خنده
مان گرفته بود حتی عید و عیدی را هم فراموش کرده و می خندیدیم.محمود به من
اشاره می کرد و با تقلید حرکات من موقع حرکت و برخوردمان بر شدت خنده
هایمان می افزود.وقتی که حسابی خنده های بهاریمان را تقدیم یکدیگر کردیم
نوبت به تبریک سال نو شد.بعد از من پرسید:حالا کجا رفته بودی که با این
عجله میخواستی برگردی؟
زبانم
قفل شده بود آیا بگویم.آیا هدیه اش را بدهم؟او چه تصور خواهد کرد و چه
عکس العملی از خود نشان خواهد داد؟سوزشی داغ را در صورتم احساس کردم.حس می
کردم که گونه هایم سرخ شده و برای اینکه محمود این وضع را نبیند سرم را
پایین انداختم و من من کنان گفتم:رفته بودم برای مشق عید دفتر بخرم،دروغ
بود،محمود هم فهمید که دروغ گفته ام،برای همین گفت:پس چرا نخریدی؟
دستم
را به پشت برده و بسته را مخفی نمودم تا نبیند.دوباره گفتم:خوب،مغازه
بسته بود خواستم زود برگردم خانه،وانگار چیزی را به یاد آورده باشم از او
پرسیدم:خوب تو خودت کجا رفته بودی؟
و
این بار نوبت محمود بود که با شرم و خجالت سر به زیر انداخته و من من کند
.به یکباره او هم دستش را به پشت برده و مخفی کرد جالب این بود که هیچ
کدام از لحظه ی برخورد تا سوال و جوابمان متوجه آنچه را که در دستمان بوده
نشده و وقتی که سعی در پنهان کردنش داشتیم متوجه شدیم.از خیابان گذشته و
تا رسیدن به کوچه و نزدیک خانه حرفی نمی زدیم و هر دو ساکت بودیم.مردمی را
که برای دید و بازدید از خانه هایشان خارج می شدند و بچه هایی را که با
لباسهای نو و رنگارنگ همراه والدین به مهمانی می رفتند میدیدیم اما حرفی
برای گفتن نمیافتیم.به کوچه که رسیدیم قدمها را آهسته کردیم.نمیخواستیم زود
و بی آنکه هدایای خود را به یکدیگر نداده ایم خداحافظی کنیم.می دانستم که
اوهم برایم هدیه ای خریده برای همین و بنا به غریزه ای مادرزادی که در
دختری وجود دارد انتظار میکشیدم که او اول هدیه اش را بدهد،نمیخواستم اولین
باشم،اما انتظار بیهوده بود ،وقتی دیدم که او نمیخواهد عیدی مرا بدهد از
این غرور خودخواهی اش ناراحت شده و خیلی سرد خداحافظی کردکم و به طرف در
خانه حرکت نمودم شاید می دانست که برای چه دلخور شده ام و اینکه این او بود
که باید اول هدیه اش را به من می داد،به دنبالم امد،به در خانه رسیده
بودم که گفت:صبر کن،باهات کار دارم.
برگشتم
و با غرور سرم را بالا گرفته و مانند دختران جوانی که بارها در فیلم های
تلویزیون دیده بودم نیم نگاهی به او انداخته و با تکبر رویم را برگردانده و
گفتم:اما من با تو کاری ندارم.ولی در واقع امر،دلم میسوخت که با آنچنان
شوق و علاقه خودنویس را به قیمت جانم خریده بودم.منظور همان تصادفی که هرگز
اتفاق نیفتاد و حالا محمود خودش را برایم می گرفت،پشت به او کردم و
دوباره دست به زنگ بردم،محمود گفت:صبرکن،گفتم که باهات کار دارم،تو رو خدا
خودت رو برام لوس نکن،تو که اهل این کارا نبودی؟
کمی
نرم شده وقتی دیدم دارد التماس می کند از شادی در پوست نمیگنجیدم،اما
خودم را نباخته و گفتم:خیله خب،کارت چیه؟بگو،میخوام برم،چون قراره بریم
خونه ی مادر بزرگم الان هم دیر شده،همه منتظر هستند تا من برم خونه.
محمود گفت:خوب میدونی چیه،من، اصلا بهتره چیزی نگم فقط ،فقط عیدت مبارک.و بسته ای کوچک را مقابلم گرفت.
مبهوت نگاهش کردم،انتظار داشتم هدیه ای به من بدهد اما این طور بی مقدمه نه.
وقتی دید تنها نگاهش میکنم گفت:نمیخواهی قبول کنی؟
گفتم:چرا،البته و بسته را از دستش گرفتم،کوچک بود اما زیبا و با سلیقه پیچیده شده بود.گفت:بازش کن اگه خوشت نیومد میرم عوضش می کنم.
دست
بردم تا بسته را گشوده و درونش را که دلم برای دیدنش پر میکشید ببینم،اما
دست نگه داشته و هدیه ای را که برایش خریده بودم نشانش داده و من هم بی
مقدمه گفتم:منم اینو برات خریدم.عیدت مبارک.
با
تعجب بسته را گرفت و تشکر کرد.وقتی کادوی زیبای محمود را باز کردم از شوق
فریادی زده میخواستم او را در آغوش بگیرم و به خاطر سلیقه ی فوق العاده
اش او را تحسین کرده و تشکر کنم از فریاد شوق من از جا جهید و با خنده
گفت،قشنگه؟
گفنم:خیلی،اصلا
انتظارش را نداشتم،گل سری را که سه شکوفه ی صورتی روی آن بود برایم خریده
و حتما میدانست که من هم به شکوفه های بهاری علاقه مند هستم و رنگ صورتی
یکی از رنگهای مورد علاقه ی من است ،اوهم با دیدن خودنویس خوشحال شده و
دوباره از من تشکر کرد.
ایام
عید برای همه ی بچه ها روزهای شادی و بازی و خنده بود و برای ما چیزی
اضافه برهمه ی انها.من هنوز آن گل سر کوچک با سه شکوفه ی صورتی اش را در
صندوقچه ی خاطراتم حفظ کرده و هرزگاهی به باد دوران نوجوانی و ایام بی
خیالی اشک حسرت آن زمان ریخته و اه از نهادم بر می آید.
سالها
از پی هم می گذشتند و ما کودکی را کناری گذاشته متین تر رفتار می
کردیم،رفت و امدها بین والدین بیشتر بود تا ما،من دوران راهنمایی و
دبیرستان را با دختران همسن و یال خود گذرانده و از میان آنها تنها یکی
برایم از همه عزیزتر بود او ریحانه نام داشت،دوستی با وفا و مهربان که
همچون خواهری دلسوز اکثر مواقع در کنارم بود.برای ریحانه از محمود گفته
بودم و از اینکه دیگر نمیتوانستیم مانند زمان کودکی در کنار هم نشسته و
شوخی و بازی کنیم .گفته بودم که نیروی غریبی مانع از نزدیکی ما بود و
ریحانه همیشه به من میگفت:این امری طبیعی ست که دختر و پسری که به سن بلوغ و
رشد فکری رسیدند میان خود پرده ای از شرم و حیا دیده و با فاصله گرفتن از
آن شیطنتها را رها کرده و شوق دیدار را به حد معقولانه تری برسانند به
طوری که دیگر نمیتوان به آن عالم کودکی و بی خیالی گفت.
ریحانه
میدانست حال ما را و میدانست با اینکه همسال بودیم اما او چیزی بالاتر از
من میدانست دختری زرنگ و باهوش و با وقار از خانواده ای اصیل و پاک.پدرش
دبیر ادبیات بود و او سومین فرزند خانواده و تنها دختر آنها.پدر بیشتر
اوقاتی را که در خانه بود صرف آموزش و تعلیم او و برادرانش می کرد،میان سه
کودک تنها ریحانه آرامتر و متین تر به نظر می آمد،دو برادر دیگر شیطنت را
به حد اعلا رسانده .گاه شمه ای از پازیگوشیهای آنان نصیب دیگران هم میشد
همانطور که بارها من هم بی بهره نماندم،اما با تمام اینها خانواده ای سالم و
پر محبت بودندکه هر کدام را می بوئیدی بوی عطر دوستی و صمیمیت را از ذره
ذره ی جسم و جانشان استشمام می کردی.که سر سلسله ی امید بخش این خانواده ی
خوب مادر ریحانه بود و چه زیباست که در هر خانه ای چشمه ای زلال از حب
مادری و کوهی مقاوم چون پدر باشد.دو سال از پیروزی انقلاب می گذشت.در طی
گذشت دو سال اوضاع تهران حتی ایران تماما تغییر کرده و همه چیز بوی تازگی و
اسودگی میداد،اما از سوی دیگر تحمیل جنگ خود نگرانی شد تا ما نتوانیم
راحتتر و بیشتر از فضای ازادی استفاده کنیم و درگیرمان کرد و در این میان
جوانان مهمترین و سازنده ترین نقشها را ایفا می کردند،یکی از انها محمود
بود،او هم مانند دیگر جوانان شور و حالی وصف نشدنی داشت،روز به روز از انچه
که ما به آن مادیات دنیایی می گوییم دوری کرده به معنویات الهی و حقیقت
بشری نزدیکتر می شد،اکثر کارهای کمک رسانی به جبهه در محله ی خودمان و یاری
به مدافعان مرزهای وطن را انها رسیدگی کرده و از اعضای فالی به حساب می
امدند،در میان بچه های مدرسه منو ریحانه ابهتی خاص داشتیم،نوعی غرور و
سرافرازی در وجودمان موج می زد ،ریحانه برای اینکه برادرش عضو پایگاه مسجد
محله بود و ریاست رسیدگی به تمام تصمیم ها و کارهای دیگر را داشت و من به
خاطر محمود. البته دیگران هم بودند که از خانواده برادر ،پدر یا خویشی
دیگر داشتند اما حال ما با انها به فاصله ی زمین تا اسمان بود.
شبهای
جمعه که میشد دعای کمیل در خانه ی پدر ریحانه برقرار می شد و مردان و
زنان محل برای اینکه ساعتی را فراق از غم دنیا در میان خلوص و پاکی روحانی
و زمزمه ی کلام معبود به سر برند دور هم جمع شده و باهم نوای حق را بارها
و بارها تلاوت می کردند و چه شور و حالی داشت شبهای کمیل .شبهایی که ماه
،چراغ محفلمان ،اشکهای ایمان دمهر تایید ایثارمان و تپش قلبها پتکهای
کوبیده شده بر بغض های هوس آلود بود.
پدر
و مادر،من و زهره همیشه در این شبها بودیم و همیشه با حضور خود اعلان
آمادگی برای یاری به هرنوع و نه تنها ما که همگی همین را می گفتند.
به
اتفاق زنان محل و یاریهای شورای محله که در مسجد محله مان برپا بود هر
هفته در خانه ی یکی جمع شده و بسته های اجیل با شیشه های مربا را که به کمک
همگی تهیه شده بود به همراه پتو و وسایل ضروری دیگرا را برای فرستادن به
جبهه آماده می کردیم.
و
چه روزهایی بود روزهای انقلاب و چه خاطراتی که من از ان روزها در سر
دارم،به یاد می اورم هفده شهریور پنجاه و هفت را که چه خونی برپا شد و خون
بار و حزن آلود به پایان رسید ،در ان روز من و مادرم،و زهره در خانه بودیم
که پدر هراسان وارد شده،رنگ به چهره نداشت،مادر با دیدن رنگ پریده ی اون
به طرفش رفته و گفت:یاوری،چه شده؟اتفاقی افتاده؟
پدر گفت:نه هنوز که معلوم نیست،اما شما از خانه خارج نشوید،حداقل نگذار دخترها بیرون بروند.
من گفتم:برای چه پدر؟امروز همه در خیابان و کوچه فریاد الله اکبر می زنند آنوقت ما در خانه راحت بنشینیم که چه؟
پدر
با غیض نگاهم کرده و در ادامه ی حرفم گفت:همین که گفتم شما نباید بیرون
بروید،آنجا رگبار گلوله و اتش همه جا را گرفته ،بروید که چکار کنید؟مگر
کاری هم از دست شما بر می آید؟نه تنها نمی توانید کمکی باشد که بدتر زنجیری
بر پای دیگران هم می شوید.پس بهتر است در خانه باشید.من هم خودم با
دیگران در خیابان هستم شما دیگر لازم نیست از خانه خارج شوید.به ظاهر به
حرفش گوش کرده و تا او خارج نشد بیرون نرفتیم،اما دل طاقت نمی آوردو صدای
مسلسل های گاردیها رعشه بر تنم می افکند و وسوسه ام مینمود تا از خانه
خارج شده نگاهی به کوچه و خیابان بیاندازم و با چشمهای خود دفاع مردم و
مبارزه شان را بر علیه رژیم اشکارا ببینم.اما مادر همچون نگهبانی مراقب
رفتار ما بود و بیشتر من،زیرا هم بزرگتر بودم و هم اینکه اصرار مرا به پدر
دیده بود که چقدر مشتاق حضور در خیابان و شعار دادن بودم.به طرفش
رفتم،چادرش را دور کمر پیچیده گوشه اش بر روی شانه هایش افتاده بود،روی
پلکان حیاط نشسته سر را به نرده ها تکیه داده و زیر لب دعا می خواند و اشک
از چشمانش همراه پرواز کلمات از میان لبانش سرازیر می شد.
دست
روی زانوانش گذاشته آهسته و به نرمی گفتم:مادر شما که میبینید مردم همه
بیرون هستند،آن وقت ما چطور در خانه بنشینیم و راحت باشیم،اجازه بدهید من
هم بروم.
در
همان حال نگاهم کرد،نگاهی که سهمتر از شنیدن صدای رگبار مسلسلها رعشه بر
اندامم انداخته بود طوری که تا مغز استخوانم اثر کرد،طاقت نگاهش را
نیاورده سر به زیر افکندم،دست گرم و مهربانش را به سرم کشید و نوازش کنان
گفت:دخترم تو که کاری از دستت بر نمی اید ،پس چرا باید بی خود جان خود را
به خطر انداخته و بیهوده باعث مصیبت ما شوی؟
گفتم:مادر
من که نمیخواهم چندان نزدیک درگیری شوم همین که ببینم بیرون چه خبر است
برایم کافی ست.مادر شما که می دانید دلم بی قرار است و این صداها چنان لرزی
به جانم می اندازند که میخواهم سر و پا برهنه به خیابان بدوم و مسلسل از
دستان گناه الود کافرانی ظالم گرفته بر فرق سرشان بکوبم که چرا نوگلان این
باغ ایران را اینگونه پر پر میکنید.مگر انان جز ادعای شرف و عفت و جز
برقراری عدالت چیز دیگری می خواهند که مانند دشمنان قسم خورده به جانشان
افتاده اید؟مادر سرم را بالا گرفته و گفت :دخترم الان تمام مردم ایران همین
حال را که تو داری دارند و همین گونه فکر می کنند که تو فکر می کنی،پس
تنها نیستی و اینها که در خیابان فریاد می زنند مطمئن باش همه ی این حرفها
را هم میزنند،پس اصرار تو برای چه است؟
گفتم:مادر
قول میدهم نزدیک نشوم و تنها به لحظه ای نگاه کردن اکتفا کنم،تنها شما
باید اجازه دهید چون دیگر نمیتوانم طاقت بیاورم.ناگهان صدای رگبار دیگری
امد،مادر تکانی خورد و الله اکبری گفت و چند لحظه بعد آرام گرفت.
شوق
بی حد مرا دیده میان دو راهی مانده بود که چه کند از سویی پدر او را
مأمور منع خروج ما از منزل کرده و از سویی دیگر بی تابی و علاقه ی
مرا،لحظاتی گذشت صدای مردم اوج گرفته محکمتر و کوبنده تر شد و به همان
صورت صدای صفیر گلوله ها شدیدتر و مداومتر میشد تسبیح در دست مادر می
چرخید و دیگر ذکر نمی گفت بلکه از آن جواب می خواست تک مهره ی سرخ تسبیح
میان دو انگشتش قرار گرفت ،نگاهی به من بعد به زهره انداخته گفت:باشد تنها
لحظاتی و بعد فورا باید به خانه برگردی.
سر
از پا نمی شناختم،اولین کاری که کردم گرفتن بوسه ای ناغافل از گونه ی
مادر بود بعد نگاهی پیروزمندانه به زهره آن وقت دوان دوان به سوی در
دویدم،صدایی مرا از حرکت بازداشت.چادرت،چادرت یادت رفت،زهره بود که چادر به
دست به دنبالم امده بود.به کوچه دویدم کسی نبود تا سر کوچه آهسته و با
احتیاط رفتم وقتی رسیدم به دیوار تکیه کرده و سر را به طرف خیابان بردم
خداوندا چه قیامتی بود و چه صحنه هایی ،قلبم در حال فرو ریختن
بود،لاستیکهای اتش زده توسط مردم در خیابان به آسمان شعله کشیده و مردم از
پیر و جوان و زن و مرد شعارگویان به هر سو می دویدند و در سویی صف
گاردیهای رژیم ایستاده و بی رحمانه رگبار بر روی مردم می گشودند،حالی شده
بودم که خود را نمی شناختم .بوی دود و خون در هم مخلوط شده تمام محوطه ی
خیابان را گرفته به آدمی حالت تهوعی ناگفتنی دست می داد اما مبارزه را از
یاد نمی برد،میخواستم به میان مردم رفته و همکلام انان شعار بگویم که با
صدای الله اکبر جمعی از رفتن ماندم نگاه کردم از سوی دیگری که محله ی کنار
کوچه ی ما بود عده ای جوان می امدند و بر روی دست کسی را می اوردند
.نزدیکتر که شدند پیکر اغشته به خون جوانی را دیدم که بر روی دست حمل می
کردند .به چهره ی خونین جوان نگاه کردم .اول باورم نمی شد اما بیشتر که
دقت کردم نفس در سینه ام حبس شد چه میدیدم باور کردنی نبود ولی خودش بود
آری همان پسرک شیطان و بازیگوش دوران کودکی،همان برادر ریحانه،آری برادر
بزرگتر ریحانه بود که بر روی دست میبردند یکی از جوانان را صدا زدم و
گفتم :برادر ایا این جوان شهید شده و با سر حرفم را تأکید کرده
گفت:بله،اما ما که هستیم و جای او را میگیریم و نمیگذاریم تا این کافران
از دین برگشته با گرفتن جان جوانان و مردم ما به خیال خودشان پیروز
شوند.سپس همراه دیگران دور شد.بی حرکت بر جای خشک شده و اشک بی امان از
چشمانم سرازیر بود نمیدانم چطور شد که صحنه های زمان نوجوانی و سالها قبل
که با ریحانه و خانواده اش آشنا شده بودم در جلوی نظرم پدیدار
شدند،بازیگوشیهای برادرانش و مخصوصا علی،چقدر سر به سر من و ریحانه می
گذاشت،هرموقع ما مشغول بازی یا درس خواندن بودیم به میان بازی ما دویده و
تمام خوراکیها را میخورد و همه چیز را برهم میزد و یا کتابهایمان را
برداشته و مخفی میکرد و میان تکالیفمان متلک و جوک می نوشت و روز بعد که
معلم دفترهای ما را میدید کلی با ما دعوا می کرد و می گفت شما که اینقدر
بامزه هستید بهتر است بیشتر به درستان برسید نه اینکه دفتر مشق را مجله ی
فکاهی کنید و به کلاس بیاورید دلیل آوردنها و خواهشهای ما هم نمیتوانست
سودمند واقع شده ،بعضی اوقات مجبور بودیم جریمه هم بنویسیم .تمام این صحنه
ها همان لحظه و همانجا از جلوی چشمان گریان من آمدند و رفتند و وجود یخ
زده ام همچنان بی حرکت برجای مانده بود دستی به شانه ام زده شد برگشتم
محمود بود که می گفت حواست کجاست چند بار صدایت زدم متوجه نشدی مگر چه
شد؟با بغض گفتم:ندیدی که علی را می بردند،آنوقت بی خیال از من میپرسی که
چرا اینجا ایستاده ام.هیچ نمیدیدم و چهره ی محمود مانند تصویر مات و تاری
به نظر می رسید از اینکه کسی پیدا شده تا بغض گلو را برویش باز کنم بدون
لحظه ای تامل مشغول حرف زدن بودم.
محمود
سر به زیر انداخته رنگ به رو نداشت،وقتی سکوت او را دیدم که سرش را
برگردانده و به خیابان و مردم نگاه میکند ،من هم دمی ارام گرفتم.
گفت:میدونم
،من هم آنجا بودم،ما در کنار هم بودیم که علی می خواست به طرف دیگر
خیابان رفته از بچه ها اسلحه بگیرد اما وسط راه تیر خورد.متوجه
اشتباه خودم شده نگاهی به سراپای او انداختم به زحمت خود را روی پا نگه
داشته و دستش را به دیوار تکیه داده بود خون تمام شلوار خاکستری اش را
رنگین کرده و رنگ چهره اش هردم پریده تر میشد. با من و من گفتم:معذرت می
خواهم متوجه نبودم اما مثل اینکه توهم تیر خورده ای .اظهار همدردی بی موقعی
بود و از حرفهای چند ثانیه قبل خود شرمگین بودم برای همین دوباره ادامه
دادم که چرا نرفتی بیمارستان و او گویی حرفهای نیش دار مرا نشنیده گرفته
باشد با لبخندی گفت:چیزی نیست،زخمکوچکی ست و زود برطرف میشود.داشتم همراه بچه ها میرفتم کهدیدم تو اینجا ایستاده ای و اشک میریزی . تصور کردم شاید اتفاق ناگواری برای تو یاخانواده ات افتاده.برای همین برگشتم .خواستم بدانم که چه شده . نزدیک ظهر بود و مامشغول به حرف زدن ..چیزی به اذان نمانده بود که صدایی هردویمان رو ساکت کرد .
اهای پیراهن قرمز برو کنار وگرنه رگبار نصیبت میشود.محمود را میگفت که کنار منایستاده بود و محمود مرا به عقب هل داده و خود را به کوچه انداخت و پشت سرش رگباریاز گلوله به هموا برخاست . اخطار ان هم از یک گاردی هم عجیب و هم به موقع بود وگرنهمن و محمود به داخل کوچه خودمان را پرت نمیکردیم و کشته شدنمان حتمی بود .دردی درناحیه بازویم احساس کردم که ناشی از کشیده شدن بر روی دیوار بود . به محمود نگاهکردم روی زمین دراز کشیده بود و نای بلند شدن نداشت .گلوله در پایش و بعد از آنپرتاب خودش و اصابت کردن به دیوار و خوردن روی زمین حالش را وخیم کرده بود . هراسانو نگران برخاسته .... کوچه بیرون کرده و فریاد زدم یکی کمک کند اینجا یک نفر زخمیشده. اما انتظار ندشاتم که گاردیها به کمکم بیایند.. برای همین به جانب جوانانانطرف خیابان نگاه کردم و با دست به انها علامت دادم که به طرفم امده و کمکم کنید . با شنیدن صدای من رگبار دیگری در کنار گوشم گذشت که با به عقب کشیدن به موقع جانسالم بدر بردم. دوجوان از سنگر بیرون امد و به طرفم به سرعت دویدند و تا گاردیهابفهمند به کوچه پریده بودند . هردو دست به زیر بازوی محمود برده با کمک هم او را ازکوچه خارج کرده و به سمت مخالف گاردیها از کنار کوچه کشان کشان با خود بردند . دلشوره ای در وجودم سایه افکند.قصد کردم به دنبالشان رفته و مطمئن شوم که محمودحتما به بیمارستان میرسد وکه صدایی مانع حرکتم شد . مادر بود که با صدای فریاد منکه برای کمک به محمود چندبار درخواست کرده بودم و شنیدن صدای نزدیک مسلسلها هراسانبه کوچه امده و وقتی که دیده بود محمود را بردند و منهم میخواهم بروم دیگر مهلتمداده و صدایم کرده بود .چهره ای غریب و نااشنا در صورتش میدیدم .مادرم زن مومن وفهمیده ای که همیشه در حل مشکلات پدر و من و دیگران همیشه نقش سازنده ای داشت وهرگاه حرف از ناامیدی میشد قوت قلب و اراده محکم را تجویز روح دردمند میکرد و هرگاه نسبت به سرنوشت بدبین میشدیم میگفت : باید حقیقت را قبول کرد و با سرنوشت ساخت .حالا نچه رو که در چهره اش می دیدم جمعا با ان حرفها و نصایح منطبق پیش امده پوستسفید صورتش هاله ای از زردی و خاکستری گرفته و چشمان درشت و کشیده اش بی نهایت بازشده از حدقه بیرون زده بود و ابروها در هم گره خورده ولب ها بیرنگ به طرف امدبازویم را که خیلی هم درد میکرد گرفته مرا به دیوار هل داد .خشم را در چهره اش میدیدم و خشمی توآم با ترس
میخواستی خودت را به کشتن دهی ؟ مگر قرار نبود که تنهالحظاتی بیشتر طول نکشد .اما مثل اینکه نمی خواستی به انچه گفتی عمل کنی و از اعتمادمن سوء استفاده کردی
در امتداد نگاه تو