طرفش رفت تا آنرا ببندد که پدر مانعش شد و گفت:
- نه نمی خواهد، الان ساکت می شود، بگذار هرچه می خواهد فریاد بزند در این چند سال این اولین داد و بیداد اوست که ما شنیدیم پس بگذار در حال خودش باشد کاری به کارش نداشته باش خسته که شد آرام می گیرد.
و هر دو از اتاق خارج شدند من ماندم و او، به سمت پنجره دوید تا خود را پرتاب کند اما میله ها مانع بودند و قدرت از جا کندن آنها را نداشت خیلی تلاش کرد اما بی فایده بود، آن موقع بود که دانستم چرا پدر آهنگر آورده و پنجره را میله زده برای همین که مریم را وادار کند در اینجا باشد و برای اینکه مانع از هر اتفاق ناگواری شود. پس آنها خیلی کارها و نقشه ها داشته اند که من هنوز از آنها بی اطلاعم.
مریم همچنان به تلاش خود ادامه می داد چند بار سرش را به میله ها کوبید فریاد می زد: "پس بگذارید بمیرم" به طرفش رفتم تا مانع از آسیب رساندن به خودش شوم و با حرف زدن آرامش کنم که تا رسیدن من با شنیدن صدایی آرام گرفت من هم به پنجره نزدیک شدم تا بدانم صدا از کجاست.
خانۀ آقای مصلحی روبروی خانۀ ما بود و درست طبقه دوم آن اتاقی قرار داشت که زمانی اتاق محمود بود و مریم از این دو پنجره خاطره ها داشت که الان دیگر برایش معنایی نداشتند اما اینک که نه محمود و نه خانواده اش آنجا سکونت نداشتند، اتاق روبرو به نظر می آمد که به پسر خانواده ای که جدیداً به محلۀ ما آمده بودند تعلق دارد زیرا او را دیدم که روی تختش نشسته و کتابی را روبروی خود گشوده مشغول خواندن به صدای بلند بود بهتر که گوش کردم ندای قرآن بود و چه صوت زیبایی داشت، مادر می گفت که از مادرش شنیده او قاری قرآن بوده چند بار هم در مسابقات سراسری برنده شده و الحق که سزاوارش هم بود زیرا صوت بسیار رسا و گیرایی داشت و کلمات و آیات همچون نسیم روح بخشی بر دل هر مشتاق شنونده ای می نشست و همین بود که مریم را آرام کرد خواستم از کنار پنجره دورش کنم اما دستم را پس زده خود را به میله ها چسباند و به آن طرف نگاه کرد مَحو صدای تلاوت شده بود. من هم دیگر مانعش نشدم و برای مرتب کردن اتاق او را به حال خود گذاشتم. بعد از مرتب کردن اتاق کتابی را باز کرده مشغول خواندن شدم دقایقی که گذشت جمله ای مرا از لابلای صفحات کتاب بیرون کشیده حیران و متعجب به گویندۀ آن می نگریستم باور کردنی نبود مریم به همان حالت که قرار گرفته بود و به روبرو نگاه می کرد آرام زیر لب زمزمه کرد: "چه قشنگ آواز می خونه".
هیچگاه در این چند سال ندیده بودم که با خونسردی و دقت به چیزی نگاه کند و در همان حال نظرش را هم بگوید و هیچگاه کلامی به این نرمی از او نشنیده بودم البته کلمۀ آواز قشنگ خواندن را نمی توان با تلاوت قرآن برابر کرد اما این برای مریم در آن حالت معنای یکی بودن را پیدا کرده و شاید ذهن خاموشش بیش از این نمی توانست یاریش کند، من از تأثیر معجزه آسای آن در حیرت بودم. کاری که در چند سال ما نتوانستیم به هیچ طریقی انجام دهیم و دمی آرامش نسبی و ملایمت را در وجود او پدید آوریم در دَمی با شنیدن چند آیه انجام شده بود.
تا ساعتی از شب گذشته همانجا کنار پنجره نشست دیگر صدایی نبود و در خانۀ روبرو پنجره ها بسته و چراغ اتاق هم خاموش بود و باز به حالت قبلی اش بازگشت. خیره به جایی نامعلوم در کوچه می نگریست در کوچه کسی رفت و آمد نمی کرد. بعلت اینکه بچه های بازیگوش محل با تیر و کمان لامپ تیر چراغ برق را شکسته بودند کوچه بناچار تاریکی شب را در آغوش گرفته بود مریم چشم بر ظلمات دوخته و به گمانم ناامید شده بود. برای همین هم به آرامی از کنار پنجره لغزید و خود را روی تختش انداخت درهم مچاله شده زانوها را به شکم چسباند و انگشت شستش را به داخل دهانش برد و دست دیگرش را مانند عروسک بر سینه چسباند، اکثراً زانو در بغل می خوابید اما شست مکیدن او را دیگر نمی دانستم چگونه تعبیر کنم. شاید بهتر بود اینطور تصور می کردم که او چند دقیقه قبل که نوای قرآن قطع شد حامی و منجی را که در عالم خود تصور می کرد از دست داده و آواره و ناامید خود را در میان رختخواب و بالش مچاله کرده و همچون کودکان شست می مکد و به آن دلخوش کرده، چندان هم به این فکر خودم مطمئن نبودم اما وقتی به یاد توجهش با شنیدن صدا می افتم تا اندازه ای می توانم معتقد شوم و از کار خدا بسیار تعجب می کردم.
شبهای دیگر هم سپری شد و هر غروب هنگامۀ اذان مغرب تا تاریک شدن هوا نوای قرآن بود و جوان معلولِ قاری و مریم پشت پنجره. از این بابت کمی خیالمان آسوده شده بود و او را به حال خود می گذاشتیم.
امتحانات آغاز شده و باید سخت درس می خواندم و در این میان مسئله دیگری پیش آمده بود که تمام افکارم را بهم می ریخت. ازدواج، که پدر مجدداً حرفهایش را تکرار کرده و از من نظر می خواست که آیا حاضرم قبول کنم تا آنها به منزل آمده و صحبتهایی بشود یا نه؟ قبلاً گفته بودم رویش فکر می کنم اما بکلی همه چیز را فراموش کرده بودم و دلیلش هم بیشتر مریم بود. و اعمال اخیر او که دیگر فرصتی برای اندیشیدن دربارۀ ازدواج و فَرد خواستگار نداشتم برای همین به پدر گفتم که تا طرفم را نبینم نمی توانم نظری بدهم مادر هم در تأیید حرفم گفت:
- پس بهتر است همین شب جمعه که رسید آنها را دعوت کنیم و شما حرفهایتان را بزنید اگر توافق ایجاد شد که قضیه خودبخود حل است و اگر نشد اصراری در میان نیست زیرا قصد ما سرو سامان دادن دو جوان و خوشبختی آنها است.
پدر هم طبق گفتۀ مادر آنها را برای آخر هفته به خانه دعوت کرد از طرفی فشار درس و از طرفی مسئله ازدواج و در سویی دیگر مریم، مثلثی که مرا در هیچ زاویۀ آن قراری نبود و هر سه نگرانم می کردند.
آخر هفته رسید و مهمانها آمدند، پیرِمردی خوش سیما با موهایی سپید اما بلند قامت و مقاوم و سرحال که گویی هنوز جوانی سی ساله است و زندگی فقط توانسته بود که رنگ موهایش را تغییر داده گرد پیری را روی آنها بنشاند، زنی تقریباً فربه با صورتی سبزه و چهره ای مهربان و باوقار پشت سر پیرمرد که گویا همسرش بود پا به خانه گذاشت و در آخر سر کسی که وارد شد جوانی بود که دیگر نتوانستم در مقابل اعضای خانواده به چهره اش نگاه کنم اما در یک نظر شباهتی به پدرش داشت با دسته گلی در دست وارد شد، سرم را پایین انداخته به همان صورت سلام کردم و تا بردن چای و پذیرایی دیگر در اتاق پیدایم نشد، ساعتی نگذشته من و او روبروی یکدیگر نشسته بودیم دربارۀ خود و آینده امان حرف می زدم بنظر جوانِ دوراندیش و مُصممی می آمد می گفت قصد دارد که درس را تا جائیکه در توانش باشد ادامه دهد و دست به تحقیقات وسیعی در زمینه داروهای مختلف بزند در این میان قصدش تنها پول درآوردن نبوده و به نتیجۀ هدفی که در پیش داشته چشم دارد و کمکی که در راه بدست آوردن اطلاعات علمی و درمانی به جامعه و دانش خواهد کرد. این خود امتیازی بود و باعث امیدواری، زیرا پول و ثروت به تنهایی نمی تواند پایه های یک زندگی را استوار نگه دارد بلکه ایمان و قصد تحرک در راه پیشبرد اهداف سازنده هم نقش بسیار مهمی در استحکام آیندۀ اشخاص داشته به آنها قوت قلب و عزم و اراده ای قوی می بخشد تقریباً در اکثر مواردی که هر دو بیان می کردیم نوعی تفاهم و یکرنگی به چشم می خورد نمی توانستم تصور کنم که قصه دارد با دروغ موافقتم را جلب کند زیرا در عُمق کلامش رگی از دُرستی و صداقت حس می شد که بر دل می نشست و همین باعث شد تا با این وصلت موافقت کنم و قرار ازدواج را پایان زمستان و آغاز بهار قرار دادیم. مریم در مقابل شادی من که با شوق و حرارت برایش از داوود حرف می زدم و سعی داشتم به او بفهمانم که بزودی ازدواج می کنم با چشمان خیره اش جوابی توأم با سکوت داده در آخر که من آرزوی شنیدن کلامی از او را داشتم سرش را به جانب پنجره گرداند و یک کلمه، فقط یک کلمه گفت و دیگر هیچ آن هم این بود. (عروس!).
در مدتی که امتحان داشتم و فرصتی برای رسیدگی به مریم و کارهای خانه نبود حسابی اعصابم ناراحت می شد برای همین هم داوود به دادم می رسید و در درسها کمکم می کرد، پدر برای اینکه او آزادانه تر به خانۀ ما رفت و آمد کند پیشنهاد کرده بود که ما عقد کنیم و نقل مکان به خانۀ مشترک را به بهار بسپاریم و همین بود که اکثر مواقع شب را هم پیش ما بود و تا نیمه های شب خود را با کتاب و درس مشغول می کردیم، تازه می فهمیدم که مریم و محمود چطور درس می خواندند و چطور شد که به هم علاقمند شدند زیرا همین علاقه از میان درسهای فشردۀ دانشگاه گذر کرده به صفحۀ قلبمان می نشست و روزبروز علاقه ام به او بیشتر می شد.
به یاد دارم شبی که داوود به خانۀ ما آمد. و ساعتها در مورد مسئله ای که احتیاج به تحقیق و یادداشت مطالبی از چند کتاب را داشت به من کمک می کرد که دیدیم مریم آمد و در کنارمان نشست و سینی چایی را در برابرمان گذاشت، داوود حیرت زده به من نگاه می کرد و از عمل مریم متعجب بود که کلامی نگفته مریم لبخندی زده برخاست و از اتاق خارج شد، دو استکان چای که البته بی قند بود می شد به او حق داد که قندان را فراموش کند و چای سرد بیاورد زیرا تمامی اعمالش آدمی را در حیرت فرو می برد. داوود که مبهوت شده بود پرسید:
- زهره تو که می گفتی او هیچ کاری نمی کند و توجهی به کسی ندارد جز اینکه این اواخر هر غروب کنار پنجره می نشیند. ولی حرکتی که الان کرد و چای برای ما آورد برای این چه داری که بگویی؟
خودکار در میان انگشتانم می چرخید و در بحر افکارم به دنبال جوابی برای این کار مریم بودم آخرالامر مستأصل شده با پرت کردن خودکار بروی کتابها گفتم:
- نمی دانم، واقعاً نمی دانم.
ار جا برخاسته بدنبال مریم رفتم او به اتاقش رفته بود و به همان صورت مچاله در تختش خوابیده بود نزدیکش شدم پشتش به من بود به آن سو رفته متوجه شدم که چشمانش باز هستند و به جایی خیره شده اند رد نگاهش را که گرفتم به جانب پنجره و پشت میله ها تا به خانۀ روبرو ادامه داشت، نگاهی سرد که پلکهایش بی حرکت و ثابت مانده بودند. در دل آرزو کردم که به نوعی با افراد آن خانه آشنا شوم که شاید بتوانیم به این صورت و از نزدیک مریم را به آنجا ببرم. و شاید در بهبود حالش ثَمری داشته باشد، در آغاز این فکر خیلی بچه گانه بنظرم رسید اما وقتی آنرا با مادر و پدر در میان گذاشتم آنها نیز تصدیق کردند که اگر اینطور شود حداقل تا اندازه ای به تیرگی افکارش کمک کرده و شاید بتوان گذشته را به یادش آورد و از شوک خارج شود. ولی این تنها به فکر کردن منتهی شد، و به عمل نرسید، دو ماهی گذشت و هوا رو به سردی می گذاشت دیگر کسی پنجره خانه اش را باز نمی گذاشت حتی خانۀ روبرو، مریم دل مرده تر و غمگین تر بنظر می رسید و هرگاه پشت پنجره می رفت و درها را بسته می دید هرچه به دستش می رسید پرتاب می کرد، گویی که منتظر اتفاقی یا حادثه ای از پنجرۀ روبرو است که با بسته بودنش آن را غیرممکن می دید و این عصبانیش می کرد.
مادر در تدارک و تهیه وسایل زندگی برای من بود و در این بین ماه محرم و صفر هم آمده و گذشتند و اوضاع هیچ تغییری نکرده بود به اربعین نزدیک می شدیم و بار درسها بر من سبکتر شده کمی از فشار اعصاب خلاصی یافته بودم و فرصتی برای رسیدگی به مریم و کمک به مادر داشتم، چند روز بعد بیست و هشتم صفر بود که در خانۀ ما زده شد در آن روز من مشغول پهن کردن رختهای شسته شده روی بند در حیاط بودم که برای گشودن در رفتم دختر جوانی، ظرفی حلوا به دستم داده و خواهش کرد که محتوا را برداشته ظرف را برگردانم همین را انجام دادم موقع خداحافظی از او تشکر کرده و گفتم که او را تا به آن روز ندیده ام، بنظر می آمد که هم سن و سال مریم و شاید کمی بزرگتر باشد اما خیلی جا افتاده تر، چشمانش برق خاصی داشت که بیننده را مسحور می کرد خندید و در جوابم گفت:
- من دختر همین همسایه روبروی شما هستم که چند ماه پیش به اینجا آمدیم، من شما را چند بار دیده ام ولی مثل اینکه شما متوجهم نشدید.
با شرمندگی گفتم:
- معذرت می خواهم حالا به یاد آوردم بله شما را دیده ام اتفاقاً چند روز قبل بود که با هم برخورد کردیم یادم آمد و واقعاً متأسفم چون آن روز که شما به من سلام کردید من شما را به جا نیاوردم و با سردی جوابتان را دادم و رد شدم، برای این کار هیچ دلیلی جز عذرخواهی ندارم.
و او دوباره خندید، لبخندی ملایم و دلنشین، گفت:
- من هم متوجه شدم که شما مرا نشناختید برای همین سلام کردم شاید نوعی آشنایی بوجود آید اما شما آنقدر عجله داشتید که فرصتی برای توجه کردن نداشتید به هر حال گذشته ها گذشته و حالا ما با هم آشنا شدیم، گویا شما دانشجو هستید که همیشه با یک بغل کتاب و دفتر رفت و آمد می کنید؟
دست و پایم را گم کرده بودم گفتم:
- بله و راستش خیلی هم مشتاق دیدار شما بودم مثل اینکه خواست خدا بود تا امروز ما همدیگر را ببینیم، مادرم می گفت شما هم بهیار هستید...
همین برخورد ساده و روان ما آشنایی عمیقی را موجب شد که بعدها هم ثمرات بسیار دلنشینی در پی خود داشت، دوستی من و حوراء که همین لطافت نامش مرا بیشتر راغب می کرد تا در رفتار و اعمالش دقت کنم اما جالب تر ظرافت و وقاری بود که در کردار او می دیدم که کاملاً با نامش همخوانی داشت دختری صبور و کم حرف، شبها شیفت کاریش بود و روزها در خانه به مادر و برادرش می رسید و این آشنایی کم کم رنگ و بوی رفت و آمد به دو خانه را گرفت و ما با هم اُنس گرفتیم، هرگاه که حوراء به خانۀ ما می آمد به سراغ مریم می رفت و کنارش می نشست، قصد داشت با حرف زدن او را هم وادار به صحبت کند اما چندی نگذشت که حوراء هم ناامید شد و از سکوت مریم چیزی دستگیرش نشده عقب کشید هنوز چند هفته از دوستی ما نگذشته بود که روزی سراسیمه به خانه ما آمده از حیاط مرا صدا می زد تا رسید به اتاق. مرا که دید اول مرا در آغوش گرفت بعد چرخی در اتاق زده و با خوشحالی فراوان که از تمام وجناتش هویدا بود گفت:
- پیدا کردم به جون زهره پیدا کردم، باورت نمی شه اما آنقدر پی جو شدم تا بالاخره پیداش کردم و راضی شد.
پرسیدم:
- چه چیزی را حوراء اگر آرام بگیری ما هم می فهمیم که تو چه پیدا کرده ای؟
و او با خنده دوباره گفت:
- فقط می فهمید؟ نه حتماً شما هم همین حالی را که من دارم پیدا خواهید کرد نمی دانی چقدر خوشحالم، دلم می خواهد پَر بکشم.
دستش را گرفته کنار خود نشاندم و گفتم:
- تا پرواز نکرده ای بگو که ما هم بدانیم.
شادی و بلوای او در دل ما هم افتاده بود و بیقرار دانستن واقعه بودیم، مادر گفت:
- حوراء جان بگو دیگر حتماً تو هم مثل زهره می خواهی که...؟
و حوراء فریادی از تعجب برآورده با اخم گفت:
- نه. چطور به اینجا رسیدید، تازه اگر این حرفها باشد که من اینجوری خبر نمی دهم.
پرسیدم:
- پس چطور خبر می کنی؟
مثل اینکه آنروز شیطنت او گل کرده بود گفت:
- بلندگو بدست گرفته در کوچه ها فریاد می زنم، اینجوری.
و به تقلید حرکات سبزی فروش محل که با بلندگو در کوچه راه می افتاد و فریاد می زد پرداخت، مادر از طرز کلام و حرکات حوراء به خنده افتاده بود در میان خنده و شادی گفت:
- این را که شوخی می کنی اما آیا این مسئله را که نمی دانم چیست به ما هم مربوط می شود.
مثل برق از جا پرید:
- بالاخره سرنخ را بدست آوردید، بله مربوط به شما هم می شود.
از کش دادن حرفش خسته و کسل شده بودم و برای همین او را آرام کردم و وادار به بیان شادی اش نمودم، گفتم:
- تو که ما را کُشتی دختر بگو تا ما هم بدانیم اگر به ما مربوط می شود.
و در ادامه لیوانی آب بدستش دادم، همه را لاجرعه سر کشید و با الهی شکر گفتن این طور شروع کرد که مدتی پیش از طریق یکی از دوستانش متوجه شده بود که یکی از متخصصین مغز و اعصاب که در معالجه اشخاصی چون مریم هم مهارت دارد در یکی از بیمارستانهای تهران بوده و حوراء با خواهش از دوستش از او خواسته تا آدرس دکتر مورد بحث را برای او بیابد که این کار تا دو هفته طول کشید در آخر به او خبر دادند که شخص مورد نظر عازم خارج است و تا مدت زیادی هم باز نخواهد گشت، حوراء با سعی فراوان آدرس را پیدا کرده به سراغ او می رود و جریان مریم را برایش تعریف می کند اما دکتر به او می گوید که تا برگشتن از سفر خارج نمی خواهد هیچ بیماری را ببیند، اما حوراء از پا ننشسته و تلاش خود را می کند و با اصرار فراوان و تلفنهای مُمتد بالاخره دکتر را جان به لب کرده وادارش می کند که با معاینه مریم موافقت کند و تمام این غوغایی را که براه انداخته بود در نتیجۀ همان موفقیتش برای جلب رضایت دکتر بوده، حرفهایش که تمام شد گفتم:
- اما اینها هیچکدام تأثیری در حال او ندارند ما تا حالا به متخصصهای فراوانی مراجعه کرده ایم اما هیچکدام امیدی به بهبودی خواهرم نداشته و همه به اتفاق او را لاعلاج و تا آخر عمر به همین حالت دانسته اند.
حوراء در جوابم با خشمی که از سرخی لاله های گوشهایش معلوم بود بر سرم فریاد زد:
- من می گویم این فوق متخصص است تو باز هم همان حرف خودت را می زنی و دلیل و بهانه می چینی، من بهتر می دانم یا تو، اصلاً مرا بگو که دکتر بیچاره را کلافه کردم تا رضایت دهد، باید می گذاشتم با خیال راحت این چند روز قبل از سفرش را استراحت می کرد و اسمی هم از مریم نمی آوردم اصلاً انگار می خواهند او را معالجه کنند که ادعا دارد بی فایده است.
و با اخم گوشه ای نشست و دستها را روی سینه قفل کرد. مادر برای اینکه از او در قبال حرف من دلجویی کند گفت:
- حوراء دخترم زهره قصد آزار تو را که نداشت او راست می گوید تا حال خیلی از دکترها مریم را دیده اند اما ثمری نداشته ما هم دیگر از دکتر بردن و جواب نه شنیدن خسته شدیم پس چرا دوباره باید آن را تکرار کنیم.
سکوت کرده سر به زیر انداخته بود و فکر می کرد، سر را که بلند کرد همان برقی را که در اولین برخوردمان در چشمهایش دیده بودم به نظرم آمد و باز خوشحال گفت:
- خوب شما نیایید، من و حسین مریم را می بریم اگر برای شما شنیدن کلمۀ نه مشکل است امتحانش که ایرادی ندارد ما می رویم و جواب امیدوارکننده را برایتان خواهیم آورد، این برایم مثل روز روشن است، دلم گواهی می دهد که این گره بزودی باز خواهد شد.
کنارش رفتم دستش را در دست گرفته گفتم:
- باشد مثل اینکه با تو نمی شود کنار آمد و تا کار خودت را نکنی دست بردار نیستی، پس لااقل بگذار پدر که آمد نظر او را هم بدانیم بعد در صورت توافق او من هم با شما خواهم آمد.
من، حوراء و حسین به اتفاق مریم را به مطب دکتر مورد نظر حوراء بردیم بعد از معاینه دقیق منتظر نتیجه شدیم دکتر از گذشته مریم از نوع حادثه و بعد از آن و خلاصه آنچه را که مربوط به بروز شوک در او شده بود از من پرسید و من هرچه می دانستم بی کم و کاست تعریف کردم.
در دل می گفتم او هم مانند دیگر اطبا هم اکنون خواهد گفت، راهی برای معالجه وجود نداشته و هر کاری بیهوده است در همین فکر بودم که دکتر به حرف آمد:
- البته راه علاجی برایش وجود دارد اما کمی با سختی و گمان نمی کنم که هم چنان آسان هم بشود آن را انجام داد.
نمی توانستم جملاتی را که دکتر گفته بود دوباره به خاطر آورم برای همین پرسیدم:
- چه گفتید؟ آیا مریم...؟
و دکتر جواب داد:
- بله، او معالجه می شود اما راه دارد. آن هم راه سختی.
از خوشحالی به جانب مریم رفتم او را در آغوش گرفته بوسه ای بر گونۀ بیحالش گذاشتم، بعد از سالها این اولین حرف امیدوار کننده ای بود که دکتری دربارۀ معالجۀ مریم می گفت در پوست نمی گنجیدم نمی دانستم چطور تشکر کنم بدنم از شوق می لرزید و آینده ای روشن در برابر دیده ام نمایان شده بود، سلامتی مریم نهایت آرزویم بود نه تنها من که پدر و مادر هم همین را می خواستند پیش خود تصور کردم اگر آنها بفهمند که دکتر دربارۀ مداوای مریم چه گفته چه عکس العملی از خود نشان خواهند داد، مادر که حتماً از خوشحالی غش می کند و پدر دست بر پیشانی پرچینش که در این سالها نتیجۀ تحمل درد مریم بوده کشیده اشک آرام و همچون آبشار از گوشۀ چشمهای همیشه منتظر این خبر مسرت بخش سرازیر خواهد شد و خواهد گفت: "خدایا راضیم به رضای تو" مانند همیشه که همین را می گفت. در حال و هوای تصور عکس العمل پدر و مادر در قبال شنیدن خبر معالجۀ مریم بودم و در رویا سِیر می کردم که دکتر مرا از عالم رویا پراند و گفت:
- البته گفتم که نباید فکر کنید به همین راحتی است بلکه نمی دانم چطور بگویم، کمی گفتنش مشکل است.
می خواستم به دست و پایش بیافتم و التماس کنم هرچه باشد قبول است گفتم:
- دکتر اگر مسئله پول باشد که جای نگرانی نیست، می توانیم تهیه کنیم و یا حتی سفر به خارج...
دکتر خنده ای که بیشتر شبیه لبخندی تلخ بود زده گفت:
- نه مسئله پول نیست و لزومی هم به آن دیده نمی شود فقط یک چیز مرا گیج کرده...
حسین برادر حوراء که در این راه به کمک ما و همراه ما آمده بود، زیرا او هم با دانستن داستان مریم کنجکاو شده و حتی بعضی اوقات از ما خواهش می کرد که مریم را به خانۀ آنها ببریم تا او راحتر بتواند از شنیدن کلام قرآن و صوت او بهره بگیرد و همین باعث شده بود که مریم آرامتر و خوددارتر شود و وقتی حرف از معاینۀ مُجدد مریم توسط دکتری که به گفتۀ حورا شهرتی به تمام داشته به میان آمد او هم گفت که همراه ما می آید تا نظر دکتر را بداند زیرا می توانست کمکی هم به او در زمینۀ تحقیقاتش دربارۀ برهم خوردن تعادل فکری و سقوط به چاه تاریکی در حالیکه تمامی اعضا و دستگاههای دیگر به خوبی کار خود را کرده از نظر جنون هم علائمی دال بر وجود جنون و غیرقابل کنترل بودن شخص و کُلاً هر آنچه در این موارد می توانست به نظریاتش کمک کند برایش جالب و درخور توجه بوده باشد. رشته اش جامعه شناسی بود اما بیشتر به این گونه مسائل علاقه نشان می داد و مشتاق بود تا هنگام معاینه و گفتن نظر دکتر آنجا حضور داشته باشد و هنگامیکه دکتر گفت: "راه علاج کمی سخت و توأم با نگرانی است". حسین که تمام مدت با علاقه و دقت به اعمال و رفتار دکتر چشم دوخته بود به حرف آمد که:
- دکتر شما بگویید هرچه باشد ما برای معالجۀ این دختر انجام خواهیم داد ما که تا این مرحله را آمده ایم و شما نمی توانید با گفتن بله معالجه می شود تنها دلخوشی گذرایی را به ما داده و راهیمان کنید بهتر است تا آخرش را بگویید اگر شدنی بود که از هیچ دریغ نخواهیم کرد و اگر نه که دوباره می توانیم باور کنیم که او هرگز به حال طبیعی باز نخواهد گشت. و ما همیشه او را در سکوت و خیره به نقطه ای نامعلوم تحمل خواهیم کرد.
دکتر گفت:
- آیا شما برادر ایشان هستید؟
و حسین جواب داد:
- خیر، من همسایه و از جانب پدر و مادر او برای شنیدن نظر شما دربارۀ معالجه اش آمده ام.
دکتر برخاسته به کنار پنجرۀ مطبش رفته دستها را از پشت به هم قفل کرد، هر سه در دلشوره ای جانکاه بسر می بردیم، تا لحظاتی پیش از شادی سر از پا نمی شناختیم و اکنون باید دوباره سایه ناامیدی و غم را تحمل کرده و به جان می خریدم برای همین و برای اینکه از آنجا خارج شده و امید رویاگونه را به دست فراموشی بسپارم از جا برخاستم همانطور که به جانب مریم می رفتم تا او را آماده رفتن کنم با ناامیدی و یأس گفتم:
- پس دیگر فایده ای ندارد می دانستم که این بار هم نمی شود، به هر حال از اینکه سعی داشتید تا ما را امیدوار کنید از شما تشکر می کنم اما مثل همیشه بی ثمر بود.
دکتر با حالتی غیض آلود برگشته دستم را گرفت و در چهره ام نگاهی کرد که اثر آن تا مغز استخوانم رسوخ کرد، مثل چوب بر جای خشک شدم و حس کردم که کسی یک سطل آب یخ روی سرم ریخت، گفت:
- من کی گفتم فایده ندارد که شما زود قضاوت کرده و این طور ناامیدانه دم از بیهوده بودن معالجات می زنید، من گفتم او مداوا می شود پس حرفی هم نیست این اولین بیمار من نیست که این مرض را دارد. اصلاً چرا بگویم مرض بلکه او به نوعی فراموشی و ایستِ فکری دچار شده و خودش و اطرافیانش را فراموش کرده اینکه دردی نیست که من نتوانم از پس علاجش برآیم، منتهی حرف من در راه و چگونگی انجام آن است و می دانم که نه شما اهل انجامش هستید و نه دیگری این کار را خواهد کرد مگر اینکه معجزه شده و در روزی که یک واقعۀ حقیقی انجام می گیرد او معالجه شده و به حال طبیعی اش بازگردد و قفلهای بسته گشوده شوند.
به همراهانم می نگریست به سمت میزش رفت و ایستاد. حوراء از جا برخاست به سوی دکتر چند قدمی برداشت مقابلش ایستاد و گفت:
- اما، ما که تا ندانیم نمی توانیم به شما بگوییم آیا از عهدۀ آن برخواهیم آمد یا نه؟
دکتر به نظر چندان پیر هم نمی آمد اما درست می گفت که بسیاری را دیده که همیشه دم از ناامیدی می زنند و سَقشان از نه آکنده است و از سیمای پر جاذبه و استوارش می شد خواند که او هم همیشه سعی در روشن کردن شمع امید در دلهای تاریک و خاموش از آرزو داشته، صورت چهارگوش و مصمم با قدی بلند و دستهایی کشیده صفایی که از بدو ورود توجه هر سه را جلب کرده بود از آغاز یک نوع تسلیم در برابر حرفهای او در خود حس می کردیم همچنانکه نگاهش مرا لحظاتی در جا خشک کرده بعد از حرف حوراء و با اینکه هنوز از سخنان ناامیدانه من عصبانی بود و آثار خشم در چهره اش خوانده می شد سعی کرد تا به آرامی و با جملاتی واضح و محکم توضیح دهد برای همین گفت:
- باشد می گویم اما حالا نوبت من است که بگویم بی فایده است، او معالجه می شود به یک شرط که آن هم باید حتماً واقعه همچون حادثۀ چند سال پیش اتفاق افتاده و او با دیدن آن صحنه دوباره دچار شوک شده و از حالت شوک قبلی خارج خواهد شد و این باعث می شود در اثر برخورد دو حالت شوک در یک زمان او به حالت طبیعی بازگردد البته نمی توانم مسائل عملی و پزشکی دیگر که حتماً برای شما پیچیده و مبهم است را توضیح دهم اما احتمالاً باید منظورم را دانسته باشید.
تا رسیدن به خانه هیچکدام حرفی نزده و در ادامۀ حرفهای دکتر هم که گفته بود "می دانستم از حرفهای من متعجب شده و پی خواهید برد که منظورم چه بود"، فکر می کردیم و در پی راه حلی بودیم اما هر سه می دانستیم که بی ثمر است و جز فکر کردن راه به جایی نخواهیم برد.
به خانه که رسیدیم حوراء از من پرسید:
- حالا چه می کنی؟ آیا به پدر و مادرت خواهی گفت که دکتر چه گفته و نظرش دربارۀ معالجۀ مریم چه بوده؟
مصمم و قاطع گفتم:
- نه، هرگز، از شما هم خواهش می کنم که نه به خانم صادقی (منظورم مادرشان) بگویید و نه اگر حرفی شد به مادرم، نمی خواهم بدانند زیرا در آنصورت احتمال می رود که یکی از آنها قصد خطرناکی کرده و عواقب ناراحت کننده ای داشته باشد.
حوراء دوباره پرسید:
- پس چه کنیم. در جواب آنها که خواهند پرسید دکتر چه گفت، چه بگوییم و تو چه خواهی گفت؟
گفتم:
- همان که همۀ دکترها قبلاً گفته بودند، فایده ای ندارد و لاعلاج است حداقل به این جواب عادت داشته و تحملش آسانتر است تا امیدوار کردن و مأیوس شدن پس از آن و آنچه در اثر شنیدن سخنان دکتر پیش خواهد آمد.
موقعی که می خواستیم از هم خداحافظی کنیم حوراء بی اختیار خود را به آغوشم افکند، هق هق گریه اش مرا نیز لرزاند وقتی توانست خود را کنترل کند و اشکهایش را پاک کند گفت:
- زهره، متأسفم که نشد، باور کن آنچنان دلم روشن بود و امید داشتم که با خبرهای خوش بازگردیم که قابل گفتن نخواهد بود من نمی خواستم با اینکار زخمتان را تازه کنم.
حسین هم در تأیید حرف خواهرش گفت که متأسف است و باید به لطف خداوند چشم دوخته منتظر عنایت او شویم، حوراء را دلداری دادم و او را مطمئن کردم که خودش را ناراحت نکند ما هم می دانیم که او قصدی جز خدمت و دیدن شادی ما نداشته.
پدر و مادر هم وقتی من گفتم که این دکتر هم مانند دیگران همان جواب همیشگی را داد آهی کشیده گفتند: "معلوم بود که ثمری ندارد، حوراء می خواست کاری کند و محبت خودش را نسبت به ما و مریم نشان دهد اما فایده نداشت و خود او تا قانع نمی شد و خودش نمی شنید که مداوا بیهوده است دست بردار نبود، ما هم دیگر عادت داریم و برایمان فرقی نکرده تا ببینیم خدا چه می خواهد، راضی هستیم به رضای او"، با شنیدن این حرفها از طرف آنها و شکرشان بدرگاه الهی دلم آتش گرفته بود، بغض گلویم را فشار می داد و بدنبال کسی که بتوانم حقیقت را به او بگویم به اتاق دویدم و گوشی را برداشتم از داوود خواستم که هرچه زودتر خودش را به خانۀ ما برساند مدتی آرام گرفتم و با بستن چشمها سعی کردم تمرکز گرفته به اتفاقات آنروز و حرفهای دکتر فکر کنم تا رسیدن داوود تصمیم خود را گرفتم و مصمم به انجامش شدم داوود به گمان اینکه حادثه ناگواری افتاده هراسان با رنگی پریده رسید و تا بخواهد از پدر و مادر جویای احوال شود، دستش را کشیدم و به اتاقم بردم از دیدن من در سلامت کامل و دیگر اعضا خانه هم خوشحال بود و هم از تعجیل و تأکید من در نپرسیدن از پدر و مادر حیرت زده برای همین تا دهان باز کرده پرسشهای ممتدش را شروع کند گفتم:
- هیچ اتفاقی نیفتاده فقط گوش کن چون می خواستم کسی باشد تا حرف دلم را به او بگویم و اگر نمی آمدی حتماً از شدت غصه می مردم احساس می کنم ظرفیتم برای تحمل آن تکمیل شده و در حال لبریز شدن هستم.
نشست و گفت:
- پس شمرده شمرده و خونسرد حرف بزن تا من هم بفهمم چه اتفاقی افتاده با تلفن نگران کننده ات که مرا به سرعت احضار کردی و خدا می داند با چه حالی خودم را رساندم دیگر برایم حواس نگذاشتی حتی مانع از سلام و احوالپرسی مناسب با پدر و مادرت شدی و حالا هم که می گویی دنبال کسی می گردی تا چند کلمه با او حرف بزنی دارم کم کم به تو مشکوک می شوم و حس می کنم دگرگونی حال مریم به تو هم سرایت کرده.
طعنه های او کارگر افتاد و از شماتتش شرم زده و آرام گرفتم و با عذرخواهی از آنکه آنقدر او را نگران کرده بودم شروع به صحبت کردم و ساعتی نگذشته تمام قضایا را مو به مو برایش تعریف کرده در آخر تصمیم خودم را هم گفتم.
سرش را تکانی داده و خندید، پرسیدم:
- آیا بنظرت حرفهای خنده داری بود؟
گفت:
- نه، اما گفتم که بلایی سر عقلت آمده اشتباه نکرده بودم و باید دکتر اول تو را معاینه می کرد نه آن مریم زبان بسته و بینوا که آزارش به کسی هم نمی رسد.
ناراحت شدم، منظورش را دانستم از تصمیمی که گرفته بودم خنده اش گرفته مسخره ام می کرد. گفتم:
- اگر فکر می کنی که دیوانه شده ام باشد حداقل با دیوانگی خود کاری هم کرده ام که ثمری داشته باشد.
اینبار با محبت و علاقه نگاهم کرد لحنش ملایمتر شده گفت:
- نمی گویم دیوانه شده ای بلکه تصمیمی که گرفته ای دیوانگی ست و اصلاً نمی دانم چرا تو باید اینکار را بکنی، چرا یک آدم سالم باید خود را بیهوده و بخاطر کسی که اصلاً معلوم نیست آیا امیدی به بهبودیش باشد از بلندی پرتاب کرده به امیدی که شاید دری به تخته خورده و مریم از شوک خارج شود و همه چیز را به یاد آورد و باز هم معلوم نیست که بعد از آن پرتاب بی حساب و سقوط نافرجام زنده بمانی یا نه و یا اینکه تو به جایی که مریم اکنون است رفته او جای تو را بگیرد حتماً با هم مسابقه تبادل روان گذاشته اید؟
از کوره در رفته گفتم:
- فکر می کردم با هم تفاهم داریم و می توانیم حرف همدیگر را بفهمیم اما مثل اینکه اشتباه می کردم، تو حتی حاضر نیستی لحظه ای به درد و غم دیگران فکر کنی و فقط خود را می خواهی و راحتیت را.
اشک مجالی برای ادامه نداد فشار ناراحتی و غم بغض گلویم را شکست و به هق هق افتادم کنارم نشست و آرام و شمرده گفت:
- ببین زهره می دانم که تو نسبت به خواهرت چه احساسی داری اما قبول کن تصمیمی هم که گرفته ای دیوانگی محض است و ثمره ای جز نابودی تو ندارد.
و من همینطور که اشکم خشک شد با خشم به چهرۀ خودخواهش نگاه کردم:
- اشتباه می کنی، به تو چه آسیبی خواهد رسید که قصد داری خودت را شریک کنی.
- هرچه باشد ما نامزد و عقد کرده هستیم یعنی باید همدیگر را در غم و شادی هم شریک قرار داده و باید در هر کاری که می خواهیم انجام دهیم توافق دو طرف در میان باشد، من قصد ندارم مانع از ابراز علاقه و محبت تو به خواهرت باشم اما باید فکر مرا هم بکنی. این کار تو نوعی خودخواهی ست، ما هر دو قرار گذاشته ایم که با هم زندگی کنیم و آینده را بسازیم به یاد بیاور چه نقشه ها که برای فرداهایمان کشیدیم، در خیلی از موارد هم با هم تفاهم داشتیم این را خودت هم گفته ای، اگر بلایی بر سر تو بیاید من چه خواهم کرد آیا فکر نمی کنی با تصمیم خطرناک تو من هم نابود می شوم، هیچ به علاقه ای که در این مدت نسبت به تو پیدا کرده ام پی برده ای؟ و آیا می دانی که نیمی از وجودم به تو تعلق دارد، حالا رسم بی وفایی پیش گرفته و به تنهایی بی آنکه مرا هم در نظر داشته باشی قصد خودکشی داری آن هم برای هدفی که معلوم نیست نتیجه بخش باشد یا نه؟ و در ضمن همانطور که خودت بهتر می دانی محمود جانش را که داد مریم هم روانش را فراموش کرد و تو می خواهی اینکار را با خودمان کنی. خودت را به کشتن داده و مرا به روز مریم بیاندازی من تصور می کردم شاید همانطور که من به تو علاقمند هستم تو هم باشی و کمی هم به من فکر کنی اما اشتباه می کردم و خوب اگر تصمیمت را گرفته ای مبارک است، امیدوارم در آن دنیا به تو خوش بگذرد و از کاری که با من خواهی کرد نهایت لذت را برده غرق در شادی و مسرت شوی.
اینها را گفت و رفت. تنها در اتاق نشسته به رد پایش که از روی قلبم گذر کرده بود و سوز درد را بر آن گذاشته بود نظر دوخته رفتنش را باور نداشتم، می دانستم که تصمیمی عجولانه گرفتم اما به عواقب آن فکر نکرده بودم گمانم این بود که شاید در این راه کمکم کند اما با حرفهایش آتشی را که به جانم افتاده بود شعله ورتر کرده مرا بیشتر به تفکر واداشت.
صبح روز بعد، بعد از خواندن نماز صبح شماره خانۀ داوود را گرفتم احتمال می دادم که در آن ساعت او هم بیدار باشد اما کسی جواب نداد، بار دیگر شماره گرفتم باز هم کسی جواب نداد و بار سوم که داشتم بکلی قطع امید می کردم کسی گوشی را برداشته و با خمیازه ای گفت:
- بله، کیه، این وقت صبح مزاحم شده؟ بابا عوضی گرفتی.
داوود بود حتماً خواب مانده بود گفتم:
- منم زهره، خواب بودی؟
مثل اینکه خماری خواب از سرش پرید زیرا با تندی گفت:
- برای چه مزاحم شدی؟ ما که دیگر حرفی با هم نداریم.
جواب دادم:
- اگر قدری تحمل کنی می خواهم مطلبی را بگویم.
خواست گوشی را بگذارد که خواهش کردم صبر کند با بی میلی گفت:
- خوب بگو اما اگر از همان مطالب بنظر خودت جالب دیشب باشد حاضر نیستم دیگر کلمه ای از آنها را تحمل کرده و بشنوم.
جواب داد:
- نه، همانها نیستند، بلکه می خواستم بگویم تمام دیشب را فکر کردم و در آخر دیدم حق با تو است و من اشتباه می کردم واقعاً از اینکه این چنین فکر احمقانه ای به سرم زده بود هم شرمنده هستم و هم از تو معذرت می خواهم اما باور کن تو تنها کسی بودی که به او گفتم و راستش برای اینکه مادر و پدر نفهمند در بد وضعی گرفتار شده بودم، در اینجور مواقع تصمیم گرفتن برای آدمی سخت ترین کارها است یعنی با جان و زندگی خود و دیگران روبرو شدن من نمی خواستم که وسایل آزار تو را فراهم سازم اما آن موقع تنها تصویری که جلوی نظرم بود فقط مریم و بهبودی او بوده، وقتی تو رفتی حس کردم میان زمین و هوا معلق هستم و دسترسی به جایی ندارم من هم به تو بی علاقه نیستم و تو حق نداری مرا بی احساس تلقی کنی ولی باید حالت مرا در آن وضعیت درک می کردی (از اینکه این حرفها را از پشت تلفن می گفتم هم احساس آرامش می کردم و هم اینکه در مقابلم حضور نداشت تا سرخی گونه هایم را ببیند و یا لرزش دستم که گوشی را چگونه با حرارت در میان لرزشهای آنها می فشاردم شاهد باشد.)
نرمی صدایش را حتی از پشت سیم بی احساس و سرد تلفن هم می توانستم حس کنم وقتی گفت:
- من هم حال تو را می دانستم اما از طرفی از دست دادن تو و از طرفی آگاه کردنت به اشتباهت آنگونه مرا از کوره بدر برد.
دوباره رشتۀ محبتی را که داشت گسیخته می شد نجات داده و پیمانمان را مستحکمتر کردم داوود قول داد که او هم سعی خواهد کرد تا با هم چاره ای اندیشیده شاید بتوانیم مریم را از برزخ فراموشی رهایی داده به زندگی حقیقی بازگردانیم.
اکثر مواقع به اتفاق داوود که حالا دیگر با حسین دوستی و الفتی برادرگونه داشتند برای گردش می رفتیم و در این گردشها که حوراء هم بعضی اوقات ما را همراهی می کرد و بیشتر بخاطر مریم بود هر راهی که بنظرمان می رسید می گفتیم اما هیچکدام بنظر جالب نیامده و هر دفعه ناامیدتر به خانه بازمی گشتیم.
روزی داوود به اتفاق برادر بزرگترش جعفر به خانۀ ما آمدند اتفاقاً حوراء هم آنجا بود و همین برخورد خود داستانی شد برای یک واقعۀ پر محبت و بعدها حوراء بعنوان زن برادر شوهرم و جاری من عضوی از خانواده بود و روابط، محکمتر و صمیمی تر شده و کم کم داشت پیچیده هم می شد دیگر نه خانۀ ما خانه ای آرام و ساکت بود و نه خانۀ روبرو پدر و مادرها از شادی هر روز با نشاطتر شده و از اینکه میوه های زندگیشان به بار نشسته عِطر خوشبختی تمام فضای خانه اشان را پر کرده بود از شادی در پوست نمی گنجیدند دیگر به غم و ناراحتی فکر نمی کردند، پوست غبار گرفته و کدر مادر دوباره شفاف شده و برق شادی و زنده دلی و سرخی آرزو در گونه هایش به وضوح دیده می شد پدر از خمیدگی درآمده و سرحالتر شده بود تا حدی که حتی صبحها برای ورزش از خانه خارج می شد و به پارک می رفت که این هم از تجویزات داوود بود.
زندگی در خانه ما رنگ و بوی دیگری گرفته و خوشبختی آهسته آهسته به ما نزدیک می شد. هر دم می خواستم او را گرفته محکم در آغوشم بفشارم و در کنارمان بنشانم اما خوشبختی همیشه به من اشاره می کرد صبر داشته باش و آرام آرام شیرینی مرا حس کن، هرگاه این حس خوشبختی و سعادت در وجودم پر کشیده به صدای قهقهه درمی آمد در میان خنده هایم ضربه ای از جانب چشمان خیره به ظلمت درون مریم وارد آمده همه چیز را خراب می کرد و دوباره بغض گلویم را فشار می داد. بارها فکر کرده بودم که آیا خداوند نمی خواهد که ما همیشه طعم شیرینی و خوشی را کاملاً در زیر زبانمان احساس کنیم و باید مریم به همان صورت در برابر ما قرار گرفته خنده را از لبهایمان جارو کنیم و همچون او گوشه ای زانوی غم بغل گرفته یا اینکه دعا کنیم تا شاید فرجی شده و معجزه ای صورت گیرد، بارها دست به دعا بلند کرده با التماس و زاری به خدا از او خواسته بودم که سلامتی مریم را دوباره به او بازگرداند بارها ناامید شده و به شکایت گفته بودم که ای خدا آیا این دیگر چه آزمایشی است که ما را در انجام آن اینگونه ذلیل و ناتوان کرده ای؟ او که وجودش دست مایۀ سعادت چند تن شده و دلها را به هم نزدیک کرده اما خود بهره ای از هیچکدام نبرده او که وسیله ای برای وصلت چند جوان شد حال ما چطور می توانیم شاد باشیم در حالیکه او ماتم دارد ما چطور می توانیم چشم به جادۀ نورانی و درخشان زندگی داشته باشیم در حالیکه او چشم در ظلمات و تاریکی دارد. دلم برایش می سوخت، من و داوود با هم خوشبخت بودیم و بارها و بارها برای آینده مان نقشه ها کشیده خانه مان را به هر شکلی که می خواستیم، می ساختیم اما او چه؟ او که چندان طعم و لذت سعادت را در کنار محمود نچشیده رعدی بسرعت آمد و آنها را از هم جدا کرد.
فصل چهارم
گرمای تابستان تمام شده بود و فصل پاییز هم در حال گذر و جایگزینی بود سوز سردی در خیابانها راهنمای مردم گمشده به مقصد بود و با هُل دادن آنها را به راهی که باید می رفتند هدایت می کرد هر جا فرشی از برگهای ریخته بر سطح زمین پهن کرده، فرشی که گلهایش برگهای سرخ و زرد و نارنجی و یادگار سه ماهۀ پاییز بود، تا بهار رنگی جز زردی برگی اگر بود از بین می رفت و خشک و شکسته به زمین سقوط می کرد و سرما هیچ تبعیضی بینشان قائل نبود همه باید رنگ پاییز می گرفتند طبیعت چهره های گوناگون خود را فصل به فصل در تابلوهایی گوناگون که با رنگهای مسحور کننده اش بیننده را در عُمق افکار خود فرو می برد به حدی که شخص را وادار به حرکت می کرد و او را تا زیر درختهای عریان و به خواب رفته می کشاند که همراه با سوگ تنه های درخت زندگی که هر روز برگی از آن جدا می شد قطرات برگ آنها هم فرو ریخته و برای هر غمی که سوز سرد پاییز و زمستان بر دلشان می گذاشت و با هر برگی قطره ای اشک ریخته و چشم انسان را هم محرکی برای تقبل این ریزش اشک می نمود در دل آرزو می کردی که برخیزی و گام بر روی خشکیدگی آنها بگذاری و ناامیدی را خرد کنی و در جادۀ مفروش برگهای خزان گرفته و فشار دستهای سرد و رقصان باد در جستجوی راه نجات باشی، راهی که شاید سرآغازی برای دوباره زیستن باشد، راهی که با روشنایی نور امید چشم را خیره سازد.


حوراء در اتاقم و کنار مریم نشسته گیسوان پریشان او را شانه می زد و هر دو در فکر بهار و زندگی هستیم او به جعفر می اندیشد و من به داوود قبل از این از حسین هم حرف زده بودیم و او می گفت:
- مادر می گوید بهتر است که حسین هم موافقت کند و بساط ازدواج او را هم فراهم کنیم، اما حسین قبول نکرده و معلولیتش را بهانه ای قرار داده گفته بود که هیچ دختری با این وضع من حاضر به ازدواج با من نیست و مادر جواب داده بود که برعکس بسیاری از دختران فهمیده و آگاه هستند که هیچگاه تمایلات دل را در رأس قرار نداده و ازدواج را یک وظیفه می دانند و برایشان فرقی نمی کند که شوهر دو پا داشته باشد یا نه و اصلاً چرا فقط به پا فکر کنیم هم اکنون کسانی هستند که نیمی از بدن آنها فلج شده و در مقابل همسران ایثارگر و مؤمنه ای هم دارند که مشتاقانه و با رضای عقل و دل خواستار همسری آنها شده و هیچ مشکلی هم ندارند، و حسین در جواب مادر با ناراحتی گفته بود من نمی خواهم کسی برایم دل بسوزاند، حالم از این فکرها بهم می خورد، بهتر است بیشتر به فکر حوراء و ازدواج او باشید تا من و اگر زمانی حس کردم که نیاز دارم با کسی ازدواج کنم تصور می کنم اگر کسی باشد که با درد من آشنا باشد و مقداری از معلولیت و طعم آنرا چشیده باشد بهتر است تا اینکه یک دختر سالم و جوان عمری را بخاطر من خود را تباه سازد.
حوراء می گفت مادر هم دیگر پاپیچ نشده او را به حال خودش گذاشته بود و عجیب اینکه می گفت این اواخر اخلاق و رفتار حسین تغییر کرده و زیاد با کسی نمی جوشد، دُرست می گفت زیرا داوود هم همین عقیده را داشت و از تغییر رویه حسین می گفت، پدر آنرا نوعی بازگشت به خاطرات جبهه و یادآوری لحظات انفجار تصور کرده و خلاصه هر کس نظری داشت اما آنچه در واقع ما نمی دانستیم نابرابری تمام این نظریات با آنچه که حوراء می گفت بود.
به تازگی شروع کرده و در دفترچه ای از زمانیکه حادثه دلخراش سقوط محمود اتفاق افتاد یعنی آن شب چند سال قبل که پدر به خانه آمد و مرا از مصیبت وارد شده به خانه مان آگاه کرد تا آن روز همه را نوشته می خواستم به یادگار نگه دارم شاید نمکی بر زخم بود اما هرچه بود نوعی نیروی غیرارادی در من مرا وادار به این کار می کرد و میل به بازنویسی تمام این خاطرات گذشته خود یک جور سرگرمی هم بود و در ضمن می توانست در آینده برای پایان نامه ام مفید واقع شده در کار تحقیقاتیم خیلی مؤثر باشد برای همین تمام رفتار و حرکات مریم را زیر ذره بین دیده گذاشته دمی از او غافل نبودم در همه حال مراقب او و اعمالش بودم، مشغول نوشتن و گوش کردن به حرفهای حوراء بودم که دستی به شانه ام خورد:
- مثل اینکه متوجه نبودی چه گفتم؟
حوراء بود، سر از کاغذ بلند کردم:
- معذرت می خواهم، حواسم نبود، اما راستی چه می گفتی؟
- نه مثل اینکه آنقدر غرق در نوشتن بودی که هیچ نشنیدی، حتماً حرفهای قبلی را هم نشنیده ای؟
گفتم:
- چرا شنیدم، اما این آخری چه بود گفتی؟ مثل اینکه پرسیدی...
و او زحمت فکر کردن را از من گرفته حرفش را تکرار کرد:
- پرسیدم داری با این شدت و سرعت چه می نویسی؟ چند روزی می شود که هر وقت به سراغت آمدم مشغول نوشتن بودی و به اطراف خود چندان توجهی نمی کنی.
جواب دادم:
- آه بله، این را می گویی، خوب می شود گفت نوعی خاطره نویسی است.
و با تعجب حرفم را تکرار کرد:
- خاطره نویسی؟
دوباره جواب دادم:
- بله، به فکر افتاده ام از آغاز واقعه ای که برای مریم و محمود رخ داده تا حالا آنچه را که دیده، شنیده و از طرز اعمالش دستگیرم شده همه را نوشته در آینده برای پایان نامه ام از آنها استفاده کنم.
- خیلی جالب است اگر بخواهی من هم کمکت می کنم تا این آشی که داری برای اساتید دانشگاه می پزی چربتر و غلیظ تر شده اَدویه اش را من تهیه می کنم.
از حرفش خنده ام گرفته بود:
- آش، حالا خاطرات من لقب آش گرفته اند، خوب هر طور که می خواهی برایش اسم بگذار اما من باید کارم را بکنم.
و تا شروع به نوشتن کردم حوراء قلم را از دستم ربوده و دفتر را بسته در مقابل حیرت من گفت:
- اصلاً نمی پرسی چطور می خواهم کمکت کنم؟ همینطور، آش، آش، می کنی و بی خیال شروع به نوشتن می کنی، انگار نه انگار کسی هم در اتاق است، هرچه باشد من جاری بزرگتر تو هستم و باید به حرفم گوش کنی، مثلاً ما قوم و خویش هم هستیم، نگذار آنروی جاری بازیم گُل کند، تو که مرا می شناسی اگر بگویم کاری را می کنم حتماً می کنم.
گفتم:
- مرا تهدید می کنی، باشد من تسلیم هستم، خوب جاری بزرگتر برایم بگو چه فکری در سر داری؟
خنده ای پیروزمندانه کرده قلم را در دست می رقصاند و دور من می چرخید، دو سه بار که چرخید سرم گیج رفت زیرا چشمانم او را تعقیب می کردند که ببینند بالاخره این خویش متفکر من چه خواهد گفت که بازویش را گرفتم و خواهش کردم بایستد:
- من که سرم گیج رفت، حالا که من گوش می کنم تو برایم ناز می کنی.
دوباره خندید و گفت:
- دارم فکر می کنم که چطور به تو کمک کنم.
گفتم:
- مرا بگو که فکر کردم با دلیل و مدرک قصد یاری داری اما حالا کو تا تو فکرهایت را جمع کنی و راهی برای یاری پیدا کنی.
و دفتر را باز کردم و قلم دیگری برداشته مشغول شدم، اما دفتر را از زیر دستم کشیده به صورتم خیره شد و گفت:
- پیدا کردم حسین.
پرسیدم:
- حسین که چه؟
- دربارۀ حسین می توانی بنویسی و اضافه بر مطالبت کنی خیلی هم خوب می شود.
دوباره پرسیدم:
- اما حسین چه ربطی به مریم و تحقیقات و پایان نامۀ من دارد؟
برقی در چشمانش درخشید هر موقع که خیلی خوشحال بود یا فکری به ذهنش می رسید این برق در چشمانش دیده می شد:
- البته خود حسین هم کاملاً نه اما می تواند یک ارتباطی با مریم داشته باشد، می دانی، اینکه او رفت جبهه و بعد از مدتی زخمی شده و در اثر ترکش از دو پا فلج شد، حالات و روحیات او در قبول این واقعه و بعد ادامه تحصیل و عشق به قرآن و حتی اخلاقی که این اواخر در پیش گرفته خودش نه تنها داستان است که دست مایه ای برای تحقیق در پیرامون آن هم است.
کنجکاو شده و با اشتیاق پرسیدم:
- چطور مگر مثل بقیه...
و او نگذاشت حرفم را ادامه دهم گفت:
- نه حسین با بقیه فرق دارد اینکه او چطور رفت به جبهه خود حکایتی دارد.
گفتم:
- خوب می توانیم در میان نوشته های من مطالب مربوط به حسین را هم ربط داده و برای شناخت این دو یک سری از خاطرات و وقایع جالب را دسته بندی کرده فکر کنم با مربوط شدن آنها به هم گنجینه ای بدست آوریم.
حوراء در ادامۀ حرفم گفت:
- بله، تو می خواهی تحقیق و بررسی کنی پس اگر دو تا شد که غمی نیست.
پرسیدم:
- اما چطور؟ او که هرگز حاضر نخواهد شد در این کار به ما کمک کند و شاید دلگیر هم بشود.
اما حوراء با امیدواری جواب داد:
- من که هستم و تقریباً از تمامی آنچه رخ داده خبر دارم می توانم از آغاز بگویم و نحوۀ برخورد او با مشکلات.
گفتم:
- پس تو بگو و من می نویسم، اینطور سریعتر پیش می رویم.
و از آن روز خاطرات و وقایع مربوط به خواهرم را کناری گذاشته به نوشتن حوادث جالب و عجیبی که حوراء از حسین می گفت پرداختم. هرچه پیش می رفتیم برایم جالبتر و باورنکردنی تر جلوه می کرد تا قبل از دانستن آنها احساس خاصی نسبت به حسین نداشتم و او را تنها یک معلول موفق و مؤمن می دیدم اما هرچه بر گفته های حوراء اضافه می شد حسی آمیخته با احترام و ارج گذاشتن بر آرمانهای او در من بوجود آمده در دل آرزو می کردم که ای کاش من بجای حوراء بودم و حسین برادرم بود.
حوراء از آغاز انقلاب و قیام برای پیروزی شروع کرده شمه ای هم از قبل از آن و زندگیشان و چگونگی حوادث بعد از فوت پدرش تعریف کرد.
- پدر که رفت و مادر را با دو فرزند تنها در میان خیلی از مسائل و مشکلات زندگی رها کرد دستهای فقر و تنگدستی گریبان این زن داغدار و زجر کشیده را فشرده قصد کُشت او را داشتند اما سرنوشت زندگی را برای ما طور دیگری رقم زد و نگذاشت تا این سایبان هم شکسته و دو فرزندش تنها و بی کس در این دنیای بی وفا بمانند با حقوق مختصری که از پدر مانده بود و بعد از فوت او نیمی از آن را هم کسر کرده بودند روزگار را می گذراندیم اما این حقوق کفاف سه نفر را نمی داد، اجازه خانه و مخارج، روزبروز بالاتر رفته دیگر به سالی یکدست لباس برای هر کدام هم نمی رسیدیم، برای همین حسین که در آن موقع سیزده چهارده ساله بود برای بعدازظهرها کاری پیدا کرد و از مدرسه که برمی گشت یکراست برای کار می رفت اوائل قصد داشت تا تمام وقت کار کند اما با مخالفت مادر مواجه شده و در مقابل نظر و ارادۀ مادر که می گفت هر طور شده باید شما هر دو درستان را تمام کرده به جایی برسید و با این کار خود، هم روح پدرتان را شاد کرده اید و هم دل مرا، تسلیم شد. مادر می گفت و خیلی تأکید داشت که درس بخوانیم. می گفت که به این گونه رنج زندگی را بر من آسانتر سازید نگذارید تا روز جزا زمانیکه در برابر پدرتان قرار گرفتم و او از من پرسید تو در نبودِ من برای بچه ها چه کردی؟ شرمنده و خجل از جوابی شوم، درس بخوانید و مرا سر بلند کنید تا حداقل شما از قافلۀ عمر بی بهره نگذشته با دست خالی در برابر طوفان حوادث قرار نگیرید.
حسین از نوجوانی با کار و سختی آشنا شد و پشتیبان و دوست و برادر مهربانی هم برای من بود چند سال گذشت حسین دیپلم گرفته توانست به دانشگاه هم برود و در طول این سالها با مختصر پس اندازی که هر از چندی مادر از حقوق خودش برای او کنار می گذاشت مخارج تحصیل او فراهم شد و برای اینکه پس انداز را بیشتر کند و درآمد بیشتری داشته باشد با قرارداد در آموزش و پرورش در یکی از مدارس جنوب شهر به شغل معلمی پرداخت و شبها هم برای تدریس خصوصی چند شاگرد از خانواده های اعیان به خانه هایشان می رفت. زمان می گذشت اما آنچه که برای ما بیشتر باعث نگرانی بود فعالیت بیش از حد او بود دیر آمدنهای شب او و رنگ پریدگی و لاغری اش، مادر هرچه اصرار می کرد تا علت آنرا بداند حسین کار زیاد را بهانه می ساخت و در جواب مادر که می گفت پس کمتر کار کن و اینقدر به خودت سختی نده می گفت:
- با کار زیاد احساس می کنم هنوز زنده ام و نفس می کشم و اگر روزی بیکار در گوشه ای بنشینم با مرگ گامی بیش فاصله نداشته خود را غیرقابل مصرف تصور خواهم کرد.
در آن زمان من به دبیرستان می رفتم. روزی به او گفتم:
- حسین اگر می توانی شغلی هم برای من پیدا کن تا حداقل باری از دوشت برداشته شود
و او در جوابم ابرو درهم کشیده نگاه تندی به من انداخت انگار به او توهین کرده اند، گفت:
- هرگز این فکر را به سرت راه مده، تا من هستم و کار می کنم نخواهم گذاشت تا تو دست به طرف دیگران دراز کرده و از آنها تقاضای کار و پول کنی و در ضمن این موقعیت و فسادی که در جامعه مان دامنگیر شده هرگز اجازه نمی دهد تا دختری به زیبایی و جوانی تو آسوده و راحت کاری هر چند شرافتمندانه انجام داده و از هر گونه گزندی بدور و در امان باشد. حقوق پدر هنوز هست و من هم که صبح تا شب در تقلا هستم پس از چه گله داری، دیگر چه کمبودی احساس می کنی؟
دیگر اسمی از کار و کار کردن نبردم، قصد داشتم با کارم کمکی به او کرده اندازه ای از سختی را که می کشد به دوش بگیرم تا او با فکر آسوده تر درسش را ادامه دهد اما قبول نکرد و با این حرفهای خود به من حالی کرد که هنوز ضعیف نشده و توان مبارزه و استقامت دارد. زمان همچنان می گذشت، حسین توانست با کمک یکی از دوستانش که از وضع مالی بسیار خوبی برخوردار بودند مقداری وام از بانک گرفته خانه ای کوچک بخرد و ما را از اجاره نشینی و چمدان زیر بغل کشیدن نجات دهد روزی که به خانۀ خودمان قدم گذاشتیم حسین شاخه های گل محمدی را به در و دیوار خانه زده تمام خانه را عطر خوش و دلنشین گلها پر کرده بود به محض ورود مادر به یکی از اتاقها دسته ای ار غنچه های گل سرخ را به سرش ریخت و با شادی فراوان و خنده ای که نشان از اوج موفقیت و شادی بود گفت:
- مادر حالا از من راضی شدی؟ دیگر چه می خواهی بگو تا انجام دهم ولو دادن جانم باشد.
مادر با گوشۀ چادرش اشکهای شادی که بر صورتش نشسته بود پاک کرده به سمت قاب عکس پدر که حسین آن را درست روبروی در اتاق که هر که وارد می شد به محض ورود به آن نگاه می کرد رفته دست بر آن کشیده گفت:
- دیگر چه می خواهم، آن خدابیامرز آرزویش همین بود که روزی بتواند خانه ای کوچک که به خودمان تعلق داشته باشد برای ما بخرد اما اجل مهلتش نداد و او را از ما گرفت و حالا تو در عوض آنچه او آرزو داشت انجام داده و دل همه را مخصوصاً روح آن مرحوم را شاد کردی زمانیکه قدم به خانه گذاشتم و عطر این گلهای خوشرنگ و خوشبو به مشامم خورد و تو دسته ای غنچه بر سرم ریختی حس کردم در بهشتی قدم گذاشته ام و همه چیز خواب و رویاست اما حالا باور دارم که ما اینجا هستیم و این خانه به ما تعلق و در اصل به تو تعلق دارد. پسرم همانطور که تو ما را و پدرت را به آرزویمان رساندی امیدوارم خداوند هم تو را به هر آرزویی که داری برساند و به همین زودی عروست را از زیر آبشار غنچه های سرخ محبت گذر داده به خانه آوری و این شادی را به کمال برسانی و شادی ما را مضاعف سازی.
چند روز بعد خبر آوردند که حسین را دستگیر کرده اند و او را از دانشگاه به اتهام اخلالگری به زندان برده اند. چند روزی از تابش خورشید سعادت بر خانه امان نگذشته بود که ابرهای تیره و سیاه بدبختی سایه افکن شبهای تلخمان شد، نه کسی را داشتیم که به دادمان برسد و نه دوست و همدمی در تمام این سالها هیچگاه از یاد خدا غافل نشدیم و او نیز ما را فراموش نکرده و تنها هم او بود که مدد رسان و یاری گر ما بود، مادر به هر دری زد و به هر کسی التماس کرد هر که را می شد روی آن حساب کرد و در دستگاه کسی را داشت یا خود کسی بود اما همه بی فایده و در آخر مادر افتان و نالان به خانه بازمی گشت، تا اینکه به یاد همان دوست حسین افتادیم که در گرفتن وام خانه کمکمان کرده بود روزی مادر به دیدار او و پدرش که تیمسار ارتش بود رفت در آغاز دم از بی خبری زده و خود را کنار کشیدند و گفتند که نمی توانند در کار قانون و دولت دخالت کنند و در ادامه بیان کردند که حسین اخلال کرده و با پخش اعلامیه و شرکت در سخنرانیهای مذهبی و ضد رژیم به آنها هم شک کرده و آنها را شریک حسین و عقایدش دانسته مقام و موقعیتشان برهم خواهد خورد و اعتبار و شخصیتشان لگدمال می شود.
در مدت دستگیری حسین حتی یکبار نگذاشته بودند تا ما او را ببینیم فقط یک پیغام که او دستگیر شده. نمی دانستیم کجاست و اتهام واقعی حسین چیست و با اینکه تیمسار مورد نظر اظهار بی خبری از دستگیری او می کرد اما خیلی حرفها زد و خیلی مطالبی را که ما تا به آن روز از حسین نمی دانستیم برایمان آشکار کرد توسط یکی دیگر از دوستان حسین که او نیز قصد یاری به او را داشته و قبل از دستگیری فرار کرده بود آگاه شدیم که تیمسار، پسرش را در نقش دوست و بعنوان جاسوس از سوی رژیم ترغیب کرده تا با طرح دوستی با حسین و نزدیک شدن به او به این وسیله از کارها و حرکات او و دیگر یارانش باخبر شده به دستگاه گزارش دهد و اینکه حسین از سالهای آخر دبیرستان توسط یکی از معلمان معتقد و مؤمن خود پی به حقایق واقعی و زندۀ اسلام برده در جرگۀ مبارزان وارد شده و مخفیانه به پخش اعلامیه و ترتیب دادن سخنرانیهایی برای آگاهی مردم دست می زده و مدتی که از آن می گذرد و حسین به دانشگاه راه پیدا می کند این به ظاهر دوستش را سر راه او قرار داده و از طریق او قصد رسوخ در قلب عملیات مخفیانه آنها را داشته و زمانی که این مبارزان اوج گرفته به حد نهایت خود رسیده بود در تابستان پنجاه و هفت درست شب قبل از واقعۀ خونین هفده شهریور او و عدۀ دیگری از دوستانش را که برای تظاهرات روز بعد نقشه ریخته و در تدارک آن بودند دستگیر و زندانی می کنند کمک به ما در خرید خانه هم نوعی نیرنگ و انس گرفتن با حسین و جلب اعتماد او بوده.
روزهای سختی بود و چراغ خانه مان دیگر نوری نداشت، غذایمان غم و اندوه و اشک بستر خوابمان و قلبمان حسرت دیدار حسین را داشت، ماه ها گذشت و از او خبری نشد، تیمسار و پسرش چند ماه بعد مخفیانه از ایران فرار کردند و رفتند تا با سیه دلی و نقاب تزویری که همیشه بر چهرۀ کریهشان بود عمر بی مصرف و ننگین خود را به خوشی شکستن دل خیلیها بگذرانند، تنها بودیم و امید به رحمت الهی داشتیم، حسین نبود ولی باز هم مادر اجازه نمی داد تا من شغلی یافته در نبود حسین کمکی به خانه باشم، دیپلم گرفته و در خانه ماندم و همدم شبهای تنهایی مادر شدم دیگر امیدی به دوباره دیدنش نداشتیم، پیروزی انقلاب نزدیک بود و روزی که قفل زندانها توسط دستان قدرتمند و متحد مردم شکسته درهای آزادی برویشان گشوده شد امید دوباره چراغ خاموش خانۀ دلمان را روشن کرد و خنده های شوق دیدار مجدد حسین بر لبهای ترک خورده از شوری اشک و خشکی برهوت چشمانمان نشست و دوباره شدیم سه نفر و مثلث اتحادمان شکل واقعی خود را گرفته تمام زوایای شادی را در انحصار ما قرار داد، دیگر نه فساد بود و نه ظلم و نه دیگر جدایی می توانست ما را فرسنگها از هم دور کند، دانشگاهها بسته و جوانان در تدارک واقعۀ مهم و بزرگی بودند که سالها بعد و حتی قرنها اثر خود را بر جای گذاشته و فراموش نخواهد شد، یکباره بندها گسست و قطرات شبنم ایمان بر صبحگاه دلها نشست و شفافیت خود را ذره بین رگهای برگ زندگیمان کرد. بعد از پیروزی و تثبیت قیام، آرامشی نسبی در مردم بوجود آمد ولی ما در آغاز راه بودیم و دشمنان هنوز در کمین نشسته انتظار فرصتی حتی بسیار کوچک، با شعله ور کردن آتش جنگ آرامشمان را برهم زدند از جانبی که هرگز گمان به آن نمی بردیم تیری از خفا به دامان ستمدیدگان جنوب وطن نشست، اولین ماههای آغاز جنگ بود که حسین بعد از رسیدگی به خانه و بهبودی مادر، به جبهه رفته و آمادگی خود را برای جنگ اعلام کرد، این بار غم نبود که دلمان را بسوزاند و خانه را تاریک و خالی از امید گرداند بلکه تمامی خانه چراغانی او نور ایمان حسین شده با هر نامه ای که می فرستاد و امیدی که به ما برای تحمل و بردباری و مقاومت می داد ما را به آینده خوش بین تر و امیدوارتر می نمود، زمان همچنان به رفتن خود و گذر از کوه مشکلات و بوستان شادیها ادامه می داد در نامه ای که برای حسین نوشتم به او گفتم قصد دارم برای گذراندن دوران بهیاری داوطلب شده و به این طریق من هم برای مردم و ملتم کاری مثمر ثمر انجام دهم و نقشی بسیار کوچک در تداوم مبارزه و ایستادگی داشته باشم، از او خواستم موافقت کند و این بار حسین در برابر تصمیمی که گرفته بودم نه نگفته، مرا تشویق کرد تا در راهی که در پیش دارم و هدفی که در نظر گرفته ام خدا را فراموش نکرده و همیشه اتکای بنفس خود را قوی نگه دارم، هرگاه فرصتی پیش می آمد چند روزی مرخصی گرفته و مدتی کوتاه پیش ما می ماند اما هنوز گرد راه از پوتینهایش پاک نشده و ساکش روی زمین قرار نگرفته دوباره عازم می شد و وظیفه را بهانه قرار می داد و به امید پیروزی مجدد با بدرقۀ مادر و من به جبهه باز می گشت، هرگاه می آمد می پرسیدم:
- حسین جبهه که هستی غیر از جنگ کار دیگری هم می کنی؟
می پرسید:
- مثلاً چه کار؟ توقع داشتی اداره هم بروم یا شاگرد خصوصی بگیرم.
می گفتم:
- نه منطورم اینست که تفریح و سرگرمی هم دارید؟ شما که همیشه و دائماً اسلحه بدست گرفته حمله نمی کنید بالاخره اوقات فراغتی هم دارید.
و او جواب می داد:
- بله و در همان اوقات فراغت درس جنگ را تکمیل می کنیم.
می پرسیدم:
- چطور؟
می گفت:
- بعضی از بچه ها زمین بازی کوچکی پشت خاکریزها درست کرده و هر وقت فرصتی می شود و کاری ندارند فوتبال یا والیبال بازی می کنند، بعضی با نامه نوشتن به اقوام و دوستان و یا خاطره نویسی خود را سرگرم می کنند و بعضی به فراگیری و آموزش قرآن.