بهار تازه قدمهای شکوفایش را بر شهر نهاده بود. زندگی جان تازه ای را برای مردم به ارمغان آورده بود. البرز با تمامی عظمتش ماند عروسی، هنوز لباس سپید زمستانی را بر تن داشت و به طرز شگرفی خودنمایی می کرد و جویبارهای روانی را در سینه ستبر خود جاری کرده بود. تابش زرین فام خورشید که از شرق تابیدن گرفته بود، شیپور زندگی می نواخت و با تشعشع انوار خود بر قله کوه، عروس سفید پوش را به بزم عاشقانه ای دیگر دعوت می کرد. در دامنه این کوه فراگستر شهری بزرگ و زیبا همانند نگینی می درخشید. با فرارسیدن بامدادی دیگر زندگی جریان یافته بود. باصدای زنگ ساعت شماطه دار، کامیاب از خواب پرید. زیر چشمی نگاهی از پنجره به بیرون انداخت صبح شده بود، اما او هنوز احساس رخوت و سستی می کرد تا پاسی از شب گذشته مشغول تمام کردن یکی از آثار نقاشی اش بود. در رختخواب غلتی زد و در حالیکه دستان خود را به طرف بالا می کشید تاخستگی را از تن به در کند، چشمش به طرحی که کشیده بود افتاد، تابلو در کنار پنجره روی سه پایه قرار داشت، با دیدن تابلو خواب از چشمانش پرید، خود را تکانی داد و چهار زانو روی تختخواب نشست و در حالیکه عمیقاً به اثر خود نگاه میکرد با تأسف سر تکان داد دو آهی از روی ناامیدی کشید، کاری را که چند روز وقت رویش صرف کرده بود، آنطور که دلشمیخواست از آب در نیامده بود، چنان در دنیای نا امیدی سیر میکرد که متوجه ورود مادرش به داخل اتاق نشد. با شنیدن صدای ثریا به عقب برگشت.
- صبح بخیر کامیاب
- صبح بخیر مادر
- چیه سر صبح زانوی غم بغل گرفتی؟ بدون اینکه منتظر جواب پسرش باشد، با دین نقاشی که کاملا زیر نور آفتاب جلوه ای دیگر گرفته بود با هیجان گفت:
اوه خدای من ! باز هم یک شاهکار دیگه از کار دراومد، من به وجودت افتخار میکنم. بعد نگاه تحسین آمیزش را به کامیاب انداخت و ادامه داد:
تو فوق العاده هستی پسرم فوق العاده. کامیاب تبسمی به چهره زیبای مادرش کرد و گفت:
ممنون مادر، تشویقهای تو همیشه باعث میشه که من ذوق بیشتری برای ارائه کارهام داشته باشم. ثریا روی تختخواب کنار کامیاب نشست و در حالیکه دستهای جوان کامیاب را در دست می فشرد، مدتی به تابلو خیره شد، قطره ای اشک پهنای صورتش را در بر گرفت، کامیاب با نوک انگشت قطره اشک را از روی گونه ثریا پاک کرد و بعد با اندوه گفت:
چیه مادر؟ حتما باز یاد گذشته افتادی. ثریا با تأسف سری تکان داد و در حالیکه بغض راه گلویش را مسدود کرده بود، گفت ما هر چی زود تر باید به اروپا برویم، دیگه طاقت موندن در اینجا رو ندارم، مخصوصاً تو این خونه که همه جا بوی پدرت و خاطرات تلخی که باهم داشتیم رو میده، لاان نزدیک دو ساله که از فوتش میگذره، فقط خدا میدونه که در این مدت چقدر زجر کشیدم. کامیاب لرزش دستان مادرش را حس می کرد، لرزشی که شاید به خاطر تقصیر بود. او خوب می دانست که پدر و مادرش هیچگاه در زندگی بیستو چهار ساله ای که با هم داشتند، واقعی زندگی زناشویی را نچشیده اند و همیشه زیاده طلبیهای مادرش در زندگی را بر خانواده سه نفری آنها تنگ کرده بود. پدرش با وجود ثروت زیاد هرگز نتوانست طبع سیری ناپذیر همسرش را برآورده سازد، او خالصانه باغی زیبا با بنای مدرن را در منطقه اعیان نشین شمیرانات که پس از گذشت چندین نسل به او رسیده بود، در شب اول ازدواجشان به او هدیه داده بود، ویلای ساحلی زیبایی را به عنوان کادوی اولین سالگرد ازدواجشان تقدیمشکرده بود. بنز آخرین سیستمی را به عنوان کادوی زمان تولد کامیاب به او داده بود و حسابهای بانکی متعدد و ... اما هیچ یک نتوانسته بود رضایت همسرش را جلب کند. تا اینکه زمانیکه آنگ رفتن به اروپا را سر داده بود و پدرش به خاطر موقعیت شغلی اش که رئیس بانک بود، نمی توانست به خواسته او جامه عمل بپوشاند و عاقبت به خاطر فشار روحی سکته قلبی کرد و بعد از چند روز بستری در بیمارستان در سن پنجاه سالگی از دنیا رفت. در همان سال بود که کامیاب در رشته گرافیک از دانشگاه فارق التحصیل شد و موقعیت های چشمگیری را در این رشته کسب کرد. اما بعد از فوت پدرش با وجود موقعیت در رشته رشته کاریش، روحیه ای کسل کننده و شکست خورده داشت، وابستگی عمیق به پدر باعث شده بود که با وجود بسیت و سه سال سن خود را تنها و بیگانه احساس کند، از زمانی که به یاد می آورد، مادرش را کم در خانه دیده بود، او همیشه در میهمانی ها و ضیافت های اعیان و اشراف به عنوان ستاره مجلس حضور داشت.
قد بلند و کشیده داشت، چشمانش عسلی و موهای خرماییش با پوست برنزه ای که داشت، جذابیتش را صد چندان کرده بود، کامیاب چشمان عسلی و رنگ پوست مادرش و موهای مشکی و هیکل تنومند پدرش را به ارث برده بود، ظاهرش بیشتر شبیه هنرپیشه های تگزاس بود تا یک نقاش پر احساس و ظریف کار. ثریا همیشه با افتخار او را به مهمانیهای می برد و همیشه با خشنودی نگاههای حسرت آمیز دختران را که به کامیاب می نگریستند، اما کامیاب همیشه با سردی خواهش آنها را رد می کرد، گویا با دنیای آنان بیگانه بود و افکارش در جای دیگر سیر می کرد، او فقط به اصرار مادرش گاهی با او می رقصید، آنهم با اکراه و از روی انزجار که مبادا فرصت را در اختیار مرد بیگانه­ای برای رقصیدن با او بگذارد. آن میهمانیها برایش مشمئز کننده بود ثریا وقتی دید که کامیاب اینچنین از میهمانیها فراری و گریزان است، او را سرزنش می­کرد و به باد تمسخر می­گرفت و او را مانند پدرش فردی دور از تمدن و فرهنگ غرب می دانست. این سرزنش ها کامیاب را از ثریا دور می­ساخت و نوعی بیگانگی را به ارمغان می­آورد. اما کامیاب سعی می­کرد که بعد از فوت پدرش تکیه گاه امنی برای مادرش باشد و گذشته ها را از ذهن خود دور سازد. کامیاب برای اینکه دل او را شاد کند با شوخی به اسم او را صدا زد و گفت:
باشه ثریا خانم! به اروپا هم می رویم، اما خودت می دانی که به این زودی برای من مقدور نیست و من باید امسال اولین گالری نقاشیهام رو بر پا کنم، این گالری به منزله موفقیت من در این رشته است مادر عزیز، به امید به خدا اواخر تابستون کارهارو ردیف می کنیم چطوره؟ ثریا برقی از شادی در چشمانش درخشید و با لبخند وصف ناپذیری گفت:
از این بهتر نمیشه ، اول گالری نقاشی های کامیاب عزیزم ، بعد رفتن به آلمان و بهد هم، چشمکی به او زد و گفت:
اگه گفتی بعد چی؟... کامیاب با طعنه گفت:
بعد هم قدم زدن در کنار رود راین و شرکت در مجالس اپرا و رقص والس و ... ثریا حرف او را قطع کرد و با جدیت گفت:
نخیر آقا ، بعد ازدواج تو با مرجان . کامیاب از شنیدن این حرف چشمانش گشاد شد و با تعجب پرسید:
مرجان؟ این دیگه از کجا پیداش شده ، لابد این هم یکی مثل ... ثریا دوباره حرف او را قطع کرد و با تندی گفت:
ببین عزیزم از این یکی دیگه نمیتونی ایراد بگیری، یک دختر اروپایی به تمام معناست، همون کسی که من سالها آرزو داشتم عروسم بشه، مطمئنم شانس بزرگی به سراغت اومده ، آخه هر کسی که این شانس بهش رو نمی کنه، این افتخارات نصیب یک تعداد انگشت شماری می شه که یکی از اونها تو هستی، باور کن کامیاب خدا شما دو تارو فقط برای همدیگه جفت و جور کرده، میدونم وقتی ببینیش نظرت موافق می شه و این بدبینی که نسبت به بعضی دخترها داری رو فراموش می کنی . کامیاب به آرامی گفت:
مگه شما اونو دیدی؟ اصلا این دختر کی هست؟
-من فقط عکسش رو دیدم ، قراره تو همین یکی دو روز آینده با آقای سهرابی یک سفر چند ماهه بیایند ایران، کامیاب با تعجب پرسید:
با آقای سهرابی؟ مگه قراره که او برگرده؟
-آره، اما نه برای همیشه ، حدود دو ماه پیش به من زنگ زد، گفت که تصمیم داره به اتفاق دوستش آقای راد و دختر دوستش مرجان بهار بیایند ایران، من هم به او گفتم که تصمیم داریم برای همیشه به آلمان بیاییم نمی دونی کلی خوشحال شد و گفت که در این راه بهمون کمک می کنه، دیشب هم با من تماس گرفت، گفت که تا چند رو.ز آینده به ایران می یان. واقعاً جای بسی خوشحالیست که چنین آشناهایی در آلمان خواهیم داشت، به نظر تو اینطور نیس.
-ما که هنوز اونها رو ندیدیم، اما امیدوارم دوستان خوبی برامون باشند.
-بهتره بقیه حرفها رو بذاریم برای بعد، تا تو بری آبی به دست و صورتت بزنی من هم عکسایی رو که آقای سهرابی چند وقت پیش برام پست کردند رو می آرم که ببینی. ثریا با شور و شعف خاصی اتاق را ترک کرد کامیاب به سمت پنجره رفت، نگاهی گذرا به تابلوش انداخت و بعد پنجره را باز کرد، آن منظره ای که هر روز صبح هنگام برخواستن جلوی دیدگانش را می پوشاند، او را به یاد تابلو نقاشی می انداخت که به عنوان اولین اثرش آنرا به پدرش داده بود، کوه البرز با سرچمه ها و نهرهای رانش با لباس پرچین سفیدش و خانه های ویلایی و کاخهای کوچک و زیبایی که در نزدیک آن کوه، بنا شده بود. کامیاب با ولع هوای فرح بخش فروردین ماه را بلعید و از اتاق خارج شد. خانه ای که انها در آن سکونت داشتند، یکی از مدرن ترین بناهای معماری ایران بود، باغ بزرگ و پروسعتی دور تا دور این بنا را احاطه کرده بود، نرده های آهنی قهوه ای رنگ که در اطرافش کشیده شده بود، آنرا از خانه های ویلایی دیگر تفکیک کرده بود، استخر بزرگی در قسمت شرقی باغ به چشم می خورد، جهت مخالف استخر چند صندلی و میز حصیری و سایه بان چتر مانندی زیر درخت مجنون قرار گرفته بود. در گوشه ای از این باغ زیبا خانه ای کوچک و مجزا با سرویس کامل در اختیار باغبان و همسرش که مستخدمه آن جا بودند، قرار داشت. مسیر سنگفرش شده ای از در باغ تا جلوی ساختمان کشیده شده بود، نمای ظاهری ساختمان را پوششی قلوه سنگی استتار کرده بود و در چوبی کنده کاری شده ای از درخت آبنوس که به داخل ساختمان باز می شد، زیبایی چشم نوازی را به آن بنای مدرن داده بود. راهروی طویلی به تالار پذیرایی منتهی می شد که با سرویس زیبایی مبله شده بود لوسترهای کریستال که از سقف گچ بری آویزان شده بود، بیش از هر چیزی خودنمایی می کرد، مبلهای سلطنتی زیر شعاعی که لوسترها ساطع می شد، جلوه ای خاص را پرتو افشانی می کرد. تابلوهای نفیسی که با هنرمندی دستان کامیاب نقاشی شده بود، در گوشه و کنار سالن به چشم می خورد. کف زمینها با پارکت پوشیده شده بود. چند پله که به طبقه بالا میخورد، سرویس مجزایی را تشکیل می داد. چند اتاق مجهز مخصوص میهمانها و کتابخانه بزرگی که در انتهای راهرو و طبقه بالا قرار داشت و اتاق خواب کامیابو ثریا که در کنار یکدیگر بودو بهترین چشم­انداز را به بیرون داشت، محل مطالعه و رسیدگی به کارهای بانکی آقای خسروی تا زمانیکه زنده بود، همیشه در کتابخانه صورت می گرفت و بیشتر اوقاتش در آنجا صرف می شد، کامیاب روزهای زیادی را برای درد دل با پدرش به آن محیط دنج و خلوت پناه می برد. زمانیکه تنها سنگ صبورش از دنیا رفت، او کمتر به آن کتابخانه می رفت چون دیدن جای خالی او برایش دشوار بود، کامیاب می دانست که پدرش مردی مظلوم بود که قربانی خودخواهی همسرش شده بود و هیچگاه نتوانست افسار گسیخته او را در دست بگیرد، در حقیقت تحمل آنهمه تحقیر و ستم به خاطر روحیه و زندگی تنها فرزندش بود که برای خوشبختیش سالها مهر خاموشی بر لب زده بود. او مردی تحصیل کرده و اندیشمند بود که هیچ گاه همسرش پی به صفات عالی او نبرد و فقط وجودش را در دادن مهمانیهای آنچنانی و خریدن جواهرات گران­قیمت و سفر به کشور های اروپایی خلاصه کرده بود. کامیاب که خود فردی تحصیل کرده بود و به همه مسائل آگاهی داشت، خوب می دانست که در حقیقت قاتل پدرش خواسته های بی حد و مرز مادرش بوده، وقتی عمیق فکر می کرد از دنیایی که به آن تعلق داشت بیزار می شد از انسانهای تجمل گرائی که دورش را محاصره کرده بودند گریزان می شد. کامیاب در حالی که لباس بیرون پوشیده بود با ظاهری آراسته داخل آشپزخانه شد. مادر نگاهی با افتخار به پسرش انداخت، چشمانش را بست و در حالیکه دستانش را محکم درهم گره کرده بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
-اوه پسرم بی نظیری. کامیاب دستی برشانه مادر زد و گفت:
ممنون. و بعد روی صندلی نشست تا مشغول خوردن صبحانه شود، ثریا آلبوم را از روی پاهایش بداشت و به دست کامیاب داد و گفت:
بهتره قبل از خوردن صبحانه نگاهی به همسر آینده ات بندازی، چون فکر می کنم با دیدنش اشتهایت صدچندان بشه. کامیاب نان تستی را که در دست داشت روی میز گذاشت و با بی میلی آلبوم را ورق زد. ثریا با اشتیاق شروع به تعریف و تمجید از مرجان کرد.
-ببین چه چشمای آبی خوش رنگی داره، وای هیکلش رو نگاه کن چقدر ظریف و شکننده به نظر می رسه مثل یک گوی بلورین، موهای طلایی اش غوغا کرده، وای خدای من؛ مثل عروسک می مونه، اینطور نیست. کامیاب که از دیدن آن عکسها دگرگون شده بود، با کنایه گفت:
کاملاً همینطوره، واقعا دختر نجیب و باوقاریه، خانمی و پاکی در صورتش موج می زنه. ثریا متوجه طعنه های کامیاب شده بود با عصبانیت گفت:
می دونی چیه؟ تو هم لنگه اون پدر امل و فناتیکت هستی. کامیاب که تحمل این همه خودخواهی را نداشت، در حالیکه صورتش از خشم برافروخته شده بود، آلبوم را به کناری انداخت و گفت:
بس کن مادر! تو حق نداری حالا هم که پدرم مرده، اینطور پشت سرش حرف بزنی، ای کاش افکار پدر را یک خورده به ارث برده بودی، اونوقت عکسهای این دختر جلف و سبک سر اینطور در نظرت برازنده جلوه نمی کرد، تو قصد داری که این دختره هرزه زن من بشه؟ ثریا با غضب دستش را روی میز کوبید و گفت:
بس کن کامیاب! تو حق نداری درباره مرجان که هنوز هیچ آشنایی باهاش نداری، اینطور حرف بزنی، اگه می بینی تو عکس چندتا پسر دورش رو گرفتند، اولاً که تمئن اروپاست و اینطور مسائل براشون جا افتاده است، ثانیاً کی از مرجان برای همسری با تو بهتره، اینجا هر دختر متمول و ثروتمندی رو نشونت دادم یک ایرادی گرفتی، اما از این یکی نمی تونی. با صدای زنگ تلفن، ثریا حرفش را قطع کرد. کامیاب نگاهی با غیظ به ثریا انداخت و بعد به سمت تلفن رت و گوشی را برداشت.
-الو بفرمایید.
-سلام کامیاب، صبح بخیر
-سلام صادق جون! صبح تو هم بخیر، چطوری؟ خوبی؟
-خوبم چیه؟ مثل اینکه هنوز خواب آلودی، صدات گرفته.
-نه اتفاقاً کاملاً سرحالم، حتماً زنگ زدی که باز اصرار کنی برم یک طرح از اون عشایر بکشم، چند بار بگم این منظره که تو میگی اصلاً با شیوه نقاشی من جور نیست، خودت که بهتر می دونی من بیشتر طرحهام تخیلیه و نمی تونم ساعتها یک جا بشینم و زندگی اونها رو نقاشی کنم، در ضمن تا جایی که من شنیدم این عشایر آدمهای تعصبی هستند و این اجازه رو به من نمی دهند که به حریمشون وارد بشم.
-ببین دوست عزیز! منظور من اینه که تحولی به شیوه نقاشیت بدی، یک نقاش وقتی مدام در یک زمینه فعالیت می کنه به مرور از کارش دل زده می شه، تو تا تابستون فرصت داری که چند تا نقاشی از دنیای واقعیت ارائه بدهی، راستش من این پیشنهاد رو از روی تجربه کارییم بهت میگم وگرنه غرض خاصی ندارم.
-باشه؛ صادق جون از اینکه سعی داری، تابلوهام ارزش بیشتری پیدا کنه متشکرم. اگه امروز فرصت کردم یک سری به اونجا می ­زنم.
-راستی اون تابلوی سرزمین افسانه ای رو تموم کردی؟
-ای بابا! باز شروع کردی، این هم شد اسم که روش گذاشتی؟
-اشتباه نکنم آقا کامیاب امروز از دنده چپ بیدار شدند، لابد باز با مادرت بحثت شده آره؟
-صادق کلافه شدم، راهم رو گم کرده ام، می دونی دیگه قادر به کشیدن نقاشی نیستم، وقتی قلم رو دست می گیرم، دستهام می­لرزه، اصلاً یادم میره که چی می خواستم بکشم.
-حق داری! فوت پدرت ضربه مهلکی برات بوده و باعث شده که از حقیقت فاصله بگیری به نظر من تو باید قدم به دنیای واقعیت بذاری و صحنه هایی رو بروی تابلو ترسیم کنی که وجود خارجی داشته باشند، اینطوری دیگه به ذهنت فشار نمی یاد.
-فکر میکنم حق با تو باشه، پیشنهاد رو قبول می کنم و امروز حتماً یک سری به محله عشایر نشین ها می زنم، راستی گفتی کدوم منطقه تهران
-تپه های شرقی، خوب دوست عزیز من بیشتر از این وقتت رو نمی گیرم به مادر سلام برسون.
-از راهنماییت ممنونم، خدانگهدار، کامیاب گوشی را گذاشت و مدتی را در افکار خود غرق شد،با صدای ثریا به خود آمد و به سمتش برگشت. مانند همیشه شیک و مرتب با صورتی آراسته و توالت کرده آماده بیرون رفتن بود. ثریا در حالیکه کلاه مشکی خود را به صورت مایل روی سرش جابجا می کرد، از داخل آینه نگاهی به کامیاب انداخت و گفت:
دارم می رم سفارت آلمان، یک سری کارها هست که پیش از رفتن به آلمان باید انجام بشه، فقط خدا کنه هر چی زودتر کارها ردیف بشه، چون دیگه تحمل مندن تو این خونه و این مملکت رو ندارم، این خونه شده مثل خونه ارواح، همه چیزش بوی کهنگی می ده، بوی تنفر و انزجار، می فهمی پسر؟ کامیاب که در دلش فریادی نهفته بود، با تأسف سری تکان داد و هیچ نگفت می دانست که اگر خواسته باشد با مادرش بحث کند، نتیجه ای جز جنجال نخواهد داشت و همان آشوبهایی که همیشه پدر و مادر با یکدیگر داشتند دوباره تکرار می شد. ثریا از داخل آینه نگاه عمیقی به کامیاب انداخت که متفکرانه چشم به قالیهای ابریشمی دوخته بود و غرق در دنیای دیگر بود. با خود اندیشید که چقدر او زیباییهای پدرش را به ارث برده، قد بلند و هیکل تنومند با موهای پرپشت و مشکی که همیشه روی پیشانیش می رقصید، ناگهان مهر مادری در وجودش رخنه کرد و به سمت کامیاب برگشت، دیگر تحمل دیدن آن قیافه محزون را نداشت، مانند طفلی دستان او را گرفت و با محبت گفت:
پسرم، ای کاش می فهمیدی مادرت چی می گه، ای کاش تا این حد صفات اخلاقی پدرت رو به ارث نبرده بودی،باور کن من جز خوشبختی تو هیچ چیز دیگه ای از دنیا نمی خوام، دلم می خواد همسر آینده ات کسی باشه که شایستگی تورو داشته باشه، من مطمئنم با رفتن به آلمان همه چیز حل میشه و روزیکه مرجان رو ببینی خودت از من تقاضا میکنی که از او خواستگاری کنم، حالا عزیزم، این قیافه عبوس پدرت رو به خودت نگیر. کامیاب لبخند بیرنگی زد و بعد ثریا صورت جوان او را بوسید و از او خداحافظی کرد. کامیاب اتومبیل ب­ام­و سفید که یادگار پدرش بود را سوار شد و به سمت تپه­های شرقی حرکت کرد. به سوی مردمی بیگنه می رفت که هیچگاه هم صحبت آنها نشده بود، خودش در واقع نمی دانست به چه منظوری به آنجا می رفت و آن چه نیرویی بود که او را به جهت خود سوق می داد،آیا وجدان انسانیش اینچنین بیدار شده بود و او را به جایی می کشاند تا مقایسه ای بین زندگی خود و آن افراد فقیر نشین بکند و یا سرنوشت اینگونه ورق خورده بود تا تحویل بنیادین به زندگیش بدهد. کامیاب غافل از تقدیر و سرنوشت به قصد دیدن سوژه ای برای نقاشی، اتومبیل را در نزدیکی تپه­های ماهوری پارک کرد. ایل کوچکی از عشایر در دامنه تپه ها و اطراف آن چادر زده بودند و تعدای گوسفند و شتر و اسب هم مشغول چریدن بودند، زنهای عشیره­ای لباسهای پرچین بلند که بر زمین کشیده می شد، برتن داشتند و موهای بلند و بافته شده شان از زیر روسریهایشان بیرون زده بود و با هر قدمی که بر می داشتند پیراهنهای زریفت و چین دارشان به طرز زیبایی بر اندام آنها می رقصید. عده ای مشغول کارهای دستی بودند و عده ای دیگر شیر می دوشیدند، دختران نوجوان با پاهای برهنه در حالیکه کوزه ای بر شانه داشتند، مشغول کشیدن آب از چاه آب بودند. مردهای عشایر با قیافه­های آفتاب سوخته در حالیکه کلاه نمدی به سر داشتند و شلوارهای گشادی به پا کرده بودند و شال سفیدی به کمر خود بسته بودند، مشغول رسیدگی به دامها بودند. کامیاب کنار اتومبیلش ایستاده بود و متفکرانه محو تماشای صحنه­هایی بود که هیچ گاه در زندگیش ندیده بود، چقدر دلش به حال آن نوزادی که در قنداق پیچیده شده بود و مگسها صورت لطیفش را می مکیدند به رحم آمد، به طوریکه ناخداگاه به سمت چادر آنها کشیده شد. باصدای مردی از حرکت باز ایستاد و به عقب برگشت. مرد در حالیکه لهجه فارسی را شکسته صحبت می کرد گفت:
آهای برادر چه می خواهی؟ کامیاب کاملاً دستپاچه شده بود گفت:
هیچی! من اومدم اینجا سوژه ای رو برای نقاشیهایم پیدا کنم، آخه من یک نقاش هستم. مرد که قیافه ای خشن داشت با صدای دورگه ای گفت:
من نمیدانم تو چه می گویی، فقط نبینم که به چادرهای ما نزدیک شده­ای­ها. کامیاب سری به تأیید تکان داد و بعد از تپه­ای سرسبز و خرم که خالی از چادر و سکنه بود بالا رفت، به روی تپه ایستاد و به شرق چشم دوخت، پشت تپه خلوت بود، نسیم فرح­بخش روح را شستشو می داد، زمین را حریری سبز رنگ مفروش کرده بود و با کوچکترین نسیم که می­وزید، حرکتی مواج پدید می­آمد. گلهای وحشی که تازه سر از خاک در آورده بودند، همچون طفلی نوپا خود را در آغوش این دامن سبز می­جنباندند. کامیاب از دیدن آن همه طراوت و شادابی از خود بیخود شد و به پایین تپه رفت و خود را بر روی این فرش دست بافت طبیعت رها کرد، مانند کودکی به اطراف غلت می زد، در حالیکه دراز کشیده بود مدت طولانی به آسمان خیره شد، ناگهان متوجه شد ابری سیاه که از غرب می آمد، در حال کبود کردن آسمان شرقی بود، باد وزشش را تندتر کرد و با آمدنش آن بزم بهاری را برهم زد، کامیاب به خود آمد و بلند شد نگاهی دیگر به افق انداخت، گویا یاد خورشید را در عرض چند ثانیه از آن شهر دزدیده بود. خواست از تپه بالا برود اما طوفان او را به عقب برگرداند باران سیل آسایی باریدن گرفت، تمامی لباسهایش گل آلود شده بود، پاهایش رمق بالا رفتن از تپه را نداشت اما به هر زحمتی که بود خودش را تا وسط تپه رساند، ناگهان صدای کمکی همراه با طوفان در گوشش پیچید، به پشت سر برگشت، شبحی در آن هوای مه آلود به چشم می خورد، بی توجه به آن چه که دیده بود، چند قدم دیگر برداشت، چیزی به بالای تپه نمانده بود که صدای نزدیکتر و شبح واضح تر شد، فریاد دختری بود که با صدای شیهه اسبی درآمیخته بود، ناگهان دوباره پایش سر خورد و از بالای تپه به پایین سقوط کرد، دیگر نتوانست از آن صدا فرار کند، برای کمک به سمتش رفت. دختری نقابدار را دید که تمامی لباسهایش خیس شده بود و افسار اسبی سرکش را محکم در دست گرفته بود، گویا اسب از آن طوفانی که ناگهان برپا شده وحشت کرده بود. دختر سعی در آرام کردن او داشت ولی نمی توانست، کامیاب فوراً لگام را از دست او گرفت و با تبحری خاص که قبلاً در سوارکاری آموخته بود بر روی اسب پرید، اسب به طور وحشیانه ای به اینطرف و آنطرف می­پرید ولی کامیاب همچنان محکم او را چسبیده بود و افسار در دست داشت، با سعی و تلاش زیاد مدتی طول کشید که اسب رام شد و آرام گرفت، دختر در آن مدت چشمان متعجب خود را به کامیاب دوخته بود و در دل شجاعت او را می­ستود که اینچنین اسب سر کش را به زانو درآورد، با خود اندیشید که اگر او به کمکش نیامده بود، شاید برای همیشه اسبش سهند را از دست می داد، با آرام شدن اسب طوفان هم خوابید و جای خود را به نم نم باران دل­انگیزی داد، کامیاب مدتی اسب را به حالت چهار نعل تاخت و بعد آرام آرام با حالت یورتمه به سوی دختر نقابدار حرکت کرد. اسب سفید با دیدن صاحبش شیهه ای سرداد و خودش را به او رساند و صورتش را به صورت دختر نزدیک کرد. دختر دستانش را میان یال او برد و شروع به نوازش کرد، کامیاب از اسب پایین آمد، ناگهان چشمش به صورت دختر افتاد که فقط چشمانش نمایان بود و بقیه صورتش با نقابی مشکی مستتر شده بود، با دیدن او تکانی خورد، لحظه ای مات و مبهوت، نظاره­گر آن چشمان مخمور و سیه فامی شد که تا آنزمان نظیرش را ندیده بود با چشمانی که در زیر مژگان انبوه و خوش حالت به طرز مکرآوری می­درخشید. او چنان غرق در تماشای تابلوی خلقت شده بود و در دل دست هنرمند آفرینش را می­ستود که هیچ لغزشی در طراحی خود نکرده بود و با چیره دستی اثر خارق­العاده­ای را پدید آورده بود، اثری که هیچ هنرمند زیده ای نمی توانست آنرا بر صفحه روزگار حک کند. دختر غافل از نگاههای تحسین­آمیز کامیاب مشغول نوازش کردن اسبش بود که ناگهان سنگینی غریبی بر صورتش احساس کرد، به کامیاب خیره شد، لحظه­ای چشمان هر دو تیر نگاهی را روانه یکدیگر کردند چشمان مخمور دختر رنگ اظطراب و وحشت به خود گرفت. افسار اسب از دستان کامیاب ول شد. دختر مانند پرنده­ای که در دام صیاد افتاده باشد، نگاه وحشتزده­اش را از او گرفت و برای گریز با چالاکی بر روی اسب پرید و او را هی کرد و در یک چشم بر هم زدنی در پشت تپه­ها از نظر محو شد.
کامیاب که تحت تأثیر آن همه غرور و زیبایی قرار گرفته بود، دیدگان حیرت­زده خود را با اطراف دوخت اما هیچ اثری از او ندید، گویا همه آن اتفاقات در خواب و رویا رخ داده بود و باران آن شبح دختر و اسب سپیدش و آن نگاههای شوریده را با خود شسته بود و در بطن خاک مدفون ساخته بود، با ناباوری خود را به بالای تپه رساند تا شاید اثری از او بیابد ولی آن سوی تپه جز چادرهای کهنه که صاحبانشان برای گریز از باران به داخل آن پناه برده بودند، چیز دیگری ندید. تک تک چادرها را از نظر گذراند تا شاید بفهمد کدام متعلق به آن دختر سیه چشم نقابدار است ولی بیفایده بود، ناامید از تپه پایین آمد و به سمت اتومبیلش حرکت کرد، همینکه می­خواست در اتومبیل را باز کند، شیهه اسبی او را به عقب خواند، با شتاب به پشت سر برگشت همان دختر یکه ناز بود که با قامتی بلند مانند سرداری فاتح در کنار اسبش خرامان خرامان راه می رفت، در کنار چادر ایستاده اسبش را به چوبی که بر روی زمین نص شده بود بست و بعد چادر را پس زد و داخل شد . کامیاب مدتی به آنجا چشم دوخت با قطع شدن باران مردم یکی پس از دیگری از چادرهایشان بیرون آمدند و هر کدام به سویی می رفتند تا دوباره کارها را از سربگیرند، همه آنها غافل از اینکه تا چند لحظه قبل پشت آن تپه­های ماهوری طوفان چه کرده بود، مشغول کار شدند ناگهان کامیاب متوجه شد، پیرمردی از چادر دختر بیرون آمد و به سمت اسب رفت، اما هر چه منتظر شد از دختر خبری نشد. مستأسل و درمانده اتومبیلش را روشن کرد و پیچ و خم جاده را با حالت پریشانی تا منزل طی کرد. با صدای بوق اتومبیل، باغبان سالخورده در را باز کرد و کامیاب داخل باغ شد، اتومبیل را در پارکینگ گذاشت و به سمت ساختمان حرکت کرد، با صدای الله یار به عقب برگشت که می گفت:
چیه آقا؟ چرا اینقدر پریشانی؟ اتفاقی افتاده؟ کامیاب که سعی می کرد حالش را طبیعی جلوه دهد سری تکان داد و گفت:
نه،هیچ اتفاقی نیفتاده، فقط حسابی تو بارون خیس شدم. بعد فوراً داخل ساختمان شد. مستخدمه منزل که زنی پنجاه و سه ساله بود، فوراًخودش را به کامیاب رساند و گفت:
سلام آقا؛ خسته نباشید.
- سلام زینت مادرم هنوز برنگشته؟
- نخیر آقا، یک ساعت پیش به منزل زنگ زدند، گفتند که جایی کار دارند، ممکنه تا اخر شب طول بکشه شما منتظر نباشید.
- بسیار خب پس من می رم یک دوش بگیرم.
- باشه، پس من هم تا آن موقع میز ناهار رو می­چینم
- نه زحمت نکش، فعلا اشتها ندارم.
- هر طور که میل دارید. کامیاب فوراً خودش را به حمام رساند و با گرفتن دوش آب گرم حالش کمی بهتر شد، کامیاب در حالیکه روی تختخوابش دراز کشیده بود، ساعتها با خود و افکار نوینش جنجال داشت. لحظه ای نمی توانست آن چشمهای سکرآور و آن قامت خوش تراش که در لباس پرچین می­رقصید را از دهنش دور کند. دلش می خواست بار دیگر سوار بر اسب وحشی تا وادی مرگ قدم گذارد و لحظه ای کوتاه نظاره­گر آن چشمان نرگس شود و با دستانش نقابی را که بر چهره داشت به کناری زند، با خود اندیشید که پشت آن نقاب و در عمق آن چشمان چه چیزی نهفته است؟ چرا بین آن همه زن عشیره­ای او باید صورتش را پنهان کند؟ آیا به خاطر زیبایی بی حد و مرزش که هر انسانی را به سوی خود خیره میکند؟ آه خدای من ای کاش یکبار دیگه اونو ببینم ای کاش جای این بنای مجلل، یکی از اون چادرها متعلق به من بود تا شب و روز به تماشایش می­نشستم. ناگهان فکری به سرش زد. اصلاً او چرا به محله عشایر نشین ها رفته بود؟ از رفتن به آنجا چه نیتی داشت؟ مگر جز این بود که برای یافتن سوژه­ای آن تپه ها را انتخاب کرده بود؟ پس چه سوژه ای زیباتر از خراماندن دختری نقابدار با اسب سفید می­توانست باشد؟ با خوشحالی حرکت کرد و به سمت پنجره رفت، از اینکه بار دیگر او را خواهد دید جان دوباره ای گرفت، به بیرون نگاه کرد، هوا کاملاً تاریک شده بود، بنز مشکی مادرش در پارکینگ به چشم می­خورد، خودش را آماده کرد تا برای خوردن شام به طبقه پایین برود. ثریا با دیدن کامیاب لبخندی به او زد و دستانش را به سوی او دراز کر، کامیاب دستان ثریا را در دست فشرد و بعد هر دو به اتفاق هم پشت میز غذاخوری نشستند، کامیاب چشمش که به غذا افتاد متوجه شد از شب گذشته هیچی لب نزده، اما با ان حال هم چندان اشتهایی برای خوردن نداشت. ثریا زیر چشمی نگاهی به او انداخت و متوجه رنگ پریده اش شد، اما چیزی نگفت، تا اینکه بعد از صرف شام دو نفری به اتتاق نشیمن رفتند، ثریا از فرط خستگی روزانه خودش را روی کاناپه انداخت و کامیاب هم نزدیک او روی مبلی نشست، ثریا سیگاری آتش زد و بعد نگاه عمیقی به کامیاب انداخت و گفت:
- پسرم چرا تو فکری؟ مثل اینکه حالت چندان خوب نیست؟
- نه اتفاقاً کاملاً حالم خوبه، شما نگران نباشید. راستی رفتی سفارت آلمان؟
ثریا لبخندی زد و با کنایه گفت:
اوه خدای من! فکر نمی­کردم تو هم مثل من تا این حد مشتاق رفتن به آلمان باشی،به امید خدایک سری کارهای قانونی هست که هرچه زودتر انجام میشه و تا تابستون ویزا رو میدهند، امیدوارم که تو هم تا اون زمان نمایشگاهت رو راه بندازی و از این بابت مشکلی نداشته باشیم. کامیاب سری به علامت تأیید تکان داد و آهسته گفت:
راستی مادر، تکلیف باغ و ویلا و اتومبیلها و سهم هایی که تو شرکت داریم و مابقی دارائیهامون چی میشه؟حتماً قصد داری همه این یادگاریها رو بفروشی، آره؟ ثریا خیلی خونسرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
خوب مشخصه، همه این ها باید فروخته بشه، ما که نمی­تونیم این چیزها رو با خودمون ببریم ، البته به این زودی هم نمی­شه چون یک سری کارهای قانونی داره که من از طیق یک وکیل معتبر اقدام می­کنم.
- یعنی مادر نمی­خوای هیچ یادگاری از پدر بمونه، لااقل این باغ رو نفروش ثریا نگاه پر مفهومی به کامیاب انداخت و بعد گفت:
مگه قراره که ما دوباره به ایران برگردیم، ما برای همیشه از اینجا می­رویم و هیچ احتیاجی هم به این یادگاریها نیست، مطمئن باش تو آلمان باغها و ویلاهایی هست که آدم حیرون می­مونه، اونوقته که می­فهمی این یادگاریها چقدر بی ارزش بوده. کامیاب می­دید مادرش چگونه غرق دنیای دیگری شده و همه چیز را به قیمت سرزمین بیگانه ای می­خواهد عوض کند در دل تأسف می­خورد ولی سعی کرد به گونه ای او را قانع کند.
- ببین مادر، من کاری به اونجا ندارم که چه خبره، فقط می­خوام یک بار هم که شده تو زندگی به حرف پسرت گوش کنی و انطور خودسرانه تصمیم نگیری، به نظر من هر کس که وطن خودش رو ترک میکنه نباید تمام پلها رو پشت سرش خراب کنه، بالاخره اینرو مطمئن باش خودت که الان اینقدر مشتاق رفتن از این مملکت هستی روزی میرسه برای یک مشت خاک اینجارو که بو کنی دلت تنگ خواهد شد، پس بهتر نیست با حفظ این باغ یک امیدی تو این کشور برای خودمون باقی بذاریم. ثریا با غیظ ته سیگار را در زیر سیگاری فشار داد و گفت:
- امید؟ کدوم امید، من می­خوام ریشه خودم و تورو برای همیشه از این سرزمین بکنم، اونوقت تو داری حرف از امید میزنی، تخیر جانم تا حالا هم که به حرف پدرت گوش کردم و اینجا موندم کلاه سرم رفته، اما دیگه این اجازه رو به تو نمی­دم که تو تصمیمهای من دخالت کنی، او هم مثل تو مدم داد وطن نی­زد و حالا هم نوبت شازده اش رسیده که شعارهای اونو فریاد بزنه. کامیاب که از آن همه خودبینی، شعله های خشم در وجودش زبانه می­کشید با عصبانیت گفت:
- متأسفم که مجبورم کردی اینرو بگم ، پس خواسته من چی میشه، این وسط من هم حقی دارم. ثریا چشمانش را گشاد کرد و از روی کاناپه برخواست، چنگی به موهایش زد و با صدای بلندی خنده ای کرد و با تمسخر گفت:
- ها! ها! حق!؟ از اون اول می­تونستی خیلی مودبانه بگی که سهم ارث رو میخوای اما نه جانم کور خوندی تا زمانیکه من زنده­ام همه چیز زیر سلطه منه و فکر نمیکنم چندان هم دست تو خالی مونده باشه، می­تونی با اون سهام کلانی که پدرت در شرکت به اسمت کرده، صدها باغ مثل این باغ بگیری و به عنوان پشتوانه در اینجا برای خودت نگه داری اما فکر اینکه حق دیگه­ای هم از ارثیه پدریت داری رو فراموش کن. کامیاب از روی غضب دندانهایش را بهم فشرد و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد و خودش را به طبقه بالا رساند. بدون اینکه برق اتاقش را روشن کند، خودش را روی تختخواب انداخت و از پنجره به بیرون چشم دوخت، اتاق از نور مهتاب روشن شده بود و قطرات اشکی که از چشمانش غمزده­اش بر روی گونه اش می­لغزید، در زیر نور آبی آسمان مانند حبابی می­درخشید، اشکهایی که صورتش را خیس کرده بود، همچون اشک آشنای پدرش بود که مانند خنجری قلبش را می­درید، او خوب می­دانست که خودمختاری مادرش عاقبتی را که بر سرپدرش درآورده بود با او هم همان کار را خواهد کرد، اما کامیاب با خود عهد کرد که نگذارد مادرش یکه تاز میدان باشد. ناگهان تابلوی نقاشی که دوستش به آن لقب سرزمین افسانه ای را داده بود، نگاه او را از آسمان گرفت و به سوی خود خیره کرد. تشعشع مهتاب بر روی تابلو او را پریده رنگ جلوه می داد، بناگاه شهابی از آسمان چشمان مسحور کننده ای را بر روی آن سرزمین افسانهای منعکس کرد و بازتاب آن بر چشمان کامیاب خواب شیرینی را لالایی کرد. بامداد زیبای دیگری سفره بر شهر انداخت، آفتاب تابیدن گرفت و کوه بار دیگر برای خودنمایی عظمتش با سپیده دم همراه شد. کامیاب با شنیدن آواز پرندگان که مهمانان همیشه صبحگاه بودند، چشم به بیداری گشود، در رخت خواب غلتی زد، هنوز به خاطر بحث شب گذشته ای که با مادرش کرده بود، روحیه اش کسل بود، میل به حرکت و آغازی تکراری نداشت، چشمان نیمه بازش را به درختان باغ دوخت، به کوه و پنجره ای که غریب بیست و سه سال دریچه­ای به دنیای مکررات بود. ناگهان احساس گنگ و نافهومی وجودش را در محاصره قرار داد و او را وادار به حرکت می­کرد، در دلش آشوبی برپا شده بود، نمی­دانست این تازگیها سر منشأ کدامین معلول است، دیگر چشمانش نیه باز به پنجره دوخته نشده بود، بلکه در عمق تابلو سرزمین افسانه ای سیر می­کرد، به ناگاه چشمان ساحره ای نقابدار او را به سوی خود خواند، ناخداگاه به سوی تابلو جذب شد و نقاشی که روز گذشته به در نظرش پوچ و بی­اساس می­آمد، احساس کرد که در بطن خود حرفهای ناگفتنی زیادی را مدفون کرده که فقط او پی به وسعت آن می­برد، تابلو را به روی دیوار نصب کرد و بعد سه پایه و تابلو سفید و وسایل دیگر نقاشی اش را برداشت و از اتاق خارج شد. پس از اینکه آبی به صورتش زد لباس پوشید و برای خوردن صبحانه آماده شد. زینت که مشغول چیدن میز صبحانه بود، با دیدن کامیاب به او سلام کرد و گفت:
- سلام آقا، صبح بخیر. کامیاب لبخندی زد و گفت:
- ای بابا! شد یکبار این اجازه رو به من بدی که زودتر سلام کنم، آخه وظیفه منه که در سلام دادن پیشدستی کنم. زینت با شرمندگی گفت:
- آقا، بیشتر از این خجالتم ندید، چه فرقی می­کنه که کی اول سلام بده.
- راستی زینت مادرم سر صبح باز کجا رفته.
- وای خدا مرگم بده داشت یادم می­رفت، صبر کنید الان میام. زینت به سمت میز تلفن رفت و در حالیکه برگی را در دست داشت به کامیاب داد و گفت:
- مادرتون این یادداشت رو دادند و گفتند که بدم به شما، کامیاب نگاهی به آن انداخت، چند جمله به طور مختصر نوشته شده بود:
سلام پسرم، امشب در منزل یکی از دوستان نزدیک آقای سهرابی، به مناسبت ورودش به ایران جشن بزرگی برپاش شده،به این آدرسی که زیر برگه می­نویسم شب حتماً خودت رو برسون، در ضمن یکی از شیک ترین لباسهایت را بپوش چون مرجان و آقای راد هم حضور دارند. منتظرت هستم، خدانگهدار، مادرت.
کامیاب با غیظ کاغذ را در دستش مچاله کرد و غرولندکنان گفت:
آه خدای من! جشن، باز هم از اون جشنهای کذایی و تهوع­آور که همه­اش برای تفاخر و خودنمایی گرفته می­شه. زینت که مشغول ریختن چای در فنجان بود، زیر چشمی به کامیاب نگاهی انداخت و به آرامی گفت:
می­بخشید آقا، مهمونی دعوت دارید. کامیاب به علامت مثبت سرش را تکان داد. زینت چشم و ابرویی بالا انداخت و با نوعی همدردی به کامیاب گفت:
حتماً باز از نوع آنچنانیش هست که شما اینطور بغض کردید. کامیاب لبخند کمرنگی زد و گفت:
آره زینت! ولی تو از کجا فهمیدی؟ زینت هم متقابلاً به او لبخندی زد، چشمانش را به طرف سالن که قاب عکس بزرگی که متعلق به آقای خسروی بود دوخت و گفت:
خدا بیامرزه پدرتون رو، هر وقت از این کاغذها به دستش می­دادم، حرفهای شما رو زیر لب زمزمه می­کرد، آخه هر چی نباشه من و الله یار غریب بیت ساله که تو این باغ زندگی میکنیم و شاهد خیلی چیزها بودیم، مهمونیهای بزرگی که تو این باغ برپا میشد همیشه بی­نظیر بود یادش بخیر. کامیاب که به اخلاق مستخدمه سالخورده شان آشنا بود و می­دانست که اگر او شروع به تعریف خاطرات گذشته بکند، ساعتها ادامه خواهد داد، حرف او را قطع کرد و با مهربانی گفت:
میدونم زینت، من هم با همین چیزها بزرگ شدم، چه باید کرد، مادره دیگه، نمیشه زیاد بالای حرفش حرفی زد، من باید برم، تو و الله یار هم امروز و مرخص هستید، می­تونید چنانچه که بخواید یک سری به دخترتون بزنید. زینت با شنیدن این حرف صورتش را موجی از شادی دربرگرفت، با خوشحالی گفت:
خدا خیرتون بده، به حق که مثل پدرتون بزرگوار هستید، حدود سه ماه میشه که دخترم رفعت رو ندیدم، حتماً الله یار هم از شنیدن این خبر خوشحال میشه، زودتر برم بهش بگم. کامیاب که صبحانه اش را تمام کرده بود، از پشت میز برخواست ، با مهربانی دستی بر شانه او زد و بعد مقداری پول از کیفش درآورد و گفت:
قابل نداره، اگه خواستی برای دخترت ونوه ات می تونی یک کادو بخری، خوب نیست دست خالی بری. زینت از گرفتن پول امتناع کرد ولی کامیاب با اصرار زیاد پول را به او داد و بعد از هم خداحافظی کردند. کامیاب نفس عمیقی کشید و سوار اتومبیلش شد. الله یار در باغ را گشود و نگاههای مملو از سپاس و تشکر را بدرقه راه جوان کرد. اتو مبیل به سوی مقصدی آشنا پیچ و..