نه خواهش میکنم منو ببخش فکر می کنم تا حدودییک طرفه قضاوت کردم.
-نه عزیزم تو حق داری چون خبر نداری که تو این دل من چی میگذره اگه میدونستی که که حاضرم بع خاطر تو همه ثروتم رو به آتش بزنم تا تو به خوشبختی برسی اینطور فکر نمی کردی اینبار صورت ثریا را خنده در برگرفت و گفت:
-فکرش رو بکن من و تو مثل جوونهای بیست سال داریم حفای عاشقانه به هم میزنیم و به قول معروف دل میدهیم و قلوه می گیریم واقعاً مسخره است . سهرابی ایستاده بود دستش را دور بازوهای او حایل کرد و شمان حریصش را به او دوخت و گفت:
-اوه عزیزم عشق پیر و جوون سرش نمی شه، باید اعتراف کنم تو هنوز جوان و زیبا هستی و فرصت لازم برو برای تمتع بردن از زندگی داری و من در کنار تو هیچ وقت خودم رو پیر احساس نخواهم کرد مطمئن باش خب دیگه عزیزم من باید فوری برم چون چیزی به ساعت دو نمونده مواظب خودت باش
-تو هم همینطور من رو در جریان کارهات قرار بده خدانگهدار بعد از لحظه ای سهرابی سوار بر اتومبیل مرسدس خود از درب خروجی باغ گذشت و به سمت یکی از رستورانهای مجهز و مدرن حرکت کرد و مقع موعود خودش را به محل قرار رساند وارد رستوران شد به اطراف نظری افکند با اشاره دوستش راد متوجه شد و به سمت میزی که در گوشه ای دنج و خلوت بود حرکت کرد هر دو به یکدیگر دست دادند و بعد پشت میز غذاخوری نشستند گارسون که جوانی آراسته بود با دیدن آنها به سمتشان رفت و منو را که در آن انواع دسرها و نوشیدنیها و غذاهای اروپایی و ایرانی نوشته شده بود مقابلشان گذاشت راد گفت:
-سهرابی جان هر چی که تو میل داری همون رو سفارش بده
-راستش چندان اشتهایی ندارم
-چطور مگه اتفاقی افتاده؟ سهرابی خنده ای کرد و گفت:
-هاها اتفاق باور نمی کنی چه خبرهایی برات دارم راد منو را به کناری گذاشت و با اشتیاق گفت:
-اگه موافق باشی فعلاً از خوردن صرف نظر کنیم و بریم سر موضوع اصلی که دیگه دل تو دلم نیست
-آره موافقم پس یک لظه صبر کن گارسون رو صدا بزنم بیاد لیت رو ببره که وسط حرفهامون مزحم نشه بعد رو به گارسونی که در نزدیک میز آنها مشغول سرو بود کرد و خواست که لحظه ای آنها را به حال خود بگذارند. راد با عجله گفت
-خب زودتر برو سر اصل مطلب ببینم امروز ثریا رو دیدی؟ سهرابی خنده نیش داری کرد و گفت:
-آره دیدمش باور کن تو این پنجاه و خورده ای سال که عمر از خدا گرفتم آدمی به سادگی او و پسرش ندیدم یک ساعته قاپشو دزدیدم بیچاره فکر کرده من تو این سن عاشق سینه چاکش هستم خبر نداره که چه نقشه هایی برای نابودی او وپسرش کشیدم او به این امید که من باواگذاری سهام کامیاب حقی از شرکت رو بهش خواهم داد راضی شده که با ما همکاری کنه من هم برای اینکه نقشه هامون برملا نشه به او قول دادم که اینکاررو بکنم راد گرده ای به ابروهاش انداخت و گفت:
-تو قصد داری اینکاررو بکنی؟ وی قرار نبود که به غیر از من و تو کس دیگه ای دست تو اون شرکت داشته باشه سهرابی نیشخندی زد و گفت:
-هوم مثل اینکه فراموش کردی که شرکتی در بین نیست و همه چیز جعلیه حتی رئیسهاش که من و تو باشیم ما شرکت قلابی رو برای مدت کوتاهی به اصطلاح تأسیس می کنیم وقتی مردم سهام خودشون رو به شرکت ما به امانت گذاشتند همه رو بالا می کشیم و برای همیشه از اروپا می ریم چون فکر می کنم موندن در اونجا دیگه جایز نیست و ممکنه کلاهبرداری ایندفعه مارو لو بده
-خب همه اینها رو که خودم میدونم و در حقیقت چنین نقشه ای رو با هم کشیدیم باید خیلی مواظب باشیم که این پسره کار دستمون نده
-نه بابا جوون خامیه سرش تو حساب و کتاب نیست فقط کافیه که مرجان یک مدتی بازیش بده تازه هنوز هیچی نشده ثریا پیشنهاد ازدواج پسرش با مرجان داده چه برسه که کامیاب دلباخته مرجان بشه به طور حتم اونقدر این مادر و پسر از همه چیز غافل خواهند شد که نفهمند از کجا یک دستی خوردند بهتره امشب تو و مرجان به عیادتش برید تا حدامکان اونها رو نسبت به ودتون خوشبین کنید راد که از شادی در پوست خود نمی گنجید چشمکی به سهرابی زد و گفت:
-ای پیر کفتار تو یک موجود سیری ناپذیر هستی که اگه گنج قارون رو هم داشتی باز هم حرص می زدی صدای قهقهه پلیدشان لحظه ای سالن را در برگرفت پس از اتمام نقشه های شومشان سفارش غذایی مفصل را دادند و بعد هر دو در سکوت مشغول صرف غذا شدند هوا روبه تاریکی رفته بود که کامیاب با شنیدن صدای ضربات آهسته ای که به در نواخته میشد چشمانش را از هم گشود مرجان در را از هم گشود و درحالیکه به داخل اتاق سرک می کشید گفت:می بخشید جناب کامیاب خان بنده مفتخرم که لحظه ای وقت شریفتان را بگیرم . کامیاب با خواب آلودگی گفت:
-خواهش می کنم؟ بفرمایید داخل سرافرازمون فرمودید. مرجان فوراً در را بست و لحظه ای در تاریکی اتاق که با نور کمرنگ مهتاب و لامپهای نئون روشن شده بود به کامیاب چشم دوخت. کامیاب نگاهش را به جانب او برگرداند و با بیرمقی گفت:
-لطفاً برق رو روشن کنید مرجان بی توجه به خواسته کامیاب به سمتش رفت و کنار تختش ایستاد تابش جواهرات و لباس ابریشمی سفیدی که مراجان به تن کرده بود و چشمانش که در تاریکی درشتر و جذابتر ازهمیشه می درخشید لحظه ای خیلی کوتاه نگاه کامیاب را از آن خود کرد و خواب را از چشمانش ربود. مرجان کنار تختش روی صندلی نشست و دستان کامیاب را در دست گرفت و بعد با حالتی طرب انگیز و شیطنت آمیز با عشوه ای خاص گفت:
-عزیزم وقتی شنیدم که تو تب داری میسوزی هزار بار وجودم آتیش گرفت و تا خودم رو به بالین تنهات رسوندم مثل شمع وجودم محو شد. باور کن حاضرم پروانه وار دهها شب در کنار بسترت بیدار بمونم و ازت مراقبت کنم میدونم که تو هم مثل من تنهایی و همین وجه تشابه دلهامون رو به هم نزدیک خواهد کرد پس بیا از این به بعد مالک قلبهای تنهای هم باشیم کامیاب عشق تو منو جسور و بی پروا کرده خواهش میکنم تو هم اون شرم و آزرم ذاتیت رو کناربذار و بگو که تو هم پذیرای چنین عشق پاکی و بیریا هستی بگو، بگو که چشمهای آبیم رو دوست داری و حاضری با همه وجود برروی تابلو سیمای محزونی رو ترسیم کنی که در عمق نگاهش عشق موج میزنه مرجان غرق در احساسات و رویاهای پوچ و واهی خود شده بود و با حرکات و حرفهای اغواگرش همچون مار خوش خط و خالی در آن اتاق تاریک قصد داشت که دل بیمار و رنجور کامیاب را به زیر سلطه و اهداف پلیدش بکشد با لودگی صورتش را به گونه کامیاب نزدیک کرد تا آخرین تیر خود را در آن تاریکی بر قلب کامیاب نشانه برود که بناگاه با باز شدن درخشکش زد ثریا در یک چشم برهم زدنی داخل شد و برق را روشن کرد . باتعجب مرجان را دید که به طرف صورت در خواب رفته کامیاب خم شده بود ثریا لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:
-می بخشی مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم آخه میدونی یکدفعه یادم اومد که باید داروهای کامیاب رو بدم می خواستم در بزنم اما دیدم برق اتاقش خاموشه تعجب کردم گفتم شما حتما اینجا نیستی مرجان که کاملا دستپاچه شده بود گفت:
-میدونید من هر چی در زدم صدایی از تو اتاق نیومد خیلی نگران شدم و بدون اجازه داخل شدم چند بار آقا کامیاب رو صدا زدم اما جوابی نداد خیلی ترسیدم نزدیک اومدم ببینم خواب یا خدای ناخواسته اتفاقی براش افتاده ولی خب خوشبختانه مثل اینکه خوابه .
-خوب عزیزم از اول برق رو روشن می کردی به هر حال مرجان جون من باز هم غذر میخوام که یکدفعه در رو باز کردم
-خواهش میکنم اگه اجازه بدهید من به طبقه پایین برم شما هم تا دیر نشده بهتره که دارهای کامیاب جون رو بهش بدهید مرجان بدون اینکه منتظر حرفی از جانب ثریا باشد با خشمی آتشین فراً اتاق را ترک کرد و خودش را به طبقه پایین رساند راد با دیدن صورت برافروخته مرجان با تعجب نگاهش کرد و گفت :
-ببینم چه اتفاقی افتاده؟ با کامیاب حرفت شد؟ مرجان که از شدت عصبانین ناخنهایش را می جوید نگاه غضب آلودی به او انداخت و درحالیکه سعی داشت صدایش به گوش کسی نرسد آهسته گفت:
-هر کاری که به ذهنم اومد هر حرکت و حرفی که میتونه جوونی رو اغوا کنه انجام دادم ولی دریغ و افسوس که اون پسره احمق در عالم هپروت سیر می کرد من یکی دیگه حاضر نیستم غرورم رو به خاطر شخصی که هر از بر تشخیص نمیده بشکنم راد پوزخندی زد و حرف او را قطع کرد و گفت:
-غرور کدوم غرور مثل اینکه فراموش کردی که کی هستی و از کجا اومدی ببین دختر بهتره این موقعیت طلایی رو که بهت بخشیدم قدرش رو بددونی و به این آسونیها از دستش ندهی خودت میدونی که این نقشه چقدر برای همه ما سرنوشت سازه و هدفمون از انجامش چیه تو اگه نخوای همکاری کنی یکی دیگه می فهمی یا نه؟ مرجان که بغض راه گلویش را مسدود کرده بود نگاهش را به چلچراغ کریستالی که از سقف آویخته شده بود دوخت و چیزی نگفت هنوز افکارش حول و حوش کامیاب سیر می کرد که واب ان همه احساساتی را که برایش لالایی کرده بود چگونه به سردی پاسخ داد. آنشب به اصرار زیاد ثریا شام را در آنجا صرف کردند اما کامیاب همچنان بخاطر مسکن قوی که به او تزریق شده بود در خواب بود. نیمه های شب بود که کامیاب چشمانش را از هم گشود همه جا را تاریکی محض فرا گرفته بود با رخوت و سستی به خود تکانی داد دنیا در مقابل دیدگان بیمارش رنگ تیره و تار به خود گرفته بود احساس خفقان و درد شدید در سینه اش می کرد پکهای خسته اش را بر هم نهاد افکاری موهوم و پریشان همچون میله آهنین گداخته ای بر قلبش رسوخ می کرد طوفان آنروز را به یاد آورد جسم بیهوش دختر که بر روی دستانش طلب کمک می کرد حرفهای نامفهوم آن پسر کرد که وجودش را مانند طبلی لرزاند او قصد داشت که به آن کابوس خاتمه بدهد ولی قادر به اینکار نبود تا اینکه پس از چهار روز که درد جانکاهی را در سینه خود مخفی نگه داشت دیگر نتوانست طاقت بیاورد باید کسی به کمک او میشتافت تا آلامش را با او تقسیم می کرد هر روز که می گذشت و او را نمی دید بیشتر شیدای او می گشت و او اینبار باید باور می کرد که برای همیشه دلی را در پشت ان تپه ها باقی گذاشته باید به جانب نقاب می رفت تا این عشق را با او تقسیم کند او گرچه به ظاهر سلامتی اش را به دست آورده بود ولی از نظر روحی عاصی شده بود به گونه­ایکه با جسارت به سمت گوشی تلفن رفت و شماره دوستش صداق را گرفت
-الو سلام خانم محمد زاده صبحتون بخیر
-سلام صبح شما هم بخیر
-ببخشید آقا صادق تشریف دارند
-بله لطفا گوشی
-بله بفرمایید
-الو سلام صادق جان چطوری؟
-به به کامیاب خان چه عجب بابا ما صدای ریق شفیقمون رو شنیدیم چطوری مرد میدون؟
-زیاد حال خوشی ندارم زنگ زدم بهت بگم اگه فرصت داری تا خونه ما بیای کار خیلی مهمی باهات دارم می فهمی؟
-اتفاقی افتاده کامیاب؟ منو نگران کردی.
-نه بابا خودت رو ناراحت نکن فقط زودتر بیا
-باشه سعی میکنم نیم ساعت دیگه خودم رو برسونم خوبه؟
-آره لطف تو رو فراموش نمی کنم امیدوارم روزی بتونم محبتهات رو جبران کنم
-خواهش میکنم پس فعلا خدانگهدار
-به امید دیدار ارتباط قطع شد کامیاب تردید داشت کاری را که می خواست انجام بدهد منطقی است یا نه او قصد داشت همه چیز را به صمیمیترین دوستش بگوید و واقعیتی را برایش فاش سازد چون او تنها کسی بود که سراغی از آن عشایر داشت باید به او می گفت که پیشنهاد و اصرار او باعث شد که قدم در راه بی انتهایی گذارد که عاقبتش جز آه و حرمان چیز دیگری نیست چهار روز نفس خود را کنترل کرده بود که به تابلو نگاه نکند اما او معتاد شده بود اعتیاد به چشمانی که نظیرش را به یاد نمی آورد مانند عصیانگری به سوی تابلو شتافت و پوشش مقوایی که رویش را در برگرفته بود به کناری زد و در حالیکه از فرط هیجان اشک همچون جویباری متلاطم از گونه هایش جاری بود در مقابل تابلو زانو زد و عاقبت در برابرش سر تسلیم فرود آورد و این اولین گامی بود که در مکتب عشقبازان آموخت با شنیدن صدای در کامیاب فوراً به خو.د آمد و از مقابل تابلو برخواست صدای زینت بود که می گفت:
-می بخشید آقا مهمون دارید پایین منتظر هستند
-لطفاً راهنماییشون کنید بیایند بالا با باز شدن در کامیاب به جانب دوستش برگشت صادق از نظر سن دو سال از او بزرگتر بود هر دو در یک دانشگاه تحصیلات خود را به پایان رسانده بودند او جوانی لاغر اندام با قدی متوسط و صورتی استخوانی و چشم و ابروی مشکی بود که بیشتر مواقع با کت و شلوار ظاهر میشد وقار خاصی داشت هر دو لحظه ای همدیگر را در آغوش گرفتند بعد از احوالپرسی کامیاب از دوستش دعوت به نشستن کرد او هم بر روی مبل راحتی نشست عمیقانه نگاهی به صورت تکیده کامیاب انداخت و گفت:

-معلوم هست چی به سر دوست عزیزم اومده خیلی ضعیف شدی

-اتفاقی برات افتاده؟
-نه چند روزه که سینه پهلو کردم البته الان دیگه بهتر شدم اما صادق جون درد م چیز دیگه ای که تو حتی فکرش رو هم نمی کنی.
-خب زود باش بگو ببینم باور کن تا به اینجا رسیدم هزار جور فکر کردم مربوط به مادرته؟ با آمدن زینت که سینی چای در دست داشت صادق حرفش را قطع کرد زینت سینی چای را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت کامیاب آهی کشید و گفت:
-کاش مربوط به مادرم بود بااخره یک طوری حل میشد باور کن زبانم اصلاً قدرت و گویایی نداره تا واقعیت رو بهت بگم چون میدونم با شنیدنش به طور حتم منو مواخذه می کنیو یا مسخره می کنی . صادق که دچار شک و توهم شده بود با دستپاچگی گفت :
-ای بابا حالا میگی یا نه من قول میدهم نه از تو بازخواست کنم و نه سرزنشت کنم سپس مکث کوتاهی کرد و با طعنه گفت:
-ببینم پسر نکنه! کامیاب با عجله پرسید :
-نکنه چی؟
-نکنه عاشق شدی آخه رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر کامیاب یکه ای خورد به گونه ای که صادق احساس کرد تیر را به هدف زده است، به همین خاطر از خنده ریسه رفت. کامیاب که لرزش محسوسی وجودش را در بر گرفته بود خودش را به پشت پنجره رساند تا از نگاههای شیطنت امیز صادق در امان باشد، در حالیکه پشتش را به او کرده بود منتظر ماند تا صادق خنده هایش تمام شود . صادق که از شدت خنده صدایش می لرزید گفت:
-خوب مبارکه حالا کی هست کامیاب همچنان سکوت کرده بود صادق ادامه داد:
-اخرش این مهمانیها و ضیافتهای شبانه کار دست کامیاب نازک دل ما داد، باور کن من اگه جای تو بودم تا حالا صد بار عاشق شده بود خب بگو ببینم این حوریه ای که دل تو رو برده مادامه یا خانم. کامیاب که حرکت مالیخولیائی نشان می داد به سمت تابلو برگشت و با یک حرکت سریع آنرا به سوی صادق گرفت و گفت:
-اینه اون کسیکه منو به زانو درآورده غرورم را شکست و منو اسیر خودش کرده او یک فرشته پاک دست نخورده است چشمهات رو خوب باز کن تا باور کنی که این دختر ضیافتهای شبانه نیست، این بوی شراب کهنه به مشامش نخورده و خبر از عالم مستی نداره، الفبای زندگیش با تکبر و خودخواهی رنگین نشده، او افریده شده برای خرامیدن تو دشت و صحرا نه برای سوءاستفاده از آدمهای لاابالی و اوباش به چین چین دامنش نگاه کن رد هیچ بوسه ای به چشم نمی خوره پس م چطور می تونم چنین مظهر پاکی و بی آلایش رو رها کنم و عاشق کسی باشم که قاموس زندگیش بر پایه تجملات و خودآرایی بنا شده، چطور؟ صادق که گویا لحظه ای ان تابلو او را به خواب مصنوعی برده بود نگاهش را از ان گرفت حرف کامیاب را قطع کرد و در حالیکه دوباره از خنده ریسه می رفت گفت:
-هاها تو دیوونه شدی پسر هر چی بهت گفتم از دنیای خیال پردازی بیرون بیا به خرجت نرفت عاقبتش هم عاشق کسی شدی که منشاء خیالبافی خودته، تو دچار دوگانگی شخصیتی شدی می فهمی یعنی چی؟تو خودت رو فراموش کردی و رفتی در قالب یک نقاشی خودت رو اسیر کسی کردی که وجود خارجی نداره و حالا در جستجوی شخصیتی هستی که آفریده دست خودته و اگه سالها دنیا رو زیر رو کنی محاله که به چنین موجودی دسترسی پیدا کنی کامیاب تو خودت رو باختی و اسیر احساسات کاذبی شدی که متأسفانه اگه بخوای همینطور ادامه بدی زندگیت در ورطه سقوط خواهد بود افکارت رو سرکوب کن پسر به پیرامونت نگاه کن به موجوداتی که وجود خارجی دارند. نفس می کشند و برای بقا آفریده شده اند. کامیاب به سمت صادق آمد و درحالیکه دندانهایش را به هم می فشرد با عصبانیت گفت:
-بس کن صادق نمی خوام برام داستانسرایی کنی چون تو باعث شدی من به این روز بیفتم این همه دگرگونی دست مایه توست و دیگه نمی خوام بیشتر از این از زبون تو یکی نیحت بشنوم . ثادق که چشمانش از تعجب گشاد شده بود با دست به خود اشاره کرد و گفت:
-من!؟ منظورت چیه !؟ نمی فهمم
-آره حقم داری که تعجب کنی چون از اونروزی که تلفنی از من دعوت کردی که برم به محل عشایر تا روحیه ام عوض بشه، دیگه خبر نداری که چه اتفاقی برام افتاده ثادق وحشتزده گفت:
-کامیاب نمی خوای بگی که عاشق یک دختر کولی شدی، درسته؟
-اتفاقاً درست حدش زدی همه چیز از اونروز شروع میشه که به دنبال سوژه به تپه های شرقی رفتم این دختر سرراهم سبز شد و حالا هم که عاقبتم رو می بینی موندم چکار کنم به مرز جنون می رسم. صادق که همچنان مظطرب به نظر می رسید آب دهانش را به زحمت قورت داد و با پراکندگی که در سخنانش مشهود بود گفت:
-ولش کن پسر تو دست به دیوونگی محض زدی هنوز هم دیر نشده اونو از زندگیت دور کن تو داری مرتکب بزرگترین اشتباه میشی نذار اینکار ننگ و رسوایی به همراه بیاره جای اونو با کسی عوض کن که لیاقت تو و خونواده ات رو داشته باشه نه اینکه هر کس بشنوه با انگشت تمسخر تو رو به هم دیگه نشون بدهند . تو با اون دید وسیعی مه به زندگی داشتی چطور دست به این حماقت زدی؟ لابد دختره قاپت رو دزدیده ها؟ کامیاب که کاملاً روحیه اش تضعیف شده بود و آن حرفها مانند پتکی بر سرش فرود می آمد به سمت صادق همچون مهاجمی حمله کرد و یقه او را گرفت و گفت:
-او روحش هم خبر نداره تو حق نداری به معصومیت او تهمت بزنی می فهمی. صادق دست او را به کناری زد و از جایش حرکت کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد کامیاب دستانش را دور سرش حلقه کرد و دو زانو بر روی زمین نشست لحظه ای از اینکه به دوستش بی حرمتی کرده بود پشیمان شد از جا برخاست و به سمت پنجره رفت و نظری به باغ افکند. صدای قدمهای سنگین صادق بر روی سنگفرش باغ کامیاب را بر آن داشت که دنبال او برود فوراً از اتاق بیرون رفت و خودش را به بیرون ساختمان رساند در حایکه در صدایش التماس هویدا بود صادق را به عقب خواند و گفت:
-صادق بس کن تو رو خدا منو ببخش باور کن دست خودم نبود صادق بی اعتنا به خواهش او همچنان می رفت کامیاب خودش ر به او رساند و مقابلش ایستاد دستانش را بر روی شانه های او گذاشت لحظه ای نگاههایشان به یکدیگر گره خورد کامیاب با سرافکندگی سر به زیر انداخت و گفت:
-باور کن صادق خودم بیشتر از هر کسی متوجه اشتباهم هستم هر چی با نفس و احساسم مبارزه کردم فایده ای نداشتت دیگه به جایی رسیده که نه از رسواییش بیم دارم و نه از آوارگیش بذار هر چی میخواد بشه. صادق لبخند کمرنگی در صورتش نمایان شد و گفت:
-پسر روزی پی به اشتباهت می بری که هیهات من فقط دیگه از روی وظیفه بهت میگم از این بیراهه بیرون بیا. حالا دیگه خود دانی ای کاش اصرار نکرده بودم که به نقاشی واقعی روی بیاری ای کاش اونقدر غرق در تخیلاتت می شدی که هیچ وقت پذیرای این واقعیت تلخ در زندگی نمی شدی من می خواستم در حقت دوستی کنم ولی نمی دونم چرا اینطور ناگهان قطره اشک در چشمان صادق حلقه زد کامیاب او را در آغوش کشید و با حزن و اندوه گفت:
-دوست من همه اینها تقدیرات و سرنوشت هستند که اینطور ما انسانهای غافل رو به بازی می گیرند، من هیچ وقت از تو شاکی نیستم و نخواهم بود چون عقل میگه که قسمت من از این گردونه دوار این بوده و تو هم علتی بودی مانند هزاران علت دیگه که نقش کوچیکی در بوجود آوردن معلول داشتی، وقتی پدیده ای می خواد رخ بده همه چیز همه چیز دچار دگرگونی میشه گویا در اون لحظه زمین و آسمون به هم گره خوردند تا واقعه ای رونمودار کنند. اونروز هم همینطور شد یک طوفان ناگهانی وزیدن گرفت و باعث وحشی شدن اسب شد و بهد صدای کمک دختری منو وادار ساخت برای کمکش برم عاقبت جرقه یک نگاه طومار زندگیم رو ورق زد می دونی صادق زمانی شندیده بودم که انسان با یک نگاه عاشق میشه ولی باور نداشتم به نظرم خیلی بی محتوی و مسخره بود اما حالا می فهمم چنین حرفی از کجا نشأت می گیره. صادق خودش را از کامیاب جدا کرد و بعد با جدیدت گفت:
-حالا چه تصمیمی داری؟ می خوای چی کار کنی؟
-هیچی چاره ای ندارم جز اینکه از تو بخوام که منو تا تپه های شرقی ببری کسالتم نمی ذاره پشت رل بشینم من به همین خاطر خواستم که بیای اینجا صادق با خشم گفت:
-چی! بعد از این همه مغلطه و سفسطه می خوای که با دستای خودم تو رو به جایی ببرم که نابودیت رو ببینم نه کامیاب جون چنین کاری از عهده من خارجه متأسفم کامیاب با تمنا گفت:
-خواهش می کنم کمکم کن این رسم رفاقت نیست تو میخوای در بحرانی ترین موقعیت منو تنها بذاری ببین صادق جون شاید اگه رفتم و با او همکلام شدم مهرش از دلم بیرون رفت شاید بر خوردش طوری باشه که من دلسرد بشم شاید صادق پوزخندی زد و حرف او را قطع کرد و گفت:
-عجب هنوز با او هم صحبت نشدی اینطور سرکش شدی وای به روزیکه حرفهای عاشقانه هم نثار هم بکنید کامیاب با خواهش و التماس زیاد بالاخره صادق را راضی کرد تا او را به دشت انتظار ببرد صادق نفس عمیقی کشید و گفت :
-باشه می برمت اما برای اولین و آخرین باره که قدم به اونجا میذارم کامیاب با شادمانی صورت صادق را بوسید و گفت:
-به هر قیمتی شده این محبتت رو جبران می کنم حالا یک لحظه اجازه بده برم حاضر بشم زود میام کامیاب فوراً به سمت ساختمان حرکت کرد صادق از پشت سر به او نگاه کرد و با افسوس سری تکان داد و به کنار استخر رفت دیدگان حیرت زده اش را به موجهای آرامی که با کوچکترین نسیم بر سطح آب پدید می آمدند دوخت به زندگی کامیاب اندیشید به اینکه باور نداشت روزی دختری بتواند قلب دوست ساده دلش را برباید و غرور او را اینچنین خدشه دار سازد تا آنزمان او هرگز التماس کامیاب را ندیده بود صدای عجز و ناله اش را که از درماندگی حکایت کند به گوشش نشنیده بود در وجودش خلاء ای را احساس می کرد کمبودی که باعث شده بود او دل به دختری ببندد که هیچ وجه تشابهی به او نداشت در نظر صادق فقط او یک دختر زیبا بود نظیر صدها دختری که کامیاب با انها برخورد داشته پس چه نقطه ممتازی چنین او را مجذوب خود کرده بود؟ آیا عشق چنین برنده و بیرحم است که برای قربانی کردن در جستجوی طعمه ای می گردد که خود را مافوق تمام قدرتهای هستی قلمداد کند نیرویی که اگر اسیر پنجه های فولادیش شدی هیچ قدرتی را نمی طلبد تا در مقابلش قد علم کند به جز نیروی لاینتهی مرگ که همه را به بالین خاک می کشد آنجا که به سردی از آن یاد می شود و با گر ایام خاطرات مدفون شده به فرموشی محض سپرده می شود. صادق چنان درگیر با افکار موهوم خود بود که از حضور کامیاب در کنارش بیخبر بود همینکه دستانی را بر شانه اش احساس کرد یکه ای خورد و نگاههای شناورش را از اب گرفت و بعد دو نفری به سمت اتومبیل پیکان قرمز رنگش رفتند و بعد از لحظه ای به سمت تپه های شرقی حرکت کردند . سکوت جاده و سکوت دو دوست غوغای غریبانه ای بر پا کرده بود کامیاب زیر چشمی نگاهی به صادق که چهره اش گرفته نشان می داد کرد و لحظه ای از اینکه او را در جریان قرار داده بود پشیمان شد. دنبال سخن و حرفی بود تا آن جو خفقان آور را عوض کند اما چیزی به ذهنش نمی آمد افکارش حول و حوش اتفاقی که تا چند لحظه بعد خواهد افتاد سیر می کرد نمی توانست زیاد به صادق باندیشد هر چه اتومبیل به تپه ها نزدیک تر می شد کامیاب تپش قلبش را واضح تر می شنید و در ان دل مارپیچی جاده جز سیاهی چشم دختر چیز دیگری نمی دید صادق با صدای آرام که در ان حزن و اندوه نهفته بود سکوت را شکست و گفت:
-خب آقا کامیاب حالا قصد داری بری به دختره بگی که عاشق سینه چاکش هستی و حاضری خودت رو فدای یک تار مویش بکنی میخوای بری التماسش کنی تا عشق تو روم قبول کنه اگر با و جود تمام برتریهایی که تو نسبت به او داری پشت بهت کرد غرورت رو زیر پاهاش لگدکوب کرد میخوای چیکار کنی؟ یه ه برخلاف این تصور او هم فوق العاده از تو خوشش اومد که حتماً هم میاد اونوقت تکلیف چیه؟ خودت میدونی که قادر به ازدواج با او نیستی پس دنبال چی هستی ؟ آیا تو این مدت به عقلت رجوع کردی که چرا داری دست به کاری انچنین بی محتوی و احمقانه که عاقبتش جز ننگ و رسوایی چیزی نیست می زنی؟ تو با اینکار هم سرنوشت خودت و هم اون دختره که به قولت معصوم و پاک هست رو به بازی گرفتی کامیاب تو رو به مقدسات عالم دست از این شر بزرگ بردار ثادق پایش را روی ترمز گذاشت و اتومبیل از حرکت باز ایستاد کامیاب با خشم گفت:
-چیه ؟ چرا وایستادی؟ صادق با لحنی آمرانه گفت:
-دوست عزیزم بچه نشو بیا برگردیم هنوز هم دیر نشده بخدا این راهی که تو پیش گرفتی عاقبتش کوره راهه نمی دونم چرا پاهام کشش نداره که تو رو به او تپه ها ببرم احساس می کنم عاقبت شومی در انتظارته یکبار هم که شده تو زندگی به حرف دوستت گوش کن من جز صلاح تو چیز دیگه ای نمی خوام کامیاب با عصبانیت مشتی بر روی داشبورد اتومبیل زد و گفت:
-صادق چرا نمیخوای دردمنو بفهمی؟ چرا اینقدر فال بد میزنی؟ از کجا معلوم که خوشبختی در انتظارم نباشه من با او حرف می زنم و اگه پی بردم خصوصیات اخلاقیش همون چیزهایی هست که معیار انتخاب منه به هر قیمتی شده باهاش ازدواج می کنم و اگه زمین و آسمون رو به هم بزنم به خواسته ام میرسم و نمی ذارم هیچ دستی مانع کارم بشه ازت خواهش می کنم دیگه تو کارهام دخالت نکن بذار آتیشی رو که خودم بپا کردم سوختنش رو بچشم حالا لطفاً اتومبیلت رو روشن کن و راه بیفت. صادق که دید بیفایده است هی کشید و دوباره اتومبیل را به حرکت درآورد. کامیاب در حالیکه به جاده چشم دوخته بود گفت:
-ای کاش می دونستی تو دل وامانده ام چی میگذره باور کن از زمانیکه قدم به محل عشایر گذاشتم و زندگی بی آلایش اونها رو دیدم از زندگی که دارم سیر شدم از این همه تجملات و محدودیتهایی که از کودکی داشتم از اینکه همیشه باید پیرو یک ضوابط و مقررات خاصی باشم بیزارم. از زمانیکه به یاد می یارم هیچگاه در زندگی خودم به تنهایی تصمیم نگرفتم هیچ وقت این اجازه رو به من ندادن که مطابق میل خودم عمل کنم تا زمانیکه پدرم زنده بود می خواست راهمام باشه مادرم دخالت می کرد و مانع می شد تا عقایدش رو به من بیاموزه ولی صادق بعد از این نمیخوام زیر بار خواسته های تحمیلی دیگران برم و به خاطر احترام به عقاید دیگران آینده ام رو خراب کنم باور کن من از زندگی چیزی زیادی نمیخوام و شاید به همین خاطره که چشمهای پاک و بی پیرایه اون دختر عشیره ای رو به چشمهای رنگ کرده دختران اعیان و اشراف ترجیح دادم می فهمی؟ صادق با تردید سری تکان داد و لبخند کمرنگی صورتش را در برگرفت. اتومبیل پشت یکی از تپه ها که دور از چشم مردم ایل بود متوقف شد کامیاب با دیدن آن سرزمین در حالیکه کاملاً منقلب شده بود رو به صادق کرد و گفت:
-صادق جان همین جا صبرکن سعی میکنم زود برگردم فوراً از اتومبیل بیرون آمد و مجنون وار قدم برزمینی نهاد که میعاد گاه عشق خفته اش بود بوی آشنای دشت و نسیم فرح بخش تن رنجور و بیمارش را غرق در سرمستی و سرور و نشاط کرد هیجان وصف ناپذیری در وجدش رخنه کرده بود و هر قدم که پیش می گذاشت ضربان قلبش آهنگ نوینی را می نواخت و او مشتاقانه تر به سوی قلمروی نقاب گام بر می داشت آنجا که فقط به او و اسبش تعلق داشت دشتی وسیع و خرم که مالک لایملکش دختری فسونگر بود که از وجود پسری متجاوز بر اقلیمش غافل بود. کامیاب چون یاغی خود را به پشت تپه ها رسان و چشمان شیدازده اش را به دنبال صیدش به اطراف خیره کرد و طولی نکشید که با دیدنش برجا میخکوب شد از همیشه زیباتر به نظر می آمد لباس سفید پرچینی از حریر به تن داشت موهای مشکی و براقش مانند همیشه بر روی کمرش پریشان شده بود. شال صورتی ابریشمی را از سرش در آورده بود و بر روی شانه هایش انداخته بود و سوار بر اسبش همچون عروس افسانه ای می مانست که شکوه و جلال وصف ناپذیرش چشم بیننده را به ستایش وا میداشت . کامیاب تصمیم گرفت برگردد و دوستش صادق را برای دیدن آن منظره بی نظیر فراخواند ولی بناگاه حرکت طرب انگیز دختر او را از رفتن باز داشت از اسب پایین پرید و قامت زیبا و خوش تراشش را بر روی سبزه ها رها ساخت همچون کودکی به اطراف غلط می زد و گلای وحشی را که بوسه برموهایش می گذاشتند به کناری می زد و شبنمهای زلالی را که با شیطنت بر روی پلکهای برجسته و خوش حالتش می رقصیدند با گوشه شال ابریشمی اش پاک می کرد.ناگهان غلتی دیگر زد و خودش را به میان علفهای انبوهی رساند و لحظه ای از دیده پنهان شد با محو شدن دختر لحظه ای همه چیز به حالت سکون در آمد تا اینکه صدای آوازش طنین جان افزایی را بردشت گستراند و کامیاب را از خود بیخود ساخت پژواک صدایش او را از کمینگاه بیرون راند و بی باکانه قدم برپهنه دشت نهاد و درمیان علفها به جستجوی آن پرنده خوش الحان رفت دیگر نمی دانست چه می کند جز اینکه بعد از آنهمه انتظار شکار خود را صید کند به جانب صدا حرکت کرد که بناگاه اسب با دینش شیهه بلندی سرداد و دختر سراسیمه از میان سبزه ها بیرون آمد با دیدن کامیاب که بر بالای سرش مانند مهاجمی....