تب خزان قسمت هفتم
بارها
از خود بیخود کرده بود ناخداگاه دستانش به سمت صورت نقاب کشیده شد می
خواست با همه وجدش آن پوشش مشکی را که نیمی از زیباییش زا محو کرده بود به
کناری بزند و شاهدی بز عظمت خالق باشد ولی دستانش در نیمه راه به عقب رانده
شد نقاب که پی به مقصود کامیاب برده بود دستان او را به کناری زد و با
لرزشی که در صدایش نمایان بود با بغض گفت:
چند بار باید بگم تا زمانیکه خودم صلاح ندونستم نباید اینکار رو بکنی خواهش میکنم یک مدت دیگه صبرکن کامیاب که حرکاتش مایخوالیائی نشان می داد در حالیکه گوشه روسری نقاب را در دست می فشرد گفت:
-چرا ؟ آخه چرا؟ تو خیلی بیرحمی دختر اصلا برات مهم نیست من در چه بحرانی قرار دارم اون چشمهای شوریده ات آدم رو به سرحد جنون میرسونه و اونوقت توقع داری که من آروم بشینم و به صورت پوشیده ات نگاه کنم و در حسرت نیمی دیگر از زیباییت بسوزم الان چهار ماهه که بخاطر خودخواهی تو چنین چیزی رو پذیرفتم آیا هنوز کافی نیست و من امتحانم رو پس ندادم ؟ همه این بازیهای مسخره نشأت گرفته از گذشته ایست که برای من هیچ ارزشی نداره آخه دختر به چه زبونی باید بگم که وجود تو بیش از این حرفها برام ارزش داره که بیام به خاطر گذشته ای که تموم شده تو رو رها کنم.نقاب با غیظ مشتی علف را از زمین کند و در حالیکه آنها را در دستانش خرد میکرد گفت:
-خواهش میکنم کامیاب دوباره این بحثو شروع نکن بهت گفتم که به موقعش همه چیزرو به من ثابت می کنی پس لطفاً یک مدت دیگه هم صبر کن کامیاب در آنباره دیگر چیزی نگفت پس از سکوتی طولانی به آهستگی گفت:
-راستی نقاب باید بگم متأسفم مجبورم چند روزی رو ازت دور باشم نقاب با دستپاچگی گفت:
-چرا؟ میخوای تنبیه ام کنی؟ خطایی از من سرزده ؟ کامیاب لبخندی زد و گفت:
-نه عزیزم این چه فکریه که میکنی قراره که فردا به همراه مادرم و دوستانش به شمال بریم
-چند روز طول میکشه که برگردی؟
-معلوم نیست ولی فکر نمیکنم که از یکهفته بیشتر بشه باور کن اگه اصرار زیاد مادرم نبود حاضر نمی شدم یکهفته از تو دور بشم ولی خوب مجبورم بنا به دلایلی به این مسافرت برم هر چند که بدون تو من در هیچ نقطه ای از دنیا آرامش ندارم ولی مطمئنم این دشوارترین سفری خواهد بود که در طول عمرم میرم ولی خب پیش میاد و انسان باید با این تحولات دست و پنجه نرم کنه کامیاب مکثی کرد و بعد ادامه داد:
-ببینم نقاب تو تا حالا دریا رو دیدی؟ صدای شکستن موجها رو که به ساحل میخورند از نزدیک شنیدی؟ سوال کامیاب او را به گذشته ای دور کشاند به یک شیرینی بی تداوم که با تند بادی از ذهنش گذشت و چشمانش را غرق در اشک کرد کامیاب که متوجه سوال بیموردش شده بود با دستپاچگی گفت:
-خیلی متأسفم نباید این سوال احمقانه رو می کردم یک لحظه احساس کردم که ... نقاب حرف او را قطع کرد و به تندی گفت:
-یک لحظه چی؟ حتماً فراموش کردی که یک دختر کولی معشوقه اته یک بیابونگرد که زائیده کویره و به جز خشکی خاک و تیزی خار چیز دیگه ای در زندگیش ندیده زمانیکه چشم به دنیا گشوده یک چادر کهنه گهواره اش بوده صدای نی لبک چوپان لالایی شبانگاهش . ها! ها! خیلی مسخره است یک اعیان و تحصیل کرده که بزرگ شده تمدن امروزیست عاشق دختری پابرهنه شده و اومده که باز قصه شاه و گدا رو زنده کنه و برای یک موجود بی ارزش سینه چاک بده کامیاب دستانش را دور بازوی نقاب حلقه کرد و چشمان شیفته اش را به او دوخت و وقتیکه حرفهای نقاب تمام شد با عطوفت گفت:
تیزی خار و صدای نی چوپان و پاهای برهنه ات رو با صد دختر اشراف زاده عوض نمیکنم چون ارزش واقعی تو جدا از زیبایی ظاهریت به نجابت و پاکی هست که کویر به تو آموخته و من با تمام وجود احساس افتخار از آشنایی با تو رو دارم و از اینکه خداوند چنین لطفی در حق من کرده که فرشته ای نظیر تو رو برای خوشبختی ام سرراهم قرار داده سپاسگزارم خب عزیزم حالا پاشو و به جای اینکه اینطور زانوی غم به بغل بگیری این اطراف سوار اسبت یک گشتی بزنیم کامیاب از اسب پاییین پرید و به سمت نقاب که مشتاقانه او را می نگریست رفت هر دو دستهای یکدیگر را در دست گرفتند ناخوداگاه اشک از چشمان نقاب را در برگرفت کامیاب با تعجب پرسید :
چی شده عزیزم ؟ اتفاقی افتاده ؟ نقاب سرش را به علامت نفی تکانی داد و بعدش اشکهایش را پاک کرد و در حالی سعی می کرد خود را خوشحال نشان دهد با بغض گفت:
کامیاب من به طور عجیبی به تو عادت کردم از زمانیکه پا توزندگیم گذاشتی کمتر به گذشته ام فکر کردم تمام ذهنم مشغول تو شده گاهی وحشتی مخوف وجودم رو در بر میگیره از این بیم دارم که مبادا روزی تو رو از دست بدم و تنها بشم کامیاب من از آینده خیی میترسم احساس غریبی منو به بازی گرفته و مدام صدای جغد شومی تو گوشم هوهو میزنه کامیاب که لرزش دستان نقاب را به وضوح حس میکرد سعی داشت به گونه ای به او آرامش خاطر بدهد با لبخندی که در سیمایش نمایان بود با خونسردی گفت:
بس کن شیطون اینقدر نفوس بد نزن به تو قول میدم که در آینده نزدیک من و تو به وصال هم برسیم و این افکار شوم از ذهنت شسته بشه متأسفانه تو به خاطر خوددار بودنت که حاضر نیستی آن چیزهایی که زجرت می دهند رو به زبان بیاری باعث توهم و تشویش شدی که همیشه دست به گریبانت هست و تنها چاره برای گریز از این نگرانیها فقط سرکوب کردن گذشتته نباید اجازه بدی به خاطر گذشته آینده شیرینی رو که با هم پیش رو داریم خراب کنی باشه؟ نقاب به عنوان تأیید حرفهای کامیاب لبخندی زد و بعد از وداعی دشوار از یکدیگر جدا شدند پس از رفتن کامیاب دوباره تنهایی و وحشت گریبانگیر نقاب شد و سوز و گدارخاطرات تلخش او را به زیر شلاق گرفت. با لمس کردن خنجری که بر زیر سینه مخفی کرده بود بر روی اسبش پرید و آرامش تقریبی به دست آورد که بعد از لحظه ای آنجا را به سمت چادر کهنه اش ترک گفت. پیرمرد در حالیکه کاسه اس شیر در دست داشت وارد چادر شد نگاهی به نقاب انداخت که در گوشه ای کز کرده بود و در زیر نور چراغ پیه سوز مشغول نوشتن بود پیرمرد پارچه ای را که در آن چند قرص نان بود را مقابل نقاب پهن کرد کاسه شیر را در سفره گذاشت و بعد با لحنی آمرانه گفت:
دخترم نقاب را از چهره ات بردار بگذار پوستت هوایی بخورد پیرمرد چپقی را آتش زد و در روشنایی کم رنگی که از چراغ سوسو میزد به دختر که در حال باز کردن نقاب از چهره اش بود نگریست آهی بلند از ته دل کشید و با افسوس سرش را تکانی داد و گفت:
تا کی میخوای اینطور با زندگیت بازی کنی و نگاههای سرزنش آمیز ایل را تحمل کنی تو فقط تا زمانی بین این عشایر جاداری که من زنده باشم بعد از مرگ من همه آنها تو را از خود میرانند و به بدترین فلاکت می افتی چرا همه چیز را سرسری گرفتی بگذار حقیقت را به همه بگویم تا از این عذابی که خودت به پا کردی خلاص شوی و من هم با خیالی راحت سربه خاک گذارم نقاب پوزخندی زد و با طعنه گفت:
نترس عمر شما ایلیاتیها طولانیه اگر بیم اینرا داری که بعد ازمردن تو من دربدر میشم بذار بشم نمیخواد تو غصه مرابخوری پیرمرد با حالت سرزنش آمیزی گفت:
لعنت به تو دختر که اینطور گستاخانه حرف نزنی اگر تو برام مهم نبودی میگذاشتم در آن خراباد به دست آن اجنبی کفتار تکه تکه شوی اینه دستمزدم چند سال زحمت کشیدنم ها بگو اینه؟ نقاب لحظه ای را سکوت کرد چشمانش را به سیاهی بیرون دوخت دستانش را به دور پاهایش قلاب کرد و با جالت ضجه گفت:
روزی که با تو همراه شدم قصدم گریز از آن موجود دیو صفت بود و زمانیکه علیرغم میل باطنی ام قبول کردم لقب کولی را بر من بنهند به منظور این بود که شاید سرنوشت کاری کرد که آن بی وجدان زالو صفت بار دیگر سرراهم قرار گیرد تا انتقام دیرینه ام را از او بستانم به همین خاطر به همراه شما آواره کوی و برزن شدم خب از حق نمیتوان گذشت تو هم برایم تا اینجا پدری کردی و منهم تا عمر داشته باشم محبتهایت را فراموش نمیکنم حالا چپقت را بکش پدر از دود می افتد پیرمرد تک سرفه خشکی کرد و بعد با تکه چوبی که در دست داشت توتون داخل چپق را زیر رو کرد و بعد با نفس عمیق بر آن دمید و بعد از سکوت طولانی گفت:
سئالی دارم قول میدهی حقیقت را بگویی و با من روراست باشی نقاب کاسه شیر را سرکشید و بعد در حالیکه سفره تان را جمع می کرد گفت:
تا چه باشد حالا بگو ببینم
-میخواستم بدانم تو خبر از خنجر گمشده مرادعلی داری یا نه ؟ نقاب با شندین آن حرف یکه ای خورد با وحشت دستش را به سمت خنجری که در زیر پیراهنش مخی کرده بود برد با لمس کردن آن نفس راحتی کشید با سوال دوباره پیرمرد به خود آمد .
-هی دختر حواست کجاست؟ نکند میدانی چه کسی خنجر را ربوده نقاب که پی برد پیرمرد نسبت به او ظنین شده سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهداز جایش حرکت کرد سفره و کاسه را به کناری گذاشت و درحالیکه نشک خود را پهن می کرد با بیحوصلگی گفت:
-خنجر گمشده مرادعلی را به من چه خودم آنقدر گرفتاری دارم که تا بیایم به خنجری که آنهم یک سال پیش گم شده فکر کنم شب میشود حالا چه شده که بعد از اینهمه مدت به فکر خنجر افتادی.
-امروز باز دوباره آن حرف خنجر بین مردم به میان آمده بود خودت می دانی که آن چقدر برای مرادعلی مهم است چندین نسل گشته تا به او رسیده اینطور که من شنیدم می گفت که اگر بفهمد چه کسی آنرا ربوده با همان خنجر تکه تکه اش می کند خودت می دانی که اگر خون جلوی چشمانش را بگیرد هیچ ید قدرتی جلودارش نیست ها نقاب بدون اینکه حرفی بزند به سمت پیرمرد رفت و طبق عادتی که داشت از روی احترام بوسه ای بر دستان چروکیده پیرمرد زد و به رختخواب رفت ساعاتی را همچنان در رختخوابش غلت می زد افکار پریشانش خواب را از چشمانش ربوده بود همه چیز مانند کابوسی بر جلوی دسدگانش نقش می بست.خنجری که بر روی سینه اش سنگینی می کرد او را مظطرب می ساخت و احساس می کرد تیزی آن بر قلبش فرو می رود چند بار نفس زنان از جایش حرکت کرد صدای خرخر پیرمرد کلافه اش کرده بود از چادر بیرون زد و آهسته خودش را به کنار سهند رساند چشمان اسب مانند ستاره ای در تاریکی میدرخشید با دیدن صاحبش شیهه ای آرام سرداد. نقاب شروع به نوازشش کرد و بعد بوسه برپیشانی سفید اسب گذاشت و کنارش نشست و در حالیکه به ان تکیه داده بود به آسمان خیره شد. چشمک پی در پی ستارگان که با گذر شهابها جاذبه ای آسمانی را به وجود آورده بود نا خوداگاه او را به یاد کامیاب انداخت چقدر در آن لحظه به وجودش محتاج بود تا مرهمی بر دل پرغصه اش بگذارد دلش هوای دشت را میطلبید می خواست سیاهی شب را بشکند و به آنجایی برود که بوی محبوبش را برجای جای سینه اش جاری کرده بود ولی نسیم داغ و تقت زده ای که از پشت تپه ها می وزید او را مانع از اینکار می کرد فکر کردن به اینکه یکهفته دشت از وجود کامیاب تهی خواهد بود قلبش را می آزرد تنها چیزی که برایش عجیب بود این بود که چطور با وجود آنهمه بدبینی که به انسانها داشت اینگونه گرفتار و وابسته به پسری شده و به خودش اجازه داد که بی محابا سر به شانه اش گذارد و دل بر زمزمه های عاشقانه بسپارد مگر جز این بود که همین موجود دوپا که نام انسان به خود گرفته زندگیش را به تباهی و نیستی کشانده بود پس چرا؟ چرا در مقابل کامیاب اینچنین سست عنصر شده و دیوانه وار او را می ستود چرا کامیاب با وجود برازندگیهای زیادی که داشت دل به امانت پیشش نهاده بود کدامین عقل سلیم چنین عشقی می پذیرد نه! نه! نمیتواند حقیقت داشته باشد او هم در صفحه زندگیم مهره ای از شطرنج است که می خواهد مرامات کند آه خدای من چه باید بکنم جز اینکه هر چه زودتر راز نقاب خود را به او بگویم به طور حتم با شنیدنش فرسنگها از من فاصله خواهد گرفت ولی اگر او را از دست بدهم چه؟ با این دل وامانده چه کنم بدون او زندگیم پوچ و بی مفهوم است آه لعنت به تو دختر نفرین شده که همیشه درگیر چراها و بایدهایی هستی که جز ترس و وحشت پیامد دیگری برایت ندارد از پاکیها زشتی میسازی و از زشتیها راهی برای انتقام و فرار. جوانی که اینچنین صادقانه قدم در اینراه گذاشته چطور می توانی به او ظنین شوی این وجود نکبت بار توست که لیاقت هیچ انسان واقعی را ندارد تو فقط به درد مرگ و بدبختی می خوری و بس نقاب از پرتوی سپیده دم همچنان خود و افکارشومش را به باد سرزنش گرفته بود لحظه ای یاد کامیاب پرنده اندیشه اش را به زیبایی در آسمان به پرواز در آورد و او را به اوج خوشبختی می رساند و لحظه ای هم که گذشته اش از ذهنش می گذشت به همه کس و همه چیز بدبین می شد با آهنگ خروسخوان نقاب به خود آمد او تمامی شب را با ترس و وحشت به صبح رسانده بود فوراً نقاب مشکی اش را بر چهره زد و با خواب آلودگی و کسالتی که داشت مشغول آماده کردن چای و صبحانه شد. با صدای ثریا کامیاب از خواب پرید خمیازه کشید و چشمان نمیه بازش را به بیرون دوخت هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود. ثریا با طراوت و شادابی که در سیمایش موج میزد کنار تخت کامیاب آمد ملحفه را از روی او برداشت و با خوشحالی گفت:
-پاشو پسر آبی به دست و صورتت بزن و فوراً آماده شو الان سروکله بقیه هم پیدا میشه دوست ندارم مرجان اینطور ژولیده و در هم ببینتت کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد ثریا بعد از اینکه رخت خواب کامیاب را مرتب کرد پنجره اتاقش را بست و پشت سر کامیاب از اتاق بیرون رفت. کامیاب با گرفتن بارها از خود بیخود کرده بود ناخداگاه دستانش به سمت صورت نقاب کشیده شد می خواست با همه وجدش آن پوشش مشکی را که نیمی از زیباییش زا محو کرده بود به کناری بزند و شاهدی بز عظمت خالق باشد ولی دستانش در نیمه راه به عقب رانده شد نقاب که پی به مقصود کامیاب برده بود دستان او را به کناری زد و با لرزشی که در صدایش نمایان بود با بغض گفت:
چند بار باید بگم تا زمانیکه خودم صلاح ندونستم نباید اینکار رو بکنی خواهش میکنم یک مدت دیگه صبرکن کامیاب که حرکاتش مایخوالیائی نشان می داد در حالیکه گوشه روسری نقاب را در دست می فشرد گفت:
- چرا ؟ آخه چرا؟ تو خیلی بیرحمی دختر اصلا برات مهم نیست من در چه بحرانی قرار دارم اون چشمهای شوریده ات آدم رو به سرحد جنون میرسونه و اونوقت توقع داری که من آروم بشینم و به صورت پوشیده ات نگاه کنم و در حسرت نیمی دیگر از زیباییت بسوزم الان چهار ماهه که بخاطر خودخواهی تو چنین چیزی رو پذیرفتم آیا هنوز کافی نیست و من امتحانم رو پس ندادم ؟ همه این بازیهای مسخره نشأت گرفته از گذشته ایست که برای من هیچ ارزشی نداره آخه دختر به چه زبونی باید بگم که وجود تو بیش از این حرفها برام ارزش داره که بیام به خاطر گذشته ای که تموم شده تو رو رها کنم.نقاب با غیظ مشتی علف را از زمین کند و در حالیکه آنها را در دستانش خرد میکرد گفت:
- خواهش میکنم کامیاب دوباره این بحثو شروع نکن بهت گفتم که به موقعش همه چیزرو به من ثابت می کنی پس لطفاً یک مدت دیگه هم صبر کن کامیاب در آنباره دیگر چیزی نگفت پس از سکوتی طولانی به آهستگی گفت:
- راستی نقاب باید بگم متأسفم مجبورم چند روزی رو ازت دور باشم نقاب با دستپاچگی گفت:
- چرا؟ میخوای تنبیه ام کنی؟ خطایی از من سرزده ؟ کامیاب لبخندی زد و گفت:
- نه عزیزم این چه فکریه که میکنی قراره که فردا به همراه مادرم و دوستانش به شمال بریم
- چند روز طول میکشه که برگردی؟
- معلوم نیست ولی فکر نمیکنم که از یکهفته بیشتر بشه باور کن اگه اصرار زیاد مادرم نبود حاضر نمی شدم یکهفته از تو دور بشم ولی خوب مجبورم بنا به دلایلی به این مسافرت برم هر چند که بدون تو من در هیچ نقطه ای از دنیا آرامش ندارم ولی مطمئنم این دشوارترین سفری خواهد بود که در طول عمرم میرم ولی خب پیش میاد و انسان باید با این تحولات دست و پنجه نرم کنه کامیاب مکثی کرد و بعد ادامه داد:
- ببینم نقاب تو تا حالا دریا رو دیدی؟ صدای شکستن موجها رو که به ساحل میخورند از نزدیک شنیدی؟ سوال کامیاب او را به گذشته ای دور کشاند به یک شیرینی بی تداوم که با تند بادی از ذهنش گذشت و چشمانش را غرق در اشک کرد کامیاب که متوجه سوال بیموردش شده بود با دستپاچگی گفت:
- خیلی متأسفم نباید این سوال احمقانه رو می کردم یک لحظه احساس کردم که ... نقاب حرف او را قطع کرد و به تندی گفت:
- یک لحظه چی؟ حتماً فراموش کردی که یک دختر کولی معشوقه اته یک بیابونگرد که زائیده کویره و به جز خشکی خاک و تیزی خار چیز دیگه ای در زندگیش ندیده زمانیکه چشم به دنیا گشوده یک چادر کهنه گهواره اش بوده صدای نی لبک چوپان لالایی شبانگاهش . ها! ها! خیلی مسخره است یک اعیان و تحصیل کرده که بزرگ شده تمدن امروزیست عاشق دختری پابرهنه شده و اومده که باز قصه شاه و گدا رو زنده کنه و برای یک موجود بی ارزش سینه چاک بده کامیاب دستانش را دور بازوی نقاب حلقه کرد و چشمان شیفته اش را به او دوخت و وقتیکه حرفهای نقاب تمام شد با عطوفت گفت:
تیزی خار و صدای نی چوپان و پاهای برهنه ات رو با صد دختر اشراف زاده عوض نمیکنم چون ارزش واقعی تو جدا از زیبایی ظاهریت به نجابت و پاکی هست که کویر به تو آموخته و من با تمام وجود احساس افتخار از آشنایی با تو رو دارم و از اینکه خداوند چنین لطفی در حق من کرده که فرشته ای نظیر تو رو برای خوشبختی ام سرراهم قرار داده سپاسگزارم خب عزیزم حالا پاشو و به جای اینکه اینطور زانوی غم به بغل بگیری این اطراف سوار اسبت یک گشتی بزنیم کامیاب از اسب پاییین پرید و به سمت نقاب که مشتاقانه او را می نگریست رفت هر دو دستهای یکدیگر را در دست گرفتند ناخوداگاه اشک از چشمان نقاب را در برگرفت کامیاب با تعجب پرسید :
چی شده عزیزم ؟ اتفاقی افتاده ؟ نقاب سرش را به علامت نفی تکانی داد و بعدش اشکهایش را پاک کرد و در حالی سعی می کرد خود را خوشحال نشان دهد با بغض گفت:
کامیاب من به طور عجیبی به تو عادت کردم از زمانیکه پا توزندگیم گذاشتی کمتر به گذشته ام فکر کردم تمام ذهنم مشغول تو شده گاهی وحشتی مخوف وجودم رو در بر میگیره از این بیم دارم که مبادا روزی تو رو از دست بدم و تنها بشم کامیاب من از آینده خیی میترسم احساس غریبی منو به بازی گرفته و مدام صدای جغد شومی تو گوشم هوهو میزنه کامیاب که لرزش دستان نقاب را به وضوح حس میکرد سعی داشت به گونه ای به او آرامش خاطر بدهد با لبخندی که در سیمایش نمایان بود با خونسردی گفت:
بس کن شیطون اینقدر نفوس بد نزن به تو قول میدم که در آینده نزدیک من و تو به وصال هم برسیم و این افکار شوم از ذهنت شسته بشه متأسفانه تو به خاطر خوددار بودنت که حاضر نیستی آن چیزهایی که زجرت می دهند رو به زبان بیاری باعث توهم و تشویش شدی که همیشه دست به گریبانت هست و تنها چاره برای گریز از این نگرانیها فقط سرکوب کردن گذشتته نباید اجازه بدی به خاطر گذشته آینده شیرینی رو که با هم پیش رو داریم خراب کنی باشه؟ نقاب به عنوان تأیید حرفهای کامیاب لبخندی زد و بعد از وداعی دشوار از یکدیگر جدا شدند پس از رفتن کامیاب دوباره تنهایی و وحشت گریبانگیر نقاب شد و سوز و گدارخاطرات تلخش او را به زیر شلاق گرفت. با لمس کردن خنجری که بر زیر سینه مخفی کرده بود بر روی اسبش پرید و آرامش تقریبی به دست آورد که بعد از لحظه ای آنجا را به سمت چادر کهنه اش ترک گفت. پیرمرد در حالیکه کاسه اس شیر در دست داشت وارد چادر شد نگاهی به نقاب انداخت که در گوشه ای کز کرده بود و در زیر نور چراغ پیه سوز مشغول نوشتن بود پیرمرد پارچه ای را که در آن چند قرص نان بود را مقابل نقاب پهن کرد کاسه شیر را در سفره گذاشت و بعد با لحنی آمرانه گفت:
دخترم نقاب را از چهره ات بردار بگذار پوستت هوایی بخورد پیرمرد چپقی را آتش زد و در روشنایی کم رنگی که از چراغ سوسو میزد به دختر که در حال باز کردن نقاب از چهره اش بود نگریست آهی بلند از ته دل کشید و با افسوس سرش را تکانی داد و گفت:
تا کی میخوای اینطور با زندگیت بازی کنی و نگاههای سرزنش آمیز ایل را تحمل کنی تو فقط تا زمانی بین این عشایر جاداری که من زنده باشم بعد از مرگ من همه آنها تو را از خود میرانند و به بدترین فلاکت می افتی چرا همه چیز را سرسری گرفتی بگذار حقیقت را به همه بگویم تا از این عذابی که خودت به پا کردی خلاص شوی و من هم با خیالی راحت سربه خاک گذارم نقاب پوزخندی زد و با طعنه گفت:
نترس عمر شما ایلیاتیها طولانیه اگر بیم اینرا داری که بعد ازمردن تو من دربدر میشم بذار بشم نمیخواد تو غصه مرابخوری پیرمرد با حالت سرزنش آمیزی گفت:
لعنت به تو دختر که اینطور گستاخانه حرف نزنی اگر تو برام مهم نبودی میگذاشتم در آن خراباد به دست آن اجنبی کفتار تکه تکه شوی اینه دستمزدم چند سال زحمت کشیدنم ها بگو اینه؟ نقاب لحظه ای را سکوت کرد چشمانش را به سیاهی بیرون دوخت دستانش را به دور پاهایش قلاب کرد و با جالت ضجه گفت:
روزی که با تو همراه شدم قصدم گریز از آن موجود دیو صفت بود و زمانیکه علیرغم میل باطنی ام قبول کردم لقب کولی را بر من بنهند به منظور این بود که شاید سرنوشت کاری کرد که آن بی وجدان زالو صفت بار دیگر سرراهم قرار گیرد تا انتقام دیرینه ام را از او بستانم به همین خاطر به همراه شما آواره کوی و برزن شدم خب از حق نمیتوان گذشت تو هم برایم تا اینجا پدری کردی و منهم تا عمر داشته باشم محبتهایت را فراموش نمیکنم حالا چپقت را بکش پدر از دود می افتد پیرمرد تک سرفه خشکی کرد و بعد با تکه چوبی که در دست داشت توتون داخل چپق را زیر رو کرد و بعد با نفس عمیق بر آن دمید و بعد از سکوت طولانی گفت:
سئالی دارم قول میدهی حقیقت را بگویی و با من روراست باشی نقاب کاسه شیر را سرکشید و بعد در حالیکه سفره تان را جمع می کرد گفت:
تا چه باشد حالا بگو ببینم
- میخواستم بدانم تو خبر از خنجر گمشده مرادعلی داری یا نه ؟ نقاب با شندین آن حرف یکه ای خورد با وحشت دستش را به سمت خنجری که در زیر پیراهنش مخی کرده بود برد با لمس کردن آن نفس راحتی کشید با سوال دوباره پیرمرد به خود آمد .
- هی دختر حواست کجاست؟ نکند میدانی چه کسی خنجر را ربوده نقاب که پی برد پیرمرد نسبت به او ظنین شده سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهداز جایش حرکت کرد سفره و کاسه را به کناری گذاشت و درحالیکه نشک خود را پهن می کرد با بیحوصلگی گفت:
- خنجر گمشده مرادعلی را به من چه خودم آنقدر گرفتاری دارم که تا بیایم به خنجری که آنهم یک سال پیش گم شده فکر کنم شب میشود حالا چه شده که بعد از اینهمه مدت به فکر خنجر افتادی.
- امروز باز دوباره آن حرف خنجر بین مردم به میان آمده بود خودت می دانی که آن چقدر برای مرادعلی مهم است چندین نسل گشته تا به او رسیده اینطور که من شنیدم می گفت که اگر بفهمد چه کسی آنرا ربوده با همان خنجر تکه تکه اش می کند خودت می دانی که اگر خون جلوی چشمانش را بگیرد هیچ ید قدرتی جلودارش نیست ها نقاب بدون اینکه حرفی بزند به سمت پیرمرد رفت و طبق عادتی که داشت از روی احترام بوسه ای بر دستان چروکیده پیرمرد زد و به رختخواب رفت ساعاتی را همچنان در رختخوابش غلت می زد افکار پریشانش خواب را از چشمانش ربوده بود همه چیز مانند کابوسی بر جلوی دسدگانش نقش می بست.خنجری که بر روی سینه اش سنگینی می کرد او را مظطرب می ساخت و احساس می کرد تیزی آن بر قلبش فرو می رود چند بار نفس زنان از جایش حرکت کرد صدای خرخر پیرمرد کلافه اش کرده بود از چادر بیرون زد و آهسته خودش را به کنار سهند رساند چشمان اسب مانند ستاره ای در تاریکی میدرخشید با دیدن صاحبش شیهه ای آرام سرداد. نقاب شروع به نوازشش کرد و بعد بوسه برپیشانی سفید اسب گذاشت و کنارش نشست و در حالیکه به ان تکیه داده بود به آسمان خیره شد. چشمک پی در پی ستارگان که با گذر شهابها جاذبه ای آسمانی را به وجود آورده بود نا خوداگاه او را به یاد کامیاب انداخت چقدر در آن لحظه به وجودش محتاج بود تا مرهمی بر دل پرغصه اش بگذارد دلش هوای دشت را میطلبید می خواست سیاهی شب را بشکند و به آنجایی برود که بوی محبوبش را برجای جای سینه اش جاری کرده بود ولی نسیم داغ و تقت زده ای که از پشت تپه ها می وزید او را مانع از اینکار می کرد فکر کردن به اینکه یکهفته دشت از وجود کامیاب تهی خواهد بود قلبش را می آزرد تنها چیزی که برایش عجیب بود این بود که چطور با وجود آنهمه بدبینی که به انسانها داشت اینگونه گرفتار و وابسته به پسری شده و به خودش اجازه داد که بی محابا سر به شانه اش گذارد و دل بر زمزمه های عاشقانه بسپارد مگر جز این بود که همین موجود دوپا که نام انسان به خود گرفته زندگیش را به تباهی و نیستی کشانده بود پس چرا؟ چرا در مقابل کامیاب اینچنین سست عنصر شده و دیوانه وار او را می ستود چرا کامیاب با وجود برازندگیهای زیادی که داشت دل به امانت پیشش نهاده بود کدامین عقل سلیم چنین عشقی می پذیرد نه! نه! نمیتواند حقیقت داشته باشد او هم در صفحه زندگیم مهره ای از شطرنج است که می خواهد مرامات کند آه خدای من چه باید بکنم جز اینکه هر چه زودتر راز نقاب خود را به او بگویم به طور حتم با شنیدنش فرسنگها از من فاصله خواهد گرفت ولی اگر او را از دست بدهم چه؟ با این دل وامانده چه کنم بدون او زندگیم پوچ و بی مفهوم است آه لعنت به تو دختر نفرین شده که همیشه درگیر چراها و بایدهایی هستی که جز ترس و وحشت پیامد دیگری برایت ندارد از پاکیها زشتی میسازی و از زشتیها راهی برای انتقام و فرار. جوانی که اینچنین صادقانه قدم در اینراه گذاشته چطور می توانی به او ظنین شوی این وجود نکبت بار توست که لیاقت هیچ انسان واقعی را ندارد تو فقط به درد مرگ و بدبختی می خوری و بس نقاب از پرتوی سپیده دم همچنان خود و افکارشومش را به باد سرزنش گرفته بود لحظه ای یاد کامیاب پرنده اندیشه اش را به زیبایی در آسمان به پرواز در آورد و او را به اوج خوشبختی می رساند و لحظه ای هم که گذشته اش از ذهنش می گذشت به همه کس و همه چیز بدبین می شد با آهنگ خروسخوان نقاب به خود آمد او تمامی شب را با ترس و وحشت به صبح رسانده بود فوراً نقاب مشکی اش را بر چهره زد و با خواب آلودگی و کسالتی که داشت مشغول آماده کردن چای و صبحانه شد. با صدای ثریا کامیاب از خواب پرید خمیازه کشید و چشمان نمیه بازش را به بیرون دوخت هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود. ثریا با طراوت و شادابی که در سیمایش موج میزد کنار تخت کامیاب آمد ملحفه را از روی او برداشت و با خوشحالی گفت:
- پاشو پسر آبی به دست و صورتت بزن و فوراً آماده شو الان سروکله بقیه هم پیدا میشه دوست ندارم مرجان اینطور ژولیده و در هم ببینتت کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد ثریا بعد از اینکه رخت خواب کامیاب را مرتب کرد پنجره اتاقش را بست و پشت سر کامیاب از اتاق بیرون رفت. کامیاب با گرفتن یک دوش سرحال شد صبحانه اش را خورد و بعد برای آماده شدن به اتاق لباسهایش رفت از میان انبوه لباسهای تابستانی اش بلوز آستین کوتاه لیمویی رنگی را با شلور جین انتخاب کرد و پس از پوشیدن به سمت چمدانی که از قبل آماده کرده بود رفت و برای اطمینان خاطر یکبار دیگر درون آنرا چک کرد به اطراف اتاقش نگاهی انداخت تا ببیند چیزی رااز قلم ننداخته که چشمش به سمت تابلوی دختر نقابدار خیره شد بدون تأمل او را برداشت و به سمت چمدانش برد از روی احساس دستی به آن کشید و بعد آنرا با دقت زیادی در ته چمدان جاسازی کرد. با صدای ضربه ای که به در خورد فوراً لباسهایش را روی تابلو ریخت و در چمدان را محکم بست و بعد با عجله گفت:
- بله بفرمایید صدای مرجان بود که از پشت در به گوش میرسید
- کامیاب جون اجازه هست داخل شوم
- خواهش میکنم بفرمایید مرجان در حالیکه لبخند به چهره داشت داخل شد بلوز شلوار اسپرت سفیدی که به تن داشت جذابیت و زیبایی خاصی به چهره ظریف و استخوانی اش داده بود دستش را به عنوان احوالپرسی به سوی کامیاب برد او هم به سردی دست مرجان را فشرد و از او دعوت به نشستن کرد مرجان چرخی در اتاق زد و گفت:
- فکر میکردم شما هم مثل من برای رفتن به شمال لحظه شماری میکنید اما از قرار معلوم تازه چمدونتون رو آماده کردید.
- نخیر شب گذشته تمام وسایلم رو جمع و جور کردم ولی بنا به احتیاج یکبار دیگه داخلش رو بررسی تا چیزی از قلم نیفتاده باشه مرجان که نقش تازه ای به او محول شده بود و میبایست تمام سعی خود را برای مجذوب کردن کامیاب به عمل می اورد خودش را به او نزدیکتر کرد و در حالیکه بر روی صورت کامیاب می رقصید با عشوه ای خاص گفت:
- این مسافرت مهیج ترین سفر در زندگیمه و علتش هم اینه که با یک هنرمند با احساس و با شعور همراه خواهم بود نمیدوید از اینکه با شما همسفرم چقدر مسرورم شما چی؟ آیا ذره ای احساس نظیر من دارید؟ کامیاب که به ناچار مجبور بود در مقابل آنها نقش بازی کند لبخند کمرنگی بر لب آورد و خیلی کوتاه گفت:
- بله من هم چنین احساسی دارم حالا لطفاً کمک کنید این چمدون رو به طبقه پایین ببریم کامیاب اینرا گفت و بعد بی اعتنا به او که با اشتییاق نگاهش می کرد از کنارش گذشت و چمدان رااز زمین بلند کرد مرجان از پشت سر نگاهی مملو از نفرت به کامیاب انداخت و بعد از اتاق بیرون رفت. شانه به شانه هم از پله ها پایین می آمدند که صدای خشک سهرابی بر محیط طنین افکند.
- به به چه زوج مناسبی واقعاً که آدم از دیدن این دو نفر نهایت لذت رو میبره گویا خداوند از روز ازل این دو نفر روبرای هم به وجود آورده حالا همگی به افتخار عروس و دوماد آینده یک کف مرتب بزنید. صدای دست زدن آنها مانند پتکی بر سر کامیاب فرود آمد باورش نمیشد که موضوع ازدواجش با مرجان تا این حد جدی باشد و حالا می فهمید در آن مدتی که با نقاب سرگرم بوده چقدر از همه غافل مانده مادرش بدون توجه به خواسته او مرجان را خواستگاری کرده بود و این می توانست زنگ خطر بزرگی برایش باشد در آن لحظه نمیدانست که چکار باید می کرد جز اینکه ناگزیر بود که خود را با جمع آنها وفق دهد و به بازی ناخوشایندی که او را آزار می داد تن در دهد بعد از لحظه ای همگی وارد باغ شدند و به سمت دو اتومبیل که برای مسافرت در نظر گرفته شده بود حرکت کردند کامیاب ب ام و خودش را سوار شد و مرجان هم بی درنگ با او همراه شد بقیه هم سوار بر اتومبیل مرسدس آقای سهرابی شدند و بعد از مدتی دو اتومبیل با فاصله اندکی که با هم داشتند پشت سر یکدیگر به سوی جاده سرسبز و خوش اب و هوای شمال حرکت کردند صدای موسیقی ملایمی فضای اتومبیل را در برگرفته بود مرجان از پشت عینک دودی اش نگاهی به کامیاب انداخت و سکوتی که بین آندو حاکم بو را شکست و گفت:
- کامیاب شما همیشه در طول سفر اینقدر ساکت و کم حرف هستید؟
- اصولا موقع رانندگی سعی میکنم حواسم به جاده باشه مخصوصا این جاده که به سمت چالوس میره خیلی خطرناکه کوچکترین غفلت کار دست آدم میده
- اوه حق با شماست اما باید بگم براتون واقعا متاسفم چون همسفرتون یک آدم پر حرفه که مجبورید تحملش کنید و همونطور که میدونید این مسافرت برای هر دو نفر ما سرنوشت سازه و حرفهای زیادی هست که باید زده بشه
- منظرتون چه حرفیه؟
- وا! چطور نمیدونید آقای سهرابی میگفت این مسافرت رو بیشتر بخاطر اشنایی با روحیات من و شما ترتیب دادند مگه در جریان نیستید.
- تا حدود زیادی چرا. همین اندازه میدونم که به جای من و شما بزرگترها دارن تصمیم می گیرن و این کارشون متاسفانه چندان خوشایند نیست چون ما دو نفر خودمون باید با دید وسیع برای زندگی اینده مون تصمیم بگیریم
- من کاملا با این حرف موافقم اما فکر می کنم بزرگتر ها دارن با اینکارها زمینه رو برای ازدواج من و شما مهیا می کنند خودتون بهتر میدونید که چیزی به رفتن ما نمونده و باید کارها با سرعت انجام بگیره
- منظورتون از کار که ازدواج نیست؟ چون من وقت بیشتری برای فکر کردن دربازه این موضوع مهم لازم دارم و نمیتونم به این زودی نظر مساعد بدم
- وا! مگه غیر از اینه که خودتون چنین پیشنهادی رو دادید؟
- متاسفانه اشتباه به عرضتون رسوندند پیشنهاد مادرم بوده نه من او بدون در نظر گرفتن من و شما چنین نظر نامعقولی دادند.
- بس کنید تو رو خدا چطور می تونید اینطور خودخواهانه حرف بزنید و خیلی صریح بگید که ازدواج با من برای شما یک امر غیر عقلانیه کامیاب نگاهی به صورت برافرخته از خشم مرجان انداخت و گفت:
- من چنین جسارتی نکردم مثل اینکه گفته هام طوری بود که باعث سوءتعبیر شده ببین مرجان بین ما دو نفر وجه تمایز زیادی وجود داره من یک ایرانی الاصل هستم و شما هم یک دختری که میشه گفت از خون و رگ غربی برخورداری من پایبند یک سری اصول و سنت هستم و شما هم برای خود ملکهای جداگانه ای رو ارزش قراردادی و همین بزرگترین معظل در زندگی مشترک می تونه باشه.
هر سخن کامیاب مانند خنجری قلب مرجان را میشکافت هیچگاه فکر نمیکرد روزی برسد که کسی بر او دست رد بزند و اینچنین غرورش را خدشه دار سازد در دل راد و سهرابی را به بادناسزا گرفته بود که از او به عنوان طعمه استفاده کرده بودند کامیاب گرم صحبت کردن بود و سعی داشت به گونه ای موضوع را برای او بسط و گسترش بدهد تا او بیشتر پی به عواقب ناخوشایند آن ازدواج ببرد کم کم حال و هوای شمال خودش را نشان می داد پیچ و خم جاده دره های پوشیده از گل و درخت و پرواز مرغابیهای وحشی بر روی برکه های آبی و نسیم روح نوازی که از دریا می وزید همگی نشانگر رسیدن به خطه خوش منظره شمال بود دو اتومبیل پشت سر یکدیگر در دل مارپیچی جاده حرکت می کردند در اتومبیل سهرابی هر کس به گونه ای زبان تحسین بر آن طبیعت بدیع گشوده بود اما کامیاب و مرجان بی توجه به آن زیباءیها مشغول جروبحث بودند مرجان که حسابی خشم و نفرت در وجودش طغیان کرده بود با مشت روی داشبورت اتومبیل کوبید و با فریادی رعدآسا از کامیاب خواست که اتومبیل را متوقف کند کامیاب هر چه سعی در آرام کردن او داشت بیفایده بود مرجان با تهدید دستش را به سمت دستگیره در برد تا آنرا باز کند کامیاب بالاجبار اتومبیل را متوقف کرد و مرجان فوراً پیاده شد متعاقب آنها سهرابی هم از حرکت باز ایستاد و همگی از آن پیاده شدند و خودشان را به مرجان که با حالت پریشانی به سمت دره ای می رفت رساندند ثریا دستان او را در دست گرفت و خواست او را از رفتن باز دارد ولی مرجان با دلخوری دستش را به کناری زد و بدون هیچ حرفی به راهش ادامه داد راد و سهرابی هر چه سعی کردند که علت ناراحتی اش را بفهمند بیفایده بود بالاجبار به سمت کامیاب رفتند که داخل اتومبیل نشسته بود و سرش را روی رل گذاشته بود ثریا از او خواست که از اتومبیل بیرون بیاید و موضوع را برایش شرح بدهد کامیاب که چهره اش در هم فرورفته بود پیاده شده و بعد از مکث طولانی در حالیکه صدایش از فرط عصبانیت می لرزید گفت:
من جز حقیقت چیزی به مرجان نگفتم او از دست من فرار نمیکنه بلکه از حقایق زندگی داره میگریزه ثریا سری با تاسف تکان داد و گفت:
بس کن الان موقع این حرفا نیست هر چه زودتر دنبالش برو و از دش دربیار خواهش میکنم با این بچه بازیها تعطیلات مارو به هم نزنید سهرابی دستی بر شانه کامیاب زد و گفت:
خودت میدونی که او دختر احساساتی و زودرنجی هست سعی کن خودت رو از الان عادت بدی که با روحیه اش بسازی تا موقعیکه تو میری اونو برگردونی ما هم چند عکس کارت پستالی کنار این آبشار زیبا می اندازیم خواهش می کنم معطل نکن برو دنبالش و هر طور شده نظرش رو جلب کن کامیاب هم بناچار از روی نارضایتی پذیرفت و به سمت دره ای که مرجان را در خود مخفی کرده بود رفت ثریا هم به اتفاق سهرابی و راد غافل از دنیای متلاطم آن دو جوان مشغول عکس گرفتن با ژستهای مختلف شدند کامیاب وارد دره شد و چشمانش را برای یافتن مرجان خیره کرد چند بار صدایش کرد ولی جوابی نشنید با نگرانی به جستجویش ادامه داد خودش را به عمیقترین قسمت دره رساند صدای خروش آبشار و پرندگان که در دره پیچیده شده بود مانع رسیدن صدای کامیاب به اطراف میشد دره ای مخوف و وحشتناک بود علفا و درختان مانند پیچکی بر یکدیگر تابیده بودند و آهنگ وز وز دلخراشی را می نواختند صدایی که در انبوه سبزه ها خودش را به انتظار شکار مخفی کرده بود و بی شباهت به نعره ماری مجروح نبود کامیاب که خطر در چند قدمی خود احساس میکرد با تمام قوا مرجان را صدا زد چندین بار هم مادرش و راد و سهرابی را برای کمک فراخواند ولی آنقدر فاصله گرفت گویا شکاری دیگر را به چنگ آورده بود شکاری که به جز مرجان نمیتوانست کس دیگری باشد کامیاب به حرکت علفها نگاه کرد که بناگاه با شنیدن فریاد آسمان خراش مرجان برجایش میخکوب شد دقایقی را با حالتی شوکه در همان حال برجایش باقی ماند سایه ای شوم و وهم انگیزی بر آن دره دامن زده بود گویا با فریاد مرجان در یک لحظه همه چیز راکد و بی صدا شده بود به گونه ای که کامیاب صدای نفس هایش را به وضوح میشنید ناگهان پرنده ای وحشی با شدت از بالای سر کامیاب گذشت و پنجه های تیزش را برداخل علفهای انبوه فرو کرد و با یک حرکت رعدآسا مار خوش خط و خالی را شکار کرد و لحظهای بعد بر فراز دره به پرواز درآمد و از مقابل دیدگان حیرت زده کامیاب گذشت آقای راد با دیدن آن پرنده با انگشت به سمتش اشاره کرد و با دستپاچگی گفت :
هی اونجا رو چه شاهین عظیم الجثه ای از داخل دره بیرون اومد مثل اینکه یک مار شکار کرده ثریا که با دیدن آن پرنده وحشت کرده بود با پریشانی گفت:
آه خدای من بچه ها هنوز برنگشته اند نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه سهرابی نگاهش را از قله کوهی که شاهین بر روی آن نشست گرفت و با خونسردی گفت:
ای بابا ثریا جون اون دو نفر که بچه نیستنداینطور نگراشون شدی الان هر جا باشند پیداشون میشه حالا بیا یکدونه عکس هم کنار اون صخره بندازیم خیلی دیدنیه ثریا همینکه میخواست حرفی بزند سهرابی دست او را گرفت و به طرف صخره کشاند و دوباره در دنیای بیخیالی غرق شدند کامیاب با شتاب خودش را به قسمتی که شاهین لحظه اندکی در آنجا خانه کرده بود رساند و در کمال تعصب و وحشت چشمش به بدن بیهوش مرجان افتاد که در کنار رودخانه ای خروشان برروی علفها بود بدون معطلی خودش را به او رساند جند بار صدایش زد ولی او هیچ حرکتی نمیکرد گویا به خوابی عمیق فرورفته بود ناگهان کامیاب چشمش به پای کبود شده مرجان افتاد سیاهی عجیبی تمام انگشتهایش را در بر گرفته بود و لحظه به لحظه که می گذشت پایش کبودتر و متورم تر میشد کامیاب می خواست او را از زمین حرکت دهد که فکری به ذهنش خطور کرد میبایست هر چه زودتر جلوی کبود شدن پایش را می گرفت و گرنه خطر مهیبی جان او را تهدید می کرد. افکارش متزلزل شده بود با درماندگی نگاهی به اطراف انداخت تا چیزی را برای بستن پای مرجان بیابد ولی بیفایده بود تنها چیزی که در دسترس بود پیرآهنش بود فورا از تنش در آورد و قسمتی از آن را پاره کرد و محکم بر زیر زانوی مرجان بست و بعد بی تامل بدن زهر خورده مرجان را برپشتش نهاد و با تلاشی وصف ناپذیر از آن دره صعب العبور گذشت و خودش را به بقیه رساند با دیدن آنها از فرط خستگی و هیجان قوایش تحلیل رفت و به زانو در آمد آنها با دیدن آن وضع آشفته برای کمک فورا خودشان را رساندند. کامیاب در حالیکه نفسهایش به شماره افتاده بود با اشاره به سمت پای مرجان آنها را در جریان اتفاقی که افتاده بود گذاشت سیمای مرجان را هاله ای از سفیدی مستتر کرده بود گویا به خوابی ابدی فرو رفته بود و وجودش از زندگی تهی شده بود کامیاب بادلی آشوب زده لحظه ای از مرجان چشم برنمیداشت او خود را مقصر آن اتفاق می دانست و از اینکه برای رسیدن به خواسته هایش اینچنین در مقابل او جبهه گرفته بود و باسرنوشت دختری اینگونه بیرحمانه بازی کرده بود با تمام وجود خود را نفرین می کرد وجدان تحریک شده اش او را در درون به باد ناسزا گرفته بود همگی با حالتی شوکه شده بالای سر مرجان ایستاده بودند بعد از چند لحظه راد تکانی به خود داد و سرش رابر روی قلب مرجان گذاشت ناگهان در حالتی که چشمانش از حدقه درآمده بود با اظطراب گفت:
قلبش از حرکت ایستاده او مرده مرده سهرابی راد را به کناری زد و دو زانو پهلوی مرجان نشست دست راستش را در دست گرفت تا نبض او را امتحان کند و بعد سرش را بر روی قلب مرجان گذاشت همگی با وحشت به سهرابی چشم دوخته بودند کامیاب که حرکتش مالیخولیایی نشان می داد یقه سهرابی را چسبید و او را از روی زمین حرکت داد و با فریاد گفت:
چند بار باید بگم تا زمانیکه خودم صلاح ندونستم نباید اینکار رو بکنی خواهش میکنم یک مدت دیگه صبرکن کامیاب که حرکاتش مایخوالیائی نشان می داد در حالیکه گوشه روسری نقاب را در دست می فشرد گفت:
-چرا ؟ آخه چرا؟ تو خیلی بیرحمی دختر اصلا برات مهم نیست من در چه بحرانی قرار دارم اون چشمهای شوریده ات آدم رو به سرحد جنون میرسونه و اونوقت توقع داری که من آروم بشینم و به صورت پوشیده ات نگاه کنم و در حسرت نیمی دیگر از زیباییت بسوزم الان چهار ماهه که بخاطر خودخواهی تو چنین چیزی رو پذیرفتم آیا هنوز کافی نیست و من امتحانم رو پس ندادم ؟ همه این بازیهای مسخره نشأت گرفته از گذشته ایست که برای من هیچ ارزشی نداره آخه دختر به چه زبونی باید بگم که وجود تو بیش از این حرفها برام ارزش داره که بیام به خاطر گذشته ای که تموم شده تو رو رها کنم.نقاب با غیظ مشتی علف را از زمین کند و در حالیکه آنها را در دستانش خرد میکرد گفت:
-خواهش میکنم کامیاب دوباره این بحثو شروع نکن بهت گفتم که به موقعش همه چیزرو به من ثابت می کنی پس لطفاً یک مدت دیگه هم صبر کن کامیاب در آنباره دیگر چیزی نگفت پس از سکوتی طولانی به آهستگی گفت:
-راستی نقاب باید بگم متأسفم مجبورم چند روزی رو ازت دور باشم نقاب با دستپاچگی گفت:
-چرا؟ میخوای تنبیه ام کنی؟ خطایی از من سرزده ؟ کامیاب لبخندی زد و گفت:
-نه عزیزم این چه فکریه که میکنی قراره که فردا به همراه مادرم و دوستانش به شمال بریم
-چند روز طول میکشه که برگردی؟
-معلوم نیست ولی فکر نمیکنم که از یکهفته بیشتر بشه باور کن اگه اصرار زیاد مادرم نبود حاضر نمی شدم یکهفته از تو دور بشم ولی خوب مجبورم بنا به دلایلی به این مسافرت برم هر چند که بدون تو من در هیچ نقطه ای از دنیا آرامش ندارم ولی مطمئنم این دشوارترین سفری خواهد بود که در طول عمرم میرم ولی خب پیش میاد و انسان باید با این تحولات دست و پنجه نرم کنه کامیاب مکثی کرد و بعد ادامه داد:
-ببینم نقاب تو تا حالا دریا رو دیدی؟ صدای شکستن موجها رو که به ساحل میخورند از نزدیک شنیدی؟ سوال کامیاب او را به گذشته ای دور کشاند به یک شیرینی بی تداوم که با تند بادی از ذهنش گذشت و چشمانش را غرق در اشک کرد کامیاب که متوجه سوال بیموردش شده بود با دستپاچگی گفت:
-خیلی متأسفم نباید این سوال احمقانه رو می کردم یک لحظه احساس کردم که ... نقاب حرف او را قطع کرد و به تندی گفت:
-یک لحظه چی؟ حتماً فراموش کردی که یک دختر کولی معشوقه اته یک بیابونگرد که زائیده کویره و به جز خشکی خاک و تیزی خار چیز دیگه ای در زندگیش ندیده زمانیکه چشم به دنیا گشوده یک چادر کهنه گهواره اش بوده صدای نی لبک چوپان لالایی شبانگاهش . ها! ها! خیلی مسخره است یک اعیان و تحصیل کرده که بزرگ شده تمدن امروزیست عاشق دختری پابرهنه شده و اومده که باز قصه شاه و گدا رو زنده کنه و برای یک موجود بی ارزش سینه چاک بده کامیاب دستانش را دور بازوی نقاب حلقه کرد و چشمان شیفته اش را به او دوخت و وقتیکه حرفهای نقاب تمام شد با عطوفت گفت:
تیزی خار و صدای نی چوپان و پاهای برهنه ات رو با صد دختر اشراف زاده عوض نمیکنم چون ارزش واقعی تو جدا از زیبایی ظاهریت به نجابت و پاکی هست که کویر به تو آموخته و من با تمام وجود احساس افتخار از آشنایی با تو رو دارم و از اینکه خداوند چنین لطفی در حق من کرده که فرشته ای نظیر تو رو برای خوشبختی ام سرراهم قرار داده سپاسگزارم خب عزیزم حالا پاشو و به جای اینکه اینطور زانوی غم به بغل بگیری این اطراف سوار اسبت یک گشتی بزنیم کامیاب از اسب پاییین پرید و به سمت نقاب که مشتاقانه او را می نگریست رفت هر دو دستهای یکدیگر را در دست گرفتند ناخوداگاه اشک از چشمان نقاب را در برگرفت کامیاب با تعجب پرسید :
چی شده عزیزم ؟ اتفاقی افتاده ؟ نقاب سرش را به علامت نفی تکانی داد و بعدش اشکهایش را پاک کرد و در حالی سعی می کرد خود را خوشحال نشان دهد با بغض گفت:
کامیاب من به طور عجیبی به تو عادت کردم از زمانیکه پا توزندگیم گذاشتی کمتر به گذشته ام فکر کردم تمام ذهنم مشغول تو شده گاهی وحشتی مخوف وجودم رو در بر میگیره از این بیم دارم که مبادا روزی تو رو از دست بدم و تنها بشم کامیاب من از آینده خیی میترسم احساس غریبی منو به بازی گرفته و مدام صدای جغد شومی تو گوشم هوهو میزنه کامیاب که لرزش دستان نقاب را به وضوح حس میکرد سعی داشت به گونه ای به او آرامش خاطر بدهد با لبخندی که در سیمایش نمایان بود با خونسردی گفت:
بس کن شیطون اینقدر نفوس بد نزن به تو قول میدم که در آینده نزدیک من و تو به وصال هم برسیم و این افکار شوم از ذهنت شسته بشه متأسفانه تو به خاطر خوددار بودنت که حاضر نیستی آن چیزهایی که زجرت می دهند رو به زبان بیاری باعث توهم و تشویش شدی که همیشه دست به گریبانت هست و تنها چاره برای گریز از این نگرانیها فقط سرکوب کردن گذشتته نباید اجازه بدی به خاطر گذشته آینده شیرینی رو که با هم پیش رو داریم خراب کنی باشه؟ نقاب به عنوان تأیید حرفهای کامیاب لبخندی زد و بعد از وداعی دشوار از یکدیگر جدا شدند پس از رفتن کامیاب دوباره تنهایی و وحشت گریبانگیر نقاب شد و سوز و گدارخاطرات تلخش او را به زیر شلاق گرفت. با لمس کردن خنجری که بر زیر سینه مخفی کرده بود بر روی اسبش پرید و آرامش تقریبی به دست آورد که بعد از لحظه ای آنجا را به سمت چادر کهنه اش ترک گفت. پیرمرد در حالیکه کاسه اس شیر در دست داشت وارد چادر شد نگاهی به نقاب انداخت که در گوشه ای کز کرده بود و در زیر نور چراغ پیه سوز مشغول نوشتن بود پیرمرد پارچه ای را که در آن چند قرص نان بود را مقابل نقاب پهن کرد کاسه شیر را در سفره گذاشت و بعد با لحنی آمرانه گفت:
دخترم نقاب را از چهره ات بردار بگذار پوستت هوایی بخورد پیرمرد چپقی را آتش زد و در روشنایی کم رنگی که از چراغ سوسو میزد به دختر که در حال باز کردن نقاب از چهره اش بود نگریست آهی بلند از ته دل کشید و با افسوس سرش را تکانی داد و گفت:
تا کی میخوای اینطور با زندگیت بازی کنی و نگاههای سرزنش آمیز ایل را تحمل کنی تو فقط تا زمانی بین این عشایر جاداری که من زنده باشم بعد از مرگ من همه آنها تو را از خود میرانند و به بدترین فلاکت می افتی چرا همه چیز را سرسری گرفتی بگذار حقیقت را به همه بگویم تا از این عذابی که خودت به پا کردی خلاص شوی و من هم با خیالی راحت سربه خاک گذارم نقاب پوزخندی زد و با طعنه گفت:
نترس عمر شما ایلیاتیها طولانیه اگر بیم اینرا داری که بعد ازمردن تو من دربدر میشم بذار بشم نمیخواد تو غصه مرابخوری پیرمرد با حالت سرزنش آمیزی گفت:
لعنت به تو دختر که اینطور گستاخانه حرف نزنی اگر تو برام مهم نبودی میگذاشتم در آن خراباد به دست آن اجنبی کفتار تکه تکه شوی اینه دستمزدم چند سال زحمت کشیدنم ها بگو اینه؟ نقاب لحظه ای را سکوت کرد چشمانش را به سیاهی بیرون دوخت دستانش را به دور پاهایش قلاب کرد و با جالت ضجه گفت:
روزی که با تو همراه شدم قصدم گریز از آن موجود دیو صفت بود و زمانیکه علیرغم میل باطنی ام قبول کردم لقب کولی را بر من بنهند به منظور این بود که شاید سرنوشت کاری کرد که آن بی وجدان زالو صفت بار دیگر سرراهم قرار گیرد تا انتقام دیرینه ام را از او بستانم به همین خاطر به همراه شما آواره کوی و برزن شدم خب از حق نمیتوان گذشت تو هم برایم تا اینجا پدری کردی و منهم تا عمر داشته باشم محبتهایت را فراموش نمیکنم حالا چپقت را بکش پدر از دود می افتد پیرمرد تک سرفه خشکی کرد و بعد با تکه چوبی که در دست داشت توتون داخل چپق را زیر رو کرد و بعد با نفس عمیق بر آن دمید و بعد از سکوت طولانی گفت:
سئالی دارم قول میدهی حقیقت را بگویی و با من روراست باشی نقاب کاسه شیر را سرکشید و بعد در حالیکه سفره تان را جمع می کرد گفت:
تا چه باشد حالا بگو ببینم
-میخواستم بدانم تو خبر از خنجر گمشده مرادعلی داری یا نه ؟ نقاب با شندین آن حرف یکه ای خورد با وحشت دستش را به سمت خنجری که در زیر پیراهنش مخی کرده بود برد با لمس کردن آن نفس راحتی کشید با سوال دوباره پیرمرد به خود آمد .
-هی دختر حواست کجاست؟ نکند میدانی چه کسی خنجر را ربوده نقاب که پی برد پیرمرد نسبت به او ظنین شده سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهداز جایش حرکت کرد سفره و کاسه را به کناری گذاشت و درحالیکه نشک خود را پهن می کرد با بیحوصلگی گفت:
-خنجر گمشده مرادعلی را به من چه خودم آنقدر گرفتاری دارم که تا بیایم به خنجری که آنهم یک سال پیش گم شده فکر کنم شب میشود حالا چه شده که بعد از اینهمه مدت به فکر خنجر افتادی.
-امروز باز دوباره آن حرف خنجر بین مردم به میان آمده بود خودت می دانی که آن چقدر برای مرادعلی مهم است چندین نسل گشته تا به او رسیده اینطور که من شنیدم می گفت که اگر بفهمد چه کسی آنرا ربوده با همان خنجر تکه تکه اش می کند خودت می دانی که اگر خون جلوی چشمانش را بگیرد هیچ ید قدرتی جلودارش نیست ها نقاب بدون اینکه حرفی بزند به سمت پیرمرد رفت و طبق عادتی که داشت از روی احترام بوسه ای بر دستان چروکیده پیرمرد زد و به رختخواب رفت ساعاتی را همچنان در رختخوابش غلت می زد افکار پریشانش خواب را از چشمانش ربوده بود همه چیز مانند کابوسی بر جلوی دسدگانش نقش می بست.خنجری که بر روی سینه اش سنگینی می کرد او را مظطرب می ساخت و احساس می کرد تیزی آن بر قلبش فرو می رود چند بار نفس زنان از جایش حرکت کرد صدای خرخر پیرمرد کلافه اش کرده بود از چادر بیرون زد و آهسته خودش را به کنار سهند رساند چشمان اسب مانند ستاره ای در تاریکی میدرخشید با دیدن صاحبش شیهه ای آرام سرداد. نقاب شروع به نوازشش کرد و بعد بوسه برپیشانی سفید اسب گذاشت و کنارش نشست و در حالیکه به ان تکیه داده بود به آسمان خیره شد. چشمک پی در پی ستارگان که با گذر شهابها جاذبه ای آسمانی را به وجود آورده بود نا خوداگاه او را به یاد کامیاب انداخت چقدر در آن لحظه به وجودش محتاج بود تا مرهمی بر دل پرغصه اش بگذارد دلش هوای دشت را میطلبید می خواست سیاهی شب را بشکند و به آنجایی برود که بوی محبوبش را برجای جای سینه اش جاری کرده بود ولی نسیم داغ و تقت زده ای که از پشت تپه ها می وزید او را مانع از اینکار می کرد فکر کردن به اینکه یکهفته دشت از وجود کامیاب تهی خواهد بود قلبش را می آزرد تنها چیزی که برایش عجیب بود این بود که چطور با وجود آنهمه بدبینی که به انسانها داشت اینگونه گرفتار و وابسته به پسری شده و به خودش اجازه داد که بی محابا سر به شانه اش گذارد و دل بر زمزمه های عاشقانه بسپارد مگر جز این بود که همین موجود دوپا که نام انسان به خود گرفته زندگیش را به تباهی و نیستی کشانده بود پس چرا؟ چرا در مقابل کامیاب اینچنین سست عنصر شده و دیوانه وار او را می ستود چرا کامیاب با وجود برازندگیهای زیادی که داشت دل به امانت پیشش نهاده بود کدامین عقل سلیم چنین عشقی می پذیرد نه! نه! نمیتواند حقیقت داشته باشد او هم در صفحه زندگیم مهره ای از شطرنج است که می خواهد مرامات کند آه خدای من چه باید بکنم جز اینکه هر چه زودتر راز نقاب خود را به او بگویم به طور حتم با شنیدنش فرسنگها از من فاصله خواهد گرفت ولی اگر او را از دست بدهم چه؟ با این دل وامانده چه کنم بدون او زندگیم پوچ و بی مفهوم است آه لعنت به تو دختر نفرین شده که همیشه درگیر چراها و بایدهایی هستی که جز ترس و وحشت پیامد دیگری برایت ندارد از پاکیها زشتی میسازی و از زشتیها راهی برای انتقام و فرار. جوانی که اینچنین صادقانه قدم در اینراه گذاشته چطور می توانی به او ظنین شوی این وجود نکبت بار توست که لیاقت هیچ انسان واقعی را ندارد تو فقط به درد مرگ و بدبختی می خوری و بس نقاب از پرتوی سپیده دم همچنان خود و افکارشومش را به باد سرزنش گرفته بود لحظه ای یاد کامیاب پرنده اندیشه اش را به زیبایی در آسمان به پرواز در آورد و او را به اوج خوشبختی می رساند و لحظه ای هم که گذشته اش از ذهنش می گذشت به همه کس و همه چیز بدبین می شد با آهنگ خروسخوان نقاب به خود آمد او تمامی شب را با ترس و وحشت به صبح رسانده بود فوراً نقاب مشکی اش را بر چهره زد و با خواب آلودگی و کسالتی که داشت مشغول آماده کردن چای و صبحانه شد. با صدای ثریا کامیاب از خواب پرید خمیازه کشید و چشمان نمیه بازش را به بیرون دوخت هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود. ثریا با طراوت و شادابی که در سیمایش موج میزد کنار تخت کامیاب آمد ملحفه را از روی او برداشت و با خوشحالی گفت:
-پاشو پسر آبی به دست و صورتت بزن و فوراً آماده شو الان سروکله بقیه هم پیدا میشه دوست ندارم مرجان اینطور ژولیده و در هم ببینتت کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد ثریا بعد از اینکه رخت خواب کامیاب را مرتب کرد پنجره اتاقش را بست و پشت سر کامیاب از اتاق بیرون رفت. کامیاب با گرفتن بارها از خود بیخود کرده بود ناخداگاه دستانش به سمت صورت نقاب کشیده شد می خواست با همه وجدش آن پوشش مشکی را که نیمی از زیباییش زا محو کرده بود به کناری بزند و شاهدی بز عظمت خالق باشد ولی دستانش در نیمه راه به عقب رانده شد نقاب که پی به مقصود کامیاب برده بود دستان او را به کناری زد و با لرزشی که در صدایش نمایان بود با بغض گفت:
چند بار باید بگم تا زمانیکه خودم صلاح ندونستم نباید اینکار رو بکنی خواهش میکنم یک مدت دیگه صبرکن کامیاب که حرکاتش مایخوالیائی نشان می داد در حالیکه گوشه روسری نقاب را در دست می فشرد گفت:
- چرا ؟ آخه چرا؟ تو خیلی بیرحمی دختر اصلا برات مهم نیست من در چه بحرانی قرار دارم اون چشمهای شوریده ات آدم رو به سرحد جنون میرسونه و اونوقت توقع داری که من آروم بشینم و به صورت پوشیده ات نگاه کنم و در حسرت نیمی دیگر از زیباییت بسوزم الان چهار ماهه که بخاطر خودخواهی تو چنین چیزی رو پذیرفتم آیا هنوز کافی نیست و من امتحانم رو پس ندادم ؟ همه این بازیهای مسخره نشأت گرفته از گذشته ایست که برای من هیچ ارزشی نداره آخه دختر به چه زبونی باید بگم که وجود تو بیش از این حرفها برام ارزش داره که بیام به خاطر گذشته ای که تموم شده تو رو رها کنم.نقاب با غیظ مشتی علف را از زمین کند و در حالیکه آنها را در دستانش خرد میکرد گفت:
- خواهش میکنم کامیاب دوباره این بحثو شروع نکن بهت گفتم که به موقعش همه چیزرو به من ثابت می کنی پس لطفاً یک مدت دیگه هم صبر کن کامیاب در آنباره دیگر چیزی نگفت پس از سکوتی طولانی به آهستگی گفت:
- راستی نقاب باید بگم متأسفم مجبورم چند روزی رو ازت دور باشم نقاب با دستپاچگی گفت:
- چرا؟ میخوای تنبیه ام کنی؟ خطایی از من سرزده ؟ کامیاب لبخندی زد و گفت:
- نه عزیزم این چه فکریه که میکنی قراره که فردا به همراه مادرم و دوستانش به شمال بریم
- چند روز طول میکشه که برگردی؟
- معلوم نیست ولی فکر نمیکنم که از یکهفته بیشتر بشه باور کن اگه اصرار زیاد مادرم نبود حاضر نمی شدم یکهفته از تو دور بشم ولی خوب مجبورم بنا به دلایلی به این مسافرت برم هر چند که بدون تو من در هیچ نقطه ای از دنیا آرامش ندارم ولی مطمئنم این دشوارترین سفری خواهد بود که در طول عمرم میرم ولی خب پیش میاد و انسان باید با این تحولات دست و پنجه نرم کنه کامیاب مکثی کرد و بعد ادامه داد:
- ببینم نقاب تو تا حالا دریا رو دیدی؟ صدای شکستن موجها رو که به ساحل میخورند از نزدیک شنیدی؟ سوال کامیاب او را به گذشته ای دور کشاند به یک شیرینی بی تداوم که با تند بادی از ذهنش گذشت و چشمانش را غرق در اشک کرد کامیاب که متوجه سوال بیموردش شده بود با دستپاچگی گفت:
- خیلی متأسفم نباید این سوال احمقانه رو می کردم یک لحظه احساس کردم که ... نقاب حرف او را قطع کرد و به تندی گفت:
- یک لحظه چی؟ حتماً فراموش کردی که یک دختر کولی معشوقه اته یک بیابونگرد که زائیده کویره و به جز خشکی خاک و تیزی خار چیز دیگه ای در زندگیش ندیده زمانیکه چشم به دنیا گشوده یک چادر کهنه گهواره اش بوده صدای نی لبک چوپان لالایی شبانگاهش . ها! ها! خیلی مسخره است یک اعیان و تحصیل کرده که بزرگ شده تمدن امروزیست عاشق دختری پابرهنه شده و اومده که باز قصه شاه و گدا رو زنده کنه و برای یک موجود بی ارزش سینه چاک بده کامیاب دستانش را دور بازوی نقاب حلقه کرد و چشمان شیفته اش را به او دوخت و وقتیکه حرفهای نقاب تمام شد با عطوفت گفت:
تیزی خار و صدای نی چوپان و پاهای برهنه ات رو با صد دختر اشراف زاده عوض نمیکنم چون ارزش واقعی تو جدا از زیبایی ظاهریت به نجابت و پاکی هست که کویر به تو آموخته و من با تمام وجود احساس افتخار از آشنایی با تو رو دارم و از اینکه خداوند چنین لطفی در حق من کرده که فرشته ای نظیر تو رو برای خوشبختی ام سرراهم قرار داده سپاسگزارم خب عزیزم حالا پاشو و به جای اینکه اینطور زانوی غم به بغل بگیری این اطراف سوار اسبت یک گشتی بزنیم کامیاب از اسب پاییین پرید و به سمت نقاب که مشتاقانه او را می نگریست رفت هر دو دستهای یکدیگر را در دست گرفتند ناخوداگاه اشک از چشمان نقاب را در برگرفت کامیاب با تعجب پرسید :
چی شده عزیزم ؟ اتفاقی افتاده ؟ نقاب سرش را به علامت نفی تکانی داد و بعدش اشکهایش را پاک کرد و در حالی سعی می کرد خود را خوشحال نشان دهد با بغض گفت:
کامیاب من به طور عجیبی به تو عادت کردم از زمانیکه پا توزندگیم گذاشتی کمتر به گذشته ام فکر کردم تمام ذهنم مشغول تو شده گاهی وحشتی مخوف وجودم رو در بر میگیره از این بیم دارم که مبادا روزی تو رو از دست بدم و تنها بشم کامیاب من از آینده خیی میترسم احساس غریبی منو به بازی گرفته و مدام صدای جغد شومی تو گوشم هوهو میزنه کامیاب که لرزش دستان نقاب را به وضوح حس میکرد سعی داشت به گونه ای به او آرامش خاطر بدهد با لبخندی که در سیمایش نمایان بود با خونسردی گفت:
بس کن شیطون اینقدر نفوس بد نزن به تو قول میدم که در آینده نزدیک من و تو به وصال هم برسیم و این افکار شوم از ذهنت شسته بشه متأسفانه تو به خاطر خوددار بودنت که حاضر نیستی آن چیزهایی که زجرت می دهند رو به زبان بیاری باعث توهم و تشویش شدی که همیشه دست به گریبانت هست و تنها چاره برای گریز از این نگرانیها فقط سرکوب کردن گذشتته نباید اجازه بدی به خاطر گذشته آینده شیرینی رو که با هم پیش رو داریم خراب کنی باشه؟ نقاب به عنوان تأیید حرفهای کامیاب لبخندی زد و بعد از وداعی دشوار از یکدیگر جدا شدند پس از رفتن کامیاب دوباره تنهایی و وحشت گریبانگیر نقاب شد و سوز و گدارخاطرات تلخش او را به زیر شلاق گرفت. با لمس کردن خنجری که بر زیر سینه مخفی کرده بود بر روی اسبش پرید و آرامش تقریبی به دست آورد که بعد از لحظه ای آنجا را به سمت چادر کهنه اش ترک گفت. پیرمرد در حالیکه کاسه اس شیر در دست داشت وارد چادر شد نگاهی به نقاب انداخت که در گوشه ای کز کرده بود و در زیر نور چراغ پیه سوز مشغول نوشتن بود پیرمرد پارچه ای را که در آن چند قرص نان بود را مقابل نقاب پهن کرد کاسه شیر را در سفره گذاشت و بعد با لحنی آمرانه گفت:
دخترم نقاب را از چهره ات بردار بگذار پوستت هوایی بخورد پیرمرد چپقی را آتش زد و در روشنایی کم رنگی که از چراغ سوسو میزد به دختر که در حال باز کردن نقاب از چهره اش بود نگریست آهی بلند از ته دل کشید و با افسوس سرش را تکانی داد و گفت:
تا کی میخوای اینطور با زندگیت بازی کنی و نگاههای سرزنش آمیز ایل را تحمل کنی تو فقط تا زمانی بین این عشایر جاداری که من زنده باشم بعد از مرگ من همه آنها تو را از خود میرانند و به بدترین فلاکت می افتی چرا همه چیز را سرسری گرفتی بگذار حقیقت را به همه بگویم تا از این عذابی که خودت به پا کردی خلاص شوی و من هم با خیالی راحت سربه خاک گذارم نقاب پوزخندی زد و با طعنه گفت:
نترس عمر شما ایلیاتیها طولانیه اگر بیم اینرا داری که بعد ازمردن تو من دربدر میشم بذار بشم نمیخواد تو غصه مرابخوری پیرمرد با حالت سرزنش آمیزی گفت:
لعنت به تو دختر که اینطور گستاخانه حرف نزنی اگر تو برام مهم نبودی میگذاشتم در آن خراباد به دست آن اجنبی کفتار تکه تکه شوی اینه دستمزدم چند سال زحمت کشیدنم ها بگو اینه؟ نقاب لحظه ای را سکوت کرد چشمانش را به سیاهی بیرون دوخت دستانش را به دور پاهایش قلاب کرد و با جالت ضجه گفت:
روزی که با تو همراه شدم قصدم گریز از آن موجود دیو صفت بود و زمانیکه علیرغم میل باطنی ام قبول کردم لقب کولی را بر من بنهند به منظور این بود که شاید سرنوشت کاری کرد که آن بی وجدان زالو صفت بار دیگر سرراهم قرار گیرد تا انتقام دیرینه ام را از او بستانم به همین خاطر به همراه شما آواره کوی و برزن شدم خب از حق نمیتوان گذشت تو هم برایم تا اینجا پدری کردی و منهم تا عمر داشته باشم محبتهایت را فراموش نمیکنم حالا چپقت را بکش پدر از دود می افتد پیرمرد تک سرفه خشکی کرد و بعد با تکه چوبی که در دست داشت توتون داخل چپق را زیر رو کرد و بعد با نفس عمیق بر آن دمید و بعد از سکوت طولانی گفت:
سئالی دارم قول میدهی حقیقت را بگویی و با من روراست باشی نقاب کاسه شیر را سرکشید و بعد در حالیکه سفره تان را جمع می کرد گفت:
تا چه باشد حالا بگو ببینم
- میخواستم بدانم تو خبر از خنجر گمشده مرادعلی داری یا نه ؟ نقاب با شندین آن حرف یکه ای خورد با وحشت دستش را به سمت خنجری که در زیر پیراهنش مخی کرده بود برد با لمس کردن آن نفس راحتی کشید با سوال دوباره پیرمرد به خود آمد .
- هی دختر حواست کجاست؟ نکند میدانی چه کسی خنجر را ربوده نقاب که پی برد پیرمرد نسبت به او ظنین شده سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهداز جایش حرکت کرد سفره و کاسه را به کناری گذاشت و درحالیکه نشک خود را پهن می کرد با بیحوصلگی گفت:
- خنجر گمشده مرادعلی را به من چه خودم آنقدر گرفتاری دارم که تا بیایم به خنجری که آنهم یک سال پیش گم شده فکر کنم شب میشود حالا چه شده که بعد از اینهمه مدت به فکر خنجر افتادی.
- امروز باز دوباره آن حرف خنجر بین مردم به میان آمده بود خودت می دانی که آن چقدر برای مرادعلی مهم است چندین نسل گشته تا به او رسیده اینطور که من شنیدم می گفت که اگر بفهمد چه کسی آنرا ربوده با همان خنجر تکه تکه اش می کند خودت می دانی که اگر خون جلوی چشمانش را بگیرد هیچ ید قدرتی جلودارش نیست ها نقاب بدون اینکه حرفی بزند به سمت پیرمرد رفت و طبق عادتی که داشت از روی احترام بوسه ای بر دستان چروکیده پیرمرد زد و به رختخواب رفت ساعاتی را همچنان در رختخوابش غلت می زد افکار پریشانش خواب را از چشمانش ربوده بود همه چیز مانند کابوسی بر جلوی دسدگانش نقش می بست.خنجری که بر روی سینه اش سنگینی می کرد او را مظطرب می ساخت و احساس می کرد تیزی آن بر قلبش فرو می رود چند بار نفس زنان از جایش حرکت کرد صدای خرخر پیرمرد کلافه اش کرده بود از چادر بیرون زد و آهسته خودش را به کنار سهند رساند چشمان اسب مانند ستاره ای در تاریکی میدرخشید با دیدن صاحبش شیهه ای آرام سرداد. نقاب شروع به نوازشش کرد و بعد بوسه برپیشانی سفید اسب گذاشت و کنارش نشست و در حالیکه به ان تکیه داده بود به آسمان خیره شد. چشمک پی در پی ستارگان که با گذر شهابها جاذبه ای آسمانی را به وجود آورده بود نا خوداگاه او را به یاد کامیاب انداخت چقدر در آن لحظه به وجودش محتاج بود تا مرهمی بر دل پرغصه اش بگذارد دلش هوای دشت را میطلبید می خواست سیاهی شب را بشکند و به آنجایی برود که بوی محبوبش را برجای جای سینه اش جاری کرده بود ولی نسیم داغ و تقت زده ای که از پشت تپه ها می وزید او را مانع از اینکار می کرد فکر کردن به اینکه یکهفته دشت از وجود کامیاب تهی خواهد بود قلبش را می آزرد تنها چیزی که برایش عجیب بود این بود که چطور با وجود آنهمه بدبینی که به انسانها داشت اینگونه گرفتار و وابسته به پسری شده و به خودش اجازه داد که بی محابا سر به شانه اش گذارد و دل بر زمزمه های عاشقانه بسپارد مگر جز این بود که همین موجود دوپا که نام انسان به خود گرفته زندگیش را به تباهی و نیستی کشانده بود پس چرا؟ چرا در مقابل کامیاب اینچنین سست عنصر شده و دیوانه وار او را می ستود چرا کامیاب با وجود برازندگیهای زیادی که داشت دل به امانت پیشش نهاده بود کدامین عقل سلیم چنین عشقی می پذیرد نه! نه! نمیتواند حقیقت داشته باشد او هم در صفحه زندگیم مهره ای از شطرنج است که می خواهد مرامات کند آه خدای من چه باید بکنم جز اینکه هر چه زودتر راز نقاب خود را به او بگویم به طور حتم با شنیدنش فرسنگها از من فاصله خواهد گرفت ولی اگر او را از دست بدهم چه؟ با این دل وامانده چه کنم بدون او زندگیم پوچ و بی مفهوم است آه لعنت به تو دختر نفرین شده که همیشه درگیر چراها و بایدهایی هستی که جز ترس و وحشت پیامد دیگری برایت ندارد از پاکیها زشتی میسازی و از زشتیها راهی برای انتقام و فرار. جوانی که اینچنین صادقانه قدم در اینراه گذاشته چطور می توانی به او ظنین شوی این وجود نکبت بار توست که لیاقت هیچ انسان واقعی را ندارد تو فقط به درد مرگ و بدبختی می خوری و بس نقاب از پرتوی سپیده دم همچنان خود و افکارشومش را به باد سرزنش گرفته بود لحظه ای یاد کامیاب پرنده اندیشه اش را به زیبایی در آسمان به پرواز در آورد و او را به اوج خوشبختی می رساند و لحظه ای هم که گذشته اش از ذهنش می گذشت به همه کس و همه چیز بدبین می شد با آهنگ خروسخوان نقاب به خود آمد او تمامی شب را با ترس و وحشت به صبح رسانده بود فوراً نقاب مشکی اش را بر چهره زد و با خواب آلودگی و کسالتی که داشت مشغول آماده کردن چای و صبحانه شد. با صدای ثریا کامیاب از خواب پرید خمیازه کشید و چشمان نمیه بازش را به بیرون دوخت هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود. ثریا با طراوت و شادابی که در سیمایش موج میزد کنار تخت کامیاب آمد ملحفه را از روی او برداشت و با خوشحالی گفت:
- پاشو پسر آبی به دست و صورتت بزن و فوراً آماده شو الان سروکله بقیه هم پیدا میشه دوست ندارم مرجان اینطور ژولیده و در هم ببینتت کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد ثریا بعد از اینکه رخت خواب کامیاب را مرتب کرد پنجره اتاقش را بست و پشت سر کامیاب از اتاق بیرون رفت. کامیاب با گرفتن یک دوش سرحال شد صبحانه اش را خورد و بعد برای آماده شدن به اتاق لباسهایش رفت از میان انبوه لباسهای تابستانی اش بلوز آستین کوتاه لیمویی رنگی را با شلور جین انتخاب کرد و پس از پوشیدن به سمت چمدانی که از قبل آماده کرده بود رفت و برای اطمینان خاطر یکبار دیگر درون آنرا چک کرد به اطراف اتاقش نگاهی انداخت تا ببیند چیزی رااز قلم ننداخته که چشمش به سمت تابلوی دختر نقابدار خیره شد بدون تأمل او را برداشت و به سمت چمدانش برد از روی احساس دستی به آن کشید و بعد آنرا با دقت زیادی در ته چمدان جاسازی کرد. با صدای ضربه ای که به در خورد فوراً لباسهایش را روی تابلو ریخت و در چمدان را محکم بست و بعد با عجله گفت:
- بله بفرمایید صدای مرجان بود که از پشت در به گوش میرسید
- کامیاب جون اجازه هست داخل شوم
- خواهش میکنم بفرمایید مرجان در حالیکه لبخند به چهره داشت داخل شد بلوز شلوار اسپرت سفیدی که به تن داشت جذابیت و زیبایی خاصی به چهره ظریف و استخوانی اش داده بود دستش را به عنوان احوالپرسی به سوی کامیاب برد او هم به سردی دست مرجان را فشرد و از او دعوت به نشستن کرد مرجان چرخی در اتاق زد و گفت:
- فکر میکردم شما هم مثل من برای رفتن به شمال لحظه شماری میکنید اما از قرار معلوم تازه چمدونتون رو آماده کردید.
- نخیر شب گذشته تمام وسایلم رو جمع و جور کردم ولی بنا به احتیاج یکبار دیگه داخلش رو بررسی تا چیزی از قلم نیفتاده باشه مرجان که نقش تازه ای به او محول شده بود و میبایست تمام سعی خود را برای مجذوب کردن کامیاب به عمل می اورد خودش را به او نزدیکتر کرد و در حالیکه بر روی صورت کامیاب می رقصید با عشوه ای خاص گفت:
- این مسافرت مهیج ترین سفر در زندگیمه و علتش هم اینه که با یک هنرمند با احساس و با شعور همراه خواهم بود نمیدوید از اینکه با شما همسفرم چقدر مسرورم شما چی؟ آیا ذره ای احساس نظیر من دارید؟ کامیاب که به ناچار مجبور بود در مقابل آنها نقش بازی کند لبخند کمرنگی بر لب آورد و خیلی کوتاه گفت:
- بله من هم چنین احساسی دارم حالا لطفاً کمک کنید این چمدون رو به طبقه پایین ببریم کامیاب اینرا گفت و بعد بی اعتنا به او که با اشتییاق نگاهش می کرد از کنارش گذشت و چمدان رااز زمین بلند کرد مرجان از پشت سر نگاهی مملو از نفرت به کامیاب انداخت و بعد از اتاق بیرون رفت. شانه به شانه هم از پله ها پایین می آمدند که صدای خشک سهرابی بر محیط طنین افکند.
- به به چه زوج مناسبی واقعاً که آدم از دیدن این دو نفر نهایت لذت رو میبره گویا خداوند از روز ازل این دو نفر روبرای هم به وجود آورده حالا همگی به افتخار عروس و دوماد آینده یک کف مرتب بزنید. صدای دست زدن آنها مانند پتکی بر سر کامیاب فرود آمد باورش نمیشد که موضوع ازدواجش با مرجان تا این حد جدی باشد و حالا می فهمید در آن مدتی که با نقاب سرگرم بوده چقدر از همه غافل مانده مادرش بدون توجه به خواسته او مرجان را خواستگاری کرده بود و این می توانست زنگ خطر بزرگی برایش باشد در آن لحظه نمیدانست که چکار باید می کرد جز اینکه ناگزیر بود که خود را با جمع آنها وفق دهد و به بازی ناخوشایندی که او را آزار می داد تن در دهد بعد از لحظه ای همگی وارد باغ شدند و به سمت دو اتومبیل که برای مسافرت در نظر گرفته شده بود حرکت کردند کامیاب ب ام و خودش را سوار شد و مرجان هم بی درنگ با او همراه شد بقیه هم سوار بر اتومبیل مرسدس آقای سهرابی شدند و بعد از مدتی دو اتومبیل با فاصله اندکی که با هم داشتند پشت سر یکدیگر به سوی جاده سرسبز و خوش اب و هوای شمال حرکت کردند صدای موسیقی ملایمی فضای اتومبیل را در برگرفته بود مرجان از پشت عینک دودی اش نگاهی به کامیاب انداخت و سکوتی که بین آندو حاکم بو را شکست و گفت:
- کامیاب شما همیشه در طول سفر اینقدر ساکت و کم حرف هستید؟
- اصولا موقع رانندگی سعی میکنم حواسم به جاده باشه مخصوصا این جاده که به سمت چالوس میره خیلی خطرناکه کوچکترین غفلت کار دست آدم میده
- اوه حق با شماست اما باید بگم براتون واقعا متاسفم چون همسفرتون یک آدم پر حرفه که مجبورید تحملش کنید و همونطور که میدونید این مسافرت برای هر دو نفر ما سرنوشت سازه و حرفهای زیادی هست که باید زده بشه
- منظرتون چه حرفیه؟
- وا! چطور نمیدونید آقای سهرابی میگفت این مسافرت رو بیشتر بخاطر اشنایی با روحیات من و شما ترتیب دادند مگه در جریان نیستید.
- تا حدود زیادی چرا. همین اندازه میدونم که به جای من و شما بزرگترها دارن تصمیم می گیرن و این کارشون متاسفانه چندان خوشایند نیست چون ما دو نفر خودمون باید با دید وسیع برای زندگی اینده مون تصمیم بگیریم
- من کاملا با این حرف موافقم اما فکر می کنم بزرگتر ها دارن با اینکارها زمینه رو برای ازدواج من و شما مهیا می کنند خودتون بهتر میدونید که چیزی به رفتن ما نمونده و باید کارها با سرعت انجام بگیره
- منظورتون از کار که ازدواج نیست؟ چون من وقت بیشتری برای فکر کردن دربازه این موضوع مهم لازم دارم و نمیتونم به این زودی نظر مساعد بدم
- وا! مگه غیر از اینه که خودتون چنین پیشنهادی رو دادید؟
- متاسفانه اشتباه به عرضتون رسوندند پیشنهاد مادرم بوده نه من او بدون در نظر گرفتن من و شما چنین نظر نامعقولی دادند.
- بس کنید تو رو خدا چطور می تونید اینطور خودخواهانه حرف بزنید و خیلی صریح بگید که ازدواج با من برای شما یک امر غیر عقلانیه کامیاب نگاهی به صورت برافرخته از خشم مرجان انداخت و گفت:
- من چنین جسارتی نکردم مثل اینکه گفته هام طوری بود که باعث سوءتعبیر شده ببین مرجان بین ما دو نفر وجه تمایز زیادی وجود داره من یک ایرانی الاصل هستم و شما هم یک دختری که میشه گفت از خون و رگ غربی برخورداری من پایبند یک سری اصول و سنت هستم و شما هم برای خود ملکهای جداگانه ای رو ارزش قراردادی و همین بزرگترین معظل در زندگی مشترک می تونه باشه.
هر سخن کامیاب مانند خنجری قلب مرجان را میشکافت هیچگاه فکر نمیکرد روزی برسد که کسی بر او دست رد بزند و اینچنین غرورش را خدشه دار سازد در دل راد و سهرابی را به بادناسزا گرفته بود که از او به عنوان طعمه استفاده کرده بودند کامیاب گرم صحبت کردن بود و سعی داشت به گونه ای موضوع را برای او بسط و گسترش بدهد تا او بیشتر پی به عواقب ناخوشایند آن ازدواج ببرد کم کم حال و هوای شمال خودش را نشان می داد پیچ و خم جاده دره های پوشیده از گل و درخت و پرواز مرغابیهای وحشی بر روی برکه های آبی و نسیم روح نوازی که از دریا می وزید همگی نشانگر رسیدن به خطه خوش منظره شمال بود دو اتومبیل پشت سر یکدیگر در دل مارپیچی جاده حرکت می کردند در اتومبیل سهرابی هر کس به گونه ای زبان تحسین بر آن طبیعت بدیع گشوده بود اما کامیاب و مرجان بی توجه به آن زیباءیها مشغول جروبحث بودند مرجان که حسابی خشم و نفرت در وجودش طغیان کرده بود با مشت روی داشبورت اتومبیل کوبید و با فریادی رعدآسا از کامیاب خواست که اتومبیل را متوقف کند کامیاب هر چه سعی در آرام کردن او داشت بیفایده بود مرجان با تهدید دستش را به سمت دستگیره در برد تا آنرا باز کند کامیاب بالاجبار اتومبیل را متوقف کرد و مرجان فوراً پیاده شد متعاقب آنها سهرابی هم از حرکت باز ایستاد و همگی از آن پیاده شدند و خودشان را به مرجان که با حالت پریشانی به سمت دره ای می رفت رساندند ثریا دستان او را در دست گرفت و خواست او را از رفتن باز دارد ولی مرجان با دلخوری دستش را به کناری زد و بدون هیچ حرفی به راهش ادامه داد راد و سهرابی هر چه سعی کردند که علت ناراحتی اش را بفهمند بیفایده بود بالاجبار به سمت کامیاب رفتند که داخل اتومبیل نشسته بود و سرش را روی رل گذاشته بود ثریا از او خواست که از اتومبیل بیرون بیاید و موضوع را برایش شرح بدهد کامیاب که چهره اش در هم فرورفته بود پیاده شده و بعد از مکث طولانی در حالیکه صدایش از فرط عصبانیت می لرزید گفت:
من جز حقیقت چیزی به مرجان نگفتم او از دست من فرار نمیکنه بلکه از حقایق زندگی داره میگریزه ثریا سری با تاسف تکان داد و گفت:
بس کن الان موقع این حرفا نیست هر چه زودتر دنبالش برو و از دش دربیار خواهش میکنم با این بچه بازیها تعطیلات مارو به هم نزنید سهرابی دستی بر شانه کامیاب زد و گفت:
خودت میدونی که او دختر احساساتی و زودرنجی هست سعی کن خودت رو از الان عادت بدی که با روحیه اش بسازی تا موقعیکه تو میری اونو برگردونی ما هم چند عکس کارت پستالی کنار این آبشار زیبا می اندازیم خواهش می کنم معطل نکن برو دنبالش و هر طور شده نظرش رو جلب کن کامیاب هم بناچار از روی نارضایتی پذیرفت و به سمت دره ای که مرجان را در خود مخفی کرده بود رفت ثریا هم به اتفاق سهرابی و راد غافل از دنیای متلاطم آن دو جوان مشغول عکس گرفتن با ژستهای مختلف شدند کامیاب وارد دره شد و چشمانش را برای یافتن مرجان خیره کرد چند بار صدایش کرد ولی جوابی نشنید با نگرانی به جستجویش ادامه داد خودش را به عمیقترین قسمت دره رساند صدای خروش آبشار و پرندگان که در دره پیچیده شده بود مانع رسیدن صدای کامیاب به اطراف میشد دره ای مخوف و وحشتناک بود علفا و درختان مانند پیچکی بر یکدیگر تابیده بودند و آهنگ وز وز دلخراشی را می نواختند صدایی که در انبوه سبزه ها خودش را به انتظار شکار مخفی کرده بود و بی شباهت به نعره ماری مجروح نبود کامیاب که خطر در چند قدمی خود احساس میکرد با تمام قوا مرجان را صدا زد چندین بار هم مادرش و راد و سهرابی را برای کمک فراخواند ولی آنقدر فاصله گرفت گویا شکاری دیگر را به چنگ آورده بود شکاری که به جز مرجان نمیتوانست کس دیگری باشد کامیاب به حرکت علفها نگاه کرد که بناگاه با شنیدن فریاد آسمان خراش مرجان برجایش میخکوب شد دقایقی را با حالتی شوکه در همان حال برجایش باقی ماند سایه ای شوم و وهم انگیزی بر آن دره دامن زده بود گویا با فریاد مرجان در یک لحظه همه چیز راکد و بی صدا شده بود به گونه ای که کامیاب صدای نفس هایش را به وضوح میشنید ناگهان پرنده ای وحشی با شدت از بالای سر کامیاب گذشت و پنجه های تیزش را برداخل علفهای انبوه فرو کرد و با یک حرکت رعدآسا مار خوش خط و خالی را شکار کرد و لحظهای بعد بر فراز دره به پرواز درآمد و از مقابل دیدگان حیرت زده کامیاب گذشت آقای راد با دیدن آن پرنده با انگشت به سمتش اشاره کرد و با دستپاچگی گفت :
هی اونجا رو چه شاهین عظیم الجثه ای از داخل دره بیرون اومد مثل اینکه یک مار شکار کرده ثریا که با دیدن آن پرنده وحشت کرده بود با پریشانی گفت:
آه خدای من بچه ها هنوز برنگشته اند نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه سهرابی نگاهش را از قله کوهی که شاهین بر روی آن نشست گرفت و با خونسردی گفت:
ای بابا ثریا جون اون دو نفر که بچه نیستنداینطور نگراشون شدی الان هر جا باشند پیداشون میشه حالا بیا یکدونه عکس هم کنار اون صخره بندازیم خیلی دیدنیه ثریا همینکه میخواست حرفی بزند سهرابی دست او را گرفت و به طرف صخره کشاند و دوباره در دنیای بیخیالی غرق شدند کامیاب با شتاب خودش را به قسمتی که شاهین لحظه اندکی در آنجا خانه کرده بود رساند و در کمال تعصب و وحشت چشمش به بدن بیهوش مرجان افتاد که در کنار رودخانه ای خروشان برروی علفها بود بدون معطلی خودش را به او رساند جند بار صدایش زد ولی او هیچ حرکتی نمیکرد گویا به خوابی عمیق فرورفته بود ناگهان کامیاب چشمش به پای کبود شده مرجان افتاد سیاهی عجیبی تمام انگشتهایش را در بر گرفته بود و لحظه به لحظه که می گذشت پایش کبودتر و متورم تر میشد کامیاب می خواست او را از زمین حرکت دهد که فکری به ذهنش خطور کرد میبایست هر چه زودتر جلوی کبود شدن پایش را می گرفت و گرنه خطر مهیبی جان او را تهدید می کرد. افکارش متزلزل شده بود با درماندگی نگاهی به اطراف انداخت تا چیزی را برای بستن پای مرجان بیابد ولی بیفایده بود تنها چیزی که در دسترس بود پیرآهنش بود فورا از تنش در آورد و قسمتی از آن را پاره کرد و محکم بر زیر زانوی مرجان بست و بعد بی تامل بدن زهر خورده مرجان را برپشتش نهاد و با تلاشی وصف ناپذیر از آن دره صعب العبور گذشت و خودش را به بقیه رساند با دیدن آنها از فرط خستگی و هیجان قوایش تحلیل رفت و به زانو در آمد آنها با دیدن آن وضع آشفته برای کمک فورا خودشان را رساندند. کامیاب در حالیکه نفسهایش به شماره افتاده بود با اشاره به سمت پای مرجان آنها را در جریان اتفاقی که افتاده بود گذاشت سیمای مرجان را هاله ای از سفیدی مستتر کرده بود گویا به خوابی ابدی فرو رفته بود و وجودش از زندگی تهی شده بود کامیاب بادلی آشوب زده لحظه ای از مرجان چشم برنمیداشت او خود را مقصر آن اتفاق می دانست و از اینکه برای رسیدن به خواسته هایش اینچنین در مقابل او جبهه گرفته بود و باسرنوشت دختری اینگونه بیرحمانه بازی کرده بود با تمام وجود خود را نفرین می کرد وجدان تحریک شده اش او را در درون به باد ناسزا گرفته بود همگی با حالتی شوکه شده بالای سر مرجان ایستاده بودند بعد از چند لحظه راد تکانی به خود داد و سرش رابر روی قلب مرجان گذاشت ناگهان در حالتی که چشمانش از حدقه درآمده بود با اظطراب گفت:
قلبش از حرکت ایستاده او مرده مرده سهرابی راد را به کناری زد و دو زانو پهلوی مرجان نشست دست راستش را در دست گرفت تا نبض او را امتحان کند و بعد سرش را بر روی قلب مرجان گذاشت همگی با وحشت به سهرابی چشم دوخته بودند کامیاب که حرکتش مالیخولیایی نشان می داد یقه سهرابی را چسبید و او را از روی زمین حرکت داد و با فریاد گفت:
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:0 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو