پریشانش را نوازش کرده بود و او مستانه وار فقط سر بر شانه های او برای گریستن نهاده بود، پس چطور می شد در طومار عشق آن دو بی وفایی لانه کرده باشد، یعنی باز سرنوشت نفرین شده ی دختر تجلی کرده بود و آسمان و زمین دست در دست هم داده بودند تا بار دیگر شکست و سرخوردگی و آه و حرمان را برایش شیپور زنند. آیا او آفریده ای برای بازیچه ی سرنوشت بود؟ مگر او جور کدامین گناه را می کشید که از همان دوران کودکی می بایست آمال و آرزوهایش در آتش قضا و قدر خاکستر شود و هیچگاه شکوفائی در زندگی خام و پوچش رخ ننماید، او خود را مانند بوته ای خار در صحرای خشک و برهوت می دید که با کوچکترین تلنگری به هر سو پرتاب می شد تا آلت دستی برای عده ای باشد که از او به عنوان لهو و لعب استفاده می کردند، این افکار که نشأت گرفته از روح سرخورده و مجروح نقاب بود در ذهنش نمی توانست به جز پیمان شکنی جوابی بر باورهایش داشته باشد. نقاب آهی کشید، از جایش حرکت کرد و به سمت تنها مونسی که برایش باقی مانده بود رفت، سرش را بر گردن کشیده اسب تکیه داد و به آرامی زمزمه کرد:
اگه کامیاب منو به دست فراموشی سپرده باشه و پیمان ابدی رو که با هم بسته ایم شکسته باشه و در حق من که خالصانه عشقش رو به دل راه دادم خیانت کرده باشه امیدوارم کیفر شکستن دلم رو با بدترین عذابها پس بده، آه اسب سفیدم، چقدر من بیرحم شدم، چطور دلم می آد که روزی عذاب کشید کامیابم رو ببینم فقط از خدا میخوام که یکبار دیگه ببینمش تا بهش بگم که این رسم عاشق پیشگی نبود، و من تا زمانیکه اشک در نهانخانه ی دل داشته باشم بر عشق دروغینت خواهم گریست ای بی وفا. جویباری از هق هق گریه بر روی یال اسبش سهند فرود می آمد. گویا موجود زبان بسته فقدان صاحبش را حس می کرد، صورتش را نزدیک نقاب آورد و همصدا با ضجه ی او شیهه ای آسمان خراش را بر دشت منعکس کرد که فقط پژواکش به گوش کامیاب رسید. کامیاب سراسیمه از کنار مرجان برخواست و خودش را به پشت پنجره رساند، نگاهی به درون باغ انداخت، هیچ صدایی نبود، رو به مرجان کرد و با نگرانی پرسید:
ببینم تو صدایی به گوشت نرسید. مرجان شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه چشم به مجله ای که در دست داشت دوخته بود با بی تفاوتی گفت: نه، حتماً خیالاتی شدی. کامیاب با عجله گفت:
باور کن صدای شیهه ی یک اسب با صدای ناله ی یک دختر، چطور تو نشنیدی؟ مرجان نگاهش را از مجله گرفت، پوزخندی زد و با کنایه گفت:
لابد صدا از توی اون تابلو بلند شده، تو رو خدا تا این تابلو دیوونه ات نکرده از بین ببرش. دوباره صدا واضح تر از قبل در گوش کامیاب پیچید، اینبار درنگ نکرده، در حالیکه با شتاب به طرف در حرکت می کرد گفت:
صدا دوباره تکرار شد، باور کن. و بعد با یک چشم برهم زدنی از مقابل دیدگان حیرتزده مرجان گذشت و خودش را به اتومبیلش رساند. مرجان نگاهی با شک و تردید به تابلو که بر روی دیوار نصب شده بود انداخت و با خود زمزمه کرد:
صدای اسب! ناله دختر! یعنی ممکنه حقیقت داشته باشه و این دختر نقابدار تخیلی نباشه، یعنی او باز هم به من دروغ گفته؟ نه، دیگه گول نمی خورم به هر صورتی شده باشد پی به اسرار این تابلو ببرم. کامیاب مانند پرنده ای از قفس گریخته، بی محابا با همه ی سرعت در دل جاده پیش می رفت، تا هر چه زودتر به ناله و استغاثه معشوقه اش پاسخ دهد و به او بگوید که وقتی یک روح در دو جسم فرو روند در هر کجا از این کره خاکی که باشند باز هم فریاد دل همدیگر را خواهند شنید، صدایی که به گوش هیچ موجود دیگری نخواهد رسید به جز آن کسیکه وجودش را با او پیوند زده اند و یک روح واحد شده اند. کامیاب گرچه محکوم به ازدواج با دختری شده بود که هیچ علاقه ای نسبت به او نداشت، او هنوز تشنه ی چشمان او بود، خواهان دانستن رازی که در دل پر وسعتش مخفی کرده بود. او باید می رفت و ملتمسانه از او می خواست که به پایش صبر کند تا روزیکه سرنوشت آن دو را به وصال هم رساند، باید مثل او رازی را در زندگیش مخفی می کرد تا نقاب را از دست ندهد، راز ازدواج با مرجان را، دختریکه عمرش رو به پایان است و او بخاطر وجدان انسانی مجبور به پذیرش چنین راهی بوده، کامیاب با این تصور که بعد از مرگ مرجان، نقاب را صاحب خواهد شد خود را به پشت تپه ها رساند. دوباره همان بوی آشنا و سکوت مطلق که با گامهایش شکسته شد پس از یکماه تحمل رنج و دوری، عشق همچون فانوسی در دریای متلاطم و آشوب زده ی وجودشان تابیدن گرفت، نقاب همچنان سر بر گردن اسب داشت و رگه های اشک از چشمان غم گرفته اش سرازیر بود، فریاد فغان آمیز کامیاب او را به سوی خود فراخواند.
ـ نقاب، عشق من، من برگشتم. هر دو به سوی هم می دویدند و آغوش بی پیرایه ی خود را به روی یکدیگر گشوده بودند. نقاب مانند فرشته ای پاک و معصوم خود را در آغوش کامیاب انداخت و هق هق گریه ی جانسوزشان در گوش یکدیگر دمید، گرمی نفسشان صورت هم را نوازش می داد و طپش قلبهایشان بار دیگر دلدادگی را نغمه سرایی می کرد. نقاب از شدن هیجان پاهایش سست شد و بر روی زمین نشست، کامیاب هم در کنارش جا گرفت. هر دو چشم در چشم هم دوخته بودند و با نگاه دنیایی حرف ناگفته را با یکدیگر رد و بدل می کردند. کامیاب اشکهای نقاب را از چشمانش زدود و با تأسف گفت:
خیلی زجرت دادم، می دونم که خیلی انتظار کشیدی، خواهش می کنم منو ببخش. نقاب با صدای گرفته ای با تعرض گفت:
فقط همین رو داری که بگی، هیچ می دونی در این مدت که ازت بیخبر بودم چی به من گذشت؟ باور کن با وجود ایمانی که بهت داشتم، اعتمادم نسبت بهت داشت سلب می شد، چیزی نمونده بود که باور کنم در حقم بی وفایی کردی و تمام وعد هات دروغین و پوچ بوده، روز نبود که به یادت اشک نریزم، تو چنان منو به تسخیر خودت درآوردی که باورم نمیشه روزی ازت گریزان بودم. چقدر تو این مدت خودم رو نفرین کردم که ای کاش می مُردم و قدم تو اینراه نمی ذاشتم تا حالا اینطور دیوانه وار عاشق بشم. کامیاب به تندی حرف او را قطع کرد و گفت:
بس کن، این حرفها چیه که می زنی حیف وجود پاک و بی پیرایه ی تو نیست که کسی در راهش هلاک نشه، ای کاش من می مُردم تا اینبار تابع سرنوشت نمی شدم، این مسافرت شوم همه چیز رو عوض کرد و من و تو رو متحمل صبر و انتظار بیشتری کرد، نقاب در حالیکه صدایش از فرط نگرانی می لرزید گفت:
منظورت چیه؟ یعنی میخوای بگی! آه خدای من باورم نمی شه. کامیاب دستان نقاب را که به سردی گرائیده بود در دست گرفت و گفت:
چیه نقاب؟ از چی ترسیدی هان؟
ـ از اینکه باز باید در فراغ هم بسوزیم، من تحمل ندارم کامیاب می فهمی؟
ـ خب منهم از تو بدترم، باور کن رابطه ی عاطفی و احساسی عمیقی که بین من و توست حد و مرز نداره و امروز به من ثابت شد که چطور روح من و تو با هم یکی شده تا حدیکه من از فاصله چند کیلومتری صدای ناله ی تو و سهند رو شنیدم و با وجود اینکه در تنگنا قرار داشتم به هر صورتی که بود خودم رو به اینجا رسوندم. خب چه میشه کرد، قضا و قدر حکم می کنه که من و تو یک مدت دیگه هم تحمل کنیم.
ـ مثلاً چند وقت؟ یک سال، دو سال، ده سال، یا اینکه تا آخر عمر در به درو آواره ی عشق هم باشیم و عاقبت با حسرت تمام آرزوهامون را به گور ببریم.
کامیاب با درماندگی پرسید:
خب، تو چه مدت می تونی به خاطر من صبر کنی؟ نقاب لبخند تلخی زد و بعد از مکث طولانی به آرامی گفت:
تا آخر عمر، من اگه بدونم در آخرین لحظه ی زندگیم به وصالت می رسم باز هم صبر می کنم، مگه انسان در زندگی چند بار عاشق میشه و دل به چند نفر می بنده، من در زندگیم خالصانه ترین عشق واحدی رو اختیار کردم و بعد از خدا فقط اونو ستایش می کنم، کامیاب تو اولین و آخرین مرد زندگیم خواهی بود و حاضرم سالیان سال در انتظارت بمونم. کامیاب که تحت تأثیر وفا و مناعت طبع نقاب قرار گرفته بود، با چشمانی که اشک آنرا به محاصره ی خود درآورده بود گفت:
عزیزم تو روح بزرگی داری، موجودی به پاکی و شریفی تو در دنیا کیمیاست، سیرت فرشته گونه ی تو لیاقت انسان حقیری مثل من رو نداره، من خیلی بدبختم که تقدیر اینطور داره با من بازی می کنه آخه چیزی نمونده بود که تو رو به چنگ بیارم ولی همه چیز با یک نیش مار تغییر کرد.
نقاب با اضطراب پرسید:
کامیاب در این مدت چه اتفاقی برات افتاده؟ آیا مادرت مشکل تراشی کرده؟ منظورت از نیش مار چیه؟ اصلاً تو این مدت کجا بودی؟ چرا کوچکترین سراغی از من نگرفتی؟ هان؟ کامیاب با استیصال جواب داد:
عزیزم، متأسفانه نمی تونم الان به تو چیزی بگم، به صلاح هر دو نفرمونه که سکوت کنم، بالاخره یکروز تمام وقایع رو برات تعریف می کنم، روزیکه بدونم با بازگو کردنش تو رو از دست نمی دم، فقط خیلی کو.تاه می تونم بگم من مجبور به کاری شدم که فقط وجدانم حکم می کرد وگرنه به هیچ قیمتی تن به کاری نمی دادم که حتی یکروز بین من و تو فاصله بندازه، نقاب خواهش می کنم تا زمانیکه برای بردنت برمی گردم همینطور مثل یک کوه استوار و پایدار بمون، من قول شرف و مردانگی میدم که تا دو ستا و اگه خیلی طول بکشه سه سال دیگه، همین جا به سراغت بیام، قبول می کنی؟ نقاب که چشمانش به سوی غروب خورشید کشیده شده بود، به علامت مثبت سری تکان داد و چیزی نگفت. غرق در خیالات واهی شده بود، گویا در دنیای دیگری سیر می کرد. سه سال برایش سه قرن می نمود، این مدت می توانست بری همیشه آن دو نفر را از هم جدا کند، همانطور که سفر یکهفته ای عاملی شد برای برهم زدن وصل آن دو، پس سه سال چه اتفاقی در بر خواهد داشت، آیا به آسانی و به اندازه چشم بر هم زدنی خواهد گذشت و بعد از این مدت طولانی همه چیز مهیای رسیدن آن دو دلداده به یکدیگر خواهد بود. نقاب با حالتی شکسته و افسرده از جایش حرکت کرد و به سوی سهند رفت، افسار او را در دست گرفت و بر روی آن پرید. کامیاب هم به دنبالش به راه افتاد. نقاب از روی غیظ اسب را هی کرد و اسب چهار نعل در دشت شروع به تاختن کرد، باید خود را به گونه ای تخلیه می کرد، روحش خسته و آزرده بود و تحمل آن همه رنج و مشقت را نداشت، حالت مالیخولیایی و جنونی آنی او را به مرز هلاکت می کشاند، برای اولین بار بود که وحشیانه بر اسب بیگناهش تازیانه می زد تا از همه ی مقدرات بگریزد و به گونه ای خود را از آماج تیرهایی که وجود نگونبختش را نشانه گرفته بود، برهاند. کامیاب هم دست کمی از او نداشت، درونش مالامال از غم و اندوه بود. اما نمی توانست همچون نقاب بی محابا اشک بریزد و زبان به شکوه بگشاید، او می بایست به گون ای معبودش را به سکوت و آرامش فرا می خواند. اسب کم کم از تاختن ایستاد و نقاب با لگامی که در دست گرفته بود او را به سوی کامیاب هدایت کرد، از مرکب پایین پرید و بار دیگر خود را به کامیاب رساند و سر بر شانه اش نهاد. نسیمی خنک بر دشت وزیدن گرفته بود و گیسوان پریشان دختر را در پرتو شفق به رقص دلنوازی وا می داشت. هر دو فقط خواهان گوش دادن به تپش قلب یکدیگر بودند و آن طرب انگیزترین سمفونی بود که سکوت را بین آن دو می شکست. لحظه ی وداع با جمع شدن دامن سرخ گستر خورشید فرا رسید و آن دو را از حالت خلسه بیرون آورد. کامیاب که دستانش در دست نقاب بود، نگاهی سراسر احساس و عشق به او انداخت و گفت:
عزیزم، شما کی اینجارو ترک می کنید؟
ـ فکر می کنم، جمعه کوچ کنیم.
ـ خب بعد کجا می رید؟
ـ نقاب لبخندی از روی درد زد و گفت:
کولی هیچ جا و مکان خاصی نداره، کولی همیشه آواره است دنیا برای انتقام گرفتن از او آفریده شده، کولی مظلوم واقع شده، برای زبونی و خواری پا به هستی گذاشته، به اسم زندگی عمرش فنا شده، کولی فقط نفس می کشه و بهای نفس کشیدنش رو به تحمل این همه مصائب و رنج داره پرداخت می کنه، کولی حتی حق عاشق شدن نداره، می فهمی چی دارم می گم. کامیاب با فریاد گفت:
بس کن دختر، تو یک کولی نیستی، حتی اونهایی که پشت این تپه ها چادر زدند و دارند با شرافت زندگی می کنند هم کولی نیستند، این یک کلمه ی غلطیه که روی این انسانهای شریف و با عزت گذاشته شده، عده ای انسان جاهل لقب کولی رو به این مردم نسبت دادند...نقاب دوباره لبخندی از روی درد زد و حرف کامیاب را قطع کرد و گفت:
اگه اینطور خودت رو راضی می کنی که معشوقه ات یک دختر کولی نیست حرفی ندارم، اما کامیاب هر انسان تنها و غریبی که آواره ی دیار غربت باشه و برای سیر کردن شکمش هر روز از این سرزمین به سرزمین دیگه ای کوچ کنه، چنین کلمه ای درباره اش صدق می کنه. کامیاب دستان نقاب را فشرد و گفت:
فرضیه ها مختلفه، اما اون چیزیکه من بهش شک ندارم اینه که تو متعلق به این گروه و قشر خاص نیستی و در حقیقت نیمی از راز نقابی که به چهره داری به خاطر همین موضوعه، من مطمئنم که تو یک کولی نیستی، در ثانی اگر هم بودی باز هم من خودم رو لایق چنین عشق پاکی نمی دونستم و حاضر بودم در اینراه خودم رو فدا کنم.. هر دو چنان غرق مثنویهای عاشقانه بودند که از تاریکی دشت غافل مانده بودند.کامیاب چیزی را به یاد آورد؛صدف زیبایی را که چندی پیش از میان ماسه ها یافته بود را به قصد اینکه روزیکه برای خداحافظی نزد نقاب آمد به عنوان یادگاری به او بدهد، به همین خاطر آنرا نزد جواهر ساز معروفی برده بود و از او خواسته بود تا زمرد سبز رنگ درخشان و ذیقیمتی را که از پدرش به ارث برده بود در دل صدف جای دهد و با تراشیدن قسمتهای زاید صدف آنرا به صورت گردنبند زیبایی درآورد و زنجیرش را با پوست مار بافته شده تزیین کند، جواهر ساز هم با تبحری خاص گردنبند منحصر به فرد گرانقیمتی از کار درآرود و زمانیک کامیاب آنرا بر گردن کشیده و خوش تراش نقاب آویخت پی به زیبایی چشمگیر گردنبند برد. نقاب با شرمندگی سرش را به زیر افکند و گفت:
کامیاب تو به من یادگاری با ارزشی دادی که تا آخر عمر حفظش می کنم و لحظه ای اونو از خودم دور نمی کنم. اما من چیزی که شایسته تو باشد ندارم که تقدیمت کنم، جز این دستبند چرمی که از پوست آهو درست شده و روش شکل عاج فیل حک شده، به طور حتم تا حالا اونو پشت دستم دیدی، این تنها چیز با ارزشیه که من دارم و هیچ وقت از خودم دور نکردم، میدونم که قابلت رو نداره اما دلم می خواد از من قبولش کنی تا هر وقت نگاهش کردی به یادم بیافتی. نقاب آنرا از دور مچش باز کرد و آنرا به سوی کامیاب گرفت و گفت:
خواهش می کنم قبولش کن، تحفه ی درویشه. کامیاب دستش را به سمت او برد و گفت:
دلم می خواد این دستبند زیبا و منحصر به فرد رو خودت دور دستم ببندی، بهت قول می دم در هیچ شرایطی اونو از دستم درنیارم، چون این با ارزش ترین هدیه ایه که تا به حال دریافت کردم. نقاب در حالیکه دستبند را به دور مچ کامیاب می بست، ناگهان بغضش ترکید و بار دیگر چشمان محزونش به اشک نشست و با صدای گرفته ای گفت:
کامیاب یعنی روزی می رسه که من و تو زیر یک سقف زندگی کنیم؟ و برای همیشه به هم دیگه تعلق داشته باشیم. کامیاب صورت پوشیده نقاب را میان دستهایش گرفت و با هیجان گفت:
چرا نشه عزیزم، روزی میرسه که تو خانم خونه ام بشی و چندتا بچه قد و نیم قد دورت بریزند که اینروزها رو فراموش کنی و اونقدر سرگرم خونه داری بشی که دیگه مارو تحویل نگیری. نقاب که با این حرفها نمی توانست آرام بگیرد با بیقراری گفت:
ولی کامیاب دو سه سال دیگه معلوم نیست چه اتفاقاتی پیش بیاد، تو رو خدا هر جا که میری منو به عنوان کنیز با خودت ببر، قول میدم کنیزی تو و مادرت رو بکنم و مزاحمت نباشم، تو اینمدت فقط نگات می کنم و مهر خاموشی بر لب می زنم به مادرت بگو یک دختره آواره رو به کنیزی برایش گرفتی، او از کجا می خواد پی ببره که من چه کسی هستم، لااقل اینطوری همیشه با هم هستیم و از حال همدیگه خبر داریم، بد می گم، آره؟ سخنان بی غل و غش نقاب، همچون تیری بر قلب پر آلام کامیاب می نشست و او را از وجود متلاشی می کرد، دیگر نمی توانست در مقابل دختری که اینچنین صادقانه حرف دلش را بر زبان می آورد واقعیت را پنهان سازد. باید به او می گفت که تاج و تخت عروسی را کس دیگری تصاحب کرده و ستم زمانه در آینده ی نزدیک او را به ازدواج با دختری در خواهد آورد که رنگ کرده ی تمدن غرب است، اما همینکه دهان باز کرد تا سفره ی حقایق را در مقابل بگشاید، صدایی در آن تاریکی زبانش را قفل کرد. پیرمرد بود که در جستجوی نقاب قدم بر خلوتگاه دل آن دو جوان گذاشته بود و با آمدنش فرصت را از کامیاب گرفت و او در آن موقعیت بحرانی نتوانست پرده از اسرار دلش بردارد. نقاب اشکهایش را با گوشه ی روسری خود پاک کرد و بعد با عجله گفت:
اگه اشکال نداره آدرس محل سکونتت رو به من بده، شاید یک روزی به دردم خورد. فکر می کنم اگه ردی از هم داشته باشیم بهتر باشه. کامیاب در حالیکه دستش را به طرف جیبش می برد تا کیف پولش را که آدرس باغ را در آن نوشته بود درآورد گفت:
فکر عالی کردی، دو ه سال دیگه که من از آلمان برگشتم و نتونستم تو رو پیدا کنم تو حتماً به این آدرس مراجعه کن، قول می دم که خودم در باغ رو به روت باز کنم و به استقبالت بیام. اون باغ از الان منتظر روزیکه تو با اومدنت خوشبختی رو نثارش کنی. نقاب در ادامه ی حرف کامیاب گفت:
و این دشت هم چشم براه روزیست که طلسمش شکسته بشه تا شاهد ضیافت عاشقانه ای در دل زلال و پاکش باشه. پیرمرد شعاع چراغ را به سمتی گرفت که آن دو نفر آنجا بودند. هر دو خود را با یک حرکت سریع از مجاورت نور به طرف تاریکی محض بردد تا لحظه ی دردآلود وداع را به جا آورند. هر دو دستان هم را در دست گرفتند و بار دیگر تجدید پیمان کردند و با خلوصی وصف ناپذیر همدیگر را در آغوش گرفتند و آرزو کردند که ای کاش آن لحظه را پایانی نبود تا در آن حالت خلسه پیک اجل سر می رسید و هر دو را در آغوش یکدیگر در زیر خروارها خاک سرد مدفون می کرد اما چنین جدایی تلخی حاکم نمی شد. ای کاش می شد فریادشان را به گوش تقدیرنویس می رساندند و عاجزانه حق خود را از او طلب می کردند، ای کاش عاشقی را جز پایان خوش حکایت دیگری نبود. آن دو دیگر نمی توانستند خاموش و بیصدا، اشک بریزند، هق هق جانکاهشان به اوج رسید و بی محابا آخرین قطرات اشک را بر بالین یکدیگر ریختند. پیرمرد به سمت صدا حرکت کرد. کامیاب بوسه ای داغ بر دستان نقاب نهاد و بعد مانند شَبَحی در تاریکی محو شد. همه چیز مانند خواب و خیال بود یک رویای شیرین که انسان فقط می توانست چنین احساس لطیفی را فقط در افسانه ها بیابد. نقاب وقتی چشمانش را باز کرد، پیرمرد مانند پارچه ای مچاله شده در کنارش نشسته بود و مشغول چپق کشیدن بود. نقاب با تعجب به اطرافش نگاهی کرد، از دشت و آن سمفونی عاشقانه خبری نبود. اطرافش را چادر کهنه محاصره کرده بود، سراسیمه از جایش حرکت کرد و نشست. با حالت حیرتزده با خود زمزمه کرد. آه خدای من باورم نمی شه، یعنی همه اون اتفاقات رو در خواب دیدم، یعنی اون جدایی فقط کابوسی بیش نبوده و من باز اونو خواهم دید. اوه پروردگارا شکر! او فردا باز هم به سراغم می آد. رو به پیرمرد که متعجبانه او را می نگریست کرد و گفت:
من از کی خوابم پدر؟ پیرمرد سری با تأسف تکان داد و گفت:
یکی، دو ساعت می شود. اصلاً معلوم هست چه درد بی درمانی در سینه داری، بیهوش پشت آن تپه ها افتاده بود به کمک چند نفر آوردمت درون چادر، در آن تاریکی چه می کردی؟ خیلی افسار گسیخته شده ای باید فکری به حالت بکنم، چرا اینطور مثل بیفوش نگاهم می کنی، خناق بگیری یک کلام بگو چه دردی گرفتی، هان؟ نقاب بی اعتنا به حرف پیرمرد، دوباره در رختخواب دراز کشید و با یأس روانداز کهنه را رویش کسید و آخرین لحظاتی را که با کامیاب سپری کرده بود در ذهنش تداعی شد، بوسه ای را به یادآورد که او در آن سیاهی ظلمت گرفته بر پشت دستش نهاد و چون رعدی از مقابل چشمانش گذشت و او از شدت هیجان از حال رفت، نقاب آن شب را تا صبح چشم برهم نگذاشت. حال غریبی داشت، چند بار خود را به بیرون چادر رساند اما تاریکی مشمومی مانند شاهین مرگ پنجه هایش را به او نشان می داد و او ناگزیر به درون چادر پناه می برد. تیزی خنجر بر سینه اش فشار می آورد و خاطرات دهشتناک گذشته را بر فروغ غم گرفته اش نمودار می ساخت چندین بار تصمیم گرفت آن خنجر را از خود دور کند تا مگر خیالش آسوده شود اما وسوسه های شیطانی او را مانع از آن کار می کرد، چیزی را که بر روی سینه اش نگه داشته بود برای انتقامی دیرینه بود، مصوصاً که دوباره تنهایی و یأس گریبانگیرش شده بود و او را تشویق به عملی می کرد که حق مسلم خود می دانست.

7

بالاخره روز ازدواج کامیاب و مرجان از راه رسید، روزیکه مقارن با کوچ کردن گروه کولیان بود. سهرابی و راد مرجان را به اتاق خلوت فراخواندند تا یک بار دیگر نقشه ی قتل کامیاب را مرور کنند. مرجان که جدیداً از پای مصنوعی استفاده می کرد، لنگ لنگان خودش را به صندلی رساند و مقابل راد و سهرابی نشست تا در حضور استادانش درسهایی را که فرا گرفته بود، بازگو کند. سهرابی با حالتی هیجان زده کف دستهایش ر به هم مالید و گفت:
بالاخره روزی رو که سالها آرزوش رو داشتم فرا رسید، امشب عزیزدردانه ی ثریا کشته میشه و شب دامادی پسرش به عزا تبدیل میشه، خب چه ضربه ای از این مهلک تر برای ثریا می تونه باشه، هان؟ مرجان نیشخندی زد و گفت:
چه چیزی از انتقام گواراتر می تونه باشه، اگه شما می دونستید که چه ولعی برای به قتل رسوندن پسره ی بخت برگشته دارم به طور حتم مراسم رو زودتر از اینها تدارک می دیدید. راد گفت:
الان هم دیر نشده چون این مدتی که به طول انجامید باعث شد که اون مادر و پسر ساده لوح به ما اطمینان کامل کنند، امشب دختر من صاحب ثروت هنگفتی میشه، خب به نظر شما چه چیز برای یک پدر می تونه از این شیرین تر باشه که دخترش یک شبه میلیونر بشه. سهرابی بت تأمل گفت:
ما هنوز اطمینان کامل نداریم که کامیاب قبول کنه تمام ثروتش رو به اسم مرجان بکنه، من به هر طریقی شده باید اونو وسوسه کنم که اینکار خداپسندانه رو انجام بده. مرجان پوزخندی زد و گفت:
مگه فرقی هم می کنه، او امشب دار فانی رو وداع می کنه و قسمت اعظمی از ثروتش به من می رسه که همسرش هستم و اون مقداری هم که به ثریا رسید رو بعداً فرصت کافی داریم که از چنگش بیرون بیاریم. به نظر من لزومی نداره که کامیاب رو وادار کنیم تمام دارائیش رو به اسم من بکنه، اینطوری امکان داره که پلیس به ما مظنون بشه. سهرابی از جایش حرکت کرد و شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد، چرخی زد و مقابل مرجان ایستاد و بعد با لحنی تند گفت:
ببین دختر تمام نقشه های من حساب شده است هیچ رد خور نداره، اگه دیدی که نقشه ی اولی که کشیده بودم باطل شد، فقط به خاطر این بود که چون قبلاً من سه نفر دیگه رو در ایران به قتل رسوندم این ممکن وجود داشت که پلیس ایندفعه به من مظنون بشه در ثانی این نقشه ی دوم حساب شده و از روی اصول صورت می گیره. طوریکه هیچ کس به ما شک نخواهد کرد چون با صحن سازی که دیشب انجام دادیم هه اون باغبون پیرو زن دست و پا چلفتیش رو متهم به قتل خواهند کرد، فکرش رو بکن وقتی که پلیس پاکت حاوی سم رو از خونه ی باغبون پیدا بکنه و پی به آثار جرمی ببره که ما با تبحر در وسایل شخصیشون باقی گذاشتیم، چه به روز اون زن و مرد پیر خواهد اومد، آخر عمری باید پشت میله های زندون آب خنک بخورند، بدون اینکه بفهمند این آب رو از کجا دارند می خورند هر چی نباشه ما در آینده خیلی نزدیک مالک این باغ میشیم و من دوست ندارم این باغبون و زن وراجش خدمتکارمون باشند و همونطور که میدونید من به خاطر قلب رئوف و شکننده ای که دارم نمی تونم اونها رو از این باغ اخراج کنم به همین خاطر خواستم با شیوه ی انسانی تری دَکِشون کنم. با شنیدن این حرف همگی از خنده ریسه رفتند و بعد با دست دادن و آرزوی موفقیت برای به انجام رساندن اهداف پلیدشان از یکدیگر جدا شدند. جنب و جوش خاصی در باغ بر پا شده بود. چندین مستخدم روزمزد مشغول آراستن باغ بودند و با چیدن میز و صندلی و چراغانی کردن باغ بساط جشن را می چیدند باغبان پیر هم غافل از اینکه پشت پرده چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است با ظاهری شادمان از این سو به آن سو می رفت و با دستور دادن به خدمتکارهای دیگر به نوعی به خود می بالید، احساس می کرد در جشن دامادی پسرش شرکت دارد. لحظه ای کوتاه به گذشته های دور کشانده شد، آنزمانیکه کامیاب خردسالی بیش نبود و مواقعیکه ثریا او را تنبیه می کرد به خانه محقر او پناه می آورد و ماننده پرنده ای بی پناه خود را در آغوش گل آلود پیرمرد جای می داد تا از فریادها و دعواهای ستیزه جویانه ی پدر و مادرش در امان باشد چه شبها که پدرش از فرط خستگی زود به خواب می رفت و مادرش تا پاسی از شب در ضیافتها و میهمانیهای شبانه مخحفل آرایی می کرد و غافل از وجود تنها فرزندشان او با لالایی ها و قصه های هزر و یک شب زینت به خواب می رفت. باغبان سالخورده با حسرت نگاهی به دور تا دور باغ انداخت و به درختانی چشم دوخت که ثمره ی چندین سال زحمتش در آن باغ بود، ناخودآگاه آهی از نهادش برآمد و با تأسف سری تکان داد و بعد برای رهایی از خاطرات گذشته، برای نظارت خودش را به جمع عده ای که مشغول گل آرایی بودند، رساند.
ثریا به همراه کامیاب و سهرابی برای تحویل اتومبیلی که از پیش خریداری کرده بودند تا به عنوان کادوی شب عروسی به مرجان بدهند از در باغ خارج شدند، سهرابی که از رفتن با آنها نیت خاصی داشت با حرفی و تملق بسیار زبان به تحسین گشود و گفت:
آقا کامیاب من یکبار دیگه این روز شکوهمند رو به شما و ثریا جون تبریک میگم واقعاً جای بسی افتخار و سرافرازیه برای من که در این جشن باشکوه امروز شرکت دارم، باید بگم واقعاً جوون با گذشت و با مروتی هستی، باور کنید که هنوز انسانهای باگذشتی رو نظیر شما مادر و فرزند ندیدم و نخواهم دید. ثریا که بر روی صندلی عقب اتومبیل نشسته بود، دستی بر شانه ی سهرابی زد و با خنده گفت:
من هم تا به حال آدم چرب زبونی مثل تو ندیدم. خب حالا چی شده که اینطور کار ما در نظرت انسانی جلوه کرده، مگه غیر از اینه که پسرم از اول افتخار ازدواج با دختر آقای راد رو تصاحب کرد و حالا هم الوعده وفا .
سهرابی سری از روی تصدیق تکان داد و گفت:
فرمایش شما کاملاً صحیحه، اما منظورم چیز دیگه ایه، اونزمانیکه آقا کامیاب دل به دختر آقای راد بست اوضاع کاملاً فرق می کرد، مرجان یک دختر سالم و بی عیب و نقص بود ولی الان قضیه فرق می کنه و آقا کامیاب هم یا از روی تعصب و وجدان قبول کرده با مرجان ازدواج کنه و یا از روی عشق وافری که به او داره و با وجود معلولیتش بهش دل بسته به هر حال در هر دو صورت نهایت انسانیت رو در حق این دختر بیچاره انجام داده. کامیاب که می دید سهرابی چگونه خودش را به گمراهی زده و آنروزی را که به همراه راد او را با گفته های بی اساس و خودخواهانه به زیر تازیانه ی جبر کشانده بودند از یاد برده و با آن التیماتوم او را مجبور به پذیرش چنین ازدواج ناخواسته ای کرده اند، می خواست زبان شکوه گشاید اما می دانست که دیگر هیچ سخنی کارساز نیست و او تا چند ساعت دیگر باید به همسری دختری درآید که برودت عشقش، شیرازه ی وجودش را می لرزاند، بار دیگر یاد و خاطره ی نقاب در مخیله اش گنجانده شد و برای لحظاتی از سخنان اراجیف سهرابی که مانند ریسمانی به هم بافت می شد رهایی یافت. با صدای ثریا به خود آمد، از آینه نگاهی به او انداخت و گفت:
چیه مادر؟ با من بودی؟ ثریا آهی کشید و گفت:
آه خدای من معلوم هست آقا دوماد افکارش کجا داره سیر و سیاحت می کنه؟ سهرابی خنده ای کرد و گفت:
اینکه سؤال کردن نداره، لابد به فکر ضیافت اِمشبه، یک مهمونی بی نظیر که در عصر حاضر منحصر به فرده، امشب تخت پادشاهی از آنِ آقا کامیابه، تمام جوونها با حسرت آرزو می کنند که هر چه زودتر چنین شب و تختی رو تصاحب کنند و پیرها هم افسوس جوونی از دست رفته اشون رو می خورند که یک شبی هم اونها صاحب چنین تاج و تختی بودند، پس آقا کامیاب خوشا به سعادتت که امشب تو مالک این کرسی پادشاهی هستی، قدرش رو بدون که فقط همین یک شب چنین سعادتی داری. کامیاب لبخند تلخی زد و همچنان سکوت اختیار کرد. لحظه ای ذهنش به سوی پدرش به پرواز درآمد. با خود اندیشید که اگر پدرش زنده بود آیا راضی به چنین ازدوجی که بر پایه تجملات بنا شده بود، می شد. آیا قبول می کرد که عروسش یک دختر غربی با خصوصیات کاملاً اروپامنشانه باشد، آیا قادر بود که راز عشقی که در سینه اش مخفی نگه داشته بود را با پدر صبورش در میان گذارد؟ اگر او می فهمید که پسرش تا سر حد مرگ دختری را خواهان است، آیا باز هم او در مقابل ازدواجی اینچنین مشمئزکننده قرار می گرفت؟ چقدر وجود او را در کنار خود تهی می دید و دلتنگش شده بود به گونه ای که یادش چشمان ماتم زده او را به اشک نشاند. کامیاب به سختی بغضش را فرو داد و سعی کرد که به گونه ای تشویش و نگرانی را از خود دور سازد و همچنانکه دل به مقدرات سپرده بود دم برنیاورد تا ببیند عاقبت کشتی زندگیش کجا لنگر می اندازد. سهرابی سیگاری را آتش زد و بعد از عذرخواهی شروع به پک زدن کرد، لحظه ای سکوت در میان دود غلیظ سیگار پیچید و جو خفقان آوری را حاکم کرد. سهرابی حالتی تأثرآمیز به خود گرفته بود به گونه ای که ثریا لب به سخن گشود و گفت:
چی شده آقای سهرابی؟ یکدفعه به فکر فرو رفتی؟ سهرابی آهی کشید و سری به تأسف تکان داد و چیزی نگفت. کامیاب زیر چشمی نگاهی به او انداخت. قیافه اش گرفته و ناراحت نشان می داد. بناچار از او پرسید:
موضوع خاصی پیش اومده جناب سهرابی؟ تا چند لحظه قبل خوشحال به نظر می رسیدید؟ سهرابی دوباره آهی کشید و بعد با حالتی ترحم آمیز گفت:
من بی نهایت نگران حال مرجان هستم، هر وقت به این فکر می افتم که چقدر دوران زندگیش کوتاه مدته، آه از نهادم بر می یاد، دلم می خواست اونقدر قدرت داشتم که به تمام آرزوهاش جامه ی عمل بپوشونم، اما افسوس که من سهم کوچیکی در برآوردن خواسته هاش دارم و اگر تمام ثروتم رو تقدیمش کنم اون لذت واقعی رو که دیگران بهش بدهند رو نداره. ثریا با تأمل پرسید:
دیگران؟ مثلاً چه کسانی؟ سهرابی به سمت او برگشت، چشمان ریز و نافذش را به او خیره کرد و گفت:
خب معلومه، تو و آقا کامیاب نقش بسزایی در تکامل خوشبختی او دارین، تمام دلخوشیش به شماهاست مخصوصاً به کامیاب جان که تا الان هم سنگ تموم گذاشته، این ازدواج فقط نیمی از نیازهای اونو مرتفع می کنه و به نظر من نیمی دیگر رو فقط با مادیات می شه تأمین کرد. ثریا دستی به موهایش کشید و بعد با حالتی حق به جانب گفت:
من فکر نمی کنم از این لحاظ هم خلاء ای بوده باشه، همونطور که خودت میدونی امشب قراره که کلی کادوهای گرونقیمت و نفیس به مرجان هدیه کنیم و ... سهرابی حرف ثریا را قطع کرد و گفت:
متأسفانه مثل اینکه سوءتفاهم پیش اومده من باید منظورم رو واضح تر بیان می کردم، به طور مختصر فقط نظر خودم رو میگم، شما هر طور که صلاح دونستید همان کار رو بکنید، به نظر من مرجان یک دختر بیمار و شکست خورده ایه که روح مجروحش با اینطور کارها درمان نمیشه، او احتیاج به یک سورپریز بزرگ داره که امشب غافلگیر بشه و اینکار هم مستلزم گذشت و بزرگی است که فقط کامیاب جان می تونه انجام بده. کامیاب نگاه گذرایی از داخل آینه به ثریا انداخت و بعد گفت:
من موقعیت مرجان رو کاملاً درک می کنم، به همین خاطر حاضرم در این مدت کوتاهی که از عمرش باقی مونده از هر جهتی کارساز باشم تا بعد جایی برای ندامت و افسوس باقی نمونه. سهرابی در دل با خود گفت:
پسره ی بیچاره! خبر نداری که تو زودتر از مرجان به ابدیت می پیوندی، فقط تو راضی شو تمام ثروتت رو به اسم اون دختره بکنی خودم تا عمر داشته باشم سر قبرت میام فاتحه می خونم. با صدای کامیاب به خود آمد که گفت:
خب آقای سهرابی من می تونم چه کاری انجام بدم؟ سهرابی با تعجیل گفت:
امشب شما می تونید با بخشیدن قسمت عمده ای از ثروتتون در حضور مهمانها به مرجان ثابت کنید که با وجود نقصی که داره بی نهایت به او علاقمندید باور کنید با این کار خدا پسندانه اجر اخروی و دنیوی رو برای خودتون خریدید. ثریا که از شنیدن این حرف چشمانش گشاد شده بود گفت:
اما سهرابی این خواسته ی نامعقولیست، کامیاب برای زندگی کردن در آلمان احتیاج به تمام دارائیهاش داره، او سهامش رو برای شراکت در اون شرکتی که قراره توسط شما راه اندازی بشه لازم داره، با اینکار دستش خالی می مونه، مثل اینکه فکر اینجاش رو نکرده بودی، هان؟ سهرابی خنده ی بلندی سر داد و گفت:
ثریا جان، تو از این بابت خیالت آسوده باشه حق کامیاب همونطور که وعده داده بودم محفوظه، اینکار کوچکترین لطمه ای به شراکت ما نمی زنه چه بسا با شناخت تازه ای که ما از کامیاب جان به دست می آوریم بالاترین پست شرکت رو که ریاست باشه خودم دو دستی از همین الان تقدیمش می کنم. خودتون بهتر می دونید که مرجان احتیاج به مال و منال کسی نداره، فقط من میگم با اینکار عشق به زندگی در دلش به وجود می یاد و لحظه های پایانی عمرش با آرامش سپری خواهد شد، بعد از مرگ او، دوباره تمام ثروت به کامیاب جان بر می گرده و همه چیز به حال اول در می یاد. حالا دیگه خود دانید، هر طور که وجدانتون حکم می کنه همان کارو انجام بدید. با رسیدن به نمایشگاه اتومبیل، کامیاب اتومبیل را در پارکینگ گذاشت و بعد رو به سهرابی کرد و با حالت اطمینان بخشی گفت:
جناب سهرابی روزیکه آزمایشات مربوط به بیماری مرجان رو به من نشون دادید و یقین حاصل کردم که او مبتلا به سرطانه، حاضر شدم از خواسته ی دلم بگذرم و با دختری ازدواج کنم که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم، به طور حتم ثروت و مادیات دنیوی بعد از خواسته ها و نیازهای معنوی انسان است، من بدون هیچ اغماضی ازش می گذرم و تمام ثروتم رو تقدیم دختری می کنم که چراغ عمرش رو به خاموشیه. سهرابی خشنود از اینکه ترفند دیگرش بدون هیچ دغدغه ای کارساز شد از روی شادمانی دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
این همه عزت نفس و متانت طبع واقعاً در خور ستایشه. کامیاب تشکر کرد و بعد همگی از اتومبیل پایین آمدند و به طرف نمایشگاهی رفتند که اتومبیل بنز آخرین سیستمی با گل و روبان ارغوانی به طرز قابل تحسینی تزئین شده بود.
زنان و مردان ایل همگی مشغول جمع آوری بار و بنه خود بودند، چادرهای برافراشته شده جمع شده بود و کودکان آواره و سرگردان با سر و صورتی کثیف و گرد و خاکی از این سو به آن سو می رفتند. نقاب به کمک پیرمرد زودتر از بقیه وسایل خود را جمع آوری کرده بودد و منتظر بودند تا بقیه ایل آماده شوند. نقاب لحظات باقی مانده را به پشت تپه ها پناه برد تا با دل تنهایش خلوت کند و غافل از اینکه معشوقه اش تا چند ساعت دیگر به همسری دختری دیگر درخواهد آمد به یادش اشک بریزد. غم جانکاهی درونش را می خراشید. نسیم پاییزی که بر دشت می وزید بوی فراغ را برایش زنده کرد، دلش به تب و تاب افتاده بود، باورش نمی شد که آن سرزمین شیفتگان را می بایست ترک کند آرزو داشت که ای کاش می توانست برای همیشه آن دشت پرخاطره را برای خود تصاحب کند و قدم از آنجا فراتر نگذارد تا زمانیکه ناجییش برای بردن او بیاید. انقلابی عجیب در درونش بپا شده بود، حالش منقلب شد با وحشت دستانش را بر گردنبند زُمُردش گذاشت تا مگر آرامشی بگیرد اما بیفایده بود، احساس می کرد گردنبند قصد دارد او را خفه کند، همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت، بار دیگر قلبش مانند گدازه ای سربی داغ شد و نفسهایش به سختی بالا می آمد. نمی دانست چه مصیبتی بر سرش آمده که او را اینچنین منقلب ساخته. ناخودآگاه نام کامیاب را بر زبان آورد، احساس کرد وجودش تشنه دیدار اوست به گونه ایکه اگر بار دیگر او را نبیند و از آن سرزمین هجرت کند دیگر هیچگاه او را نخواهد دید. دستانش ورقه ای را لمس کرد که آدرس محل سکونت کامیاب بر رویش نوشته شده بود. باغی بزرگ که آماده ضیافتی شوم بود و نقاب را می طلبید، باید به هر طریقی که شده بود خود را به آنجا می رساند تا دست تقدیر زوال و نیستی اش را ورق زند، نقاب مانند انسانی مهاجم بر روی اسبش پرید و مخفیانه از پشت تپه ها گذشت و خودش را به جاده رساد. قصد داشت برود و فقط لحظه ای کوتاه او را از دور ببیند و تا قبل از اینکه گروه ایل کوچ کنند برگردد، او نمی دانست که پا در چه معرکه ای می گذارد و تا چند لحظه ی دیگر چشمانش شاهد چه واقعیت تلخی خواهد بود، احساس می کرد که از بند رسته و با هر نعلی که اسب بر زمین می کوبد به تندیس عشقش نزدیکتر می شود. می خواست هر چه زودتر برود تا لذتی را که کامیاب یک ماه به طور دزدانه از دیدن او می برده، او یک ساعته طعمش را بچشد. اما ای کاش اینچنین دلش او را به بازی نمی گرفت و چنین فکر نابخردانه ای عصیان زده اش نمی کرد، سهند مانند طوفان شنی به سوی باغ می تاخت تا صاحب نقابدارش همه چیز را زیر و رو کند و بار دیگر دخترک بی پناه در زیر بار جور و جفای زمانه سر ذلت و خوری فرود آورد. چشمانش که در پرتو آفتاب صبحگاه همچون یاقوتی درخشان از عشق و جنون می درخشید می رفت که در کاسه ی اشک و خون به رنگ نفرت و خشم درآید، قلبی که به یاد معبود خویش در تلاطم بود، می رفت که آهنگ یأس و سرخوردگی بنوازد، دلی که مالامال از محبت و خواستن بود می رفت که از کینه و انتقام لبریز شود. او تن شیدازه اش را به سویی سوق می داد تا دیوان عشقش را با قطره ای اشک به پایان برساند و بعد با کوله باری از غم و اندوه راهی شود. اسب مانند تندری از دروازه ی شهر گذشت و نعلین خود را بر سرزمینی گذاشت تا خرد شدن پیکر یکه سوارش را ببیند. نقاب پس از جستجوی زیاد، موفق شد خود را به باغی برساند که کامیاب در آنجا ضیافت وصالی برپا کرده بود. با حیرت و تعجب اطراف را از نظر گذراند، تمام خانه ها ویلایی و مدرن ساخته شده بود، لحظه ای آن منطقه اعیان نشین به نظرش همچون گورستانی سوت و کور آمد، گویا مردمانش همه در گهواره ی غفلت به خوابی خوش فرو رفته بودند. و دیوارهای مرمرین آنها را در غل و زنجیر اسارت گرفتار کرده بود، فقط هر از گاهی صدای پارس سگهای نگهبان بود که از این کاخهای برافراشته به گوش می رسید و بویی که همچون معجونی مختلط بر فضای آن محیط خاکستری جا خوش کرده بود بوی از خودپرستی و آز بود که مشام پاک و بی ریای دختر نقابدار را می آزرد، او که همچون پرنده ای آزاد دشت و کویر را به زیر بالهای خود گرفته بود آن محیط برایش حکم قفس طلایی را داشت. در شگفتی و حیرت فرو رفت تا آنزمان نمی دانست که کامیاب آنچنان متمول و ثروتمند است و در جایی زندگی می کند که مختص قشر اعیان و اشراف است، برخلاف تصور به جای اینکه از این برتری کامیاب شادمان شود و بر خود ببالد که دل پسری جنتلمن را ربوده، احساس کرد که نوعی بیگانگی و فاصله ای بس عمیق با او دارد که عشق آندو را مانند وصله ای ناجور به هم پیوند داده. ظاهر فریبنده آن منطقه او را به وادی حقارت کشاند و شخصیت کامیاب را به گونه ای نوین بر مقابل دیدگانش نمودار ساخت، با وجود اینکه عشق کامیاب را پاک و بی آلایش یافته بود اما هراس و تردید در جانش رخنه کرد، در یک لحظه آرزو کرد که ای کاش کامیاب به طبقه ی او تعلق داشت و خونش با فقر و نداری عجین شده بود، ای کاش به جای این قصر مجلل صاحب چادر کهنه و غبار گرفته ای بود که رویش را خار و خاشاک استتار کرده بود تا او بتواند با دستان عاشقش خاک را از روی سیمای مهربانش بزداید و سر بر شانه ی کسی بنهد که در زیر کار و تلاش ستبر شده باشد، ای کاش معشوقه اش به آن دیار غلت زدگان تعلق نمی داشت تا او خود را در کنارش همچون موجی بداند که با اطمینان بر ساحلش نشیند. لحظه ای از آن افکار واهی بیرون آمد و با خود زمزمه کرد:
اما نه! قلب آن پسر نازپرورده مال من است، او قسم خورده که هیچ دختر اشراف زاده ای نتوانسته دلش را تصاحب کند و فقط ژرفای نگاه من او را منفعل ساخته، پس چطور می توانم بر عشقش تردید کنم. نقاب لبخندی زد و بعد نگاهی دقیق به ورقه ای که در دست داشت انداخت به جهتی که آدرس داده شده بود حرکت کرد. در انتهای خیابان باغی بزرگ و زیبا به چشم می خورد که نظر نقاب را به خود جلب کرد، جنب و جوش و رفت و آمد خاصی در آنجا جریان داشت، نگاهی دیگر به آدرس انداخت و پس از اینکه اطمینان حاصل کرد که نشانی مورد نظرش همان باغ است بهتر دید که از پشت باغ برود تا کسی شاهد حضور او در آنجا نشود،در حالیکه افسار سهند در دستش بود قدم زنان از خیابان پشتی حرکت کرد و خودش را به پشت باغ رساند. لحظه ای مردد با حالت دلشوره ایستاد و سپس تصمیم گرفت سر و گوشی آب دهد تا ببیند اوضاع از چه قرار است. افسار اسب را به نرده ی آهنی که دور تا دور باغ کشیده شده بود بست و بعد خود را به گوشه ای رساند تا بتواند از لای گلها و درختانی که به صورتی انبوه باغ را فرا گرفته بودند، نگاهی به داخل باغ بیاندازد. دقایقی را همچنان چشمان مشتاق و پر التهابش را در جستجوی کامیاب به اطراف خیره کرد، از رفت و آمدهایی که لحظه به لحظه بیشتر می شد، نقاب حدس زد که جشن بزرگی تدارک دیده شده، جشنی که ممکن بود به خاطر سالروز تولد یا مهمانی آنچنانی و یا جشن خداحافظی و یا... نقاب تمامی مناسبتهایی را که امکان برپایی چنین جشن بزرگی را می داد با خود حدس زد به جز جشن ازدواج کامیاب که حتی لحظه ای کوتاه در مخیله اش خطور نکرد. فقط لحظه شماری می کرد که هر چه زودتر او را ببیند و تا قبل از ظهر خودش را به ایل برساند. لحظه ها با دلهره و اضطراب برای نقاب می گذشت اما از کامیاب خبری نبود. با نگرانی به آسمان چشم دوخت خورشید کم کم خودش را به وسط آسمان می کشید، می بایست هرچه زودتر آنجا را ترک گفت، چندبار ناامید و سرگشته به سمت سهند رفت اما گویا طلسم شده بود، پاایش کشش رفتن نداشت و او را وادار به ماندن می کرد، نمی توانست دل بهانه گیرش را راضی کند که بدون آخرین دیدار از آنجا رخت بربندد، ساعاتی را فارغ از عواقب شومی که در چند قدمیش چمباتمه زده بود، سرگرم خاطرات شیرینی شد که با کامیاب سپری کرده بود به گونه ایکه گذر زمان را از یاد برده بود، گویا برایش مهم نبود که لحظه ای درنگ یک عمر نابسامانی را برایش بههمراه دارد. رسیدن به مقصود را به در به دری و آوارگی ترجیح می داد. مانند بیماری جذامی برای بافتن شفا خود را در آنجا دخیل کرده بود و از خدا که آفریننده چنین عشق سرکشی بود می خواست که هر چه زودتر محبوب خویش را ببیند تا بعد با خیالی آسوده از آن سرزمین بیرون رود. با فرا رسیدن ظهر سکوتی محض باغ را در بر گرفت. گویا همه برای صرف ناهار به درون ساختمان کشیده شده بودند، نقاب با استیصال سرش را به نرده تکیه داد و چشمانش را بر هم نهاد، با هر نفسی که فرو می داد احساس می کرد که بوی معشوقه اش بر کالبدش رخنه می کند و او را به آرامش و سکون بیشتری فرا می خواند، او همچنان پلکهای برجسته و خوش حالتش را بر هم گذاشته بود و بیخبر از وقایع تلخی که در شرف وقوع بود، خود را دختری برتر احساس می کرد، دختری پیروزمند که توانسته دل پسری اشراف زاده را فتح کند و او را به تسخیر چشمان نافذ خود درآورد. صدای خوش الحان پرندگان سکوت ظهرگاه را شکست و به همراه نسیمی که در لای شاخ و برگها مانور می داد، حالتی روح نواز را به وجود آورده بود، آرامش خاصی بر باغ حاکم شده بود، آرامشی که طغیانی در پیش داشت، گویا همه چیز به حالت راکد درآمده بود تا در لحظه ی موعود مانند سیلابی بخروشد. ترنم زیبایی همچون گهواره ای نقاب را در خود جای داد و خواب را بر دیدگانش لالایی کرد و او را به حالت خلسه درآورد. چنان در عالم بیخبری فرو رفته بود که ناگهان با صدای شیهه ی اسب با حالتی پریشان دیده از هم گشود، به خود تکانی داد و اطراف را از دیده گذراند تا ببیند در چه موقعیتی قرار دارد، لحظه ای گیج و سردرگم شده بود، آن محیط برایش ناآشنا و عجیب می آمد، دقایقی را مات و مبهوت مانده بود تا اینکه بالاخره به خود آمد متوجه شد که در آنجا چه می خواهد، با اضطراب به آسمان چشم دوخت خورشید خود را از وسط آسمان به سمت غرب کشانده بود، با ناامیدی بار دیگر نگاهی به درون باغ انداخت ولی بیفایده بود، باغ از قبل شلوغ تر شده بود اما از کامیاب هیچ اثری نبود، لحظه ای با خود اندیشید که شاید آدرس را اشتباه آمده و ماندنش در آنجا کاری عبث و بیهوده بوده، در حالیکه خودش را به باد ناسزا و سرزنش گرفته بود، به سمت سهند رفت، در دل آرزو کرد که مردم ایلش با مشکلی مواجه شده باشند و سفرشان به تأخیر افتاده باشد، فوراً بر روی مرکب نشست و همینکه می خواست اسب را هی کند؛ با شنیدن صدای بوق اتومبیلی که پی در پی نواخته می شد زبانش قفل شد،