رمان عشق ماندگار قسمت دوم
صدای پدر را که می گفت((سایه،سولماز عجله کنید،ساعت شش شد))شنیدم.
بار دیگر سریع وسایلمان را چک کردیم و چمددانها را به دست گرفتیم و از اتاق خارج شدیم پایین پله ها پدر چمدان ها را گرفت گفت:
- درو قفل کنید زود بیایید.
وقتی با سولماز از خانه خارج شدیم،دووی سفیدی جلوی در پارک بود و شاهین سوار آن بود.گیتی به طرفم آمد و گفت:
- شما سوار ماشین شاهین بشید که تنها نباشه.
شاهین پیاده شد و با ما سلام و احوالپرسی کرد.سوار که شدم گفتم:
- مبارک باشه آقای دکتر،خیلی قشنگه.
- مرسی،قابل شما رو نداره.
- ممنون،اتفاقا بابا می خواست برای من دوو بخره،ولی من اپل رو ترجیح دادم،آخه برای خانمها خیلی مناسب و جمع و جوره.
- بله دقیقا،خانما چون خودشون ظریف هستن باید سوار ماشینای کوچیک و ظریفم بشن.
شاهین یک پاکت سیگار از جیبش بیرون آورد و به ما تعارف کرد.هیچ کدام برنداشتیم.شاهین در حین روشن کردن سیگارش گفت:
- چه دخترای خوبی!
- به نظر من برای خانما سیگار کشیدن چندان جالب نیست.
شاهین در حالی که لبخند می زد گفت:
- خوب برای آقایونم چندان جالب نیست ولی....
- ندیده بودم تا حالا سیگار بکشی!
- خوب سیگاری نیستم تفننی می کشم.جلوی بزرگترام برای رعایت احترام نمی کشم.
- معتادام اول با سیگار اونم تفننی شروع کردن و بعد معتاد شدند ،بهتره نکشی.
شاهین نگاهی به من کرد و گفت:چشم.
و سیگارش را از شیشه به بیرون پرت کرد.سولماز از داخل کیفش یک بسته آدامس بیرون آورد و گفت:
- بهتره به جای سیگار از این آدامسها استفاده کنید.
شاهین یک دانه برداشت و تشکر کرد.به من هم تعارف کرد،یک دانه برداشتم و گفتم:
- مرسی.
سولماز آرام در گوشم گفت:
- کوفتت بشه.
نگاهش کردم،ابرویی تکان داد و چشم هایش را بست.
بالاخره به ویلای عمو رسیدیم.من و سولماز وارد اتاقی که به ما اختصاص داده بودند شدیم.سولماز طبق معمول داشت آرایشش را تجدید می کرد.
- بسه دیگه پدر پوستت رو در آوردی.
- دوباره تو این جمله تکراری رو،تکرار کردی؟
- چه کار کنم تو که گوش نمی دی،حالا پاشو بریم یه چیزی بخوریم و بریم کنار ساحل.
کلاهم را برداشتم و گفتم:
- پایین منتظرتم.
در آشپز خانه زری خانم را دیدم که جلوی گاز ایستاده بود و غذا درست می کرد.از پشت سر دستم را روی چشمانش گذاشتم با آن لهجه شمالی گفت:
- واه کیه!چرا چشمامو گرفتی؟
- حدس بزن.
صدایم را شنید و گفت:
- شناختم خانم جان.
دستم را برداشتم و به طرفم برگشت بوسیدمش و گفتم:
- خب زری خانم چه خبر چطوری با روز گار.
- ای خانم جان می گذره،شمام که هزار ماشاالله هنوز شیطونی می کنین!
- من و شیطونی؟سایه همو با تیر می زنیم.
- تو گفتی و منم باور کردم.بزنم به تخته قشنگتر شدی،دیگه همین روزاست که بیان سراغت.
- ای بابا دیگه کی میاد خواستگاری من.
- واه چه حرفها خیلیم دلشون بخواد دستشون به پر شالت برسه.
در حالیکه خنده ام گرفته بود گفتم:
- می دونی چیه زری خانم ،اونی که من دوستش دارم زن داره.
زری خانم به صورتش کوبید و گفت:
- خدا به دور،راست می گی؟
- - دروغم چیه؟کار دله،دست من که نیست.
زری خانم که باورش شده بود گفت:
- خب حالا طرف کی هست.
- اگه بگم باور نمی کنی.
- حالا اونم تورو می خواد؟
- نمی دونم.
زری خانم که تو حال و هوای خودش بود گفت:
- یعنی مردی پیدا می شه که دست رد به سینه تو بزنه؟فکر نکنم.می دونی من به مرده حسودیم می شه،ولی دلم به حال زنه می سوزه،جون به لبم کردی بگو طرف کیه.
- آقا رضا.
- واه خاک به سرم برادر گیتی خانم؟
- نه بابا،آقا رضا خودمون.
- کدوم آقا رضا؟
- اه،یعنی آقا رضا رو نمی شناسی؟
زری خانم لحظه ای متحیر به من نگاه کرد و گفت:
- آتیش به جانت بگیره ،داری منو مسخره می کنی!
- نه بابا چه مسخره ای؟من عاشق آقا رضا شدم.
زری خانم با وردنه به دنبالم افتاد،دور میز می چرخیدم و می خندیدم.
- باید یکی با این وردنه ها بهت بزنم تا دیگه از این هوسا نکنی.
- نمی دونستم رقیبی به گردن کلفتی شما دارم.
از آشپز خانه بیرون دویدم که محکم به شاهین خوردم،شاهینم من را گرفت و گفت:چیه چی کار کردی که کارت به فرار کشیده؟
- تا نزنمت ولت نمی کنم!
پشت سر شاهین سنگر گرفتم و گفتم:
- دست بردار زری خانم.
- چی شده زری خانم؟
- هیچی خانم عاشق شده ،اونم عاشق یه مرد زن دار.
شاهین که چشمهایش از تعجب گرد شده بود گفت:
- سایه این چی داره می گه؟
می خواستم ببینم عکس العملش چیه ،بنابراین سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.
شاهین دستم را گرفت و گفت:
- خب حالا اون مرد خوشبخت کیه؟
نگاهش کردم.به نظر عصبانی بود ولی سعی می کرد خوددار باشد.زری خانم که دید شاهین حسابی باورش شده خندید و گفت:آقا رضا...چیه باور کردی؟
شاهین دستم را رها کرد و گفت:واقعا که،سولماز می گفت خیلی بد شوخی می کنی ولی من باورم نشد.
و رفت.در همین موقع سولماز به ما پیوست و گفت:
- چیه،اگه خنده داره برای منم تعریف کنید.
سولماز را به زری خانم معرفی کردم و رو به سولماز کردم و گفتم:
- اینم زری خانمه ،قراره ما با هم فامیل بشیم.
- هیس،دیدی شاهین خان عصبانی شد.
و بعد از اینکه با سولماز سلام و احوالپرسی کرد،گفت:
- خب من دیگه کار دارم ،شمام سراغ کاراتون برید.
همراه سولماز نزد شاهین که روی کاناپه لمیده بود ،رفتم و گفتم:
- شاهین عصر با ما میای ماهیگیری؟
شاهین نگاهی به من کرد و گفت:
- اگه دختر خوبی باشی آره.
- من به این خوبی مگه چکار کرردم؟
سرش را تکان داد و حرفی نزد.
- دوباره من یه دقیقه تورو تنها گذاشتم تو دسته گل به آب دادی؟
- نه بابا یه شوخی کوچولو کردم تازه اونم با زری خانم.
- آخی این کوچولو بود خدا به داد بزرگتراش برسه.
- حالا حرفم رو باور کردید؟
- سولماز خانم الان دیگه حال شما رو درک می کنم.
- پس من شما دو همدرد و تنها می ذارم تا مرهمی برای همدیگه باشید.
- سلام دختر گلم،چقدر بزرگ شدی بابا.
- من بزرگ نشدم،عینک شما ذره بینه برای همینه که منو بزرگ می بینی.
- زبونتم که درازتر شده.
- قهر میکنم ها آقا رضا.
- حالا کجا می رفتی؟
- لب دریا،قدم بزنم ولی حالا که شما اومدید با هم میریم سواری کنار ساحل .
- نه هنوز دفعه قبل رو فراموش نکردم یادته چطوری روندیش که دوتا چرخش رفت هوا.
- اون موقع بلد نبودم حالا سه ساله گواهینامه گرفتم،بریم آقا رضا؟
- باشه به شرطی که خودم رانندگی کنم.
- نه دیگه قرار نشد با من نسازی بابا رضا.
آقا رضای بیچاره که به این کلمه حساس بود از پشت فرمان کنار رفت.او و زری خانم سالها بود که صاحب فرزندی نشده بودند برای هیمن وقتی به آنها مامان و بابا می گفتی هر کاری می خواستی برایت می کردند.
- توام خوب بلدی چطوری منو خام کنی.
خندیدم و حرکت کردم و در همین موقع صدای سولماز و شاهین را که صدایم می کردند، شنیدم ولی توجهی نکردم.
آقا رضا با دیدن رانندگی من گفت:
- نه دست فرمونت خیلی خوب شده!
بعد از یک ساعتی که به خانه برگشتیم به آقا رضا کمک کردم تا خریدهایش را به آشپز خانه ببرد،از شاهین و سولماز خبری نبود،به ایوان رفتم و روی ننو تاب دراز کشیدم،بعد از مدتی تکان خوردن کم کم خوابم گرفت و نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم که با تکانهایی از خواب بیدار شدم،چشمهایم را باز کردم و زری خانم را دیدم.
- پاشو تنبل خانم تا کی می خوای بخوابی همه منتظرن.
همه دور میز نشسته بودند ،فقط بین شاهین و سولماز یک صندلی خالی بود همانجا نشستم.شاهین ظرف غذا را به طرفم گرفت و گفت:
- بفرمایید.
می خواستم دستش را رد کنم که دیدم گیتی به ما نگاه می کند،مقداری کشیدم و گفتم:
- مرسی.
- نوش جان.
سولماز هم ظرف سوپ را به طرفم گرفت.
برایش پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- منت کشی نکن که فایده نداره.
و مقداری سوپ کشیدم و گفتم:
- مرسی.
- نوش جونت عزیزم،اگه دختر خوبی باشی برات خبر خوبی دارم.
- اصلا دلم نمی خواد خبر آبکیت رو بشنوم.
- باشه فقط بعدا نظرت عوض نشه،در ضمن اینطوری پسر عموت فکر می کنه تو دختر لوسی هستی که سر کوچکترین مسئله ای قهر می کنی.
گیتی دیس برنج را برداشت و به سولماز تعارف کرد و بعد به طرف من گرفت و گفت:
- سایه جان بکش.
- دستتون درد نکنه،خانم عموی عزیز.
- بالاخره من نفهمیدم من عزیزم یا عموت.
لبخندی زدم و گفتم:
- هردوتون برای من عزیزید.
سولماز آرام گفت:
- خوب بلدی زبون بریزی.
جوابش را ندادم.شاهین آرام گفت:من چطور؟
با تعجب گفتم:یعنی چی ،من چطور؟
- من برات عزیز نیستم؟
در حالیکه خنده ام گرفته بود گفتم:خب چرا،توام برام عزیزی.
لبخندی زد و گفت:جدی می گی؟
- یعنی باورت نمی شه؟
- چرا خیلیم خوشحالم.
بعد از نهار همه برای استراحت به اتاقشان رفتند،من و سولماز روی تخت دراز کشیده بودیم،سولماز کتاب می خواند و گاهگاهی قسمت های جالبش را بلند می خواند که من هم بشنوم.بعد از یک ساعتی در زدند و صدای شاهین را شنیدم که می گفت:
- مزاحم که نشدم؟
- مه خیر،بفرمایید .خونه خودتونه.
- نه ،مرسی،فقط می خواستم بگم من برای ماهیگیری حاضرم.
و سرش را پایین انداخت.
- باشه تا ده دقیقه دیگه ما آماده ایم.
- پس پایین منتظرتونم.راستی قلاب دارید؟
- من آره ولی سولماز نه.
وقتی آماده شدیم از ویلا خارج و به طرف شاهین که کنار حصار ایستاده بود ،رفتیم.
شاهین گفت:
- با ماشین بریم یا تا ساحل پیاده روی کنیم؟
- نه پیاده بهتره.
و رو به سولماز کردم و گفتم:
- قبوله؟
- به خاطر تو باشه.
لپش را کشیدم و گفتم:قربون تو دختر خوب.
- سایه نمی دونی وقتی رفتی سولماز چقدر نگرانت بود.بهت تبریک می گم که چنین دوست خوبی داری.
- من از داشتن چنین دوستی به خودم می بالم سولماز برای من مثل یه خواهره.
و سولماز را بوسیدم.
کنار ساحل شاهین گفت:با قایق موتوری یا پارویی؟
- نه پارویی بهتره.
- اون موقع کی پارو می زنه؟ حتما شما دو نفر؟
- پس چی،نکنه ما رو دست کم گرفتی؟
- نه ولی...
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:ولی چی؟حتما فکر کردی ما چند تا پارو که زدیم خسته می شیم آره؟
- نکنه فکر آدمو می خونی؟
- ای یه همچین چیزایی،ولی بهتره بدونی تیم ما توی مسابقات قایقرانی رودهای خروشان برنده مدال طلا شده.
شاهین که تعجب کرده بود گفت:جدی می گی؟
- باور کن.
سوار قایق شدیم شاهین رفت جلوی قایق و راحت نشست و من و سولماز هر کدام پارویی به دست گرفتیم و پارو زدیم هنوز مقداری نرفته بودیم که صدای سولماز در آمد.
- ای خدا منو از دست این سایه نجات بده، آخه دختر تو چرا یه روده راست تو شکمت نیست؟
- پارو بزن،این مسئله حیثیتیه.
- چی دارید یواش یواش برای هم تعریف می کنید؟
- راست می گه خب سولماز بلندتر حرف بزن.
و رو به شاهین کردم و ادامه دادم:
- داشت یکی از خاطراتش رو از مسابقه قایقرانی می گفت،سولماز جان برای شاهینم بگو.
سولماز که دیگه اگر کارد می زدی خونش بیرون نمی ریخت گفت:
- سایه نمی خوای توی این گرما از خاطرات کشتیرانی تو مثلث برمودا برات حرف بزنم؟
- نه برای شاهین خوب نیست ممکنه شب کابوس ببینه وگرنه از نظر من اشکالی نداره.
- نه دیگه من اینقدر هم ترسو نیستم،اما مثل اینکه سولماز دیگه حسابی خسته شده و نمی تونه ادامه بده و این رل قهرمانانه رو بازی کنه،سولماز می خوای جاهامون رو عوض کنیم؟
- با کمال میل.
و بعد از چند دقیقه سولماز گفت:
- آخیش چقدر خوبه آدم راحت بشینه و دریا رو نگاه کنه.
- بله همین طوره که می فرمایید.
- چقدر خوب بود اگه تو همیشه با من موافق بودی!
- اوا مگه همیشه من با تو مخالفت می کنم که اینقدر حسرت به دل حرف می زنی؟
- مخالفت که نه ولی همیشه نظر خودتو غالب می کنی.
- مثل اینکه دریا زده شدی عزیزم.
شاهین در حالیکه می خندید گفت:
- خب دیگه پارو نزن فکر کنم همین جا خوبه.
آن موقع که پارو می زدم به دریا توجهی نداشتم ولی حالا که راحت نشسته بودم ،فهمیدم حرف سولماز کاملا درست بود.دوست داشتم همانجا می نشستم و غروب خورشید را نگاه می کردم.
سولماز و شاهین هر کدام دو ماهی گرفته بودند ولی من هنوز موفق به گرفتن یک ماهی هم نشده بودم که شاهین گفت:
- بهتره بریم.
- من هنوز یه ماهیم نگرفتم و تا نگیرم دست از تلاش بر نمی دارم.
شاهین که جدیت مرا دید گفت:
- باشه یک ربع دیگه هم به خاطر تو صبر میکنیم و با سولماز قلاب هایشان را از آب بیرون آوردند تا شانس من بیشتر شود.
در آخرین دقایق قلاب تکان خورد و بالاخره توانستم یک ماهی بزرگ صید کنم.
سولماز با دیدن ماهی گفت:
- خب خدا رو شکر،وگرنه حالا حالا ها اینجا تشریف داشتیم.
- نه دیگه داشتم خسته می شدم.
در راه برگشت شاهین به تنهایی پارو زد و من و سولماز در حالیکه دست در گردن هم انداخته بودیم در سکوت آبی بیکران را تماشا می کردیم.
- حالا اول بگو تا بعدا در باره مژدگانی با هم صحبت کنیم.
- مامان زنگ زد و گفت میان تهران.
- جدی!چند روز می مونن.
- کجای کاری،دارن برای همیشه میان.
- شوخی می کنی؟
- نه جون خودم،بابا خواسته تا قطعی نشده کسی با خبر نشه...وای خیلی خوشحالم سایه.
- منم خیلی خوشحالم با این حساب مژدگانیت پیش من محفوظه.نگران نباش باهات کنار میام.هدف ما جلب رضایت مشتریست.
زمانی که با سولماز به خانه رفتیم،روی میز آشپزخانه یادداشت مامان را دیدم که نوشته بود.((وقتی اومدید،سریع به خانه سهیلا بیاید که خیلی کار داریم.))
من و سولماز کیف و کتاب را گذاشتیم و به طرف خانه آنها رفتیم،در حیاط باز بود.مامان همراه چند کارگر در خانه مشغول کار بودند،به مامان سلام کردیم.
مامان در حالیکه خسته به نظر می رسید گفت:
- سلام به دخترای گل خودم.
- خاله جون خسته نباشید.
- قربونت برم،نمی دونی چقدر خوشحالم هم برای تو هم برای خودم،خیلی تو این دوسال سختی کشیدی.
- مامان پس شمام خبر داشتید و به ما چیزی نگفتید.
- گفتم تا قطعی نشده به شما دوتا چیزی نگم تا بعدا اگه نشد تو روحیه تون تاثیر منفی نذاره.یک سری از وسایل قبلا اومده و چیده شده.یکسری هم الان میاد،شبم که صاحبخونه تشریف میاره.
- پس یه کاریم بدید ما انجام بدیم.
- شما دوتا برید وسایل و دسته بندی کنید تا مشخص بشه مال کجاست تا بیام با کمک هم سرجاشون بذاریم.فقط سریع که چهار ساعت بیشتر وقت نداریم.
من و سولماز توانستیم با کمک هم اتاقش را بچینیم،بعد از اتمام کار همراه مامان به خانه برگشتیم و منتظر آمدن مهمانها شدیم.
تقریبا ساعت نه بود که مهمانها آمدند هه خوشحال بودیم از این که دوباره بعد از دو سال دور هم جمع شده بودیم.پدر و مادرها از اینکه دوباره با هم بودند شاد بودند،من و سولماز و اشکان نیز که با هم مثل خواهر وبرادر واقعی بودیم،از این که دوباره هر سه در کنار هم بودیم خرسند وراضی بودیم،من و سولماز مثل دو خواهر دوقلو و اشکان هم مثل برادر بزرگتر در کنار ما بود.
بعداز شام همگی به خانه رفتیم تا باقی مانده اثاثیه را مرتب کنیم،حدود ساعت یک و نیم بود که خسته به خانه بازگشتیم.از شدت خستگی روی پا بند نبودم به مامان و بابا شب بخیر گفتم و رفتم که بخوابم،به جرات می توانم بگویم تا سرم را روی بالش گذاشتم به خواب رفتم.
صبح با تکانهای دست مامان از خواب بیدار شدم،چشمهایم را که باز کردم مامان گفت:
- دختر گل مامان از خواب بیدار نمی شی؟
- سلام مگه ساعت چنده؟
- ساعت هشت ونیم،مگه ساعت ده کلاس نداری دیرت می شه ها.
صبحانه خورده بودم که سولماز به سراغم آمد،موقع خداحافظی به مامان گفتم:
- خب شما از امروز دیگه تنها نیستید و من براتون خوشحالم.
- قربونت برم که اینقدر به فکر منی.
ماشین را روشن کردم و از پارکینگ بیرون آوردم،سولماز در و بست و سوار ماشین شد و گفت:
- چرا پیاده نمی شی درو ببندی ؟مگه من دربانم؟
- تورو به هر کسی که می پرستی از اول صبح غر نزن.
- پس اگر می خوای غر نزنم از این به بعد خودت در رو ببند.
- حالا که تو بستی و تموم شد،دیگه این حرفها برای چیه؟
- آهان حالا که تازه رسیدیم به اصل مطلب،یعنی این که من از این به بعد درو نمی بندم حالا اگرم بخوام لطف کنم یه بار تو یه بار من.
- آهان پس تو داری حساب بعد رو می کنی،چرا منو نمی گی که حسابی راننده تو شدم؟
- خیلی دلت بخواد،این افتخار نصیب هر کسی نمی شه.حالا به جای بحث کردن با من یه کم سریعتر حرکت کن.
- چشم ،اوامر دیگه ای نداری.
- نه،راستی نزدیک بود یادم بره من عصر می خوام برم خونه خاله جونم،به مناسبت اومدن مامان و بابا میهمانی دادن،برای همین کلاس شنای عصر کنسل می شه.
- عجب تصادفی همین الان می خواستم بگم یادم رفته لوازم استخر رو بیارم،فقط نمی دونستم چه طوری بگم که تو غر نزنی.
- یعنی تو اینقدر از من می ترسیدی و من خبر نداشتم؟
سولماز نگاهم کرد و با حالت التماس آمیزی گفت:سایه.
- چیه ،نکنه انتظار داری عصر هم برسونمت؟
در حالیکه لبخند می زد و پیاده می شد گفت:
- یعنی تو نمی خواستی منوو برسونی؟
- اولا برای من لبخند ژکوند نزن،ثانیا حتی فکرشم به ذهنم خطور نکرده بود.
در کنار سولماز به را ه افتادم،هنوز وارد سالن نشده بودیم که کسی از پشت چشمهایم را گرفت،دستهایش را لمس کردم و از انگسترش او را شناختم گفتم:
- فرناز دوباره تو چشمهای منو گرفتی،به پیر به پیغمبر بده،مثلا تو زن استاد فرهمند شدی باید سنگین باشی.
فرناز در حالیکه می خندید گفت:این افتخار و بهتون می دم که کنار من راه بیاین.
سه تایی به طرف کلاس رفتیم تا رسیدن به کلاس با کلی استاد سلام و علیک کردیم.
سولماز با حرص گفت:
- بابا تو دیگه نمی خواد با ما راه بیای از بس با این استادا سلام و علیک کردم آرواره هام درد گرفت،آخه اینم شوهر بود تو انتخاب کردی؟
به کلاس که رسیدیم دیگر جا نبود،تقریبا همه صندلی ها پر بود.خلاصه بعد از کلی کنکاش و خواهش و تمنا بالا خره سه تا صندلی کنار هم گیر آوردیم ونشستیم طبق معمول فرناز داشت می گفت و می خندید.
فرناز یک لحظه هم ساکت نبود و سر کلاس مدام حرف می زد به درس گوش نمی داد،من مانده بودم چطور واحد هایش را پاس می کرد.
به یاد دارم همین استاد فرهمند یک بار سر کلاس از بس ما حرف زدیم،محترمانه بیرونمان کرد،البته تقصیر فرناز بود ولی خب ما هم به آتش او سوختیم.
امروز هم سر کلاس این قدر حرف زد که وقتی استاد از فرناز سوال کرد نتوانست جواب بدهد،بلافاصله از سولماز پرسید ولی از آنجایی که وقتی کنار فرناز می نشستی دیگر نمی توانستی به درس گوش بدهی،متاسفانه بلد نبود،می دانستم نفر بعدی من هستم اتفاقا حدسم درست از آب در آمد،خوشبختانه من قبلا در دبیرستان عضو تیم بسکتبال بودم و توانستم پاسخ سوال را بدهم.
استاد دیگر چیزی نگفت یعنی ساعت کلاس دیگر به او اجازه نداد،بعداز کلاس به کتابخانه رفتیم تا برای کنفرانسی که قرار بود هفته آینده بدهیم،مطلب جمع آوری کنیم.جلوی در به آنها گفتم:
- بجه ها کتابخانه کلاس نیست که بشه حرف زد،پس بهتره از هم جدا بشینیم.
سولماز و فرناز قبول کردند و هرسه کتابهایی را که احتیاج داشتیم برداشتیم و مشغول نت برداری شدیم.
کاغذ را باز کردم نوشته بود((من دو ساعته حرف نزدم در ضمن خیلی هم گرسنمه،بهتره بریم))تعجب کردم یعنی دوساعت به این سرعت سپری شده بود.نگاهش کردم،کتابش را بست و بلند شد،من وسولماز هم برخاستیم و بعد از تحویل کتابها از سالن بیرون آمدیم و یکراست به سلف رفتیم.فرناز گفت:
- من که حوصله تو صف موندن رو ندارم،زحمتش گردن شما.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- پس من می رم غذا می گیرم ،توام برو یه جا پیدا کن تا فرناز هم لطف کنه ،کوفت کنه.
ده دقیقه بعد غذا را گرفتم و در جستجوی آنها سالن را نگاه کردم،سولماز و فرناز کنار یک میز سه نفره ایستاده بودند تا خالی شود از خوش شانسی من موقعی که با سینی غذا به آنجا رسیدیم پسرها رضایت دادند و رفتند.
ما که دیرمان شده بود با عجله غذایمان را خوردیم و رفتیم.این ساعت هم تربیت بدنی داشتیم البته با همان دکتر سعیدی،به همین دلیل بدون هیچ توضیحی هر سه نفرمان با فاصله نشستیم بالاخره کلاس با تمام خسته کنندگی اش به پایان رسید.
جلوی در دانشگاه فرزاد را دیدیم که به انتظار فرناز ایستاده بود.فرزاد به ما تعارف کرد که مارا برساند،گفتم:
- ممنون،ماشین هست.
و از هم خداحافظی کردیم.زمانی که سولماز سوار ماشین شد،گفتم:
- کجا برم خانم؟
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- فعلا مستقیم برو.
- خانم مسافر سوار کنم یا در بست تشریف می برید؟
- حالا یه بار می خواد منو برسونه ببین چه کار می کنه؟
داخل خیابانی پیچیدم ،سولماز گفت:
- اگه همین جاها نگه داری من پیاده می شم.
- می رسونمت،بگو توی کدوم کوچه بپیچم.
- نه مرسی،همین اول کوچه است خودم می رم.
و بعد پیاده شد و رفت.به ساعتم نگاه کردم.ساعت شش بود.حساب کردم تقریبا برای ساعت هفت و ربع به خانه می رسم.
نیم ساعتی که رفتم ماشین به تکان افتاد،ماشین را به کنار خیابان کشیدم و فهمیدم که بنزین تمام کرده زیر لب غریدم:توی این خیابون یک طرفه و خلوت،آخه اینم جا بود!
از صندوق عقب یک گالن چهار لیتری بیرون آوردم و روی سقف ماشین گذاشتم و سوار شدم.چند ماشین بی توجه رد شدند و رفتند چند دقیقه بعد ماشین دیگری هم رد شد ولی کمی جلوتر نگه داشت دو پسر از اتومبیل بیرون آمدند.از صدای خندیدنشان معلوم بود که قصد کمک ندارند.در را قفل کردم و سرم را روی فرمان گذاشتم،می دانستم اگر بفهمند من دختر جوانی هستم بیشتر مزاحم می شدند یکی از آنها به شیشه ضربه ای زد و گفت:
- خانم کمک نمی خوای...سرتو بلند کن ببینم...
دیگری گفت:
- نه خیر،مثل اینکه قصد نداره با ما راه بیاد.
و بعد از چند لحظه رفتند.
یک ربع دیگر هم گذشت،این بار ماشین دیگری نگه داشت،سه پسر از آن پیاده شدند آنها هم بعد از پنج شش دقیقه مسخره بازی رفتند و گالن را هم با خودشان بردند.
به خودم لعنت فرستادم که چرا دقت نکرده بودم دعا می کردم به پست آدمهای درست و حسابی بخورم و از این مهلکه نجات پیدا کنم.
دوباره سرم را روی فرمان گذاشتم.صدای ضرباتی را که به شیشه می خورد شنیدم،اهمیتی ندادم ولی پس از چند لحظه صدای مردی را که مرا به نام می خواند شنیدم با تعجب سرم را بلند کردم و اردلان را دیدم(من کشته مرده این نوع پیشامد های سرنوشتم !!!! از بین این همه آدم آشنا این اردلان پیدا شد....جل الخالق)
اردلان به طرف راست ماشین رفت و به پنجره ضربه ای زد که در را برایش باز کنم.در را باز کردم سوار شد و گفت:
- خوب شد بالاخره یادتون اومد درو باز کنید.
- سلام،ببخشید دیر شد.
- سلام خانم،حالتون خوبه؟
- مرسی.
- وقتی دیدم سرتون و روی فرمان گذاشتید فکرکردم طوریتون شده.
- نه چیزی نشده،فقط بنزین تموم کردم،الان تقریبا چهل دقیقه ای می شه اینجام.
- یعنی کسی پیدا نشد بهتون کمک کنه؟
- چرا دوتا ماشین نگه داشت ولی آدمهای درست و حسابی نبودند منم از خیر کمکشون گذشتم.
یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
- حالا از کجا فهمیدید من درست و حسابی ام و فقط قصد کمک دارم؟
- حداقلش اینه که من شما رو می شناسم.
- حالا چه کمکی از دست من برمیاد؟
- دو لیتر بنزین،تا به پمپ بنزین برسم.
- متاسفم من خودم شاید دو سه لیتر بیشتر نداشته باشم اما وقتی پمپ بنزین رفتم یه چهار لیتری برای شما میارم.
و خواست پیاده شود.من که حسابی ترسیده بودم ناخودآگاه بازویش را گرفتم و گفتم:
- خواهش می کنم منو تنها نذارید.
نگاهی به من انداخت،بازویش را رها کردم و سرم را از خجالت پایین انداختم.
- نترس زود برمی گردم.
- نه منم با شما میام.
- اگه با من بیای ممکنه وقتی برگشتیم یا لاستیکهای ماشین یا خودش نباشه.
اشکهایم داشت سرازیر می شد،سرم را پایین انداختم تا ریزش اشکهایم را نبیند و گفتم:
- من دیگه نمی تونم تنها اینجا بمونم.
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت:
- تو داری گریه می کنی!
- آره چون خودم از ماشینم مهمترم،اگه تا اومدن شما یه آدم احمق پیدا شد و شیشه رو شکست من چه کار کنم؟
اردلان در حالیکه به من خیره شده بود گفت:
- نگران نباش،ماشین و بکسل می کنم.
پیاده شد و از عقب ماشین خودش طنابی بیرون آورد و کارها را ردیف کرد.تا پمپ بنزین نیم ساعتی راه بود.در جایگاه کلید در باک را به یکی از ماموران دادم تا برایم بنزین بزند.اردلان که زودتر از من بنزین زده بود منتظرم مانده بود.
ماشین را پارک کردم،پیاده شدم و گفتم:
- ممنون آقای امیری،واقعا به من لطف کردید مثل اینکه خدا شما رو برای کمک به من فرستاده.
- خواهش می کنم خانم.
- امیدوارم بتونم کمکهای شما رو جبران کنم.
گفت:
- تا دم خونه همراهیتون می کنم.
تشکر کردم و گفتم:
- دیگه مزاحم شما نمی شم.
- مزاحمتی نیست در ضمن این شماره تلفن منه،هر وقت مشکلی پیش اومد با من تماس بگیرید.من چهار به بعد خونه ام.
کاغذ را گرفتم،از او خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم،او هم پشت سرم بود.جلوی در خانه پارک کردم اردلان برایم دستی تکان داد و رفت.
به دانشگاه که رسیدم پسر بچه هفت ،هشت ساله ای جلو آمد با حالت التماس آمیزی گفت:
- خانوم بیسکویت بخر،همش دویست تومنه.
دلم برایش سوخت سه تا از بیسکویت ها را گرفتم و پولش را دادم و گفتم:
- این یکی هم مال خودت.
وارد کلاس که شدم سولماز از ته کلاس صدایم زد.
به طرفش رفتم وگفتم:
- سلام مهمونی خوش گذشت؟
- سلام جای تو خالی بود،خوبی؟
- مرسی.
- چه خبر؟
- اگه بدونی دیشب چه اتفاقی افتاد.
- نه،برات خواستگار اومده؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم وگفتم:
- آره اگه حدس زدی طرف کیه؟
- شاهین؟
- نه.
- پس کی؟خودت بگو.
- باورت نمی شه !دکتر معیریان.
- دکتر معیریان کیه؟!
- رئیس دانشگاه دیگه.
- چقدر لوسی سایه.
- تو لوسی،هر اتفاقی می افته می گی برات خواستگار اومده،آخه خواستگار کجا بود؟....دیروز تو رو که رسوندم وسط راه بنزین تموم کردم .دوتا ماشین نگه داشت که همشون پسرای جوون بودن که قصد کمک نداشتن تا اینکه بالاخره یه نفر اومد و منو از این مهلکه نجات داد،اگه گفتی کی بود؟
سولماز سه حدس اشتباه زد که استاد وارد کلاس شد.
با حرص گفت:
- بگو دیگه تا کلاس شروع نشده.
- اردلان امیری.
- اِ چه به موقع رسیده !خب تعریف کن.
- برای شنیدن بقیه ماجرا باید تا هفته دیگر صبر کنی .روز خوبی رو براتون آرزو میکنم.
- لوس نشو ،سرت رو بنداز پایین و بگو.
- پس کی برام جزوه بنویسه؟
- جزوه تو سرت بخوره از یکی از بچه ها برات می گیرم.
می دانستم سولماز به این راحتی دست بردار نیست سرم را پایین انداختم و ماجرا را برایش تعریف کردم،تقریبا آخر ماجرا بود که صدای استاد بلند شد:
- ته کلاس چه خبره،میز گرده؟
- ببخشید استاد شما بفرمایید.
- نه خواهش می کنم خانم سرمدی،هر وقت صحبت شما تموم شد من شروع می کنم.
صدای خنده بچه ها بلند شد.
- نه خواهش میکنم استاد.
- پس با کسب اجازه از خانم سرمدی و معتمد درس و ادامه می دیم.
من و سولماز تا آخر کلاس دیگر با هم حرف نزدیم کلاس که تمام شد سولماز گفت:
- خب بعدش؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و گفتم:
- واقعا که،انگار نه انگار که آبرومون رفته حالا تازه می گه خب بعدش.
- اگه غر زدنت تموم شد بقیه ماجرا را بگو.
- کجا بودم؟
- خواست بره بنزین بزنه.
- آهان،بهش گفتم غیر ممکنه اینجا تنها بمونم،بعد ماشین و بکسل کرد وبه پمپ بنزین رفتیم،تازه منو تا در خونه هم همراهی کرد.نقطه،قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
- غلط نکنم کاسه ای زیر نیم کاسه اردلانه.
- نگو،نکنه نیم کاسه ای زیر کاسه اردلان باشه؟
- باشه،مسخره کن.
- تازه شماره تلفنشم داد که هر وقت مشکلی پیدا کردم باهاش تماس بگیرم.
- بیا این اردلانی که تره برای دختری خورد نمی کرد،چطور شماره تلفنش رو به تو داده غیر از اینه که تو براش مهمی،تازه جریان کامیار هم که یادته.
- سولماز تو دیگه داری خیالبافی می کنی،بابا واسه خدا یه کاری انجام داده.
- تو این طور فکر کن،راستی زنگ بزن ازش تشکر کن.
- به نظر تو کار درستیه؟
- آره،حتما زنگ بزن.
***
زمانی که به خانه رسیدم مامان می خواست به مهمانی برود،از او خداحافظی کردم و به اتاقم رفتم.خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم کمی بخوابم.
وقتی که از خواب بیدار شدم ساعت شش بود به آشپزخانه رفتم چیزی بخورم،که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم و گفتم:بله.
صدای بچگانه ای گفت:
- الو مامان سلام.
- سلام کوچولو،ولی من مامانت نیستم اشتباه گرفتی عزیزم.
و قطع کردم به یاد سولماز افتادم که گفته بود((حتما به اردلان زنگ بزن))تلفن را برداشتم و به اتاقم رفتم و شماره اش را گرفتم.
پس از یک بوق آزاد گوشی برداشته شد،ولی صدایی شنیده نشد می خواستم قطع کنم که صدای اردلان را شنیدم که می گفت:( اگه نمی خواستی حرف بزنی پس چرا تلفن زدی؟)
فکر کردم مرا با کسی اشتباه گرفته،شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم حرف نزنم تا ببینم چه پیش می آید،صدای ورق خوردن کتاب از آن طرف به گوش می رسید.پس از چند لحظه گفت:
- حالتون که خوبه،البته باید بدونی من به کوچکتر از خودم سلام نمی کنم.
با خود گفتم((نکنه منو شناخته باشه))خواستم قطع کنم که دوباره فکر کردم((آخه از کجا ممکنه منو شناخته باشه من که حرفی نزدم مطمئنم من و با کس دیگه ای اشتباه گرفته))
توی همین فکرها بودم که گفت:
- نکنه دوباره بنزین تموم کردین؟
ناخودآگاه گفتم:
- هی آخ.
- چیه فکر نمی کردی بشناسمت؟
دیگه حسابی ضایع شده بودم بهتر دیدم حرف بزنم.بنابراین گفتم:
- سلام.
- سلام به روی ماهتون،دیگه داشتم از حرف زدنت ناامید می شدم.
- من اولم می خواستم حرف بزنم ولی فکر کردم منو با کس دیگه ای اشتباه گرفتید.
در حالیکه می خندید گفت:
- ولی من تا مطمئن نباشم اون طرف خط کیه شروع به صحبت نمی کنم خانم،ولی فکرشو نمی کردی بشناسمت درست می گم.
- اصلا فکر نمی کردم،جدا شما منو از کجا شناختید.
- من این شماره تلفونو به جز تو فقط به یک نفر دیگه دادم ولی اون عادت نداره حرف نزنه پس فهمیدنش مشکل نبود.
- در هر صورت من قصد مزاحمت نداشتم زنگ زدم از کمکی که به من کردید تشکر کنم.
- خواهش میکنم.
- در ضمن بابت این کنجکاویم معذرت می خوام.
- فراموش کن،من از این که تورو با حرفم ناراحت کردم معذرت می خوام.
- نه ناراحت نشدم،احتیاجی به معذرت خواهی نیست.
- پس اگه ناراحت نشدی چرا صدات شادی همیشگی رو نداره؟
- وای مثل اینکه شما دارید منو می بینید؟
در حالیکه می خندید گفت:شاید،لباس مناسب که تنت هست؟
به لباسهایم نگاه کردم،مینی تاپ با شلوارک پوشیده بودم.
صدای اردلان را شنیدم که گفت:چیه داری به لباسات نگاه می کنی؟
- وای شما دارید منو می ترسونید دیگه دارم شک می کنم.
- نه نترس،فقط چون چند لحظه حرف نزدی فهمیدم داری به لباسات نگاه می کنی،درست گفتم؟
- بله،شما خیلی باهوشید.
- خیلیا از این خصوصیت من خوششون نمیاد.
- شاید چون نمی تونن بالاتر و باهوشتر از خودشون رو ببینن.
- تو چطور؟
- خوشبختانه جز این دسته آدمها نیستم به هر حال ببخشید که مزاحم مطالعه شما شدم.
- خواهش می کنم نکنه حالا تو داری منو می بینی؟
- نه خیالتون راحت باشه فقط صدای ورق خوردن کتاب به گوشم رسید.
- پس معلومه توام باهوشی.
- مرسی،بازم ممنون از کمکتون و خداحافظ.
- خواهش می کنم از شنیدن صدات خوشحال شدم به امید دیدار.
گوشی را که قطع کردم نفس راحتی کشیدم با خود گفتم((وای،این دیگه کیه؟مو رو از ماست می کشه بیرون))بلندشدم کتابم را بردارم که تلفن زنگ زد،گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
- الو،سلام خسته نباشی.
سولماز بود.پاسخ دادم:
- سلام،برای چی خسته نباشم.؟
- خب معلومه داشتی نیم ساعت با تلفن حرف می زدی.
- اِ امروز همه غیب گو شدن،حالا غرض از مزاحمت؟
- مامانت اینجاست توام پاشو بیا،خداحافظ.
لباسهایم را عوض کردم و کتابم را برداشتم و از خانه خارج شدم.
من و سولماز تصمیم گرفته بودیم سه ساعت وقت اضافه بین کلاسمان را خوش بگذرانیم و به رستورانی شیک برویم.در رستوران منتظر نشسته بودیم که بالاخره گارسونی دلش به حالمان سوخت و برایمان منو آورد.من سوپ و جوجه سفارش دادم سولماز هم همان غذا را انتخاب کردو گفت:چه کنم حسادت بد دردیه.
داشتم جزوه ام را می خواندم که صدای آرام سلام و احوالپرسی سولماز را شنیدم،سرم را بلند کردم فکر کردم باز مسخره بازی در آورده تا حواس مرا پرت کند،که گفت:
- سایه؛اردلان با یه نفر دیگه دارن میان به طرف ما.
من که هنوز فکر میکرم شوخی می کند گفتم:
- خب چی کار کنم؟می خوای پاشم تورو جلوشون سر ببرم؟
و خندیدم.در همین موقع سولماز بلند شد و سلام کرد.هم زمان من هم اردلان را دیدم بلند شدم و با آنها سلام و احوالپرسی کردم.
اردلان دوستش را به ما معرفی کرد و گفت:
- ایشون دوست من پارسا پور محمدی هستند.
و با اشاره به من ادامه داد:
- ایشونم خانم سایه معتمد و ایشونم خانم سولماز سرمدی هستند.
پارسا با من و سولماز سلام و احوالپرسی کرد.
در سکوت به سولماز خیره شد.آنقدر که اردلان مجبور شد چیزی در گوشش زمزمه کند.
پارسا که به خودش آمده بود،چشم از سولماز برداشت و گفت:
- از دیدار شما خیلی خوشحال شدم خانم.
اردلان که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند گفت:
- خب خانما،ما از حضورتون مرخص می شیم،امیدوارم بهتون خوش بگذره.
با رفتن آنها من که تا آن زمان خودم را به سختی کنترل می کردم،شروع کردم به خندیدن.
سولماز سرش را به علامت تاسف تکان داد وگفت:
- نه خیر از گرسنگی دیوانه هم شد طفلک.
- من که نه،ولی این پارسا پور محمدی فکر می کنم دیوانه شده بود،اگه اردلان بهش تذکر نداده بود تا حالام داشت تورو برانداز می کرد.
- آره بنده خدا تیک داشت،خب بالاخره غذای مارو آوردند.
و با نگاهی به من گفت:
- آب دهنتو جمع کن مثل گرسنه های آفریقا می مونی.
- خیلی بی تربیت شدی باید بفرستمت دارالتادیب بلکه ادب بشی.
- حالا بخور شاید نظرت عوض شد و خودش شروع به خوردن کرد.
بعد از غذا سولماز بلند شد،گفتم:
- حساب میکنم.
- نه من حساب می کنم،مهمون من باش.
- من که با تو تعارف ندارم.
- نه همین که گفتم.
- پس حساب کن تا جونت در بیاد.
- واقعا که،جای تشکرته؟
- نکنه انتظار داری برای انجام وظایفتم ازت تشکر کنم.
- سایه می زنم تو سرت ها،برو ماشینو روشن کن تا من بیام.
- چشم.
سولماز داشت درس می خواند اول تصمیم گرفتم که نگذارم درس بخواند و بعد پشیمان شدم و به او گفتم:بلند بخون تامنم گوش بدم.
سولماز شروع به خواندن کرد.جلوی در دانشگاه به سولماز که بلند بلند جزوه را می خواند گفتم:خب بسه دیگه سرم رفت.
- عجب رویی داری،یه ساعته دارم خودمو به خاطر تو خفه می کنم،این جای تشکرکردته؟
- دستت درد نکنه،حالا جون بکن پیاده شو.
- خدایا من از دست این دختر چه گیری افتادم،خودت منو نجات بده.
- خدایا به داد دل این دختر رنج کشیده برس.
موقعی که وارد کلاس شدیم،خلوت بود گفتم:سولماز نکنه کلاسو اشتباهی اومدیم.
- نه بابا دویست و یازده.
و از دختری که آنجا نشسته بود پرسید:
- مگه اینجا کلاس زبان تخصصی تشکیل نمی شه؟
- نه ،استاد نمیاد.
- مطمئنی آخه استاد که صبح اومده بود.
- می دونم،الان مسئول آموزش اومد و گفت،برای استاد کار ضروری پیش اومده و کلاس تعطیله.
زمانی که به خانه رسیدم مامان با دیدنم گفت:
- چقدر زود اومدی؟
- بدشانسی استاد نیومد،من و سولماز رفته بودیم رستوران با چه عجله ای خودمونو به دانشگاه رسوندیم که گفتن برای استاد مشکلی پیش اومده و رفته.
- عوضش من خوش شانسم که تو اومدی و منو از تنهایی در آوردی.
- الان میام کنارتون و گل میگیم و گل می شنویم.
و به اتاقم رفتم که لباسم را عوض کنم موقعی که پایین رفتم مامان دو لیوان چای ریخته بود،با دیدن من گفت:بیا عزیزم چای تو بخور سرد می شه.
من ومامان مثل دو دوست بودیم،من همیشه با مامان احساس راحتی می کردم و هیچ چیزی را از او پنهان نمی کردم با مامان صحبت می کردم که تلفن زنگ زد ،گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله،بفرمایید.
- الو....الو.
صدای بابا بود.ذوق زده به مامان گفتم:
- باباست.
و دوباره گفتم:
- الو،بابا.
- جانم.
- سلام بابا حالتون خوبه؟
- سلام عزیزم،صدای تورو که شنیدم خوب خوب شدم مامان خوبه؟
- خوبه،دلش برای شما خیلی تنگ شده دوست دارم بیشتر باهاتون صحبت کنم ولی گوشی را به مامان می دم.
و خداحافظی کردم.مامان و بابا خیلی به هم علاقه داشتند.در این یک هفته که پدر برای انجام کاری به مشهد رفته بود مامان خیلی احساس تنهایی می کرد.
بعد از یک ربع به هال رفتم .چشمهای مامان پر از اشک بود.من را که دید اشکهایش را پاک کرد و دستهایش را به طرفم دراز کرد و گفت:
- بیا عزیزم.
سرم را روی پاهایش گذاشتم،موهایم را نوازش کرد.پرسیدم:
- مامان بابا کی برمی گرده؟
- فردا ساعت نه.
- اّ ه من فردا کلاس دارم،منم می خواستم بیام فرودگاه.
- بابا یکراست می ره کارخونه،ولی برای ساعت دوازده خونه اس.
- پس حالا که قراره بابا فردا بیاد باید جشن بگیریم ،بریم پیتزا بخوریم؟
- ای شیطون اگه بابات زنگ نزده بود دیگه چه بهانه ای برای فرار از آشپزی به فکرت می رسید؟
- پس برم آماده بشم.
- تا نظرم عوض نشده سریع آماده شو.
به سرعت لباسم را عوض کردم و آرایش ملایمی کردم و پایین رفتم و گفتم:
- من حاضرم.
چراغها را خاموش کردم که زنگ زدند،سولماز و خاله سهیلا بودند.
سولماز با دیدنم گفت:
- برای اومدن ما این همه بزک دوزک کردی.
خندیدم و فتم:
- سلام.
- می خواستید برید جایی سایه جان؟
- نه تا سر خیابون.
در همین موقع مامان پایین آمد و با دیدن آنها گفت:
- به به!چه به موقع اومدید،حالا چهار نفری بشتر خوش می گذره.
- کجا؟
- سایه هوس پیتزا کرده می ریم سر خیابون می خوریم و برمی گردیم ،چطوره؟
- عالیه!من که موافقم.
دستم را به دور شانه سولماز حلقه کردم و گفتم:
- سولماز که معلومه موافقه،پس حرکت کنید البته به ترتیب قد.
من و وسلماز جلوتر از آنها از خانه بیرون رفتیم آن شب آنقدر به ما خوش گذشت که تصمیم گرفتیم هر هفته این برنامه را تکرار کنیم.
احساس شادی می کردم مطمئن بودم بی ربط به تلفن پدر نبود،قرار بود پدر روز شنبه بیاید ولی حالا دو روز زودتر می آمد،من نه تنها برای خودم که خیلی دلم برای پدر تنگ شده بود خوشحال بودم ،بلکه برای مامان هم خوشحال بودم،دلم می خواست هر چه سریعتر این سیزده ،چهارده ساعت هم می گذشت تا زودتر پدر را می دیدم.
صبح با اشتیاق زیادی از خواب بیدار شدم و به دانشگاه رفتم برای اولین بار حوصله گوش دادن به حرفهای اساتید را نداشتم،هر یک ربع یکبار به ساعتم نگاه میکردم و منتظر بودم ساعت یازده بشود و من به خانه بروم عجیب دلم برای پدر تنگ شده بود،این اولین باری بود که پدر به خاطر کارهایش مارا یک هفته تنها گذاشته بود.کلاس که تمام شد بدون معطلی سوار ماشین شدم و به سمت خانه رفتم.در را که باز کردم بوی پدر را در خانه احساس کردم و از همان جلوی در صدایش زدم.
پدر که گویا با شنیدن صدای به هم خوردن در متوجه حضور من شده بود همراه مامان به راهرو آمدند با دیدن پدر خنده ای از سر خوشی کردم و گفتم :سلام.
- سلام عزیزم.
در آغوشش فرو رفتم و بوسیدمش،در حالیکه مرا به سینه می فشرد گفتم:
- خیلی دلم براتون تنگ شده بود،خیلی خوشحالم که زودتر اومدید،
- منم همین طور ،نمی دونی داشتم دیوونه می شدم.اگه شماها دلتون برای یه نفر تنگ شده بود من دلم برای دو نفر تنگ شده بود،واسه همین دیگه نتونستم طاقت بیارم.
- خوب کاری کردید.
- بهتره بریم بشینیم،کلی حرف برای گفتن دارم.
مابین بابا و مامان نشسته بودم،پدر واقعا به خانواده اش عشق می ورزید،این از نگاه و کلامش پیدا بود.و من واقعا از اینکه پدر و مادری به این خوبی داشتم خوشحال بودم.
در امتداد نگاه تو