تب خزان قسمت سیزدهم
از من دلخور می شد، گلبرگهاش رو جمع می کرد و پشتش رو به من
می کرد، البته من هیچ وقت نتونستم بفهمم که پشتش کدوم طرفه، برای همین هم
قهر کردنش رو خیلی دوست داشتم. ببینم تو می تونی پشت گل رو تشخیص بدی و به
من بگی کدوم طرفه، هان؟ ثریا هیچ حرفی نمی زد، فقط با حالت خاصی به او می
نگریست. صحرا هر روز ساعتها با او سر و کله می زد تا مگر حرفی بر زبان
بیاورد، اما بیفایده بود. او همچنان سکوتی محض اختیار کرده بود. طبق گفته
مددکاران دیگر او در آن سه سال حتی یک کلمه حرف بر زبان نیاورده بود. اما
صحرا آرام ننشست و تمام تلاش خود را به کار گرفت تا او را به حرف زدن وادار
کند. از ظاهر ثریا تشخیص داده بود که ممکن نبود او یک دیوانه مادرزاد
باشد، بلکه امکان داشت که بر اثر یک ضربه و یا شوک عصبی مشاعر خود را از
دست داده باشد. هر روز ساعاتی را با اتومبیلش او را به داخل شهر می برد تا
مگر با دیدن مردم چیزی به خاطرش برگردد، تمام خیابانها، پارکها و مجامع
عمومی را با او گشت زده بود. اما بی حاصل بود، یک سال تمام صحرا وقتش را
صرف بهبود بخشیدن به او کرد، مانند مادری از او مراقبت می کرد تا مبادا
بیماران دیگر به او گزندی برسانند. همه ی مددکاران او را به باد تمسخر می
گرفتند و او را نیز دیوانه می پنداشتند که اینگونه خودش را وقف انسانی کرده
که پشیزی ارزش نداشت، از نظر آنها کار کردن در یک بیمارستان روانی، فقط
رسیدگی به نظافت و خورد و خوراک آنها بود، نه چیز بیشتر.
اما صحرا خود را نسبت به تک تک آن بیماران مسئول می دانست و احساس می کرد که بعضی از آنها قابل درمان هستند، از جمله ثریا که او امید داشت روزی به زندگی عادی برگردد. همه چیز از آنروز طوفانی شروع شد. باران بهاری سر به یورش زده بود، صحرا برای کاری به بیرون از بیمارستان رفته بود، ثریا از پشت پنجره به آسمان چشم دوخت، باران لحظه به لحظه شدت می گرفت، به طوریکه درختان محوطه بیمارستان در مقابل آن طوفان سر خم کرده بودند. ثریا نگاه مضطربش را به طرف بوته ی گل سرخ کشاند که تمامی شاخ و برگش شکسته شده بود. لحظه ای چنان از خود بیخود شد که برای نجات آن گل خودش را از طبقه ی دوم به پایین پرتاب کرد. با صدای داد و فریاد بیماران دیگر، چند مددکار فوراً خودشان را به آنها رساندند، با اشاره ی گنگ و نامفهوم آنان به سمت پنجره ای که رو به بیرون باز شده بود رفتند و متوجه شدند که ثریا بیهوش و غرق در خون روی زمین افتاده، فوراً او را به بیمارستان منتقل کردند. صحرا پس از مطلع شدن از آن اتفاق، ضرب الاجل خودش را به بیمارستان رساند. ثریا در حالیکه پیشانیش پانسمان شده بود، بیهوش روی تخت دراز کشیده بود، صحرا فوراً خودش را به دکتر معالج رساند و وضعیت ثریا را پرسید. دکتر هم اظهار کرد که خوشبختانه او از آن اتفاق جان سالم به در برده و تا چند لحظه ی دیگر بهوش خواهد آمد. صحرا در کنار بالین ثریا نشست تا او بهوش آید. ساعتی طی شد تا اینکه او کم کم چشمانش را از هم گشود لحظه ای با حیرت چشمان نیمه بازش را به صحرا دوخت و بعد کلمات بی ربطی را بر زبان آورد و دوباره به خواب رفت. صحرا از اینکه می دید او پس از آنهمه سکوت بالاخره به حرف درآمده، از فرط هیجان در پوست خود نمی گنجید، آن قدر بالای سر او نشست تا اینکه ثریا بار دیگر چشمانش را باز کرد، اینبار سخنانش واضح تر از قبل بود، اسم خاصی را صدا می زد. کامیاب! صحرا با شنیدن آن اسم یکه ای خورد، به گونه ایکه لرزش محسوسی وجودش را دربرگرفت، سعی کرد بر احساساتش فایق آید. با دستمالی عرق صورت ثریا را گرفت و با عجله گفت:
کامیاب کیه؟ تو رو خدا حرف بزن. ثریا با بهت نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب چیزهایی را زمزمه کرد. صحرا گفت:
خواهش می کنم بلند حرف بزن تو باید همه چیز رو به زبون بیاری چهار سال سکوت بس نیست، بگو! بگو کی هستی! اسمت چیه؟ کامیاب! کامیاب با تو چه نسبتی داره. ناگهان ثریا به خود لرزید و بغضش ترکید و بی محابا شروع به گریستن کرد. صحرا لحظه ای او را به حال خود گذاشت تا آسوده اشک بریزد و عقده هایی را که در آن چهار سال با سکوت همراه بوده، تخلیه کند. صحرا با ملاطفت اشکها را از صورت ثریا زدود و شروع به نوازش کردن موهای او کرد. ثریا نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و کم کم گریه جای خود را به سکوت داد. صحرا از این بیم داشت که مبادا این سکوت بار دیگر همه چیز را در سینه اش مدفون سازد و او دوباره به عالم بیخبری برگردد سعی کرد به گونه ای او را تشویق به حرف زدن بکند، دسته ای گل از روی میزش برداشت و به سمت او گرفت و در حالیکه می خندید گفت:
گلها سلام می کنند. جوابشون رو نمیدی؟ ثریا نگاه سردی به آن دختر و گلهای دستش انداخت و باز دوباره نگاهش را به بیرون دوخت. صحرا از اینکه می دید او در مقابل آن گلهای سرخ هیچ عکس العملی از خود بروز نمی داد تا حدودی امیدوار شد که شاید او به دوران قبل از فراموشیش برگشته باشد، هر چند که آن دو روز که او در بیمارستان بستری بود حتی کلمه ای بر زبان نیاورد. صحرا پس از مرخص شدن ثریا او را سوار اتومبیل خود کرد تا به بیمارستان روانی منتقل کند. او که در آن مدت تمهیدات زیادی را برای به حرف در آوردن ثریا انجام داده بود و نتیجه ی مطلوبی عایدش نشده بود، قصد داشت به روش تازه ای با او برخورد کند. در حالیکه پشت رُل نشسته بود، نگاهی با خشم به ثریا انداخت و با فریاد گفت:
به جهنم که حرف نمی زنی، تو لیاقتت اینه که بین یک عده آدم خل و چِل زندگی کنی، منو باش که فکر می کردم که تو یک آدم درست و حسابی هستی و دلم رو بهت خوش کرده بودم اما نگو که خانم دیوونه ی مادرزاد بوده و من خبر نداشتم، از امروز دیگه با تو کاری ندارم. تصمیم گرفتم به خاطر تو زن لجباز از اون بیمارستان استعفاء بدم تا دیگه چشمم به قیافه ی خودخواه تو نیفته. صحرا اتومبیل را مقابل بیمارستان روانی متوقف کرد و با ترشرویی از ثریا خواست که به دنبالش بیاید. ثریا از اتومبیل بیرون رفت و متعاقب صحرا حرکت کرد پس از به صدا درآوردن زنگ، در ورودی باز شد. صحرا با غیظ دست ثریا را در دست گرفت و دنبال خود کشاند، او را به سمت بوته ی گل سرخ برد و با عصبانیت گفت:
بیا این هم تمام دنیا و زندگیت، عمرت رو به پاش بریز تا نابود بشی، از امروز خودت می دونی که چطور با یه عده آدم دیوونه کنار بیایی، فکر کردی من تا آخر عمر می آم خودم رو وقف یک آدم لجبازی مثل تو می کنم، هر کاری لیاقت میخواد که تو نداری. صحرا اینرا گفت و از آنجا فاصله گرفت. ثریا با حالت حیرت زده به دور شدن صحرا چشم دوخت که بناگاه چند نفر از بیماران روانی به سمت ثریا آمدند و اطرافش را حلقه زدند و شروع به آزار و اذیت او کردند و چنان جنجالی به پا کردند که ثریا با وحشت فریادی آسمان خراش سر داد و به سمت صحرا دوید، با حالتی آشفته و مشوش خودش را به او رساند و گفت:
خواهش می کنم نرو، منو اینجا تنها نذار، اصلاً چرا منو آوردی اینجا؟ من بین یک عده آدم دیوونه چی می خوام؟ چند مددکار که برای ساکت کردن بیماران آمده بودند با تعجب به ثریا که در حال حرف زدن بود، چشم دوختند. صحرا از فرط شادمانی، ثریا را در آغوش کشید و صورت او را غرق در بوسه کرد و بعد دست او را محکم در دستش گرفت و در حالیکه دو نفری می دویدند از آن بیمارستان روانی گریختند. صحرا اتومبیلش را کنار پارکی نگه داشت و بعد به همراه ثریا در یک محیط سرسبز و خلوت شروع به قدم زدن کردند. ثریا با تردید پرسید:
من اونجا چی می خواستم، هان؟ صحرا لبخندی زد و گفت:
موضوعش مفصله، بعداً جریان رو برات کاملاً شرح می دم، بهتره که اول خودمون رو به هم معرفی کنیم، اسم من صحراست و بیست و دو سال سن دارم، خب حالا نوبت توست. ثریا با تأمل گفت:
عجیبه، چرا من چیزی رو به یاد نمی آرم، فکر می کنم از یک خواب طولانی برخواستم، همه چیز برام تازگی داره، مثل اینه که از یک سرزمین دیگه اومدم، حتی حرف زدن برام مشکله، چرا اینطور شدم؟ چه اتفاقی برام افتاده، من کی هستم؟ صحرا که متوجه شد او هیجان زده شده، فوراً از او دعوت به نشستن به روی نیمکتی را کرد و بعد با آرامش گفت:
کامیاب! این اسم تو رو به یاد چه کسی می اندازه؟ ثریا به علامت نفی سرش را تکان داد. صحرا ادامه داد:
عزیزم سعی کن این اسم رو به یاد بیاری، تو دچار فراموشی شدی. ثریا صورتش را بین دو دستش مخفی کرد و شروع به گریه کرد. صحرا با سخنان تسلی بخشش سعی داشت روح پریشان او را تسکین دهد، بعد از اینکه ثریا آرام گرفت، صحرا مشتاقانه او را به منزلش دعوت کرد و ثریا بخاطر تنهایی و بی کسی اش به ناچار خواسته ی او را اجابت کرد. اتومبیل مقابل ساختمان مدرنی ایستاد و آن دو پیاده شدند. صحرا زیر چشمی نگاهی به ثریا انداخت که با حالتی شگفت زده به آن ساختمان می نگریست. وقتی قدم در حیاط منزل گذاشتند ثریا قدمهایش را کند کرد. پرده ای غبارآلود جلوی دیدش را گرفته بود و مانع این می شد که او چیزی بر زبان آورد، وقتی قدم به داخل ساختمان گذاشت حس عجیبی پیدا کرد، آن محیط برایش حکم غریبه ی آشنایی را داشت که به نگاهش رنگ تازه ای می بخشید، با لمس کردن اشیاء عتیقه و تابلوهای ذیقیمتی که به دیوار آویخته شده بود، نگرش نوینی به پیرامونش نشان می داد که از دید صحرا پنهان نماند. مخصوصاً تابلویی که در سالن ورودی نصب شده بود و نقاشی به سبک تخیلی بود، احساس کرد که آنرا قبلاً دیده، با هیجان رو به صحرا کرد و گفت:
این رو پدرم چهار سال پیش از یک حراجی خریده می گفت متعلق به یک نقاش گمنامه که تابلوهاش رو به حراج گذاشته بودند، این تابلو یک کار بی نظیر و فوق العاده است و امیدوارم بتونه کمک کنه تا چیزی رو به خاطر بیاری. ثریا نگاهش را از تابلو گرفت، رو به صحرا کرد و گفت:
ببینم تو با کی زندگی می کنی؟
ـ من با پدر پیرم تنها زندگی می کنم. البته دو مستخدم برای رسیدگی به کارهای منزل هم هستند که فکر می کنم الان مشغول تدارک شام هستند، باید برم سفارش شام مفصلی رو بهشون بدم. امشب به مناسبت ورود شما به این خونه باید جشن حسابی راه بندازیم. صحرا اینرا گفت و فوراً سالن پذیرایی را ترک کرد ثریا به سمت تابلو رفت تا بار دیگر آنرا لمس کند. و غافل از اینکه آن نقاش به هنرمندی دستان کامیاب کشیده شده بود با تمام وجود بر روی تابلو سرزمین افسانه ای دست کشید، احساس عجیبی به او دست داده بود، تپش قلبش شدیدتر شد و چنان به تسخیر آن نقاشی درآمد که چشمانش سیاهی رفت و بیحال روی زمین افتاد، صحرا که از گوشه و کنار، مرتب او را زیر نظر داشت، فوراً خودش را به ثریا رساند و او را از روی زمین حرکت داد و به سمت کاناپه برد ثریا با بی رمقی سرش را به کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست، همه چیز به صورت تیره و تار در ذهنش معلق بود و همچون پوششی سخت جلوی دیدگانش را گرفته بود. گاهی با واژه های گنگ و نامفهومی کلنجار می رفت که احساس می کرد آن اسمها و کلمات در زندگی گذشته اش وجود داشته، اما همینکه می خواست آنها را به زبان بیاورد، تلفظش مشکل و دشوار بود و از گفتنش عاجز می ماند. صحرا پس از اینکه نوشیدنی را به او خوراند، برای استراحت به او کمک کرد تا به طبقه ی بالا رفت، بعد با دادن قرص مسکن به او، خواست که تا موقع شام کاملاً استراحت کند. با ورود آقای توانا، صحرا مشتاقانه به استقبالش رفت و طبق عادت همیشگی صورت مهربان و چروکیده ی پیرمرد را بوسید و به او در تعویض لباس کمک کرد، صحرا در حالیکه کت آقای توانا را از تنش درمی آورد با شعفی خاص گفت:
پدر جون یک خبر خوش براتون دارم، اگر گفتید چیه؟ آقای توانا از پشت عینکش نگاهی به صحرا انداخت و گفت:
لابد موافقت کردی که با پسر آقای طالبی ازدواج کنی، درسته؟
ـ نه پدر، خودت می دونی که من تصمیم نهاییم رو در زندگی گرفتم و قید ازدواج رو برای همیشه زدم، من بعد از اون شکستی که خوردم دیگه حاضر نیستم به هیچ مرد دیگه ای در زندگی دل خوش کنم، من تو این دنیا فقط تو رو دارم و می خوام که همیشه پیش تو بمونم.
ـ اما دختر تا به کی، بالاخره روزی می رسه که من مجبورم تو رو ترک کنم، انسان با مرگ که نمی تونه مبارزه کنه، اونوقت سرنوشت تو چی میشه توی دنیای به این عظمت چطور می خوای تک و تنها زندگی کنی، بهتره به این موضوع با دید وسیع تری نگاه کنی، مطمئن باش روزی پی به اشتباهت می بری که خیلی دیره، در ثانی هیچ فکر کردی که پدرت چقدر آرزو داره که عروسی تنها فرزندش رو ببینه. صحرا که اشک در چشمان زیبایش حلقه زده بود، خود را در آغوش پیرمرد انداخت و با صدای بغض آلودی گفت:
شرمنده ام پدر از اینکه اینطور گستاخانه خواسته ات رو رد می کنم، باور کن پذیرفتن ازدواج برام مطابق با مرگه، من برای جبران گناهانم خودم رو وقف بیمارانی کردم که به محبت و توجه نیاز دارند، زمانیکه با التماس از شما خواستم که این اجازه رو به من بدید که به استخدام این اشخاص در بیام، قسم خوردم که تمام وجودم رو به اونها ببخشم تا مگه خداوند از اینراه از سر تقصیراتم بگذره، پدر جون خواهش می کنم دیگه در این مقوله با من حرفی نزن. پیرمرد سر او را از روی سینه اش برداشت و در حالیکه اشک را از چشمان او می زدود با لحنی آمرانه گفت:
باشه دخترم هر طور که تو راحتی، اما خواهش می کنم بیشتر به این موضوع فکر کن، من به جز خوشبختی تو هیچ چیز دیگه ای نمی خوام. خب، حالا بگو ببینم خبر خوشت چی بود؟ من که نتونستم درست حدس بزنم. صحرا تبسمی کرد و گفت:
یادته پدر بهت گفته بودم که بیمار روانی رو تحت مراقبت خودم گرفتم که اصلاً حرف نمی زنه و الان یک ساله که دارم باهاش سر و کله می زنم. پیرمرد لبخندی زد و گفت:
همون که می گفتی یک بوته گل رز داره و شب و روز ازش محافظت می کنه؟
ـ آره خودشه. الان طبقه بالا تو یکی از اتاقها راحت خوابیده.
ـ جدی می گی؟! اینجا چی می خواد؟
ـ هیچی، با اجازه شما آوردمش اینجا تا زمانیکه بهبودی کامل پیدا کنه. آخه می دونید اون بیمارستان جای مناسب برای او نیست، مخصوصاً حالا که بعد از چهار سال به حرف اومده و فکر می کنم اگه در یک محیط امنی باشه گذشته ی فراموش شده اش به حافظه اش بر می گرده.
ـ کار خوبی کردی دخترم. امیدوارم بتونیم محیط مناسبی رو براش بوجود بیاریم، خواهش می کنم هر کاری از دست من ساخته است بگو.
ـ نه پدر جون، همین که به من اختیار تام دادید که مطابق با خواسته هام عمل کنم سپاسگزارم، تا موقعی که شما برای صرف شام آماده می شید، من هم برم مهمونمون رو از خواب بیدار کنم، با اجازه. صحرا آهسته در اتاق را گشود و داخل شد. نگاهی به طرف تختخواب ثریا انداخت، ثریا در تاریکی اتاق روی تخت نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می کرد. صحرا به آرامی گفت:
خانم شما بیدار شدید.
ـ آره عزیزم، یک ساعتی می شه که از خواب پا شدم.
ـ چرا تو تاریکی نشستی؟
ـ نمی دونم، احساس می کنم تاریکی برام لذت بخش تره.
ـ چرا؟ مگه این تاریکی شما رو یاد چیزی می اندازه؟
ـ آره، این سیاهی درست مثل ذهنم خاموش و ظلمانیه.
ـ بذار برق رو روشن کنم.
ـ نه، خواهش می کنم، اینکار رو نکن، بیا اینجا نزدیکم بشین، دوست دارم باهات حرف بزنم. صحرا بدون تأمل خودش را به ثریا رساند و کنار تختش نشست. ثریا در حالیکه به چشمان درخشان صحرا خیره شده بود با التماس گفت:
صحرا خواهش می کنم بگو من کی هستم، تو میدونی ولی داری چیزی رو از من مخفی می کنی.
ـ نه، اشتباه می کنی، من از گذشته ی تو هیچی رو نمی دونم.
ـ دروغ میگی، تو امروز منوبردی بین یک عده دیوونه. چرا؟ هان؟ صحرا با تردید و دودلی جواب داد:
راستش من همین اندازه می دونم که چهار سال پیش تو رو در حالیکه در یکی از خیابانها سرگردان بودی و سر و وضع آشفته ای داشتی به بیمارستان روانی منتقل می کنند، هیچ کس هم خبر نداشته که تو کی هستی و چرا به اون روز افتادی. این تنها چیزیه که من از گذشته ات میدونم، تو باید هر طور شده اونروزها رو به یاد بیاری و گرنه هیچ وقت پی به هویتت نمی بری. ناگهان بغض ثریا ترکید و شروع به گریه کرد، با صدای لرزانی گفت:
آخه کدوم هویت، کدوم گذشته، لابد من یک آدم بدبخت و تنها بودم که از فرط درماندگی به این روز افتادم. نمی خوام گذشته ام رو به یاد بیارم، گذشته ای که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم، من چهار سال پیش برای همه مُردم وگرنه کسی در این مدت سراغم رو می گرفت. چرا همه منو فراموش کردند؟ چرا خودم، خودم رو فراموش کردم؟ چرا آواره ی خیابونها و کوچه ها بودم؟ چرا؟ آره چرا؟ صحرا با نگرانی شانه های ثریا را که از فرط هیجان می لرزید. در دست گرفت و گفت:
من گذشته تو رو دوباره زنده می کنم، فقط خواهش می کنم به جای این یأس و ناامیدی تو اینراه با من همکاری کن، من مطمئنم که اگه تو خودت بخوای همه چیز رو براه میشه، حالا پاشو بریم یک آبی به دست و صورتت بزن تا سرحال بشی، در ضمن پدرم پایین منتظرته و داره لحظه شماری می کنه که هرچه زودتر عضو جدید خونواده رو ببینه. ثریا که تحت تأثیر مهربانیهای صحرا قرار گرفته بود او را در آغوش کشید و گفت:
فقط تنها چیزی رو که می تونم به یاد بیارم اینه که انسان مهربونی مثل تو رو هرگز ندیدم، امیدوارم روزی بتونم پاسخگوی محبت هات باشم. صحرا سرش را روی شانه ی ثریا گذاشت و به آرامی گفت:
من هم به جرأت می تونم ادعا کنم، بعد از فوت مادرم این اولین آغوشی است که بوی اونو میده، لحظه ای هر دو به یکدیگر خیره شدند، چشمانشان در پرتو مهتاب وجود یکدیگر را لرزاند و نگاههایشان را به هم پیوند داد و دلبستگی عجیبی را بین آن دو حاکم کرد آقای توانا پس از خوش آمد گویی و ادای احترام از او دعوت به نشستن کرد، باورش نمی شد که آن زن بلند قامت با ظاهری جذاب و چشمان نافذ زمانی یک انسان روانی و دیوانه بوده، با حیرت به ثریا که نگاهش را به قالی ابریشمی ایرانی گره زده بود نگریست. صحرا که احساس کرد پدرش دچار شک و شبهه شده با لبخندی وصف ناپذیر گفت:
پدر جون این خانم متشخص و باوقار این افتخار رو نصیب ما کردند که از این به بعد با ما زندگی کنند، آقای توانا با رضایتمندی سری تکان داد و گفت:
من ورود شما رو به این کلبه ی درویشی خیر مقدم می گم و امیدوارم که ما بتونیم رضایت شما رو در اینجا جلب کنم، و خوشحالم که از این به بعد دخترم صحرا همدم خوبی مثل شما خواهد داشت. ثریا که از شدت شرمساری سرش را به زیر افکنده بود، لبخند ملیحی بر لب آورد و گفت:
متأسفانه من تسلط کامل رو سخن گفتن ندارم، از اینکه یک انسان بی پناه و آواره رو از نابودی نجات دادید، متشکرم. آن جشن کوچک تا پاسی از شب ادامه داشت، آقای توانا با کیاست بحثهایی را به میان می آورد تا با مشارکت کردن ثریا در این گفتگوها، ذهن او را گسترده تر سازد و مغز او را که به مدت چهار سال از فعالیتهای آگاهانه باز ایستاده بود تقویت کند. به این صورت آقای توانا پیشنهاد داد که بهترین راه برای یافتن خانواده ی ثریا و برگشتن حافظه اش دادن آگهی به روزنامه می تواند باشد. ثریا هم بدون هیچ ممانعتی چنین نظریه مطلقی را پذیرفت. فردای آن شب بعد از اینکه ثریا استراحت کامل کرد، به همراه صحرا به دفتر روزنامه رفت. صحرا پس از گفتن کل ماجرا به سردبیر روزنامه از او خواست که عکس ثریا و یم خلاصه ای از وضعیت او را در روزنامه چاپ کند. سردبیر هم بعد از گرفتن مبلغ هنگفتی از آنها، قبول به درج آگهی آن زن گمشده کرد، دو روز بعد عکس ثریا به همراه مضمون کوتاهی از شرح حال او در سراسر کشور به چاپ رسید. دو هفته به طرز مکرر آن آگهی منتشر شد، اما کوچکترین خبر امیدوار کننده ای به دست نیامد. با این وجود صحرا از پا ننشست، بلکه با تلاشی چشم گیر برای بهبودی ثریا می کوشید، هر روز او را نزد روانشناسی می برد تا با شیوه ی روان درمانی او را مداوا کند، بیشتر اوقاتش را صرف قدم زدن و تفریح با او در مکانهای تفریحی و طبیعت و کوه و جنگل می کرد، ثریا از نظر جسمی در وضعیت کاملاً مناسبی قرار داشت و روز به روز شادابی چند سال پیش خود را دبه دست می آورد، اما روحیه اش همچنان پریشان بود.
اما صحرا خود را نسبت به تک تک آن بیماران مسئول می دانست و احساس می کرد که بعضی از آنها قابل درمان هستند، از جمله ثریا که او امید داشت روزی به زندگی عادی برگردد. همه چیز از آنروز طوفانی شروع شد. باران بهاری سر به یورش زده بود، صحرا برای کاری به بیرون از بیمارستان رفته بود، ثریا از پشت پنجره به آسمان چشم دوخت، باران لحظه به لحظه شدت می گرفت، به طوریکه درختان محوطه بیمارستان در مقابل آن طوفان سر خم کرده بودند. ثریا نگاه مضطربش را به طرف بوته ی گل سرخ کشاند که تمامی شاخ و برگش شکسته شده بود. لحظه ای چنان از خود بیخود شد که برای نجات آن گل خودش را از طبقه ی دوم به پایین پرتاب کرد. با صدای داد و فریاد بیماران دیگر، چند مددکار فوراً خودشان را به آنها رساندند، با اشاره ی گنگ و نامفهوم آنان به سمت پنجره ای که رو به بیرون باز شده بود رفتند و متوجه شدند که ثریا بیهوش و غرق در خون روی زمین افتاده، فوراً او را به بیمارستان منتقل کردند. صحرا پس از مطلع شدن از آن اتفاق، ضرب الاجل خودش را به بیمارستان رساند. ثریا در حالیکه پیشانیش پانسمان شده بود، بیهوش روی تخت دراز کشیده بود، صحرا فوراً خودش را به دکتر معالج رساند و وضعیت ثریا را پرسید. دکتر هم اظهار کرد که خوشبختانه او از آن اتفاق جان سالم به در برده و تا چند لحظه ی دیگر بهوش خواهد آمد. صحرا در کنار بالین ثریا نشست تا او بهوش آید. ساعتی طی شد تا اینکه او کم کم چشمانش را از هم گشود لحظه ای با حیرت چشمان نیمه بازش را به صحرا دوخت و بعد کلمات بی ربطی را بر زبان آورد و دوباره به خواب رفت. صحرا از اینکه می دید او پس از آنهمه سکوت بالاخره به حرف درآمده، از فرط هیجان در پوست خود نمی گنجید، آن قدر بالای سر او نشست تا اینکه ثریا بار دیگر چشمانش را باز کرد، اینبار سخنانش واضح تر از قبل بود، اسم خاصی را صدا می زد. کامیاب! صحرا با شنیدن آن اسم یکه ای خورد، به گونه ایکه لرزش محسوسی وجودش را دربرگرفت، سعی کرد بر احساساتش فایق آید. با دستمالی عرق صورت ثریا را گرفت و با عجله گفت:
کامیاب کیه؟ تو رو خدا حرف بزن. ثریا با بهت نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب چیزهایی را زمزمه کرد. صحرا گفت:
خواهش می کنم بلند حرف بزن تو باید همه چیز رو به زبون بیاری چهار سال سکوت بس نیست، بگو! بگو کی هستی! اسمت چیه؟ کامیاب! کامیاب با تو چه نسبتی داره. ناگهان ثریا به خود لرزید و بغضش ترکید و بی محابا شروع به گریستن کرد. صحرا لحظه ای او را به حال خود گذاشت تا آسوده اشک بریزد و عقده هایی را که در آن چهار سال با سکوت همراه بوده، تخلیه کند. صحرا با ملاطفت اشکها را از صورت ثریا زدود و شروع به نوازش کردن موهای او کرد. ثریا نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و کم کم گریه جای خود را به سکوت داد. صحرا از این بیم داشت که مبادا این سکوت بار دیگر همه چیز را در سینه اش مدفون سازد و او دوباره به عالم بیخبری برگردد سعی کرد به گونه ای او را تشویق به حرف زدن بکند، دسته ای گل از روی میزش برداشت و به سمت او گرفت و در حالیکه می خندید گفت:
گلها سلام می کنند. جوابشون رو نمیدی؟ ثریا نگاه سردی به آن دختر و گلهای دستش انداخت و باز دوباره نگاهش را به بیرون دوخت. صحرا از اینکه می دید او در مقابل آن گلهای سرخ هیچ عکس العملی از خود بروز نمی داد تا حدودی امیدوار شد که شاید او به دوران قبل از فراموشیش برگشته باشد، هر چند که آن دو روز که او در بیمارستان بستری بود حتی کلمه ای بر زبان نیاورد. صحرا پس از مرخص شدن ثریا او را سوار اتومبیل خود کرد تا به بیمارستان روانی منتقل کند. او که در آن مدت تمهیدات زیادی را برای به حرف در آوردن ثریا انجام داده بود و نتیجه ی مطلوبی عایدش نشده بود، قصد داشت به روش تازه ای با او برخورد کند. در حالیکه پشت رُل نشسته بود، نگاهی با خشم به ثریا انداخت و با فریاد گفت:
به جهنم که حرف نمی زنی، تو لیاقتت اینه که بین یک عده آدم خل و چِل زندگی کنی، منو باش که فکر می کردم که تو یک آدم درست و حسابی هستی و دلم رو بهت خوش کرده بودم اما نگو که خانم دیوونه ی مادرزاد بوده و من خبر نداشتم، از امروز دیگه با تو کاری ندارم. تصمیم گرفتم به خاطر تو زن لجباز از اون بیمارستان استعفاء بدم تا دیگه چشمم به قیافه ی خودخواه تو نیفته. صحرا اتومبیل را مقابل بیمارستان روانی متوقف کرد و با ترشرویی از ثریا خواست که به دنبالش بیاید. ثریا از اتومبیل بیرون رفت و متعاقب صحرا حرکت کرد پس از به صدا درآوردن زنگ، در ورودی باز شد. صحرا با غیظ دست ثریا را در دست گرفت و دنبال خود کشاند، او را به سمت بوته ی گل سرخ برد و با عصبانیت گفت:
بیا این هم تمام دنیا و زندگیت، عمرت رو به پاش بریز تا نابود بشی، از امروز خودت می دونی که چطور با یه عده آدم دیوونه کنار بیایی، فکر کردی من تا آخر عمر می آم خودم رو وقف یک آدم لجبازی مثل تو می کنم، هر کاری لیاقت میخواد که تو نداری. صحرا اینرا گفت و از آنجا فاصله گرفت. ثریا با حالت حیرت زده به دور شدن صحرا چشم دوخت که بناگاه چند نفر از بیماران روانی به سمت ثریا آمدند و اطرافش را حلقه زدند و شروع به آزار و اذیت او کردند و چنان جنجالی به پا کردند که ثریا با وحشت فریادی آسمان خراش سر داد و به سمت صحرا دوید، با حالتی آشفته و مشوش خودش را به او رساند و گفت:
خواهش می کنم نرو، منو اینجا تنها نذار، اصلاً چرا منو آوردی اینجا؟ من بین یک عده آدم دیوونه چی می خوام؟ چند مددکار که برای ساکت کردن بیماران آمده بودند با تعجب به ثریا که در حال حرف زدن بود، چشم دوختند. صحرا از فرط شادمانی، ثریا را در آغوش کشید و صورت او را غرق در بوسه کرد و بعد دست او را محکم در دستش گرفت و در حالیکه دو نفری می دویدند از آن بیمارستان روانی گریختند. صحرا اتومبیلش را کنار پارکی نگه داشت و بعد به همراه ثریا در یک محیط سرسبز و خلوت شروع به قدم زدن کردند. ثریا با تردید پرسید:
من اونجا چی می خواستم، هان؟ صحرا لبخندی زد و گفت:
موضوعش مفصله، بعداً جریان رو برات کاملاً شرح می دم، بهتره که اول خودمون رو به هم معرفی کنیم، اسم من صحراست و بیست و دو سال سن دارم، خب حالا نوبت توست. ثریا با تأمل گفت:
عجیبه، چرا من چیزی رو به یاد نمی آرم، فکر می کنم از یک خواب طولانی برخواستم، همه چیز برام تازگی داره، مثل اینه که از یک سرزمین دیگه اومدم، حتی حرف زدن برام مشکله، چرا اینطور شدم؟ چه اتفاقی برام افتاده، من کی هستم؟ صحرا که متوجه شد او هیجان زده شده، فوراً از او دعوت به نشستن به روی نیمکتی را کرد و بعد با آرامش گفت:
کامیاب! این اسم تو رو به یاد چه کسی می اندازه؟ ثریا به علامت نفی سرش را تکان داد. صحرا ادامه داد:
عزیزم سعی کن این اسم رو به یاد بیاری، تو دچار فراموشی شدی. ثریا صورتش را بین دو دستش مخفی کرد و شروع به گریه کرد. صحرا با سخنان تسلی بخشش سعی داشت روح پریشان او را تسکین دهد، بعد از اینکه ثریا آرام گرفت، صحرا مشتاقانه او را به منزلش دعوت کرد و ثریا بخاطر تنهایی و بی کسی اش به ناچار خواسته ی او را اجابت کرد. اتومبیل مقابل ساختمان مدرنی ایستاد و آن دو پیاده شدند. صحرا زیر چشمی نگاهی به ثریا انداخت که با حالتی شگفت زده به آن ساختمان می نگریست. وقتی قدم در حیاط منزل گذاشتند ثریا قدمهایش را کند کرد. پرده ای غبارآلود جلوی دیدش را گرفته بود و مانع این می شد که او چیزی بر زبان آورد، وقتی قدم به داخل ساختمان گذاشت حس عجیبی پیدا کرد، آن محیط برایش حکم غریبه ی آشنایی را داشت که به نگاهش رنگ تازه ای می بخشید، با لمس کردن اشیاء عتیقه و تابلوهای ذیقیمتی که به دیوار آویخته شده بود، نگرش نوینی به پیرامونش نشان می داد که از دید صحرا پنهان نماند. مخصوصاً تابلویی که در سالن ورودی نصب شده بود و نقاشی به سبک تخیلی بود، احساس کرد که آنرا قبلاً دیده، با هیجان رو به صحرا کرد و گفت:
این رو پدرم چهار سال پیش از یک حراجی خریده می گفت متعلق به یک نقاش گمنامه که تابلوهاش رو به حراج گذاشته بودند، این تابلو یک کار بی نظیر و فوق العاده است و امیدوارم بتونه کمک کنه تا چیزی رو به خاطر بیاری. ثریا نگاهش را از تابلو گرفت، رو به صحرا کرد و گفت:
ببینم تو با کی زندگی می کنی؟
ـ من با پدر پیرم تنها زندگی می کنم. البته دو مستخدم برای رسیدگی به کارهای منزل هم هستند که فکر می کنم الان مشغول تدارک شام هستند، باید برم سفارش شام مفصلی رو بهشون بدم. امشب به مناسبت ورود شما به این خونه باید جشن حسابی راه بندازیم. صحرا اینرا گفت و فوراً سالن پذیرایی را ترک کرد ثریا به سمت تابلو رفت تا بار دیگر آنرا لمس کند. و غافل از اینکه آن نقاش به هنرمندی دستان کامیاب کشیده شده بود با تمام وجود بر روی تابلو سرزمین افسانه ای دست کشید، احساس عجیبی به او دست داده بود، تپش قلبش شدیدتر شد و چنان به تسخیر آن نقاشی درآمد که چشمانش سیاهی رفت و بیحال روی زمین افتاد، صحرا که از گوشه و کنار، مرتب او را زیر نظر داشت، فوراً خودش را به ثریا رساند و او را از روی زمین حرکت داد و به سمت کاناپه برد ثریا با بی رمقی سرش را به کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست، همه چیز به صورت تیره و تار در ذهنش معلق بود و همچون پوششی سخت جلوی دیدگانش را گرفته بود. گاهی با واژه های گنگ و نامفهومی کلنجار می رفت که احساس می کرد آن اسمها و کلمات در زندگی گذشته اش وجود داشته، اما همینکه می خواست آنها را به زبان بیاورد، تلفظش مشکل و دشوار بود و از گفتنش عاجز می ماند. صحرا پس از اینکه نوشیدنی را به او خوراند، برای استراحت به او کمک کرد تا به طبقه ی بالا رفت، بعد با دادن قرص مسکن به او، خواست که تا موقع شام کاملاً استراحت کند. با ورود آقای توانا، صحرا مشتاقانه به استقبالش رفت و طبق عادت همیشگی صورت مهربان و چروکیده ی پیرمرد را بوسید و به او در تعویض لباس کمک کرد، صحرا در حالیکه کت آقای توانا را از تنش درمی آورد با شعفی خاص گفت:
پدر جون یک خبر خوش براتون دارم، اگر گفتید چیه؟ آقای توانا از پشت عینکش نگاهی به صحرا انداخت و گفت:
لابد موافقت کردی که با پسر آقای طالبی ازدواج کنی، درسته؟
ـ نه پدر، خودت می دونی که من تصمیم نهاییم رو در زندگی گرفتم و قید ازدواج رو برای همیشه زدم، من بعد از اون شکستی که خوردم دیگه حاضر نیستم به هیچ مرد دیگه ای در زندگی دل خوش کنم، من تو این دنیا فقط تو رو دارم و می خوام که همیشه پیش تو بمونم.
ـ اما دختر تا به کی، بالاخره روزی می رسه که من مجبورم تو رو ترک کنم، انسان با مرگ که نمی تونه مبارزه کنه، اونوقت سرنوشت تو چی میشه توی دنیای به این عظمت چطور می خوای تک و تنها زندگی کنی، بهتره به این موضوع با دید وسیع تری نگاه کنی، مطمئن باش روزی پی به اشتباهت می بری که خیلی دیره، در ثانی هیچ فکر کردی که پدرت چقدر آرزو داره که عروسی تنها فرزندش رو ببینه. صحرا که اشک در چشمان زیبایش حلقه زده بود، خود را در آغوش پیرمرد انداخت و با صدای بغض آلودی گفت:
شرمنده ام پدر از اینکه اینطور گستاخانه خواسته ات رو رد می کنم، باور کن پذیرفتن ازدواج برام مطابق با مرگه، من برای جبران گناهانم خودم رو وقف بیمارانی کردم که به محبت و توجه نیاز دارند، زمانیکه با التماس از شما خواستم که این اجازه رو به من بدید که به استخدام این اشخاص در بیام، قسم خوردم که تمام وجودم رو به اونها ببخشم تا مگه خداوند از اینراه از سر تقصیراتم بگذره، پدر جون خواهش می کنم دیگه در این مقوله با من حرفی نزن. پیرمرد سر او را از روی سینه اش برداشت و در حالیکه اشک را از چشمان او می زدود با لحنی آمرانه گفت:
باشه دخترم هر طور که تو راحتی، اما خواهش می کنم بیشتر به این موضوع فکر کن، من به جز خوشبختی تو هیچ چیز دیگه ای نمی خوام. خب، حالا بگو ببینم خبر خوشت چی بود؟ من که نتونستم درست حدس بزنم. صحرا تبسمی کرد و گفت:
یادته پدر بهت گفته بودم که بیمار روانی رو تحت مراقبت خودم گرفتم که اصلاً حرف نمی زنه و الان یک ساله که دارم باهاش سر و کله می زنم. پیرمرد لبخندی زد و گفت:
همون که می گفتی یک بوته گل رز داره و شب و روز ازش محافظت می کنه؟
ـ آره خودشه. الان طبقه بالا تو یکی از اتاقها راحت خوابیده.
ـ جدی می گی؟! اینجا چی می خواد؟
ـ هیچی، با اجازه شما آوردمش اینجا تا زمانیکه بهبودی کامل پیدا کنه. آخه می دونید اون بیمارستان جای مناسب برای او نیست، مخصوصاً حالا که بعد از چهار سال به حرف اومده و فکر می کنم اگه در یک محیط امنی باشه گذشته ی فراموش شده اش به حافظه اش بر می گرده.
ـ کار خوبی کردی دخترم. امیدوارم بتونیم محیط مناسبی رو براش بوجود بیاریم، خواهش می کنم هر کاری از دست من ساخته است بگو.
ـ نه پدر جون، همین که به من اختیار تام دادید که مطابق با خواسته هام عمل کنم سپاسگزارم، تا موقعی که شما برای صرف شام آماده می شید، من هم برم مهمونمون رو از خواب بیدار کنم، با اجازه. صحرا آهسته در اتاق را گشود و داخل شد. نگاهی به طرف تختخواب ثریا انداخت، ثریا در تاریکی اتاق روی تخت نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می کرد. صحرا به آرامی گفت:
خانم شما بیدار شدید.
ـ آره عزیزم، یک ساعتی می شه که از خواب پا شدم.
ـ چرا تو تاریکی نشستی؟
ـ نمی دونم، احساس می کنم تاریکی برام لذت بخش تره.
ـ چرا؟ مگه این تاریکی شما رو یاد چیزی می اندازه؟
ـ آره، این سیاهی درست مثل ذهنم خاموش و ظلمانیه.
ـ بذار برق رو روشن کنم.
ـ نه، خواهش می کنم، اینکار رو نکن، بیا اینجا نزدیکم بشین، دوست دارم باهات حرف بزنم. صحرا بدون تأمل خودش را به ثریا رساند و کنار تختش نشست. ثریا در حالیکه به چشمان درخشان صحرا خیره شده بود با التماس گفت:
صحرا خواهش می کنم بگو من کی هستم، تو میدونی ولی داری چیزی رو از من مخفی می کنی.
ـ نه، اشتباه می کنی، من از گذشته ی تو هیچی رو نمی دونم.
ـ دروغ میگی، تو امروز منوبردی بین یک عده دیوونه. چرا؟ هان؟ صحرا با تردید و دودلی جواب داد:
راستش من همین اندازه می دونم که چهار سال پیش تو رو در حالیکه در یکی از خیابانها سرگردان بودی و سر و وضع آشفته ای داشتی به بیمارستان روانی منتقل می کنند، هیچ کس هم خبر نداشته که تو کی هستی و چرا به اون روز افتادی. این تنها چیزیه که من از گذشته ات میدونم، تو باید هر طور شده اونروزها رو به یاد بیاری و گرنه هیچ وقت پی به هویتت نمی بری. ناگهان بغض ثریا ترکید و شروع به گریه کرد، با صدای لرزانی گفت:
آخه کدوم هویت، کدوم گذشته، لابد من یک آدم بدبخت و تنها بودم که از فرط درماندگی به این روز افتادم. نمی خوام گذشته ام رو به یاد بیارم، گذشته ای که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم، من چهار سال پیش برای همه مُردم وگرنه کسی در این مدت سراغم رو می گرفت. چرا همه منو فراموش کردند؟ چرا خودم، خودم رو فراموش کردم؟ چرا آواره ی خیابونها و کوچه ها بودم؟ چرا؟ آره چرا؟ صحرا با نگرانی شانه های ثریا را که از فرط هیجان می لرزید. در دست گرفت و گفت:
من گذشته تو رو دوباره زنده می کنم، فقط خواهش می کنم به جای این یأس و ناامیدی تو اینراه با من همکاری کن، من مطمئنم که اگه تو خودت بخوای همه چیز رو براه میشه، حالا پاشو بریم یک آبی به دست و صورتت بزن تا سرحال بشی، در ضمن پدرم پایین منتظرته و داره لحظه شماری می کنه که هرچه زودتر عضو جدید خونواده رو ببینه. ثریا که تحت تأثیر مهربانیهای صحرا قرار گرفته بود او را در آغوش کشید و گفت:
فقط تنها چیزی رو که می تونم به یاد بیارم اینه که انسان مهربونی مثل تو رو هرگز ندیدم، امیدوارم روزی بتونم پاسخگوی محبت هات باشم. صحرا سرش را روی شانه ی ثریا گذاشت و به آرامی گفت:
من هم به جرأت می تونم ادعا کنم، بعد از فوت مادرم این اولین آغوشی است که بوی اونو میده، لحظه ای هر دو به یکدیگر خیره شدند، چشمانشان در پرتو مهتاب وجود یکدیگر را لرزاند و نگاههایشان را به هم پیوند داد و دلبستگی عجیبی را بین آن دو حاکم کرد آقای توانا پس از خوش آمد گویی و ادای احترام از او دعوت به نشستن کرد، باورش نمی شد که آن زن بلند قامت با ظاهری جذاب و چشمان نافذ زمانی یک انسان روانی و دیوانه بوده، با حیرت به ثریا که نگاهش را به قالی ابریشمی ایرانی گره زده بود نگریست. صحرا که احساس کرد پدرش دچار شک و شبهه شده با لبخندی وصف ناپذیر گفت:
پدر جون این خانم متشخص و باوقار این افتخار رو نصیب ما کردند که از این به بعد با ما زندگی کنند، آقای توانا با رضایتمندی سری تکان داد و گفت:
من ورود شما رو به این کلبه ی درویشی خیر مقدم می گم و امیدوارم که ما بتونیم رضایت شما رو در اینجا جلب کنم، و خوشحالم که از این به بعد دخترم صحرا همدم خوبی مثل شما خواهد داشت. ثریا که از شدت شرمساری سرش را به زیر افکنده بود، لبخند ملیحی بر لب آورد و گفت:
متأسفانه من تسلط کامل رو سخن گفتن ندارم، از اینکه یک انسان بی پناه و آواره رو از نابودی نجات دادید، متشکرم. آن جشن کوچک تا پاسی از شب ادامه داشت، آقای توانا با کیاست بحثهایی را به میان می آورد تا با مشارکت کردن ثریا در این گفتگوها، ذهن او را گسترده تر سازد و مغز او را که به مدت چهار سال از فعالیتهای آگاهانه باز ایستاده بود تقویت کند. به این صورت آقای توانا پیشنهاد داد که بهترین راه برای یافتن خانواده ی ثریا و برگشتن حافظه اش دادن آگهی به روزنامه می تواند باشد. ثریا هم بدون هیچ ممانعتی چنین نظریه مطلقی را پذیرفت. فردای آن شب بعد از اینکه ثریا استراحت کامل کرد، به همراه صحرا به دفتر روزنامه رفت. صحرا پس از گفتن کل ماجرا به سردبیر روزنامه از او خواست که عکس ثریا و یم خلاصه ای از وضعیت او را در روزنامه چاپ کند. سردبیر هم بعد از گرفتن مبلغ هنگفتی از آنها، قبول به درج آگهی آن زن گمشده کرد، دو روز بعد عکس ثریا به همراه مضمون کوتاهی از شرح حال او در سراسر کشور به چاپ رسید. دو هفته به طرز مکرر آن آگهی منتشر شد، اما کوچکترین خبر امیدوار کننده ای به دست نیامد. با این وجود صحرا از پا ننشست، بلکه با تلاشی چشم گیر برای بهبودی ثریا می کوشید، هر روز او را نزد روانشناسی می برد تا با شیوه ی روان درمانی او را مداوا کند، بیشتر اوقاتش را صرف قدم زدن و تفریح با او در مکانهای تفریحی و طبیعت و کوه و جنگل می کرد، ثریا از نظر جسمی در وضعیت کاملاً مناسبی قرار داشت و روز به روز شادابی چند سال پیش خود را دبه دست می آورد، اما روحیه اش همچنان پریشان بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:5 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو