10

با آمدن خزانی دیگر شش ماه از زمانیکه ثریا به منزل آقای توانا آمده بود، می گذشت. صحرا مدتی بود کار خود را در یک پرورشگاه شروع کرده بود، او نصف روز را به سرپرستی کودکانی می پرداخت که با وجود سن کمش همه او را مادر صدا می زدند، محبت بی شائبه او نسبت به کودکان بی سرپرست تحسین برانگیز بود، هر ماهه مقدار قابل توجه ای پول صرف امور مایحتاج کودکان می کرد و از اینراه به نوعی آرامش روحی و روانی می رسید. او بخاطر جبران خطاهای گذشته اش قسم خورده بود که تمام عمرش را وقف کارهای نیک و خداپسندانه بکند، به خاطر ضربه ی مهلکی که در زندگی به او وارد شده بود، برای همیشه از ازدواج چشم پوشی کرده بود و با وجود زیبایی وصف ناپذیری که خداوند به او هدیه داده بود، با اعتماد به نفس خودش را در مقابل چشمان هرزه پاک و عاری از گناه نگه داشته بود و همچون قدوسه ای بدون هیچ لغزشی در امور خیریه راه کمال را می پیمود. اخلاق بی نظیر و مملو از ایمان صحرا ناخودآگاه بر روی ثریا تأثیر گذاشت به گونه ای که بعضی روزها همچون او لباس سفیدی به تن می کرد و به میان کودکان پاک و معصومی قدم می گذاشت، که شیفته ی دستان پر مهر آنان بودند. او به مرور چنان از گذشته ی خود دور ماند و از شخصیت دیکتاتوری سابقش فاصله گرفت که تصورش در عالم ذهن غیرممکن بود. اما حقیقتی بس شیرین بود. آنروز هم هر دو نفر برای رفتن به خانه ی دوم خود سوار اتومبیل شدند در بین راه باران شدیدی گرفت، آن دو سعی داشتند که زودتر خودشان را به مقصد برسانند تا مبادا کودکی در زیر باران مانده باشد. ثریا گرچه وقت را برای سؤالی که مدتها ذهنش را به خود مشغول کرده بود، مناسب نمی دید اما دلش را به دریا زد و در حالیکه به رقص قطرات باران بر روی پنجره ی اتومبیل چشم دوخته بود، با دو دلی گفت:
صحرا جون میدونم موقعیت مناسبی برای این سؤال نیست ولی خواهش می کنم اگه دوست داشتی صادقانه جوابم رو بده. صحرا با تعجب نگاه گذرایی به او انداخت و گفت:
سؤالت رو بپرس مطمئن باش که جز حقیقت چیز دیگه ای نمی گم.
ـ می خواستم بپرسم، چرا با وجود خواستگارهای متعددی که داری ازدواج نمی کنی؟ البته امیدوارم حمل بر فضولی من ندونی، راستش از اینکه بی دلیل تمام خواستگارهات که همگی سرشناس و معروف هستند، رد می کنی، چنین سؤالی به ذهنم اومد.
ـ حقم داری، هر کی جای تو بود زودتر از اینها چنین سؤالی به ذهنش خطور می کرد. میدونی چیه، من به خاطر ضربه ی شدیدی که از مردها خوردم از این جنس می ترسم، فکر می کنم تمام مردها دروغگو و متملق هستند و زن رو فقط برای سوء استفاده های شخصی خودشون می خوان، برای همین قید ازدواج رو برای همیشه زدم.
ـ دخترم این که دلیل قانع کننده ای نیست که داری بخاطرش آینده ات رو تباه می کنی. تمام انسانها که یک جور نیستند، تو با وجود زیبایی خارق العاده ای که داری، نمی تونی تو این جامعه ی کثیف و بی بند و بار تنها زندگی کنی، دختر جوونی به سن و سال تو خطرهای زیادی تهدیدش می کنه، منو اگه به عنوان یک نادر لایق بدونی بهت توصیه می کنم، اون کسی رو که برازنده است برای ازدواج انتخاب کن تا یک پشتیبان مطمئنی در زندگی داشته باشی، صحرا با صدای بغض آلودی با حالت تأثرآمیزی گفت:
من موجود خطاکاری هستم، یک انسان بدبخت که گذشته ای نکبت بار رو پشت سر گذاشته، داستان زندگی غمباری دارم که برای فرار از واقعیات تلخ این داستان و سرپوش گذاشتن روی تقصیراتم، دست نیاز و تمنا به سوی عده ای کودک پاک و معصوم دراز کردم تا مگه اونها منو بپذیرند، اما افسوس که اگه تا پایان عمر خودم رو فدای امور نیک و خیر بکنم، باز هم آغشته به گناهم.
ـ دخترم، مگه تو مرتکب چه اشتباهی شدی که حاضری برای جبرانش اینهمه سختی رو تا پایان عمر تحمل کنی!؟
ـ منو لطفاً ببخش، با وجود اینکه بی نهایت بهت وابسته شدم اما از بازگو کردن گذشته ام واقعاً عاجزم، حالا بهتره که زودتر خودمون رو به بچه ها برسونیم، حتماً چشم براهمون هستند. موزیک ملایم و دلنشینی بر فضای اتومبیل طنین افکنده بود و به افکار پریشانشان آرامش می داد. وقتی وارد حیاط پرورشگاه شدند، یکه ای خوردند، همه کودکان با احساسی شورانگیز در زیر باران انتظار آنها را می کشیدند. صدای مادر، مادر، که از نهاد پاکشان برمی خواست، غم و غصه را همراه با باران پاییزی از وجودشان شست. صحرا و ثریا مانند مادر و فرزند به یکدیگر مأنوس شده بودند، وابستگی ناگسستنی بین آندو به وجود آمده بود به گونه ای که صحرا خالصانه او را مادر صدا می زد و ثریا را با گفتن آن کلمه مشعوف و مسرور می کرد. آقای توانا به عنوان عضو اصلی خانواده به او نگاه می کرد و از اینکه وجود ثریا باعث شده بود که دخترش از انزوا و تنهایی درآید، شادمان بود. او که شصت سال سن داشت و رئیس یک شرکت تجاری بود، به همین خاطر بیشتر اوقاتش در خارج از منزل سپری می شد و تا قبل از اینکه ثریا قدم در زندگی آنها بگذارد، صحرا تحت کنترل و حفاظت نگهبان بود، او خوب می دانست که دخترش به خاطر موقعیت های استثنائی که داشت امکان گزند و حادثه برایش زیاد بود، اما از زمانیکه ثریا همه جا پا به پای او می رفت، صحرا از پدرش خواست که راحتر باشند و به همین خاطر آقای توانا وجود نگهبان و راننده ی مخصوص را چندان الزامی ندانست. یکروز مطابق همیشه ثریا مشغول رسیدگی به کودکان بود که بناگاه صدای جیغ و داد از محوطه ی پرورشگاه به گوشش رسید، فوراً خودش را به پشت پنجره رساند تا ببیند اوضاع از چه قرار است، با تعجب علی پسر بچه ی هشت ساله را دید که بالای درخت گردوی تنومندی رفته بود و چند بچه دیگر دور درخت حلقه زده بودند و از او تقاضا می کردند که پایین بیاید، اما او با بی توجه به داد و فریاد آنها شاخ و برگ درخت را تکان می داد و از ته دل خنده سر داده بود، برگریزان زیبایی به وجود آمده بود، به گونه ای که کودکان دست از التماس برداشتند و همگی زیر آن درخت مشغول شیطنت و بازی با برگها شدند، صحرا متعاقب ثریا خودش را به پست پنجره رساند و به آن صحنه چشم دوخت، با وحشت نگاهی به ثریا انداخت و گفت:
وای خدای من! اون شیطون بالای درخت چی میخواد، الان شاخه ی درخت می شکنه، تا کار دست خودش نداده باید به کمکش بریم. ثریا بی توجه به حرف صحرا، با حالتی شوکه شده بدون اینکه حتی پلک بر هم بزند به آن درخت چشم دوخته بود و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد. صحرا که می دید جان کودک در خطر است، تأمل را جایز ندانست، با نگرانی ثریا را در همان حال رها کرد و خود به تنهایی برای کمک رفت. نزدیک درخت ایستاد و بچه ها را به سکوت فراخواند و بعد با صدای درآمیخته با عطوفت از علی خواست پایین بیاید. علی با دیدن صحرا، ناخودآگاه ترس از بلندی بر او غلبه کرد و شروع به گریه کرد. صحرا به اطراف حیاط نگاهی انداخت، ناگهان چشمش به نردبانی که در گوشه ای گذاشته شده بود افتاد، فوراً به کمک بچه ها آنرا آوردند و به درخت تکیه دادند، خودش آهسته از آن بالا رفت، هنوز چند پله را طی نکرده بود که با صدای جیغ ثریا برآشفت. سرش را به سمت صدا برگرداند، ثریا در کنار درخت ایستاده بود و چشمان وحشت زده اش را به علی خیره کرده بود تمام حواسش معطوف او بود و می رفت تا تمام پرده های غبارآلود ذهنش و آن فراموشی چهار سال برای همیشه به کنار رود. صحرا که متوجه شد آن نگاهها با همیشه فرق دارد، سکوت کرد تا مبادا تزلزلی در افکار ثریا به وجود آورد، نالگهان چیزی به ذهنش آمد و خودش را به کنار بچه های دیگر رساند و با اشاره ای از آنها خواست هیچ کدام حرفی نزنند. ثریا گامهای سنگینش را به طرف نردبان برداشت و خیلی محتاطانه از آن بالا رفت، آخرین پله را که پشت سر گذاشت، در حالیکه آغوش خود را به سوی پسر بچه باز کرده بود، بغضش ترکید و پهنای صورتش را غرق در اشک کرد، صدایش که توأم با گریه بود تمام وجود صحرا را لرزاند. ثریا به طرز معجزه آسایی، حافظه اش برگشت و با هیجان وصف ناپذیری در حالیکه پسرش را صدا می زد گفت:
کامیاب پسرم، چرا رفتی بالای درخت؟ هیچ می دونی اگه کوچکترین اتفاقی برات بیافته، مادرت از غصه می میره. مگه بهت نگفته بودم اینکار خطرناکه. حالا دستت رو بده به من تا کمکت کنم، آفرین پسر گلم، گریه نکن، تو دیگه مرد شدی، مرد! با گفتن این کلمه با حالتی مضطربانه به صحرا نگاهی کرد و گفت:
کامیاب من یک مَرده او دیگه بچه نیست، اونو چهار سال پیش گرفتند، دستگیرش کردند. صحرا من داره همه چیز یادم می آد، همه چیز! می فهمی؟ صحرا در حالیکه صورتش را موجی از لبخند و شادی در بر گرفته بود. از خوشحالی اشک ذوق و پیروزی صورتش را در بر گرفت، به کمک ثریا آن پسر بچه را که عامل بهبودی ثریا بود، پایین آوردند و بعد هر دو با احساس وصف ناپذیری همدیگر را در آغوش کشیدند و شروع به گریه کردند. ثریا که از فرط هیجان بر اعصابش کنترل نداشت و پاهایش رمق ایستادن را از دست داده بود، توسط صحرا به اتاقی خلوت رفت و بعد از خوردن نوشیدنی داغ، نفس تازه کرده او از بازگو کردن آن چه در سینه اش همچون دردی کهنه جا خوش کرده بود وحشت داشت، بار دیگر آن اتفاقات همچون کابوس دهشتناک دیدگانش را پوشش داد و خیالات وهم انگیز همچون شبحی سرگردان گلویش را فشرد، می خواست با همه ی وجود فریاد برآورد که ناگهان سیمای پاک مهربان صحرا مقابلش نقش بست و او را مانع از آن کار کرد. لحظه ای تحت نفوذ چشمان صحرا به آرامش روحی دست یافته که سرمنشأش بارقه های ایمانی بود که در طول همنشینی با صحرا، در وجودش جاری شده بود و نمی خواست که با بارز شدن هویت گذشته اش شخصیت جدیدش را که از او زن دیگری ساخته بود از دست بدهد. در دل با خود گفت:
اون ثریای جاه طلب و خودپرست چهار سال پیش مُرد از امروز من هم نظیر صحرا برای جبران گذشته ی تاریکم، خودم رو برای همیشه وقف درماندگان و کسانیکه به وجودم نیاز دارند می کنم، دیگه نمی ذارم آن افکار پوچ و غلطی که منو به هلاکت رسوند، دامنگیرم بشه و از من یک زن ضعیف النفس و کم اراده بسازه، صحرا با وجود اینکه از نظر سنی، با من خیلی فاصله داره، می تونه اسوه ای از مقاومت و ایمان برام باشه و منو در پیمودن راههای تزکیه نفس یاری کنه. صحرا که برای شنیدن زندگینامه ی او بی طاقت شده بود و از طرفی همیشه بیم داشت که اگر حافظه اش را به دست آورد آیا او را ترک خواهد کرد یا نه، دستان ثریا را در دست گرفت و با لحنی ملتمسانه گفت:
میخوام تا قبل از اینکه داستان زندگیت رو برام تعریف کنی، یک قولی بدی.
ـ بگو عزیزم، هر چی که تو بگی من از صمیم قلب به اون عمل می کنم.
ـ تو باید قول بدی که منو تنها نذاری، نمی خوام بعد از این همه سال که از محبت مادر دور بودم، تو رو از دست بدم. خواهش می کنم پیش من بمون. قطرات اشک یکی پس از دیگری از چشمان ماتم زده ثریا فرو چکید ، با صدای گرفته ای گفت:
دخترم واقعیت اینه که من هیچ سرپناهی ندارم، خودم هستم و یک دنیا حسرت و بدبختی، من به خاطر یک ضربه ی غیرمترقبه به این روز افتادم، زمانیکه پی به عمق فاجعه ای که بر سر زندگیم اومده بوده، بردم، از فرط غم و غصه به جنون و دیوانگی رسیدم. من یک موجود خودخواه و خودپرستی بودم که خداوند با نزول بلاهایش، خشم خودش رو بر سر من فرود آورد و انتقام همه ی جاه طلبیهایم رو از من گرفت و تو این دنیا چیزی برام باقی نگذاشت تا لااقل بهش دل خوش کنم. پسرم، همسرم، تمام ثروتم، بخاطر طبع سیری ناپذیرم از دست رفت و من موندم با انبوه آه و حسرت. ای کاش همه چیز به گذشته برمی گشت، ای کاش فرصتی برای جبران بود، ای کاش هرگز از عالم فراموشی بیرون نمی اومدم تا پی به وجود نکبت بارم ببرم، آه لعنت به من که با دستهای خودم، زندگیم رو به قهقرا سوق دادم. صحرا با لحنی دلسوزانه گفت:
خواهش می کنم آرامش خودت را حفظ کن، اگه بخوای دوباره با یادآوری خاطرات گذشته یأس و ناامیدی رو بهدلت راه بدی، ممکنه دوباره همون حالت چهار سال پیش رو پیدا کنی پس سعی کن اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی و صبوری پیشه کنی، نباید بذاری این مشکلات تو رو از پا در بیاره بلکه به جای نفرت از اعمال گذشته ات درس عبرتی بگیر برای ساختن آینده ای روشن، من در طول اینمدت تو رو سنگ صبور خودم تصور می کردم، دلم نمی خواد که اون تصور زیبایی که از تو دارم اینطوری از بین بره، سعی کن بر اعصابت مسلط باشی، حالا لطفاً اگه آمادگیش رو داری شروع کن که دیگه نمی تونم طاقت بیارم. ثریا پس از مکث طولانی، نفس عمیقی کشید و بعد ذهنش را به زمانی سوق داد که کامیاب کودکی بیش نبود. در آن لحظه مانند انسانی گنهکار که در مقابل کرسی عدالت زانو زده باشد، همه چیز را بدون اغماض اعتراف کرد، دیگر نمی توانست در مقابل رفتار ناشایستش حالت تدافعی بگیرد، بلکه با پهن کردن سفره ی رنگارنگ دلش همه جا خود را مقصر و گناهکار می دانست، در آن لحظه که بی باکانه حقایق را بروز می داد، لحظه به لحظه احساس سبکی و آرامش می کرد، اما چیزی که برایش عجیب می نمود، عکس العمل صحرا در مقابل گفته هایش بود، در سیمای صحرا موجی از برافروختگی نمایان شده بود، چشمانش از شنیدن آن حرفها تبلور خاصی پیدا کرده بود. به گونه ای که پس از اتمام سخنان ثریا با حالتی آشفته و گریان از اتاق بیرون رفت، بدون اینکه بخواهد با ثریا همدردی کند و مرهمی بر آلامش بنهد. ثریا با خود اندیشید که شاید وجود گنهکار او برای دختری به پاکی و معصومیت صحرا غیرقابل تحمل است و این شک با گذشت یک هفته به یقین تبدیل شد. صحرا دیگر همچون گذشته با او برخورد عاطفی و ملاطفت گونه نداشت، نگاههایش یخ زده و کور شده بود. جز سلامی سرد، هیچ سخنی دیگر بین آن دو رد و بدل نمی شد، بیشتر اوقاتش را در اتاق خود سپری می کرد و حتی از رفتن به پرورشگاه خودداری می کرد، هر وقت ثریا نزدیکش می رفت تا باب مذاکره را با او باز کند، صحرا به بهانه های مختلف از مصاحبت با او طفره می رفت، کم کم این فکر در ثریا بوجود آمد که او باید آن خانه را ترک کند و به دنبال سرنوشت گمشده اش برود، دیگر نمی توانست چون گذشته در آن خانه احساس راحتی کند بلکه خود را موجودی اضافی می دانست که ساکنان آن خانه از وجودش در رنج بودند. تصمیم خودش را گرفته نامه ای تشکرآمیز نوشت و آنرا بر روی میز اتاقش گذاشت و بعد شبانه از خانه بیرون زد. مستأصل و درمانده مسیر نامشخصی را انتخاب کرد و به راه افتاد. اواخر پاییز بود اما زمستان زودتر از موقع موعود، لباس سفیدش را بر شهر گسترانده بود و چکمه بر بامها می کوبید. دانه های درشت برف تن یخزده اش را بر سر و صورت ثریا می زد و بر خلاف ظاهر بلورینش همچون جلادی سیاه به جنگی نابرابر با او برخواسته بود و قصد به زانو درآوردن او را داشت، ثریا با تأثر به پشت سرش نگاهی کرد، کولاک آن ساختمان مدرن را که چند صباحی مأمنگاهش بود، محو کرده بود و راه برگشتن را به رویش مسدود ساخته بود، گامهای سنگینش را به کندی از پی یکدیگر برمی داشت تمام افکارش پیرامون صحرا سیر می کرد، به درستی نمی دانست چه نکته ی مبهمی آن دختر با محبت را آن چنان نامهربان ساخته بود. با صدای پارس سگی که از انتهای خیابان به گوشش رسید به خود آمد. با وحشت محیط اطرافش را از دیده گذراند، کوران همچون شبگردی عاشق در سیاهی شب بوحه سر داده بود و در حالیکه به طرز دلخراشی می نالید، به دنبال مونسی می گشت تا خلوت شبانه اش را به پرسه زدن با او بگذراند، ثریا ترسی مخوف وجودش را در بر گرفت، برای گریز از آن عاشق وحشی، به دنبال سرپناهی گشت تا شبانگاه را در آنجا به صبح رساند. پس از ساعتها جستجو در آن هوای بورانی موفق شد در مسافرخانه ی درجه سه، یک اتاق بگیرد. تختخوابی فرسوده با روکشی کثیف تنها وسیله ی زینت بخش آن اتاق زهوار در رفته بود، ثریا از فرط خستگی خودش را روی تختخواب انداخت و بی توجه به آن محیط فقیرانه چشمانش را بر هم نهاد، اما صدای زوزه ی باد که در لای پنجره می پیچید، خواب را از چشمانش می ربود و تصویر وهم انگیزی از آینده را سایه گستر قلبش می کرد. با حالتی مضطرب روی تخت نشست و چشمان غمزده اش را به در و دیوار زنگار گرفته اتاق دوخت، تحمل آن محیط برایش ناخوشایند بود، بوی فقر و بیچارگی که از آن بنای مخروبه به مشام می رسید، برای ثریا حکم جهنمی سوزان را داشت، او نمی توانست به آینده ی مجهولی که پیش رو داشت دل خوش کند، مخصوصاً که او خود را در مرز پیری و فرسودگی می دید و تنهایی و آوارگی، تلخ ترین تراژدی فکرش بود. آنشب برایش بسان یک سال گذشت تا تابش سپیده دم لحظه ای نتوانست چشم بر هم گذارد. تنها امیدی که برایش باقی مانده بود، کامیاب پسرش بود که نمی دانست سرنوشت او به کجا انجامیده، تنها سر نخی که از او در دست داشت، اداره پلیس بود که پنج سال قبل کامیاب را در آنجا بازداشت کرده بودند. پس از پرداخت اجاره ی یک شب در مسافرخانه، با حالتی مغموم و گرفته قدم از آن جا بیرون نهاد. مقداری راه را قدم زنان پشت سر گذاشت که ناگهان صدی بوق اتومبیل او را از عالم اوهام بیرون آرود. به پشت سرش نگاهی انداخت ناگهان چشمش به صحرا افتاد که همراه آقای توانا داخل اتومبیل نشسته بود و برایش دست تکان می داد. اتومبیل مقابل او نگه داشت و صحرا فوراً از آن پایین آمد و خودش را در آغوش ثریا انداخت و شروع به گریه کرد. ثریا با دستانی سرمازده، موهای مشکی او را نوازش کرد و همچنان او در آغوش فشرد. آقای توانا از اتومبیل پایین آمد و بعد از احوالپرسی از ثریا خواست که سوار اتومبیل شود. آن دو بار دیگر با صمیمیت همیشگی دست در دست هم داخل اتومبیل شدند. صحرا اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه تبسمی شیرین در صورتش نمایان شده بود گفت:
لطفاً منو ببخش. واقعاً متأسفم که در مقابل تو از خودم شقاوت نشون دادم، باور کن در اینمدت دچار عذاب وجدان شده بودم، اما دست خودم نبود. ثریا لبخندی زد و گفت:
دخترم شاید اگه من هم جای تو بودم چنین رفتاری رو بروز می دادم، می دونم که داستان زندگیم برات تکان دهنده بود و تو رو نسبت به من بدبین کرده، ولی عزیزم به نظرت من باید چکار کنم، خودم رو بکشم تا هم خودم و هم دیگران از دستم راحت بشن، یعنی من تو این پنج سال هنوز تقاص پس ندادم و مستحق عذابهای بسشتری هستم.
ـ نه، اینطور حرف نزن. من نسبت به تو همون عشق و علاقه ی گذشته رو دارم، اگه دیدی که من در این مدت رفتار ناشایستی باهات داشتم، برمی گرده به مشکلاتی که خودم در زندگیم دارم، خوشبختانه با راهنمایی پدرم تمام اون کشمکشهای ذهنی رفع شد و امروز من و پدرم حاضرم که در تمام شرایط یارو یاورت باشیم، دیگه دوست ندارم به خاطر رفتار احمقانه ام مورد سؤال
قرار بگیرم، اما شما می تونی هر چقدر که دلت میخواد منو سرزنش کنی فقط خواهش می کنم منو ببخش. ثریا صورت زیبای صحرا را بوسید و گفت:
تو باید منو ببخشی، چون من لیاقت همنشینی با دختر بی نظیری مثل تو رو ندارم، میدونی صحرا تو با وجود سن کمی که داری، تأثیر مطلوبی روی من گذاشتی، تا حدیکه تصمیم گرفتم از این به بعد روی پای خودم بایستم و با مشکلات ستیز کنم دیشب دوباره خیالات به سرم زد و ترس از آینده، آرامش روحیم رو سلب کرد، به نظر شما یک انسان تا این حد باید ضعیف و ترسو باشه و با وجود پنجاه سال سن هنوز وابسته و متکی به دیگران باشه؟ به طور حتم جوابتون منفیست. من گرچه نمی خوام توجیه ای برای رفتارم داشته باشم ولی باور کنید به خاطر اینکه از کودکی همه چیز در اختیارم بوده و در ناز و نعمت زندگی کردم، اینگونه در مقابل کوچکترین تلنگری به زانو در می آم. اما از این به بعد میخوام خودم باشم و با قدرت تفکر و بازوم میخوام همه چیز رو جبران کنم. البته در ابتدای کار به دستان پر مهر شما نیاز دارم و ملتمسانه میخوام که منو در اینراه یاری کنید. آقای توانا از داخل آینه نگاهی به ثریا انداخت و در حالیکه لبخند رضایت آمیزی بر لب داشت، گفت:
صحرا همه چیز رو برام تعریف کرد، واقعاً از صمیم قلب از پیشامدهایی که در زندگی براتون رخ داده متأثر شدم. دیشب وقتی متوجه شدیم که ما رو ترک کردی ، شبانه همه جا رو سر زدیم اما بیفایده بود، بالاجبار مجبور شدیم جستجومون رو به صبح موکول کنیم که خوشبختانه موفق هم شدیم و حالا اومدیم که خواهش کنیم به خونه ات برگردی و فکر جدا شدن از ما رو دیگه نکن، چون فعلاً از همه مهمتر سرنوشت کامیابه که باید ببینیم چی به سرش اومده، طبق گفته های شما او ممکنه زندان باشه، درسته؟
ـ فکر می کنم که اینطور باشه، چون آخرین خبری که از او داشتم اداره پلیس بود، به طور حتم الان یا آزاد شده و یا در زندانه.
ـ بسیار خب پس ابتدا از اداره پلیس مرکزی شروع می کنیم، حتماً اونها خبری اَزش دارند. آقای توانا بدون درنگ اتومبیل را به جهت اداره پلیس هدایت کرد و بعد از لحظه ای سه نفری در مقصد پیاده شدند. دلهره و اضطراب به وضوح در چهره ی ثریا دیده می شد، گامهایش را به کندی برمی داشت و اگر کمک صحرا نبود به طور حتم او تعادلش را از دست می داد و نقش زمین می شد. وقتیکه صحرا بازوی ثریا را گرفت، او احساس کرد که چقدر آن دستان جوان را دوست دارد. صحرا هم به نوعی دچار تشویش و نگرانی شده بود اما بیشتر سعی می کرد که حالتش را بروز ندهد. آقای توانا از آنها خواست در سالن منتظر بمانند تا او خودش برای گرفتن خبر برود، اما ثریا با پافشاری کردن خواست که هر سه نفر به اتفاق وارد اتاق بازپرس شوند. آقای توانا با وجود اینکه بیم داشت خبر غیرمترقبه ای به آنها داده شود، در مقابل خواسته ثریا تسلیم شد و همگی با اجازه ی بازپرس وارد اتاقش شدند. بازپرس که مردی درشت هیکل و چاق بود با احترامی خاص از آنها دعوت به نشستن کرد. نگاه موشکافانه به تک تک آنها انداخت و بعد در حالیکه به آقای توانا خیره شده بود، متفکرانه گفت:
می بخشید من شما رو کجا دیدم!؟ قیافتون آشناست. آقای توانا عینکش را روی بینی اش جابجا کرد و به صورت آقای بازپرس دقیق شد و گفت:
بنده توانا هستم، رئیس شرکت محصولات بهداشتی، لابد در تلویزیون طی مصاحبه های متعددی که داشتم، من رو دیدید. بازپرس یکه ای خورد و با دستپاچگی گفت:
اوه خدای من! جناب توانا. بنده خدمتتون ارادت دارم، چه کاری از دست من ساخته است.
ـ حقیقتش من برای یک پرونده ای که تقریباً مربوط به پنج سال قبل میشه، خدمت رسیدم، متهمی به اسم کامیاب خسروی فرزند اردشیر، که در زمینه ی اتهام به قتل در پنج سال قبل دستگیر شده که ما بنا به دلایلی از محکومیتش اطلاعی نداریم و برامون مهمه که بدونیم او آزاد شده و یا در حبس به سر می بره.
ـ جناب توانا این پرونده در دست پلیس قضائیه و به احتمال زیاد تا به حال حکم انجام شده و پرونده هم بسته شده، به هر حال من کار شما رو همین الان دنبال می کنم و تا چند لحظه ی دیگه خبر قطعی رو بهتون میدم. لطفاً شما همین جا تشریف داشته باشید تا من برگردم، با اجازه تون قربان. بازپرس از اتاق بیرون رفت، ثریا از فرط هیجان شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد توانا او را به آرامش خواند و با لحنی آمرانه گفت:
ثریا خانم، شما باید خودتون رو برای شنیدن هر خبری آماده کنید. متأسفانه باید بگم امکان هر حکمی وجود داشته یا کامیاب به خاطر عشقش به اون دختر کولی از همه چیزش در زندگی گذشته و خودش رو مجرم معرفی کرده که این می تونه حکمش قصاص یا حبس طویل المدت باشه و یا اینکه با همکاری کامیاب مجرم اصلی رو دستگیر کرده اند و او تا به حال آزاد شده و ما باید جای دیگه ای اونو جستجو کنیم. ثریا با حالت سردرگمی گفت:
نمی دونم، واقعاً مات و مبهوت موندم فقط امیدوارم که کامیاب به خاطر اون دختره ی بی سروپا با زندگیش بازی نکرده باشه که اگه اینطور باشه برای همیشه قیدش رو می زنم. آخه شماها که نمی دونید عامل اصلی تمام این بدبختیها اون دختره ی نکبته، اگه او... صحرا حرف او را به تندی قطع کرد و با غضبی که برای ثریا تازگی داشت، گفت:
محض رضای خدا اینطور قضاوت نکن، تو چطور می تونی اینطور بی باکانه فقط اون دختر رو مقصر بدونی در صورتیکه تا چند لحظه ی قبل تو خودت رو عامل این سیه روزی می دونستی، چی شد که نظرت عوض شد. تو به خاطر خودخواهیت کامیاب رو مجبور به ازدواج ناخواسته ای کردی که تمام پیامده های شوم رو به دنبال داشته، اگه کامیاب به خاطر اون دختر خفت و سختی زندان رو به جون خریده باشه قابل ستایشه نه طرد شدن، مگه عشق گناهه، مگه یک دختر کولی حق عاشق شدن رو نداره، چرا ما انسانهای غافل، موقعیت خودمون را تا به این حد باید از این قشر متمایز و برتر بدونیم. اگه خداوند او را انسان آفریده پس حق داره که تمتع کافی از حیات ببره، مختاره که دلبری و عاشق کشی کنه و اسم خودش رو در زمره ی تمامی عشاق ثبت کنه ثریا جون باور کن چنین عشقهایی کیمیاست که در گردش چرخ فلک، قرعه به اسم یک عده خاص می افته. پس چرا ما باید به اینگونه دلداگیها به چشم دیوانگی و جنون نگاه کنیم. اگه کامیاب به خاطر این دختر چنین ز خود گذشتگی کرده من حاضرم با اجازه ی پدرم زندانی اونو به هر قیمتی شده بخرم و...
با آمدن بازپرس صحرا حرفش را قطع کرد، نگاهها به جانب او کشیده شد. بازپرس در حالیکه برگه ای را در دست داشت، پشت میزش نشست و آنرا جلویش گشود، نگاهی به آن انداخت و بعد با تأسف نگاهی به ثریا انداخت و گفت:
می بخشید شما چه نسبتی با کامیاب خسروی دارید. ثریا با صدای لرزانی گفت:
سرکار کامیاب پسرمه، پنج سال میشه که از او خبری ندارم، خواهش می کنم هر چه زودتر بگید چه اتفاقی براش افتاده، او زنده است یا نه؟ لطفاً حقیقت را کتمان نکنید من طاقت شنیدن هر خبری رو دارم. صحرا هم حال و روزی بهتر از ثریا نداشت، رنگ صورتش کاملاً پریده بود و تپش قلبش او را بیقرار و ناآرام کرده بود. بازپرس صدایش را صاف کرد و بعد با قدری تأمل گفت:
متأسفانه باید خبر ناخوشایندی بهتون بدم، آقای خسروی محکوم به قتل شناخته شده و... بازپرس لحظه ای مکث کرد و این صحرا بود که با حالتی آشفته گفت:
و چی؟ اعدامش کردند! آره؟ بازپرس نگاهی موشکافانه به صحرا انداخت و گفت:
می بخشید خانم محترم، اگه جسارت نیست می خواستم بدونم که شما همسر قاتل هستید؟ ثریا که تحمل شنیدن چنین لقبی را برای پسر بی گناه خود نداشت، با حالتی عصبی مشت محکمی بر روی میز کوبید و گفت:
بس کنید آقا، شما حق ندارید پسر منو قاتل خطاب کنید، اون بیگناهه، قاتل یک دختر کولیه، همونکه عکسش رو در سرتاسر ایران منتشر کردید، همونکه شما عرضه نداشتید دستگیرش کنید و به جاش پسر پاک و بیگناه منو محکوم به قتل معرفی کردید، من شکایت می کنم از همه ی شما، از این دستگاه و ترازوی ریاکارانه ای که همیشه یک عده آدم سودجو کفه ی این ترازو رو به منفعت خودشون بالا و پایین می برند و از پایمال شدن خون یک جوون بیگناه هیچ واهمه ای ندارند. بازپرس به تندی گفت:
اونزمانیکه شما باید به فکر تربیت و تأدیب فرزندتون می بودید و بر رفتارش نظارت صحیحی می داشتید، کجا بودید و چکار می کردید؟ آیا هیچ از خودتون پرسیدید که چطور یک فرزند رو تحویل جامعه بدید تا دچار این تزلزلات و نابهنجاریها نشه و با رفتار غیرانسانیش یک جامعه رو به منجلاب نکشه، او در اوج جوانی مرتکب به قتل شده و حالا هم باید تقاص گناهش رو با بیست سال محکومیت پس بده، امیدوارم خانم عزیز جوابتون رو گرفته باشید. با شنیدن سخنان بازپرس گویا دنیا روی سر ثریا خراب شد، چشمانش سیاهی رفت و بیهوش روی زمین افتاد. وقتی چشمانش را گشود، صحرا کنار تختش نشسته بود و با اندوه به او چشم دوخته بود. صحرا لبخند کمرنگی بر لب آورد و بعد نوشیدنی از آب پرتغال (پرتقال) را به طرف دهان او برد تا با خوردنش تسکین روحی پیدا کند، ثریا پس از نوشیدن لیوان آب پرتغال با صدای در آمیخته ای با یأس و ناامیدی گفت:
صحرا، دیدی پسرم چطور با زندگی خودش بازی کرد او باید پانزده سال دیگه بیگناه اون تو بمونه. مطمئنم که اونقدر عمر نمی کنم تا آزادیش رو ببینم. صحرا دست او را در دست گرفت و با حالتی امیدوارانه گفت:
پس من و پدرم اینجا چکاره ایم، مگه می ذاریم مرد بلند همتی مثل کامیاب عمرش رو اونجا فنا کنه. او امتحان عاشق پیشگیش رو به نحو احسن پس داده و حالا وقتش رسیده بعد از اینهمه سال پا در دنیای آزاد و بی دغدغه ای بذاره که من و شما براش خواهیم ساخت، در ضمن نباید فراموش کنیم که او یک مرد عاشقه.
ـ منظورت چیه؟
ـ منظورم اینه که تو به خاطر مصائبی که کامیاب در طول این مدت کشیده باید رضایت بدی که اونها ازدواج کنند، به طور حتم اون دختر برای کامیاب شایستگی هایی داره که تا این حد به پاش صبوری پیشه کرده، ثریا جون چطور دلت می آد دو نفر که اینطور به هم وابسته اند رو در تب و تاب بسوزونی. ثریا پوزخندی زد و گفت:
اون دختر هیچ دلبستگی به پسر من نداشته، فقط قصدش این بود که از او سوءاستفاده کنه و گرنه چرا باید شب دامادی پسرم به چنین عمل بدفرجامی می زد، باور کن اگه کامیاب هم آزاد بشه من باید اون دختره ی هرزه رو به دست قانون بدم، صحرا که صورتش از خشم برافروخته شده بود، سعی کرد به گونه ای بر اعصابش تسلط پیدا کند و با آرامش گفت:
ثریا جون اینطور حرف زدن واقعاً شایسته تو نیست و فکر هم نمی کنم اون دختر مستحق این القاب باشه، به طور حتم او برای کشتن سهرابی دلیل خاصی داشته وگرنه چرا از بین تمام مهمونها باید اونو به قتل می رسوند، شاید ریشه ی این جنایت هیچ ربطی به عاشقی او و کامیاب نداشته و تمام اینها یک اتفاق بوده که ما ندونسته بهم ربطش دادیم. ثریا با تعجب پرسید:
تو از کجا می دونی که اینطور بوده؟ صحرا با دستپاچگی گفت:
خب، فقط حدش می زنم، همین. اصلاً بهتره که از این مقوله خارج بشیم و من یک خبر خوش بدم، اگه گفتی چیه؟
ـ نمی تونم حدس بزنم، لطفاً زودتر بگو.
ـ بسیار خُب، پس خوب گوش کن. پدرم الان رفته نزد یکی از دوستانش که در اداره پلیس درجه ی سرهنگی داره. فکر می کنم تا آزادی کامیاب چیزی باقی نمونده باشه. آخه این دوست پدرم مهره اصلی در دایره ی جناییه و با نفوذی مه داره، می تونه یک شبه کامیاب رو آزاد کنه، البته یک سری کارهای قانونی هست که باید طی بشه تا برای همیشه پرونده بسته بشه و در آینده مشکلی رو به وجود نیاره. امیدوارم این خبر برات مسرت بخش بوده باشه. ثریا با شنیدن این خبر چنان شور و شعفی وجودش را در بر گرفت که ناخودآگاه صحرا را در آغوش کشید و صورتش را غرق اشک و بوسه کرد.

11

بهاری دیگر قدم به عرصه ی ظهور گذاشت. عطر دل انگیز اقاقیای نورسته، همچون شمیم دلنشینی روح و جسم را شستشو می داد. آسمان در محاصره ی بازگشت پرستوهای مهاجر قرار گرفته بود، کوه البرز از خواب زمستانی بیدار شده بود و با جاری کردن نهارهای زلال، چشمه ساران بدیعی را خلق کرده بود. نهر همچون سالیان گذشته به استقبال این مهمان خوش قدم رفته بود. کامیاب دستان زمخت خود را به دیوار سرد آن هیولای سنگی کشید تا مگر عرق بهار را لمس کند. اما همچون گذشته، ناامید و دلشکسته به گوشه ای خزید او دیگر باورش شده بود در تنها جایی که بهار هرگز نمی شکفت همان چهار دیواری سیاهی است که عده ای مردگان متحرک و بی روح را در سینه ی بیرحمش مدفون ساخته. کامیاب چشمانش را بر هم نهاد تا در ماورای ذهنش آن فصل را که تجلی بخش زیباترین خاطراتش بود، تداعی کند. بار دیگر عطر دلدادگیش تمام وجود او را سوزاند و او پس از گذشت سالها در آن محیطی که مظهر شقاوت و سنگدلی بود، نتوانست احساسات آتشین خود را مهار کند. هنوز هم به یاد محبوب خویش اشک فراغ می چکاند و نغزترین مثنویها را در وصف او زمزمه می کرد. آرزو داشت که ای کاش می توانست یک لحظه ی کوتاه قدم بر پشت آن تپه های ماهوری بگذارد تا همچون درویشی برای قوت گرفتن روح و جسم خسته اش خود به باده ی مستی بسپارد. با صدای نگهبان از عالم رویا فاصله گرفت و به خود آمد. در سلول باز شد و زندانیان یکی پس از دیگری برای رفتن به سر کار طاقت فرسا آماده شدند. کامیاب هم متعاقب آنها سلول را ترک کرد. پنج سال بیشتر بود که او هر روز ساعات متمادی را در یک کارگاه آهنگری بیگاری می کرد و در مقابل آن زحمتها و عرق ریختنها هیچ مزدی نمی گرفت. قیافه اش کاملاً عوض شده بود، حرارت آتش پوستش را تیره تر کرده بود، در صورتش غباری از جور زمانه او را پخته تر نشان می داد. دستانش به خاطر ضربه زدن مداوم با پتک، زبر و خشن شده بود، موهای سرش که زمانی با وزش نسیمی بر روی پیشانیش رها می شد، حالت مجعد و ژولیده ای پیدا کرده بود. با گذشتن از مرز بیست و هشت سالگی در سیمایش صلابت و ابهت مردانگی به اوج رسیده بود، چشمان نافذش بیشتر از گذشته هر بیننده ای را مجذوب خویش می ساخت. الفبای زندان او را جسور و بی پروا ساخته بود به گونه ایکه از صبح تا شب خستگی ناپذیر با تکیه بر بازوانش پتک سنگینی را بالا و پایین می برد و از آن کامیابی که روزی دستانش به جز قلم ظریف طراحی چیز دیگری را لمس نکرده بود یک مرد زحمتکش و صبور ساخته بود. با صدایی که در سالن پِیج شد، در جا خشکش زد، هم سلولیهایش هم از فرط تعجب از رفتن باز ایستادند و به طرف کامیاب برگشتند. این خبر همچون خواب و معجزه بود، یک حقیقت باور نکردنی. خبر آزادی او چند بار دیگر از بلندگو پخش شد و او مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بود تا اینکه با تکان شدید دست نگهبان از شوک و ابهام خارج شد و با گامهایی سنگین توسط نگهبان به سمت اتاق رئیس زندان حرکت کرد، چند ضربه به در زد و بعد داخل شد. رئیس زندان نگاهی با خشنودی به او انداخت و بخاطر اینکه از حسن رفتارو اخلاق او در بین زندانیان دیگر مطلع بود، با احترام از او دعوت به نشستن کرد. دقایقی سکوتی تلخ حاکم شد. کامیاب تنها دلیلی را که برای آزادیش می توانست حدش بزند و از آن بیم داشت این بود که مبادا نقاب را دستگیر کرده باشند و او بیگناهیش ثابت شده باشد که اگر اینچنین بود، کامیاب زندگیش را باخته شده می دانست. آقای رئیس پس از زیر و رو کردن چند اوراق، برگه ای را که روی آن آزادی کامیاب مهر شده بود به دست او داد و گفت:
بگیر، اینهم برگه ی آزادیت، باور نکردنیست. من فکر می کردم هنوز سالیان سال مهمون ما باشی، اما گویا ناجی پیدا شده . زندانی تو رو با قیمت هنگفتی خریده. کامیاب از اینکه دید هیچ خطری نقاب را تهدید نکرده، نفس راحتی کشید و با هیجان گفت:
جناب رئیس! چه کسی چنین لطف بزرگی رو در حق من کرده!؟
ـ منهم مثل تو بی اطلاعم، فقط همین اندازه می دونم که در پشت این دروازه ی فولادی، چند نفر انتظارت رو می کشند، فوراً برو وسایلت رو بردار و برای همیشه از این محیط بسته دور شو. کامیاب بدون معطلی از جایش برخواست و صورت رئیس زندان را با شادمانی بوسید و بعد با خوشحالی زایدالوصفی به سمت سلول خود حرکت کرد، لباسهایش را ترجیح داد که همانجا بگذارد، دلش نمی خواست بوی کهنه ی زندان را با خود بیرون ببرد با نگاهی ناباورانه آن محیط دنج و تاریک را از دیده گذراند و بعد خودش را به کارگاه آهنگری رساند و با تک تک دوستانش وداع کرد. همگی با دیدن کامیاب دورش حلقه زدند و با حیرت و تعجب آزادیش را تبریک گفتند. کامیاب از فرط خوشحالی به سمت پتکی رفت که چندین سال به طور مستمر همدم دستانش بود، آنرا از گوشه ی دیوار برداشت و با تمام نیرو آنرا برای آخرین بار بر روی سندان فرود آورد، به گونه ایکه صدایش در و دیوار کارگاه را لرزاند. صدای کف زدن و به هم خوردن آهنها به یکدیگر و هورا کشیدنها خبر از جشن خداحافظی در آن کارگاه نمور و تاریک را می داد. چند نگهبان برای سرکوب کردن آن سر و صداها وارد کارگاه شدند و به زور و تهدید و کتک زدن آن جشن پر هیجان را که هر چند سال یکبار رخ می داد فروکش کردند. چشمان کامیاب از دیدن آن عقده هایی که در یک لحظه طغیان کرده بود، به اشک نشست و در دل آرزو کرد که ای کاش می توانست سهمی از آزادیش را بین همگی تقسیم کند. صورت یکایک دوستانش را بوسید و در حالیکه آنها را در آغوش می کشید برایشان آرزوی خوشبختی و آزادی می کرد. وقتی قدم در حیاط زندان گذاشت دیگر سر از پا نمی شناخت، دلش می خواست آن طرف دیوار سنگی چه کسی در انتظارش ایستاده، آیا ممکن بود که نقاب به استقبالش آمده باشد؟! وقتی آن دژ آهنین گشوده شد و او سبکبال قدم در سرزمین آزادی گذاشت، با همه وجود هوای با طراوت بهاری را بلعید و با حالتی شورانگیز همچون کودکی که در بدو یافته هایش همه چیز را با کنجکاوی می نگرد، او نیز چنین احساس تازگی به پیرامونش داشت. هنوز خود را کاملاً باز نیافته بود که ثریا با چشمانی مرطوب در مقابلش ظاهر گشت و هر دو در یک لحظه هم دیگر را در آغوش گرفتند و بی اعتنا به نگاههای تمسخرآمیز عابرینی که از کنارشان می گذشتند، سر بر شانه ی یکدیگر می گریستند. لحظه ی زیبا و شورآفرینی بود، مادر و فرزند بعد از پنج سال دوری از یکدیگر به هم رسیده بودند و حرفهای ناگفته ی زیادی داشتند. دیدن آن صحنه برای صحرا فرح بخش و دلنشین بود اما بهیچوجه نمی توانست احساسش را کنترل کند، بی محابا اشک می ریخت و چشمان پر راز و رمزش را به کامیاب که ستودنی و ارزنده می آمد، خیره کرده بود آقای توانا که متوجه تحولات درونی صحرا شده بود، نزدیکش رفت و از او خواست که هر چه زودتر پیش رود و پس از خوش آمد گویی، دسته گل میخک را تقدیمش کند. اما او پاهایش کششی برای اینکار نداشت، گویا طلسم شده بود و نمی توانست قدمی پیش گذارد. بناچار آقای توانا دسته گل را از او گرفت و خودش نزد کامیاب رفت. ثریا خود را از آغوش پسرش جدا کرد اشک را از چشمانش زدود و بعد در حالیکه لبخند در سیمایش موج می زد، رو یه کامیاب کرد و گفت:
این آقای بزرگوار جناب توانا هستند، کسیکه بزرگترین لطف رو در حق تو و من کردند و زندانیت رو با قیمت بسیار بالایی خریدند. من و تو هر چی که داریم از آقای توانا و دختر خانمش صحراست. آقای توانا دسته گل را به دست کامیاب داد و پس از احوالپرسی و خوش آمد گویی، با رویی گشاده از کامیاب و ثریا خواست که سوار اتومبیل شوند. کامیاب که از همان برخورد اولیه تحت تأثیر خضوع و مناعت طبع آقای توانا قرار گرفته بود، با صمیمیتی خاص دستان او را در دست فشرد و با حالت شرمندگی از لطف و کرامت او نهایت تشکر را به عمل آورد. ثریا که تقریباً بر اعصابش تسلط یافته بود، با تعجب نگاهی به صحرا انداخت که صورتش را اشک استتار کرده بود و بدون هیچ حرکت و سخنی در کنار اتومبیل ایستاده بود و به آنها می نگریست. ثریا دستش را دور بازوی کامیاب حلقه کرد و در حالیکه آهسته به سمت اتومبیل می رفتند، با دست به سمت صحرا اشاره کرد و گفت: