نه آقا، من نمی تونم فرزندم رو از این نعمت محروم کنم، یک شب سوختن بهتر از یک عمر دست و پا زدن در شعله های بدبختیه. کامیاب با شنیدن حرفهای آن زن که چندان هم بی منطق نمی گفت آن کشتی شکسته را به حال خود رها کرد تا شاهد غوطه ور شدن سرنشینانش در دریای متلاطم زندگی نباشد. با قلبی اندوهناک سوار بر اتومبیلش شد تا هرچه زودتر از آن مخروبه بگریزد احساس عذاب وجدان و تنفر از خویشتن می کرد، روحیه اش در اثر دیدن آن وقایع ناگوار تضعیف شده بود، به گونه ایکه کنترل روی رانندگی گذاشت، چند کوچه را با دشواری پشت سر گذاشت که دیگر نتوانست ادامه بدهد. بناچار اتومبیل را بر هم نهاد تا مگر آن تصاویر حزن آلود از جلوی دیدگانش به کناری رود. اما بیفایده بود، آن صحنه تا ابد در ذهنش جای گرفته بود و همچون غباری بر روی قلبش پرده افکنده بود برای گریز از آن مهلکه بیقرار شده بود، گویا رشته ای از تقدیر او را به آن جا کشانده بود. احساس غریبانه ای دامنگیرش شده بود. چشمانش را از هم گشود و با تحیّر نگاهی به پیرامونش انداخت. سعی کرد بر اعصاب خود مسلط شود و بدنبال هدفی که در تعقیبش بود بپردازد دختری سبزه رو که حدود چهارده سال سن داشت، در انتهای کوچه خلوت در حالیکه کیسه ی کهنه ای را بر دوش می کشید، نمایان شد. کامیاب تأمل را جایز ندانست، فوراً از اتومبیل پایین آمد و منتظر ماند تا او به نزدیکش برسد. دختر زیرچشمی نگاهی به او انداخت و می خواست از کنارش عبور کند که با صدای کامیاب که از حرکت ایستاد و مقابل او قرار گرفت، چشمان درشت سرمه کشیده اش را با خشم به کامیاب دوخت و با لحنی ناخوشایند گفت:
چیه؟ چی می خوای؟
ـ دختر خانم سؤالی داشتم، میشه راهنماییم کنی؟ دختر لبخند مرموزی بر لب آورد، سگرمه هایش را از هم گشود در حالیکه کف دستش را به سمت کامیاب می برد، گفت:
واه! آقارو، فکر کرده اینجا ما مفت برای کسی کار می کنیم. اگه راهنمایی می خوای اسکنی یا چیزیکه ارزش داشته باشه مایه بذار. کامیاب با عجله دست در جیبش برد تا پولی به آن دختر بدهد، اما هرچه گشت بیفایده بود یادش آمد که هر چه پول داشته بین بچه های فقیر تقسیم کرده، با حالتی مأیوسانه گفت:
متأسفم دختر خانم، همین یک پیش هرچی پول داشتم بین یک عده بچه تقسیم کردم، ولی خب بهت قول می دم که اگه تونستی منو راهنمایی کنی، یک ساعته پول قابل توجه ای رو برات فراهم کنم. دختر نگاه معنی داری به او انداخت و گفت:
واه! پس تو بودی که چند کوچه بالاتر حاتم طائی شده بودی و بذل و بخشش می کردی. خبرش به من هم رسید، اما همینکه اومدم به خودم بجنبم، شنیدم فرار رو بر قرار ترجیح دادی ولی خب مثل اینکه آدم چندان بدی نیستی و میشه بهت اعتماد کرد. خب من دربست در اختیارت هستم، به شرطی که هر چه به اطلاعاتت اضافه کردم، یک اسکناس بیست تومانی به عنوان جایزه برام در نظر بگیری، در ضمن دیگه منو دختر خانم صدا نکن، چون خانمی به ما نیومده، اصلاً میدونی چیه از شنیدن خانم حالم بهم می خوره. کامیاب لبخندی زد و گفت:
باشه، هرچی تو بگی من باید به چه اسمی صدات بزنم.
ـ اسم واقعیم طوبی است، اما همه منو بلور صدا می زنند، حالا زودتر حرفت رو بزن یک عالم کار دارم، این لباس کهنه ها رو ببرم بفروشم.
ـ باشه امیدوارم بتونی خبرهای خوشایندی بهم بدی. ببین بلور من دنبال یک دختر نقابدار می گردم که یک اسب سفید هم همراهشه، شش سال پیش اونو گم کردم، حالا اومدم اینجا تا مگه سرنخی ازش بدست بیارم. در ضمن او بخاطر اینکه صورتش رو پوشانده و فقط چشمهاش معلومه، ملقب به نقابه و... دختر با یک پرش بر روی کاپوت اتومبیل نشست، حرف کامیاب را قطع کرد و خیلی خونسرد گفت:
ببینم اسمت کامیابه؟ کامیاب با شنیدن آن حرف برقی از شادی از چشمانش جهید و با دستپاچگی گفت:
آره! آره! خودم هستم. تو اسم منو کجا می دونی؟ بگو ببینم اون دختر رو می شناسی؟ تو رو خدا حرف بزن! بلور که احساس کرد شکار خوبی را تور زده و می تواند براحتی از او اخاذی کند با ترشروئی گفت:
اوه چیه؟ چرا داری تند میری. از قرار معلوم معاملمون به هم خورد. چون فکر می کنم خبرهایی که میخوام بهت بدم ارزشش خیلی بیشتر از یک اسکناس بیست تومانیست. کامیاب با حالتی بیقرار گفت:
تو هر چی که درباره ی اون دختر می دونی بگو، من بهت قول می دم ده برابر اون قیمتی رو که تو پیشنهاد کردی، بهت بدم. حالا زودباش که دیگه طاقت ندارم.
ـ ای بابا، چه خبرته. فکر نمی کنم اون دختر ارزشش تا این حد باشه که مردی مثل تو اینطور از خود بیخود بشه. تو کجا اون دختر گدای پاپتی کجا. کامیاب با وحشت پرسید:
منظورت چیه؟! چه بلایی سرش اومده.
ـ ببین آقا کامیاب بهتره هنوز هیچی درباره اش نگفتم و نشنیدی برای همیشه دورش رو خیط بکشی، او یک آدم لاابالی و کثیفه، هیچکس اونو قبول نداره. به صلاحته که از نیمه راه برگردی. کامیاب که پاهایش رمق ایستادن نداشت. به اتومبیل تکیه کرد و نفس زنان گفت:
اما تو داری اشتباه می کنی، اون پاکترین دختری بود که من تا به حال دیدم. به طور حتم او نیست. بلور با غیظ گفت:
ببین مگه اسم تو کامیاب نیست؟ و اسم اون دختر هم نقاب؟ کامیاب سرش را به علامت مثبت تکان داد و با حیرت به دهان بلور خیره شد. بسیار خب پس من اشتباه نکردم چون کمتر کسیه که تو این محله های اطراف داستان عشق سوزان کامیاب و نقاب رو نشنیده باشه. همه میگن این دختر یک تختش کسره، هیچکس حرفهاش رو قبول نداره. ولی خب مثل اینکه بینوا راست می گفته. کامیاب از شنیدن آن حرفها تشنج اعصاب یافته بود، مشتش را محکم روی کاپوت اتومبیل کوبید و گفت:
از این حرفها بگذر، هرچی که درباره اش میدونی بگو، او الان کجاست؟ چیکار می کنه؟ هان؟ بلور خودش را تکانی داد و سگرمه هایش را درهم کرد و با تندی گفت:
خیلی مشتاقی بدونی که به چه فلاکتی افتاده، باشه برات می گم، پس خوب گوش کن. او مثل بقیه ی ما با گدایی امرار معاش می کنه، با این تفاوت که هرچی بدست می آره، صرف عیش و نوش و اعتیادش می کنه. کامیاب که رعشه تمام وجودش را در بر گرفته بود، چنگی به موهایش زد و با حالت نزار گفت:
آه خدای من! نقاب من به چه روزی افتاده؟! باورم نمی شه! او الان کجاست! من چطور می تونم اونو پیداش کنم. بلور نفس عمیقی کشید، چشمان درشت و از حدقه درآمده اش را تنگ کرد و با لحنی اندرزگونه که به سنش نمی خورد گفت:
ببین حیف توست که خودت رو درگیر یک دختر الکلی بکنی. بهتره که اونو به حال خودش رها کنی چون متأسفانه طبق حرفهایی که خودش زده او به یک بیماری لاعلاج مبتلا شده و با این حال و روزی که داره شانس خوب شدنی براش نیست. یکماه پیش تو قهوه خونه ی لاله دیدمش، اوضاع و احوالش حسابی قاراشمیش بود، البته بخاطر تقابی که به صورتش می زنه کسی نمی تونه از چهره اش بفهمه که او تا چه حد حالش بده، اونروز هم که گذرم اونطرفها افتاد، بدبخت خیلی ناله می کرد، می گفت دیگه رفتنیه. نمی دونی چه زندگی نکبت بار و لجنی داره، الکل بیچاره اش کرد، کامیاب که دیگر تحمل شنیدن آن سخنان تلخ را نداشت، صورتش را بین دستانش که از فرط ناراحتی می لرزید، پنهان کرد و بی محابا شروع به گریه کرد. بلور نگاه سردی به او انداخت و بعد از روی کاپوت اتومبیل پایین آمد، کیسه ی کهنه را بر روی دوشش انداخت و گفت:
فردا همین موقع اینجا منتظرت هستم، هرچقدر که خواستی می تونی برام بیاری، فقط ما رو اینجا قال نذاری که حسابی حالمون گرفته میشه. بلور اینرا گفت و راهش را کشید که برود، اما با صدای بغض آلود کامیاب که با تمنا دست به سویش دراز کرده بود در جا ایستاد. کامیاب بغضش را فرو داد و گفت:
صبر کن خواهش می کنم، تو با حرفات وجودم رو به آتیش کشیدی و حالا اینطور بی اعتنا داری می ری، آیا این رسمِشه، لااقل بگوکجا می تونم پیداش کنم. بلور نیشخندی زیرکانه زد و گفت:
از قرار معلوم حسابی کاسب شدیم، من تو رو به محلی می برم که نقاب بیشتر وقتها اونجا پیداش میشه و اینکار رو به شرطی می کنم که فردا یک بسته درشت ده تومنی تقدیمم کنی. کامیاب که حسابی کلافه شده بود، گفت:
باشه، باشه حالا زودتر سوار اتومبیل شو تا با هم بریم. کامیاب در را به روی دختر باز کرد و او فوراً داخل اتومبیل شد و روی صندلی لم داد. کامیاب هم بدون معطلی اتومبیل را راه انداخت و با افکاری مشوش و پریشان اتومبیل را به جهتی که دختر راهنمایی می کرد، سوق داد. بلور همینکه دید کامیاب حواسش به او نیست با بازیگوشی خودش را روی صندلی که برایش همچون ابری رویایی نرم و راحت می آمد بالا و پایین می انداخت. کامیاب دیگر قادر به سؤال کردن نبود. بیم داشت که بیشتر از آن به وضع اسف بار نقاب پی ببرد. او خود را مسبب تمام بدبختیهای آن دختر می دانست. روی آوردن او به الکل و تکدی برابر بود با زوال و نیستی.
باورش برای کامیاب سخت و دشوار بود، نمی توانست به خود بقبولاند آن دختر که برایش سنبل پاکی و نجابت بوده، اینچنین به موجودی شرور و پست مبدل گشته باشد، انسانی که در مقابل شکست در زندگی دست گدایی و نیاز به سوی دیگران دراز کرده و همچون موجودی لاابالی او را در گوشه ی قهوه خانه ها باید جست. روزی کامیاب آرزو داشت که او را به عنوان شریک زندگیش در کنار خود داشته باشد، اما حال که با قلبی آکنده از اندوه به سوی او می رفت قصدش نجات دادن او از منجلاب و نابودی بود. دیگر چون گذشته برای دیدارش لحظه شماری نمی کرد، بلکه لحظه به لحظه که احساس می کرد به او نزدیک می شو، ترسی موهوم و پیچیده وجودش را فرا می گرفت، به گونه ای که دلش می خواست او را بیابد و چنان سیلی بر صورتش بزند تا به گذشته برگردد. با صدای بلور از عالم تاریکی بیرون آمد. دختر ر حالیکه به طرف قهوه خانه ای اشاره می کرد، گفت:
همین قهوه خونه است، نگه دار. امیدوارم که بتونی پیداش کنی. راستی قرار فردا یادت نره، اسکناسهایی رو هم که می یاری درشت باشه. کامیاب با صدای گرفته ای گفت:
باشه، حتماً، از راهنماییت ممنونم.
ـ خب دیگه جلو این دَکّه نگه دار من پیاده می شم.
کامیاب اتومبیل را متوقف کرد و بعد از پیاده شدن دختر، او هم متعاقبش اتومبیل را ترک کرد و مقابل قهوه خانه زهوار دررفته ای که شیشه های دود گرفته و کدرش آن جا را تاریک کرده بود، ایستاد. چشمان نگران خود را به داخل قهوه خانه دوخت، اما به جز چند مرد که مشغول چای خوردن و قلیان کشیدن بودند، چیزی ندید. گامهای مضطرب خود را به جلو برداشت و در آستانه ی در با قدری تأمل ایستاد. نگاهی گذرا به دور تا دور آنجا انداخت و بعد بی توجه به نگاههای مسخره آمیز مشتریانی که او را به یکدیگر نشان می دادند، به سمت میزی رفت که مردی با هیکل گُنده و سیبیلهای کلفت پشت آن نشسته بود. مرد که گویا صاحب آن قهوه خانه بود، در حالیکه بسته ای اسکناس رنگ رو رفته را می شمرد، زیرچشمی نگاهی به کامیاب انداخت و بعد با لحنی جاهل مآبانه گفت:
امری بود؟
ـ بله، من با صاحب این قهوه خونه کار داشتم. مرد پولها را در کشوی میزش گذاشت و بعد نگاه عمیقی به کامیاب انداخت و گفت:
بفرما، خودم هستم.
ـ من راجع به موضوع مهمی می خواستم باهاتون حرف بزنم، امیدوارم که بتونید راهنماییم کنید. مرد به سمت صندلی که در کنارش بود اشاره کرد و گفت:
بفرما بشین. ببینم فرمایشت چیه. کامیاب بدون معطلی روی صندلی نشست و بعد از مکث طولانی با رعب و وحشتی که در سیمایش نمایان بود، پرسید:
شنیدم دختری به اسم نقاب تو این قهوه خونه می یاد، مثل اینکه شما اونو می شناسیدش؟ مرد با تعجب گفت:
خب! چطور مگه براش اتفاقی افتاده؟
ـ نه! راستش اومدم اینرو از شما بپرسم. من یکی از آشناهاش هستم، مدت طولانیه که دنبالش می گردم سراغش رو اینجا بهم دادند. حالا هم اومدم اگه شما کمکم کنید، پیداش کنم. مرد دستی بر سیبیلهای پرپشتش کشید و گفت:
من کمک آنچنانی نمی تونم بکنم، الان مدتی میشه که ازش بیخبرم. قبلاً زیاد می اومد اینجا، اما مدتیه که
حالش اصلاً خوب نیست و به همین خاطر دیر به دیر هم اینطرفها پیداش میشه. فکر نمی کنم یکبار دیگه ببینمش، آخه این آخر سری که دیدمش خیلی داغون شده بود، همه اش ناله می کرد. دختر بدبخت و فلک زده ایه. راستی او که می گفت تو این دنیا کسی رو نداره، پس شما چطور پیدات شده؟! کامیاب با اندوهی سهمگین گفت:
او حقیقت رو گفته. حالا خواهش می کنم در این باره از من چیزی نپرسید. من اومدم نجاتش بدم، فقط همین. مرد پوزخندی زد و گفت:
ولی فکر می کنم دیر به فکرش افتادی او به طور حتم تا الان تلف شده. اونطور که خودش می گفت، دکترها جوابش کردند. کامیاب با حالت ملتمسانه گفت:
آقا خواهش می کنم اگه می دونید او الان کجاست بهم بگید.
ـ ببین داداش، نقاب یک دختر بی پناه و آواره ست. او جای به خصوصی نداره. یه روز می بینی کنار یک زیاله دونی خوابیده و یه روز دیگه زیر پل، گاهی هم تو این خرابه هاست که اگه سگ رو هم بزنی اونجا نمی ره. او واقعاً وضع اسف باری داره، حتی خیلی بدتر از این مردمی که تو این محل ول هستند، لااقل اینها اگه شکمشون گرسنه است، یک سرپناه دارند که شب رو به صبح برسونند، اما این دختر اعتیادش یک طرف، آوارگی و بی کسیش هم طرف دیگه. پارسال زمستون اگه به دادش نرسیده بودم از سرما یخ زده بود. فلک زده از بس الکل مصرف می کنه مشاعرش رو از دست داده، میگه عاشقی منو به این روز انداخته، خب ما هم تو ذوقش نمی زنیم، میگیم بذار دلش به همین حرفها خوش باشه، آخه بدبخت خبر نداره که همه ی ما می دونیم چه قیافه ی کریه المنظری رو زیر نقابش مخفی کرده. یکروز که بیهوش توی یک جوی آب پر از لجن افتاده بود به کمک چند نفر از توی کثافت بیرون آوردیمش، تمام لباس و سر و صورتش لجنی شده بود، ناچار شدیم که برای شستن صورتش نقابی رو که هیچ وقت حاضر نمی شد از چهره اش برداره. به کناری بزنیم، با صحنه تکان دهنده ای مواجه شدیم، خوره نیمی از صورتش رو از بین برده بود و چیزی براش باقی نگذاشته بود، به جز یک قیافه ی ترسناک که دیدنش برای هر انسانی زجرآوره. البته او نمی دونه که ما پی بردیم او به بیماری جذام مبتلا شده و به همین خاطر دلش خوشه که هرچی از عاشق پیشگی پسری به اسم کامیاب میگه ما باور می کنیم، خب مرام ما اینه که با اینطور آدمها تا حد امکان مدارا کنیم. مرد مکثی کرد و بعد در حالیکه با افسوس سرش را تکان می داد، آهی کشید و گفت:
فقط داداش خدا نکنه که بداقبالی دامنگیر یک نفر بشه، همه چیز رو ازش می گیره، جوونی، زیبایی، ثروت، عشق و تمام هست و نیستش رو ساقط می کنه. من که نمی دونم چه کسی هستی و به چه نیتی دنبال این دختره می گردی، فقط امیدوارم اگه پیداش کردی، بتونی کاری کنی که آخرین لحظه های زندگیش در آرامش سپری بشه، من هم تنها کمکی که از دستم ساخته است اینه که هر وقت خواستی، می تونی بیای تو این قهوه خونه منتظرش بمونی اگه زنده باشه حتماً سری به اینجا می زنه. کامیاب نگاهش به نقطه ی کور و مبهمی گره خورده بود و هیچ حرکت و عکس العملی از خود بروز نمی داد، مرد با تعجب نگاهی به او انداخت، اما کامیاب حتی پلک بر هم نمی زد. مرد که فوراً متوجه شد به او حالت شوک دست داده فوراً چند قطره آب روی صورتش پاشید، کامیاب تکانی خورد، رنگ صورتش مانند گچ سفید شده بود، نفسهایش به شماره افتاده بود و عرق سردی صورتش را شستشو می داد، چانه اش از فرط هیجان می لرزید به گونه ایکه نمی توانست حرفی بزند. مرد که می دید حال کامیاب رو به وخامت است فوری به او گفت:
اگه شماره تلفن داری، بده با خونواده ات تماس بگیرم تا دنبالت بیایند.
کامیاب با اشاره به او فهماند که لزومی نداره، حالش تا چند لحظه ی دیگر خوب می شود. مرد فوراً دستور یک چای داغ را ادا و کامیاب پس از نوشیدن آن حالش تقریباً بهتر شد. از جایش حرکت کرد و در حالیکه قصد داشت آنجا را ترک کند با صدای گرفته ای گفت:
از فردا من یکی از مشترهای همیشگیت میشم، لطفاً اگه نقاب اومد و من نبودم بهش بگید بالاخره عشق خیالیت به حقیقت پیوست و او اومده که تو رو عروس زندگیش کنه. چنانچه خواست فرار کنه، هرطور شده مانع از گریزش بشید حتی اگه مجبور شدید دست و پاش رو ببندید تا من بیام. کامیاب در مقابل چشمان حیزتزده مرد قهوه چی، کارتی را از جیب کتش بیرون آورد و به دست او داد و گفت:
اگه از او خبری شد حتماً با این شماره به من اطلاع بدید چون من مجبورم نصف روز سر کارم باشم و فرصت ندارم که اینجا حاضر بشم، اما ساعات باقیمانده روز در اینجا به انتظارش خواهم نشست. لطف شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. کامیاب با قامتی خُرد شده و قلبی شکسته، آن قهوه خانه ی نمور و تاریک را که از آن پس میعادگاه عشق نفرین شده اش بود، ترک گفت قوایش تحلیل رفته بود و تب همه ی وجودش را می سوزاند. نفهمید که مسیر را تا منزل چگونه طی کرد. ثریا وقتی در را برویش گشود، کامیاب نتوانست تعادلش را حفظ کند و بیحال بر روی زمین افتاد. وقتی چشمانش را از هم گشود، سیمای زیبا و مهربان صحرا جلوی دیدگانش را پوشاند. صحرا لبخند ملاطفت گونه ای به روی او زد و دستمال خیسی که روی پیشانیش گذاشته بود را عوض کرد، دانه های درشت عرق را از روی صورت او زدود و بعد با لحنی عطوفت آمیز گفت:
حالت چطوره؟ بهتری؟ کامیاب که او را همچون قدوسه ای بر بالین تب دار خود می دید، چشمان بیمارش را به او دوخت و به آرامی گفت:
بهترم، فقط سرم یک خورده درد می کنه. مادرم کجاست؟
ـ یک ساعت پیش رفت خوابید، آخه خیلی خسته بود از عصر یکسره بالای سرت بوده. با اصرار زیاد مجبورش کرده که بره بخوابه و بذاره ساعتی رو هم من بالای سرت باشم.
ـ به زحمت افتادی، بهتره که شما هم بری بخوابی حالم خیلی بهتر شده.
ـ نه، هنوز تب خفیفی داری. نمی تونم با اینحال تنهات بذارم. دیگه چیزی به صبح نمونده ساعت سه بعد از نیمه شبه، بهتره که بخوابی. کامیاب پوزخندی زد و در حالیکه به سقف چشم دوخته بود گفت:
نزدیک شش ساله که تو خواب غفلت فرو رفتم، دیگه بس نیست. بعد از این خواب و بیداری برای من چه فرقی داره، روز و شب زندگیم سیاه و ظلمانیه. دیگه هیچ نور امیدی نیست که آینده رو برام روشن کنه، دیگه... صحرا با حالتی پریشان حرف او را قطع کرد و گفت:
چی شده؟! چه اتفاقی تو رو اینطور مأیوس و سرگشته کرده؟ هان؟! کامیاب چشمانش را بر هم فشرد و صورتش را به طرفی دیگر برگرداند تا صحرا شاهد بر اسرار باطنش نباشد، اشک همراه با قطرات درشت عرق از صورتش فرو می چکید، صحرا که متوجه التهاب روحی او شده بود، سعی کرد به گونه ای او را به آرامش دعوت کند، برای اولین بار دستان تنهای کامیاب را در دست گرفت و با لحنی که آمیزشی از عشق بود گفت:
کامیاب چرا داری خودت رو از بین می بری. تو این مدت کوتاهی که ندیدمت ضعیف و رنجور شدی، آخه چرا به زندگیت و جوونیت رحم نمی کنی، چرا دردی که تو سینه ات انباشته شده رو بیرون نمی ریزی و یک نفر رو محرم اسرارت قرار نمی دی تا... کامیاب حرف صحرا را قطع کرد و با بغض گفت:

تا چی؟ همه بهم بگن تو دیوونه ای که دل به یک دختر کولی بستی. هر وقت که حرف پیش اومد همه منو منع کردند. هیچ وقت کسی نخواست به خواسته ام بها بده و منو تو اینکار یاری کنه، تک و تنها شش سال به یاد و خاطرش سر کردم تا که امروز رد پای اونو در اسارت تارهای عنکبوت یافتم، درست مثل یک کابوس بود، دور از عالم تصور و باور حتی یک خیال پرداز شوم اندیش هم قادر نیست چنین تراژدی تلخی رو در مخیله اش بگنجونه. یعنی یک عشق تا چه حد می تونه قربانی بگیره! روزی فکر می کردم پاکترین عشق رو تصاحب کردم اما حالا می بینم که بازی جبارانه ی روزگار از او عشق جز پلیدی و نکبت چیزی به جای نگذاشته. کامیاب لختی سکوت کرد، بغض آلود، دردش را به سختی فرو داد و بعد با صدایی که از فرط ناراحتی می لرزید گفت:

صحرا نقاب مرده، روحش، جسمش، هویتش همه و همه رو به زوال و نیستی رفته، از اون دختر که همیشه برام اسوه ی شکوه و بزرگی بود، جز یک موجود مچاله شده که فقط نفس می کشه چیز دیگه ای نمونده. یک مرده ی متحرک که تمام زندگیش شده تکدی و درپوزگی و الکل. او تا عمق وجودش در منجلاب و بدبختی فرو رفته. من باید هرچه زودتر نجاتش بدم اونو به گذشته ی پاک و سالمش برگردونم. اما نمی دونم که او الان کجاست، آیا زنده است یا مرده. اگه! اگه او به این ذلت و خواری از دنیا رفته باشه، بعد از او من هستم که باید به دار مجازاتی که در حق اون دختر کردم، حلق آویز بشم. صحرا اگه اون مرده باشه، من برای همیشه مرده ام. کمکم کن صحرا، کمکم کن تا اونو پیدا کنم و گذشته روجبران کنم. صحرا دستان کامیاب را در دست گرفت و در حالیکه صورتش در سیطره ی اشک و غم درآمده بود با حالت درماندگی گفت:
نمی فهمم حرفهایی که می زنی هذیونه یا واقعیت، خواهش می کنم آرامش خودت رو حفظ کن و همه چیز رو برام واضح شرح بده. تو نقاب رو کجا یافتی، این حرفهایی که می زنی چه مفهومی داره؟!... کامیاب که گرمی دستان صحرا به او آرامش قلبی عطا می کرد، سفره ی شناور دلش را در بامدادی مهتاب گونه، مقابل چشمان صحرا که همچون سرخی شفق هاله ای از عشق به خود گرفته بود، گستراند. با تابش انوار نقره ای فام سپیده دم، کامیاب کتیبه عشقش را به پایان رساند، دیگر چیز مبهمی در آن باقی نمانده بود که صحرا از آن بیخبر باشد. کامیاب احساس سبکی و تهی شدن می کرد، اما صحرا در وجودش تبلوری نوین و احساسی عمیق سایه افکنده بود. نمی توانست پس از شنیدن آن مثنوی های عاشقانه خاموش بنشیند. برای اولین بار، در مقابل لهیب آتشین احساس خام شد و بوسه ای با حلاوت بر دستان تنهای کامیاب نهاد و با آزرمی که صورتش را گلگون ساخته بود، به او وعده ی همکاری داد. دو روز بعد کامیاب حالش بهتر شد به گونه ای که می توانست خودش را به آن قهوه خانه ی قدیمی برساند و ساعتها در انتظار نقاب کز کند. هر روز که به امید دیدن او به آنجا می رفت، خاطره ی دشت و آن تپه هایی که ساعتها در پناهش خود را مخفی می کرد و چشم بر خرامیدن دختر نقابدار می دوخت، دنیای تضادگونه ای را در مقابلش نقش می بست. فاصله بین آن قهوه خانه زنگار گرفته و آن دشت یشمی و نسیم روحنوازش فرسنگها بود و فقط تنها وجه تشابه ای که آن دو میعادگاه با یکدیگر داشتند، عشق بود که او را به طرف خود می کشاند، روزی دشت زمردی او را می طلبید و حال کنجی مخروبه و تاریک. کامیاب نیمی از روز را در شرکت سپری می کرد و بعد از آن ساعاتی را یا در قهوه خانه می گذراند و یا در خرابه ها و گوشه و کنار آن محیط شلوغ و کثیف به دنبالش می گشت. یک شب که ناامید از جستجو به خانه برگشت با قیافه ی درهم و اخم آلود ثریا رو به رو شد. سلامی سرد کرد و قصد داشت برای شستن دست و صورتش به طرف دستشویی برود که با صدای ثریا در جا ایستاد و به طرف او برگشت. ثریا که در صورتش نگرانی موج می زد، با چشمانی که از فرط غضب گشاد شده بود، گفت:
معلوم هست اینروزها دنبال چه کاری هستی. الان نزدیک دو هفته است که صبح از خونه بیرون می ری و نصف شب می یای. به ساعت نگاه کن، ساعت یازده شبه، معلوم هست تا اینموقع چکار می کردی، آیا من حق ندارم که بدونم؟ کامیاب با استیصال گفت:
دنبال بدبختیهای خودم هستم. خواهش می کنم مادر، راحتم بذار. به اندازه ی کافی درگیری ذهنی دارم.
ـ یعنی چه؟ هر وقت ازت سؤالی کردم همین جواب رو دادی. من مادرتم، چرا نباید بدونم که تو چه مشکلی داری، هان؟
ـ این مشکل فعلاً بدست هیچ کس باز نمی شه. به موقعش همه چیز رو می فهمی، اونزمان اگه خواستی به داد دلم برس و در حقم مادری رو بکن.
ـ خب کی وقتش می رسه، یکماه دیگه، یکسال دیگه و یا زمانیکه من تو این دنیا نبودم هیچ فکر کردی که مادرت روز به روز داره پیرتر می شه. از این بیم دارم که آرزو به دل از این دنیا برم و دامادی تو رو نبینم. تو رو به هر کسی دوست داری از خر شیطون بیا پایین و با صحرا ازدواج کن، اون هنوز چشمش دنبال توست. بخدا یه تیکه جواهره، تمام پسرها دارند براش دست و پا می شکنند. همین یک هفته پیش من خونه اشون بودم که چهار تا خواستگار پشت سر هم براش اومد. اونهم چه خواستگارهایی یکی از یکی دیگه آقاتر و متشخص تر. اما نمی دونم چرا صحرا به هیچ کدام جواب نمیده. من حتم دارم که او قسمت توست. نذار این شانس از دستت بره. نذار که... کامیاب نگاهی با غیظ به ثریا انداخت و بعد با عصبانیت آنجا را ترک گفت. ثریا که کلام در نیمه راه در دهانش خشکید، سری با تأسف تکان داد و با اندوه فراوان به رختخواب رفت. کامیاب آبی به دست و صورتش زد و بعد از تعویض لباس او هم به رختخواب رفت. اما فکر و خیال لحظه ای گریبانش را رها نمی کرد و خواب را از چشمانش می ربود. بناچار شروع به قدم زدن در اتاق غم گرفته اش کرد. هنوز صدای ثریا در گوشش زنگ می زد. صحرا! کسیکه براحتی می توانست او را خوشبخت کند، دختریکه برازندگیها و خصوصیات ارزنده اش زبانزد بود. کسیکه در وضعیت موجود در مقایسه با نقاب قطب مثبت را تشکیل می داد. او در اوج زیبایی و معروفیت و نقاب هم... بناگاه چهره ی کریه نقاب همچون سایه ای مرگبار بر قلبش حاکم شد و آن چشمانی که روزی با تمامی احساس می ستود در قالب شعری ناموزون در آمد. او همیشه در پشت آن حریم چرمی مشکی، صورتی بسان قرص ماه را تجسم می کرد، صورتی نظیر صحرا.
اما حال که پرده از واقعیت برداشته شده بود و او پی به راز آن دو چشم جادویی برده بود نمی دانست بدنبال چیست. سر دوراهی گیج و مبهوت توقف کرده بود. او به خوبی واقف بود، مسیری که صحرا در آن قرار داشت، برایش توأم با سعادت بود و گام گذاشتن در آنراه برابر با پشت کردن به پیمان سوگند عشقی دیرینه. آنشب کامیاب تا صبح با افکار خود کلنجار رفت. گاهی چنان در سیطره ی وسوسه های شیطانی اسیر می شد که تصمیم به خودکشی و نابودی خود می گرفت. از زندگی و زنده بودن، از درگیر شدن با حقایق تلخ زندگی، از عشقی که دل بهانه گیرش را رها نمی کرد، از مبارزه با اهریمن هوای نفسانی، از همه و همه به ستوه آمده بود. آن همه عذاب وجدان و آشفتگی روحی او را به قهقرا سوق می داد. از زمانیکه نقاب قدم در زندگیش گذاشته بود آن زندگی آرام و یکنواختی که به آن عادت کرده بود، در معرض طوفان بدبختی قرار گرفته بود. شش سال با تمامی آن مصائب مبارزه کرده بود و حال که می دید از آن تار و پودی که روزی با دلدادگی گره خورده بود، جز مشتی خاکستر چیزی برایش باقی نمانده بود، احساس یأس و سرخوردگی می کرد. با هجوم این افکار آزار دهنده، ترسی وهم انگیز وجود کامیاب را در بر گرفت به گونه ایکه از خود بیخود شد و چنان نعره ای کشید که پژواک صدایش همچون ناله ی شیر زخمی فضا را لرزاند. ثریا و صحرا سراسیمه خودشان را به اتاق کامیاب رساندند.
ثریا نفس زنان به او نگاه کرد که وسط اتاق دو زانو نشسته بود و سرش را به طرف زمین خم کرده بود. با اضطراب به سمتش رفت و در حالیکه او را تکان می داد گفت:
چه اتفاقی افتاده پسرم! چرا فریاد زدی؟ صدای صحرا بناگاه کامیاب را تکان داد، سرش را بلند کرد و نگاههای ماتم زده اش را به او که در گوشه ای ایستاده بود. خیره کرد. صحرا با لحنی آرام بخش به ثریا گفت:
او فعلاً در موقعیتی قرار نداره که بتونه به شما توضیحی بده. اگه اجازه بدید و آقا کامیاب هم موافق باشند، یک گشتی همین اطراف با هم بزنیم. ثریا آهی کشید و گفت:
باشه دخترم، مگه تو بتونی یه طوری با کامیاب کنار بیایی، او که منو محرم اسرار خودش نمی دونه خدا کنه که لااقل دردش رو به تو بگه. صحرا تبسمی کرد و گفت:
خب آقا کامیاب این افتخار رو میدید که یک مصاحبت کوتاهی با هم داشته باشیم. کامیاب با حالتی مأیوسانه از جایش حرکت کرد و با نگاه موافقت خود را اعلام کرد و پس از آماده شدن به اتفاق صحرا از منزل بیرون آمدند. هر دو ترجیح دادند تا پارک قدم زنان بروند. هوای مرداد ماه گرمای سوزانی را به تابیدن گرفته بود. گویا قصد داشت ذره ذره هستی را بسوزاند مردم همه برای گریز از شراره های آتشین خورشید، روز تعطیل را به کوهساران و جنگلهای انبوه پناه برده بودند. خیابانها از وجود آدمی تهی شده بود. تنها کامیاب و صحرا بودند که بی توجه به التهاب آسمان در پیاده رویی که سایه ای ممتد بر آن کشیده شده بود، شانه به شانه ی یکدیگر قدم می زدند. مسیر منزل تا پارک را هر دو در سکوت طی می کردند. وقتی وارد پارک شدند، به کنج خلوتی که زیر یک درخت سپیدار کهنسال بود خزیدند. شعاع آفتاب از لا به لای درختان سرو، دزدانه سرک می کشید و نسیمی داغ و ملایم در تعقیبش خود را در میان شاخ و برگ گلها و درختان رها می کرد. پروانه ای زیبا، بال زنان بر روی موهای پریشان صحرا نشست. ناخودآگاه نگاه کامیاب به موهای مشکی و خوش حالت او کشیده شد و بعد با حالت شگفت انگیزی گفت:
عجیبه، موهای تو چقدر شبیه موهای نقابه، تنها فرقش اینه که اون موهاش بلندتر بود و به طرز وحشی تا روی کمرش ریخته بود. وقتی کوچکترین نسیمی می وزید چنان این موها می رقصیدند که آدم از دیدن اون صحنه از خود بیخود می شد. به همین خاطره که وقتی یاد اون چشمها و قامت زیبا می افتم، تصور اینکه او در زیر نقابش سیمایی مخوف رو از من پنهان می کرده، برام مشکله. من همیشه از سیمای مستتر شده اش تندیسی از زیبایی در رویاهام تجسم می کردم و علت اینکه او به صورتش نقاب زده بود رو به خاطر زیبایی بی حد و مرزش می دونستم. هر وقت از او خواهش می کردم اون پوشش رو به کناری بزنه می گفت که رازی در اون نقاب نهفته است که به موقعش می فهمی، حالا می فهمم که او از این بیم داشته که اگه من به بیماری که نیمی از صورتش را خورده پی ببرم، اونو برای همیشه رها خواهم کرد. صحرا دستش را دور پاهایش حلقه کرد و با حالتی که سعی می کرد، هیجانش را بروز ندهد، با عجله گفت:
خب، مگه اینکارو نمی کردی، به طور حتم تو فریب زیبایی رو که در ذهنت مجسم کرده بودی رو خوردی و با دیدن اون چهره ی مخوف جذام گرفته برای همیشه دورش رو خط می کشیدی.
ـ نه صحرا اشتباه نکن. من نجابت رو با زیبایی مبادله نمی کنم. اگه او صادقانه به من می گفت که پشت اون پرده چه واقعیتی نهفته است، من نه تنها اونو رها نمی کردم، بلکه طوری با او رفتار می کردم تا به او ثابت بشه که من اونو در هر شرایطی می پذیرم. او با مخفی نگه داشتن واقعیت دیوار ناامنی رو بین من و خودش کشید. حقیقتش چشمهای بی نظیری داشت و من هم همیشه در وصف اون چشمها زیباترین آهنگها رو می سرودم شاید اگه تا این حد خودم رو اسیر چشمهاش نشون نمی دادم، او همه چیز رو به راحتی اقرار می کرد. متأسفانه بزرگترین اشتباه من این بوده که عشقم رو اونطور که باید نتونستم به او ثابت کنم.
ـ یعنی منظورت اینه، اگه اون دختر همه چیز رو از اول بهت می گفت، در عشق و خواستن تو هیچ تغییری حاصل نمی شد و با وجود اینکه می دیدی تنها حربه ای که برای جلب توجه اطرافیان در نظر گرفته بودی پوچ و بی اساس بوده، باز هم به سوگندی که خورده بودی، پایبند می موندی. کامیاب با حالت متفکرانه گفت:
ببین صحرا وقتی انسان عاشق بشه، زشتترین خصوصیات معشوقه اش در نظر او باز هم زیبا جلوه می کنه. درسته که من فکر می کردم مادرم با دیدن زیبایی نقاب کوتاه می یاد و اونو می پذیره و با دیدن چهره ی واقعیش بالعکس. ولی خب من هیچ وقت به خاطر خواسته ی او که در زندگی ملاکهای خاصی مد نظرش هست، از نقاب که برام مظهر پاکی و صلابت بود، نمی گذشتم.
ـ اما کامیاب اینطور عشقها تداوم نداره. شاید اول انسان در مقابل احساس خام بشه و دست به این دیوونگی محض بزنه، اما زمانیکه به وصالش رسیدی و مدتی طی شد خیلی زود می فهمی که چقدر اشتباه کردی و اون چهره ای که روزی با وجود نقصهای زیاد، از سر جنون در نظرت سلاله ی پاکی و نجابت می اومده به جز یک موجود کریه المنظر چیز دیگه ای نیست، به طور حتم اونزمان دیگه خیلی دیره، بهتره که برای همیشه اون دختر رو به دست فراموشی بسپاری، حالا که دیگه پی بردی او چه موجود نفرین شده ایه پس چرا می خوای خودت رو بدبخت کنی. اون نقابی که تو در رویاهات شکل داده بودی برای همیشه مرده، بهتره تا سرت به دیوار ندامت نخورده از این جنون آنی دست برداری و خوشبختی رو اونجایی جستجو کنی که آغوشش رو به روت باز کرده. هر دو چشم در چشم هم دوختند. کامیاب به راحتی می توانست منظور صحرا را بفهمد خوشبختی در کنارش نشسته بود و با او گپ می زد، چقدر هم زیبا و دل انگیز می نمود. به گونه ایکه در دلش تمنایی او را وادار می کرد که دستان سفید خوشبختی را برای همیشه در دست بگیرد و خود را در آغوشی جای دهد که به رویش لبخند می زد. سکوت پارک و عطش خورشید و چشمان سحرانگیز صحرا می رفت که برای همیشه طومار عشق نقاب را در سینه اش مدفون کند، دستانش سرخی جام عشق را می طلبید و حال شوریده اش کهنگی شراب ناب را. با حالت نیاز به سوی او خیز برداشت تا خوشبختی را تصاحب کند اما بار دیگر چشمان برنده نقاب همچون خنجری قلبش را درید و او در نیمه راه تشنه کام و خسته به عقب برگشت. با حالتی متوحش چنگی به موهایش زد و با درماندگی از کنار صحرا برخواست. نمی دانست در چشمان نافذ صحرا چه چیزی نهفته بود که هرگاه به او خیره می شد، به تسخیرش درمی آمد و لحظه ای خود را می باخت. صحرا لبخند مرموزانه ای زد و بعد به سمت کامیاب که پشتش به او بود، رفت و دستش را روی شانه ی او به آرامی نهاد و با کلامی برنده گفت:
می خوام حقیقتی رو بهت بگم. هر چند که شاید منو دختر بی شرم و حیایی بدونی، اما خب فکر نمی کنم که گفتن حرف دل گناه باشه پس خوب گوش کن ببین تو این قلب لعنتیم چی داره می گذره و چطور یک تنه دارم عشقی یکطرفه رو یدک می کشم. از همون لحظه ای که تو رو دیدم دلباخته ات شدم و وجودم از عشقت لبریز شد، با وجود اینکه می دونستم تو به یک دختر کولی دل بسته ای اما فکر می کنم این حق مسلم من باشه که به وصالت برسم. شاید فکر کنی که انسان پستی هستم که چنین اندیشه ای دارم اما باور کن اگه می دونستم نقاب لیاقت مرد بی نظیری مثل تو رو داره به هر شکلی که بود از خواسته ی دلم می گذشتم، ولی حس می کنم که خودت هم بین دوراهی موندی و در عشقت شک و تردید داری. کامیاب آیا چشمهای من اون چیزی نیست که تو میخوای، باور کن من قادرم تو رو خوشبخت ترین مرد روی زمین بکنم، حاضرم تمام ثروتم رو به پای اولین عشقی که در سینه ام جای گرفته بریزم. در وجود من دنیایی از خواستن نهفته. میدونم کامیاب که تو هم نسبت به من تمایل داری، فقط میخوای ادای عاشقان اسطوره ای رو درآری ولی بهتره که دست از این افکار پوچ و بیهوده برداری و به این فکر کنی که من می تونم جای نقاب رو در دلت پر کنم. کامیاب من غرورم رو پیش تو شکستم، آیا تو حاضر نیستی سوگندی رو که متزلزل شده بشکنی؟ فقط با یک کلام میخوام که برای همیشه به خواهشم خاتمه بدی، من یا نقاب، کدام یکی؟
ـ نقاب.


13

اواخر شهریور ماه بود. کامیاب در اتاق کارش مشغول رسیدگی به لیست های سفارشی بود که از شهرستانهای مختلف به شرکت رسیده بود. از زمانیکه آخرین جواب رد را به صحرا داده بود، حدود یکماه می گذشت. در طول این مدت صحرا با وجود اینکه غرورش خدشه دار شده بود، باز هم از کامیاب دست بردار نبود و با تمهیدات مختلف سعی داشت او را برای خود کند. کامیاب حاضر نبود عشق دیرینه اش را با او عوض کند. تمام تلاش خود را برای یافتن نقاب به کار گرفته بود، اما هرچی می گذشت کمتر از او ردی می یافت. اوقات فراغتش را در بین یک عده انسان محروم و مستمند سر کند و همین امر باعث شده بود که نسبت به این قشر درمانده وابستگی پیدا کند و ساعتهای متمادی به دردهای بی پایان آنها گوش فرا دهد گاهی برای دلخوشی اش عشق نقاب و تمام آن اتفاقات را به فال نیک می گرفت و احساس می کرد که اگر آن دختر وجود نداشت. او تمام عمرش را در خواب غفلت به سر می برد و هیچگاه با فقر اینچنین مأنوس نمی گشت و به غرور اشراف منشانه اش اجازه نمی داد، با این قشر مستضعف مراوده داشته باشد. او نقاب را عامل آن انقلابات روحی در وجودش می دانست، چون هر روز که به جمع آنها می پیوست، بیشتر از قبل فروتن و خاضع می شد و در غم و شادیشان همراه بود.
در حقیقت پیامد شیرینی را که آن عشق متلاشی شده برای کامیاب به ارمغان آورده بود، رسیدن به معرفت انسانی بود، او با به زانو در آوردن خواهشهای باطنی خود را سربلند احساس می کرد. صحرا با وجد طنازیها و هشوه های فراوان نتوانسته بود کامیاب را در اوج جوانی به خطا وا دارد. با صدای زنگ تلفن کامیاب برگه ای را که در دست داشت به کناری نهاد و گوشی را برداشت.
ـ الو بفرمایید.
ـ سلام آقا کامیاب، خودتی؟
ـ بله شما!
ـ عجب بابا! غلامت رو نمی شناسی منم اکبر.
ـ آه خدای من! شما هستید، حالتون چطوره؟ چی شده یادی از ما کردید.
ـ حالم خوبه، خوبه، زنگ زدم مژدگونی بگیرم.
ـ چـ...، چطور مگه! از نقاب خبری شده؟ آره؟!
ـ بله، بله داداش من! اونهم چه خبری. هرچه زودتر پاشو خودت رو برسون اینجا. وگرنه باز می بینی شکار از دستت در می ره.
ـ جدی میگی؟ باورم نمی شه! الان کجاست؟ حالش خوبه؟
ـ والله من ندیدمش، اما یکی از بچه ها امروز صبح تو بازار دیدش. حالا زودتر خودت رو برسون چون به احتمال زیاد تا ظهر همونطرفها پرسه می زنه.
ـ باشه، همین الان راه می افتم، از اینکه منو در جریان گذاشتی سپاسگزارم.
ـ کاری نکردم داداشم. منتظرت هستم زودتر بیا، خدانگهدار.
ـ خداحافظ دوست من. ارتباط قطع شد. کامیاب وجودش از هیجان لبریز شده بود دیگر چیزی به رسیدن به او باقی نمانده بود. فقط یک فاصله کوتاه که در یک ساعت طی می شد. بدنش از عرق خیس شده بود رنگ صورتش پریده بود تپش قلبش تمام وجودش را می لرزاند. در حالیکه نمی توانست تعادل خود را به خوبی حفظ کند، از اتاقش خارج شد و به سمت اتاقی که مخصوص آقای توانا بود، رفت و آهسته چند ضربه به در زد. با صدای آقای توانا داخل شد و با تواضع در آستانه در ایستاد. آقای توانا با تعجب به او نگاهی کرد و بعد از پشت میزش حرکت کرد و به سمت او رفت. کامیاب که اضطراب و پریشانی به طرز مشهودی در سیمایش نمایانبود، با صدایی که از فرط هیجان می لرزید گفت:
بالاخره انتظار تموم شد. می خوام برم به استقبال نقاب. اومدم اجازه مرخصی بگیرم. آقای توانا متعجبانه پرسید:
چی! تو اونو یافتی؟ چطوری؟ کجا؟
ـ موضوعش مفصله، بعداً همه چیز رو براتون شرح می دم.
ـ ببینم پسرم تو حالت خوبه؟! چنین چیزی امکان نداره . من باورم نمی شه.
ـ برای خودم هم باورش مشکله، اما حقیقت داره. لطفاً هرچه زودتر به صحرا بگید که من اونو یافتم و او هم این موضوع رو طوری به مادرم بگه که شوکه نشه. من چند ساعت دیگه با او برمی گردم، خواهش می کنم مادرم رو هر طور شده راضی کنید که اونو بپذیره، چون او واقعاً محتاج کمک ماست. به مادرم بگید که او خواه و ناخواه باید عروسش رو با این شرایط قبول کنه و اگه غیر از اینرو بخواد، پسرش رو برای همیشه از دست داده.