تب خزان قسمت هجدهم
ـ کامیاب جان من اصلاً از حرفهات سر در نمی یارم. کاملاً گیج شدم.
ـ راستش جناب توانا من الان وقت کافی ندارم که همه ی ما وقع رو شرح بدم. صحرا در جریان همه چیز هست، می تونید هر سؤالی دارید از او بپرسید، فقط لطف کنید زودتر اجازه ی مرخصی بنده رو بدید، چون می ترسم دوباره از دست دربره.
ـ یعنی تو تصمیم نهاییت رو گرفتی؟
ـ بله! بله، شش ساله که تصمیمم رو گرفتم و به هیچ وجه هم حاضر نیستم که عوضش کنم.
ـ بسیار خب، امیدوارم موفق باشی. سعی می کنم که هر طور شده ثریا رو راضی کنم و اگه رضایت نداد، در خونه ام به روی تو و او بازه، حالا زودتر برو.
ـ ممنونم، با اجازتون.فعلاً خداحافظ.
ـ انشاا... موفق باشی. کامیاب با شتاب از شرکت بیرون رفت. پایش را روی پدال گاز می فشرد و همچون مهاجمی تیزبال خیابانها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت. آن لحظه که دیوانه وار به سویش حرکت می کرد، نقاب در نظرش همان دختر شش سال قبل می آمد که سوار بر اسب سپیدش سهند انتظارش را می کشید. یاد چشمانش و گیسوان مواجش که در پرتو شفق هزار رنگ می شد او را شیفته وار به سوی خود می طلبید. خاطرات شهدآفرینی که با او خلق کرده بود، بار دیگر همچون پرده ای آشنا بر مقابل دیدگانش تکرار شد و او دلش می خواست با چشم برهم زدنی خود را در کنارش بیابد. اما زمانیکه به جای آن دشت سرسبز و علوفه های وحشی، نمای سیاه رنگ آن کوچه ی نمور و غبار گرفته نمایان شد. تازه به خود آمد که نقاب رویاهایش آئینه تمام نمای آن بدبختیهاست. بناگاه آن اشتیاقی که برای دیدنش داشت در وجودش فروکش شد و با ترس و اضطراب به سوی قهوه خانه روان شد. اکبر آقا صاحب قهوه خانه با شور و شعف کامیاب را در آغوش کشید و گفت:
بهت تبریک می گم، بالاخره به هدفت رسیدی. به قول گفتنی ها جوینده یابنده اس.
ـ ممنون اکبر آقا، اگه راهنماییها و کمکهای شما نبود، امکان نداشت اونو پیدا کنم.
ـ خواهش می کنم، من که کاره ای نبودم. لطف خدا شامل حالت شده. راستی چرا گرفته ای؟ مثل اینکه زیاد خوشحال نیستی که نقاب رو یافتی!
ـ نه، اتفاقاً خیلی هم خوشحالم. فقط ترسم از دیدن اوست، آخه معلوم نیست چه برخوردی باهام داشته باشه، آیا قبول می کنه که بهش کمک کنم.
ـ ای بابا! مگه میشه که قبول نکنه، تو حکم فرشته ی نجات رو براش داری، در ثانی مگه فراموش کردی که بخاطر عشق و خواستنی که نسبت به تو داشته به اینروز افتاده، حالا بهتره از این حرفها بگذریم، چون تأمل جایز نیست. می خوای آدرس بدم خودت بری یا من هم باهات بیام.
ـ نه، بهتره که خودم به تنهایی برم.
ـ بسیار خب، پس بگیر اینهم آدرس، قبلاً نشانی دقیق رو با کروکی برات کشیدم. امیدوارم موفق باشی.
ـ یک دنیا از طلفت سپاسگزارم. اگه امری نیست، مرخص بشم.
ـ نه، فقط یک طوری ما رو هم در جریان اوضاع و احوالات بذار.
ـ حتماً، مطمئن باش. خدانگهدار.
ـ به امید دیدار. موفق باشی داداش. کامیاب نگاهی دقیق به آدرس انداخت و چون در آن مدت دو ماه تقریباً با محله ها و کوچه پس کوچه های آنجا آشنا شده بود، بدون راهنمایی کسی به طرف مقصد راه افتاد. هرچه به هدفش نزدیکتر می شد، هیجان و اضطراب بیشتری بر او مستولی می شد. هیچگاه فکر نمی کرد که روزی با آن وضع اسف بار با نقاب رو به رو شود، همیشه زیباترین تصویر را از لحظه ی وصال او در ذهنش شکل داده بود، وعده ی دیدار آنها در آن دشت سبز گستر بود نه در آن گودال بی امن و امان که عده ای را دور خود جمع کرده بود، با روحیه ای منقلب بالاخره به مقصد رسید. اتومبیل را در گوشه ای پارک کرد و در حالیکه سعی می کرد بر احساسات برانگیخته شده اش مغلوب شود، از اتومبیل خارج شد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد گامهایش را به سنگینی به جلو برداشت. همه چیز به صورت زشت و غیرواقعی جلوی دیدگانش در حرکت بود، آدمها، مغازه ها، خیابانها، همه و همه جو خفقان آوری را برایش به وجود آورده بودند و نفس کشیدن را برایش دشوار می نمود. گویا همه چیز قصد داشت که او را ببلعد. آفتاب شهریور ماه با وجود اینکه تَف چندانی نداشت، اما برای کامیاب داغ و سوزان بود. چشمانش سیاهی می رفت، اما با آنحال سعی کرد تعادل خود را حفظ کند. به طرف خیابان شلوغ و پرازدحامی که بازارچه ی سرپوشیده ای در آنجا وجود داشت رفت. جمعیت زیادی در رفت و آمد بودند. هر کس به دنبال درگیری و مشکلات شخصی خودش بود. کامیاب از چند نفر که سرگردان و بی هدف از اینطرف به آنطرف می رفتند، سراغ نقاب را گرفت. اما هر کدام با بی تفاوتی از جواب دادن سرباز می زدند. یافتن او در آن بازارچه که محل داد و ستد و کسب و کار بود کاری دشوار بود. هیچ کس فرصت نداشت که او را در این زمینه که پولی در بساط نبود، راهنمایی کند. همه چنان غرق در معامله و بده و بستان بودند که خودشان را هم نمی شناختند چه برسد به یک دختر فقیر که برایشان پشیزی ارزش نداشت. در هر حجره و مغازه ای که می رفت به جز قسم خوردن های دروغین و چانه زدن، چیز دیگری دستگیرش نشد. با تأسف برای تمامی آنها که دنیایشان به جز سوداندوزی و کلاهبرداری چیز دیگری نبود، سری تکان داد و از آن بازارچه که بوی آز می داد بیرون آمد. بناچار در کوچه پس کوچه ها به جستجویش پرداخت. دستفروش نوجوانی که تعدادی لباسهای کهنه را جلویش پهن کرده بود، نظر کامیاب را به طرف خود جلب کرد. به سمتش رفت و نگاه پرسشگرانه ای به او انداخت و با حالت تعجب منتظر ماند تا او حرفش را بزند. کامیاب با مهربانی دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:
پسرجون اگه تمام این لباسهات رو بخرم، قول می دی یک ساعت وقتت رو در اختیار من بذاری تا به اتفاق هم دنبال یک نفری بگردیم. با شنیدن این حرف برقی از شادی در چشمان پسر درخشید و با خوشحالی گفت:
بله آقا، چرا که نه. به شرطی که سر قولتون باشید.
ـ مطمئن باش. ببین پسر، من دارم دنبال یک دختری می گردم که نقاب مشکی به صورتش زده، مثل اینکه تا یکی دو ساعت پیش همین اطراف بوده ولی حالا هرچی می گردم پیداش نمی کنم، تو اونو اینطرفها ندیدیش.
ـ همین یک ساعت پیش از اینجا رد شد، با اون دختر گدا چیکار دارید؟
ـ یک مسئله مهمه که باید حتماً ببینمش به نظرت الان کجاست.
ـ باید همین اطراف باشه. شما چند دقیقه اینجا بایستید و مراقب این لباسها باشید تا من برم پیداش کنم، زود برمی گردم.
ـ باشه، چی از این بهتر، اما یک شرط داره.
ـ خب! چه شرطی؟
ـ تو نباید کوچکترین حرفی از من بهش بزنی، فقط برو ردش رو پیدا کن، دیگه کارت نباشه، قول می دی؟ پسر دستان سیاه و چرک گرفته اش را به سوی کامیاب دراز کرد و گفت:
باشه قول مردونه، اما شما هم فراموش نکنید که چه قولی بهم دادید.
کامیاب لبخندی به او زد و دستان او را فشرد و پسر با یک چشم برهم زدنی از مقابلش دور شد. کامیاب در سایه ی درختی، کنار بساط دروه گردی ایستاد و منتظر برگشتن پسر شد. هرکس از کنارش می گذشت، با تمسخر او را به دیگری نشان میداد، کامیاب غافل از اینکه مردم او را به چشم یک دستفروش انگشت نما کرده بودند، در دنیای متلاطم و طوفانزده ی خود غرق بود. ده دقیقه بعد، پسر با سیمایی پیروزمندانه با شتاب خودش را به کامیاب رساند و مقابل کامیاب ایستاد و نفس زنان گفت:
آقا، آقا، پیداش کردم همین نزدیکیهاست. زودتر بجنبید تا نرفته. کامیاب با هیجان گفت:
آفرین پسر! حالا کجاست؟ مطمئنی که خودش بود؟
ـ آره بابا، می شناسمش. خود خودش بود. کامیاب فوراً دستش را در جیبش فرو کرد و یک اسکناس درشت صد تومانی در آورد و کف دست پسر گذاشت و گفت:
بگیر پسر جون اینهم پاداشت. لباسها هم مال خودت باشه، حالا بگو ببینم از کدوم طرف باید برم. پسر که از دیدن آن اسکناس به وجد آمده بود، با انگشت به طرف خیابان اصلی اشاره کرد و آدرس دقیق را به کامیاب داد و بعد از خداحافظی از یکدیگر جدا شدند. کامیاب با حالتی عاصی به جانب نقاب حرکت کرد. وقتی به خیابان اصلی رسید، پس از طی کردن مسیری کوتاه، در لا به لای جمعیت دختره ژنده پوشی را دید که در کنار پیاده رویی کز کرده بود و کاسه ای زنگار گرفته را مقابلش گذاشته بود. کامیاب در حالیکه ضربان قلبش به شدت می زد با اضطراب خودش را به قسمتی رساند تا صورت او را ببیند. با دیدن نقاب سیاهی که بر چهره ی آن موجود مفلوک دید، آه از نهادش برخواست، خودش بود نقاب. دختری که روزی عروس رویاهایش بود، از آن قامت بلند که روزی همچون سروی می درخشید، جز مشتی پوست و استخوان چیز دیگری به ماندگار نمانده بود. او در اوج خفت و خواری در گوشه ای خزیده بود و دست نیاز و تمنا به سوی دیگران دراز کرده بود. صدای التماس و ضجه اش تلخ ترین سمفونی بود که ذره ذره عصاره ی وجود کامیاب را می خشکاند. او با چشمانش شاهد واقعیتی دردناک بود، فلاکت عروس ژنده پوشش تمام بارق های امید را در دلش سوزاند و ترس از نزدیک شدن به او را مهلکتر کرد. دیگر قادر نبود قدمی به سویش بردارد، اینبار چشمان صحرا او را از آن کار منع می کرد. او چطور می توانست جام نوش آفرین عشقی را که به سرخی می درخشید با آن کاسه ی گدایی و دریوزه گری معاوضه کند و عمری را که می توانست در آغوش سعادت و نیکبختی طی کند، در کنار موجودی آلوده و شرور که بالینش بوی الکل و تعفن می داد، سپری کند. کدام یک؟! این سؤالی بود که کامیاب را حیران و سرگردان کرده بود، آیا بارقه ای از عشق وجود داشت که کامیاب را به دنبال آن دختر بکشاند. با صدای سکه ای که از برخورد با کاسه بلند شد. کامیاب به خود آمد و به خود تکانی داد. نقاب را دید که بساط تکدیگریش را جمع کرد و پولها را در کیسه ی کوچکی که بر گردنش آویزان بود، ریخت روسری کهنه اش را روی سر جابجا کرد و بعد با کمری خمیده که او را از پشت همچون عجوزه ای بدهیبت نشان می داد، لنگ لنگان حرکت کرد. ناخودآگاه کامیاب متعاقبش به راه افتاد. نمی دانست چه نیروی مرموزی بود که او را به دنبال آن موجود تباه شده می کشاند. وقتی از پشت سر به او می نگریست باورش نمی شد که او همان شکاری بود که شش سال پیش در کمینش ساعتها می نشست. آن قدر او نحیف و رنجور شده بود که به زور قدمهایش را پیش می گذاشت. لباس کهنه و چرکینش از پشت سر به روی زمین کشیده می شد. ناگهان تکه ای از دامن پیراهنش که پاره شده بود به دور پایش پیچید و او محکم به زمین خورد. وجود کامیاب لرزید، صحنه ای را به یادآورد که چند سال پیش زمانیکه برای اولین بار عشقش را مقابل او بروز داده بود. او از دستش گریخت و در حالیکه می دوید. چین چین دامنش او را روی علوفه ها کوبید و او شتابان به کمکش رفت، آن صحنه دوباره تکرار شده بود، اما با تفاوتی فاحش که وجدان کامیاب را اجیر ساخت. در دل با خود گفت:
لعنت به تو کامیاب که عامل سیه روزی این دختر تو هستی، چطور میخوای از سر تقصیراتت فرار کنی، برو دستش رو بگیرو از زمین حرکتش بده، او به کمک تو نیاز داره، فراموش نکن که او به خاطر تو متحمل این جور و جفا شده. چرا معطلی و خشکت زده؟ پس کجاست داد عاشق پیشگی که سر داده بودی؟ کجاست اونهمه تب و تاب و بیقراری و ضجه ها و شیونهایی که بخاطر فراغ و دوری او فریاد می زدی؟ کامیاب همچنان با وجدانش در جدال بود که نفهمید چگونه از آن خرابه سر درآورد. با حالتی مغموم و پریشان آن محیط دهشتناک را از نظر گذراند، باورش همچون کابوس بی انتها بود. نقاب زندگی را پیشه کرده بود که مفلوکترین انسانها هم تن به آن ذلت و خواری نمی دادند دور تا دورش را آشغال و زباله که بوی گند و تعفنش مشام را می آزرد احاطه کرده بود. مگس و سوسک و حشرات موذی دیگر و همچنین موشهای سیاه بزرگی که از آن زباله دانی تغذیه می کردند، دیگر ساکنان آن مخروبه ی فراموش شده بودند. دیدن موجودی به نام انسان در آن شبستان ظلمانی که خورشید و مه هرگز در آنجا ظهور نمی کرد، هر قلبی را به ترحم وا می داشت. فانوس پر تشعشع عشق در آن خراباد تابیدن گرفت و کامیاب بی محابا به سوی دختر یورش برد. دختر نقابدار با وحشت به سوی او برگشت. کامیاب با حالتی مالیخولیایی دست ضعیف او را گرفت و در آغوشش کشید و در حالیکه اشک بی امان می ریخت، لحظه ای نام نقاب از زبانش دور نمی شد. اما دختر بهیچوجه پاسخگوی احساسش نبود و سعی داشت به گونه ای خود را از چنگال او برهاند.
اما کامیاب آنچنان تشنه بود که نمی توانست آن سرچشمه اش را که برایش مظهر خروش بود، از اسارت دستانش رهایی بخشد. بناگاه صدای فریاد رعدآسای دختر، طنین انداز آن بیغوله شد، دستان کامیاب سست شد و سرودهای ناگفته در دهانش خشکید. دختر خود را به کناری کشید و هر دو چشم در چشم یکدیگر دوختند. دقایقی بدون هیچ حرکت و عکس العملی فقط نگاه ها بودند که در ژرفای خون آلود چشمهایشان لنگر انداخته بود. بناگاه کامیاب به طرز متوحشی به سوی دختر حمله ور شد، با تمام قدرت آن نقاب را از صورتش به کناری زد و در جا خشکش زد. آن سیمای خفته ای که در مقابل دیدگانش تجلی یافت، کسی نبود به جز مرجان که چشمان آبی در عمق نشسته اش شاهدی بر اشتباه کامیاب بود. آن موجود زبون نقاب نبود، بلکه کثیف ترین زنی بود که دست انتقام صورتش را به شگل کریه و نازیبایی شکل داده بود. دیدن او شراره های خشم نفرتی دیرینه را در وجود کامیاب پدیدار کرد و او را به نبردی نابرابر وا داشت. با چشمانی که از فرط غضب به سرخی گرائیده بود، به طرز خشونت باری به سمتش خیز برداشت و گلوی او را میان دستهایش گرفت و با غیظ گفت:
ای خائن، ای پست فطرت چطور به خودت اجازه دادی که اسم نقاب رو تصاحب کنی. حیف اسم شریف او نیست که روی موجود حقیری مثل تو گذاشته بشه. نقاب به چهره ات زدی تا حربهای باشه که کسی نشناسدت و از اینراه نه تنها سوء استفاده های شخصی بکنی با اعمال ننگینت اون دختر رو بد نام کنی ولی خب خداوند خوب رسوات کرد، اونهم بدست کسیکه تو آرزوی رسواییش رو داشتی. فکر می کردم با اون همه ثروتی که بالا کشیدی به همه ی آرزوهات رسیدی، اما این چیزی رو که دارم می بینم، چیزی نیست جز اینکه در این محیط مخروبه داری تقاص گناهات رو پس می دی و... ناگهان مرجان از حال رفت و به روی زمین افتاد. کامیاب نگاه نفرت انگیزش را به جسم بیهوش او انداخت و قصد داشت که او را همانجا رها کند تا همچنان در عذاب و بدبختی دست و پا بزند. چند قدمی از او فاصله گرفت، اما دوباره وجدان پاکش به او اجازه نداد که مرجان را در آن وضعیت خفت بار رها کند. به فرمان انسانیت و گذشت به سویش شتافت. ساعتی بعد مرجان در یکی از بیمارستانهای مجهز بستری شد. ثریا به اتفاق صحرا و آقای توانا با حالتی سراسیمه وارد محوطه ی بیمارستان شدند. کامیاب روی نیمکتی نشسته بود و متفکرانه در فکر فرو رفته بود، به گونه ای که وجود آنها را که در کنارش ایستادند حس نکرد. صدای هیجان زده ی ثریا او را به خود آورد. با دیدن آنها فوراً از جایش برخواست. ثریا با تعجیل گفت:
اون مکاره کجاست تا خودم خفه اش کنم؟ کامیاب لبخند تلخی زد و گفت:
احتیاج به اینکار نیست، او همینطوری داره جون میده. دکتر زنده موندنش رو از محالات میدونه، چون سرطان و جذام دیگه چیزی براش باقی نگذاشته، تمام موهای سرش ریخته، خوره نیمی از صورتش رو به طرز وحشتناکی تراش داده، فقر و اعتیاد کمرش رو خمیده کرده و من در عجبم که او چطور با این بیماری لاعلاج تا به حال زنده مونده.
ـ من به این چیزها کاری ندارم، فقط بگو ببینم اونقدر زنده می مونه که اعتراف کنه پولها رو چکار کرده؟
ـ خواهش می کنم مادر، الان که وقت این حرفها نیست.
ـ منظورت چیه! پس تو اونو آوردی بیمارستان که چی بشه.
ـ نمی دونم، شاید هر کی جای من بود همین کارو می کرد. دیدن وضع رقت بار او هر قلبی رو به لرزه می انداخت، هر چند که من ابتدا از سر خشم به سمتش حمله ور شدم و قصد کشتنش رو کردم اما خوشبختانه تونستم به خودم مسلط شم و دستم رو آلوده ی قتل یک موجود مفلس و گنهکار نکنم. او گرچه نام نقاب رو لکه دار کرده. اما من نمی تونم عکس العملی در مقابل این رفتار غیرانسانی از خودم بروز بدم. چون مطمئنم که ذات حق تعالی تقاص این پلیدیها رو از او گرفته و هنوز هم خواهد گرفت. من به قدرت شعور انسانی اونو از اون خراباد به اینجا آوردم تا لااقل مرگش در لجنزار نباشه. صحرا در حالیکه تا آن لحظه سکوت کرده بود و قطرات اشک پی در پی از چشمانش تراوش می کرد با صدای حزن آلودی گفت:
کامیاب تو اول فکر کردی که او نقابه، چطور به خودت اجازه دادی که با دیدن اون شرایط اسف بار به سمتش بری؟
ـ من به مرحله ای گام گذاشته بودم که نقاب رو در هر شرایطی می پذیرفتم و قصد داشتم که اونو به زندگی شرافتمندانه ای برگردونم اما وقتی نقاب از چهره اش برداشتم، تازه متوجه شدم چه آدم رذلی خودش رو به جای او جا زده.
ـ لابد الان فوق العاده خوشحالید که او نقاب نبوده؟ درسته؟
ـ راستش در این موقعیت فقط می تونم بگم از اینکه نقاب چنین زندگی خفت باری رو نداشته، مسرورم و مطمئن باشید که اگه پای عشق در میون نبود به احتمال زیاد تا به حال مغلوب شده بودم، هرچند که دوباره در یافتنش شکست خوردم، اما تا اونو از آن خودم نکنم، آروم نمی نشینم. ثریا نگاه شماتت باری به کامیاب انداخت و سری از روی تأسف تکان داد. آقای توانا دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
من مطمئنم در آینده ی خیلی نزدیک به او می رسی، حالا بهتره که بریم و یک سری به این بیمار بخت برگشته بزنیم، شاید به هوش اومده باشه. همگی به اتفاق وارد اتاق شدند. ثریا همینکه قدم به داخل گذاشت و چشمش به قیافه ی مخوف مرجان افتاد از وحشت جیغی کشید و از او رو برگرداند. صحرا فوراً به کمک او شتافت و دستش را دور بازوی او حلقه کرد تا تعادلش را حفظ کند. آقای توانا از صحرا و ثریا تقاضا کرد که اتاق را ترک کنند، آن دو هم با رنگی پریده فوراً خود را به بیرون از اتاق رساندند. مرجان با خستگی پلک از هم برداشت و تقاضای آب کرد. کامیاب هم فوراً آب میوه ای را که برایش از قبل خریده بود، از یخچال در آورد و آنرا در لیوانی ریخت و بعد زیر سرش را بالا آورد تا راحت آب میوه را بنوشد. آقای توانا که تحت تأثیر حرکات جوانمردانه ی کامیاب قرار گرفته بود، گوشه ای ایستاده بود و در خفی اشک می ریخت. مرجان بعد از اینکه مقداری از آب میوه را نوشید و تشنگی اش رفع شد، چشمانش را برهم فشرد و ملحفه را بر روی صورتش کشید. آقای توانا که ماندن را جایز نمی دید، از اتاق بیرون رفت. کامیاب با درماندگی شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد، صدای گریه ی بی امان مرجان او را به سمت خود کشاند. به تندی ملحفه را کناری زد و با تغیّر گفت:
این اشک ریختن ها دیگه بیفایده است، چون مطمئن هستم که اشک ندامت و توبه از گناه نیست، سینه ی تو آلوده به گناه و بدبختیست که بوی تعفنش بلند شده و هر مشامی رو آزار میده، تو در کوره راه زندگی به ذلت و خواری افتادی و نمی توانی منکر این حقیقت باشی که زندگی به تو پشت کرده. مرجان در حالیکه صورتش را بین دستانش پنهان کرده بود با بغض گفت:
خواهش می کنم بس کن، چطور به خودت اجازه دادی که با موجود دیو صفتی مثل من رو به رو بشی. من از نگاه کردن به چشمهای تو شرم دارم، لطفاً منو به همون جهنمی برگردون که بودم، بذار تا آخرین لحظه ای که دفتر ننگین زندگیم بسته میشه، در لهیب آتشی که خودم بپا کردم دست و پا بزنم، مگه غیر از اینکه که گفتی زندگی پشت به من کرده پس چرا سرزنشم می کنی. من موجود نفرین شده اییم که به آخر خط رسیدم، چه حرفی برای گفتن دارم، همچنین برای برگشتن و تازه شدن، هان؟ کامیاب دستش را به سینه زد و کنار تخت مرجان نشست، پوزخندی زد و گفت:
عجب! پس تو با این افکار پوچ و غلط رفتار ناپسندت رو توجیه می کنی و به خاطر اینکه تمام پلها رو پشت سرت خراب کردی و راه بازگشتی نداشتی اینطور بی باکانه در گناه و کثافت غوطه ور شدی و خودت رو آلوده ی امیال حیوانی کردی که گوهر وجودت رو بی ارزش و خوار نمود تا حدیکه با گستاخی نقاب به چهره ات زدی تا عشقی پاک و بی ریا رو لکه دار کنی. اما غافل بودی که خداوند روزی پرده از صورت ریاکارانه ات برخواد داشت. و... مرجان دستانش را از روی صورتش به کناری زد و به تندی حرف کامیاب را قطع کرد و گفت:
محض رضای خدا بس کن بیشتراز این با حرفهات قلب زخم خورده ام رو آزار نده، تو از خیلی وقایع بیخبری، نمی دونی که من در زندگی چه محکومیت هایی کشیدم و روزگار چه بازیهای شومی رو برام ورق زده، زمانیکه به دست راد در آتیش سوختم و بر اثر عفونت مبتلا به جذام شدم و مجبور شدم برای مخفی نگه داشتن صورت کریه المنظرم یک فکری بکنم و چه بهانه ای بهتر از این می تونست باشه تا انتقامم رو از تو بگیرم. زمانیکه تو روزنامه خوندم که تو بخاطر اون دختر نقابدار مسئولیت قتل سهرابی رو به عهده گرفتی و محکوم به بیست سال زندان شدی، شراره های خشم و حسادت منو وادار کرد که خودم رو به شکل دختری در بیارم که تابلوش ....
ـ راستش جناب توانا من الان وقت کافی ندارم که همه ی ما وقع رو شرح بدم. صحرا در جریان همه چیز هست، می تونید هر سؤالی دارید از او بپرسید، فقط لطف کنید زودتر اجازه ی مرخصی بنده رو بدید، چون می ترسم دوباره از دست دربره.
ـ یعنی تو تصمیم نهاییت رو گرفتی؟
ـ بله! بله، شش ساله که تصمیمم رو گرفتم و به هیچ وجه هم حاضر نیستم که عوضش کنم.
ـ بسیار خب، امیدوارم موفق باشی. سعی می کنم که هر طور شده ثریا رو راضی کنم و اگه رضایت نداد، در خونه ام به روی تو و او بازه، حالا زودتر برو.
ـ ممنونم، با اجازتون.فعلاً خداحافظ.
ـ انشاا... موفق باشی. کامیاب با شتاب از شرکت بیرون رفت. پایش را روی پدال گاز می فشرد و همچون مهاجمی تیزبال خیابانها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت. آن لحظه که دیوانه وار به سویش حرکت می کرد، نقاب در نظرش همان دختر شش سال قبل می آمد که سوار بر اسب سپیدش سهند انتظارش را می کشید. یاد چشمانش و گیسوان مواجش که در پرتو شفق هزار رنگ می شد او را شیفته وار به سوی خود می طلبید. خاطرات شهدآفرینی که با او خلق کرده بود، بار دیگر همچون پرده ای آشنا بر مقابل دیدگانش تکرار شد و او دلش می خواست با چشم برهم زدنی خود را در کنارش بیابد. اما زمانیکه به جای آن دشت سرسبز و علوفه های وحشی، نمای سیاه رنگ آن کوچه ی نمور و غبار گرفته نمایان شد. تازه به خود آمد که نقاب رویاهایش آئینه تمام نمای آن بدبختیهاست. بناگاه آن اشتیاقی که برای دیدنش داشت در وجودش فروکش شد و با ترس و اضطراب به سوی قهوه خانه روان شد. اکبر آقا صاحب قهوه خانه با شور و شعف کامیاب را در آغوش کشید و گفت:
بهت تبریک می گم، بالاخره به هدفت رسیدی. به قول گفتنی ها جوینده یابنده اس.
ـ ممنون اکبر آقا، اگه راهنماییها و کمکهای شما نبود، امکان نداشت اونو پیدا کنم.
ـ خواهش می کنم، من که کاره ای نبودم. لطف خدا شامل حالت شده. راستی چرا گرفته ای؟ مثل اینکه زیاد خوشحال نیستی که نقاب رو یافتی!
ـ نه، اتفاقاً خیلی هم خوشحالم. فقط ترسم از دیدن اوست، آخه معلوم نیست چه برخوردی باهام داشته باشه، آیا قبول می کنه که بهش کمک کنم.
ـ ای بابا! مگه میشه که قبول نکنه، تو حکم فرشته ی نجات رو براش داری، در ثانی مگه فراموش کردی که بخاطر عشق و خواستنی که نسبت به تو داشته به اینروز افتاده، حالا بهتره از این حرفها بگذریم، چون تأمل جایز نیست. می خوای آدرس بدم خودت بری یا من هم باهات بیام.
ـ نه، بهتره که خودم به تنهایی برم.
ـ بسیار خب، پس بگیر اینهم آدرس، قبلاً نشانی دقیق رو با کروکی برات کشیدم. امیدوارم موفق باشی.
ـ یک دنیا از طلفت سپاسگزارم. اگه امری نیست، مرخص بشم.
ـ نه، فقط یک طوری ما رو هم در جریان اوضاع و احوالات بذار.
ـ حتماً، مطمئن باش. خدانگهدار.
ـ به امید دیدار. موفق باشی داداش. کامیاب نگاهی دقیق به آدرس انداخت و چون در آن مدت دو ماه تقریباً با محله ها و کوچه پس کوچه های آنجا آشنا شده بود، بدون راهنمایی کسی به طرف مقصد راه افتاد. هرچه به هدفش نزدیکتر می شد، هیجان و اضطراب بیشتری بر او مستولی می شد. هیچگاه فکر نمی کرد که روزی با آن وضع اسف بار با نقاب رو به رو شود، همیشه زیباترین تصویر را از لحظه ی وصال او در ذهنش شکل داده بود، وعده ی دیدار آنها در آن دشت سبز گستر بود نه در آن گودال بی امن و امان که عده ای را دور خود جمع کرده بود، با روحیه ای منقلب بالاخره به مقصد رسید. اتومبیل را در گوشه ای پارک کرد و در حالیکه سعی می کرد بر احساسات برانگیخته شده اش مغلوب شود، از اتومبیل خارج شد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد گامهایش را به سنگینی به جلو برداشت. همه چیز به صورت زشت و غیرواقعی جلوی دیدگانش در حرکت بود، آدمها، مغازه ها، خیابانها، همه و همه جو خفقان آوری را برایش به وجود آورده بودند و نفس کشیدن را برایش دشوار می نمود. گویا همه چیز قصد داشت که او را ببلعد. آفتاب شهریور ماه با وجود اینکه تَف چندانی نداشت، اما برای کامیاب داغ و سوزان بود. چشمانش سیاهی می رفت، اما با آنحال سعی کرد تعادل خود را حفظ کند. به طرف خیابان شلوغ و پرازدحامی که بازارچه ی سرپوشیده ای در آنجا وجود داشت رفت. جمعیت زیادی در رفت و آمد بودند. هر کس به دنبال درگیری و مشکلات شخصی خودش بود. کامیاب از چند نفر که سرگردان و بی هدف از اینطرف به آنطرف می رفتند، سراغ نقاب را گرفت. اما هر کدام با بی تفاوتی از جواب دادن سرباز می زدند. یافتن او در آن بازارچه که محل داد و ستد و کسب و کار بود کاری دشوار بود. هیچ کس فرصت نداشت که او را در این زمینه که پولی در بساط نبود، راهنمایی کند. همه چنان غرق در معامله و بده و بستان بودند که خودشان را هم نمی شناختند چه برسد به یک دختر فقیر که برایشان پشیزی ارزش نداشت. در هر حجره و مغازه ای که می رفت به جز قسم خوردن های دروغین و چانه زدن، چیز دیگری دستگیرش نشد. با تأسف برای تمامی آنها که دنیایشان به جز سوداندوزی و کلاهبرداری چیز دیگری نبود، سری تکان داد و از آن بازارچه که بوی آز می داد بیرون آمد. بناچار در کوچه پس کوچه ها به جستجویش پرداخت. دستفروش نوجوانی که تعدادی لباسهای کهنه را جلویش پهن کرده بود، نظر کامیاب را به طرف خود جلب کرد. به سمتش رفت و نگاه پرسشگرانه ای به او انداخت و با حالت تعجب منتظر ماند تا او حرفش را بزند. کامیاب با مهربانی دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:
پسرجون اگه تمام این لباسهات رو بخرم، قول می دی یک ساعت وقتت رو در اختیار من بذاری تا به اتفاق هم دنبال یک نفری بگردیم. با شنیدن این حرف برقی از شادی در چشمان پسر درخشید و با خوشحالی گفت:
بله آقا، چرا که نه. به شرطی که سر قولتون باشید.
ـ مطمئن باش. ببین پسر، من دارم دنبال یک دختری می گردم که نقاب مشکی به صورتش زده، مثل اینکه تا یکی دو ساعت پیش همین اطراف بوده ولی حالا هرچی می گردم پیداش نمی کنم، تو اونو اینطرفها ندیدیش.
ـ همین یک ساعت پیش از اینجا رد شد، با اون دختر گدا چیکار دارید؟
ـ یک مسئله مهمه که باید حتماً ببینمش به نظرت الان کجاست.
ـ باید همین اطراف باشه. شما چند دقیقه اینجا بایستید و مراقب این لباسها باشید تا من برم پیداش کنم، زود برمی گردم.
ـ باشه، چی از این بهتر، اما یک شرط داره.
ـ خب! چه شرطی؟
ـ تو نباید کوچکترین حرفی از من بهش بزنی، فقط برو ردش رو پیدا کن، دیگه کارت نباشه، قول می دی؟ پسر دستان سیاه و چرک گرفته اش را به سوی کامیاب دراز کرد و گفت:
باشه قول مردونه، اما شما هم فراموش نکنید که چه قولی بهم دادید.
کامیاب لبخندی به او زد و دستان او را فشرد و پسر با یک چشم برهم زدنی از مقابلش دور شد. کامیاب در سایه ی درختی، کنار بساط دروه گردی ایستاد و منتظر برگشتن پسر شد. هرکس از کنارش می گذشت، با تمسخر او را به دیگری نشان میداد، کامیاب غافل از اینکه مردم او را به چشم یک دستفروش انگشت نما کرده بودند، در دنیای متلاطم و طوفانزده ی خود غرق بود. ده دقیقه بعد، پسر با سیمایی پیروزمندانه با شتاب خودش را به کامیاب رساند و مقابل کامیاب ایستاد و نفس زنان گفت:
آقا، آقا، پیداش کردم همین نزدیکیهاست. زودتر بجنبید تا نرفته. کامیاب با هیجان گفت:
آفرین پسر! حالا کجاست؟ مطمئنی که خودش بود؟
ـ آره بابا، می شناسمش. خود خودش بود. کامیاب فوراً دستش را در جیبش فرو کرد و یک اسکناس درشت صد تومانی در آورد و کف دست پسر گذاشت و گفت:
بگیر پسر جون اینهم پاداشت. لباسها هم مال خودت باشه، حالا بگو ببینم از کدوم طرف باید برم. پسر که از دیدن آن اسکناس به وجد آمده بود، با انگشت به طرف خیابان اصلی اشاره کرد و آدرس دقیق را به کامیاب داد و بعد از خداحافظی از یکدیگر جدا شدند. کامیاب با حالتی عاصی به جانب نقاب حرکت کرد. وقتی به خیابان اصلی رسید، پس از طی کردن مسیری کوتاه، در لا به لای جمعیت دختره ژنده پوشی را دید که در کنار پیاده رویی کز کرده بود و کاسه ای زنگار گرفته را مقابلش گذاشته بود. کامیاب در حالیکه ضربان قلبش به شدت می زد با اضطراب خودش را به قسمتی رساند تا صورت او را ببیند. با دیدن نقاب سیاهی که بر چهره ی آن موجود مفلوک دید، آه از نهادش برخواست، خودش بود نقاب. دختری که روزی عروس رویاهایش بود، از آن قامت بلند که روزی همچون سروی می درخشید، جز مشتی پوست و استخوان چیز دیگری به ماندگار نمانده بود. او در اوج خفت و خواری در گوشه ای خزیده بود و دست نیاز و تمنا به سوی دیگران دراز کرده بود. صدای التماس و ضجه اش تلخ ترین سمفونی بود که ذره ذره عصاره ی وجود کامیاب را می خشکاند. او با چشمانش شاهد واقعیتی دردناک بود، فلاکت عروس ژنده پوشش تمام بارق های امید را در دلش سوزاند و ترس از نزدیک شدن به او را مهلکتر کرد. دیگر قادر نبود قدمی به سویش بردارد، اینبار چشمان صحرا او را از آن کار منع می کرد. او چطور می توانست جام نوش آفرین عشقی را که به سرخی می درخشید با آن کاسه ی گدایی و دریوزه گری معاوضه کند و عمری را که می توانست در آغوش سعادت و نیکبختی طی کند، در کنار موجودی آلوده و شرور که بالینش بوی الکل و تعفن می داد، سپری کند. کدام یک؟! این سؤالی بود که کامیاب را حیران و سرگردان کرده بود، آیا بارقه ای از عشق وجود داشت که کامیاب را به دنبال آن دختر بکشاند. با صدای سکه ای که از برخورد با کاسه بلند شد. کامیاب به خود آمد و به خود تکانی داد. نقاب را دید که بساط تکدیگریش را جمع کرد و پولها را در کیسه ی کوچکی که بر گردنش آویزان بود، ریخت روسری کهنه اش را روی سر جابجا کرد و بعد با کمری خمیده که او را از پشت همچون عجوزه ای بدهیبت نشان می داد، لنگ لنگان حرکت کرد. ناخودآگاه کامیاب متعاقبش به راه افتاد. نمی دانست چه نیروی مرموزی بود که او را به دنبال آن موجود تباه شده می کشاند. وقتی از پشت سر به او می نگریست باورش نمی شد که او همان شکاری بود که شش سال پیش در کمینش ساعتها می نشست. آن قدر او نحیف و رنجور شده بود که به زور قدمهایش را پیش می گذاشت. لباس کهنه و چرکینش از پشت سر به روی زمین کشیده می شد. ناگهان تکه ای از دامن پیراهنش که پاره شده بود به دور پایش پیچید و او محکم به زمین خورد. وجود کامیاب لرزید، صحنه ای را به یادآورد که چند سال پیش زمانیکه برای اولین بار عشقش را مقابل او بروز داده بود. او از دستش گریخت و در حالیکه می دوید. چین چین دامنش او را روی علوفه ها کوبید و او شتابان به کمکش رفت، آن صحنه دوباره تکرار شده بود، اما با تفاوتی فاحش که وجدان کامیاب را اجیر ساخت. در دل با خود گفت:
لعنت به تو کامیاب که عامل سیه روزی این دختر تو هستی، چطور میخوای از سر تقصیراتت فرار کنی، برو دستش رو بگیرو از زمین حرکتش بده، او به کمک تو نیاز داره، فراموش نکن که او به خاطر تو متحمل این جور و جفا شده. چرا معطلی و خشکت زده؟ پس کجاست داد عاشق پیشگی که سر داده بودی؟ کجاست اونهمه تب و تاب و بیقراری و ضجه ها و شیونهایی که بخاطر فراغ و دوری او فریاد می زدی؟ کامیاب همچنان با وجدانش در جدال بود که نفهمید چگونه از آن خرابه سر درآورد. با حالتی مغموم و پریشان آن محیط دهشتناک را از نظر گذراند، باورش همچون کابوس بی انتها بود. نقاب زندگی را پیشه کرده بود که مفلوکترین انسانها هم تن به آن ذلت و خواری نمی دادند دور تا دورش را آشغال و زباله که بوی گند و تعفنش مشام را می آزرد احاطه کرده بود. مگس و سوسک و حشرات موذی دیگر و همچنین موشهای سیاه بزرگی که از آن زباله دانی تغذیه می کردند، دیگر ساکنان آن مخروبه ی فراموش شده بودند. دیدن موجودی به نام انسان در آن شبستان ظلمانی که خورشید و مه هرگز در آنجا ظهور نمی کرد، هر قلبی را به ترحم وا می داشت. فانوس پر تشعشع عشق در آن خراباد تابیدن گرفت و کامیاب بی محابا به سوی دختر یورش برد. دختر نقابدار با وحشت به سوی او برگشت. کامیاب با حالتی مالیخولیایی دست ضعیف او را گرفت و در آغوشش کشید و در حالیکه اشک بی امان می ریخت، لحظه ای نام نقاب از زبانش دور نمی شد. اما دختر بهیچوجه پاسخگوی احساسش نبود و سعی داشت به گونه ای خود را از چنگال او برهاند.
اما کامیاب آنچنان تشنه بود که نمی توانست آن سرچشمه اش را که برایش مظهر خروش بود، از اسارت دستانش رهایی بخشد. بناگاه صدای فریاد رعدآسای دختر، طنین انداز آن بیغوله شد، دستان کامیاب سست شد و سرودهای ناگفته در دهانش خشکید. دختر خود را به کناری کشید و هر دو چشم در چشم یکدیگر دوختند. دقایقی بدون هیچ حرکت و عکس العملی فقط نگاه ها بودند که در ژرفای خون آلود چشمهایشان لنگر انداخته بود. بناگاه کامیاب به طرز متوحشی به سوی دختر حمله ور شد، با تمام قدرت آن نقاب را از صورتش به کناری زد و در جا خشکش زد. آن سیمای خفته ای که در مقابل دیدگانش تجلی یافت، کسی نبود به جز مرجان که چشمان آبی در عمق نشسته اش شاهدی بر اشتباه کامیاب بود. آن موجود زبون نقاب نبود، بلکه کثیف ترین زنی بود که دست انتقام صورتش را به شگل کریه و نازیبایی شکل داده بود. دیدن او شراره های خشم نفرتی دیرینه را در وجود کامیاب پدیدار کرد و او را به نبردی نابرابر وا داشت. با چشمانی که از فرط غضب به سرخی گرائیده بود، به طرز خشونت باری به سمتش خیز برداشت و گلوی او را میان دستهایش گرفت و با غیظ گفت:
ای خائن، ای پست فطرت چطور به خودت اجازه دادی که اسم نقاب رو تصاحب کنی. حیف اسم شریف او نیست که روی موجود حقیری مثل تو گذاشته بشه. نقاب به چهره ات زدی تا حربهای باشه که کسی نشناسدت و از اینراه نه تنها سوء استفاده های شخصی بکنی با اعمال ننگینت اون دختر رو بد نام کنی ولی خب خداوند خوب رسوات کرد، اونهم بدست کسیکه تو آرزوی رسواییش رو داشتی. فکر می کردم با اون همه ثروتی که بالا کشیدی به همه ی آرزوهات رسیدی، اما این چیزی رو که دارم می بینم، چیزی نیست جز اینکه در این محیط مخروبه داری تقاص گناهات رو پس می دی و... ناگهان مرجان از حال رفت و به روی زمین افتاد. کامیاب نگاه نفرت انگیزش را به جسم بیهوش او انداخت و قصد داشت که او را همانجا رها کند تا همچنان در عذاب و بدبختی دست و پا بزند. چند قدمی از او فاصله گرفت، اما دوباره وجدان پاکش به او اجازه نداد که مرجان را در آن وضعیت خفت بار رها کند. به فرمان انسانیت و گذشت به سویش شتافت. ساعتی بعد مرجان در یکی از بیمارستانهای مجهز بستری شد. ثریا به اتفاق صحرا و آقای توانا با حالتی سراسیمه وارد محوطه ی بیمارستان شدند. کامیاب روی نیمکتی نشسته بود و متفکرانه در فکر فرو رفته بود، به گونه ای که وجود آنها را که در کنارش ایستادند حس نکرد. صدای هیجان زده ی ثریا او را به خود آورد. با دیدن آنها فوراً از جایش برخواست. ثریا با تعجیل گفت:
اون مکاره کجاست تا خودم خفه اش کنم؟ کامیاب لبخند تلخی زد و گفت:
احتیاج به اینکار نیست، او همینطوری داره جون میده. دکتر زنده موندنش رو از محالات میدونه، چون سرطان و جذام دیگه چیزی براش باقی نگذاشته، تمام موهای سرش ریخته، خوره نیمی از صورتش رو به طرز وحشتناکی تراش داده، فقر و اعتیاد کمرش رو خمیده کرده و من در عجبم که او چطور با این بیماری لاعلاج تا به حال زنده مونده.
ـ من به این چیزها کاری ندارم، فقط بگو ببینم اونقدر زنده می مونه که اعتراف کنه پولها رو چکار کرده؟
ـ خواهش می کنم مادر، الان که وقت این حرفها نیست.
ـ منظورت چیه! پس تو اونو آوردی بیمارستان که چی بشه.
ـ نمی دونم، شاید هر کی جای من بود همین کارو می کرد. دیدن وضع رقت بار او هر قلبی رو به لرزه می انداخت، هر چند که من ابتدا از سر خشم به سمتش حمله ور شدم و قصد کشتنش رو کردم اما خوشبختانه تونستم به خودم مسلط شم و دستم رو آلوده ی قتل یک موجود مفلس و گنهکار نکنم. او گرچه نام نقاب رو لکه دار کرده. اما من نمی تونم عکس العملی در مقابل این رفتار غیرانسانی از خودم بروز بدم. چون مطمئنم که ذات حق تعالی تقاص این پلیدیها رو از او گرفته و هنوز هم خواهد گرفت. من به قدرت شعور انسانی اونو از اون خراباد به اینجا آوردم تا لااقل مرگش در لجنزار نباشه. صحرا در حالیکه تا آن لحظه سکوت کرده بود و قطرات اشک پی در پی از چشمانش تراوش می کرد با صدای حزن آلودی گفت:
کامیاب تو اول فکر کردی که او نقابه، چطور به خودت اجازه دادی که با دیدن اون شرایط اسف بار به سمتش بری؟
ـ من به مرحله ای گام گذاشته بودم که نقاب رو در هر شرایطی می پذیرفتم و قصد داشتم که اونو به زندگی شرافتمندانه ای برگردونم اما وقتی نقاب از چهره اش برداشتم، تازه متوجه شدم چه آدم رذلی خودش رو به جای او جا زده.
ـ لابد الان فوق العاده خوشحالید که او نقاب نبوده؟ درسته؟
ـ راستش در این موقعیت فقط می تونم بگم از اینکه نقاب چنین زندگی خفت باری رو نداشته، مسرورم و مطمئن باشید که اگه پای عشق در میون نبود به احتمال زیاد تا به حال مغلوب شده بودم، هرچند که دوباره در یافتنش شکست خوردم، اما تا اونو از آن خودم نکنم، آروم نمی نشینم. ثریا نگاه شماتت باری به کامیاب انداخت و سری از روی تأسف تکان داد. آقای توانا دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
من مطمئنم در آینده ی خیلی نزدیک به او می رسی، حالا بهتره که بریم و یک سری به این بیمار بخت برگشته بزنیم، شاید به هوش اومده باشه. همگی به اتفاق وارد اتاق شدند. ثریا همینکه قدم به داخل گذاشت و چشمش به قیافه ی مخوف مرجان افتاد از وحشت جیغی کشید و از او رو برگرداند. صحرا فوراً به کمک او شتافت و دستش را دور بازوی او حلقه کرد تا تعادلش را حفظ کند. آقای توانا از صحرا و ثریا تقاضا کرد که اتاق را ترک کنند، آن دو هم با رنگی پریده فوراً خود را به بیرون از اتاق رساندند. مرجان با خستگی پلک از هم برداشت و تقاضای آب کرد. کامیاب هم فوراً آب میوه ای را که برایش از قبل خریده بود، از یخچال در آورد و آنرا در لیوانی ریخت و بعد زیر سرش را بالا آورد تا راحت آب میوه را بنوشد. آقای توانا که تحت تأثیر حرکات جوانمردانه ی کامیاب قرار گرفته بود، گوشه ای ایستاده بود و در خفی اشک می ریخت. مرجان بعد از اینکه مقداری از آب میوه را نوشید و تشنگی اش رفع شد، چشمانش را برهم فشرد و ملحفه را بر روی صورتش کشید. آقای توانا که ماندن را جایز نمی دید، از اتاق بیرون رفت. کامیاب با درماندگی شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد، صدای گریه ی بی امان مرجان او را به سمت خود کشاند. به تندی ملحفه را کناری زد و با تغیّر گفت:
این اشک ریختن ها دیگه بیفایده است، چون مطمئن هستم که اشک ندامت و توبه از گناه نیست، سینه ی تو آلوده به گناه و بدبختیست که بوی تعفنش بلند شده و هر مشامی رو آزار میده، تو در کوره راه زندگی به ذلت و خواری افتادی و نمی توانی منکر این حقیقت باشی که زندگی به تو پشت کرده. مرجان در حالیکه صورتش را بین دستانش پنهان کرده بود با بغض گفت:
خواهش می کنم بس کن، چطور به خودت اجازه دادی که با موجود دیو صفتی مثل من رو به رو بشی. من از نگاه کردن به چشمهای تو شرم دارم، لطفاً منو به همون جهنمی برگردون که بودم، بذار تا آخرین لحظه ای که دفتر ننگین زندگیم بسته میشه، در لهیب آتشی که خودم بپا کردم دست و پا بزنم، مگه غیر از اینکه که گفتی زندگی پشت به من کرده پس چرا سرزنشم می کنی. من موجود نفرین شده اییم که به آخر خط رسیدم، چه حرفی برای گفتن دارم، همچنین برای برگشتن و تازه شدن، هان؟ کامیاب دستش را به سینه زد و کنار تخت مرجان نشست، پوزخندی زد و گفت:
عجب! پس تو با این افکار پوچ و غلط رفتار ناپسندت رو توجیه می کنی و به خاطر اینکه تمام پلها رو پشت سرت خراب کردی و راه بازگشتی نداشتی اینطور بی باکانه در گناه و کثافت غوطه ور شدی و خودت رو آلوده ی امیال حیوانی کردی که گوهر وجودت رو بی ارزش و خوار نمود تا حدیکه با گستاخی نقاب به چهره ات زدی تا عشقی پاک و بی ریا رو لکه دار کنی. اما غافل بودی که خداوند روزی پرده از صورت ریاکارانه ات برخواد داشت. و... مرجان دستانش را از روی صورتش به کناری زد و به تندی حرف کامیاب را قطع کرد و گفت:
محض رضای خدا بس کن بیشتراز این با حرفهات قلب زخم خورده ام رو آزار نده، تو از خیلی وقایع بیخبری، نمی دونی که من در زندگی چه محکومیت هایی کشیدم و روزگار چه بازیهای شومی رو برام ورق زده، زمانیکه به دست راد در آتیش سوختم و بر اثر عفونت مبتلا به جذام شدم و مجبور شدم برای مخفی نگه داشتن صورت کریه المنظرم یک فکری بکنم و چه بهانه ای بهتر از این می تونست باشه تا انتقامم رو از تو بگیرم. زمانیکه تو روزنامه خوندم که تو بخاطر اون دختر نقابدار مسئولیت قتل سهرابی رو به عهده گرفتی و محکوم به بیست سال زندان شدی، شراره های خشم و حسادت منو وادار کرد که خودم رو به شکل دختری در بیارم که تابلوش ....
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 14:9 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو