تب خزان قسمت نوزدهم
زندگیم رو زیر و رو کرد، مطمئن بودم که روزی تو به جستجویش
بر می خیزی و به همین خاطر به نام او دست به هر کار وقیحی زدم تا نه تنها
نیازهای روزمره خودم رو رفع کنم بلکه با بدنام کردن دختری به اسم نقاب
آوازه ی بدبختی و فلاکتش به گوش تو که به خاطرش از جوونی و زندگیت گذشته
بودی برسه و یاد او رو به خاطره ای شوم در ذهنت تبدیل کنه. این تنها ترفندی
بود که من می تونستم هم انتقامم رو بگیرم و هم چند صباحی رو که زنده هستم
صورت زشتم رو از دیگران مخفی نگه دارم. حالا هم از تو عاجزانه می خوام که
منو ببخشی، میدونم که خواسته ی نامعقولی ازت کردم اما فراموش نکن که من و
تو هنوز هم زن و شوهر هستیم و باید نسبت به هم گذشت و ایثار داشته باشیم،
کامیاب گره ای به ابروهایش انداخت و با ترشروئی گفت:
بس کن، تو چطور به خودت اجازه می دی که منو همسرت خطاب کنی. خودت بهتر از هر کسی میدونی که بین من و تو از همون روز اول هیچ رابطه ای وجود نداشته، می فهمی یا نه؟ مرجان آهی از دلش برآورد و با تأثر گفت:
آره، خیلی وقته که فهمیدم، راد شب قبل از آتش سوزی منو در جریان تمام وقایعی که نمی دونستم قرار داد، دیگه نکته مبهمی برام باقی نمونده که به آینده دلخوش کنم. کامیاب با حالت پرسشگرانه ای پرسید:
راد؟ اون الان کجاست. مرجان دوباره آه بلندی کشید و صورتش را به طرف دیگر برگرداند، از نگاه کردن به چشمان کامیاب شرمسار بود، اشک همچون جویباری صورت سوخته و جذام گرفته اش را شستشو می داد. کامیاب با پریشان حالی صورت مرجان را به طرف خود برگرداند و گفت:
این جوابی نیست که تو داری به من میدی، تو باید تمام وقایع و اتفاقاتی رو که در پس پرده وجود داشته بگی، مطمئن باش که بازگو کردن حقیقت تو رو سبک می کنه و همچنین از بار گناهانت کاسته می شه. مرجان با تأسف سرش را تکان داد و گفت:
اما کامیاب رازی که در سینه ی من نهفته شده مثل لاشه ی متعفنیه که با فاش شدنش نفرت و نفرین ابدی رو نسبت به من پیدا می کنی، پس بذار همه چیز سربسته در دل آشوب زدم باقی بمونه تا زمانیکه مُردم لااقل به این دل خوش باشم که تو به تابوتم سنگ نمی اندازی. کامیاب شانه های مرجان را در دست گرفت و در حالیکه به شدت تکان می داد گفت:
تو باید همه چیز رو اقرار کنی، و باید بگی که با وجود آن همه ثروتی که بالا کشیدی چرا به این روز افتادی؟ اصلاً تو کی هستی و از اومدنت به ایران چه هدفی داری؟ چرا زندگی من و مادرم رو متلاشی کردی، هان؟ یاا... حرف بزن وگرنه مجبور می شم به زور به حرفت بیارم. مرجان آب دهانش را به سختی فرو داد و با چشمانی که از فرط وحشت از حدقه درآمده بود با صدای لرزانی گفت:
بسیار خب میگم، لطفاً فقط چند لحظه تنهام بذار. کامیاب شانه های او را رها کرد و با حالت هیجان زده ای گفت:
باشه، من می رم مادرم رو راضی می کنم که او هم بیاد و در اینجا حضور داشته باشه، فکر می کنم حرفهای بدردبخوری برای گفتن داشته باشی، مرجان با التماس گفت:
خواهش می کنم اینکارو نکن، من نمی تونم با ثریا رو به رو بشم، من به او خیلی بد کردم. کامیاب در حالیکه از جایش برمی خواست گفت:
آخرش چی، فقط از خدا بخواه که تو رو ببخشه، بعد بدون اینکه اجازه ی حرفی به مرجان بدهد فوراً اتاق را ترک کرد. در سالن انتظار ثریا به اتفاق صحرا و آقای توانا روی نیمکتی نشسته بود. کامیاب به سمت ثریا رفت و گفت:
نمی خوای با مرجان صحبت کنی.
ـ حرفش رو هم نزن، از دیدنش حالم بهم می خوره.
ـ ولی او حرفهای مهمی برای گفتن داره که بهتره تا دیر نشده به سخنانش گوش بدیم. ثریا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
اما من با او حرفی ندارم. صحرا دستان ثریا را گرفت و با التماس گفت:
ثریا جان لطفاً صبور باش، شاید حرفهاش ورق زندگیتون رو برگردونه. به طور حتم او هم پی به اشتباهاتش برده، دیدی که دختره ی بیچاره به چه روزی افتاده، حالا هم خواهش می کنم لجبازی نکن و به دیدنش برو. ثریا نگاهی با استیصال به آنها انداخت و بعد با بی رغبتی از جایش برخواست و گفت:
فقط به خاطر اصرار صحراست وگرنه هیچ وقت راضی نمی شدم که با او همکلام بشم. کامیاب رو به آقای توانا کرد و گفت:
بهتره که شما و صحرا هم حضور داشته باشید، شاید بعضی از حرفهاش به شاهد نیاز داشته باشه.
ـ اگه مزاحم نیستیم ایرادی نداره، می یاییم.
ـ خواهش می کنم، حضور شما الزامیست. همگی وارد اتاق شدند. مرجان چشمانش را از پنجره به بیرون دوخته بود و به فکر فرو رفته بود، با شنیدن صدای پای آنها به خود آمد و با تحیّر به طرفشان برگشت. ثریا تا حد امکان از نگاه کردن به او امتناع می کرد، همگی دور تختش حلقه زدند. صحرا مؤدبانه به او سلام کرد. مرجان لبخند کمرنگی بر لبهایش که در اثر تهاجم خوره به شکل نازیبایی درآمده بود، آورد و در حالیکه محو زیبایی صحرا شده بود گفت:
فکر نمی کردم روزی کامیاب به غیر از نقاب با کس دیگه ای ازدواج کنه، پس من بیخودی اونقدر خودم رو به زحمت انداختم تا نقاب رو بدنام کنم. اما خب به کامیاب تبریک می گم خانم زیبایی نصیبش شده، درست مثل نقاب حس حسادت هر زنی رو بر می انگیزه،به شما هم تبریک می گم کامیاب مرد بی نظیریه، من که قدرش رو ندونستم، او از هر لحاظ خصوصیات یک مرد کامل رو داره. آرزو می کنم در کنار هم به خوشبختی برسید. ثریا به تندی حرف او را قطع کرد و گفت:
بس کن، فکر کردی با این حرفهات می تونی روی گناهات سرپوش بذاری، چرا اون زمانی که کامیاب همسرت بود، ندونستی چطور رفتار کنی. تو فقط قصدت دست یافتن به مال و ثروت پسرم بود، تو اونو طعمه ای قرار دادی تا به یک ثروت هنگفت برسی. کامیاب با اشاره از ثریا خواست آرام باشد، اما ثریا بی توجه به خواسته ی او ادامه داد:
یاا... بگو با اون پولها چکار کردی، همدستهات چه کسانی بودند، چرا... با صدای هق هق گریه ی مرجان، ثریا سکوت کرد و خودش را به پنجره رساند، نمی توانست بیشتر از آن قیافه ی مرجان را تحمل کند. مرجان با صدای بغض آلودی گفت:
باشه همه چیز رو براتون تعریف می کنم، از روزی می گم که راد منو به عنوان فرزند خوانده اش از پرورشگاه آورد و زندگی منو در مسیری قرار داد که انتهاش جز سیه روزی و فلاکت چیز دیگه ای در بر نداشت. مرجان در حالیکه نمی توانست جلوی گریه های بی امان خود را بگیرد، تمامی ماجرا را مو به مو بدون هیچ پرده پوشی و کم و کاستی بر زبان آورد گویا به او الهام شده بود که زندگیش به مرزی رسیده است که می بایست حلالیت بطلبد. هر کلمه ای که بر زبان می آورد احساس سبکی و راحتی می کرد، هرچند که حرفهایش موجب حیرت و تعجب آنها شده بود، اما او برخلاف ترسی که تا چند لحظه ی قبل از بازگو کردن آن حقایق داشت، بی باکانه آن ها را در جریان تمامی نقشه های شومی که او به اتفاق راد و سهرابی برای نابودی آنها کشیده بودند، قرار داد. ثریا که بیشتر از همه مشتاق شنیدن حرفهای مرجان بود، خودش را کاملاً به او نزدیک کرده و با چهره ای متحیر به دهان او چشم دوخته بود. آن لحظه که مرجان ماهیت واقعی سهرابی و راد و خودش را که در نظر ثریا روزی دختر رمانتیک و با فرهنگ غربی می آمد را فاش کرد. ثریا نمی توانست از قیافه ی کریه و نازیبای مرجان روبرگرداند، بلکه لحظه به لحظه هیجانش برای شنیدن آن طوماری که در پس پرده نگاشته شده بود، بیشتر می شد. مرجان در حالیکه نفس هایش به شماره افتاده بود، از کامیاب تقاضای آب کرد، او هم فوراً خواسته اش را اجابت کرد و لیوان آب را به سمت دهان او برد، جرعه ای نوشید و بعد ادامه داد:
اما اون چیزیکه از همه مهمتره اینه که سهرابی به دست اون دختر نقابدار کشته نشده، بلکه یک ساعت قبل از اینکه خنجر به روی شانه ی سهرابی خورده بشه، راد از همون سمی که برای کشتن کامیاب در نظر گرفته شده بود با زیرکی خاصی به سهرابی خوراند، در اصل مرگ سهرابی بخاطر مسمومیت بوده نه به خاطر ضربه ی خنجر، ولی خب در این وسط راد شانس بزرگی آورد و همون شب سهرابی توسط شخص دیگه ای ضربت می خوره و تمام ذهنها به طرف دیگه ای کشیده می شه و او خیلی راحت سهم سهرابی رو تصاحب می کنه. بعد از قتل سهرابی من و راد با هم رابطه داشتیم و اون مدتی که راد غیبش زده بود فقط سیاه بازی بود و او داشت نقشه ای رو سوار می کرد تا تمام ثروت شما رو بالا بکشیم و خیلی بی دغدغه همه چیز روبراه شد و ما تونستیم بوسیله ی اون تابلو تمام هستی شما رو از آن خودمون کنیم، البته تمام اون خوشیها برای من چندان دوامی نیاورد. بعد از گذشت چهار ماه راد منو در جریان واقعیت تلخی قرار داد و گفت که تو مبتلا به سرطان هستی و به زودی خواهی مرد و تمام این پولها مال من می شه. اونشب با شنیدن این حرف به خاطر پرونده سیاهم اونقدر گریه کردم که نفهمیدم چطور به خواب رفتم، وقتی چشمهام رو با وحشت باز کردم دیدم که در لهیب آتشی که راد به پا کرده بود تمام بدنم داره می سوزه، به هر بدبختی بود خودم رو به بیرون رسوندم و بیهوش چندین ساعت روی زمین پر از خاک افتاده بودم، همان شب بر اثر عفونتی که در اثر سوختگی پیدا کرده بودم و بدنم با خاک آلوده ساعتها در تماس بود مبتلا به بیماری جذام شدم، نمی دونم چطوری و توسط چه کسی به بیمارستان منتقل شدم تا زنده بمونم و خواری و ذلت بکشم. یکه و تنها آواره ی کوی و برزن شدم و به امید اینکه امروز و فرا مرگ به استقبالم خواهد آمد هر خفت و پستی رو به جون خریدم ولی خب گویا مرگ هم از من بیزار بود، شاید هم تا الان زنده موندم تا از شما طلب عفو و بخشش کنم. باور کنید از کرده های شیطانی ام نادم و پشیمانم. من ناخواسته به این راه کشیده شدم. ای کاش تمام عمرم رو در پرورشگاه سپری می کردم و به این حقارتها تن نمی دادم ای کاش راهی برای برگشتن و جبران خطاهام وجود داشت. ای کاش لااقل ذره ای از انسانیت و شرافت رو برای خودم باقی می گذاشتم تا اینطور با پلیدی از این دنیا نرم. نمی دونم چرا قسمت من تو این دنیا اینطور بود، که زندگیم رو به خاطر اهداف شوم راد و سهرابی برباد بدم و افسون وعده های دروغین اونها بشم و حال در عنفوان جوانی با کوله باری از گناه و ناکامی با زندگی وداع کنم. می دونم، می دونم که اونقدر عمر نمی کنم تا گذشته ام رو جبران کنم. اما عاجزانه از شما می خوام که انسانیت کنید و از سر خطاهام بگذرید، باور کنید در طول این مدت تقاص همه چیز رو پس دادم و فکر نمی کنم دیگه جایی برای انتقام دست عدالت قانون باقی مونده باشه، شما باید بدنبال خائن اصلی باشید، اون کسیکه تمام ثروت شما رو به یغما برده آدم خطرناکیه و اگه جلوی اون شیاد گرفته نشه، صدها نفر مثل شما رو بدبخت می کنه. من مطمئنم که او هنوز در ایرانه و به شکلهای مختلف سر آدمهای بیگناه زیادی رو کلاه می ذاره، او گرگ خیانتکاریه که به لباس میش دراومده. خواهش می کنم به هر ترتیبی شده ریشه ی این مفسد رو از روی زمین بردارید، او خیلی خطرناکه، بهش اجازه ندید که آزاد بگرده، او... سرفه امانش را برید و نتوانست حرفش را دنبال کند. همه ماتم زده به او چشم دوخته بودند، هرکس به نوعی از حرفهایش واژه ی جدیدی را در ذهن خود تداعی می کرد. او پرده از اسراری برداشته بود که شنیدنش تکان دهنده بود. صحرا خودش رادر آغوش ثریا انداخت و شروع به گریستن کرد، ثریا هم هق هق گریه اش در فضا پیچید. آقای توانا و کامیاب که هر دو دست کمی از آنها نداشتندف فوراً اتاق را ترک کردند و خود را به محوطه بیمارستان رساندند. ثریا پس از اینکه عقده هایش فروکش کرد، به سمت مرجان که چشمان بیرنگش را با تمنا به او دوخته بود رفت و گفت:
من تو رو بخشیدم، امیدوارم خداوند هم از سر تقصیراتت بگذره، کامیاب هم قلب رئوفی داره و به طور حتم او هم تا الان تو رو بخشیده. در سیمای سوخته ی مرجان شکوفه ی امید درخشید و با بیحالی گفت:
از شما سپاسگزارم واقعاً من لیاقت انسانهای پاکی نظیر شما رو نداشتم شما با گذشت خودتون کاری کردید تا من با خیال آسوده تری از این دنیا برم. صحرا به سمتش رفت، با مهربانی دستی بر پیشانی او کشید و گفت:
من مطمئنم که تو حالت خوب می شه و دوباره به زندگی برمی گردی. همه ما تلاشمون رو برای بهبودیت می کنیم، فقط این تو هستی که باید روحیه ات رو تقویت کنی. تا هرچه زودتر سلامتیت رو بدست بیاری. در ضمن یادم رفت که بهت بگم من همسر کامیاب نیستم، همسر واقعیش تو هستی. پس سعی کن حالت زودتر خوب بشه تا در کنار هم زندگی مسالمت آمیز و سالمی رو شروع کنید. مرجان که تحت تأثیر عطوفت صحرا قرار گرفته بود، دستش را به سمت او برد. صحرا هم با محبتی وصف ناپذیر به آرامی دستان او را در دست گرفت و مرجان با گرمی دستان او به خوابی شیرین فرو رفت.
صحرا با سینی چای وارد اتاق نشیمن شد. شور و شعف به وضوح در چهره اش نمایان بود، سینی چای را روی میز گذاشت و بعد به سمت کاناپه ای که کامیاب روی آن لم داده بود رفت و کنار او نشست. صحرا در حالیکه پاهایش را روی هم می انداخت، بی مقدمه گفت:
حالا قصد دارید چکار کنید، میخواید همینطور دست روی دست بذارید تا مرجان بمیره؟ کامیاب دستی به موهایش کشید و گفت:
بیماری او لاعلاجه، ما نمی تونیم کاری برای او بکنیم.
ـ یعنی چی؟ مگه فراموش کردید که دکتر گفت او باید عمل بشه و چنانچه عمل موفقیت آمیز باشه او چند سالی زنده می مونه. ثریا در جواب گفت:
اما صحرا جان دکتر این احتمال رو داد که امکان داره زیر تیغ جراحی دوام نیاره، اونوقت چی؟ آقای توانا در حالیکه فنجان چای را از داخل سینی برمی داشت گفت:
این یک ریسک بزرگه که آقا کامیاب چون حق همسری وی رو داره باید انتخاب کنه. کامیاب با قدری تأمل گفت:
باوجود اینکه دل خوشی از مرجان ندارم اما وجدان حکم می کنه که اونو بههر شکلی شده از مرگ نجات بدیم. این عمل حساس و سرنوشت سازه، باید ببینیم خودش چی میگه. صحرا با عجله گفت:
اما کامیاب ما نباید به مرجان بگیم که با این عمل پای مرگ و زندگی در میونه، او در وضعیتی نیست که بتونه تصمیم درستی بگیره او به طور حتم روحیه اش رو می بازه که در اینصورت مرگ او حتمیه. بهتره که به او امیدواری بدیم که این عمل سلامتی اش رو صد در صد تضمین می کنه. ثریا لبخندی به صحرا زد و گفت:
آفرین صحرا، فکر درستی کردی بهتره که از همین فردا مداوای مرجان رو شروع کنیم. آیا همگی موافقید. همگی موافقت خود را اعلام کردند روز بعد همگی با جعبه شیرینی و دسته ای گل به عیادتش رفتند. مرجان که برای اولین بار حلاوت محبت را در واپسین لحظات عمرش احساس می کرد، از چشمانش اشک شادی می تراوید. آنها در نظرش همچون فرشتگان نجات بخشی بودند که قصد داشتند گل پر پر شده ی زندگیش را به او بازگردانند. آن لحظه ای که صحرا با مهربانی صورت تکیده اش را نوازش می کرد و برایش متنوی زندگانی می سرود، سراسر وجودش به حالت خلسه درآمد، دلش می خواست برای همیشه در کنار آن دختر زیبا خصال که بوی بهشت را می داد باقی بماند. یک روز به زمانیکه او می بایست تحت عمل قرار بگیرد باقی مانده بود به گفته ی دکترها غده ای ناشناخته را در قسمت مغزش که رو به رشد بود، هرچه زودتر می بایست از سرش خارج می شد. روز قبل ز عمل همگی در بالینش حضور داشتند و هر یک به نحوی و کلامی سعی داشت به او روحیه بدهد. مرجان گرچه در ظاهر خودش را خونسرد و امیدوار نشان می داد اما در باطن یقین داشت که او هیچگاه روی زندگی را نخواهد دید و در بامدادی دیگر گورکن پیر او را در زیر خروارها خاک سرد مدفون خواهد کرد، او به راحتی می توانست صدای درشکه ی مرگ را که چهار نعل به سویش می تاخت، بشنود. آنشب کامیاب در کنار مرجان ماند. زمانیکه ستارگان همچون اکلیلی بر صفحه ی آسمان پاشیده شده بود و از خود درخشندگی مسحور کننده ای را ساطع می کرد، کامیاب چشمانش را به صورت مرجان که به رنگ مهتاب درآمده بود، دوخته بود. برای اولین بار بود که هر دو احساس نیاز به یکدیگر می کردند. کامیاب نمی توانست از این حقیقت که او همسرش است بگذرد و با وجود تمام دلخوری و نارضایتی که از او داشت، آنشب تا به صبح برایش از عشق و زندگی گفت. سعی داشت او را با آن واژه هایی که بریش گنگ و نامفهوم بود، تازگی بخشد. مرجان تنها پاسخی که در مقابل آن احساسات نوین می توانست بروز دهد، فقط اشک بود. با تلؤلؤ سپیده دم بقیه هم در کنار مرجان حضور یافتند تا او را با آرامش به اتاق عمل بسپارند. پس از آماده شدن اتاق عمل، مرجان توسط دو پرستار بر روی برانکار گذاشته شد و از اتاق بیرون برده شد. صحرا و ثریا سعی داشتند اشکهای خود را از او مخفی کنند. همگی دنبال برانکار در حرکت بودند زمانی که در اتاق عمل گشوده شد. مرجان از پرستارها خواست لحظه ای بایستند، انها هم خواسته اش را اجابت کردند. مرجان در حالیکه به روی همگی آن ها لبخند می زد، نگاهش را بر صورت کامیاب نگه داشت و گفت:
کامیاب از اینکه نذاشتی جسم بی ارزشم در اون باتلاق بگنده ازت تشکر می کنم. چنانچه زنده از این در بیرون نیومدم، بدونید که در طول بیست و هشت سال زندگیم شماها تنها کسانی بودید، که شهد مهربانی و محبت رو به من بی مقدار هدیه کردید و به من آموختید که زیبا اندیشیدن انسان را از کجی ها دور می سازه و گوهر وجود آدمی رو کیمیا می کنه. گرچه شاید من فرصتی نداشته باشم که بهاین دستاورد عمل کنم اما خوشحالم که با صداقت به این مطلب دیده فرو می بندم. در پایان چنانچه دیگه شما رو ندیدم باز هم تمنا می کنم که قلباً منو ببخشید و از خداوند بخواید که من گنهکار رو مورد مغفرت و بخشش خود قرار بده. در آن لحظه که پلی به سوی مرگ کشیده شده بود کسی نمی توانست سخنی بگوید. مرجان آخرین نگاه هایش را به آنها انداخت و سپس برانکارد به داخل اتاق عمل برده شد. دقایق به سختی سپری می شد، همگی بیقرار و ناآرام در سالن انتظار دست به دعا گشوده بودند تا اینکه پس از گذشت دو ساعت بالاخره در اتاق گشوده شد و دکتر جراح در حالیکه صورتش از عرق خیس شده بود، بیرون آمد. در چهره اش غم و اندوه براحتی نمایان بود. هیچکس جرأت نمی کرد از نتیجه ی عمل سؤالی بکند. همه با بهت و نگرانی از پشت سر به دکتر که گامهای سنگینش را پشت سر می گذاشت خیره شده بودند، وقتی که برانکارد از داخل اتاق بیرون آورده شد، نگاهها به سوی آن برگشت. ملحفه ای سفید برروی جسم بیجان مرجان کشیده شده بود و آن خود پیامد مرگ دختری ناکام بود که به ابدیت به پرواز درآمده بود و روح خسته اش بر فراز آسمان ها شاهد بر خاک سپاریش بود. طی مراسم باشکوهی مرجان را به آغوش خاک سپردند و همگی با روحی پریشان به منزل بازگشتند. مرجان تنها و آرام خفته بود بدون اینکه مجبور باشد برای گریز از درد گرسنگی و سرما تضرع و ضجه سر دهد. او رفت به آنجاییکه هر کسی روزی مسافر آن سرزمین خواهد بود، مسافرانی با کارنامه های مختلف که می بایست در ابدیت جوابگوی اعمال دنیوی خود باشند. گرچه او گنهکار از دنیا پر گشود اما زمانیکه او را تشییع می کردند از صورتش روشنایی ساطع بود که نشانگر بخشش حق تعالی بود. هاله ای از سکوت و تنهایی که بر گورستان خیمه زده بود، انسان را بر آن وا می داشت که سرنوشت خود را در آنجا بیابد. جاییکه پس از آغوش گرم مادر، مأمنگاه جاودانه ی بشر است. سکوتی محض در اتاق سایه افکنده بود. همگی به احترام مرجان لباسهای مشکی را هنوز بر تن داشتند. کامیاب که از پشت پنجره به سیاهی شب چشم دوخته بود با خود خلوت کرده بود و گذشته را در ذهنش مرور می کرد. ثریا نوشیدنی خنکی را به طرف کامیاب گرفت و آهسته گفت:
پسرم بهتره که همه چیز رو فراموش کنی، تو این چند روزه به اندازه ی کافی آشفتگی روحی داشتی. سعی کن بعد از این بیشتر به فکر خودت باشی، حالا بگیر این نوشیدنی رو بخور و برو استراحت کن. کامیاب لیوان را از دست ثریا گرفت و بعد در حالیکه طول اتاق را می پیمود رو به آقای توانا کرد و گفت:
من به کمک شما بیشتر از قبل نیاز دارم، آیا حاضرید که منو یاری کنید. آقای توانا با لحن اطمینان بخشی گفت:
چرا که نه، من و دخترم از هیچ خدمتی به شما دریغ نمی کنیم، حالا بگو ببینم چه تصمیمی گرفتی.
ـ قصد دارم دست به دست هم بدیم و به هر شکلی شده نقاب و راد رو پیدا کنیم. می خوام برای همیشه به این زندگی که برام مبهم و پیچیده شده خاتمه بدم. ثریا در جواب کامیاب گفت:
پسرم، پیشنهادت برای یافتن راد عقلانی ست، اما محض رضای خدا دست از این دختر بردار.
ـ ولی مادر مثل اینکه فراموش کردی که همون دختر جون من رو از مرگ نجات داد اگه یک لحظه دیرتر به سهرابی خنجر می زد، من بدون شک فنجان حاوی سم رو سر کشیده بودم.
ـ خب نمی شه گفت که اون دختر جون تو رو نجات داده، شانس باهات همراه بوده.
ـ هر طور که میخوای فکر کن، اما من این کره خاکی رو زیر پا می ذارم تا پیداش کنم. ثریا از کامیاب رو برگرداند و چیزی نگفت. آقای توانا دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
باشه پسرم، من از هیچ کاری مذایقه نمی کنم. بهتره که از همین فردا کار رو
بس کن، تو چطور به خودت اجازه می دی که منو همسرت خطاب کنی. خودت بهتر از هر کسی میدونی که بین من و تو از همون روز اول هیچ رابطه ای وجود نداشته، می فهمی یا نه؟ مرجان آهی از دلش برآورد و با تأثر گفت:
آره، خیلی وقته که فهمیدم، راد شب قبل از آتش سوزی منو در جریان تمام وقایعی که نمی دونستم قرار داد، دیگه نکته مبهمی برام باقی نمونده که به آینده دلخوش کنم. کامیاب با حالت پرسشگرانه ای پرسید:
راد؟ اون الان کجاست. مرجان دوباره آه بلندی کشید و صورتش را به طرف دیگر برگرداند، از نگاه کردن به چشمان کامیاب شرمسار بود، اشک همچون جویباری صورت سوخته و جذام گرفته اش را شستشو می داد. کامیاب با پریشان حالی صورت مرجان را به طرف خود برگرداند و گفت:
این جوابی نیست که تو داری به من میدی، تو باید تمام وقایع و اتفاقاتی رو که در پس پرده وجود داشته بگی، مطمئن باش که بازگو کردن حقیقت تو رو سبک می کنه و همچنین از بار گناهانت کاسته می شه. مرجان با تأسف سرش را تکان داد و گفت:
اما کامیاب رازی که در سینه ی من نهفته شده مثل لاشه ی متعفنیه که با فاش شدنش نفرت و نفرین ابدی رو نسبت به من پیدا می کنی، پس بذار همه چیز سربسته در دل آشوب زدم باقی بمونه تا زمانیکه مُردم لااقل به این دل خوش باشم که تو به تابوتم سنگ نمی اندازی. کامیاب شانه های مرجان را در دست گرفت و در حالیکه به شدت تکان می داد گفت:
تو باید همه چیز رو اقرار کنی، و باید بگی که با وجود آن همه ثروتی که بالا کشیدی چرا به این روز افتادی؟ اصلاً تو کی هستی و از اومدنت به ایران چه هدفی داری؟ چرا زندگی من و مادرم رو متلاشی کردی، هان؟ یاا... حرف بزن وگرنه مجبور می شم به زور به حرفت بیارم. مرجان آب دهانش را به سختی فرو داد و با چشمانی که از فرط وحشت از حدقه درآمده بود با صدای لرزانی گفت:
بسیار خب میگم، لطفاً فقط چند لحظه تنهام بذار. کامیاب شانه های او را رها کرد و با حالت هیجان زده ای گفت:
باشه، من می رم مادرم رو راضی می کنم که او هم بیاد و در اینجا حضور داشته باشه، فکر می کنم حرفهای بدردبخوری برای گفتن داشته باشی، مرجان با التماس گفت:
خواهش می کنم اینکارو نکن، من نمی تونم با ثریا رو به رو بشم، من به او خیلی بد کردم. کامیاب در حالیکه از جایش برمی خواست گفت:
آخرش چی، فقط از خدا بخواه که تو رو ببخشه، بعد بدون اینکه اجازه ی حرفی به مرجان بدهد فوراً اتاق را ترک کرد. در سالن انتظار ثریا به اتفاق صحرا و آقای توانا روی نیمکتی نشسته بود. کامیاب به سمت ثریا رفت و گفت:
نمی خوای با مرجان صحبت کنی.
ـ حرفش رو هم نزن، از دیدنش حالم بهم می خوره.
ـ ولی او حرفهای مهمی برای گفتن داره که بهتره تا دیر نشده به سخنانش گوش بدیم. ثریا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
اما من با او حرفی ندارم. صحرا دستان ثریا را گرفت و با التماس گفت:
ثریا جان لطفاً صبور باش، شاید حرفهاش ورق زندگیتون رو برگردونه. به طور حتم او هم پی به اشتباهاتش برده، دیدی که دختره ی بیچاره به چه روزی افتاده، حالا هم خواهش می کنم لجبازی نکن و به دیدنش برو. ثریا نگاهی با استیصال به آنها انداخت و بعد با بی رغبتی از جایش برخواست و گفت:
فقط به خاطر اصرار صحراست وگرنه هیچ وقت راضی نمی شدم که با او همکلام بشم. کامیاب رو به آقای توانا کرد و گفت:
بهتره که شما و صحرا هم حضور داشته باشید، شاید بعضی از حرفهاش به شاهد نیاز داشته باشه.
ـ اگه مزاحم نیستیم ایرادی نداره، می یاییم.
ـ خواهش می کنم، حضور شما الزامیست. همگی وارد اتاق شدند. مرجان چشمانش را از پنجره به بیرون دوخته بود و به فکر فرو رفته بود، با شنیدن صدای پای آنها به خود آمد و با تحیّر به طرفشان برگشت. ثریا تا حد امکان از نگاه کردن به او امتناع می کرد، همگی دور تختش حلقه زدند. صحرا مؤدبانه به او سلام کرد. مرجان لبخند کمرنگی بر لبهایش که در اثر تهاجم خوره به شکل نازیبایی درآمده بود، آورد و در حالیکه محو زیبایی صحرا شده بود گفت:
فکر نمی کردم روزی کامیاب به غیر از نقاب با کس دیگه ای ازدواج کنه، پس من بیخودی اونقدر خودم رو به زحمت انداختم تا نقاب رو بدنام کنم. اما خب به کامیاب تبریک می گم خانم زیبایی نصیبش شده، درست مثل نقاب حس حسادت هر زنی رو بر می انگیزه،به شما هم تبریک می گم کامیاب مرد بی نظیریه، من که قدرش رو ندونستم، او از هر لحاظ خصوصیات یک مرد کامل رو داره. آرزو می کنم در کنار هم به خوشبختی برسید. ثریا به تندی حرف او را قطع کرد و گفت:
بس کن، فکر کردی با این حرفهات می تونی روی گناهات سرپوش بذاری، چرا اون زمانی که کامیاب همسرت بود، ندونستی چطور رفتار کنی. تو فقط قصدت دست یافتن به مال و ثروت پسرم بود، تو اونو طعمه ای قرار دادی تا به یک ثروت هنگفت برسی. کامیاب با اشاره از ثریا خواست آرام باشد، اما ثریا بی توجه به خواسته ی او ادامه داد:
یاا... بگو با اون پولها چکار کردی، همدستهات چه کسانی بودند، چرا... با صدای هق هق گریه ی مرجان، ثریا سکوت کرد و خودش را به پنجره رساند، نمی توانست بیشتر از آن قیافه ی مرجان را تحمل کند. مرجان با صدای بغض آلودی گفت:
باشه همه چیز رو براتون تعریف می کنم، از روزی می گم که راد منو به عنوان فرزند خوانده اش از پرورشگاه آورد و زندگی منو در مسیری قرار داد که انتهاش جز سیه روزی و فلاکت چیز دیگه ای در بر نداشت. مرجان در حالیکه نمی توانست جلوی گریه های بی امان خود را بگیرد، تمامی ماجرا را مو به مو بدون هیچ پرده پوشی و کم و کاستی بر زبان آورد گویا به او الهام شده بود که زندگیش به مرزی رسیده است که می بایست حلالیت بطلبد. هر کلمه ای که بر زبان می آورد احساس سبکی و راحتی می کرد، هرچند که حرفهایش موجب حیرت و تعجب آنها شده بود، اما او برخلاف ترسی که تا چند لحظه ی قبل از بازگو کردن آن حقایق داشت، بی باکانه آن ها را در جریان تمامی نقشه های شومی که او به اتفاق راد و سهرابی برای نابودی آنها کشیده بودند، قرار داد. ثریا که بیشتر از همه مشتاق شنیدن حرفهای مرجان بود، خودش را کاملاً به او نزدیک کرده و با چهره ای متحیر به دهان او چشم دوخته بود. آن لحظه که مرجان ماهیت واقعی سهرابی و راد و خودش را که در نظر ثریا روزی دختر رمانتیک و با فرهنگ غربی می آمد را فاش کرد. ثریا نمی توانست از قیافه ی کریه و نازیبای مرجان روبرگرداند، بلکه لحظه به لحظه هیجانش برای شنیدن آن طوماری که در پس پرده نگاشته شده بود، بیشتر می شد. مرجان در حالیکه نفس هایش به شماره افتاده بود، از کامیاب تقاضای آب کرد، او هم فوراً خواسته اش را اجابت کرد و لیوان آب را به سمت دهان او برد، جرعه ای نوشید و بعد ادامه داد:
اما اون چیزیکه از همه مهمتره اینه که سهرابی به دست اون دختر نقابدار کشته نشده، بلکه یک ساعت قبل از اینکه خنجر به روی شانه ی سهرابی خورده بشه، راد از همون سمی که برای کشتن کامیاب در نظر گرفته شده بود با زیرکی خاصی به سهرابی خوراند، در اصل مرگ سهرابی بخاطر مسمومیت بوده نه به خاطر ضربه ی خنجر، ولی خب در این وسط راد شانس بزرگی آورد و همون شب سهرابی توسط شخص دیگه ای ضربت می خوره و تمام ذهنها به طرف دیگه ای کشیده می شه و او خیلی راحت سهم سهرابی رو تصاحب می کنه. بعد از قتل سهرابی من و راد با هم رابطه داشتیم و اون مدتی که راد غیبش زده بود فقط سیاه بازی بود و او داشت نقشه ای رو سوار می کرد تا تمام ثروت شما رو بالا بکشیم و خیلی بی دغدغه همه چیز روبراه شد و ما تونستیم بوسیله ی اون تابلو تمام هستی شما رو از آن خودمون کنیم، البته تمام اون خوشیها برای من چندان دوامی نیاورد. بعد از گذشت چهار ماه راد منو در جریان واقعیت تلخی قرار داد و گفت که تو مبتلا به سرطان هستی و به زودی خواهی مرد و تمام این پولها مال من می شه. اونشب با شنیدن این حرف به خاطر پرونده سیاهم اونقدر گریه کردم که نفهمیدم چطور به خواب رفتم، وقتی چشمهام رو با وحشت باز کردم دیدم که در لهیب آتشی که راد به پا کرده بود تمام بدنم داره می سوزه، به هر بدبختی بود خودم رو به بیرون رسوندم و بیهوش چندین ساعت روی زمین پر از خاک افتاده بودم، همان شب بر اثر عفونتی که در اثر سوختگی پیدا کرده بودم و بدنم با خاک آلوده ساعتها در تماس بود مبتلا به بیماری جذام شدم، نمی دونم چطوری و توسط چه کسی به بیمارستان منتقل شدم تا زنده بمونم و خواری و ذلت بکشم. یکه و تنها آواره ی کوی و برزن شدم و به امید اینکه امروز و فرا مرگ به استقبالم خواهد آمد هر خفت و پستی رو به جون خریدم ولی خب گویا مرگ هم از من بیزار بود، شاید هم تا الان زنده موندم تا از شما طلب عفو و بخشش کنم. باور کنید از کرده های شیطانی ام نادم و پشیمانم. من ناخواسته به این راه کشیده شدم. ای کاش تمام عمرم رو در پرورشگاه سپری می کردم و به این حقارتها تن نمی دادم ای کاش راهی برای برگشتن و جبران خطاهام وجود داشت. ای کاش لااقل ذره ای از انسانیت و شرافت رو برای خودم باقی می گذاشتم تا اینطور با پلیدی از این دنیا نرم. نمی دونم چرا قسمت من تو این دنیا اینطور بود، که زندگیم رو به خاطر اهداف شوم راد و سهرابی برباد بدم و افسون وعده های دروغین اونها بشم و حال در عنفوان جوانی با کوله باری از گناه و ناکامی با زندگی وداع کنم. می دونم، می دونم که اونقدر عمر نمی کنم تا گذشته ام رو جبران کنم. اما عاجزانه از شما می خوام که انسانیت کنید و از سر خطاهام بگذرید، باور کنید در طول این مدت تقاص همه چیز رو پس دادم و فکر نمی کنم دیگه جایی برای انتقام دست عدالت قانون باقی مونده باشه، شما باید بدنبال خائن اصلی باشید، اون کسیکه تمام ثروت شما رو به یغما برده آدم خطرناکیه و اگه جلوی اون شیاد گرفته نشه، صدها نفر مثل شما رو بدبخت می کنه. من مطمئنم که او هنوز در ایرانه و به شکلهای مختلف سر آدمهای بیگناه زیادی رو کلاه می ذاره، او گرگ خیانتکاریه که به لباس میش دراومده. خواهش می کنم به هر ترتیبی شده ریشه ی این مفسد رو از روی زمین بردارید، او خیلی خطرناکه، بهش اجازه ندید که آزاد بگرده، او... سرفه امانش را برید و نتوانست حرفش را دنبال کند. همه ماتم زده به او چشم دوخته بودند، هرکس به نوعی از حرفهایش واژه ی جدیدی را در ذهن خود تداعی می کرد. او پرده از اسراری برداشته بود که شنیدنش تکان دهنده بود. صحرا خودش رادر آغوش ثریا انداخت و شروع به گریستن کرد، ثریا هم هق هق گریه اش در فضا پیچید. آقای توانا و کامیاب که هر دو دست کمی از آنها نداشتندف فوراً اتاق را ترک کردند و خود را به محوطه بیمارستان رساندند. ثریا پس از اینکه عقده هایش فروکش کرد، به سمت مرجان که چشمان بیرنگش را با تمنا به او دوخته بود رفت و گفت:
من تو رو بخشیدم، امیدوارم خداوند هم از سر تقصیراتت بگذره، کامیاب هم قلب رئوفی داره و به طور حتم او هم تا الان تو رو بخشیده. در سیمای سوخته ی مرجان شکوفه ی امید درخشید و با بیحالی گفت:
از شما سپاسگزارم واقعاً من لیاقت انسانهای پاکی نظیر شما رو نداشتم شما با گذشت خودتون کاری کردید تا من با خیال آسوده تری از این دنیا برم. صحرا به سمتش رفت، با مهربانی دستی بر پیشانی او کشید و گفت:
من مطمئنم که تو حالت خوب می شه و دوباره به زندگی برمی گردی. همه ما تلاشمون رو برای بهبودیت می کنیم، فقط این تو هستی که باید روحیه ات رو تقویت کنی. تا هرچه زودتر سلامتیت رو بدست بیاری. در ضمن یادم رفت که بهت بگم من همسر کامیاب نیستم، همسر واقعیش تو هستی. پس سعی کن حالت زودتر خوب بشه تا در کنار هم زندگی مسالمت آمیز و سالمی رو شروع کنید. مرجان که تحت تأثیر عطوفت صحرا قرار گرفته بود، دستش را به سمت او برد. صحرا هم با محبتی وصف ناپذیر به آرامی دستان او را در دست گرفت و مرجان با گرمی دستان او به خوابی شیرین فرو رفت.
صحرا با سینی چای وارد اتاق نشیمن شد. شور و شعف به وضوح در چهره اش نمایان بود، سینی چای را روی میز گذاشت و بعد به سمت کاناپه ای که کامیاب روی آن لم داده بود رفت و کنار او نشست. صحرا در حالیکه پاهایش را روی هم می انداخت، بی مقدمه گفت:
حالا قصد دارید چکار کنید، میخواید همینطور دست روی دست بذارید تا مرجان بمیره؟ کامیاب دستی به موهایش کشید و گفت:
بیماری او لاعلاجه، ما نمی تونیم کاری برای او بکنیم.
ـ یعنی چی؟ مگه فراموش کردید که دکتر گفت او باید عمل بشه و چنانچه عمل موفقیت آمیز باشه او چند سالی زنده می مونه. ثریا در جواب گفت:
اما صحرا جان دکتر این احتمال رو داد که امکان داره زیر تیغ جراحی دوام نیاره، اونوقت چی؟ آقای توانا در حالیکه فنجان چای را از داخل سینی برمی داشت گفت:
این یک ریسک بزرگه که آقا کامیاب چون حق همسری وی رو داره باید انتخاب کنه. کامیاب با قدری تأمل گفت:
باوجود اینکه دل خوشی از مرجان ندارم اما وجدان حکم می کنه که اونو بههر شکلی شده از مرگ نجات بدیم. این عمل حساس و سرنوشت سازه، باید ببینیم خودش چی میگه. صحرا با عجله گفت:
اما کامیاب ما نباید به مرجان بگیم که با این عمل پای مرگ و زندگی در میونه، او در وضعیتی نیست که بتونه تصمیم درستی بگیره او به طور حتم روحیه اش رو می بازه که در اینصورت مرگ او حتمیه. بهتره که به او امیدواری بدیم که این عمل سلامتی اش رو صد در صد تضمین می کنه. ثریا لبخندی به صحرا زد و گفت:
آفرین صحرا، فکر درستی کردی بهتره که از همین فردا مداوای مرجان رو شروع کنیم. آیا همگی موافقید. همگی موافقت خود را اعلام کردند روز بعد همگی با جعبه شیرینی و دسته ای گل به عیادتش رفتند. مرجان که برای اولین بار حلاوت محبت را در واپسین لحظات عمرش احساس می کرد، از چشمانش اشک شادی می تراوید. آنها در نظرش همچون فرشتگان نجات بخشی بودند که قصد داشتند گل پر پر شده ی زندگیش را به او بازگردانند. آن لحظه ای که صحرا با مهربانی صورت تکیده اش را نوازش می کرد و برایش متنوی زندگانی می سرود، سراسر وجودش به حالت خلسه درآمد، دلش می خواست برای همیشه در کنار آن دختر زیبا خصال که بوی بهشت را می داد باقی بماند. یک روز به زمانیکه او می بایست تحت عمل قرار بگیرد باقی مانده بود به گفته ی دکترها غده ای ناشناخته را در قسمت مغزش که رو به رشد بود، هرچه زودتر می بایست از سرش خارج می شد. روز قبل ز عمل همگی در بالینش حضور داشتند و هر یک به نحوی و کلامی سعی داشت به او روحیه بدهد. مرجان گرچه در ظاهر خودش را خونسرد و امیدوار نشان می داد اما در باطن یقین داشت که او هیچگاه روی زندگی را نخواهد دید و در بامدادی دیگر گورکن پیر او را در زیر خروارها خاک سرد مدفون خواهد کرد، او به راحتی می توانست صدای درشکه ی مرگ را که چهار نعل به سویش می تاخت، بشنود. آنشب کامیاب در کنار مرجان ماند. زمانیکه ستارگان همچون اکلیلی بر صفحه ی آسمان پاشیده شده بود و از خود درخشندگی مسحور کننده ای را ساطع می کرد، کامیاب چشمانش را به صورت مرجان که به رنگ مهتاب درآمده بود، دوخته بود. برای اولین بار بود که هر دو احساس نیاز به یکدیگر می کردند. کامیاب نمی توانست از این حقیقت که او همسرش است بگذرد و با وجود تمام دلخوری و نارضایتی که از او داشت، آنشب تا به صبح برایش از عشق و زندگی گفت. سعی داشت او را با آن واژه هایی که بریش گنگ و نامفهوم بود، تازگی بخشد. مرجان تنها پاسخی که در مقابل آن احساسات نوین می توانست بروز دهد، فقط اشک بود. با تلؤلؤ سپیده دم بقیه هم در کنار مرجان حضور یافتند تا او را با آرامش به اتاق عمل بسپارند. پس از آماده شدن اتاق عمل، مرجان توسط دو پرستار بر روی برانکار گذاشته شد و از اتاق بیرون برده شد. صحرا و ثریا سعی داشتند اشکهای خود را از او مخفی کنند. همگی دنبال برانکار در حرکت بودند زمانی که در اتاق عمل گشوده شد. مرجان از پرستارها خواست لحظه ای بایستند، انها هم خواسته اش را اجابت کردند. مرجان در حالیکه به روی همگی آن ها لبخند می زد، نگاهش را بر صورت کامیاب نگه داشت و گفت:
کامیاب از اینکه نذاشتی جسم بی ارزشم در اون باتلاق بگنده ازت تشکر می کنم. چنانچه زنده از این در بیرون نیومدم، بدونید که در طول بیست و هشت سال زندگیم شماها تنها کسانی بودید، که شهد مهربانی و محبت رو به من بی مقدار هدیه کردید و به من آموختید که زیبا اندیشیدن انسان را از کجی ها دور می سازه و گوهر وجود آدمی رو کیمیا می کنه. گرچه شاید من فرصتی نداشته باشم که بهاین دستاورد عمل کنم اما خوشحالم که با صداقت به این مطلب دیده فرو می بندم. در پایان چنانچه دیگه شما رو ندیدم باز هم تمنا می کنم که قلباً منو ببخشید و از خداوند بخواید که من گنهکار رو مورد مغفرت و بخشش خود قرار بده. در آن لحظه که پلی به سوی مرگ کشیده شده بود کسی نمی توانست سخنی بگوید. مرجان آخرین نگاه هایش را به آنها انداخت و سپس برانکارد به داخل اتاق عمل برده شد. دقایق به سختی سپری می شد، همگی بیقرار و ناآرام در سالن انتظار دست به دعا گشوده بودند تا اینکه پس از گذشت دو ساعت بالاخره در اتاق گشوده شد و دکتر جراح در حالیکه صورتش از عرق خیس شده بود، بیرون آمد. در چهره اش غم و اندوه براحتی نمایان بود. هیچکس جرأت نمی کرد از نتیجه ی عمل سؤالی بکند. همه با بهت و نگرانی از پشت سر به دکتر که گامهای سنگینش را پشت سر می گذاشت خیره شده بودند، وقتی که برانکارد از داخل اتاق بیرون آورده شد، نگاهها به سوی آن برگشت. ملحفه ای سفید برروی جسم بیجان مرجان کشیده شده بود و آن خود پیامد مرگ دختری ناکام بود که به ابدیت به پرواز درآمده بود و روح خسته اش بر فراز آسمان ها شاهد بر خاک سپاریش بود. طی مراسم باشکوهی مرجان را به آغوش خاک سپردند و همگی با روحی پریشان به منزل بازگشتند. مرجان تنها و آرام خفته بود بدون اینکه مجبور باشد برای گریز از درد گرسنگی و سرما تضرع و ضجه سر دهد. او رفت به آنجاییکه هر کسی روزی مسافر آن سرزمین خواهد بود، مسافرانی با کارنامه های مختلف که می بایست در ابدیت جوابگوی اعمال دنیوی خود باشند. گرچه او گنهکار از دنیا پر گشود اما زمانیکه او را تشییع می کردند از صورتش روشنایی ساطع بود که نشانگر بخشش حق تعالی بود. هاله ای از سکوت و تنهایی که بر گورستان خیمه زده بود، انسان را بر آن وا می داشت که سرنوشت خود را در آنجا بیابد. جاییکه پس از آغوش گرم مادر، مأمنگاه جاودانه ی بشر است. سکوتی محض در اتاق سایه افکنده بود. همگی به احترام مرجان لباسهای مشکی را هنوز بر تن داشتند. کامیاب که از پشت پنجره به سیاهی شب چشم دوخته بود با خود خلوت کرده بود و گذشته را در ذهنش مرور می کرد. ثریا نوشیدنی خنکی را به طرف کامیاب گرفت و آهسته گفت:
پسرم بهتره که همه چیز رو فراموش کنی، تو این چند روزه به اندازه ی کافی آشفتگی روحی داشتی. سعی کن بعد از این بیشتر به فکر خودت باشی، حالا بگیر این نوشیدنی رو بخور و برو استراحت کن. کامیاب لیوان را از دست ثریا گرفت و بعد در حالیکه طول اتاق را می پیمود رو به آقای توانا کرد و گفت:
من به کمک شما بیشتر از قبل نیاز دارم، آیا حاضرید که منو یاری کنید. آقای توانا با لحن اطمینان بخشی گفت:
چرا که نه، من و دخترم از هیچ خدمتی به شما دریغ نمی کنیم، حالا بگو ببینم چه تصمیمی گرفتی.
ـ قصد دارم دست به دست هم بدیم و به هر شکلی شده نقاب و راد رو پیدا کنیم. می خوام برای همیشه به این زندگی که برام مبهم و پیچیده شده خاتمه بدم. ثریا در جواب کامیاب گفت:
پسرم، پیشنهادت برای یافتن راد عقلانی ست، اما محض رضای خدا دست از این دختر بردار.
ـ ولی مادر مثل اینکه فراموش کردی که همون دختر جون من رو از مرگ نجات داد اگه یک لحظه دیرتر به سهرابی خنجر می زد، من بدون شک فنجان حاوی سم رو سر کشیده بودم.
ـ خب نمی شه گفت که اون دختر جون تو رو نجات داده، شانس باهات همراه بوده.
ـ هر طور که میخوای فکر کن، اما من این کره خاکی رو زیر پا می ذارم تا پیداش کنم. ثریا از کامیاب رو برگرداند و چیزی نگفت. آقای توانا دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
باشه پسرم، من از هیچ کاری مذایقه نمی کنم. بهتره که از همین فردا کار رو
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 14:10 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو