صبح روز یکشنبه از خانه خارج شدم.به سراغ سولماز رفتم ولی خانه نبود،با سرعت به طرف دانشگاه رفتم عجله داشتم،می خواستم به موقع به کلاس برسم دو چهار راه مانده به دانشگاه احساس کردم چرخ عقب ماشین کم باد شده.با خود گفتم،هر طور شده تا دانشگاه می رم،کلاسم که تمام شد عوضش می کنم،به سرعتم اضافه کردم ولی فایده ای نداشت بالاجبار ماشین را به کنار خیابان کشیدمو پیاده شدم با نگاهی به چرخ فهمیدم پنچر شده خواستم ماشین را بگذارم و به دانشگاه بروم که نگاهم به تابلوی حمل با جرثقیل افتاد.در صندوق عقب را باز کردم و جک و زاپاس را بیرون آوردم و دست به کار شدم.
پیچ آخری را باز کردم که متوجه سایه ای شدم ،سرم را برگرداندم و اردلان را دیدم برخاستم و به او سلام کردم.
- سلام می بینم که دوباره مشکل پیدا کردید.
لبخندی زدم و گفتم:
- از عهده این یکی بر میام.
- بله ولی اجازه بدین من کمکتون کنم.
و التویش را در آورد و گفت:
- اگه ممکنه اینو نگه دارید.
پالتویش را گرفتم و همان کنار به نظاره ایستادم،قد بلند و چهار شانه بود و البته خیلی خوش لباس به طور کلی از آن تیپ مرد های جذاب بود.بعداز چند دقیقه لاستیک را عوض کرد و گفت:
- خب ،تموم شد.
- متشکرم،خیلی لطف کردید و دستمالی را به طرفش گرفتم تا دستهایش را تمیز کند.
دستمال را گرفت و گفت:
- مرسی خانم،الان کلاس دارید؟
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- الان دیگه نه.
یکی از ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و گفت:
- چطور؟
- - الان ساعت نه و ده دقیقه است،تازه ده دقیقه مونده تا به دانشگاه برسم.پس دیرم شده.استادم بعد از خودش کسی رو راه نمی ده علی الخصوص اگر من باشم.
- عجب استاد بی احساسی،حالا کی هست؟نکنه اردوانه؟
از حرفی که زد خجالت کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:نه،استاد سرمدی.
- پس دکتر سرمدی هنوز این عادتشو ترک نکرده!
- می شناسیدش؟
- اُه تا حالا چند بار صابونش به تنم خورده.
- پس دیگه باید فهمیده باشید چطور الان کلاس ندارم.
- کاملا توجیه شدم،راستی داشت یادم می رفت.می خواستم در مورد موضوعی با شما صحبت کنم،البته اگه مزاحمتون نباشم؟
- نه خواهش می کنم ،بفرمایید.
- اینجا که نمی شه،چون تا الانم شانس آوردیم که ماشینو نبردن.اگه موافق باشید یه کافی شاپی نزدیک دانشگاهه که بهتره بریم اونجا صحبت کنیم.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و سوار ماشین شدم.اردلان جلوتر از من حرکت کرد با هم به کافی شاپ رفتیم.اردلان سفارش قهوه و کیک داد و گفت:عرض کنم خدمتتون دوست من پارسا،گویا...
داشتم فکر میکردم چقدر اسمش آشناست ولی خودش یادم نمی آمد.اردلان با دیدن چهره متفکر من گفت:فکر می کردم معرف حضور هستن همون که پنج روز پیش با من توی رستوران بود،البته اگه منو یادتون میاد.
با شرمندگی سرم را پایین انداختم و گفتم:آهان یادم اومد،پارسا پور محمدی...بله می فرمودید.
- عرض کردم،گویا ایشون چیزی پیش دوست شما جا گذاشتن.
مکثی کرد و بعدادامه داد:
- البته اگر براتون مقدوره وقتی دارم باهاتون حرف می زنم به من نگاه کنید.
سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم و گفتم:بله،می فرمودید.
اردلان نگاه خیره ای به من کرد و بعد با حرص گفت:ممکنه این قدر نگید می فرمودید.
- بله امکانش هست ،ادامه بدید.
- کجا بودم؟
- اونجا که دلشونو پیش سولماز جا گذاشته بودند.
یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
- آفرین خیلی باهوشی.خلاصه این چند روزه آرامشو از من گرفته،مدام به من التماس می کنه که کاری کنم با سولماز دیداری داشته باشه.حالا لطف کنید و به سولماز بگید اگه قصد ازدواج داره با این دوست من یه قرار بذاره.البته بگم پسر خوبیه،شکل و قیافه خوبی هم داره،از نظر ثروت و تحصیلات هم بالاست و مهمتر از همه پسر خیلی با معرفتیه،من تضمینش می کنم.
- باشه به سولماز می گم.اگه تمایل داشت با ایشون یه قراری بذاره.
- پس شما زحمت بکشید تلفنی به من اطلاع بدید.
- باشه ،حتما.
- حالا کی قرار می ذارید،فردا؟
نگاهی به او انداختم و گفتم:فردا!من تازه امروز به سولماز می گم بعد حتما باید فکر کنه ،اصلا شاید جوابش منفی باشه.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- اگه جوابش منفی بود که من خودم به پارسا می گفتم نه پسر خوب خیال این خانم و از سرت بیرون کن.
- شما از کجا اینقدر مطمئنید؟
- به هر حال من می دونم شما به من تلفن می زنید و قرار می ذارید.
و بعد مکثی کرد و گفت:خب خانم از اینکه ناراحتتون کردم عذر می خوام.
- نه چیزی نیست.
- شما دروغگوی ماهری نیستید.از ظاهرتون پیداست از دست من ناراحتید،البته من آدم صریحی هستم و دوست دارم صحبتم رک و پوست کنده حرف بزنه.
- من فقط از این که فکر کردید همه آدمها رو به این زودی فراموش می کنم ،ناراحت شدم در صورتی که من هیچ وقت کمک های شما رو فراموش نمی کنم.
- این نظر لطف شماست،به هر حال بازم معذرت می خوام و امیدوارم منو ببخشید اصلا نمی دونم چرا این حرفو زدم.
- خودتونو ناراحت نکنید،گفتم که چیزی نیست.
- پس یعنی من و بخشیدید؟
- خب معلومه.
- واقعا که دختر مهربون و با گذشتی هستی.
لبخندی زدم و گفتم:
- از پذیرایی و کمکتون ممنون.مثل اینکه حساب من داره همین طور بالا می ره،حالا شدیم سه به هیچ به نفع شما.
- این چه حرفیه ،من همیشه برای خدمتگزاری به شما حاضرم.
- مرسی شما لطف دارید،امیدوارم روز خوبی داشته باشید،هر چند اول صبح براتون درد سر درست کردم.
برخاستم.اردلان هم در کنارم به راه افتاد و گفت:
- برای من که درد سری نبود.
کنار ماشین ایستادم و گفتم:
- خدا نگهدار آقای امیری.
- به امید دیدار،از اینکه امروز دیدمتون خیلی خوشحال شدم.
و دستش را به علامت خداحافظی تکان داد.سوار ماشین شدم و به دانشگاه رفتم و جلوی در کلاس به انتظار سولماز ایستادم .بعد از جند دقیقه ای استاد سرمدی از کلاس بیرون آمد و متعاقب آن سیلی از دانشجو بیرون ریخت و بالاخره سولماز هم بیرون آمد.جلو رفتم و گفتم:
- خانم سرمدی.
سولماز به اطراف نگاه کرد و من را دید.از بین بچه ها بیرون امد و گفت:
- سلام !کجا بودی؟
- سلام،توی راه ماشین پنچر شد تا لاستیک رو عوض کنم دیر شد و منم دیگه به کلاس نیومدم،حالا بیا کارت دارم،ولی خوب گوش بده که فقط یه بار می گم.
- خب بگو.
- دوتا چهار راه مونده بود به دانشگاه ماشین پنچر شد سرگرم باز کردن پیچ چرخ بودم که اردلانو دیدم،اگه گفتی چی گفت؟
- حتما ازت خوا....
نگذاشتم ادامه دهد و با حرص گفتم:چقدرخنگی سولماز.پارسا پور محمدی رو که یادته .می خواد تورو ببینه.
- یعنی چی می خواد منو ببینه؟
- هیچی،اون روز که دیدت یک دل نه صد دل عاشقت شده،حالا می خواد ببینه تو هم بهش علاقه داری یا نه،خلاشه می خواد یه ملاقاتی باهات داشته باشه،البته اگه بشه فردا.
مکثی کردم و گفتم:
- واقعا که پسر پروئیه نه؟!
گفت:
- خوب تو چی گفتی؟
- گفتم سولماز فعلا قصد ازدواج نداره.در ضمن فکر نمی کنم علاقه ای به این دوست شما داشته باشه.
سولماز در حالیکه خیلی تعجب کرده بود گفت:
- جدی!تو اینو گفتی؟
خندیدم و گفتم:
- نه بابا،خب باید یه طوری می گفتم که تو زیاد مشتاق به نظر نرسی،نکنه انتظار داشتی بگم،الان می رم از سر کلاس میارمش تا پارسا رو ببینه.
- تو رو خدا جدی باش.
- خب عصبانی نشو،گفتم من اول باید با سولماز صحبت کنم،در صورت تمایل اون با شما یه قراری می ذارم،جون من خوب نگفتم،حالا نظرت چیه،از پارسا خوشت میاد؟
- آخه من که نمی شناسمش،ولی از نظر قیافه که خوبه.
- اردلان که می گفت،پسر خوبیه،در ضمن پولدار و تحصیل کرده است و می گفت من تضمینش می کنم،حالا ازش خوشت میاد یا نه؟
سولماز سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.
- خب فهمیدم خجالت کشیدی،حالا بگو.
- فکر می کنی اگه ببینمش و باهاش صحبت کنم،بعد ازش خوشم نیاد بده؟
- به نظر من که بد نیست در واقع صحبت کردن برای همینه دیگه.
- پس یه قراری برای پس فردا توی پارک ساعی بذار.ساعت چهار بعد از کلاس.
- باشه من عصر قبل از اینکه به اردلان زنگ بزنم باهات تماس می گیرم،تا اون موقع هنوز وقت داری فکر کنی،حالا پاشو بریم سر کلاس نمی خوام این دو ساعتم از دست بدم.

پس از مطمئن شدن از نظر نهایی سولماز شماره تلفن اردلان را گرفتم،مثل دفعه قبل بعد از یک بوق آزاد گوشی برداشته شد،از ترس با عجله گفتم:الو.
صدای اردلان را شنیدم:جانم.
مکثی کردم و گفتم:سلام،سایه ام.
- بله شناختم حالتون خوبه؟
- به لطف شما ،خوبم.
- مزاحم شدم بهتون اطلاع بدم سولماز ساعت چهرا پس فردا رو برای ملاقات با پارسا تعیین کرده.
- کجا؟
- پارک ساعی،تقریبا نزدیک در ورودی.
- دیدید درست گفتم،حالا می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟
- خواهش می کنم!
- نظر سولماز چی بود؟
- نظر خاصی نداشت ،فقط گفت((بهتره ببینمش))ولی اگه بعدا به قول معروف نپسندید بد نیست؟
- بد که نیست!ولی دل پارسا می شکنه چون سولمازو خیلی دوست داره.
- ولی اگه سولماز از پارسا خوشش نیومد که نمی تونه به دروغ بهش ابراز علاقه کنه تا دلش نشکنه،به نظر من که عاقلانه نیست.
- حرف شما کاملا درسته ولی باید یه طوری عنوان کنه که پارسا زیاد ناراحت نشه،مثلا بگه حتما باید بریم آمریکا یا اروپا زندگی کنیم.
- خب اگه قبول کرد چی؟اون موقع تکلیف چیه؟
- این از محالاته،به نظر من سولماز اگه از پارسا خوشش نیومد همینو بگه،قضیه به خوبی و خوشی تموم می شه،اون موقع به قول معروف نه سیخ می سوزه نه کباب.
- باشه من به سولماز می گم،در هر حال از اینکه مزاحمتون شدم عذر می خوام.
- خودتون که می دونید شما مزاحم نیستید در ضمن من خودم خواستم تلفن بزنید،من همیشه از شنیدن صداتون خوشحال می شم.
- ممنون و خدا نگه دار.
گوشی را قطع کردم .صدای مامان را شنیدم که گفت:سایه اگه تلفنت تموم شد بیا پایین میوه بخور.
کنار مامان نشستم،سیبی برداشتم و پوست کندم مادر گفت:
- چه خبر؟
- خبرای خوش اگه بشنوید شما هم خوشحال می شید.
- خوش خبر باشی عزیزم.
- اردلانو که یادتونه به من کمک کرد!
- آهان برادر استادتون که توی عروسی فرناز باهاش آشنا شدی.
- درسته،دوستش سولماز رو دیده و ازش خوشش اومده حالا می خواد با سولماز صحبت کنه.
- نظر سولماز چیه؟
- فعلا که نظر خاصی نداره،می خواد صحبت کنه،ببینه چی پیش میاد.
- یعنی شما دوتا اینقدر بزرگ شدید که خواستگار پیدا کردید؟
- بزرگ که شدیم ولی من هنوز خواتگار پیدا نکردم.
- پس اونی که تو سلف دانشگاه بود خواستگار نبود؟

- راست می گید یادم نبود!

ساعت چهار و پنج دقیقه بود که به پارک رسیدیم،موقع پیاده شدن سولماز بار دیگر خودش را در آینه برانداز کرد و گفت:سایه به نظرت من خوشگلم؟
- آره بیا بریم.
- من خیلی دستپاچه ام.
- برای چی؟سعی کن آروم باشی،تو فقط می خوای با پارسا صحبت کنی،اصلا فرض کن داری با اشکان حرف می زنی در ضمن توام که خوب بلدی حرف بزنی.
- به نظر تو الان اومده؟نکنه ما زودتر اومده باشیم اون موقع خیلی ضایع است.
- باور کن پارسا از یک ربع به چهار اومده و چشم دوخته به در بلکه تو بیای.
نگاهی به اطراف انداختم و اردلان را دیدم و گفتم:
- سولماز خاطرت جمع، اومدن.
- مگه چند نفرن؟
- اردلان و پارسا روی هم دو نفر می شن،سوادت چرا نم کشیده؟
- جدی! مگه اردلانم باهاش اومده؟
- واه مگه ممکنه اردلان نباشه،یادم رفت بهت بگم اردلان نقش مترجمو ایفا میکنه.
سولماز ایستاد و گفت:چی،مترجم؟
- خب آره ،پارسا به فارسی مسلط نیست ،پس وجود اردلان لازمه عزیزم.
- خیلی مسخره ای سایه ،پس چرا زودتر نگفتی؟من غیر ممکنه جلوی اردلان حرف بزنم.
و برگشت که برود.
- صبر کن سولماز،شوخی کردم آخه دیوونه اون تحصیل کرده است ،چطور ممکنه فارسی بلد نباشه؟
- خدایا من از دست این چه کار کنم؟
- هیچی شصت بار سرتو بکوب به دیوار...آخه این چه سوال احمقانه ایه که می پرسی،خب معلومه اردلان که نمی مونه به حرفای شما گوش بده.
- صبر کن یه بلایی سرت میارم که مرغان هوا به حالت گریه کنن.
- خب حالا دیگه نمی خواد عصبانی بشی،یه لبخند ملایم و دوست داشتنی بزن ببینم.
- سایه لطفا خفه شو.
- خواهش می کنم ولی شنا بلدم.
سولماز که از حرف من خنده اش گرفته بود خندید.
- آهان حالا خوب شد،اگه بدونی وقتی می خندی چقدر خوشگل تر می شی،مثل دیوونه ها همیشه می خندیدی.
به چند قدمی آنها که رسیدیم به احترام ما از جا بلند شدند،با همدیگر سلام و احوالپرسی کردیم و روی نیمکت کنارشان نشستیم.پس از چند لحظه بلند شدم و گفتم:
- من این اطراف قدم می زنم و برمیگردم.
اردلان هم بلند شد وگفت:
- اگه اجازه بدید من همراهیتون کنم.
- خواهش می کنم.
در کنار هم به راه افتادیم.اردلان گفت:برای من افتخار بزرگیه که کنار شما قدم بزنم.
نگاهی به او انداختم و گفتم:ممنون،نظر لطف شماست.
و لبخند زدم.
- این لبخند شما برای این نبود که فکر می کردید غلو می کنم؟
- نه،مگه لبخند زدن قدغن شده؟
- چی می شد شما رودربایستی نمی کردید و حرفتونو رک و پوس کنده می زدید،می دونید من با دروغ گفتن میونه خوبی ندارم وبه شمام توصیه می کنم دروغ نگید.می دونید که دختر های خوب دروغ نمی گن.
سرم را تکان دادم و حرفی نزدم.
- شما چقدر زود رنجید من که نگفتم شما دروغگوئید.فقط توصیه کردم اونم کاملا دوستانه.
ناگهان به یاد حرف سولماز افتادم که می گفت((اردلان مثل یه حشره موذیه))خنده ام گرفت و برای اینکه اردلان متوجه نشود سرم را به طرف دیگری برگرداندم.
پس از چند لحظه صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- خب دیگه گردنتون خسته شد من که دیدم خندیدید.
با تعجب نگاهش کردم ،گفت:
- اگه ممکنه برای منم تعریف کنید.
- چیز مهمی نیست که قابل تعریف باشه،یاد یکی از حرفهای سولماز افتادم همین.
- اتفاقا اون حرفم درباره من بوده ،درست می گم؟
با اینکه تعجب کرده بودم گفتم:
- بله دقیقا ولی من قصد ندارم به شما بگم.
- آهان حالا شد،ببین چقدر زود راحت شدی،این طوری از شر پیله کرد ن منم خلاص شدی.
نگاهم به طرف دختری که از رو به رو می آمد جلب شد،دختر از سر و لباسش معلوم بود دختر خوبی نیست و آدامسی را به طرز بدی می جوید،از بین منو اردلان رد شد و به اردلان تنه زد.اردلان نگاهی به من کرد،از خجالت ناخودآگاه لبم را به دندان گزیدم و سرم را پایین انداختم.
- شما چرا خجالت کشیدید؟اونی که باید خجالت بکشه عین خیالشم نیست،حالا اگه موافقید بریم یه جایی بشینیم.
روی نیمکتی که همان اطراف بود نشستیم،به ساعتم نگاه کردم چهار و نیم بود.
- نیم ساعت دیگه مونده تا از شر من خلاص بشید.
- نه من از روی عادت به ساعتم نگاه می کنم،امیدوارم این حرفمو باور کنید.
- باور کردم چون دیدم خیلی به ساعتتون نگاه می کنید.
- خدا رو شکر.
در حالی که می خندید گفت:
- می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟البته به شرط اینکه رک و پوست کنده جوابمو بدید.
- بپرسید.
- چرا شما زیاد دوست ندارید با من صحبت کنید؟
جوابش را ندادم ،بعد از چند لحظه دوباره گفت:
- البته اگر حمل بر خودستایی نباشه باید بگم خیلی از دخترا سعی می کنن به طریقی توجه منو جلب کنن تا چند کلامی باهاشون حرف بزنم ولی شما اولین دختری هستید که از صحبت کردن با من ناراضی اید.
با خودم گفتم((عجب موجود خارق العاده ایه!))
- یعنی جواب سوالم اینقدر احتیاج به فکرکردن داشت؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه فقط شما به قول معروف مو رو از ماست می کشید بیرون ،برای همین حرف زدن با شما کمی مشکله.
- ادامه بدید.
- یه جوری هستید،یعنی خیلی تیز هوش و در عین حال مرموز.
اردلان یکی از ابروهایش را بالا برد و به من خیره شد و گفت:
- فکر میکردم با هوش باشید ولی نمی دونستم تا این حد،باید بگم تعجب کردم که اینقدر خوب منو شناختید اونم توی چند برخورد کوتاه،خوشحالم که مثل بعضی از دختر ها آقایون رو موجودات احمقی فرض نمی کنید.
- به نظر من آقایون احمق نیستند فقط در برابر خانما از خودشون نرمش به خرج می دن علی الخصوص در برابر زن مورد علاقه اشون.
- مثل آدمها شصت هفتاد ساله حرف می زنید.
- چیزی نمونده به این سن برسم،نکنه گول ظاهرم رو خوردید؟
- شما چند سالتونه؟بیست و یک ساله به نظر میاید.
- بیست ودو سالمه.
- من چند ساله به نظر میام؟
- باید سی و دو،سه سال داشته باشید.
اردلان اخمی کرد وگفت:
- ولی من دوست دارم جوونتر به نظر بیام.
- حالام جونید.
- نه،من و غم و غصه پیر کرده.اگه عکسهای چند سال پیشم رو ببینید می فهمید چقدر شکسته شدم.
و بعد سکوت کرد.حس کردم از موضوعی رنج می برد.
- با فکرکردن به گذشته ها چیزی درست نمی شه.
- هر کس دیگه ای جای من بود فکر کنم تا حالا خود کشی کرده بود.
از لحن صحبت کردنش غم و غصه می بارید،نگاهش کردم اشک در چشمانش حلقه بسته بود.دلم برایش سوخت ،رگ گردنش برجسته و عضلات صورتش منقبض شده بودند.معلوم بود موضوع دردناک و غم انگیزی را به خاطر آورده است.
نا خود آگاه بازویش را گرفتم وگفتم:
- اینقدر خودتونو آزار ندید زمان خودش همه چیزو حل می کنه.
اردلان که به خودش آمده بود نگاه خیره ای به من کرد و گفت:
- تو خیلی مهربونی،از اینکه به خاطر من ناراحت شدی ممنون و از این که توی غم و غصه خودم شریکت کردم معذرت می خوام.

- خواهش می کنم امیدوارم مشکلتون حل بشه.

خیلی دوست داشتم بفهمم از چه موضوعی عذاب می کشید اما دیگر صحبتی بین ما رد و بدل نشد،تا اینکه صدای سلامی را شنیدم،سرم را بلند کردم و آقای امیری را دیدم،بلند شدم و گفتم:
- سلام.
- سلام حالتون خوبه،بفرمایید خواهش می کنم.
- ممنون.
اردوان کنار اردلان نشست و به او گفت:خب چه خبر؟
آثار تعجب در چهره اردوان پیدا بود ولی سوالی نکرد.
اردلان گفت:
- پارسا پورمحمدی رو که می شناسی،از خانم سرمدی خوشش اومده.حالام اومدن باهم صحبت کنن ما هم همراهیشون کردیم.
اردوان که نشسته بود ناگهان بلند شد و گفت:چی گفتی؟
با تعجب نگاهش کردیم،صورتش از عصبانیت قرمز شده بود.
- پسر چرا این طوری می کنی،ببینم نکنه از سولماز خوشت میاد؟
- فکر نمی کردم فعلا قصد ازدواج داشته باشه.
- حالام دیر نشده توام می تونی بری باهاش صحبت کنی.
و یکی از آن لبخندهای مخصوص خودش را زد.
- حالا که همه چیز تموم شد.اگه سولماز علاقه ای به پارسا نداشت که باهاش صحبت نمی کرد.
- نه آقای امیری سولماز همین طوری اومده مطمئن باشید که علاقه و این جور چیزها در بین نیست.
- دو ساله که دانشجوی توئه بابا تو که بیشتر حق آب و گل داشتی؛خب زودتر می گفتی،حالام طوری نشده خانم معتمد مراتب علاقه تورو به سولماز می رسونه اصلا همین جا بمون تا من کارا رو ردیف کنم و بیام بهت خبر بدم.
نگاهی به من کرد و گفت:
- یه ماموریت دیگه براتون دارم.همراه اردلان به راه افتادم.
- عجب؛فکرش رو هم نمی کردم اردوان به دختری علاقه داشته باشه،دیدم اون شب باهاش رقصید ولی چیزی نفهمیدم ،شما چی؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
- سولماز اگه بشنوه ممکنه از تعجب غش کنه .هر چند منم دست کمی از سولماز ندارم.
وقتی به سولماز و پارسا نزدیک شدیم،با دیدن ما هر دو بلند شدند اردلان خونسردانه گفت:
- نتیجه چی شد؟
- در تمام موارد با هم توافق داشتیم فقط ایشون از اینکه من قبلا نامزد داشتم ناراضی اند.در نتیجه منو به همسری خودشون نمی پذیرن.
بعد رو کرد به سولماز و گفت:
- در هر صورت از دیدارتون خیلی خوشحال شدم و امیدوارم همسر دلخواهتونو پیدا کنید.
و خداحافظی کرد و رفت.اردلان با تعجب به سولماز نگاه کرد و گفت:
- جدا به این خاطر ردش کردید؟
- من دوست ندارم همسر مردی بشم که قبلا به یه دختر دیگه عشق می ورزیده.
- پس یعنی مردا حق ندارن دوبار عاشق بشن؟این که خیلی بی انصافیه.
- چرا می تونن،ولی من همسر چنین مردی نمی شم.
- خب پس حالا یه نفر دیگه رو بهت معرفی میکنم که مطمئنا قبلا توی زندگیش هیچ دختر یا زنی وجود نداشته.
- مثل اینکه شما نذر کردید برای من شوهر پیدا کنید؟
- نه من فقط پیغام خواستگارای شما رو بهتون می رسونم الانم که با خانم قدم می زدیم یکی اومد و از شما خواستگاری کرد و خواستار یه قرار ملاقات شد.
- چرا همه دست به دامن شما می شن؟
- خب آخه ایشونم از آشناهای بنده هستن.در ضمن ایشون سی و یک سالشونه ،دکترند و خیلی هم پسر خوبین و مهمتر از همه تا حالا با هیچ دختری دوست نشدن وای به حال نامزد،حالا ممکنه ایشونو ببینید؟
- نه برای امروز دیگه بسه.
- یعنی نمی خواید حتی اسمشم بدونید!شاید نظرتون عوض بشه.
- حالا کی هست؟مگه من می شناسمش؟
- البته که می شناسید،ایشون برادر من هستند.
سولماز که چشمانش از تعجب گرد شده بود گفت:اصلا شوخی بامزه ای نبود.
و بلند شد.دستش را گرفتم و آرام گفتم:
- سولماز الان اون طرف نشسته و منتظره که بهش خبر بدیم.
سولماز دوباره نشست و گفت:
- پیشنهاد غیر منتظره ای بود.
آرام زمزمه کردم:سولماز چه کار می کنی؛باهاش حرف می زنی؟
- سایه من خجالت می کشم.
- تو فقط یه کلمه به من بگو ازش خوشت میاد یا نه؟
- من فکر نمی کردم اون به من علاقه داشته باشه.
دستش را گرفتم و گفتم:
- یعنی توام دوستش داری؟
سرش را پایین انداخت و گفت:خب،آره.
درست در همین موقع اردوان را دیدم که به طرف ما می آمد.دستش را فشردم و گفتم:
- سولماز بهتره نیم ساعته تمومش کنی.
و بلند شدم.دستم را گرفت و گفت:
- نه،چند لحظه صبر کن.
- چیه؟چرا اینقدر پریشونی؟یه کم به خودت مسلط باش.
اردلان به طرف برادرش رفت و با او صحبت کرد و بعد از چند دقیقه به سمت ما آمدند،سولماز بلند شد و با اردوان سلام و احوالپرسی کرد و من و اردلان دوباره آنها را ترک کردیم.
اردلان با عجله پرسید:
- نظر سولماز چی بود؟
- شما چقدر عجولید،نیم ساعت دیگه معلوم می شه،فقط خدا کنه سرو کله یه خواستگار دیگه پیدا نشه.
- نه سولماز مال اردوانه تموم شد و رفت.
- دوباره که دارید مطمئن حرف می زنید،یادتونه می گفتید سولماز به پارسا جواب مثبت می ده
- خب اگه جریان نامزدی پارسا نبود که مشکل دیگه ای نداشتن ولی اردوان یه چیز دیگه است هر کس همسر اردوان بشه خوشبخت می شه.
- پس راست می گن،هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه؟
اردلان بلند خندید و گفت:اُه ،چه زبونی داره،مثل اینکه روی سولماز خیلی حساسی؟
- خودتون خواستید رک و پوست کنده حرف بزنم در ضمن من و سولماز از بچگی تا الان با هم دوست بودیم واضح تر بگم مامان من با مامان سولماز دوست دوران مدرسه بودند پدرامون هم که با هم دوستند.پس ما از فامیل به هم نزدیکتریم، سولماز برای من مثل خواهرمی مونه من فقط دوست دارم خوشبخت بشه حالا برام فرقی نمی کنه با کی؛مهم خوشبختیشه.
- واقعا من به دوستی شما غبطه می خورم.می دونید دوست خوب نعمت بزرگیه ،من و اردوان در حین اینکه با هم برادریم دوستم هستیم،شاید اگه اردوان نبود من تا حالا زنده نبودم،هیچ وقت کمک هاش رو فراموش نمی کنم.
و سکوت کرد.بعد از چند لحظه گفتم:
- بهتره بریم تا الان به اندازه کافی دیرمون شده.
- یعنی باید سر موقع خونه باشید؟
- خب سر موقع بهتره،مامان خیلی زود دلواپس می شه،هر چند گفتم ممکنه دیرتر برگردیم ولی اول یه خواستگار بود حالا شد دوتا.
اردلان موبایلش رو در آورد و گفت:
- خب تلفن بزنید و بگید دیرتر برمی گردید.بابا این طفلکا الان بیست دقیقه نیست دارن با هم صحبت می کنن.
تلفن را گرفتم،شروع به شماره گیری کردم،بعد از چند بوق آزاد مامان گوشی را برداشت.سریع موضوع را برایش تعریف کردم و گفتم:
- حتما تا یک ساعت و نیم دیگه خونه ام.
بعد خداحافظی کردم و تلفن را به اردلان دادم.
اردلان در حالیکه تعجب کرده بود گفت:
- چقدر راحت با مامانت حرف می زنی،فکر می کردم برای این عجله می کنی که به کسی خبر ندادید اینجا اومدید.
- نه من چیزی رو از مامانم پنهان نمی کنم،پس حدسم درست بود شما می خواستید منو امتحان کنید.
- معذرت می خوام می دونید کنجکاوی هم درد بی درمونیه،باید ببخشید،یا من خیلی بد کنجکاوی کردم یا شما خیلی باهوشید،ولی فکر می کنم دومیش درست باشه.یه سوال دیگه هم دارم اونم بپرسم خیالم راحت می شه.
- بپرسید.
- اون موقع که منو پارسا منتظرتون بودیم،چی شد سولماز یکدفعه برگشت؟
با یادآوری حرکت سولماز خنده ام گرفت.
- به اینکه اینقدر فضولم می خندید؟
- نه سولماز شما رو که دید گفت((پس چرا اردلان اومده منم به شوخی گفتم یادم رفت بهت بگم چون پارسا خیلی به فارسی مسلط نیست ایشون نقش مترجمو ایفا می کنن،سولماز هم باورش شده بود می خواست برگرده))
اردلان آنقدر به حرف من خندید که چند نفر با تعجب به ما نگاه کردند.بعد از چند دقیقه ای که می خندید گفت:وای تا حالا اینقدر نخندیده بودم.چطور همچین چیزی به ذهنت رسید.
و دوباره خندید.بلند شدم و گفتم:
- بهتره بریم تا الان باید به یه نتایجی رسیده باشند.
زمانی که نزد سولماز و اردوان برگشتیم،هنوز داشتند صحبت می کردند.اردلان رو به سولماز کرد و گفت:
- چی شد؟شما بالاخره زن داداش من می شید یا نه؟
سولماز سرش را پایین انداخت .کنارش نشستم و گفتم:
- چی شد؟
سولماز بعد از کلی من من کردن گفت:
- ما با هم تفاهم داریم.
دستش را فشردم و گفتم:
- خیلی خوشحالم امیدوارم خوشبخت بشید.
- پس پورسانت منو فراموش نکنید،ولی مال شما دو برابرچون هرچی باشه من دو تا خواستگار براتون پیدا کردم.شماره حسابمو از اردوان بگیرید و فردا صبح به حسابم واریز کنید.
اردوان چیزی در گوش اردلان زمزمه کرد که او هم تصدیق کرد و گفت:
- خب خانما،مامان فردا عصر با شما تماس می گیره که قراره خواستگاری بذاره،شما هم لطف کنید شماره تلفن و آدرس منزلتون رو به من بدید،راستی فیش بازدید هم به حساب واریز کنید.
من که از حرف اردلان خنده ام گرفته بود گفتم:
- خونه سولماز چهارتاخونه بالاتر از خونه ماست این از آدرس.
بعد شماره تلفن را روی تکه کاغذی نوشتم و به دست اردلان دادم و گفتم:
- اینم شماره تلفن،ولی فیش بازدید رو شما باید بپردازید مثل اینکه برادر شما اومده خواستگاری سولماز.
اردلان در حالیکه می خندید رو به سولماز کرد و گفت:
- خانم شما باید به داشتن چنین دوستی افتخار کنید،نمی دونید چطور ازتون دفاع می کرد یه نمونه ام که الان دیدید.
سولماز لبخندی زدو گفت:سایه مثل خواهر منه،بی نهایت دوستش دارم و بهش افتخار می کنم.
- با زبونش چه کار می کنید؟
- می سوزیم و می سازیم.
اردوان و اردلان از این حرف سولماز خندیدند.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- سولماز جان تا آبروی منو بیشتر از این نبردی بهتره بریم.
سوار ماشین که شدیم پرسیدم:نظر مامان بابا چیه؟
- به مامان گفتم ولی به بابا حرفی نزدم.البته مامان و بابا با نظر من مخالفت نمی کنن،تازه اردوان هم که خیلی خوبه،تحصیلکرده و پولدار و خانواده دار هم که هست،وای سایه خیلی خوشحالم.
- واه واه تو الان خوب بود از خجالت نتونی سرتو بلند کنی،حالا برای من ابراز خوشحالی هم می کنه دختره پرو.
- چه کار کنم،کمال همنشین در من اثر کرد.
- وگرنه تو همون دختر پرویی بودی هستی،تازه اگه من به اندازه تو پرو بودم نا حالا چند بار دست به انتحار زده بودم.
- پس بپر پایین.
و خندید.از خنده سولماز خنده ام گرفت،خوشحالی سولماز به من هم سرایت کرده بود.
- از این که به همسر دلخواهت رسیدی خیلی خوشحالم ولی رفیق نیمه راه به تو می گن،بی وفا.
- مرسی،ولی ازدواج من چیزی رو تغییر نمیده من وتو مثل سابق با هم دوستیم اینو فراموش نکن.