تب خزان قسمت بیست و یکم و پایانی
کننده ای رو بهت بدم که میدونم خوشحالیت رو صد چندان می
کنه. قراره که دادگاه تمام پولهایی رو که راد بالا کشیده بود به صاحبان
اصلی اش برگردونه و در این میون سهم ما رو هم میدهند. در ضمن دادگاه توسط
وکیل خانوادگی نقاب پذیرفته که سهم نقاب رو که سهرابی در گذشته به یغما
برده به او برگردونه. با این تفاسیر ما دوباره ثروتمند می شیم و من خوشحالم
که می تونم با رسیدن به این پول نیتی رو که در گذشته کردم به مرحله ی اجرا
دربیارم. حالا دوست دارم بدونم که تو قصد داری با سهمت چیکار کنی. کامیاب
به طرف میز خم شد و فنجان چای را برداشت و در حالیکه با قاشق آنرا هم می زد
بعد از مکث طولانی گفت:
تنها آرزوم اینه که بتونم یک مؤسسه خیریه راه بندازم، یک کانون فرهنگی تربیتی با تجهیزات کامل برای پرورش بچه های فقیر و بی کسیکه در پایین شهر و محله های دور افتاده عمر پر ارزششون رو در راههای کاذب سپری می کنند. از روزیکه من با این مردم آشنا شدم، افسوس خوردم که چرا ما انسانهایی که توانایی و بنیه مالی داریم باید تا این حد در غفلت و بیخبری به سر ببریم، هر چند که من زمانی چشمان غفلت زده ام رو باز کردم که خودم از نظر مالی چندان وضع خوبی نداشتم، اما سوگند یاد کردم که اگه روزی دوباره همان قدرت مالی گذشته رو به دست آوردم، تمام ثروتم رو وقف ایتام و مسکینان بکنم. این تنها هدفم در زندگی خواهد بود. آقای توانا با حالت تحسین آمیزی گفت:
احسن به تو جوون، احسن. انشاا... خداوند خیر دنیا و آخرت بهت بده. حالا گوش کن ببین من و ثریا چه تصمیمی گرفتیم. قراره که به یاری حق تعالی یک پرورشگاه با تمام تجهیزات در آینده ی خیلی نزدیک دایر کنیم و همچنین یک مرکز برای جوونهایی که به خاطر فقر و نداری از ازدواج سر باز می زنند و نمی دونند که باید به چه جاهایی برای رفع این معظل رجوع کنند. به طور حتم با این اهداف نیکی که در پیش گرفتیم می تونیم تا حدی دردی از دل این انسانهای مستمند و بی پناه برداریم، هرچند که این اهداف باید ریشه ای و عمیق باشه. اما امیدوارم که از آن پس باشند انسانهایی که در اینراه قدم بذارند و خودشون رو تافته ی جدا بافته ندونند و با این موضوع مهم همگانی برخورد کنند. ما باید در اینراهی که انتخاب کردیم دست همکاری و مدد به یکدیگر بدیم و در هر شرایطی راهمون رو ادامه بدیم. هر سه نفر سوگند یاد کردند که با خلوص و پاکی یار و یاور قشر ستمدیده باشند و خود را وقف امور خیریه بکنند.
تا پاسی از شب حرفهای آنها ادامه داشت. ساعت یازده شب بود که آقای توانا به منزلش برگشت. ثریا و کامیاب هم با افکار نوین و آینده ساز به رختخواب رفتند. کامیاب غرق در رویاهای شیرین بود که طوفانی سرسام آور در دل ظلمانی شب غوغا سر داد و همه چیز را در هم کوبید.
مضطربانه از رختخواب بیرون آمد و خودش رابه پشت پنجره رساند. باران سیل آسایی در خیابانها جاری شده بود. لحظه به لحظه که آسمان وحشی تر می شد هجومی بی پایان دل کامیاب را پریشان تر می ساخت، هیچ گاه چنین غرش لهیبی را به گوش نشنیده بود، گویا رستاخیز به پا شده بود و او آخرین شب زندگیش را پشت سر می گذاشت. نمی دانست چرا آنهمه دلهره و اضطراب همراه با طوفانی به سراغش آمده بود. صدای زوزه ی باد که تن عریان و وحشی اش را بر میله های پنجره می کوباند، پیامد ناخوشایندی را در نظر کامیاب مجسم می کرد و از آن بیم داشت که مبادا آن طوفان رعدآسا قصد حک کردن مهر نیستی را بر کتیبه ی عشق زلالشان داشته باشد. برای پر گشودن آن افکار از ذهنش به رختخواب پناه برد اما همینکه چشم بر هم می گذاشت، کابوسهای هولناک همراه با نعره ای که آسمان از دل انبوه اش سر می داد، خواب را از چشمانش می ربود. با ظهور سپیده دم پاییزی، آسمان هم از آن بازی خوف انگیز دست کشید و خود را مزیّن به انوار زرین فام خورشید کرد و بار دیگر چون گذشته همه چیز روال عادی خود را بدست آورد. کامیاب هم بدون اینکه دقیقه ای پلک برهم نهاده باشد، از جایش برخواست و نفسی براحتی کشید و خود را آماده ی ضیافتی کرد که سالها انتظارش را می کشید. ثریا که بر اثر طوفان شب گذشته نتوانسته بود، براحتی بخوابد، هنوز در رختخواب بود. کامیاب پس از گرفتن دوش آب گرم، چای و صبحانه را با اشتیاقی خاص آماده کرد و بعد به پشت در اتاق ثریا رفت و با نواختن چند ضربه ی آهسته به در گفت:
مادر عزیزم پاشو دیگه، مثل اینکه فراموش کردی امروز چه روزیست ثریا با شنیدن صدای کامیاب سراسیمه از خواب پرید و با حالتی ژولیده از اتاق بیرون آمد، کامیاب با دیدن آن سر و وضع پریشان قهقهه ای سر داد و بعد به سمت آشپزخانه رفت، با شنیدن صدای زنگ تلفن از نیمه راه بازگشت و فوراً گوشی را برداشت.
ـ الو، بفرمایید.
ـ سلام پسرم، منم توانا، صبح بخیر.
ـ سلام، صبح شما هم بخیر.
ـ ببینم خواب بودی.
ـ نه بابا، با طوفان دیشبی و دلهره ای که من داشتم مگه خواب به چشمام می اومد.
ـ آره راست میگی، دیشب آسمون آشوب به پا کرده بود، به نظر خیلی عجیب می اومد. اما خب در عوض امروز شهر از بوی خوش خاک، عطر دل انگیزی رو به خودش گرفته. راستی زنگ زدم که بیای اینجا به همراه هم اتومبیل رو برای تزئین به یک گلفروشی ببریم و از اونجا بریم یک دست کت و شلوار شیک و مرتب بگیریم و یک سری کارهای باقیمانده که باید تا قبل از ظهر انجام بشه.
ـ آه خدای من، شما منو غافلگیر کردید، چطور زحمات شما رو جبران کنم.
ـ احتیاجی به جبران نیست جوون، من هر کاری که بکنم برای پسر خودم کردم. سرافرازی تو باعث افتخار منه. امیدوارم که همه کارها بدون کوچکترین مشکلی، انجام بشه و ما بتونیم دل مهمونهای عزیزمون رو که همگی جزء فقرا هستند شاد کنیم.
ـ انشاا... مطمئن هستم که با مدیریت شما همه چیز بر وفق خواسته هامون انجام می گیره. راستی صحرا رفت؟
ـ آره همین یک ساعت پیش پرواز داشت، گفت که از طرف او به شما تبریک بگم و از اینکه سعادت نداره که در جشن شما شرکت داشته باشه عذرش رو بپذیرید.
ـ خواهش می کنم کم سعادتی از بنده ست. باعث افتخارم بود که صحرا به جای خواهرم در این جشن شرکت می داشت ولی خب قسمت اینطور بوده و کاری هم نمی شه کرد.
ـ بله، کاملاً حق با شماست و نمی شه کاری کرد. راستی کامیاب جان تا یادم نرفته به ثریا خانم بگو که آرایشگر مخصوص تا یک ساعت دیگه می یاد که به اتفاق هم دیگه برند، نقاب رو برای جشن آماده کنند. در ضمن به مادرت بگو که خیالش از بابت پیراهن عروس راحت باشه، چون تا قبل از ظهر آماده می شه.
ـ آه خدای من، مثل اینکه چند ساعتی رو که من در عالم بیهوشی بودم، شما تمام کارها رو کردید و خودم از همه جا بیخبر بودم. باز هم از لطف شما سپاسگزارم، انشاا.. عروسی صحرا همه ی اینها رو جبران می کنم.
ـ پسرم من فقط وظیفه ی انسانی رو انجام دادم، حالا زودتر پاشو و خودت رو برسون اینجا، چون هنوز خیلی کارها هست که باید به کمک خودت انجام بگیره. از جمله دعوت کردن دوستان و آشنایانی که به تازگی در پایین شهر باهاشون آشنا شدی.
ـ باشه، الان خودم رو می رسونم، فعلاً خدانگهدار.
ـ به امید دیدار. با قطع شدن مکالمه کامیاب به اتفاق ثریا به سمت منزل آقای توانا براه افتادند. تمام کارها به خوبی و خوشی و بدون مشکلی انجام می شد. کامیاب با اشتیاق نگاهی به اتومبیل که به طرز زیبایی گل آرایی شده بود کرد و بعد رو به مادرش کرد و گفت:
مادر، هیچ وقت در زندگی تا این حد احساس خوشبختی نکردم، رسیدن به نقاب به صورت یک رویا، برام دراومده بود، اما حالا تصورش رو بکن تا چند ساعت دیگه من و او یکی می شیم و روزی می رسه که داستان عاشقیمون رو برای بچه ها و نوه هامون تعریف می کنیم، نمی دونم با شنیدن داستان پر شر و شور چه تصویری در ذهنشون گنجونده می شه، آیا باور می کنند که این مادر و پدری که خطوط پیری بر چهره اشون لنگر انداخته روزی مثل لیلی و مجنون برای همدیگه می مردند. می دونی مادر، از این می ترسم یه روز بچه ی من بیاد و بگه بابا من عاشق شدم، اونوقت من باید چکار کنم. ثریا دست کامیاب را در دست گرفت و گفت:
همون کاری که الان مادرت کرده، اما با این تفاوت که تو باید زودتر از این حرفها به داد دلش برسی. الان که خوب فکر می کنم، می بینم من در خیلی از کارها در حق تو کوتاهی کردم، اونطور که باید وظیفه ی مادری رو به جا نیاوردم، بیشتر به فکر خواسته های خودم بودم تا تو، اگه من از اول با تو صمیمی و نزدیک بودم، کار به اینجاها نمی کشید، حالا هم از تو می خوام که منو به خاطر گذشته هایی که از روی حماقت انجام دادم عفو کنی، خواهش می کنم پسرم بگو که منو بخشیدی.
ـ بس کن تو رو خدا. امروز که وقت این حرفها نیست، من گذشته رو برای همیشه فراموش کردم، من از امشب یک انسان دیگه ای می شم، یک مرد کامل که حاضره خودش رو فدای مادر و همسرش بکنه. در یک لحظه هر دو تحت تأثیر احساسات یکدیگر را در آغوش گرفتند کامیاب به آرامی در گوش ثریا زمزمه کرد:
مادر دوستت دارم، بیش از اون چیزیکه تو فکرش رو می کنی. هر دو حال عجیبی پیدا کرده بودند و لحظه به لحظه که به موقع موعود نزدیکتر می شدند، دلهره و اضطراب که با هیجان و شادی توأم بود، بیشتر خودش را نمایان می ساخت. وقتی خورشید خودش را از وسط آسمان به طرف مغرب کشاند، مهمانان یکی پس از دیگری در جشن حضور پیدا کردند. بخاطر سردی هوا مجلس در تالار پذیرایی منزل آقای توانا برگزار شده بود. کامیاب در حالیکه کت و شلوار سفید و شیکی به تن کرده بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و رو به ثریا که با غرور وصف ناپذیری او را ورانداز می کرد، نمود و گفت:
خب مادر جون تا دو ساعت دیگه با عروست برمی گردم، دوست دارم که تا اونموقع از مهمونها حسابی پذیرایی بشه مخصوصاً تعدادی که قراره با اکبر آقا بیایند، و چندان سر و وضع مرتبی ندارند، مبادا که اینجا احساس بیگانگی بکنند.
ـ خاطرت جمع باشه، مگه غیر از اینه که این جشن رو ما برای شادی اونها برپا کردیم. کامیاب لبخند مسرت بخشی زد و در حالیکه دستان ثریا را می فشرد گفت:
مادر به وجودت افتخار می کنم تو زن بی نظیری هستی. ثریا آهی کشید و گفت :
من تمام این تحولات و انقلابهای درونی که در وجودم به وقوع پیوست رو مدیون نقاب هستم، او منو نسبت به زندگی واقع بین تر کرد و باید اقرار کنم که یک تار موی اونو به دنیا نمی دم. کامیاب دست ثریا را بوسید و گفت:
ای کاش پدر زنده بود و می دید که همسرش به چه مرحله ی والایی رسیده، به درجه ای که قابل تقدیر و پرستش است، چقدر وجودش در کنار تو و من خالیه، مخصوصاً امشب که ازدواج تنها فرزندشه. ثریا با تأسف سری تکان داد و گفت:
اما من مطمئنم که روح او امشب در این مجلس حضور داره و ناظر بر تمامی اتفاقاته.
ـ آره کاملاً حق با شماست. خب دیگه مادر باید برم، می خوام قبل از نقاب در اون دشت حضور داشته باشم.
ـ برو پسرم، اما عجله نکن. مواظب خودت و عروس گُلم باش. سعی کن زودتر بیایید و مهمونها رو منتظر نذارید. ثریا سرش را داخل اتومبیل برد و با حلاوت صورت کامیاب را بوسید و از یکدیگر جدا شدند. هنوز اتومبیل از حیاط خارج نشده بود که ثریا ناخودآگاه با صدای بلندی نام کامیاب را بر زبان آورد. کامیاب سرش را از اتومبیل بیرون آورد و به پشت سرش نگاه کرد. ثریا با دلهره ای که در یک لحظه به وجودش چنگ انداخته بود، به کامیاب خیره شد و با لبخندی تصنعی گفت:
مواظب خودت باش. کامیاب چشمکی به مادرش زد و از در حیاط خارج شد. ثریا هم تا لحظه ایکه اتومبیل کامیاب از مقابل چشمانش محو شد، به بیرون چشم دوخته بود او تمام آن نگرانیها و اضطرابهای بی مورد را به خاطر هیجانات روحی اش پنداشت و بعد با صورتی خندان خودش را به تالار رساند.
15
کامیاب نگاهی به دسته ی گل سرخ انداخت و سپس آنرا از روی صندلی برداشت و با تمام احساس آنرا بو کرد و همانطور که جاده را می پیمود، صورت زیبای نقاب جلوی دیدگانش را می پوشاند. به آسمان نگاهی انداخت. خورشید خودش را نزدیک کوه البرز رسانده بود و تا دقایقی دیگر افول می کرد. پایش را روی پدال گاز فشرد و دیوانه وار پیچ و خم جاده را پشت سر می گذاشت. دلش به تب و تاب افتاده بود، آرزو داشت که ای کاش در آن لحظه همچون شاهین تیزبال سرعت می داشت تا خود را در یک چشم برهم زدن به دشت می رساند. هیچ گاه جاده ای تا آن اندازه برایش طولانی نیامده بود، گویا انتهایی در آن وجود نداشت. پس از شش سال فراق و دوری می رفت، به وعده اش وفا کند، آنهم بدون هیچ ترس و واهمه ای. دیگر چیز مبهمی نبود که او را از دیدارش باز دارد شور و حال وصف ناپذیری دامنگیرش شده بود. دنیا برایش از همیشه زیباتر جلوه گری می کرد. مردم را با تمام وجود دوست می داشت. دیگر هیچ نازیبایی وجود نداشت که کامیاب از آن رو برگرداند، بلکه همه چیز با شکوفایی عشقش جان تازه ای گرفته بود و گل واژه های زیستن همچون ترنم خوش اقاقیا وجودش را شستشو می داد. او مجنون وار می رفت که زندگی را به کام خود کند و زورق شکسته ی عشقش را در ساحل خوشبختی لنگر اندازد. خورشید بالهای سرخ گسترش را به کرانه ی افق تکیه داده بود و در ورای تابش بی همتایش، تپه های ماهوری شرق را نمایان می ساخت. ابرهای حاشیه ی ارغوانی از انعکاس غروب به خود گرفته بود و برفراز دشت جاذبه ای آسمانی پدید آورده بود. کامیاب بیدرنگ از اتومبیل پایین آمد و با قلبی آکنده از عشق و خواستن به سوی تپه ها که همچون حصاری بین او و محبوبش فاصله انداخته بود، گام برداشت. زمین به خاطر بارش باران شب گذشته نمناک بود، اما شمیم جان افزای چمنزارهای خزان زده انسان را سرمست می کرد. کامیاب با طلیعه ای که بر زندگیش تابیدن گرفته بود بر فراز تپه ها قد برافراشت و همچون تندیسی از عشق دستانش را به سوی معبودش دراز کرد. آن چیزیکه ناباورانه در مقابل دیدگانش دلربائی می کرد، نه سراب بود و نه خواب و رویا، بلکه واقعیتی شگرف بود که دختری نقابدار سوار بر اسب سپیدش به سوی او می تاخت. کامیاب بی محابا از تپه ها پایین پرید و به سویش شتافت. دختر که همچون فرشته ای زیبا لباسی سپید از حریر به تن کرده بود از اسب پایین پرید و آغوشش را به روی معشوقه اش گشود، در آن لحظه کامیاب همچون مجنونی بود که در عشق وصال لیلی از خود تهی شده بود، هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدند و سر بر شانه ی یکدیگر اشک ریختند. آن صحنه ی بدیع زیباترین مظهری بود که طبیعت در سینه ی خود جای داده بود و مطرب آوازه خوان را می طلبید. آهنگ عاشقانه ای که دست تقدیر و چرخش دوار هر چند صد سال یکبار اینگونه پر صدا می نوازد، چقدر شیرین و خوش الحان طبل هستی به صدا درآمده بود و ترانه ی وصال می نواخت و آن دو دلداده غافل از دنیای اطراف، در عالم خلسه به سر می بردند و با نفسهای داغی که از جوهره ی وجودشان برمی خواست شیداوار به تپش پر تلاطم قلب یکدیگر گوش می دادند. کامیاب صورت نقاب را میان دستانش گرفت و با ولع به چشمان مخمور او خیره شد، هر دو برای تصاحب عشقی که در نگاهشان می رقصید در ژرفای چشمان هم فرو رفته بودند. که بناگاه اشعه ای آشنا کامیاب را تکانی داد و تمام وجودش را لرزشی در بر گرفت باورش نمی شد که این همان چشمانی باشد که در گذشته ای نزدیک قصد در ربودن دلش را داشته و او بارها به سختی توانسته خودش را از شر آن نگاها حفظ کند. با وحشت نقاب را از چهره ی آن دختر به کناری زد و ناباورانه آه از نهادش برخواست. آن صورتی که بسان قرص ماه در مقابل دیدگان حیرت زده اش می درخشید، سیمای فرح بخش صحرا بود که با تمنا و خواهش به او می نگریست. کامیاب که از فرط تعجب چشمانش گشاد شده بود از او فاصله گرفت و پس از مکث طولانی با فغانی شکوه آمیز ضجه سر داد و گفت:
آه لعنت به من که دوباره گول خوردم، لعنت به این نقاب سیاه که اینطور منو بازی داده و لعنت به همه ی شما ها که عشقم رو بازیچه ای قرار دادید تا به اهدافتون برسید. تو، مادرم و توانا منو با یک نقشه ی شوم اغفال کردید تا به هدف پلیدتون برسید شما بزرگترین خیانت رو در حق من کردید، از همه اتون متنفرم، زودتر از جلوی چشمهام دور شو وگرنه یا خودم رو می کشم و یا تو دختره ی خودخواه رو که خودت رو در ظاهر ناجی همه قلمداد می کنی، اما در باطن اسیر خواسته های دلت هستی، همه ی شما با شقاوت و بیرحمی با احساس پاک من بازی کردید. من از ظلم و اجحافی که شما سه نفر در حقم کردید به هیچ وجه نمی گذرم. شما از اعتماد من نسبت به خودتون سوء استفاده کردید. شماها می خواید قلبی رو که به دختر دیگه ای تعلق داره به زور از من بگیرید. اما کور خوندید، من دیگه عروسک خیمه شب بازی نیستم که هر لحظه به آهنگ یک نفر برقصم، حتی تو با اسلحه ی زیباییت هم نمی تونی منو وادار کنی دل به گروت بسپارم. حالا لطفاً هرچه زودتر اینجا رو ترک کن چون خاک این سرزمین به دختر دیگه ای تعلق داره، برو به همدستات هم بگو که با این کار غیر انسانی که انجام دادید برای همیشه کامیاب رو از دست دادید، چون من دیگه حاضر نیستم به جایی برگردم که دورویی و ریا حاکمه و... صحرا با حالتی عصبی پا بر زمین کوبید و در حالیکه صدایش در دشت پیچیده بود با فریادی که توأم با گریه بود گفت:
بس کن کامیاب، دیگه خسته شدم، این داد عاشق پیشگی که تو سر دادی همه اش شعاره. شعر می فهمی؟ کامیاب با غیظ دندانهایش را بر هم فشرد و در حالیکه مشتهایش را گره کرده بود به تندی گفت:
به هیچ کس ربطی نداره که حرف من شعاره یا واقعیت. حالا زودتر از اینجا برو وگرنه بلایی سر خودم و تو می یارم که مرغهای آسمون به گریه بیافتند. صحرا بازوان کامیاب را محکم چسبید و در حالیکه سینه اش را مقابل او سپر کرده بود با صدای بغض آلودی گفت:
بکُش و راحتم کن، با دستهات قلب خسته ام رو تکه تکه کن، دیگه نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم که تو چشمهای منو فراموش کردی، دیگه نمی تونم بیشتر از این منتظر بشینم تا شاید تو منو یه روزی به یاد بیاری آخه تو فکر کردی من کی هستم! چی هستم! یک دختر هوسباز که قصد کامجوئی از تو رو داره و میخواد یک مدت کوتاهی با تو خوشگذرونی کنه و بعد که از تو سیر شد به سراغ شخص دیگه ای بره؟ هان تو این فکر رو درباره ی من کردی؟! یعنی تا این حد رفتار من در نظرت وقح و زشت می اومد که نتونستی در این مدت هفت ماه از حرکاتم از نگاهم و حرف زدنم، بوی آشنایی رو حس کنی. مگه جز اینه که وقتی دو نفر عاشقانه همدیگر رو می پرستند از فرسنگها بوی پیراهن هم رو حس می کنند. پس تو چطور بارها چشم در چشم من دوختی، اما! اما... گریه امانش را برید، کامیاب دستش را زیر چانه ی او برد و سرش را بلند کرد و با ابهام در نی نی چشمان او خیره شد. صحرا در حالیکه اشک چشمان محزونش را شستشو می داد، حرفش را ادامه داد و گفت:
کامیاب گرچه از چشمهام گریزان بودی اما به من ثابت کردی که در عشق بی نظیری، زمانیکه حاضر شدی نقاب دروغین رو که در کنج خرابه ها به ذلت افتاده بود به من ترجیح بدی، وجودم لبریز از عشقت شد، در حقیقت این سکوتی که من در طول این مدت کرده بودم فقط به این خاطر بود که پی ببرم تو تا چه اندازه عاشق نقاب هستی، یعنی خود من. کامیاب عشق من، تو سجاده ی عشق رو به پاکی حفظ کردی و با سربلندی و عزت نفس از همه ی آزمونها بیرون اومدی، تو اهریمن نفسانی رو با شهامتی وصف ناپذیر به زانو درآوردی و حال با افتخاز غرورآمیزی به مقصد رسیدی و مطمئن باش راه رو درست اومدی، من همون کسی هستم که تو خودت رو مالکش می دونی و اگه حرفم رو باور نداری بیا خوب نگاه کن این همون گردنبند زُمردیست که شش سال پیش خودت با دستهات به گردنم آویختی. هنوز گرمی بوسه ای که بر دستهام زدی رو حس می کنم. کامیاب باور کن، تو این هفت ماه سوختم و دم برنیاوردم. دارم آتیش می گیرم، آتیش. کامیاب با عطشی خاص سر صحرا را بر سینه اش فشرد و با دستانی پُرتاب موهای او را نوازش کرد. دیگر چگونه می توانست داغی عشق و حقیقت را از آن چشمان سکرآور نخواند، مگر جز این بود که هرگاه به او خیره می شد به یاد چشمان معشوقه اش می افتاد و همان دگرگونی به او دست می داد. صحرا در آن مدت عشق خفته اش بود که حال می توانست در آن دشت دلدادگی، بدون احساس گناه و تقصیر او را با نوای عاشقانه اش سِحر کند. آندو چنان در عمق احساسات آتشین فرو رفته بودند. که ذره ای نمی توانستند بدن تب دار خزان را که بر سینه ی دشت می خورد حس کنند. با بلند شدن شیهه ی اسب هر دو به خود آمدند. کامیاب قطرات اشک را از صورت محبوب خویش پاک کرد و در حالیکه لحظه ای نگاههای شوریده ی خود را از صحرا بر نمی داشت با لحنی آرام گفت:
این عشق از خواب و رویا هم فراتر رفته و همچون عشق اهورایی به سر حد خلوص و پاکی رسیده و شاید کمتر کسی نظیر چنین عشقی رو که فقط در افسانه ها نقلِ قول می شه رو باور کنه، اما من و تو که نقش آفرینان این قصه هستیم، میدونیم که این پدیده حقیقت داره. صحرا سرش را بر روی شانه ی کامیاب نهاد و گفت:
اما کامیاب بیشتر عشقهایی زبانزد می شه که آخرش با ناکامی به پایان برسه، اما من و تو خوشبختانه بعد از گذر از پیچ و خم های یک مسیر صعب العبور بالاخره به مقصد رسیدیم و می ریم که بعد از این دست در دست هم زندگی تازه ای رو بنیان کنیم. کامیاب دستش را دور کمر صحرا حلقه کرد و در حالیکه متفکرانه به چشمهای او خیره گشته بود بعد از سکوت طولانی با تأمل گفت:
صحرا، فکر می کنم موقعش رسیده باشه که راز نقاب رو به من بگی، خیلی دلم می خواد بدونم چرا اون جبر رو در زندگی قبول کرده بودی. صحرا آه جانسوزی از سینه اش برآورد و بعد در حالیکه بغضش را به سختی فرو داد، گفت:
کامیاب شاید تا حدودی در جریان زندگی گذشته ام قرار گرفته باشی و اینکه راد و سهرابی تا چه حد در نابود ساختن خوشبختی من نقش داشته اند. امشب من تو رو در جریان تمام اتفاقات زندگیم قرار می دم تا نقطه ی مبهمی وجود نداشته باشه که باعث خللی در زندگیمون بشه. زمانی پدرم تو این شهر صاحب اسم و رسم گرانی بود. او جزء سرمایه داران معروفی بود که همه می شناختنش. مادرم هم به یک خونواده ی اصیل تعلق داشت، اونها پس از دنیایی از عشق و علاقه با هم ازدواج کردند، البته نه در تهران بلکه در یکی از شهرهای غربی کشور که زادگاهشون بود. اونها زندگی شیرینی داشتند، اما بعد از گذشت سه سال همه متوجه می شن که مادرم بچه دار نمی شه، تمام دکترها از بارداری او قطع امید می کنند. خونواده ی پدرم با اصرار از اون می خوان که مادرم رو طلاق بده و بخاطر نازائی اش با زن دیگه ای ازدواج کنه. اما پدرم به خاطر علاقه ی بیش از حدی که به مادرم داشته، خواسته ی اونها رو رد می کنه، خلاصه اینکه اونقدر دخالتهای دیگران در زندگیشون زیاد می شه و جنجال بالا می گیره که پدرم مجبور می شه از تمام اقوام خودش و مادرم ببره و برای زندگی به تهران بیاد البته بدون اینکه کسی خبردار بشه که اونها کجا رفته اند. سالها به همین منوال می گذره و پدرم با پشتکار زیاد و سرمایه ی اندکی که از شهرش با خودش آورده، موفق می شه کارش رو که تجارت قالی بود، رونق بده و به سرحد معروفیت میرسه، بعد از پانزده سال به خواست خداوند تنها خلأ زندگیشون با به دنیا اومدن من پر می شه و خوشبختیشون کامل می شه. اونها از همون لحظه ی پا گذاشتن من به دنیا تمام امکانات رفاهی رو برای من آماده کرده بودند، من بیش از یک بچه ی معمولی مورد توجه خونواده ام قرار داشتم تا اون حد که به همه ثابت شده بود که پدر و مادرم حاضرند تمام زندگیشون رو فدای یک تار موی من بکنند. کم کم همین امر باعث شد که پای عده ای آدم ربا و شیاد نظیر سهرابی و راد به صفحه ی زندگیم باز بشه. این دو نفر با سوء استفاده از موقعیت خونوادگی ما، طوری دام برامون پهن کردند که خودمون هم نفهمیدیم چطور گرفتار شدیم. یکروز من به اتفاق مادرم برای سوارکاری به یکی از مراتع نزدیک رفته بودیم، پدرم به عنوان کادوی دهمین سال تولدم یک کره اسب سفید بهم هدیه داده بود که اسمش رو سهند گذاشتم. به خاطر ذوق و شوق کودکانه ای که داشتم هر روز مادر رو مجبور می کردم منو برای تمرین به زمین سوارکاری ببره. ده سال بیشتر نداشتم اما بخاطر استعداد و علاقه ای که به سوارکاری داشتم تا حد زیادی در اینکار پیشرفت کرده بودم. اونروز هم طبق معمول من و مادرم هر کدام روی اسبهای خودمون در حال تمرین بودیم که سهرابی و راد سر رسیدند، هر دو لباس مخصوص سوارکاری به تن داشتند و سوار بر اسبهای خوش رکابی بودند، اونها طوری خودشون رو جا زدند که ما باور کردیم اون دو نفر جزء مربیان این رشته هستند. سعی داشتند به هر شکلی شده اعتماد ما رو نسبت به خودشون جلب کنند، به دروغ گفتند که برای مسابقه به پیست اسب سواری می رند که جدیداً در آن نزدیکی راه اندازی شده، و سوارکاران مشهور و سرشناس با بهترین نژاد اسبها در آنجا حضور دارند. همین گفته باعث شد که مادر ساده لوح من گول بخوره و با اصرار زیاد من، تن به رفتن بده. او به خاطر خشنودی دل من پذیرفت که با اونها همراه بشه و ما چشم بسته به سمت دامی که برامون پهن کرده بودند، قدم گذاشتیم. اونقدر اون دو نفر ما رو بدنبال خود کشوندند که مادرم به شک افتاد و به اونها گفت که قصد داره برگرده اما اون دو شیاد که شکار رو کاملاً در خلوت به چنگ آورده بودند، قهقهه ی شیطانی سردادند. با یک چشم برهم زدنی من و مادرم رو از اسب پایین آوردند و با یک ضربه هر دو نفرمون رو بیهوش کردند، وقتی چشمهام رو باز کردم به جز خودم که در یک اتاق تاریک و نمور دست و پا بسته رها شده بودم کس دیگه ای رو ندیدم. از ترس شروع به گریه کردم. اونقدر گریستم که از حال رفتم، با شنیدن سر و صداهایی که شبیه به ناله و ضجه بود، چشم از هم برداشتم. در اون قتلگاه باز شد و پدر و مادرم در حالیکه بطرز فجیعی شکنجه شده بودند، جلوی چشمهای کودکانه ام نمایان شدند، مثل یک کابوس بود، از وحشت بیهوش شدم. با سردی آبی که بر صورتم ریخته شد، چشمهام رو باز کردم. سهرابی با اون قیافه ی شیطانی اش مقابلم نشسته بود و با چشمان طمعکارش به من زل زده بود. راد در حالیکه لبخند زهرآگینی به لب داشت نزدیکم ایستاده بود، لحظه ای طی شد تا من به یاد آوردم که اونها چه بلایی به سر پدر و مادرم درآوردند. در حالیکه تمام وجودم مثل پرنده ای می لرزید. خودم رو به دست و پاشون انداختم، التماس می کردم که با پدر و مادرم کاری نداشته باشند با گریه و تضرع به سر و صورتم می زدم تا مگه قلب سنگشون به درد بیاد اما بیفایده بود اونها عکس العملی که دال بر وجدان انسانی باشه از خودشون نشون نمی دادند. سهرابی با لگد منو به گوشه ای پرتاب کرد و گفت:
با اینکه شکار کوچولویی هستی اما خیلی با برکت بودی، پدرت تمام ثروتش رو بخشید تا تو رو آزاد کنه، اما بیچاره خبر نداشت که هنوز ما تو رو لازمت داریم، می خوایم ببریمت اروپا تا ستاره ی سیرکت کنیم می فهمی یعنی چه؟ یعنی اینکه دخترهایی که تا این حد زیبا هستند، طرفدار زیاد دارند و با پول هنگفتی قابل معاوضه هستند، با اینکار هم از شرت خلاص می شم و هم از فروشت پولی به چنگ می زنم. راستی دختر کوچولو باور کن که ما نمی خواستیم پدر و مادرت رو بکشیم، بدبختها خودشون خواستند که فدای تو شن. از حرفهای او چیزی سر در نمی آوردم. راد با شقاوت منو کشان کشان از آن کلبه ی متروکه بیرون آورد و در مقابل جسد پدر و مادرم که در خون غلتیده بودند انداخت تا آخرین دیدارم رو با اونها بکنم. همینکه چشمم به آن صحنه ی دلخراش و تکان دهنده افتاد چنان جیغی زدم که از هوش رفتم. دیدن اون فاجعه ی شوم در حد گنجایش روحیه ام نبود، چون تا اونزمان کوچکترین ناملایمی در زندگیم ندیده بودم که قدر باشم ذره ای از اون اتفاقات رو باور کنم. در ثانی سن من اقتضای مواجه شدن با این تراژدی تلخ رو نداشت. خلاصه اینکه وقتی چشم باز کردم دیدم همسفر یک گروه کولی شدم، نزدیک به دو ماه در بستر بیماری بودم، همین که چشم باز می کردم و گذشته جلوی چشمهام می اومد دوباره از هوش می رفتم، البته این گروه کولی یک دسته ی کوچکی بودند که همیشه با یک ایلی از عشایر همسفر بودند و هر کجا که اونها می رفتند، اینها هم دنباله روشون بودند. و در کنار اونها امرار معاش می کردند. رئیس ایل که قبلاً دیده بودیش، سرپرستی منو به عهده گرفت و در همه جا پشتیبانم بود، او به من اجازه ی اینکه با گروه کولی به داخل شهر برم و کارهایی نظیر اونها رو انجام بدم، نمی داد و همین باعث شده بود که از جمع دو گروه طرد بشم و همه به چشم نفرت به من نگاه کنند، تمام دنیام شده بود اسبی که از روزهای خوش گذشته برام باقی مونده بود، خوشبختانه اسبم سهند، در چند فرسنگی محلی که منو به اسارت گرفته بودند به تور این گروه می خوره و اونها اونرو به من برمی گردونند. خلاصه اینکه سالها طی شد که من تونستم خودم رو به این زندگی دو مجموعه ای وفق بدم. البته به خاطر تأثیرات منفی که گذشته در من به جای گذاشته بود و همه جا سایه ی راد و سهرابی رو حس می کردم، تصمیم گرفتم برای امنیت بیشتر به صورتم نقاب بزنم. اینکار ادامه داشت تا زمانیکه سهرابی به قتل رسید و من تا حدودی آرامش خود را بدست آوردم و نقاب از چهره ام برداشتم و به میان مردم اومدم. بعد از اینکه احساس کردم انتقامم رو از سهرابی تا حدودی گرفتم. به این فکر افتادم که زندگیم رو سر و سامان بدم. چون دیگه کاملاً آواره و بی پناه شده بودم و دستم از همون چادر پاره که مأمنگاهم بود، بریده شده بود. زمانیکه با خنجر خونین به دشت برگشتم جای خالی ایل رو دیدم ساعتها با افسردگی نشستم و فکر کردم تا اینکه بالاخره در اوج ناامیدی چیزی به ذهنم اومد و منو دلگرمی داد. سرزمینی که من روش ایستاده بودم، زادگاهم بود و این امتیاز بزرگی برام محسوب می شد. سعی کردم تمام افکارم رو جمع کنم تا هرچه از زندگی ده سال گذشته رو می دونم، به خاطر بیارم تا اینکه عاقبت به یاد شریک پدرم آقای توانا افتادم تا جایی که به خاطر داشتم اون دو نفر از برادر هم به همدیگه نزدیکتر بودند و اگه اونو پیدا می کردم، مطمئن بودم که دیگه هیچ مشکلی نخواهم داشت. برای اینکار هم احتیاج به سر وئ وضع مرتب داشتم، نمی تونستم با اون شکل میون مردم ظاهر بشم. ابتدا تصمیم گرفتم با فروش اون گردنبندی که تو بهم یادگاری داده بودی، یک دست لباس مرتب بخرم، اما همینکه قدم به زرگری گذاشتم، نتونستم خودم رو راضی به اینکار بکنم. حس عجیبی نسبت به اون گردنبند زمردی داشتم. تصمیم گرفتم سهند رو بفروشم اما دل بریدن از او هم کاری بس دشوار بود، من نسبت به او تعلق خاطر داشتم، از فروش او هم منصرف شدم، تنها چیز با ارزشی که به همراه داشتم خنجری بود که قدمت دیرینه داشت البته اون خنجر مال خودم نبود، اونو برای به قتل رساندن قاتلین پدر و مادرم ربوده بودم و بعد از اون حمل کردنش کار اشتباهی بود، بناچار اونو با قیمت ناچیزی به یک دستفروش دوره گرد فروختم و با پولش یک دست لباس ارزانقیمت خریدم برای مدتی سهند رو در همان دشت رها کردم، چون اونطوری که از کنار و گوشه می شنیدم، پلیس در تعقیب یک زن اسب سوار بود. به همین خاطر ضرب الاجل سهند رو برای مدت کوتاهی از خودم دور کردم و باقیمانده ی پولی که از فروش خنجر در دست داشتم، در یک مسافرخانه درجه سه اتاق گرفتم. هر روز به شرکتها و کارخونه های معتبر سر می زدم و از سرمایه داران بزرگ سراغ آقای توانا رو می گرفتم، عاقبت هم موفق شدم و اونو در یک شرکت بزرگ تجاری ملاقات کردم. او هم با روی گشاده منو پذیرفت و وقتی پی به ماجرای شگفت انگیز زندگیم برد، سعی کرد که مثل یک پدر حامی من باشه. در ضمن پدرم برای روز مبادا سرمایه ی هنگفتی رو پیش او به امانت گذاشته بود و آقای توانا بدون هیچ اغماضی من رو در جریان قرار داد و گفت که برای پیدا کردن من و خونواده ام تمام ایران رو زیر پا گذاشته، اما بیفایده بوده. او که در گذشته ازدواج ناموفقی کرده بود، پس از جدایی از همسرش قید ازدواج رو برای همیشه زده بود و تک و تنها زندگی می کرد. او از من تقاضا کرد که به عنوان دخترش در کنارش بمونم، من هم با کمال میل به خواسته اش پاسخ مثبت دادم، در طول این شش سال مثل یک پدر باهام رفتار کرده، من با همه ی وجود اونو دوست دارم. زمانیکه فهمیدم تو بخاطر من بیست سال حبس رو به جون خریدی، پدرم رو در جریان گذاشتم و او هم قسم خورد که به هر صورتی که شده تو رو آزاد می کنه تا خوشبختی من کامل بشه کامیاب در این مدت شش سال که من از اوضاع و احوال تو بیخبر بودم و با وجود بدبینی که بخاطر دیدن صحنه ی ازدواج تو و مرجان و همچنین وجود قاتل پدر و مادرم در جشن ازدواج تو، بهم دست داده بود اما نیروی عجیبی که احساس می کنم مافوق تمام قدرتها بود، نمی گذاشت تو رو برای همیشه از صفحه ی خاطراتم پاک کنم و به همین خاطر قسم خوردم که هیچ وقت ازدواج نکنم، تا اینکه سرنوشت من و تو رو به طرز معجزه آسایی به هم پیوند داد. زمانیکه فهمیدم ثریا مادر توست، برام خیلی غیرمترقبه بود، نمی دونستم باید چکار کنم. او وقتی داستان زندگیش رو تعریف می کرد، همه جا دختر نقابدار رو مسبب بدبختیهای خودش و تو می دونست، وقتی دیدم داره اینطور غیرعادلانه قضاوت می کنه در دل از او رنجیده شدم. در ثانی تحمل کردن مادر تو بخاطر کینه و کدورتی که از تو به دل داشتم کار دشواری بود. تا اینکه پدرم با من صحبت کرد و منو مجاب کرد که رفتار دوستانه گذشته ام رو نسبت به ثریا ادامه بدم و من هم پذیرفتم. در این مدت هفت ماه هم به او فرصت دادم تا بیشتر پی به شخصیت واقعی نقاب ببره و همینطور هم شد، دیروز که در مقابل چشمان حیرت زده اش نقاب از چهره برداشتم، غرق شادی و سرور شد و با ناباوری اشک شوق ریخت. من هم خیلی خشنودم که خداوند من و تو رو با حلاوت به هم رسوند و جایی برای کدورت و کینه باقی نگذاشت. در حقیقت من و تو سکان داران با وفایی برای کشتی شکسته عشقمون بودیم و با شجاعت و سربلندی خودمون رو از دریای طوفانی به سوی سرزمینی که روزی چنین عشق سوزنده ای رو به ودیعه به ما سپرد، رسوندیم. کامیاب این دشت شرقی پاکترین سرزمینی است که انسان می تونه خالصانه بر اون سجده کنه. سرزمینی که من و تو آبادش خواهیم کرد و نخواهیم گذاشت رنگی از ریا و تزویر گلهای عشقش رو پر پر کنه چون این سرزمین فقط مال من و توست، مگه نه؟ کامیاب با شنیدن تلخکامیهای صحرا بغضش را به سختی فرو داد و در حالیکه سر او را به سینه اش می فشرد با لحنی عاشقانه گفت:
عزیزم دنیا رو به پات می ریزم، در این سرزمین برات قصری بنا می کنم که فقط پرندگان خوش الحان حق مأوی گزیدن در این تجلی گه عشق رو داشته باشند. من گذشته رو جبران می کنم و برای خوشبختی تو تا سر حد مرگ هم پیش میرم. من نخواهم گذاشت قطره ای اشک آلوده به درد، از چشمان مسحورکننده ات تراوش کنه، تو فرشته ی پاکی هستی که با قدم گذاشتن در زندگی بیهوده و بی اساس من، من رو از ظلمت و تاریکی به سوی روشنایی و نور هدایت کردی. تو قلب منو مالامال از عشقی کردی که قصد دارم بین نیازمندان واقعی تقسیم کنم و در اینراه جز کمک و پشتیبانی تو قادر نخواهم بود که به هدفم برسم. صحرا هیچ میدونی، عشق وقتی خدایی و با خلوص نیت باشه، آثاری رو که از خودش به ماندگار می ذاره، برای نسلهای آینده هم مورد ستایش و سپاس خواهد بود. صحرا، محبوب من. از امشب بین زندگی ما با فقرا و ضعفا پل ممتدی بسته می شه که انتهاش به ابدیت ختم می شه. آیا حاضری که این پل خوشبختی رو با دستهای هم برافشانیم. صحرا در حالیکه از فرط هیجان و گریه نمی توانست سخنی بر زبان آورد با سر حرفهای او را تأیید کرد و با نگاههای الهام بخشش به او فهماند که جز این از زندگی چیز دیگری نمی خواهد. خورشید کاملاً محو شده بود و دشت در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. هر دو چنان در دل تاریکی به معرفت و خلوص رسیده بودند که به جز آوای فرشتگان هیچ صدای دیگری نمی شنیدند، حتی شیهه ی اسب را که بیقراری می کرد و خبر از اتفاق شوم را می داد. آن دو با طپش قلبی یکسان به آینده ای می اندیشیدند که با لحظه ای درنگ آنرا در عالم هستی لمس نخواهند کرد حرفهای بی انتهای آنان را پایانی نبود، چه شیرین سر بر شانه ی یکدیگر نهاده بودند و با نفسهای سوزانشان وجود یکدیگر را نوازش می دادند. آن دو دلداده گرچه از عشق یکدیگر سیراب گشته بودند اما در وجودشان نیازی در تمنا بود که شاهین مرگ قصد ناکام کردنشان داشت و با چنگالهای خون آشام خود می رفت که عشقی دیگر را در اساطیر بگنجاند و نام آن دو را زبانزد قصه های هزار و یک شب یلدا کند. بار دیگر می رفت که همه چیز در انحصار مرگ درآید. صحرا با وحشت سرش را از روی شان کامیاب برداشت و در حالیکه تمام بدنش می لرزید، گفت:
آه خدای من، این چه صدایی بود؟! کامیاب زیر نور مهتاب نگاهی به چشمان وحشت زده ی صحرا انداخت و بعد در حالیکه او را به آرامش دعوت می کرد، گفت:
عزیزم، منکه صدایی نشنیدم، حتماً خیالاتی شدی. صحرا هراسان گفت:
بهتره کامیاب زودتر بریم، فکر می کنم مهمونها رو خیلی منتظر گذاشتیم.
ـ باشه عزیزم. راستی این اسب رو چکار کنیم.
ـ بهتره که امشب رو همین جا باشه، او به اینجا عادت داره، فردا می آییم می بریمش، حالا زودتر بجنب، خیلی دیر کردیم. ناگهان اسب دوباره شیهه ای بلند سر داد و در حالیکه رَم کرده بود، در دل تاریکی شروع به تاختن کرد. کامیاب با نگرانی به اطراف نگاه کرد، آسمان و دشت سکوت وهم انگیزی به خود گرفته بود، صحرا بدن لرزانش را در آغوش کامیاب جای داد. بناگاه صدای نهیبی دشت را در برگرفت. کامیاب دستان صحرا را محکم در دست گرفت و با اضطراب گفت:
عزیزم زود باش دنبال من بیا، باید خودمون رو هرچه زودتر به اتومبیل برسونیم، هر دو سراسیمه به سمت اتومبیل دویدند. آقای توانا نگاهی به ساعتش انداخت و بعد رو به ثریا که بیقرار و مضطرب به در چشم دوخته بود کرد و گفت:
عروس و دوماد خیلی دیر کردند، از قرار معلوم چنان سرگرم همدیگه شدند که به طور کل فراموش کردند امشب شب عروسیشونه. ثریا با دلواپسی گفت:
خدا کنه اینطور باشه و براشون اتفاقی نیفتاده باشه. آقای توانا برای دلگرمی دادن به ثریا گفت:
نگران نباش، آقا کامیابی که من می شناسم، هیچ اتفاقی براش نمی افته. چند بچه خردسال اطراف آنها را محاصره کردند، یکی از آن ها که از همه بزرگتر بود، گفت:
مادر جون، پس عروس و داماد کی می یان تا ما سرودمون رو براشون بخونیم.
ـ به زودی عزیزم، بهتره که تا آن موقع شما از خودتون کاملاً پذیرایی کنید.
ـ باشه مادر جون، اما یادتون نره وقتی مامان صحرا اومد بهش بگید که ما بچه های خوبی بودیم و شلوغ نکردیم.
ـ باشه پسر گلم، حتماً بهش میگم. دختر بچه ای زیبا در حالیکه خودش را لوس می کرد، گفت:
مادر جون میذاری من ساقدوش مامان صحرا بشم. ثریا با مهربانی دختر را در آغوش گرفت و صورت او را بوسید و گفت:
آره عزیز دلم، چرا نذارم. فقط دعا کنید که اونها هرچه زودتر سالم و سلامت بیایند، حالا برید و بچه های خوبی باشید. یک ساعت دیگر هم گذشت و از آن دو خبری نشد. کم کم صدای مهمانان بلند شد. عاقد به سمت آقای توانا رفت و با حالت شرمندگی گفت:
می بخشید جناب توانا من باید از حضورتون مرخص بشم. راستش ساعت نه جای دیگه قرار داشتم که کلی هم دیر شده، باید زودتر برم. انشاا.. اگه فرصت شد بعد از اینکه کارم رو اونجا به اتمام رسوندم دوباره یک سری اینجا می زنم. آقای توانا سری با تأسف تکان داد و گفت:
از قرار معلوم قصه ی عشق این دو نفر حالا حالاها ادامه داره، ما خوشحال بودیم که دیگه امشب همه چیز تموم میشه.
ـ قسمت اینطور بوده، حالا با اجازتون قربان. با رفتن عاقد مهمانها قصد در ترک مجلس داشتند که آقای توانا با عذرخواهی آنها را به داخل سالن غذاخوری دعوت کرد. تشویش و نگرانی مانند خوره ای به جان ثریا افتاده بود، لحظه ای نمی توانست آرام بگیرد. اکبر آقا قهوه چی که در آن مجلس به اتفاق عده ای از بر وبچه های محله شان حضور داشت. با دستمال پارچه ای سفید رنگی اطراف لبش را تمیز کرد و بعد به سمت ثریا آمد و با همان لحن جاهل مأبانه ای گفت:
آبجی، پس کو این لیلی و مجنون، نکنه ما رو سر کار گذاشتند. ثریا با استیصال گفت:
نه آقای محترم، خواهش می کنم اینطور فکر نکنید. راستش قرار بود ساعت هفت اینجا باشند، اما معلوم نیست که چه مشکلی براشون پیش اومده که اینقدر دیر کردند.
ـ آبجی دل نگرون نباش، همه ی ما مخلص آقا کامیاب هستیم، هر کاری که از دست ما برآد در خدمتیم.
ـ قربون محبتتون، وا... خودم هم موندم چیکار بایست کرد. با آمدن آقای توانا و صادق ثریا حرفش را قطع کرد چشمان نگرانش را به آقای توانا دوخت و با پریشان حالی گفت:
چرا دست روی دست گذاشتیم، باید هر چه زودتر یک فکری بکنیم. آقای توانا گفت:
من و آقا صادق می ریم دنبالشون.
ـ خب با مهمونها چکار کنیم، اونها همه منتظرند. اکبر آقا گفت:
این که غصه نداره آبجی، الان خودم ترتیبشون رو می دم. اکبر آقا به سمت مهمانان رفت و با صدای بلندی گفت:
خانمها و آقایون گرام، بایستی خدمتتون عرض کنم که متأسفانه امشب به خاطر پیش اومدن مشکلی عروس و دوماد در این جشن نمی تونند حضور داشته باشند، لطفاً به بزرگواری خودتون ببخشید. انشاا... در آینده ی نزدیک دوباره یک مجلس با حضور عروس و دوماد برپا خواهد شد که امیدواریم دعوت ما رو اجابت کنید. والسلام. ثریا و آقای توانا هم از تمامی مهمانان با شرمندگی عذرخواهی کردند و آنها هم با دلخوری مجلس را ترک کردند. فقط بچه های پرورشگاه که حدود بیست نفر بودند، همچنان در آنجا باقی ماندند. اکبر آقا به آقای توانا گفت:
من هم به همراه شما می یام، شاید به وجودم احتیاج باشه. ثریا با حالت ملتمسانه ای گفت:
لطفاً با اومدن منهم مخالفت نکنید، چون بهیچوجه نمی تونم بیشتر از این در انتظار اونها در اینجا بمونم. تا موقعیکه شما آماده رفتن بشین، من یک سری به بچه ها می زنم و زود برمی گردم. ثریا بدون اینکه اجازه ی سخنی به کسی بدهد فوراً خودش را به اتاقی که از قبل توسط چند مستخدم برای بچه ها آماده شده بود رساند، نگاه حزن آلودش را از صورت تک تک بچه ها گذراند و بعد با دستپاچگی گفت:
خب بچه های عزیزم وقت خوابه، من بهتون قول می دم صحرا جون که اومد شماها رو پیداتون کنم. خودتون می دونید که اگه او بیاد و ببینه که تا این موقع شب بیدار موندید، حسابی ناراحت می شه، پس بگیرید با آرامش بخوابید، اما قبل از خواب همه ی شما عزیزانم میخوام که برای مامان صحرا و کامیاب دعا کنید، قول می دید. همه ی بچه ها یکصدا و با هم گفتند:
قول می دیم. ثریا به روی آنها لبخندی زد و بعد از گفتن شب بخیر از اتاق آنها بیرون آمد. همینکه خواست از پله ها پایی برود، ناگهان چشمش به اتاق حجله ی کامیاب و صحرا افتاد که در خاموشی فرو رفته بود، نمی توانست به آن راحتی از کنارش بگذرد، با احساس ناخوشایندی که وجودش را در بر گرفته بود، در اتاق را گشود و داخل شد. یک سکوت مخوف در آنجا حاکم شده بود. نور پریده ی مهتاب روشنی غریبانه ای را در آن حجله ی مرگبار سو سو می زد. ثریا در حالیکه بغضش ترکیده بود، بی محابا اشک می ریخت، با گامهایی لرزان به سمت تختخوابی رفت که با تور سفید دور تا دورش را به طرز زیبایی تزئین کرده بودند. در تاریکی اتاق به داخل آن سر کشید و بعد آهی جانسوز سر داد و با خود زمزمه کرد:
پسرم، مگه سالها در انتظار چنین شبی نبودی، پس چی شد؟ چرا دست عروست رو نمی گیری و با خودت اونو به این حجله که با هزار امید و آرزو بسته شده، نمی یاری. چرا این اتاق رو سوت و کور گذاشتی، چرا نمی خوای این طلسم رو بشکنی. آخه... حرف در دهانش خشکید، ناگهان چشمش به پنجره افتاد که دو چشم شوم به آن اتاق خیره شده بود، با وحشت جیغی کشید و به سمت پنجره یورش برد. جغد شوم و بدهیبتی با چشمهای گرد و از حدقه درآمده اش در آنجا خانه کرده بود و با هوهوی کشنده اش که سر می داد، بدنبال شکار خود در آن حجله ی بی رونق می گشت. ثریا با غضب پنجره را گشود و آن پرنده ی بدشگون را از آنجا دور کرد. صدای مشمئز کننده اش همچنان سیاهی شب را می شکست و می رفت تا بر بام خانه ای دیگر نوحه سر دهد. ثریا که از دیدن بیغوش شب، روح و جسمش به تحلیل رفته بود، با رنگی پریده از اتاق بیرون رفت. صادق با حیرت به آقای توانا نگاهی انداخت و گفت:
از قرار معلوم خبرهایی شده، مثل اینکه جاده رو بسته اند.
ـ لطف کن اتومبیل رو همین جا متوقف کن بریم ببینیم چی شده. همگی سراسیمه از اتومبیل پیاده شدند و به سمت جمعیتی که در جنب و جوش بودند، رفتند. اکبر آقا رو به عده ای که دور هم حلقه زده بودند کرد و گفت:
چه اتفاقی افتاده؟ چرا جاده رو بسته اند؟ یکی از آنها که از همه مسن تر بود گفت:
بلا آقا! بلا. مردم خوابند خبر ندارند که چطور دارند تقاص گناهاشون رو پس می دند. یکی از آنها که جوانتر بود، گفت:
ای بابا، بلا کجا بوده، خشم آسمونی که نبوده. مردم خودشون دو دستی مفت و مجانی بلا رو می خرند. اگه سدی رو که ساخته بودند، از همون روز اول از روی تکنیک و اصول صحیح مهندسی می بود، چرا بشکنه و چنین سیل عظیمی ناحیه ی شرقی شهر رو در بر بگیره. فکرش رو بکن به خاطر یک اشکال کوچیک چه ضررها که به خونه های مردم بیچاره نخورده. یکی از آنها سری به تأسف تکان داد و گفت:
خدا کنه فقط ضرر مالی بوده باشه، معلوم نیست چه به روز سرنشینان اون اتومبیل بنز اومده، الان سه ساعته که گروه نجات که گروه نجات دارند تلاش می کنند تا ردی از صاحب اتومبیل پیدا کنند، اما بدبختانه مثل اینکه سیل هر چند نفری رو که تو اتومبیل بوده رو با خودش برده. به طور حتم تا الان زنده نموندند. خدا به داد دل خونواده شون برسه. ثریا با شنیدن این حرف چنان چنگی به صورتش انداخت که خون از پوستش فوران زد. با فریاد به سمت گروهی که مشغول جستجو در محل سیل زده بودند، دوید و با حالتی وحشیانه خواست از طنابی که به عنوان حصار جاده را با آن بسته بودند، بگذرد، اما تعدادی از مأموران کمک رسانی او را گرفتند و مانع از اینکار شدند. ثریا با نفس های بریده، فریاد زد:
پسرم، عروسم در اینجا هستند نجاتشون بدید، امشب شب عروسیشونه، نذارین این شب به عزا تبدیل بشه، نذارید عاقبت مثل لیلی و مجنون ناکام از دنیا برند خواهش می کنم بهشون رحم کنید، چرا وایستادید و منو نگاه می کنید، برید همه ی مردم شهر رو خبر کنید به کمک بیاند. اون دوتا نباید بمیرند، به هر قیمتی شده باید زنده بمونند، می فهمید یا نه؟ آقای توانا و صادق در حالیکه صورتشان غرق در اشک و ماتم بود، به سمت ثریا آمدند و او را به هر شکلی که بود از آن جا دور کردند. عده ی زیادی دور آنها حلقه زده بودند و با ناباوری به مرثیه سرایی ثریا که برای عروس و داماد ناکام می سرود، گوش می دادند. آقای توانا به سمت گروه نجات رفت و محل دقیقی را که کامیاب و صحرا در آنجا وعده داشتند را نشان داد آنها با وجود گل و لایی که تمام دشت را در بر گرفته بود، از پای ننشستند و با تمام وسایل و امکاناتی که در اختیار داشتند، جستجوی خود را برای یافتن آن زوج مفقود شده بکار گرفتند. نورافکن های قوی تمام دشت را روشن کرده بود و چند جرثقیل غول پیکر برای جابجا کردن سنگهای بزرگی که جاده را بسته بودند به کار گرفته شده بود، یک آمبولانس برای فوریت های پزشکی در محل حضور داشت. لحظه به لحظه جمعیت بیشتر می شد. ثریا بانگاهی با خشم به مردمی که دورش را گرفته بودند و با ترحم به او می نگریستند کرد و با انزجار آنها را به کناری زد و خودش را به محل مزبور رساند، مردم با دیدن ضجه های آتشین ثریا، بی پروا طناب را به کناری زدند. برای کمک قدم در گل و لای گذاشتند. ثریا با وجود حال ناخوشی که داشت تمام نیروی خود را به کار گرفت تا نشانی از گمشدگانش بیابد اما ناگهان با دیدن اتومبیلی که از سیل بیرون کشیده شده بود و به طرز وحشتناکی آسیب دیده بود، تازه پی به عمق فاجعه برد و همان کور سو امیدی که از زنده ماندن آنها در دلش سو سو می زد رو به خاموشی رفت، با حالتی جنون آمیز خنده ای سر داد و با حالتی مالیخولیایی گفت:
مردم خوب گوش کنید، جسد اونها باید تو این دشت در کنار همدیگه خاک بشه. حجله شون رو اینجا می بندیم، یک حجله از گل سرخ. نباید بذاریم اینجا بوی گوستان به خودش بگیره. هر شب به خونه اشون می آییم و براشون شمع روشن می کنیم. فانوس این سرزمین هرگز نباید خاموش بشه، باشه؟ قول می دید که وفای خودتون رو به این خاک ثابت کنید؟ قول می دید که تمام عروس و دامادهای این شهر حجله شون رو اینجا ببندند. هان؟ قول می دید؟ صدای گریه ی مردم به آسمان بلند شد. تعداد زیادی از عکاسان، خبرنگاران و فیلمبرداران در آن صحنه ی رقت بار حضور داشتند و از لحظه لحظه ی آن شب نفرین شده گزارش تهیه می کردند تا صبحگاهان آن تراژدی تلخ رو بر سرتاسر کشور مخابره کنند. عروس و داماد ناکام، شب شوم حجله ی تنهایی، لیلی و مجنون دیگر و... که می رفت تیتر درشت روزنامه ها و عناوین دیگر رسانه های گروهی دیگر قرار گیرد. یک خبر تکان دهنده که می توانست دل سنگ را آب کند. آقای توانا که از ظاهر بیقرار ثریا بیم اینرا داشت که او دوباره دست به گریبان جنون شود، خودش را به او که تا زانو در گل و لای فرو رفته بود رساند. دستش را روی شانه اش گذاشت و با صدای گرفته و بغض آلودی گفت:
تو رو خدا بس کن، صبور باش. مگه من و تو اولین کسانی هستیم که فرزندانمون رو از دست می دیم، مگه کامیاب و صحرا اولین عروس و دامادی هستند که چنین عاقبت تلخی داشتند. قسمت و سرنوشت برای این دو نفر بازیهای عجیبی داشته. حکم تقدیره و هیچ کاری هم نمی شه کرد. به جای این بیقراریها اگه یک لحظه عمیقانه فکر کنی به این نتیجه می رسی که مرگ بین اون دو نفر جدایی نیانداخته بلکه اون دو تا برای همیشه به هم پیوند خوردند و روحشون یکی شده و در دنیایی فراتر از اینجا دست در دست هم دارند سیر می کنند و همدم فرشتگان شدند. ما نباید با گریه و زاری دنیای لطیف و شاد اونها رو خراب کنیم. تو باید از اینکه اون دو نفر از تمام قید و بندهای دنیوی آزاد شدند و به سعادت اخروی رسیدند، خشنود باشی. تو... آقای توانا نتوانست حرفش را ادامه بدهد، بغضش ترکید شروع به گریستن کرد. دیدن عروسی صحرا همیشه برای او یک آرزوی بزرگ بود، تنها دلخوشی زندگیش را از دست داده بود و آینده را بدون وجود او که روشنایی زندگیش بود، تلخ و نافرجام می دید. همچون پدری واقعی در غم از دست دادن فرزند به سوگ نشسته بود و نمی توانست به این حرفها که یک دلخوشی زودگذر بود، عمیقانه بیاندیشد. گرچه سعی داشت، این سخنان به قلب ثریا نوعی آرامش بدهد اما خوب می دانست که در آن موقعیت بحرانی چنین واژه های منطقی چندان کارساز نیست. گویا با این حرفها قصد داشت خودش را تخلیه کند چون او نمی توانست همچون ثریا بر سر و صورت خود بزند و ناله و شیون سر دهد واقعیتی که انظار را پوشانده بود، داغ یک مادر بود که خون می گریست. ثریا در حالیکه لحظه ای دست از تضرع و زاری بر نمی داشت با صدایی که از فرط گریه و فریاد به سختی از سینه اش بیرون می آمد، با حالت ملالت باری گفت:
شش سال قلب این دو عاشق رو از همدیگه جدا نگه داشتم تا به اهداف دیکتاتوری و خودخواهانه ام برسم. من با احساسات اونها نبرد کردم، من که در ظاهر قلب مادری رو یدک می کشیدم اما ذره ای از عطوفت و مهر مادری بویی نبرده بودم، با دستهام راهی قتلگاشون کردم، من قاتل اون دو عاشق پاک هستم، من اونها رو کشتم، من مسبب این واقعیت تلخ هستم. چرا منو قصاص نمی کنید؟ چرا اینطور با ترحم به یک موجود قسی القلب نگاه می کنید؟ چرا؟ هان؟ چرا؟ دیگر زبانش قدرت فریاد نداشت، فغان در سینه خفه شد. آقای توانا زیر بازوی او را گرفت و ملتمسانه از او خواست آرام بگیرد. صادق نیز دست کمی از ثریا نداشت و خود را به نوعی در این پیشامد ناگوار سهیم می دانست عامل آشنایی کامیاب و صحرا در حقیقت او بود، روزیکه او به کامیاب پیشنهاد سوژه ای را در آن تپه ها داد هرگز فکر نمی کرد که روزی هم باید جسد تکه تکه دوستش را در آن دشت بیابد. با همه ی وجود خودش را سرزنش می کرد که چرا اینچنین ساده و راحت از کنار خواهش دوستش گذشته بود، روزیکه کامیاب با ظاهری مشوش و پریشان برای آخرین بار به سراغ او آمده بود و با درماندگی از او طلب کمک و یاری کرده بود، او با بی تفاوتی دست رد بر سینه ی او زده بود. و حال افسوس می خورد که چرا در آن کار خیر پیشقدم نشده بود. او تا پایان عمر خودش را به خاطر کاستی که در حق دوستش انجام داده بود، مقصر می دانست.
شب سرد و ظلمانی بود، اما مردم بی توجه به برودت هوا، تمام نیروی خود را به کار گرفته بودند تا سر نخی از آنها بیابند. گویا دیدن هلاکت آن عروس و داماد پدیده ای شگفت انگیز بود که تا آن حد برای یافتن جسدشان در تقلا بودند. ثریا با حالت نزار چشمانش را به نقطه مبهمی دوخته بود، آقای توانا با قیافه ای درهم و تکیده در کنار او ایستاده بود و به تلاش بی وقفه ی مردم که هنوز از پای ننشسته بودند، می نگریست. اکبر آقا و صادق هم در تکاپو و جستجو بودند. اما هرچه می گشتند کوچکترین نشانه ای نمی یافتند. گویا سیل آن دو را با خود به دنیای نامرئی برده بود تا وجود بی پیرایه شان از دست بشر در امان باشد. کم کم سیاهی شب، جای خود را به روشنایی فجر داد، با طلوع سپیده دم مردم ناامید و مأیوس دست از آن تلاش بیهوده کشیدند و با قلبی آکنده از درد و اندوه قصد در ترک آن مهلکه کردند. ثریا که نمی توانست به آن سادگی با اجساد گمشده ی عزیزانش وداع کند و دست خالی به منزل بازگردد، همچون ماده شیر زخمی با نوای دردآلودی در میان گل و لای فرو رفت. عکاسان و خبرنگاران، برای آنکه دست خالی آن سرزمین مطرود شده را ترک نکنند از تمام حرکات شوریده ی ثریا عکس و گزارش تهیه کردند. ثریا در حالیکه می نالید، با خود می گفت:
پسرم، ای کاش لااقل تکه ای از پیراهنت رو می یافتم تا مرهمی بر دل داغدیده ام می بود آخه چرا رفتی؟ چرا به ماد پیرت رحم نکردی و تنهاش گذاشتی؟ مگه سوگند نخوردی که در کنار هم دوای دل دردمندان باشیم، پس چرا پیمان شکنی کردی و منو که می خواستم گذشته های نابخردانه ام رو جبران کنم و از خودم زنی بسازم که تو همیشه آرزوش رو داشتی، دلشکسته کردی. مگه قرار نبود که برام نوه های قشنگ بیاری تا مادری رو که در حق تو نکردم در حق بچه های تو بکنم. آخه چرا قرعه به نام تو و عروس نازنینم افتاد، چرا شماها؟ چرا؟ آقای توانا که می دید آنهمه هیجانات روحی و تنش های درونی سلامتی ثریا را تهدید می کند، از صادق و اکبر خواست به هر شکلی شده او را به منزل بازگردانند. اما ثریا بهیچوجه زیر بار نمی رفت قصد داشت تا روزیکه دیده بر دنیای فانی می نهد در آن دشت خیمه زند و شب و روز برای از دست دادن دو کبوتر سفیدش سوگواری کند و آنقدر اشک بریزد و بر سر و سینه اش زند تا شاید روزی دشت دهان باز کند و او را در اعماق خودمدفون سازد. سرزمینی که خاکش را معجونی از عشق و وفا و آسمانش را عصاره ای از پاکی و صداقت، استتار کرده. گروه امداد و کمک رسانی پس از ساعتها تلاش بی وقفه با ناامیدی وسایل خود را جمع کردند.
مردم هم بار دیگر نگاههای تأثرآمیز خود را به ثریا که وضع اسف باری پیدا کرده بود، انداختند و قصد داشتند که آن منظره ی رقت بار را ترک کنند اما ضجه و مویه کردن ثریا آنها را بر آن داشت که بار دیگر به جستجو برخیزند، هرچند که مطمئن بودند عاقبت به جز جسد تکه تکه شده ی آنها به چیز دیگری دست نخواهند یافت. اما دوباره آستین ها را بالا زدند و به کمک آن مادر داغدیده شتافتند. دوباره دوربین فیلمبرداری و عکاسی به کار افتاد و آنهمه وحدت و یکپارچگی و همدردی را به تصویر کشید. مردم همگی دست دعا به سوی پروردگار گشودند و از او مدد و یاری خواستند. هر کسی به نوعی با مخلوق بی همتا خلوت کرده بود و دل به او سپرده بود. لحظه به لحظه که آسمان از نور خورشید روشنایی می گرفت، التماس مردم اوج می گرفت. دیگر همه می دانستند که هیچ قدرتی به جز نیروی لایتناهی پروردگار قادر نخواهد بود که این دو انسان گمشده را که در زلالی چشمه ساران به طهارت رسیده بودند، به آنها برگرداند. همه منتظر معجزه ای بودند که آن محیط روحانی را به لرزه بیاندازد. نسیمی خنک و روح نواز که همراه با طلوع خورشید از شرق وزیدن گرفته بود، سوار بر امواج طلایی خود، شیهه ی اسبی را به گوش مردم روشندل رساند. به گونه ای که همه ی نگاههای شورانگیز به سمت افق کشیده شد. آنجا که اسبی سپید با دو سوار خود ظهور کرد و اعجاب همگان را برانگیخت. صحرا با تعجب به سمت مردمی که هلهله ی پیروزی سر داده بودند، اشاره کرد و گفت:
کامیاب اونجا چه خبره، اونها کی هستند که به سمت ما می دوند، این هیاهو و فریاد به خاطر چیه؟ کامیاب بر گیسوان پریشان صحرا که در اثر وزش باد به طرز مستانه ای می رقصید، بوسه ای پر حلاوت نهاد و گفت:
فکر می کنم اومدند به استقبال عروس و دامادی که به کمک اسب سفید وفادارش از مهلکه گریختند. صحرا به پشت سرش برگشت و نگاه عاشقانه اش را به کامیاب انداخت و گفت:
هیچ می دونی وحشی شدن همین اسب عامل پیوند من و تو شد. کامیاب دستش را دور کمر صحرا حلقه کرد و آهسته در گوش او زمزمه کرد:
و هیچ می دونی چشمهای قشنگ و قلب بی پیرایه ی تو، من و مادرم رو از خواب غفلت بیدار کرد و هیچ میدونی که من و تو اولین شب زندگیمون رو در این دشت به صبح رسوندیم و حالا داریم به سوی زندگی نوینی می تازیم؟ صحرا خنده ی شیرینی بر لب آورد و دستان پرعطوفت کامیاب را با اطمینان در دست فشرد.
پــــــــــایــــان
تنها آرزوم اینه که بتونم یک مؤسسه خیریه راه بندازم، یک کانون فرهنگی تربیتی با تجهیزات کامل برای پرورش بچه های فقیر و بی کسیکه در پایین شهر و محله های دور افتاده عمر پر ارزششون رو در راههای کاذب سپری می کنند. از روزیکه من با این مردم آشنا شدم، افسوس خوردم که چرا ما انسانهایی که توانایی و بنیه مالی داریم باید تا این حد در غفلت و بیخبری به سر ببریم، هر چند که من زمانی چشمان غفلت زده ام رو باز کردم که خودم از نظر مالی چندان وضع خوبی نداشتم، اما سوگند یاد کردم که اگه روزی دوباره همان قدرت مالی گذشته رو به دست آوردم، تمام ثروتم رو وقف ایتام و مسکینان بکنم. این تنها هدفم در زندگی خواهد بود. آقای توانا با حالت تحسین آمیزی گفت:
احسن به تو جوون، احسن. انشاا... خداوند خیر دنیا و آخرت بهت بده. حالا گوش کن ببین من و ثریا چه تصمیمی گرفتیم. قراره که به یاری حق تعالی یک پرورشگاه با تمام تجهیزات در آینده ی خیلی نزدیک دایر کنیم و همچنین یک مرکز برای جوونهایی که به خاطر فقر و نداری از ازدواج سر باز می زنند و نمی دونند که باید به چه جاهایی برای رفع این معظل رجوع کنند. به طور حتم با این اهداف نیکی که در پیش گرفتیم می تونیم تا حدی دردی از دل این انسانهای مستمند و بی پناه برداریم، هرچند که این اهداف باید ریشه ای و عمیق باشه. اما امیدوارم که از آن پس باشند انسانهایی که در اینراه قدم بذارند و خودشون رو تافته ی جدا بافته ندونند و با این موضوع مهم همگانی برخورد کنند. ما باید در اینراهی که انتخاب کردیم دست همکاری و مدد به یکدیگر بدیم و در هر شرایطی راهمون رو ادامه بدیم. هر سه نفر سوگند یاد کردند که با خلوص و پاکی یار و یاور قشر ستمدیده باشند و خود را وقف امور خیریه بکنند.
تا پاسی از شب حرفهای آنها ادامه داشت. ساعت یازده شب بود که آقای توانا به منزلش برگشت. ثریا و کامیاب هم با افکار نوین و آینده ساز به رختخواب رفتند. کامیاب غرق در رویاهای شیرین بود که طوفانی سرسام آور در دل ظلمانی شب غوغا سر داد و همه چیز را در هم کوبید.
مضطربانه از رختخواب بیرون آمد و خودش رابه پشت پنجره رساند. باران سیل آسایی در خیابانها جاری شده بود. لحظه به لحظه که آسمان وحشی تر می شد هجومی بی پایان دل کامیاب را پریشان تر می ساخت، هیچ گاه چنین غرش لهیبی را به گوش نشنیده بود، گویا رستاخیز به پا شده بود و او آخرین شب زندگیش را پشت سر می گذاشت. نمی دانست چرا آنهمه دلهره و اضطراب همراه با طوفانی به سراغش آمده بود. صدای زوزه ی باد که تن عریان و وحشی اش را بر میله های پنجره می کوباند، پیامد ناخوشایندی را در نظر کامیاب مجسم می کرد و از آن بیم داشت که مبادا آن طوفان رعدآسا قصد حک کردن مهر نیستی را بر کتیبه ی عشق زلالشان داشته باشد. برای پر گشودن آن افکار از ذهنش به رختخواب پناه برد اما همینکه چشم بر هم می گذاشت، کابوسهای هولناک همراه با نعره ای که آسمان از دل انبوه اش سر می داد، خواب را از چشمانش می ربود. با ظهور سپیده دم پاییزی، آسمان هم از آن بازی خوف انگیز دست کشید و خود را مزیّن به انوار زرین فام خورشید کرد و بار دیگر چون گذشته همه چیز روال عادی خود را بدست آورد. کامیاب هم بدون اینکه دقیقه ای پلک برهم نهاده باشد، از جایش برخواست و نفسی براحتی کشید و خود را آماده ی ضیافتی کرد که سالها انتظارش را می کشید. ثریا که بر اثر طوفان شب گذشته نتوانسته بود، براحتی بخوابد، هنوز در رختخواب بود. کامیاب پس از گرفتن دوش آب گرم، چای و صبحانه را با اشتیاقی خاص آماده کرد و بعد به پشت در اتاق ثریا رفت و با نواختن چند ضربه ی آهسته به در گفت:
مادر عزیزم پاشو دیگه، مثل اینکه فراموش کردی امروز چه روزیست ثریا با شنیدن صدای کامیاب سراسیمه از خواب پرید و با حالتی ژولیده از اتاق بیرون آمد، کامیاب با دیدن آن سر و وضع پریشان قهقهه ای سر داد و بعد به سمت آشپزخانه رفت، با شنیدن صدای زنگ تلفن از نیمه راه بازگشت و فوراً گوشی را برداشت.
ـ الو، بفرمایید.
ـ سلام پسرم، منم توانا، صبح بخیر.
ـ سلام، صبح شما هم بخیر.
ـ ببینم خواب بودی.
ـ نه بابا، با طوفان دیشبی و دلهره ای که من داشتم مگه خواب به چشمام می اومد.
ـ آره راست میگی، دیشب آسمون آشوب به پا کرده بود، به نظر خیلی عجیب می اومد. اما خب در عوض امروز شهر از بوی خوش خاک، عطر دل انگیزی رو به خودش گرفته. راستی زنگ زدم که بیای اینجا به همراه هم اتومبیل رو برای تزئین به یک گلفروشی ببریم و از اونجا بریم یک دست کت و شلوار شیک و مرتب بگیریم و یک سری کارهای باقیمانده که باید تا قبل از ظهر انجام بشه.
ـ آه خدای من، شما منو غافلگیر کردید، چطور زحمات شما رو جبران کنم.
ـ احتیاجی به جبران نیست جوون، من هر کاری که بکنم برای پسر خودم کردم. سرافرازی تو باعث افتخار منه. امیدوارم که همه کارها بدون کوچکترین مشکلی، انجام بشه و ما بتونیم دل مهمونهای عزیزمون رو که همگی جزء فقرا هستند شاد کنیم.
ـ انشاا... مطمئن هستم که با مدیریت شما همه چیز بر وفق خواسته هامون انجام می گیره. راستی صحرا رفت؟
ـ آره همین یک ساعت پیش پرواز داشت، گفت که از طرف او به شما تبریک بگم و از اینکه سعادت نداره که در جشن شما شرکت داشته باشه عذرش رو بپذیرید.
ـ خواهش می کنم کم سعادتی از بنده ست. باعث افتخارم بود که صحرا به جای خواهرم در این جشن شرکت می داشت ولی خب قسمت اینطور بوده و کاری هم نمی شه کرد.
ـ بله، کاملاً حق با شماست و نمی شه کاری کرد. راستی کامیاب جان تا یادم نرفته به ثریا خانم بگو که آرایشگر مخصوص تا یک ساعت دیگه می یاد که به اتفاق هم دیگه برند، نقاب رو برای جشن آماده کنند. در ضمن به مادرت بگو که خیالش از بابت پیراهن عروس راحت باشه، چون تا قبل از ظهر آماده می شه.
ـ آه خدای من، مثل اینکه چند ساعتی رو که من در عالم بیهوشی بودم، شما تمام کارها رو کردید و خودم از همه جا بیخبر بودم. باز هم از لطف شما سپاسگزارم، انشاا.. عروسی صحرا همه ی اینها رو جبران می کنم.
ـ پسرم من فقط وظیفه ی انسانی رو انجام دادم، حالا زودتر پاشو و خودت رو برسون اینجا، چون هنوز خیلی کارها هست که باید به کمک خودت انجام بگیره. از جمله دعوت کردن دوستان و آشنایانی که به تازگی در پایین شهر باهاشون آشنا شدی.
ـ باشه، الان خودم رو می رسونم، فعلاً خدانگهدار.
ـ به امید دیدار. با قطع شدن مکالمه کامیاب به اتفاق ثریا به سمت منزل آقای توانا براه افتادند. تمام کارها به خوبی و خوشی و بدون مشکلی انجام می شد. کامیاب با اشتیاق نگاهی به اتومبیل که به طرز زیبایی گل آرایی شده بود کرد و بعد رو به مادرش کرد و گفت:
مادر، هیچ وقت در زندگی تا این حد احساس خوشبختی نکردم، رسیدن به نقاب به صورت یک رویا، برام دراومده بود، اما حالا تصورش رو بکن تا چند ساعت دیگه من و او یکی می شیم و روزی می رسه که داستان عاشقیمون رو برای بچه ها و نوه هامون تعریف می کنیم، نمی دونم با شنیدن داستان پر شر و شور چه تصویری در ذهنشون گنجونده می شه، آیا باور می کنند که این مادر و پدری که خطوط پیری بر چهره اشون لنگر انداخته روزی مثل لیلی و مجنون برای همدیگه می مردند. می دونی مادر، از این می ترسم یه روز بچه ی من بیاد و بگه بابا من عاشق شدم، اونوقت من باید چکار کنم. ثریا دست کامیاب را در دست گرفت و گفت:
همون کاری که الان مادرت کرده، اما با این تفاوت که تو باید زودتر از این حرفها به داد دلش برسی. الان که خوب فکر می کنم، می بینم من در خیلی از کارها در حق تو کوتاهی کردم، اونطور که باید وظیفه ی مادری رو به جا نیاوردم، بیشتر به فکر خواسته های خودم بودم تا تو، اگه من از اول با تو صمیمی و نزدیک بودم، کار به اینجاها نمی کشید، حالا هم از تو می خوام که منو به خاطر گذشته هایی که از روی حماقت انجام دادم عفو کنی، خواهش می کنم پسرم بگو که منو بخشیدی.
ـ بس کن تو رو خدا. امروز که وقت این حرفها نیست، من گذشته رو برای همیشه فراموش کردم، من از امشب یک انسان دیگه ای می شم، یک مرد کامل که حاضره خودش رو فدای مادر و همسرش بکنه. در یک لحظه هر دو تحت تأثیر احساسات یکدیگر را در آغوش گرفتند کامیاب به آرامی در گوش ثریا زمزمه کرد:
مادر دوستت دارم، بیش از اون چیزیکه تو فکرش رو می کنی. هر دو حال عجیبی پیدا کرده بودند و لحظه به لحظه که به موقع موعود نزدیکتر می شدند، دلهره و اضطراب که با هیجان و شادی توأم بود، بیشتر خودش را نمایان می ساخت. وقتی خورشید خودش را از وسط آسمان به طرف مغرب کشاند، مهمانان یکی پس از دیگری در جشن حضور پیدا کردند. بخاطر سردی هوا مجلس در تالار پذیرایی منزل آقای توانا برگزار شده بود. کامیاب در حالیکه کت و شلوار سفید و شیکی به تن کرده بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و رو به ثریا که با غرور وصف ناپذیری او را ورانداز می کرد، نمود و گفت:
خب مادر جون تا دو ساعت دیگه با عروست برمی گردم، دوست دارم که تا اونموقع از مهمونها حسابی پذیرایی بشه مخصوصاً تعدادی که قراره با اکبر آقا بیایند، و چندان سر و وضع مرتبی ندارند، مبادا که اینجا احساس بیگانگی بکنند.
ـ خاطرت جمع باشه، مگه غیر از اینه که این جشن رو ما برای شادی اونها برپا کردیم. کامیاب لبخند مسرت بخشی زد و در حالیکه دستان ثریا را می فشرد گفت:
مادر به وجودت افتخار می کنم تو زن بی نظیری هستی. ثریا آهی کشید و گفت :
من تمام این تحولات و انقلابهای درونی که در وجودم به وقوع پیوست رو مدیون نقاب هستم، او منو نسبت به زندگی واقع بین تر کرد و باید اقرار کنم که یک تار موی اونو به دنیا نمی دم. کامیاب دست ثریا را بوسید و گفت:
ای کاش پدر زنده بود و می دید که همسرش به چه مرحله ی والایی رسیده، به درجه ای که قابل تقدیر و پرستش است، چقدر وجودش در کنار تو و من خالیه، مخصوصاً امشب که ازدواج تنها فرزندشه. ثریا با تأسف سری تکان داد و گفت:
اما من مطمئنم که روح او امشب در این مجلس حضور داره و ناظر بر تمامی اتفاقاته.
ـ آره کاملاً حق با شماست. خب دیگه مادر باید برم، می خوام قبل از نقاب در اون دشت حضور داشته باشم.
ـ برو پسرم، اما عجله نکن. مواظب خودت و عروس گُلم باش. سعی کن زودتر بیایید و مهمونها رو منتظر نذارید. ثریا سرش را داخل اتومبیل برد و با حلاوت صورت کامیاب را بوسید و از یکدیگر جدا شدند. هنوز اتومبیل از حیاط خارج نشده بود که ثریا ناخودآگاه با صدای بلندی نام کامیاب را بر زبان آورد. کامیاب سرش را از اتومبیل بیرون آورد و به پشت سرش نگاه کرد. ثریا با دلهره ای که در یک لحظه به وجودش چنگ انداخته بود، به کامیاب خیره شد و با لبخندی تصنعی گفت:
مواظب خودت باش. کامیاب چشمکی به مادرش زد و از در حیاط خارج شد. ثریا هم تا لحظه ایکه اتومبیل کامیاب از مقابل چشمانش محو شد، به بیرون چشم دوخته بود او تمام آن نگرانیها و اضطرابهای بی مورد را به خاطر هیجانات روحی اش پنداشت و بعد با صورتی خندان خودش را به تالار رساند.
15
کامیاب نگاهی به دسته ی گل سرخ انداخت و سپس آنرا از روی صندلی برداشت و با تمام احساس آنرا بو کرد و همانطور که جاده را می پیمود، صورت زیبای نقاب جلوی دیدگانش را می پوشاند. به آسمان نگاهی انداخت. خورشید خودش را نزدیک کوه البرز رسانده بود و تا دقایقی دیگر افول می کرد. پایش را روی پدال گاز فشرد و دیوانه وار پیچ و خم جاده را پشت سر می گذاشت. دلش به تب و تاب افتاده بود، آرزو داشت که ای کاش در آن لحظه همچون شاهین تیزبال سرعت می داشت تا خود را در یک چشم برهم زدن به دشت می رساند. هیچ گاه جاده ای تا آن اندازه برایش طولانی نیامده بود، گویا انتهایی در آن وجود نداشت. پس از شش سال فراق و دوری می رفت، به وعده اش وفا کند، آنهم بدون هیچ ترس و واهمه ای. دیگر چیز مبهمی نبود که او را از دیدارش باز دارد شور و حال وصف ناپذیری دامنگیرش شده بود. دنیا برایش از همیشه زیباتر جلوه گری می کرد. مردم را با تمام وجود دوست می داشت. دیگر هیچ نازیبایی وجود نداشت که کامیاب از آن رو برگرداند، بلکه همه چیز با شکوفایی عشقش جان تازه ای گرفته بود و گل واژه های زیستن همچون ترنم خوش اقاقیا وجودش را شستشو می داد. او مجنون وار می رفت که زندگی را به کام خود کند و زورق شکسته ی عشقش را در ساحل خوشبختی لنگر اندازد. خورشید بالهای سرخ گسترش را به کرانه ی افق تکیه داده بود و در ورای تابش بی همتایش، تپه های ماهوری شرق را نمایان می ساخت. ابرهای حاشیه ی ارغوانی از انعکاس غروب به خود گرفته بود و برفراز دشت جاذبه ای آسمانی پدید آورده بود. کامیاب بیدرنگ از اتومبیل پایین آمد و با قلبی آکنده از عشق و خواستن به سوی تپه ها که همچون حصاری بین او و محبوبش فاصله انداخته بود، گام برداشت. زمین به خاطر بارش باران شب گذشته نمناک بود، اما شمیم جان افزای چمنزارهای خزان زده انسان را سرمست می کرد. کامیاب با طلیعه ای که بر زندگیش تابیدن گرفته بود بر فراز تپه ها قد برافراشت و همچون تندیسی از عشق دستانش را به سوی معبودش دراز کرد. آن چیزیکه ناباورانه در مقابل دیدگانش دلربائی می کرد، نه سراب بود و نه خواب و رویا، بلکه واقعیتی شگرف بود که دختری نقابدار سوار بر اسب سپیدش به سوی او می تاخت. کامیاب بی محابا از تپه ها پایین پرید و به سویش شتافت. دختر که همچون فرشته ای زیبا لباسی سپید از حریر به تن کرده بود از اسب پایین پرید و آغوشش را به روی معشوقه اش گشود، در آن لحظه کامیاب همچون مجنونی بود که در عشق وصال لیلی از خود تهی شده بود، هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدند و سر بر شانه ی یکدیگر اشک ریختند. آن صحنه ی بدیع زیباترین مظهری بود که طبیعت در سینه ی خود جای داده بود و مطرب آوازه خوان را می طلبید. آهنگ عاشقانه ای که دست تقدیر و چرخش دوار هر چند صد سال یکبار اینگونه پر صدا می نوازد، چقدر شیرین و خوش الحان طبل هستی به صدا درآمده بود و ترانه ی وصال می نواخت و آن دو دلداده غافل از دنیای اطراف، در عالم خلسه به سر می بردند و با نفسهای داغی که از جوهره ی وجودشان برمی خواست شیداوار به تپش پر تلاطم قلب یکدیگر گوش می دادند. کامیاب صورت نقاب را میان دستانش گرفت و با ولع به چشمان مخمور او خیره شد، هر دو برای تصاحب عشقی که در نگاهشان می رقصید در ژرفای چشمان هم فرو رفته بودند. که بناگاه اشعه ای آشنا کامیاب را تکانی داد و تمام وجودش را لرزشی در بر گرفت باورش نمی شد که این همان چشمانی باشد که در گذشته ای نزدیک قصد در ربودن دلش را داشته و او بارها به سختی توانسته خودش را از شر آن نگاها حفظ کند. با وحشت نقاب را از چهره ی آن دختر به کناری زد و ناباورانه آه از نهادش برخواست. آن صورتی که بسان قرص ماه در مقابل دیدگان حیرت زده اش می درخشید، سیمای فرح بخش صحرا بود که با تمنا و خواهش به او می نگریست. کامیاب که از فرط تعجب چشمانش گشاد شده بود از او فاصله گرفت و پس از مکث طولانی با فغانی شکوه آمیز ضجه سر داد و گفت:
آه لعنت به من که دوباره گول خوردم، لعنت به این نقاب سیاه که اینطور منو بازی داده و لعنت به همه ی شما ها که عشقم رو بازیچه ای قرار دادید تا به اهدافتون برسید. تو، مادرم و توانا منو با یک نقشه ی شوم اغفال کردید تا به هدف پلیدتون برسید شما بزرگترین خیانت رو در حق من کردید، از همه اتون متنفرم، زودتر از جلوی چشمهام دور شو وگرنه یا خودم رو می کشم و یا تو دختره ی خودخواه رو که خودت رو در ظاهر ناجی همه قلمداد می کنی، اما در باطن اسیر خواسته های دلت هستی، همه ی شما با شقاوت و بیرحمی با احساس پاک من بازی کردید. من از ظلم و اجحافی که شما سه نفر در حقم کردید به هیچ وجه نمی گذرم. شما از اعتماد من نسبت به خودتون سوء استفاده کردید. شماها می خواید قلبی رو که به دختر دیگه ای تعلق داره به زور از من بگیرید. اما کور خوندید، من دیگه عروسک خیمه شب بازی نیستم که هر لحظه به آهنگ یک نفر برقصم، حتی تو با اسلحه ی زیباییت هم نمی تونی منو وادار کنی دل به گروت بسپارم. حالا لطفاً هرچه زودتر اینجا رو ترک کن چون خاک این سرزمین به دختر دیگه ای تعلق داره، برو به همدستات هم بگو که با این کار غیر انسانی که انجام دادید برای همیشه کامیاب رو از دست دادید، چون من دیگه حاضر نیستم به جایی برگردم که دورویی و ریا حاکمه و... صحرا با حالتی عصبی پا بر زمین کوبید و در حالیکه صدایش در دشت پیچیده بود با فریادی که توأم با گریه بود گفت:
بس کن کامیاب، دیگه خسته شدم، این داد عاشق پیشگی که تو سر دادی همه اش شعاره. شعر می فهمی؟ کامیاب با غیظ دندانهایش را بر هم فشرد و در حالیکه مشتهایش را گره کرده بود به تندی گفت:
به هیچ کس ربطی نداره که حرف من شعاره یا واقعیت. حالا زودتر از اینجا برو وگرنه بلایی سر خودم و تو می یارم که مرغهای آسمون به گریه بیافتند. صحرا بازوان کامیاب را محکم چسبید و در حالیکه سینه اش را مقابل او سپر کرده بود با صدای بغض آلودی گفت:
بکُش و راحتم کن، با دستهات قلب خسته ام رو تکه تکه کن، دیگه نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم که تو چشمهای منو فراموش کردی، دیگه نمی تونم بیشتر از این منتظر بشینم تا شاید تو منو یه روزی به یاد بیاری آخه تو فکر کردی من کی هستم! چی هستم! یک دختر هوسباز که قصد کامجوئی از تو رو داره و میخواد یک مدت کوتاهی با تو خوشگذرونی کنه و بعد که از تو سیر شد به سراغ شخص دیگه ای بره؟ هان تو این فکر رو درباره ی من کردی؟! یعنی تا این حد رفتار من در نظرت وقح و زشت می اومد که نتونستی در این مدت هفت ماه از حرکاتم از نگاهم و حرف زدنم، بوی آشنایی رو حس کنی. مگه جز اینه که وقتی دو نفر عاشقانه همدیگر رو می پرستند از فرسنگها بوی پیراهن هم رو حس می کنند. پس تو چطور بارها چشم در چشم من دوختی، اما! اما... گریه امانش را برید، کامیاب دستش را زیر چانه ی او برد و سرش را بلند کرد و با ابهام در نی نی چشمان او خیره شد. صحرا در حالیکه اشک چشمان محزونش را شستشو می داد، حرفش را ادامه داد و گفت:
کامیاب گرچه از چشمهام گریزان بودی اما به من ثابت کردی که در عشق بی نظیری، زمانیکه حاضر شدی نقاب دروغین رو که در کنج خرابه ها به ذلت افتاده بود به من ترجیح بدی، وجودم لبریز از عشقت شد، در حقیقت این سکوتی که من در طول این مدت کرده بودم فقط به این خاطر بود که پی ببرم تو تا چه اندازه عاشق نقاب هستی، یعنی خود من. کامیاب عشق من، تو سجاده ی عشق رو به پاکی حفظ کردی و با سربلندی و عزت نفس از همه ی آزمونها بیرون اومدی، تو اهریمن نفسانی رو با شهامتی وصف ناپذیر به زانو درآوردی و حال با افتخاز غرورآمیزی به مقصد رسیدی و مطمئن باش راه رو درست اومدی، من همون کسی هستم که تو خودت رو مالکش می دونی و اگه حرفم رو باور نداری بیا خوب نگاه کن این همون گردنبند زُمردیست که شش سال پیش خودت با دستهات به گردنم آویختی. هنوز گرمی بوسه ای که بر دستهام زدی رو حس می کنم. کامیاب باور کن، تو این هفت ماه سوختم و دم برنیاوردم. دارم آتیش می گیرم، آتیش. کامیاب با عطشی خاص سر صحرا را بر سینه اش فشرد و با دستانی پُرتاب موهای او را نوازش کرد. دیگر چگونه می توانست داغی عشق و حقیقت را از آن چشمان سکرآور نخواند، مگر جز این بود که هرگاه به او خیره می شد به یاد چشمان معشوقه اش می افتاد و همان دگرگونی به او دست می داد. صحرا در آن مدت عشق خفته اش بود که حال می توانست در آن دشت دلدادگی، بدون احساس گناه و تقصیر او را با نوای عاشقانه اش سِحر کند. آندو چنان در عمق احساسات آتشین فرو رفته بودند. که ذره ای نمی توانستند بدن تب دار خزان را که بر سینه ی دشت می خورد حس کنند. با بلند شدن شیهه ی اسب هر دو به خود آمدند. کامیاب قطرات اشک را از صورت محبوب خویش پاک کرد و در حالیکه لحظه ای نگاههای شوریده ی خود را از صحرا بر نمی داشت با لحنی آرام گفت:
این عشق از خواب و رویا هم فراتر رفته و همچون عشق اهورایی به سر حد خلوص و پاکی رسیده و شاید کمتر کسی نظیر چنین عشقی رو که فقط در افسانه ها نقلِ قول می شه رو باور کنه، اما من و تو که نقش آفرینان این قصه هستیم، میدونیم که این پدیده حقیقت داره. صحرا سرش را بر روی شانه ی کامیاب نهاد و گفت:
اما کامیاب بیشتر عشقهایی زبانزد می شه که آخرش با ناکامی به پایان برسه، اما من و تو خوشبختانه بعد از گذر از پیچ و خم های یک مسیر صعب العبور بالاخره به مقصد رسیدیم و می ریم که بعد از این دست در دست هم زندگی تازه ای رو بنیان کنیم. کامیاب دستش را دور کمر صحرا حلقه کرد و در حالیکه متفکرانه به چشمهای او خیره گشته بود بعد از سکوت طولانی با تأمل گفت:
صحرا، فکر می کنم موقعش رسیده باشه که راز نقاب رو به من بگی، خیلی دلم می خواد بدونم چرا اون جبر رو در زندگی قبول کرده بودی. صحرا آه جانسوزی از سینه اش برآورد و بعد در حالیکه بغضش را به سختی فرو داد، گفت:
کامیاب شاید تا حدودی در جریان زندگی گذشته ام قرار گرفته باشی و اینکه راد و سهرابی تا چه حد در نابود ساختن خوشبختی من نقش داشته اند. امشب من تو رو در جریان تمام اتفاقات زندگیم قرار می دم تا نقطه ی مبهمی وجود نداشته باشه که باعث خللی در زندگیمون بشه. زمانی پدرم تو این شهر صاحب اسم و رسم گرانی بود. او جزء سرمایه داران معروفی بود که همه می شناختنش. مادرم هم به یک خونواده ی اصیل تعلق داشت، اونها پس از دنیایی از عشق و علاقه با هم ازدواج کردند، البته نه در تهران بلکه در یکی از شهرهای غربی کشور که زادگاهشون بود. اونها زندگی شیرینی داشتند، اما بعد از گذشت سه سال همه متوجه می شن که مادرم بچه دار نمی شه، تمام دکترها از بارداری او قطع امید می کنند. خونواده ی پدرم با اصرار از اون می خوان که مادرم رو طلاق بده و بخاطر نازائی اش با زن دیگه ای ازدواج کنه. اما پدرم به خاطر علاقه ی بیش از حدی که به مادرم داشته، خواسته ی اونها رو رد می کنه، خلاصه اینکه اونقدر دخالتهای دیگران در زندگیشون زیاد می شه و جنجال بالا می گیره که پدرم مجبور می شه از تمام اقوام خودش و مادرم ببره و برای زندگی به تهران بیاد البته بدون اینکه کسی خبردار بشه که اونها کجا رفته اند. سالها به همین منوال می گذره و پدرم با پشتکار زیاد و سرمایه ی اندکی که از شهرش با خودش آورده، موفق می شه کارش رو که تجارت قالی بود، رونق بده و به سرحد معروفیت میرسه، بعد از پانزده سال به خواست خداوند تنها خلأ زندگیشون با به دنیا اومدن من پر می شه و خوشبختیشون کامل می شه. اونها از همون لحظه ی پا گذاشتن من به دنیا تمام امکانات رفاهی رو برای من آماده کرده بودند، من بیش از یک بچه ی معمولی مورد توجه خونواده ام قرار داشتم تا اون حد که به همه ثابت شده بود که پدر و مادرم حاضرند تمام زندگیشون رو فدای یک تار موی من بکنند. کم کم همین امر باعث شد که پای عده ای آدم ربا و شیاد نظیر سهرابی و راد به صفحه ی زندگیم باز بشه. این دو نفر با سوء استفاده از موقعیت خونوادگی ما، طوری دام برامون پهن کردند که خودمون هم نفهمیدیم چطور گرفتار شدیم. یکروز من به اتفاق مادرم برای سوارکاری به یکی از مراتع نزدیک رفته بودیم، پدرم به عنوان کادوی دهمین سال تولدم یک کره اسب سفید بهم هدیه داده بود که اسمش رو سهند گذاشتم. به خاطر ذوق و شوق کودکانه ای که داشتم هر روز مادر رو مجبور می کردم منو برای تمرین به زمین سوارکاری ببره. ده سال بیشتر نداشتم اما بخاطر استعداد و علاقه ای که به سوارکاری داشتم تا حد زیادی در اینکار پیشرفت کرده بودم. اونروز هم طبق معمول من و مادرم هر کدام روی اسبهای خودمون در حال تمرین بودیم که سهرابی و راد سر رسیدند، هر دو لباس مخصوص سوارکاری به تن داشتند و سوار بر اسبهای خوش رکابی بودند، اونها طوری خودشون رو جا زدند که ما باور کردیم اون دو نفر جزء مربیان این رشته هستند. سعی داشتند به هر شکلی شده اعتماد ما رو نسبت به خودشون جلب کنند، به دروغ گفتند که برای مسابقه به پیست اسب سواری می رند که جدیداً در آن نزدیکی راه اندازی شده، و سوارکاران مشهور و سرشناس با بهترین نژاد اسبها در آنجا حضور دارند. همین گفته باعث شد که مادر ساده لوح من گول بخوره و با اصرار زیاد من، تن به رفتن بده. او به خاطر خشنودی دل من پذیرفت که با اونها همراه بشه و ما چشم بسته به سمت دامی که برامون پهن کرده بودند، قدم گذاشتیم. اونقدر اون دو نفر ما رو بدنبال خود کشوندند که مادرم به شک افتاد و به اونها گفت که قصد داره برگرده اما اون دو شیاد که شکار رو کاملاً در خلوت به چنگ آورده بودند، قهقهه ی شیطانی سردادند. با یک چشم برهم زدنی من و مادرم رو از اسب پایین آوردند و با یک ضربه هر دو نفرمون رو بیهوش کردند، وقتی چشمهام رو باز کردم به جز خودم که در یک اتاق تاریک و نمور دست و پا بسته رها شده بودم کس دیگه ای رو ندیدم. از ترس شروع به گریه کردم. اونقدر گریستم که از حال رفتم، با شنیدن سر و صداهایی که شبیه به ناله و ضجه بود، چشم از هم برداشتم. در اون قتلگاه باز شد و پدر و مادرم در حالیکه بطرز فجیعی شکنجه شده بودند، جلوی چشمهای کودکانه ام نمایان شدند، مثل یک کابوس بود، از وحشت بیهوش شدم. با سردی آبی که بر صورتم ریخته شد، چشمهام رو باز کردم. سهرابی با اون قیافه ی شیطانی اش مقابلم نشسته بود و با چشمان طمعکارش به من زل زده بود. راد در حالیکه لبخند زهرآگینی به لب داشت نزدیکم ایستاده بود، لحظه ای طی شد تا من به یاد آوردم که اونها چه بلایی به سر پدر و مادرم درآوردند. در حالیکه تمام وجودم مثل پرنده ای می لرزید. خودم رو به دست و پاشون انداختم، التماس می کردم که با پدر و مادرم کاری نداشته باشند با گریه و تضرع به سر و صورتم می زدم تا مگه قلب سنگشون به درد بیاد اما بیفایده بود اونها عکس العملی که دال بر وجدان انسانی باشه از خودشون نشون نمی دادند. سهرابی با لگد منو به گوشه ای پرتاب کرد و گفت:
با اینکه شکار کوچولویی هستی اما خیلی با برکت بودی، پدرت تمام ثروتش رو بخشید تا تو رو آزاد کنه، اما بیچاره خبر نداشت که هنوز ما تو رو لازمت داریم، می خوایم ببریمت اروپا تا ستاره ی سیرکت کنیم می فهمی یعنی چه؟ یعنی اینکه دخترهایی که تا این حد زیبا هستند، طرفدار زیاد دارند و با پول هنگفتی قابل معاوضه هستند، با اینکار هم از شرت خلاص می شم و هم از فروشت پولی به چنگ می زنم. راستی دختر کوچولو باور کن که ما نمی خواستیم پدر و مادرت رو بکشیم، بدبختها خودشون خواستند که فدای تو شن. از حرفهای او چیزی سر در نمی آوردم. راد با شقاوت منو کشان کشان از آن کلبه ی متروکه بیرون آورد و در مقابل جسد پدر و مادرم که در خون غلتیده بودند انداخت تا آخرین دیدارم رو با اونها بکنم. همینکه چشمم به آن صحنه ی دلخراش و تکان دهنده افتاد چنان جیغی زدم که از هوش رفتم. دیدن اون فاجعه ی شوم در حد گنجایش روحیه ام نبود، چون تا اونزمان کوچکترین ناملایمی در زندگیم ندیده بودم که قدر باشم ذره ای از اون اتفاقات رو باور کنم. در ثانی سن من اقتضای مواجه شدن با این تراژدی تلخ رو نداشت. خلاصه اینکه وقتی چشم باز کردم دیدم همسفر یک گروه کولی شدم، نزدیک به دو ماه در بستر بیماری بودم، همین که چشم باز می کردم و گذشته جلوی چشمهام می اومد دوباره از هوش می رفتم، البته این گروه کولی یک دسته ی کوچکی بودند که همیشه با یک ایلی از عشایر همسفر بودند و هر کجا که اونها می رفتند، اینها هم دنباله روشون بودند. و در کنار اونها امرار معاش می کردند. رئیس ایل که قبلاً دیده بودیش، سرپرستی منو به عهده گرفت و در همه جا پشتیبانم بود، او به من اجازه ی اینکه با گروه کولی به داخل شهر برم و کارهایی نظیر اونها رو انجام بدم، نمی داد و همین باعث شده بود که از جمع دو گروه طرد بشم و همه به چشم نفرت به من نگاه کنند، تمام دنیام شده بود اسبی که از روزهای خوش گذشته برام باقی مونده بود، خوشبختانه اسبم سهند، در چند فرسنگی محلی که منو به اسارت گرفته بودند به تور این گروه می خوره و اونها اونرو به من برمی گردونند. خلاصه اینکه سالها طی شد که من تونستم خودم رو به این زندگی دو مجموعه ای وفق بدم. البته به خاطر تأثیرات منفی که گذشته در من به جای گذاشته بود و همه جا سایه ی راد و سهرابی رو حس می کردم، تصمیم گرفتم برای امنیت بیشتر به صورتم نقاب بزنم. اینکار ادامه داشت تا زمانیکه سهرابی به قتل رسید و من تا حدودی آرامش خود را بدست آوردم و نقاب از چهره ام برداشتم و به میان مردم اومدم. بعد از اینکه احساس کردم انتقامم رو از سهرابی تا حدودی گرفتم. به این فکر افتادم که زندگیم رو سر و سامان بدم. چون دیگه کاملاً آواره و بی پناه شده بودم و دستم از همون چادر پاره که مأمنگاهم بود، بریده شده بود. زمانیکه با خنجر خونین به دشت برگشتم جای خالی ایل رو دیدم ساعتها با افسردگی نشستم و فکر کردم تا اینکه بالاخره در اوج ناامیدی چیزی به ذهنم اومد و منو دلگرمی داد. سرزمینی که من روش ایستاده بودم، زادگاهم بود و این امتیاز بزرگی برام محسوب می شد. سعی کردم تمام افکارم رو جمع کنم تا هرچه از زندگی ده سال گذشته رو می دونم، به خاطر بیارم تا اینکه عاقبت به یاد شریک پدرم آقای توانا افتادم تا جایی که به خاطر داشتم اون دو نفر از برادر هم به همدیگه نزدیکتر بودند و اگه اونو پیدا می کردم، مطمئن بودم که دیگه هیچ مشکلی نخواهم داشت. برای اینکار هم احتیاج به سر وئ وضع مرتب داشتم، نمی تونستم با اون شکل میون مردم ظاهر بشم. ابتدا تصمیم گرفتم با فروش اون گردنبندی که تو بهم یادگاری داده بودی، یک دست لباس مرتب بخرم، اما همینکه قدم به زرگری گذاشتم، نتونستم خودم رو راضی به اینکار بکنم. حس عجیبی نسبت به اون گردنبند زمردی داشتم. تصمیم گرفتم سهند رو بفروشم اما دل بریدن از او هم کاری بس دشوار بود، من نسبت به او تعلق خاطر داشتم، از فروش او هم منصرف شدم، تنها چیز با ارزشی که به همراه داشتم خنجری بود که قدمت دیرینه داشت البته اون خنجر مال خودم نبود، اونو برای به قتل رساندن قاتلین پدر و مادرم ربوده بودم و بعد از اون حمل کردنش کار اشتباهی بود، بناچار اونو با قیمت ناچیزی به یک دستفروش دوره گرد فروختم و با پولش یک دست لباس ارزانقیمت خریدم برای مدتی سهند رو در همان دشت رها کردم، چون اونطوری که از کنار و گوشه می شنیدم، پلیس در تعقیب یک زن اسب سوار بود. به همین خاطر ضرب الاجل سهند رو برای مدت کوتاهی از خودم دور کردم و باقیمانده ی پولی که از فروش خنجر در دست داشتم، در یک مسافرخانه درجه سه اتاق گرفتم. هر روز به شرکتها و کارخونه های معتبر سر می زدم و از سرمایه داران بزرگ سراغ آقای توانا رو می گرفتم، عاقبت هم موفق شدم و اونو در یک شرکت بزرگ تجاری ملاقات کردم. او هم با روی گشاده منو پذیرفت و وقتی پی به ماجرای شگفت انگیز زندگیم برد، سعی کرد که مثل یک پدر حامی من باشه. در ضمن پدرم برای روز مبادا سرمایه ی هنگفتی رو پیش او به امانت گذاشته بود و آقای توانا بدون هیچ اغماضی من رو در جریان قرار داد و گفت که برای پیدا کردن من و خونواده ام تمام ایران رو زیر پا گذاشته، اما بیفایده بوده. او که در گذشته ازدواج ناموفقی کرده بود، پس از جدایی از همسرش قید ازدواج رو برای همیشه زده بود و تک و تنها زندگی می کرد. او از من تقاضا کرد که به عنوان دخترش در کنارش بمونم، من هم با کمال میل به خواسته اش پاسخ مثبت دادم، در طول این شش سال مثل یک پدر باهام رفتار کرده، من با همه ی وجود اونو دوست دارم. زمانیکه فهمیدم تو بخاطر من بیست سال حبس رو به جون خریدی، پدرم رو در جریان گذاشتم و او هم قسم خورد که به هر صورتی که شده تو رو آزاد می کنه تا خوشبختی من کامل بشه کامیاب در این مدت شش سال که من از اوضاع و احوال تو بیخبر بودم و با وجود بدبینی که بخاطر دیدن صحنه ی ازدواج تو و مرجان و همچنین وجود قاتل پدر و مادرم در جشن ازدواج تو، بهم دست داده بود اما نیروی عجیبی که احساس می کنم مافوق تمام قدرتها بود، نمی گذاشت تو رو برای همیشه از صفحه ی خاطراتم پاک کنم و به همین خاطر قسم خوردم که هیچ وقت ازدواج نکنم، تا اینکه سرنوشت من و تو رو به طرز معجزه آسایی به هم پیوند داد. زمانیکه فهمیدم ثریا مادر توست، برام خیلی غیرمترقبه بود، نمی دونستم باید چکار کنم. او وقتی داستان زندگیش رو تعریف می کرد، همه جا دختر نقابدار رو مسبب بدبختیهای خودش و تو می دونست، وقتی دیدم داره اینطور غیرعادلانه قضاوت می کنه در دل از او رنجیده شدم. در ثانی تحمل کردن مادر تو بخاطر کینه و کدورتی که از تو به دل داشتم کار دشواری بود. تا اینکه پدرم با من صحبت کرد و منو مجاب کرد که رفتار دوستانه گذشته ام رو نسبت به ثریا ادامه بدم و من هم پذیرفتم. در این مدت هفت ماه هم به او فرصت دادم تا بیشتر پی به شخصیت واقعی نقاب ببره و همینطور هم شد، دیروز که در مقابل چشمان حیرت زده اش نقاب از چهره برداشتم، غرق شادی و سرور شد و با ناباوری اشک شوق ریخت. من هم خیلی خشنودم که خداوند من و تو رو با حلاوت به هم رسوند و جایی برای کدورت و کینه باقی نگذاشت. در حقیقت من و تو سکان داران با وفایی برای کشتی شکسته عشقمون بودیم و با شجاعت و سربلندی خودمون رو از دریای طوفانی به سوی سرزمینی که روزی چنین عشق سوزنده ای رو به ودیعه به ما سپرد، رسوندیم. کامیاب این دشت شرقی پاکترین سرزمینی است که انسان می تونه خالصانه بر اون سجده کنه. سرزمینی که من و تو آبادش خواهیم کرد و نخواهیم گذاشت رنگی از ریا و تزویر گلهای عشقش رو پر پر کنه چون این سرزمین فقط مال من و توست، مگه نه؟ کامیاب با شنیدن تلخکامیهای صحرا بغضش را به سختی فرو داد و در حالیکه سر او را به سینه اش می فشرد با لحنی عاشقانه گفت:
عزیزم دنیا رو به پات می ریزم، در این سرزمین برات قصری بنا می کنم که فقط پرندگان خوش الحان حق مأوی گزیدن در این تجلی گه عشق رو داشته باشند. من گذشته رو جبران می کنم و برای خوشبختی تو تا سر حد مرگ هم پیش میرم. من نخواهم گذاشت قطره ای اشک آلوده به درد، از چشمان مسحورکننده ات تراوش کنه، تو فرشته ی پاکی هستی که با قدم گذاشتن در زندگی بیهوده و بی اساس من، من رو از ظلمت و تاریکی به سوی روشنایی و نور هدایت کردی. تو قلب منو مالامال از عشقی کردی که قصد دارم بین نیازمندان واقعی تقسیم کنم و در اینراه جز کمک و پشتیبانی تو قادر نخواهم بود که به هدفم برسم. صحرا هیچ میدونی، عشق وقتی خدایی و با خلوص نیت باشه، آثاری رو که از خودش به ماندگار می ذاره، برای نسلهای آینده هم مورد ستایش و سپاس خواهد بود. صحرا، محبوب من. از امشب بین زندگی ما با فقرا و ضعفا پل ممتدی بسته می شه که انتهاش به ابدیت ختم می شه. آیا حاضری که این پل خوشبختی رو با دستهای هم برافشانیم. صحرا در حالیکه از فرط هیجان و گریه نمی توانست سخنی بر زبان آورد با سر حرفهای او را تأیید کرد و با نگاههای الهام بخشش به او فهماند که جز این از زندگی چیز دیگری نمی خواهد. خورشید کاملاً محو شده بود و دشت در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. هر دو چنان در دل تاریکی به معرفت و خلوص رسیده بودند که به جز آوای فرشتگان هیچ صدای دیگری نمی شنیدند، حتی شیهه ی اسب را که بیقراری می کرد و خبر از اتفاق شوم را می داد. آن دو با طپش قلبی یکسان به آینده ای می اندیشیدند که با لحظه ای درنگ آنرا در عالم هستی لمس نخواهند کرد حرفهای بی انتهای آنان را پایانی نبود، چه شیرین سر بر شانه ی یکدیگر نهاده بودند و با نفسهای سوزانشان وجود یکدیگر را نوازش می دادند. آن دو دلداده گرچه از عشق یکدیگر سیراب گشته بودند اما در وجودشان نیازی در تمنا بود که شاهین مرگ قصد ناکام کردنشان داشت و با چنگالهای خون آشام خود می رفت که عشقی دیگر را در اساطیر بگنجاند و نام آن دو را زبانزد قصه های هزار و یک شب یلدا کند. بار دیگر می رفت که همه چیز در انحصار مرگ درآید. صحرا با وحشت سرش را از روی شان کامیاب برداشت و در حالیکه تمام بدنش می لرزید، گفت:
آه خدای من، این چه صدایی بود؟! کامیاب زیر نور مهتاب نگاهی به چشمان وحشت زده ی صحرا انداخت و بعد در حالیکه او را به آرامش دعوت می کرد، گفت:
عزیزم، منکه صدایی نشنیدم، حتماً خیالاتی شدی. صحرا هراسان گفت:
بهتره کامیاب زودتر بریم، فکر می کنم مهمونها رو خیلی منتظر گذاشتیم.
ـ باشه عزیزم. راستی این اسب رو چکار کنیم.
ـ بهتره که امشب رو همین جا باشه، او به اینجا عادت داره، فردا می آییم می بریمش، حالا زودتر بجنب، خیلی دیر کردیم. ناگهان اسب دوباره شیهه ای بلند سر داد و در حالیکه رَم کرده بود، در دل تاریکی شروع به تاختن کرد. کامیاب با نگرانی به اطراف نگاه کرد، آسمان و دشت سکوت وهم انگیزی به خود گرفته بود، صحرا بدن لرزانش را در آغوش کامیاب جای داد. بناگاه صدای نهیبی دشت را در برگرفت. کامیاب دستان صحرا را محکم در دست گرفت و با اضطراب گفت:
عزیزم زود باش دنبال من بیا، باید خودمون رو هرچه زودتر به اتومبیل برسونیم، هر دو سراسیمه به سمت اتومبیل دویدند. آقای توانا نگاهی به ساعتش انداخت و بعد رو به ثریا که بیقرار و مضطرب به در چشم دوخته بود کرد و گفت:
عروس و دوماد خیلی دیر کردند، از قرار معلوم چنان سرگرم همدیگه شدند که به طور کل فراموش کردند امشب شب عروسیشونه. ثریا با دلواپسی گفت:
خدا کنه اینطور باشه و براشون اتفاقی نیفتاده باشه. آقای توانا برای دلگرمی دادن به ثریا گفت:
نگران نباش، آقا کامیابی که من می شناسم، هیچ اتفاقی براش نمی افته. چند بچه خردسال اطراف آنها را محاصره کردند، یکی از آن ها که از همه بزرگتر بود، گفت:
مادر جون، پس عروس و داماد کی می یان تا ما سرودمون رو براشون بخونیم.
ـ به زودی عزیزم، بهتره که تا آن موقع شما از خودتون کاملاً پذیرایی کنید.
ـ باشه مادر جون، اما یادتون نره وقتی مامان صحرا اومد بهش بگید که ما بچه های خوبی بودیم و شلوغ نکردیم.
ـ باشه پسر گلم، حتماً بهش میگم. دختر بچه ای زیبا در حالیکه خودش را لوس می کرد، گفت:
مادر جون میذاری من ساقدوش مامان صحرا بشم. ثریا با مهربانی دختر را در آغوش گرفت و صورت او را بوسید و گفت:
آره عزیز دلم، چرا نذارم. فقط دعا کنید که اونها هرچه زودتر سالم و سلامت بیایند، حالا برید و بچه های خوبی باشید. یک ساعت دیگر هم گذشت و از آن دو خبری نشد. کم کم صدای مهمانان بلند شد. عاقد به سمت آقای توانا رفت و با حالت شرمندگی گفت:
می بخشید جناب توانا من باید از حضورتون مرخص بشم. راستش ساعت نه جای دیگه قرار داشتم که کلی هم دیر شده، باید زودتر برم. انشاا.. اگه فرصت شد بعد از اینکه کارم رو اونجا به اتمام رسوندم دوباره یک سری اینجا می زنم. آقای توانا سری با تأسف تکان داد و گفت:
از قرار معلوم قصه ی عشق این دو نفر حالا حالاها ادامه داره، ما خوشحال بودیم که دیگه امشب همه چیز تموم میشه.
ـ قسمت اینطور بوده، حالا با اجازتون قربان. با رفتن عاقد مهمانها قصد در ترک مجلس داشتند که آقای توانا با عذرخواهی آنها را به داخل سالن غذاخوری دعوت کرد. تشویش و نگرانی مانند خوره ای به جان ثریا افتاده بود، لحظه ای نمی توانست آرام بگیرد. اکبر آقا قهوه چی که در آن مجلس به اتفاق عده ای از بر وبچه های محله شان حضور داشت. با دستمال پارچه ای سفید رنگی اطراف لبش را تمیز کرد و بعد به سمت ثریا آمد و با همان لحن جاهل مأبانه ای گفت:
آبجی، پس کو این لیلی و مجنون، نکنه ما رو سر کار گذاشتند. ثریا با استیصال گفت:
نه آقای محترم، خواهش می کنم اینطور فکر نکنید. راستش قرار بود ساعت هفت اینجا باشند، اما معلوم نیست که چه مشکلی براشون پیش اومده که اینقدر دیر کردند.
ـ آبجی دل نگرون نباش، همه ی ما مخلص آقا کامیاب هستیم، هر کاری که از دست ما برآد در خدمتیم.
ـ قربون محبتتون، وا... خودم هم موندم چیکار بایست کرد. با آمدن آقای توانا و صادق ثریا حرفش را قطع کرد چشمان نگرانش را به آقای توانا دوخت و با پریشان حالی گفت:
چرا دست روی دست گذاشتیم، باید هر چه زودتر یک فکری بکنیم. آقای توانا گفت:
من و آقا صادق می ریم دنبالشون.
ـ خب با مهمونها چکار کنیم، اونها همه منتظرند. اکبر آقا گفت:
این که غصه نداره آبجی، الان خودم ترتیبشون رو می دم. اکبر آقا به سمت مهمانان رفت و با صدای بلندی گفت:
خانمها و آقایون گرام، بایستی خدمتتون عرض کنم که متأسفانه امشب به خاطر پیش اومدن مشکلی عروس و دوماد در این جشن نمی تونند حضور داشته باشند، لطفاً به بزرگواری خودتون ببخشید. انشاا... در آینده ی نزدیک دوباره یک مجلس با حضور عروس و دوماد برپا خواهد شد که امیدواریم دعوت ما رو اجابت کنید. والسلام. ثریا و آقای توانا هم از تمامی مهمانان با شرمندگی عذرخواهی کردند و آنها هم با دلخوری مجلس را ترک کردند. فقط بچه های پرورشگاه که حدود بیست نفر بودند، همچنان در آنجا باقی ماندند. اکبر آقا به آقای توانا گفت:
من هم به همراه شما می یام، شاید به وجودم احتیاج باشه. ثریا با حالت ملتمسانه ای گفت:
لطفاً با اومدن منهم مخالفت نکنید، چون بهیچوجه نمی تونم بیشتر از این در انتظار اونها در اینجا بمونم. تا موقعیکه شما آماده رفتن بشین، من یک سری به بچه ها می زنم و زود برمی گردم. ثریا بدون اینکه اجازه ی سخنی به کسی بدهد فوراً خودش را به اتاقی که از قبل توسط چند مستخدم برای بچه ها آماده شده بود رساند، نگاه حزن آلودش را از صورت تک تک بچه ها گذراند و بعد با دستپاچگی گفت:
خب بچه های عزیزم وقت خوابه، من بهتون قول می دم صحرا جون که اومد شماها رو پیداتون کنم. خودتون می دونید که اگه او بیاد و ببینه که تا این موقع شب بیدار موندید، حسابی ناراحت می شه، پس بگیرید با آرامش بخوابید، اما قبل از خواب همه ی شما عزیزانم میخوام که برای مامان صحرا و کامیاب دعا کنید، قول می دید. همه ی بچه ها یکصدا و با هم گفتند:
قول می دیم. ثریا به روی آنها لبخندی زد و بعد از گفتن شب بخیر از اتاق آنها بیرون آمد. همینکه خواست از پله ها پایی برود، ناگهان چشمش به اتاق حجله ی کامیاب و صحرا افتاد که در خاموشی فرو رفته بود، نمی توانست به آن راحتی از کنارش بگذرد، با احساس ناخوشایندی که وجودش را در بر گرفته بود، در اتاق را گشود و داخل شد. یک سکوت مخوف در آنجا حاکم شده بود. نور پریده ی مهتاب روشنی غریبانه ای را در آن حجله ی مرگبار سو سو می زد. ثریا در حالیکه بغضش ترکیده بود، بی محابا اشک می ریخت، با گامهایی لرزان به سمت تختخوابی رفت که با تور سفید دور تا دورش را به طرز زیبایی تزئین کرده بودند. در تاریکی اتاق به داخل آن سر کشید و بعد آهی جانسوز سر داد و با خود زمزمه کرد:
پسرم، مگه سالها در انتظار چنین شبی نبودی، پس چی شد؟ چرا دست عروست رو نمی گیری و با خودت اونو به این حجله که با هزار امید و آرزو بسته شده، نمی یاری. چرا این اتاق رو سوت و کور گذاشتی، چرا نمی خوای این طلسم رو بشکنی. آخه... حرف در دهانش خشکید، ناگهان چشمش به پنجره افتاد که دو چشم شوم به آن اتاق خیره شده بود، با وحشت جیغی کشید و به سمت پنجره یورش برد. جغد شوم و بدهیبتی با چشمهای گرد و از حدقه درآمده اش در آنجا خانه کرده بود و با هوهوی کشنده اش که سر می داد، بدنبال شکار خود در آن حجله ی بی رونق می گشت. ثریا با غضب پنجره را گشود و آن پرنده ی بدشگون را از آنجا دور کرد. صدای مشمئز کننده اش همچنان سیاهی شب را می شکست و می رفت تا بر بام خانه ای دیگر نوحه سر دهد. ثریا که از دیدن بیغوش شب، روح و جسمش به تحلیل رفته بود، با رنگی پریده از اتاق بیرون رفت. صادق با حیرت به آقای توانا نگاهی انداخت و گفت:
از قرار معلوم خبرهایی شده، مثل اینکه جاده رو بسته اند.
ـ لطف کن اتومبیل رو همین جا متوقف کن بریم ببینیم چی شده. همگی سراسیمه از اتومبیل پیاده شدند و به سمت جمعیتی که در جنب و جوش بودند، رفتند. اکبر آقا رو به عده ای که دور هم حلقه زده بودند کرد و گفت:
چه اتفاقی افتاده؟ چرا جاده رو بسته اند؟ یکی از آنها که از همه مسن تر بود گفت:
بلا آقا! بلا. مردم خوابند خبر ندارند که چطور دارند تقاص گناهاشون رو پس می دند. یکی از آنها که جوانتر بود، گفت:
ای بابا، بلا کجا بوده، خشم آسمونی که نبوده. مردم خودشون دو دستی مفت و مجانی بلا رو می خرند. اگه سدی رو که ساخته بودند، از همون روز اول از روی تکنیک و اصول صحیح مهندسی می بود، چرا بشکنه و چنین سیل عظیمی ناحیه ی شرقی شهر رو در بر بگیره. فکرش رو بکن به خاطر یک اشکال کوچیک چه ضررها که به خونه های مردم بیچاره نخورده. یکی از آنها سری به تأسف تکان داد و گفت:
خدا کنه فقط ضرر مالی بوده باشه، معلوم نیست چه به روز سرنشینان اون اتومبیل بنز اومده، الان سه ساعته که گروه نجات که گروه نجات دارند تلاش می کنند تا ردی از صاحب اتومبیل پیدا کنند، اما بدبختانه مثل اینکه سیل هر چند نفری رو که تو اتومبیل بوده رو با خودش برده. به طور حتم تا الان زنده نموندند. خدا به داد دل خونواده شون برسه. ثریا با شنیدن این حرف چنان چنگی به صورتش انداخت که خون از پوستش فوران زد. با فریاد به سمت گروهی که مشغول جستجو در محل سیل زده بودند، دوید و با حالتی وحشیانه خواست از طنابی که به عنوان حصار جاده را با آن بسته بودند، بگذرد، اما تعدادی از مأموران کمک رسانی او را گرفتند و مانع از اینکار شدند. ثریا با نفس های بریده، فریاد زد:
پسرم، عروسم در اینجا هستند نجاتشون بدید، امشب شب عروسیشونه، نذارین این شب به عزا تبدیل بشه، نذارید عاقبت مثل لیلی و مجنون ناکام از دنیا برند خواهش می کنم بهشون رحم کنید، چرا وایستادید و منو نگاه می کنید، برید همه ی مردم شهر رو خبر کنید به کمک بیاند. اون دوتا نباید بمیرند، به هر قیمتی شده باید زنده بمونند، می فهمید یا نه؟ آقای توانا و صادق در حالیکه صورتشان غرق در اشک و ماتم بود، به سمت ثریا آمدند و او را به هر شکلی که بود از آن جا دور کردند. عده ی زیادی دور آنها حلقه زده بودند و با ناباوری به مرثیه سرایی ثریا که برای عروس و داماد ناکام می سرود، گوش می دادند. آقای توانا به سمت گروه نجات رفت و محل دقیقی را که کامیاب و صحرا در آنجا وعده داشتند را نشان داد آنها با وجود گل و لایی که تمام دشت را در بر گرفته بود، از پای ننشستند و با تمام وسایل و امکاناتی که در اختیار داشتند، جستجوی خود را برای یافتن آن زوج مفقود شده بکار گرفتند. نورافکن های قوی تمام دشت را روشن کرده بود و چند جرثقیل غول پیکر برای جابجا کردن سنگهای بزرگی که جاده را بسته بودند به کار گرفته شده بود، یک آمبولانس برای فوریت های پزشکی در محل حضور داشت. لحظه به لحظه جمعیت بیشتر می شد. ثریا بانگاهی با خشم به مردمی که دورش را گرفته بودند و با ترحم به او می نگریستند کرد و با انزجار آنها را به کناری زد و خودش را به محل مزبور رساند، مردم با دیدن ضجه های آتشین ثریا، بی پروا طناب را به کناری زدند. برای کمک قدم در گل و لای گذاشتند. ثریا با وجود حال ناخوشی که داشت تمام نیروی خود را به کار گرفت تا نشانی از گمشدگانش بیابد اما ناگهان با دیدن اتومبیلی که از سیل بیرون کشیده شده بود و به طرز وحشتناکی آسیب دیده بود، تازه پی به عمق فاجعه برد و همان کور سو امیدی که از زنده ماندن آنها در دلش سو سو می زد رو به خاموشی رفت، با حالتی جنون آمیز خنده ای سر داد و با حالتی مالیخولیایی گفت:
مردم خوب گوش کنید، جسد اونها باید تو این دشت در کنار همدیگه خاک بشه. حجله شون رو اینجا می بندیم، یک حجله از گل سرخ. نباید بذاریم اینجا بوی گوستان به خودش بگیره. هر شب به خونه اشون می آییم و براشون شمع روشن می کنیم. فانوس این سرزمین هرگز نباید خاموش بشه، باشه؟ قول می دید که وفای خودتون رو به این خاک ثابت کنید؟ قول می دید که تمام عروس و دامادهای این شهر حجله شون رو اینجا ببندند. هان؟ قول می دید؟ صدای گریه ی مردم به آسمان بلند شد. تعداد زیادی از عکاسان، خبرنگاران و فیلمبرداران در آن صحنه ی رقت بار حضور داشتند و از لحظه لحظه ی آن شب نفرین شده گزارش تهیه می کردند تا صبحگاهان آن تراژدی تلخ رو بر سرتاسر کشور مخابره کنند. عروس و داماد ناکام، شب شوم حجله ی تنهایی، لیلی و مجنون دیگر و... که می رفت تیتر درشت روزنامه ها و عناوین دیگر رسانه های گروهی دیگر قرار گیرد. یک خبر تکان دهنده که می توانست دل سنگ را آب کند. آقای توانا که از ظاهر بیقرار ثریا بیم اینرا داشت که او دوباره دست به گریبان جنون شود، خودش را به او که تا زانو در گل و لای فرو رفته بود رساند. دستش را روی شانه اش گذاشت و با صدای گرفته و بغض آلودی گفت:
تو رو خدا بس کن، صبور باش. مگه من و تو اولین کسانی هستیم که فرزندانمون رو از دست می دیم، مگه کامیاب و صحرا اولین عروس و دامادی هستند که چنین عاقبت تلخی داشتند. قسمت و سرنوشت برای این دو نفر بازیهای عجیبی داشته. حکم تقدیره و هیچ کاری هم نمی شه کرد. به جای این بیقراریها اگه یک لحظه عمیقانه فکر کنی به این نتیجه می رسی که مرگ بین اون دو نفر جدایی نیانداخته بلکه اون دو تا برای همیشه به هم پیوند خوردند و روحشون یکی شده و در دنیایی فراتر از اینجا دست در دست هم دارند سیر می کنند و همدم فرشتگان شدند. ما نباید با گریه و زاری دنیای لطیف و شاد اونها رو خراب کنیم. تو باید از اینکه اون دو نفر از تمام قید و بندهای دنیوی آزاد شدند و به سعادت اخروی رسیدند، خشنود باشی. تو... آقای توانا نتوانست حرفش را ادامه بدهد، بغضش ترکید شروع به گریستن کرد. دیدن عروسی صحرا همیشه برای او یک آرزوی بزرگ بود، تنها دلخوشی زندگیش را از دست داده بود و آینده را بدون وجود او که روشنایی زندگیش بود، تلخ و نافرجام می دید. همچون پدری واقعی در غم از دست دادن فرزند به سوگ نشسته بود و نمی توانست به این حرفها که یک دلخوشی زودگذر بود، عمیقانه بیاندیشد. گرچه سعی داشت، این سخنان به قلب ثریا نوعی آرامش بدهد اما خوب می دانست که در آن موقعیت بحرانی چنین واژه های منطقی چندان کارساز نیست. گویا با این حرفها قصد داشت خودش را تخلیه کند چون او نمی توانست همچون ثریا بر سر و صورت خود بزند و ناله و شیون سر دهد واقعیتی که انظار را پوشانده بود، داغ یک مادر بود که خون می گریست. ثریا در حالیکه لحظه ای دست از تضرع و زاری بر نمی داشت با صدایی که از فرط گریه و فریاد به سختی از سینه اش بیرون می آمد، با حالت ملالت باری گفت:
شش سال قلب این دو عاشق رو از همدیگه جدا نگه داشتم تا به اهداف دیکتاتوری و خودخواهانه ام برسم. من با احساسات اونها نبرد کردم، من که در ظاهر قلب مادری رو یدک می کشیدم اما ذره ای از عطوفت و مهر مادری بویی نبرده بودم، با دستهام راهی قتلگاشون کردم، من قاتل اون دو عاشق پاک هستم، من اونها رو کشتم، من مسبب این واقعیت تلخ هستم. چرا منو قصاص نمی کنید؟ چرا اینطور با ترحم به یک موجود قسی القلب نگاه می کنید؟ چرا؟ هان؟ چرا؟ دیگر زبانش قدرت فریاد نداشت، فغان در سینه خفه شد. آقای توانا زیر بازوی او را گرفت و ملتمسانه از او خواست آرام بگیرد. صادق نیز دست کمی از ثریا نداشت و خود را به نوعی در این پیشامد ناگوار سهیم می دانست عامل آشنایی کامیاب و صحرا در حقیقت او بود، روزیکه او به کامیاب پیشنهاد سوژه ای را در آن تپه ها داد هرگز فکر نمی کرد که روزی هم باید جسد تکه تکه دوستش را در آن دشت بیابد. با همه ی وجود خودش را سرزنش می کرد که چرا اینچنین ساده و راحت از کنار خواهش دوستش گذشته بود، روزیکه کامیاب با ظاهری مشوش و پریشان برای آخرین بار به سراغ او آمده بود و با درماندگی از او طلب کمک و یاری کرده بود، او با بی تفاوتی دست رد بر سینه ی او زده بود. و حال افسوس می خورد که چرا در آن کار خیر پیشقدم نشده بود. او تا پایان عمر خودش را به خاطر کاستی که در حق دوستش انجام داده بود، مقصر می دانست.
شب سرد و ظلمانی بود، اما مردم بی توجه به برودت هوا، تمام نیروی خود را به کار گرفته بودند تا سر نخی از آنها بیابند. گویا دیدن هلاکت آن عروس و داماد پدیده ای شگفت انگیز بود که تا آن حد برای یافتن جسدشان در تقلا بودند. ثریا با حالت نزار چشمانش را به نقطه مبهمی دوخته بود، آقای توانا با قیافه ای درهم و تکیده در کنار او ایستاده بود و به تلاش بی وقفه ی مردم که هنوز از پای ننشسته بودند، می نگریست. اکبر آقا و صادق هم در تکاپو و جستجو بودند. اما هرچه می گشتند کوچکترین نشانه ای نمی یافتند. گویا سیل آن دو را با خود به دنیای نامرئی برده بود تا وجود بی پیرایه شان از دست بشر در امان باشد. کم کم سیاهی شب، جای خود را به روشنایی فجر داد، با طلوع سپیده دم مردم ناامید و مأیوس دست از آن تلاش بیهوده کشیدند و با قلبی آکنده از درد و اندوه قصد در ترک آن مهلکه کردند. ثریا که نمی توانست به آن سادگی با اجساد گمشده ی عزیزانش وداع کند و دست خالی به منزل بازگردد، همچون ماده شیر زخمی با نوای دردآلودی در میان گل و لای فرو رفت. عکاسان و خبرنگاران، برای آنکه دست خالی آن سرزمین مطرود شده را ترک نکنند از تمام حرکات شوریده ی ثریا عکس و گزارش تهیه کردند. ثریا در حالیکه می نالید، با خود می گفت:
پسرم، ای کاش لااقل تکه ای از پیراهنت رو می یافتم تا مرهمی بر دل داغدیده ام می بود آخه چرا رفتی؟ چرا به ماد پیرت رحم نکردی و تنهاش گذاشتی؟ مگه سوگند نخوردی که در کنار هم دوای دل دردمندان باشیم، پس چرا پیمان شکنی کردی و منو که می خواستم گذشته های نابخردانه ام رو جبران کنم و از خودم زنی بسازم که تو همیشه آرزوش رو داشتی، دلشکسته کردی. مگه قرار نبود که برام نوه های قشنگ بیاری تا مادری رو که در حق تو نکردم در حق بچه های تو بکنم. آخه چرا قرعه به نام تو و عروس نازنینم افتاد، چرا شماها؟ چرا؟ آقای توانا که می دید آنهمه هیجانات روحی و تنش های درونی سلامتی ثریا را تهدید می کند، از صادق و اکبر خواست به هر شکلی شده او را به منزل بازگردانند. اما ثریا بهیچوجه زیر بار نمی رفت قصد داشت تا روزیکه دیده بر دنیای فانی می نهد در آن دشت خیمه زند و شب و روز برای از دست دادن دو کبوتر سفیدش سوگواری کند و آنقدر اشک بریزد و بر سر و سینه اش زند تا شاید روزی دشت دهان باز کند و او را در اعماق خودمدفون سازد. سرزمینی که خاکش را معجونی از عشق و وفا و آسمانش را عصاره ای از پاکی و صداقت، استتار کرده. گروه امداد و کمک رسانی پس از ساعتها تلاش بی وقفه با ناامیدی وسایل خود را جمع کردند.
مردم هم بار دیگر نگاههای تأثرآمیز خود را به ثریا که وضع اسف باری پیدا کرده بود، انداختند و قصد داشتند که آن منظره ی رقت بار را ترک کنند اما ضجه و مویه کردن ثریا آنها را بر آن داشت که بار دیگر به جستجو برخیزند، هرچند که مطمئن بودند عاقبت به جز جسد تکه تکه شده ی آنها به چیز دیگری دست نخواهند یافت. اما دوباره آستین ها را بالا زدند و به کمک آن مادر داغدیده شتافتند. دوباره دوربین فیلمبرداری و عکاسی به کار افتاد و آنهمه وحدت و یکپارچگی و همدردی را به تصویر کشید. مردم همگی دست دعا به سوی پروردگار گشودند و از او مدد و یاری خواستند. هر کسی به نوعی با مخلوق بی همتا خلوت کرده بود و دل به او سپرده بود. لحظه به لحظه که آسمان از نور خورشید روشنایی می گرفت، التماس مردم اوج می گرفت. دیگر همه می دانستند که هیچ قدرتی به جز نیروی لایتناهی پروردگار قادر نخواهد بود که این دو انسان گمشده را که در زلالی چشمه ساران به طهارت رسیده بودند، به آنها برگرداند. همه منتظر معجزه ای بودند که آن محیط روحانی را به لرزه بیاندازد. نسیمی خنک و روح نواز که همراه با طلوع خورشید از شرق وزیدن گرفته بود، سوار بر امواج طلایی خود، شیهه ی اسبی را به گوش مردم روشندل رساند. به گونه ای که همه ی نگاههای شورانگیز به سمت افق کشیده شد. آنجا که اسبی سپید با دو سوار خود ظهور کرد و اعجاب همگان را برانگیخت. صحرا با تعجب به سمت مردمی که هلهله ی پیروزی سر داده بودند، اشاره کرد و گفت:
کامیاب اونجا چه خبره، اونها کی هستند که به سمت ما می دوند، این هیاهو و فریاد به خاطر چیه؟ کامیاب بر گیسوان پریشان صحرا که در اثر وزش باد به طرز مستانه ای می رقصید، بوسه ای پر حلاوت نهاد و گفت:
فکر می کنم اومدند به استقبال عروس و دامادی که به کمک اسب سفید وفادارش از مهلکه گریختند. صحرا به پشت سرش برگشت و نگاه عاشقانه اش را به کامیاب انداخت و گفت:
هیچ می دونی وحشی شدن همین اسب عامل پیوند من و تو شد. کامیاب دستش را دور کمر صحرا حلقه کرد و آهسته در گوش او زمزمه کرد:
و هیچ می دونی چشمهای قشنگ و قلب بی پیرایه ی تو، من و مادرم رو از خواب غفلت بیدار کرد و هیچ میدونی که من و تو اولین شب زندگیمون رو در این دشت به صبح رسوندیم و حالا داریم به سوی زندگی نوینی می تازیم؟ صحرا خنده ی شیرینی بر لب آورد و دستان پرعطوفت کامیاب را با اطمینان در دست فشرد.
پــــــــــایــــان
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 14:11 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو