عشق ماندگار قسمت هشتم

جلوی در دانشگاه اردلان را که به انتظارم ایستاده بود دیدم،پالتوی مشکی بلندی پوشیده بود که خیلی خوش تیپش کرده بود،دخترها از جلویش رد می شدند و به سرتاپایش نگاه می کردند البته با آن تیپ و قیافه ای که اردلان داشت واقعا حق داشتند.
اردلان با دیدنم به طرفم آمد و گفت:
- به به چشممون به جمالتون روشن شد.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام آقای دکتر!اینجا وایسادی دل دخترهای مردمو ببری؟
- نه،من که اصلا به اینا توجهی نداشتم،منتظر تو بودم.حالا بفرمایید.
سوار ماشین شدم.اردلان گفت:
- خب چه خبر؟
- - سلامتی،تو چه خبر؟
- هیچی،شما رو که رسوندم رفتم کارخونه تا یک ساعت و نیم پیش .بعدشم اومدم دنبال سرکار عالی.
خندیدم و گفتم:
- اردلان حالا پدرت می گه این سایه نمی ذاره پسرم بیاد کارخونه.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:نه ،تازه تو باعث شدی امروز بعد از مدتها برم کارخونه.
- پس تا حالا کجا می رفتی؟
- سه ماهی بود که برام یه کاری پیش اومده بود و نمی تونستم برم.
- یعنی حالا کارت تموم شده؟
نگاهی به من انداخت و گفت:
- خدا رو شکر تموم شد.خب کجا بریم؟
- من خیلی خسته ام بریم خونه.
- منظورت خونه خودمونه؟
- نه عزیزم توجه نکردی گفتم بریم خونه ما.
- آهان همون خونه ای که بهت هدیه دادم.
- اردلان داری اذیت می کنی؟
- آهان حالا فهمیدم،منظورت خونه کرجه؟
چپ جپ نگاهش کردم.
- چیه، نکنه منظورت اینه که بریم کلاردشت؟فکر نمی کنی الان کم دیر شده باشه؟
- اردلان خونه مامان و بابام.
- پس یعنی نمی خوای با من باشی، درسته؟
- چرا دلم می خواد تو بیا خونه ما،این طوری با همیم.
- آخه من اونجا معذبم.
اخمی کردم و گفتم:
- متوجه نمی شم،یعنی چی؟
- من وقتی میام اونجا حس می کنم مزاحم بابا و مامان هستم و این چیزی نیست که من دوست داشته باشم.
- نه اصلا این طور نیست،ولی اگه دوست نداری بیای،اصرار نمی کنم.
- عزیز دلم چرا ناراحت می شی؟
- تو یه طوری حرف می زنی انگار از مامان و بابا خوشت نمیاد.
- نه اشتباه نکن.من اونا رو به اندازه مامان و بابای خودم دوست دارم.
- پس دیگه مشکلی نیست؟
- از اولشم نبود،تو بد برداشت کردی.
موقعی که به خانه رسیدیم ،با کلید در را باز کردم و گفتم،بفرمایید.
- نه تو برو و اول بگو من همراهتم بعد من میام.
- وای چرا اینقدر تعارف می کنی.
و از همانجا بلند گفتم:
- مامان من و اردلان اومدیم.
و اشاره کردم که بیاید.
- سایه فکر نمی کنی که.....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:
- اردلان ،اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی بیرونت می کنم!
در همین موقع مامان آمد و گفت:
- خوش اومدید.
با هم سلام کردیم.مامان جوابمان را دادو گفت:
- اردلان جان پدر و مادر خوبن؟
- ممنون،به لطف شما خوبن.
- مامان ،اردلان خیلی تعارف می کنه .بگید ما تعارفی نیستیم.
- چرا؟شما برای ما با سایه فرقی نداری،در ضمن سعید این کلید رو داده به شما بدم،شما دیگه عضوی از این خانواده هستید پس تعارف نکنید و راحت باشید.
اردلان کلید را گرفت و گفت:
- از محبت و اعتمادتون ممنون.
- خواهش می کنم،خب اگه با من کار داشتید من تو کتابخونه ام.
و رفت.
- دیدی اردلان،حالا دیگه اینقدر تعارف نکن،تو که اون موقع تعارفی نبودی حالا چرا اینقدر تغییر کردی؟
- اون موقع خودم بودم و خودم.ولی حالا دوماد این خانواده ام.باید یه کم تعارف کنم تا فکر کنن دوماد خوبی گیرشون اومده .
- پس داری نقش بازی می کنی درسته؟
- ای یه همچین چیزایی،ولی با تو یکی تعارف نداشتم و ندارم.
- خب پس بفرمایید تا خدمتتون برسم.
و به اتاقم رفتم.چند دقیقه بعد که آمدم اردلان را مشغول تماشای یکی از عکسهای خودم که به دیوار آویخته شده بود،دیدم.آرام پشت سرش رفتم و گفتم:
- اینقدر به عکس دختر مردم نگاه نکن،زشته.
خندید و گفت:
- اون موقع که هنوز دختر مردم بود نگاه کردن زشت نبود حالا که دیگه مال خودم شده،سایه اینو بده به من.
- این همه عکس رو می خوای چیکار؟
- خب دیگه دلم می خواد یکی از اینو داشته باشم.اصلا فیلمش رو بده خودماز روش ظاهر می کنم.
- فیلمش رو ندارم تازه خودم اینو به زور از شاهین گرفتم.
اخمی کردو گفت:
- برای چی از تو عکس گرفته؟
- همین طوری،اون موقع که ایران اومده بود،رفتیم خونشون از همه عکس گرفت،اینم از من گرفت.
- حتما دوباره برای خودش ظاهر کرده، آره؟
- اردلان تو ناراحت شدی؟
- یعنی نباید ناراحت می شدم؟
- نه،چون من اون موقع مجرد بودم،تازه اون پسر عموی منه.
- سایه نکنه عکس تورو زده باشه تو اتاقش.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:این عکس همراه چند تای دیگه تو هالشون زده شده اردلان.
با تعجب گفت:چند تا؟
- اونا مال بچگی هامونه اردلان.
- دیگه دست کی عکس داری؟
- دست خیلیا،ولی این دلیل نمی شه اونایی که عکس منو دارن عاشق من باشن.مثلا من کلی عکس از اشکان دارم و اونم کلی عکس از من،ولی نه من عاشق اشکانم نه اون عاشق منه.ولی در عوض عاشق یه پسر دیوونه مثل تو شدم که هنوزم عکسی ازش ندارم پس دلیل نمی شه که دوستت نداشته باشم.
خواستم برم که دستم را گرفت و گفت:
- سایه،ناراحتت کردم.
- آره ،من نمی دونم تو چرا به من شک داری؟
- نه سایه من به تو بیشتر از چشمام اعتماد دارم ولی دست خودم نیست ،یه کم حسودم.
با تمسخر گفتم:
- یه کم یا خیلی کم؟اصلا تو چرا قبل از اینکه من هسمرت بشم کلی عکس ازم داشتی هان؟
- چون تو عشق منی،حالا یه لبخند منو مهمون کن تا یه چیزی نشونت بدم.
- نمی تونم لبخند بزنم ولی می تونم اون چیزی رو که می خوای نشونم بدی نگاه کنم.
- لطف می کنی.
- چه کار کنم ؟دلم نمی آد دلت رو بشکنم.
اردلان با حالت مخصوص به خودش به من خیره شد.
- این طوری نگام نکن،یاد عروسی فرناز می افتم که دلت نمی خواست سر به تنم بمونه.
- آخه عمر من،اگه من دلم نمی خواست سر به تنت بمونه که شر کامیار و از سرت کم نمی کردم.
- دستت درد نکنه.
- ببینم کی بود می گفت:لطف شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم آقای امیری؟
- حالا مگه فراموش کردم؟
- پس اگه فراموش نکردی یه لبخند بزن.
لبخندی زدم و گفتم:
- بفرمائید ،سه تا لبخند دیگه بزنم بی حساب می شیم،حالا چی می خواستی نشونم بدی؟
- امان از این زبون تو.
و کیفش را در آورد و گفت:
- دیدنش چند تا شرط داره.
- می خوای از خیرش بگذریم.
کیفش را باز کردو گفت:
- نگاه کن.
یکی از عکسهای خودم بود که اشکان بی خبر گرفته بود،موقعی که داشتم آلوچه ترشی را می خوردم،به قیافه خودم خنده ام گرفت،چشم راستم از ترشی آلوچه بسته شده بود و انگشت سبابه ام در دهانم بود.
- اردلان تو چطوری اینواز اشکان گرفتی؟
- با کلی خواهش، تمنا والتماس.
- تو رو خدا اینو بده به من پاره اش کنم.
- وای سایه این جا مثل یه بچه گربه بازیگوش شدی،نازی.
- حداقل توی کیفت نذارش.
- برای چی؟اینک خیلی نازه.
- اردلان،خواهش می کنم بذار توی آلبومت.
- سایه من دوست دارم این توی کیفم باشه.مخالفت نکن عزیزم.
- اردلان.
نگاهش کردم.
- جون دلم.
- اگه منو دوست داری اینو از توی کیفت در بیار.
- قرار نشد دست بذاری روی نقطه ضعف من.
- خواهش می کنم.
- چشم،درش میارم ولی به یه شرط.
- بگو هر چی باشه قبول می کنم.
- یه دونه عکس بهم بدی تا جایگزینش کنم.
- مرسی تو خیلی خوبی.
- فقط همین.
و صورتش را جلو آورد.
- تو که قبلا وقت به من کمک می کردی به یه تشکر قانع بودی حالا نرخ کمکت رو بالا بردی؟
- خانم ما بی تقصیریم،بنزین گرون شده.
خندیدم و گفتم:
- چای که می خوری؟
- اگه تو بخوری آره.
به آشپزخانه رفتم و دو لیوان چای ریختم و آوردم و گفتم:
- بفرمائید.
- ممنون این چای خوردن داره.
- نوش جان،اردلان شام چی دوست داری درست کنم؟
- مگه غذا درست کردنم بلدی؟
- نه زیاد ولی بالاخره یه چیزایی درست می کنم آخه شام شنبه با منه.
- حالا چرا شنبه،حتما چون فرداش تعطیلی آره؟
با تعجب گفتم:
- آره ولی تو از کجا می دونستی؟
با خونسردی خاص خودش گفت:
- همین طوری، حدس زدم.
- خب نگفتی چی درست کنم؟
- هر چی تودرست کنی من دوست دارم.
- خب س رولت مرغ درست می کنم.
خواستم بلند شوم که مامان آمد و گفت:
- سایه،شام امشب با من.
- نه خودم درست می کنم،الان داشتم فکر می کردم چی درست کنم.
- نه عزیزم چون اولین باره که اردلان اینجا اومده لازم نیست تنهاش بذاری.و به آشپز خانه رفت.اردلان لبخندی زدو گفت:
- - چه مادر زن گلی دارم من.
- جدا.
و بلند شدم.اردلان دستم را گرفت و گفت:
- کجا؟
- میوه بیارم.
- من میوه نمی خوام،فقط تو رو می خوام.
- چقدر لوسی.
لبخندی زد و گفت:
- دیگه باید با این لوسی بسازی.
می خواستم جوابش را بدهم که مامان صدایم زد .بلند شدم و به آشپز خانه رفتم.با دیدن ظرف میوه گفتم:
- چرا زحمت کشیدی مامان؟اردلان گفت نمی خوام.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- این طوری گفته تو از کنارش تکون نخوری.
از خجالت سرم را پایین انداختم.
- خجالت برای چیه عزیزم؟
و ظرف میوه را به دستم داد و گفت:
- برو عزیزم.
بشقابی مقابل اردلان گذاشتم و گفتم:بفرمایید.
اردلان پرتقالی برداشت و گفت:مرسی.
- تو که میوه نمی خواستی؟
- اگه برنمی داشتم که ناراحت می شدی.
- اردلان خیلی زبون باز و حرافی می دونستی؟
در حالیکه می خندید گفت:
- آره می دونستم ولی تعجب می کنم.تو که اینقدر صریح حرف نمی زدی!
- مگه خودت نگفتی وقتی باهات حرف می زنم صریح باشم،نکنه پشیمون شدی؟
پرکی از پرتقالی را که پوست کنده بود به دهانم نزدیک کرد و گفت:
- باز کن.
خواستم پرتقال را از دستش بگیرم که گفت:
- نه،خودم باید توی دهنت بذارمش.
- اردلان من خوشم نمیاد.
- متاسفم،با این یکی هم باید بسازی،چون من خوشم میاد.
دهانم را که باز کردم پرتقال را که در دهانم گذاشت گفت:آهان حالا شدی یه دختر خوب.
- چون به حرف تو گوش دادم دختر خوبی شدم؟
- پس چی فکر کردی؟
و لپم را کشید.در همین موقع تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بفرمایید.
پس از چند لحظه صدای نازکی را شنیدم که می گفت:
- سلام خانم من زنم سرطان داره پول ندارم ببرم توی بیمارستان بستریش کنم،شماره حسابمو خدمتتون عرض می کنم هر چقدر دوست داشتید به حسابم پول واریز کنید.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- من دیگه گدای تلفنی ندیده بودم.
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- از بس ندیده ای.
- اشکان تویی؟
- نه من پسر خاله اشم.
- خیلی مسخره ای،حالا غرض از مزاحمت؟
- هیچی همین طوری زنگ زدم بذارمت سرکار.
- جدا کار دنیا عوض شده .از اون موقع تا حالا من تو رو سر کار می ذاشتم حالا دیگه تو منو سر کار می ذاری.
- سایه یه کاری برای من انجام می دی؟
- بستگی داره.حالا کارت رو بگو.
- دو بیت شعر می خوام با قلم برام خوشنویسی کنی.
- می خوای چی کار؟
- می خوام هدیه کنم به کسی.
- نه بابا پس توام؟تا نگی به کی می خوای بدی ،برات نمی نویسم،نکنه خبراییه؟
- سن و سال ما هم داره می ره بالا دیگه.
- نه برای تو زوده زن بگیری،حالا اون بنده خدایی که قراره بد بخت کنی کی هست؟
- خبر نداری،این قدر بهم علاقه داره که نگو،یک دفعه می گه اشکان و دفعه دیگه نمی تونه.
- اشکان نکنه عقلش کمه که یه بار اسمت رو می تونه بگه یه بار نمی تونه بگه؟
- اِ،توهین نکن دلگیر می شم،حالا بالاخره می نویسی یا نه؟
- بیار دیگه ،چه کار می تونم بکنم،هر چی می کشم از دست این دل رئوفمه.
- پس فقط قشنگ بنویس که آبرومون نره.
- یک کلمه دیگه حرف بزنی برات نمی نویسم.
- اِاِاِ،نگاه کن با من که اینقدر برات زحمت کشیدم این طوری رفتار می کنی ،خدا به داد اون اردلان بیچاره برسه.
- تو دلت به حال خودت بسوزه تازه مگه برام چیکار کردی؟
- باشه هر چی تو بگی، حالا کی بیارم؟
- هر وقت دوست داشتی.
- الان بیارم برام می نویسی؟برای فردا می خوامش.
- مگه اورژانسیه،حالا چون آشنایی بیار.
- پس من الان میام فعلا خداحافظ.
- خداحافظ.
و گوشی را قطع کرد.
- چی می گفت؟
- می خواست براش دو بیت شعر بنویسم.
- به به ،پس خانم خوشنویسی ام می کنن.
- با اجازتون.
- خواهش می کنم ،اجازه ما هم دست شماست.
مامان از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- کی بود؟
- اشکان،الان میاد این جا،بهتره بیشتر غذا درست کنید می دونید که بوی رولت مرغ که به دماغش بخوره اینجا موندگار می شه.
چند لحظه بعد زنگ زدند ،خواستم بلند شوم که مامان گفت:
- من باز می کنم .
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- سلام خاله اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که نگو و نپرس ،حالا این تکه تکه شده کجاست؟
مامان درحالیکه می خندید گفت:
- توی هال.
اشکان از همانجا بلند گفت:
- سایه،خدا منو بکشه ولی محتاج تو نکنه.
- الهی آمین.
- اون زبونت با اره برقی قطع بشه دختر.
و وارد هال شد.با دیدن اردلان گفت:
- به به سلام آقای دکتر،حالتون خوبه؟خانم خوبن؟پدر و مادرتون چی،حالشون خوبه؟اون یکی آقای دکتر و خانمشون خوبن؟
- ببینم تو داشتی چی می گفتی؟
اشکان قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- هیچی،داشتم می گفتم این هنر مند چیره دست کجاست؟نمی دونی چه خطی داره،اصلا یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی آقا،این زنی که گرفتی نمونه اس،از هر بند انگشتش یه هنر می ریزه.
اردلان سرش را تکان داد و گفت:
- همه اینا رو خودم می دونم.
به قیافه اشکان خنده ام گرفت و گفتم:چیه یعنی اینقدر از اردلان می ترسی که تمام حرفات رو عوض کردی؟
اشکان آرام به طور که اردلان متوجه نشود گفت:
- خب آدم عاقل باید از دیوونه بترسه،برات نگفته به من چی گفته؟
خندیدم و گفتم:
- نه،چی گفته؟
- نمی دونی ،به من گفته تو دیگه حق نداری اسم سایه رو ببری،حتی گفته از این به بعد باید همیشه زیر آفتاب راه بری و توی سایه نری.
من که از خنده غش کرده بودم گفتم:
- اشکان این قدر حرف مفت نزن.
اشکان رو به اردلان کرد و گفت:
- آقای امیری اومدم اگه اجازه بدین خانم دو بیت شعر برام بنویسن؟
- چون پروئی،امکان نداره اجازه بدم.
- باشه.دوباره گذر پوست به دباغ خونه می افته،تقصیر منه که اون عکسو بهت دادم.
- تقصیر خودته،اصلا تو خجالت نکشیدی اون عکسو به اردلان دادی؟
- به خدا تقصیر من نبود.نمی دونی یه چاقو از جیبش در آورد و گذاشت روی شاهرگم و گفت اگه عکسو ندی یه راست می فرستمت جهنم پیش دانته.منم دیدم دیگه عکس تو به اندازه جونم که ارزش نداره گفتم بیا عکس این ور پریده رو بگیر و برو،خلاصه از اون روز من از این پسره می ترسم.
- خوبه می ترسی و یه ساعته داری زبون می ریزی.
آرام به طوری که اردلان صدایش را نشنود گفت:
- سایه خدا ازت نگذره پس چرا نگفتی نگهبانت اینجاست،من اگه می دونستم این اینجاست،کلاهم اینجا افتاده بود نمی اومدم بردارم.
و با صدای بلند تری گفت:
- حالا آقایی کن و اجازه بده خانم کار مارو راه بندازن.
- اردلان حالا ببخشش.
و رو به اشکان کردم و گفتم:معذرت خواهی کن.
- سایه با معذرت خواهی خالی که درست نمی شه.
- خدا بگم چی کارت کنه سایه،هر چی بهش گفتم ،خواهرمن تو نمی خواد نامزدی سولماز بیای،این پسره یه برادر داره این هوا.
و با دستانش قدی در حدود دو متر را نشان داد.دوباره ادامه داد:صلاح نیست تو رو ببینه یه بار دیدی عاشقت شد ،خانم به حرف من گوش نداد که نداد.
مامان با یک لیوان چای برگشت و گفت:
- چیه،اشکان دل پری از سایه داری؟
اشکان قیافه غمگینی به خود گرفت و گفت:خاله من خیلی بدبختم دیگه کارم به جایی کشیده که باید از این پسره معذرت بخوام تا اجازه بده دخترت برام دو بیت شعر بنویسه.
مامان در حالیکه می خندید گفت:
- من مطمئنم اردلان می ذاره.
- نه خاله این طوری نگاهش نکنید آروم نشسته،چشم شما رو که دور می بینه شخصیت پنهان خودشو آشکار می کنه،نمی دونید هفته پیش من و با چاقو تهدید کرد که دیگه حق ندارم از سه متری سایه رد بشم.
- اشکان الان دماغت دراز می شه ها.سایه براش بنویس تا زودتر شرش رو بکنه و بره.
به اتاقم رفتم و قلم و مرکب آوردم و به اشکان گفتم:
- کاغذ آوردی؟
- آره.
کاغذ را به دستم داد و گفت:
- این شعر،اینم کاغذ خوشنویسی.
شعر را خواندم و گفتم:
- عجب روح لطیفی داری اشکان.پس تو جز مسخره بازی کار دیگه ای هم بلدی؟
- ای وای من چیکار کنم از دست این دوتا اون یه تاش خونه خودمون رو قرق کرده این کی هم اینجا رو .خدایا خودت یه فکری برام بکن.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان،پس تو واقعا عاشق شدی؟
- دروغ می گه پس فردا خبردار می شی اینو برای قناری،چیزی نوشته و چسبونده به قفس.
- اردلان سر به سرش نذار.
و شروع به نوشتن کردم.موقعی که تمام شد گفتم:
- خب بفرمایید.
اردلان کاغذ را از دستم گرفت و گفت:
- خیلی قشنگ نوشتی،این که حیفه بدیم به اشکان .تو این طور فکر نمی کنی اشکان؟
اشکان زیر لب گفت:
- حیف که من زورم به این قد و قواره و هیکل نمی رسه وگرنه بهت می گفتم چطوری فکر می کنم.
- بیا،حالا چرا گریه می کنی؟بگیر مال خودت،خوش باشی.
اشکان کاغذ را گرفت،نگاهی کرد و با لبخند گفت:
- دستت درد نکنه.
- خواهش می کنم.
اشکان بلند شد برود.گفتم:
- اشکان شام نمی مونی ؟رولت مرغ داریم.
- رولت مرغ رو خیلی دوست دارم ولی یا جای منه یا اردلان،حالا خودت تصمیم بگیر که کدوممون بمونیم.
من و مامان خندیدیم و مامان گفت:
- هردوتاتون.
اشکان همانطور که ایستاده بود گویی با خودش حرف می زد گفت:
- تا اون موقع که شوهر نکرده بود یه جوری از دستش می کشیدم حالام که شوهر کرده به این پسره که اندازه این دره،یه جور دیگه از دستش می کشم.
و به در هال اشاره کرد.
اردلان با حالت مخوص به خودش به اشکان نگاه کرد و گفت:
- پس اگه نمی مونی خداحافظ.
اشکان نشست و گفت:
- خداحافظ.شما به پدر مادرتون سلام برسونید.
و نگاهی به اردلان انداخت و گفت:
- چیه آقا جون پس چرا هنوز نشستی؟مگه تشریف نمی برید؟
در همین موقع پدر آمد .با آمدن پدر اشکان و اردلان هر دو ساکت شدند.چند فنجان ای ریختم و به هال رفتم و اول به پدر تعارف کردم.پدر یک فنجان برداشت و گفت:
- قربون دختر گلم.
بعد سینی را جلوی مامان و اشکان گرفتم اشکان فنجانی چای برداشت ولی تشکر نکرد.
- کوفت جونت.
و به طرف اردلان رفتم و گفتم:
- بفرمایید.
- چای بخوریم یا خجالت؟
لبخندی زدم و گفتم:
- معلومه چای.
و کنارش نشستم.پدر رو به اشکان کرد و گفت:
- چه عجب از این طرفا؟
- ما که همیشه مزاحمیم.
در جوابش گفتم:
- الحق که راست گفتی.
- سایه پا می شم می رم ها!
- وا!بچه می ترسونی؟من که می دونم تا شامت رو نخوری از جات تکون نمی خوری تازه خودت این حرفو زدی من فقط تایید کردم.
- سایه سر به سرش نذار بابا.
- پس خبر نداری آقا،این سه نفر تا قبل ازاینکه تو بیایی کارشون همین بوده حالا تازه ساکت شدند.
- من که از اولم چیزی نمی گفتم،سایه هم که هنوز داره زبون میریزه این اردلان و بگو،برای اینکه خودشو خوب نشون بده ساکت نشسته.
- پسر تو چه پدر کشتگی با من داری که این قدر بر علیه من جو سازی می کنی؟
- واه من چه پدر کشتگی با تو دارم؟خاله من دلم می خواست جای سایه بودم ،اون موقع میگه داره بر علیه من جو سازی می کنی.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- حالا از کجا مطمئن بودی من تو رو می پسندیدم.
- دست تو نبود که اینقدر بهت پیله می کردم تا بالاخره عقدم می کردی.
- پس خدا رو شکر که دختر نشدی وگرنه همه پسرها رو از راه به در می کردی.
و به آشپزخانه رفتم که وسایل شام را آماده کنم ولی مامان همه را آماده کرده بود.چند لحظه بعد مامان آمد و گفت:
- سایه برو میز رو بچین تا غذا رو بکشم.
ظرف سالاد رو برداشتم و سر میز رفتم،اشکان با دیدن من گفت:
- سایه کمک نمی خوای؟
- نیکی و پرسش؟
اشکان بلند شد و به آشپزخانه رفت و بشقابها را برداشت و آورد سر میز بچیند.پس از چند لحظه که با ظرف غذا بیرون رفتم .اشکان چهار بشقاب را کنار هم و یکی را آن طرف میز گذاشته بود.
- اشکان چرا این یکی رو اینجا گذاشتی؟
- جای اردلانه دیگه.
داشتم می خندیدم که پدر و اردلان هم آمدند.
پدر با دیدن من گفت:به چی می خندی؟
- از دست اشکان،ببین برای اردلان کجا بشقاب گذاشته؟
- عمو جون پس بگو تو امشب بلند شدی کار کنی.
و خندید،بشقاب را برداشتم و کنار بقیه گذاشتم.اردلان صندلی را برای من عقب کشید گفت:
- بفرمایید.
نشستم و خودش کنارم نشست و منتظر مامان شدیم.
- سارا عزیزم چرا نمیای؟
مامان با ظرف ژله آمد و گفت:
- ببخشید منتظرتون گذاشتم.
و کنار پدر نشست.مامان به اشکان گفت:
- عزیزم چرا غذا نمی کشی؟
اردلان خندید و گفت:
- نکنه چون تنهایی میلی به غذا نداری؟
- خودت تنهایی کشیدی،می دونی بد دردیه.
- پس باید بگم عمو برات دستی بالا بزنه،راستی پدر خبر دارید اشکان عاشق شده؟
پدر بلند بلند خندید و گفت:
- من که باورم نمی شه.اشکان و عاشقی؟این چیزا برای قلبت بده عمو جون.
- حق مطلب رو ادا کردید آقای معتمد.آخه پسر جون تو که قلب درست و حسابی نداری که زن بگیری،مجرد بمونی بهتره البته من برای خودت می گم.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان،اگه تو زن بگیری اون روزی که بخوای بری از آرایشگاه بیاریش ممکنه یه وقت خدایی نکرده زبونم لال سکته کنی.
- الهی آمین.
همه داشتیم به اشکان می خندیدیم که مامان گفت:
- چرا این قدر سر به سر اشکان می ذارید؟اشکان جان عزیزم اصلا این طور نیست.
پدر گفت:
- سارا کدوم طور نیست؟تو که مرد نیستی خبر داشته باشی چطوری هست یا نیست ،پس بی خودی بهش دلگرمی نده.
و با اردلان خندیدند.
مامان در حالیکه سعی می کرد نخندد گفت:حالا نوبت من شد.
- اشکان من یه فکری کردم تنها راهش اینه که تو یه زنه زشت بگیری که زیاد بهش ذوق نکنی،حالا طرف خوشگله یا نه؟
- آره از تو خوشگلتره.
اردلان در حالیکه نگاهم می کرد گفت:
- از سایه خوشگلتر که وجود نداره.
- خب اگه به خوشگلی سایه نباشه مطمئنا دل چسب هست.
اردلان یکی از ابروهایش را بالا برد و با حالت مخصوص خودش گفت:دل چسب؟
- بابا دیگه معمولی که هست.
- معمولی!چاخان که نمی کنی،من می دونم این همه رو سرکار گذاشته.
- اشکان اعتراف کن.
- بابا مال دوستمه داده من براش بنویسم ،آخه قبلا چاخان کرده بودم خوشنویسی می کنم،می خواد بده به نامزدش.خلاصه دیدم اگه بگم دروغ گفتم خیلی ضایع اس،آوردم تو بنویسی،حالا دیگه ولم کن!
- دیدید!من اینو می شناسم.
- تو اگه منو می شناختی که نمی رفتی از غریبه زن بگیری.من که دلم از دست تو خونه.
همه به حرفهای اشکان می خندیدیم ولی اشکان چنان قیافه غمگین و حق به جانبی به خودش گرفته بود که اگر ما نمی شناختیمش فکر می کردیم جدی می گوید.
خلاصه،شام با شوخی و خنده صرف شد.دو ساعت بعد اردلان بلند شد که برود.رو به مامان و بابا کرد و گفت:
- از دیدنتون خوشحال شدم ببخشید اگه مزاحم شدم.
و با مامان و بابا دستداد.اشکان هم بلند شدو گفت:
- منم از دیدنتون خوشحال شدم.
اردلان دستش را کشید و گفت:
- تو که با من میای جانم،من و تو بیرون از هم خداحافظی می کنیم.بعد جلوی همه گونه مرا بوسید و گفت:
- خداحافظ عزیزم.
من که خجالت کشیده بودم سرم را پایین انداختم و گفتم:
- خدانگهدار.
اشکان هم خداحافظی کرد و همراه اردلان رفت.
هفت ساعت به تحویل سال نو باقی مانده بود.داشتم سفره هفت سین را تزئین می کردم که تلفن زنگ زد به مامان گفتم:مامان جان لطفا گوشی را بردارید.
مامان گوشی را برداشت و گفت:بله بفرمایید.
بعد از چند لحظه گفت:سلام عزیزم حالت خوبه؟
- مرسی منم خوبم،سعیدم خوبه.بابا و مامان چطورن؟
- بله،سایه ام داره هفت سین رو تزئین می کنه.
چند لحظه ای مامان ساکت شد و بعد گفت:
- نه عزیزم،از نظر ما اشکالی نداره.هر طورشما راحتترید،ما هم راحتیم.
- نه عزیزم سلام برسون،گوشی را به سایه می دم.
و گوشی را به طرف من گرفت و گفت:
- سایه،اردلان کارت داره.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو، سلام.
- سلام ،خوبی؟
- مرسی،تو چطوری؟
- خوبم،سایه آماده باش میام سراغت که بریم کرج.
- کرج؟
- البته اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه.
- نه،چه اشکالی.
- پس من تا یه ساعت دیگه میام دنبالت.
- باشه،فعلا کاری نداری؟
- نه قربانت.
گوشی را قطع کردم و بقیه کار تزیین سفره را انجام دادم.بعد به اتاقم رفتم تا حاضر شوم،هنوز آماده نشده بودم که اردلان زنگ زد.سریع آرایش کردم و گره روسری ام را بستم و پایین رفتم.
اردلان با مامان صحبت می کرد.شنیدم که می گفت:
- ساعت ده،ده و نیم میایم خدمتتون.
با دیدن من گفت:
- سلام عزیزم،حالت خوبه؟
- سلام، مرسی.
به طرفم آمد و گفت:
- اگر حاضری،بریم.
با مامان خداحافظی کردیم و رفتیم.سوار ماشین که شدم اردلان گفت:
- سایه خیلی ناز شدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- به نظر خودم که فرقی نکردم.
- چرا عزیزم،تا حالا این طوری آرایش نکرده بودی.
از دقت اردلان خنده ام گرفت،گفتم:
- اردلان جریان چیه؟
- هیچی فقط دلم می خواست کنارهم باشیم.
- خب می اومدی اینجا.
- نه دلم می خواست فقط من و تو باشیم.
دو ساعت بعد کرج بودیم،وقتی وارد ساختمان شدم با خود گفتم((امسال برای سال تحویل عجب جای دلگیری اومدیم.))
و ناراضی به دنبال اردلان راه افتادم.در سالن با دیدن هفت سینی که روی میز چیده شده بود،خوشحال شدم و رفتم جلوی میز و زانو زدم.
هفت میمون کوچولو که هر یک از سین های هفت سین داخل سبد یکی از آنها بود و تنگ کوچکی که دو ماهی نارنجی در آن شنا می کردند.جلوی آینه هم قرآنی باز شده بود و روی صفحه قرآن پر ازگلبرگهای گل بود.این بامزه ترین سفره ای بود که تا حالا دیده بودم.اردلان دستی روی شانه ام گذاشت و گفت:
- می پسندی؟
- آره ،خیلی قشنگه،واقعا که خوش سلیقه ای.
- اگه خوش سلیقه نبودم که تو رو انتخاب نمی کردم.
- اینارو کی خریدی که من خبر دار نشدم؟
- سه روز قبل،ولی می خواستم برات سورپرایز باشه،خوشحالم که خوشت اومده.
- اردلان چراغها رو روشن کن،اینجا یه جوریه انگار دارم خفه می شم.
- کلید برق پشت سرته،بزن.
کلید را زدم و سالن مثل روز روشن شد.
با تعجب گفتم:
- اردلان اینجا اینقدر لامپ داشت و تو روشن نمی کردی؟
- نه،چون تو از تاریکی خوشت نمیاد دادم یک سری سیم کشی کردند.
- چه خوب،این طوری خیلی بهتره من که نمی تونم تاریکی رو تحمل کنم.
اردلان با حالت افسرده ای گفت:
- ولی من روزای زیادی تو تاریکی این سالن سپری کردم.
و بعد از چند لحظه گفت:
- چند دقیقه تنهات می ذارم.
- کمک نمی خوای؟
- نه،الان بر میگردم.
مانتو و روسریم را در آوردم و روی مبل نشستم.
به اردلان فکر کردم((آخه چرا روزهای زیادی رو اینجا سپری کرده؟یعنی چه مشکلی داشته بیماری،بی پولی،یا شایدم یه عشق بی فرجام؟))از فکر اینکه اردلان قبلا عاشق دختری بوده حالت بدی پیدا کردم.
با خود گفتم((یعنی ممکنه دختر مورد علاقه اردلان اونو ترک کرده باشه؟یا شایدم مرده یا....وای نکنه هنوزم توی زندگی اردلان باشه؟نه غیر ممکنه.اردلان خیلی به من علاقه داره....نکنه همه اینها دروغ باشه؟))
سرم را با دستانم فشار دادم این چه فکرهایی بود که به سرم افتاده بود.با خود گفتم((من مطمئنم اگرم قبلا دختری بوده حالا دیگه نیست.یعنی غیر ممکن باشه،چطور کسی می تونه به دروغ قربون صدقه دختری بره که بهش علاقه نداره؟))
با دیدن اردلان که کنارم نشسته بود و خیره نگاهم می کرد ؛از ترس تکانی خوردم و گفتم:
- اردلان،منو ترسوندی.
- چند دقیقه ای هست اینجا نشستم ولی تو اینقدر ذهنت مشغول بود که متوجه نشدی.سایه مشکلی پیش اومده؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
- نه چیز مهمی نیست.
اردلان دستم را گرفت و گفت:
- سایه دوباره که تو....
و بقیه اش را ادامه نداد.
می دوانستم چه می خواهد بگوید((دوباره که تو دروغ گفتی.))
- با فکر مزخرفی درگیر بودم .چرا احساس می کنی بهت دروغ می گم؟وای من از این جمله تو خیلی بدم میاد،خواهش می کنم تکرارش نکن.
- شاید دروغ نگفتی،ولی راستم نگفتی،تو به دو،سه تا نتیجه ام رسیدی،تازه می گی به چیز مهمی فکر نمی کردی.
با تعجب نگاهش کردم،با خود گفتم((یعنی فکر منو می خونه؟))
- چیه؟فکر کردی با آدم ناشی طرفی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نه تو خیلیم تیزی،درست گفتی به نتایجی ام رسیدم ولی اجازه خودنمایی بهشون ندادم.
- تو اجازه ندادی یا وجود من باعث شد از توی فکر و خیال بیرون بیای؟
- اردلان خواهش می کنم بحث نکن،گفتم که چیز مهمی نیست.توام بی خودی پیله نکن باشه؟
اردلان به چشمهایم خیره شد و گفت:
- چون تو می خوای باشه.
به او خیره شدم.می خواستم ببینم واقعا ممکن است اهل دروغ و کلک باشد،در ظاهر به من علاقه داشته باشد ولی در باطن به دختر دیگری دل بسته باشد.در همین فکرها بودم که صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- بازم مطمئنی چیز مهمی نیست؟
- آره مطمئن باش .ممکنه یه لیوان آب برام بیاری؟
اردلان رفت و یک ربع بعد برگشت.با دیدنش گفتم:
- اردلان،آب قطع شده بود؟
- نه.
- پس رفتی یه لیوان آب برام بیاری یکربعه پیدات نیست.گفتم حتما...
نگذاشت بقیه حرفم را بزنم و گفت:
- تو که تشنه نبودی فقط می خواستی تنها باشی برای همین رفتم.
- اردلان چرا همچین فکری کردی؟من می خواستم با آب اعصابم رو آروم کنم.از اینکه فکر کردی فرستادمت دنبال نخود سیاه متاسفم.
- حالا اعصابت آروم شد؟
- آره،ولی اگه یه لیوان آب بخورم بهتر می شم.
لیوان را به دستم دادو گفت:
- نوش جان.
تشکر کردم و آب را نوشیدم و به اردلان که محو تماشای من بود ،لبخندی زدم و گفتم:
- چیه؟حالا تو رفتی تو فکر.
- آره تو فکرمو مشغول کردی .سایه نکنه .....
و بقیه حرش را ادامه نداد.
- نکنه چی؟بگو.
حرفی نزد و فقط نگاهم کرد.
- اردلان تو به من شک داری،درست می گم؟
- نه.
- ولی من مطمئنم همین طوره.الانم حاضرم شرط ببندم که می خواستی بگی،سایه نکنه تو عاشق کس دیگه ای شده باشی؟
اردلان سرش را پایین انداخت.
- تو چرا به عشق و علاقه من شک داری؟من اصلا این شک و تردید های بی موردت رو نمی فهمم ،مگه این که....
و ادامه ندادم.اردلان با عصبانیت گفت:
- مگه اینکه چی؟
حرفی نزدم.می دانستم اگر اردلان عصبانی شود به همین راحتی ها آرام نمی شود.
پیش خود گفتم((وای اول سال و دعوا مرافعه خدا به خیر بگذرونه.))
اردلان گفت:
- نمی خوای بقیه حرفتو بزنی؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه،چون نمی خوام مثل تو شکاک باشم.
اردلان که کمی آرامتر شده بود گفت:
- سایه من به تو شک ندارم،ولی باور کن دست خودم نیست.
و سرش را روی زانوهایم گذاشت.می دوانستم به محبت من نیاز دارد.دستم را داخل موهایش فرو بردم موهایش را نوازش کردم.
- سایه من خیلی دوستت دارم.
آرام گفتم:
- منم تو رو دوست دارم،چرا حالا باید همدیگر و ناراحت کنیم؟
- سایه تو یه کم به من علاقه داشته باشی من جونم رو برات میدم.فقط یه کم.
دوباره گفتم:
- ولی من به تو خیلی علاقه دارم اردلان.اینو باید روزی چند بار بهت بگم تا خیالت راحت بشه؟
- حداقل روزی سه بار.
خندیدم و گفتم:
- کار من و تو مثل این که با کار همه مردم فرق داره،عموما آقایان باید به خانماشون بگن دوستت دارم،ولی اینجا من باید به تو بگم.
حرفی نزد و چشمانش را بست.آرام گفتم:
- اردلان.
چشمهایش را باز کرد و گفت:
- جانم.
- چرااین قدر زود عصبانی می شی؟یه کم خونسرد باش،با صبر و حوصله قسمت اعظم مشکلات خود به خود حل می شه.
- چشم به خاطر توام که شده سعی می کنم خونسرد باشم.
لبخندی زدم و گفتم:
- پیشاپیش از همکاری صمیمانه شما نهایت تقدیر و تشکر رو دارم.
- دوباره که تو این طوری لبخند زدی.آخرش این قلب من از کار می افته.
- - وا!من که عادی لبخند می زنم.
- فکر میکنی،سایه،جون من به مرد دیگه ای این طوری لبخند نزن.
- اردلان تو فکر می کنی لبخندای من طورین؟من فقط همین طوری بلدم لبخند بزنم.
- خب اصلا لبخند نزن،بخند.
- اردلان،داری چی می گی!
- نه، خندیدنتم آدم رو دیوونه می کنه،اصلا اخم کن.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
- وا!اردلان دیوونه شدی؟
اردلان نگاهم کرد و گفت:
- وای سایه تو اخم کردنت هم دل آدمو می لرزونه.
- می دونی چیه اردلان،من فقط در نظر تو اینقدر زیبا و خواستنی ام،شاید در نظر مردای دیگه خیلی زشت لبخند بزنم یا ناجور اخم کنم.
- سایه خودتم می دونی که حرفات درست نیست،مگه من نگاههای تحسین آمیز دیگران رو نسبت به تو نمی بینم.
اخمی کردم و گفتم:اردلان بس کن.
- آهان ببین همین اخم کردنتم ته دلمو لرزوند.
و محکم در آغوشم گرفت.
- اردلان تو چرا اینقدر دیوونه ای ،هان؟
- عشق تو منو دیوونه کرد.
سری تکان دادم و گفتم:
- چه حرفا!تو از اولشم دیوونه بودی،چرا گناهشو کردن من می اندازی؟
- سایه می دونی روز عروسی فرزاد وقتی از پیش تو رفتم سر میز دوستام ،یکی از دوستام تازه رسیده بود.رو کرد به من و گفت((اردلان تو اون دختره رو می شناسی؟))با این که می دونستم تو رو می گه ،گفتم((کدوم دختره؟))گفت((همون که قد بلندی داره،لباس آبی کمرنگی پوشیده .))سری تکان دادم و گفتم((آره می شناسمش.))گفت ((پس منو بهش معرفی کن))با حرص بهش گفتم((می شه بگی برای چی؟))گفت((خیلی ازش خوشم اومده،خیلی ظریف و خوشگله))منو می گی،اگه کارد بهم می زدی خونم نمی ریخت،عجب حسی نسبت به تو داشتم ،از اینکه داشت از تو تعریف می کرد غیرتی شده بودم،یارو هم از اون پدر سوخته ها بود و حالام یه مدتی بود دنبال یه دختر خوب می گشت تا ازدواج کنه.دیدم بدجوری نگاهت می کنه،اصلا به قول معروف از وقتی تو رو دیده بود توی پیرهن خودش نبود.دوباره گفت((اردلان بیا یه کار خیر در حق من بکن و منو به این خانم معرفی کن.))در حالیکه عصبانی بودم گفتم(( ایشون خانوم سایه معتمد هستن که قراره تا چندی دیگه بشن خانوم سایه امیری متوجه که هستی؟)) با غضب گفت، ((چی؟اردوان)) اون قدر عصبانی شده بودم که گفتم،((آه پسر! پس چرا این قدر خنگ بازی در میاری؟ قراره بشه همسر من . حالا فهمیدی؟)) سایه،نمی دونی انگار یه سطل آب یخ روی سرش ریخته باشی از هم وارفت. یه کم منو نگاه کرد و گفت ،((متاسفم،نمی دونستم نامزد توئه، امیدوارم منو ببخشی اردلان.)) در عرض یک ساعت این خبر بین همه بچه ها پیچید که تو نامزد منی، طفلک اردوان که از این دروغ،حسابی جا خورده بود گفت،((اردلان این چه حرفی بود تو زدی ؟)) منو می گی مونده بودم به اردوان چی بگم که گند قضیه بالا نیاد، به دروغ گفتم، ((این دانشجوی تو با من نرقصید منم برای این که نتونه با کسی برقصه همچین شایعه ای رو پخش کردم . بالاخره باید یه جوری حالش رو می گرفتم . به نظر تو کار بدی کردم؟)) اردوان طفلک گفت،(( چی بگم . حالا بیا بشین پیشش که گند قضیه بالا نیاد.)) تازه بعد شم ده،دوازده نفری رفته بودن از اردوان پرسیده بودن که اردلان راست گفته، اردوانم کلی دروغ سر هم کرده بود که آره حرفامون رو زدیم فقط مونده جشن نامزدی که قراره تا آخر این ماه برگزار بشه. چه شبی بود سایه .))
من که چشمانم از تعجب گشاد شده بود گفتم:
- اردلان تو چه کارایی که نکردی.
- خوب چه کار کنم ، دست خودم نبود . پاک دیوونه شده بودم.
خندیدم و گفتم:
- نه این که حالا نیستی؟
- تو برای من عقل درست و حسابی نذاشتی. تازه من باید از دست تو شاکی باشم تو دل و دین و عقلم رو یکجا غارت کردی.
- اردلان اصلا بهت نمیاد این قدر رومانتیک باشی، علی الخصوص وقتی عصبانی می شی.
اردلان خندید و گفت:
- من که زیاد عصبانی نمی شم ، فقط گاهی اوقات.
- تا حالا پنج بارش رو تجربه کردم ، واقعا ترسناک میشی من که ازت میترسم.
- دست بردار ، فقط یه بار بود.
- کاری نداره می خوای برات حساب کنم،عروسی فرناز، دوبار شمال ، یه بار قبل ازنامزدی ، یه بار همین الان ، ولی هیچ کدوم به اندازه دفعه قبل وحشتناک نبود ، خدا بهم رحم کرد وگرنه الان چهلمم تموم شده بود.
- خدا نکنه.
- اردلان جدی می گم اگه من و شاهین با هم دوست بودیم و می خواستیم با هم ازدواج کنیم تو چه کار می کردی؟
- تصورشم برام مشکله اول تو رو می کشتم بعد خودمو.
- اردلان جدی باش.
- به جون تو حتی نمی تونم فکر کنم تو زن مرد دیگه ای بشی.سایه وقتی دیدمت نفهمیدم کی عاشقت شدم.اصلا برام عجیب بود من که از همه دخترا بدم می اومد و بهشون اهمیتی نمی دادم .نمی فهمیدم چرا دنبال تو بودم،تو چطوری بودی که تمام یخ وجود منو آب کردی،سایه من خیلی می خوامت شاید باورت نشه،من که کسی برام مهم نبود وقتی تورو دیدم نگرانت بودم و این چیزی بود که برام عجیب بود،اون روز که پات پیچ خورد من چه حالی داشتم،وقتی از درد بیهوش شدی می خواستم یارو رو خفه کنم.
خندیدم وگفتم:
- سولماز برام تعریف کرد.
- توی این مدت فقط سولماز و اردوان یه چیزهایی فهمیده بودند،همون روز که پات پیچ خورده بود،من که اومدم ببینمت تو سولماز رو بیرون کرده بودی،بعد که دیدی من به دیدنت اومدم به سولماز گفتی بمون فهمیدم که چون نمی خوای با من تنها باشی اینو گفتی.وقتی گفت نمی مونم،فهمیدم یه چیزهایی فهمیده.
- کجایی؟سولماز از همون اول می گفت تو از من خوشت اومده.
- جدی می گی؟
- باور کن همون موقع ام داشت می گفت اگه بیاد خواستگاریت قبول می کنی یا نه که بیرونش کردم.
- سایه تو کی از من خوشت اومد؟
لبخندی زدم و جواب ندادم.
- جون من بگو برام خیلی مهمه.
- چطوری بگم قیافه و تیپ،حرکات و رفتارت توجه ام رو جلب می کرد.با کمکایی که بهم کردی بهت اعتماد پیدا کردم ولی یه چیزی شد که فهمیدم توام به من علاقه داری و به احساسم اجازه خودنمایی دادم.
- چی شد که فهمیدی من بهت علاقه دارم؟
- این دیگه یه رازه عزیزم،اصرار نکن که بهت نمی گم.
- خب پس حداقل بگو کی فهمیدی؟
- درست یک هفته قبل از اینکه تو جلوی دانشگاه بیای و بریم کرج.
اردلان به فکر فرو رفت.خندیدم و گفتم:
- زیاد فکر نکن فکور می شی.
- بالاخره از زیر زبونت بیرون می کشم.
نگاهی به ساعتم کردم .درست نیم ساعت دیگر تا تحویل سال نو مانده بود.
- سایه این بهترین سال زندگی منه.
- چرا؟
- چون امسال تو رو دارم.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون منم از اینکه همسری به خوبی تو دارم احساس خوشبختی می کنم.
- سایه،پارسال فکر نمی کردم امسال برای تحویل سال نو متاهل باشم،پارسال تنها بودم ولی حالا یه دختر خوشگل و مامانی کنارم نشسته ،تو چی؟فکر کردی امسال شوهر کرده باشی؟
- نه چون اصلا قصد ازدواج نداشتم.
موذیانه خندید و گفت:
- اِ پس چرا تغییر عقیده دادی؟
- نمی دونم،تقدیره دیگه،چه کار می شه کرد؟
- قط تقدیر،پس عشقی علاقه ای چیزی در بین نبوده؟
بلند خندیدم و گفتم:
- تو فقط از زیر زبون آدم حرف بکش،خب؟
- بالاخره جوابمو ندادی؟
- خب،تو رو دیدم گفتم حیفه نصیب یه دختر دیگه بشی.به قول معروف چراغی که به خانه رواست به مسجد حرومه.
- قربون اون اعتراف کردنت برم.
- خب دیگه،بسه،حالا مرتب بشین.اصلا چه معنی داره هی آویزن من می شی؟
سال که تحویل شد،اردلان به شیوه خودش به من تبریک گفت و من با محبت پاسخ او را دادم.
- امیدوارم سال خوبی داشته باشی.
- منم امیدوارم،البته در کنار تو.
بسته کادو پیچی را به دستم داد و گفت :
- امیدوارم بپسندی.
- ممنون.
کادویش را که باز کردم،یک جعبه طلا بود،آن را باز کردم و زنجیر طلای بلندی که به آن قلب بزرگی آویخته بود بیرون آوردم و با تعجب گفتم:
- مرسی خیلی قشنگه.
با خوشحالی گفت:
- خواهش می کنم.
و زنجیر را از دستم گرفت و به گردنم انداخت.بعد قلب را باز کرد و جوی چشمانم گرفت در یک طرف قلب عکس من بود و در طرف دیگر عکس خودش.
- وای اردلان خیلی جالبه.
- قابل شما رو نداره خانم.
از داخل کیفم بسته ای در آوردم و گفتم:
- این هدیه توئه.
- از این که به فکر من بودی ممنون.
- خواهش می کنم،البته خیلی ناقابله.
- تو هر چیزی به من هدیه بدی برای من ارزشمنده عزیزم.
و کادو را باز کرد.با دیدن عکسی که همیشه اصرار می کرد آن را داشته باشد لبخندی زد و گفت:
- بالاخره به دستش آوردم ،سایه تو بهترین هدیه رو به من دادی.
- خواهش می کنم،دیدم همیشه بهش خیره می شی،تصمیم گرفتم به رسم یاد بود بهت تقدیم کنم.
- مرسی،خیلی لطف کردی.
و عکسم را بوسید.
- اردلان این دیوونه بازیا چیه؟
گفت:
- چیه حسودی می کنی؟
- نه ولی یک طوری عکسمو بوسیدی که هر کس دیگه ای جای من بود فکر می کرد یکسالی هست منو ندیدی.
- خب چه کار کنم،من یه لحظه که پیش تو نباشم دلم برات تنگ می شه.بالاخره باید یه عکسی ازت داشته باشم.
- آخه نه این که تا حالا نداشتی،برای همین ذوق زده شدی.
اردلان خندید و گفت:
- بریم شام بخوریم،چون به مامانت گفتم برای ساعت ده،ده و نیم میایم.
در امتداد نگاه تو