عشق ماندگار قسمت دهم
- سایه چقدر دیگه آماده ای؟
- پنج،شش دقیقه دیگه.
اردلان بعد از تلفن لباسهایش را تعویض کرد و کت و شلوار مشکی با پیراهنی سفید پوشید و کرواتش را به دستم داد و گفت:
- اینو گره می زنی؟
کرواتش را برایش بستم.نگاهش کردم و گفتم:
- خیلی خوش تیپ شدی.
با هم از خانه خارج شدیم،اردوان و سولماز هم زمان با ما بیرون آمدند.من و سولماز همدیگر را در آغوش کشیدیم.
اردلان با تعجب به ما نگاه کرد و گفت:
- مگه چند وقته همدیگرو ندیدید؟!
من و سولماز که خنده مان گرفته بود همدگیر را رها کردیم و به پایین رفتیم.وقتی به خانه آقای امیری رسیدیم ماشین پدر و عمو جلوی در پارک شده بود،وارد حیاط که شدیم دو گوسفند جلوی پایمان قربانی کردند.
با دیدن مامان و بابا فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده .مامان را بوسیدم و گفتم:
- دلم براتون یه ذره شده مامانی.
مامان که اشک در چشمهایش حلقه بسته بود گفت:
- الهی مامان فدات بشه خوبی،همه چی رو به راهه؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بله،خیالتون راحت باشه.
و بعد پدرم را در آغوش کشیدم.
- عروسکم ،جات تو خونه خیلی خالیه،فکر نمی کردم دوری از تو اینقدر سخت باشه.
- منم دلم برای شما تنگ باشه.
اشکان با دیدن بابا و مامان که از دوری من ناراحت بودند گفت:
- خاله،تلفن می زدی به من می اومدم براتون اونقدر شیرین زبونی می کردم که اصلا یادتون می رفت یه روزی دختری به اسم سایه داشتید.
- اشکان اینقدر حرف مفت نزن ،می شه؟
- آره ،چرا نمی شه ولی تو باید بدونی که از این به بعد باید با من بهتر صحبت کنی هر چی باشه من برادر بزرگتر جاریت هستم.
بعد از نیم ساعتی مجلس عادی شد.پدر ها با هم صحبت می کردند مادر ها هم با هم بودند.
ما جوانتر ها هم یک طرف نشسته بودیم و اشکان برایمان لطیفه تعریف می کرد.بعد از تعریف چند تا لطیفه ،گفت:
- اگه یه جک ترکی بگم شماها بدتون نمیاد؟
اردوان گفت:
- تو که هر چی می خوای می گی ما این یکی ام زیر سبیلی رد می کنیم.راحت باش.
اشکان نگاهی به اردلان کرد و گفت:
- توچی،بدت نمیاد؟
- نمی دونم،اول باید بشنوم بعد ببینم بدم میاد یا نه.
- پس نمی گم.
نگاهی به اردلان کردم و گفتم:
- اردلان....
اردلان نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت:
- باشه،کاریش ندارم.
اشکان لبخندی زد و گفت:
- پس با اجازه تون .
و شروع کرد به تعریف کردن و قسمتی از آن را به لهجه ترکی گفت که همه از خنده غش کرده بودند.
خلاصه تا موقع شام اشکان همین طور حرف می زد و ما را می خنداند و جالب این که خودش کوچکترین لبخندی نمی زد،بعد از شام اردلان گفت:
- پاشید بریم کتابخونه.
و دستم را گرفت اردوان و سولماز هم بلند شدند.
اردلان گفت:
- اشکان تو نمیای؟
- نه شما ها دو نفر،دو نفر با هم هستید ولی من تنهام.
اردلان لبخندی زد و گفت:
- پس توام آره،خب آقای سرمدی براش زن بگیرید.
- آخ اردلان دست گذاشتی رو نقطه حساسی،هر چی می گم این مریم خانم رو برای من خواستگاری کنید هیچ کس به حرفم گوش نمیده .
سولماز گفت:
- مریم خانم کیه؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پسر چقدرم به هم می آید.من که تا به حال زوجی به این متناسبی ندیدم.
سولماز گفت:
- اشکان مریم خانم کیه؟
- ای بابا!مریم خانم رو که الان چایی آورد نمی شناسی؟
همه زدند زیر خنده که خاله سهیلا گفت:
- اشکان یه بار می شنوه ،بد می شه.
- چه بدی؟خودش که راضیه ،نه این که فکر کنید می خوام بیارمش خونه نه،همین جا می مونه ،من که میام اینجا وقتی می خوایم بریم کتابخونه ،این دوتا دست زنشون رو می گیرن ما هم دست یکی رو می گیریم و می بریم.ما به همین قانع ایم.
- اشکان بابا من موندم تو چطوری این حرفا رو سر هم می کنی؟
- خودمم چند ساله داره فکر می کنم ولی هنوز به جایی نرسیدم.
- اشکان اگه فقط موضوع دست گرفتنه که می تونم دستم رو بهت بدم.
- من با تو بهشتم نمی رم وای به حال کتاب خونه ،سایه صداش کن بشینه سر جاش.من نمی دونم این چرا دوست داره داغ دل منو تازه کنه؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پس ما میریم،توام به مریم خانمت فکر کن تا اموراتت بگذره.
در کتاب خانه یکراست به طرف کتب تاریخی رفتم،داشتم کتابها را نگاه می کردم که اردلان آرام گفت:
- یادته اون دفعه هم اینجا با من تنها بودی؟
به دور و برم نگاه کردم از سولماز و اردوان خبری نبود گفتم:
- از دست این کتابا،پس اینا دوباره کجا غیبشون زد؟
- یادته چقدر ترسیده بودی،ترس رو توی چشمات می دیدم علی الخصوص وقتی در اتاق خواب منو باز کردی.
- وای اردلان توام عجب حافظه ای داری!
- اون موقع که فهمیدی ناراحت شدم و اسمم رو صدا کردی،خودم رو خیلی کنترل کردم که یه بار بغلت نکنم.آخه اولین باری بود که اسمم رو صدا می کردی.سایه من خیلی دوستت دارم.تو چی؟
دستم را در موهایش فرو بردم و گفتم:
- معلومه ،اگه دوستت نداشتم که حالا اینجا نبودم.
- بیا بریم.
موقع خداحافظی پروانه دو دست بند زیبا به من و سولماز هدیه داد .............
به خانه که آمدیم به خاطر شب قبل استرس داشتم.می ترسیدم این برنامه اردلان همیشگی باشد،اما خوشبختانه خبری نشد،ولی من تا صبح مدام کابوس می دیدم و از خواب می پریدم.
صبح اردلان ساعت نه از خانه خارج شد،من و سولماز از صبح تا شب که اردوان و اردلان به خانه آمدند کنار هم بودیم.
شب که اردلان به خانه آمد از جلوی در گفت:
- سایه؟
به طرفش رفتم و گفتم:
- سلام.
- سلام خانم،خسته نباشید؟
لبخندی زدم و گفتم:
- تو هم همین طور.
از داخل کیفش جعبه کادو پیچی را در آورد و گفت:
- قابل عروس نازم رو نداره.
کادو را از دستش گرفتم و گفتم:
- ممنون.
- خواهش می کنم.
و به اتاق خواب رفت و از همان جا گفت:
- سایه،من رفتم دوش بگیرم.
جعبه را باز کردم ،پلاک ظریفی بود که نام اردلان روی آن حک شده بود.پلاک را به دستم بستم و دستم را جلوی آینه گرفتم،روی دستم به خوبی جا افتاده بود.
اردلان بعد از چند دقیقه ای از حمام بیرون آمد،برایش شربتی ریختم و به هال بردم و به او که داشت موهایش را سشوار می کرد گفتم:
- اردلان برایت شربت ریختم تا گرم نشده بیا.
اردلان از آینه نگاهی به من کرد و گفت:
- ازش خوشت اومد؟
- آره خیلی قشنگه ،ممنون.
اردلان به طرفم آمد و گفت:
- سایه می دونی امروز چه فرقی با روزای دیگه داشت؟
- نه بگو.
- من امروز احساس کردم که واقعا ازدواج کردم،صبح که از خونه رفتم تو رو دیدم ،الانم که اومدم باز تو رو دیدم.
- اردلان شربتت گرم شد.
لیوان را برداشت و گفت:
- بخور.
- نه مرسی،برای تو ریختم.
- یه ذره،تا تو نخوری من لب به این شربت نمی زنم.
جرعه ای از شربت خوردم و لیوان را به دستش دادم و گفتم:
- بفرمایید.
اردان شربت را که خورد گفت:
- مزه این شربت با تمام شربتهایی که تا حال خوردم فرق می کرد.
- حتما بد درستش کرده بودم.
- نه اتفاقا خیلی خوشمزه بود!می دونی چرا؟چون تو درستش کرده بودی.
لبخندی زدم و گفتم:
- شام آماده اس،هر وقت میل داشتی ،بگو تا بریم غذا بخوریم.
- غذا درست کردی؟دستت درد نکنه،حالا چی هست؟
- خوارک گوشت با سالاد اندونزی.
یکی از بروهایش را بالا برد و گفت:
- چه غذای خوشمزه ای!
- آخه تو که هنوز نخوردی از کجا می دونی خوشمزه است؟
- چون من علم غیب دارم تازه مگه ممکنه اون غذایی که تو با این دستای ظریفت درست کردی بد مزه باشه.
- خب چه خبر؟
- از کجا؟
- کارخونه،بیرون،مامان ،بابا.
- از مامان که خبری ندارم،بابا هم خوبه بهت سلام رسوند.کارخونه ام که باید از شب تا صبح جون بکنی تا کارش ردیف بشه.
- تو که پشت میز نشینی،پس اون کارگرهای بدبخت چی بگن؟
- اونا فقط کار می کنن،براشون مهم نیست که کار خراب بشه یا نه،این منم که باید جواب پس بدم.
- اردلان،توی کارخونه به کسی احتیاج ندارید.
خندید و گفت:
- منظورت کارگره؟
- اردلان یه کم جدی باش.
موهایم را در دستش گرفت و گفت:
- اگه منظورت خودتی،نه عزیزم.
- نه،من که می دونم تو خوشت نمیاد من توی کارخونه پا بذارم،وای به حال کارکردن.
اردلان یکی از ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و گفت:
- از کجا فهمیدی؟
- خب معلومه چون تو حتی یه بارم منو کارخونه نبردی که اونجارو ببینم وای به حال کار.
- آخه محیطش برای خانما مناسب نیست.
- اینم یکی از اون حرفاست.
اردلان چانه ام را گرفت و گفت:
- یعنی چی؟
- مگه شما توی کارخونه،کارگر یا کارمند زن ندارید؟
- خب چرا.
- پس چی می گی؟
- اولا اگه تو بخوای بیای کارخونه من دیگه نمی تونم به کارم برسم چون حواسم پیش توئه.ثانیا محیطش برای دختر خوشگلی مثل تو خوب نیست.
- من که برای خودم نگفتم،هر چند که با این دلایل قانع نشدم.
- حالا کی هست؟
- سولماز.
اردلان با تعجب گفت:
- سولماز؟!شوخی می کنی؟!
- نه،خودش خواست با تو صحبت کنم.
- فکر نمی کنم اردوان بذاره سولماز بیاد کارخونه.
- پس شما همگی مخالف فعالیت اجتماعی زن هستید؟
- سایه عزیزم من مخالف نیستم ،ولی محیط کار به نظرم خیلی مهمه و با عرض معذرت باید بگم در شرایط کنونی با کارکردن شما مخالفم.
- حالا کو کار که تو داری با من بحث می کنی؟
- علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد اینو گفتم که بعدا مشکلی نداشته باشیم.
- پس یعنی نظر من برای تو اهمیتی نداره؟
- کی همچین حرفی زده؟
- شما آقای دکتر.
- نه اگه درست گوش کرده باشی گفتم محیط کار خیلی مهمه ،مثلا می تونی تو یه دبیرستان دخترانه تدریس کنی.
- بالاخره جواب سوالم رو ندادی؟
- کدوم سوال،عمرم؟
نگاهی به او انداختم و حرفی نزدم.
- چیه؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟
- هیچی در مورد کار سولماز صحبت می کنم.
- آهان اگه اردوان اجازه بده از نظر من کارش ردیفه.
- فکر نمی کردم موافقت کنی.
- سایه،اختیار سولماز دست من نیست وگرنه نمی ذاشتم پاش رو از نگهبانی تو بذاره.
- خدا رو شکر که اختیارش دست تو نیست.
- خانمی شام نمی خوریم؟
- آره شام چیز خوبیه،علی الخصوص وقتی آدم کم میاره.
- سایه چقدر تیکه می اندازی.
بلند شدم و گفتم:
- تشریف نمی آرید؟
اردلان بلند شد و گفت:
- کوچولوی من،کار کردن برای تو هنوز زوده اگرم نگران اینی که اگه سولماز کارش درست بشه تو تنها می شی ،بدون که اردوان بهش اجازه نمی ده.
- من که فکر نمی کنم اردوان به متعصبی تو باشه.
- خیلی بی انصافی!خوبه من اصلا سختگیری نمی کنم که تو کجا می ری؟با کی می ری؟چی می پوشی؟و چه جور آرایش می کنی؟
- چون من از حد خودم تجاوز نمی کنم ،این طور فکر نمی کنی؟
- اونو که می دونم،من اگه به پاکی تو ایمان نداشتم که برای ازدواج انتخابت نمی کردم .برو ببین مردای دیگه که یه کم خانماشون قیافه دارن چه کار می کنن.نمونه اش همین حامد،اجازه نمی ده خانمش خیلی کارا رو بکنه.هر جایی هم که بخواد بره باید حامد اسکورتش کنه .حالا چی تازه خوشگلم نیست،پس بدون من با این شکل و شمایل تو هنوز خیلی خوبم.
- اردلان این آقا حامد شما مریضه،باید به روانپزشک مراجعه کنه.
- باشه بهش می گم.ولی می دونی اگر من متعصب بودم با توجه به این خوشگلی و ظرافت و تیپ و هیکل چی کار می کردم؟
- نه نمی دونم.
فشار دستانش را به دور گردنم بیشتر کرد و گفت:می کشتمت تا دیگه هیچ مردی نتونه بهت نگاه کنه و توی دلش تحسینت کنه.
- الانم چیزی نمونده بکشیم.
اردلان دستانش را از دور گردنم برداشت و گفت:
- پس دیگه به من نگی متعصب که دیوونه می شم و می کشمت.
- باشه بیا بریم غذا بخوریم که از گرسنگی تلف شدم .
گاهی اوقات که خسته بودم بعد از اینکه اردلان سرکار می رفت دوباره می خوابیدم.یکی از همین روزها که تازه خوابیده بودم تلفن زنگ زد.
گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله.
صدای فرناز را شنیدم که می گفت:
- الو،سایه.
- سلام،چطوری؟
- علیک سلام،تو خجالت نکشیدی بعد از عروسیت دیگه حالی از ما نپرسیدی؟
- خب تو زنگ می زدی.
- چه زبونی ام داره،من دوبار زنگ زدم هم خونه تو هم خونه اون جاری بی خاصیتت.نمی دونم هر دو تون کدوم گوری رفته بودید ،خب چه خبر؟
- هیچی اول صبحی زنگ زدی اینارو بگی؟
در حالیکه می خندید گفت:
- خب اردلان خوبه؟
- مرسی خوبه،فرزاد چی؟هنوز نکشتیش.
- هنوز موفق نشدم یعنی چند بار بهش حمله کردم ولی عملیات ناکام مونده.
- فرناز پاشو بیا اینجا دلم برات یه ذره شده.
- غلط کردی،اگه دلت تنگ شده بود که یه تلفن می زدی ببینی من زنده ام یا مرده؟
- آخه گفتم بادمجون بم آفت نداره.
- مثل اینکه رک گویی اردلان به تو هم سرایت کرده .آره؟
- تا دلت بخواد ،حالا بیا دیگه.
- حالا که اصرار داری عصر یه سری میام.به سولمازم بگو بیاد دوتا تونو ببینم.
- من و سولماز دیگه با هم رابطه ای نداریم.
درحالیکه می خندید گفت:
- وای سایه غذام سوخت خداحافظ.
گوشی را که قطع کرد،لباسهایم را عوض کردم و به خانه سولماز رفتم و چند ضربه به در زدم و گفتم:
- سولماز،جون بکن در و باز کن ببینم.
سولماز بعد از چند دقیقه در را باز کرد و گفت:
- سلام،کجا شال و کلاه کردی؟
- سلام الان فرناز زنگ زد عصر میاد اینجا،حالا اومدم با هم بریم خرید.
- چند لحظه صبر کن تا آماده بشم.
وقتی خریدمان تمام شد و به خانه آمدیم به سولماز گفتم:
- بیا خونه ما.
سولماز سری تکان داد و گفت:
- باشه.
- سولماز چیه پکری؟
- اردوان با کارکردن من مخالفه.سایه الان یک ماهه دارم باهاش صحبت می کنم ولی مرغ یک پا داره.
- سولماز جان حتما محیطش خوب نیست.زندگیت رو برای کار خراب نکن .با این قیافه ای که تو به خودت گرفتی هر کسی ندونه فکر می کنه چه مشکلی داری؟
- یعنی این مشکل نیست؟
- نه،خیلی از آقایون با کار کردن زن مخالف هستن حالا اردوان و اردلان هم جز اون دسته هستند.
- سایه تو چرا داری خودت رو توجیه میکنی؟
- پس می گی چی کار کنم هر روز دعوا کنم که برم سر کار؟
- ولی اونا حق ندارن مانع کار کردن ما بشن.
- حالام که مانع نشدن فقط می گن کارخونه جای مناسبی نیست.
- نه خیر مثل اینکه من از بحث کردن با تو به نتیجه ای نمی رسم.
- به نتیجه که نمی رسیم هیچ تازه زخم معده هم می گیریم.بابا یه غذایی درست کن ،الان ساعت چهار می شه فرناز میاد.
- اگه من غذا درست کنم تو چیکار می کنی؟
- عرضم به حضورتون اول گردگیری می کنم،بعد جارو می کشم بعدم میوه می شورم.
- خب دیگه ادامه نده ،قانع شدم.
- قربونت برم که اینقدر زود قانع می شی.
- تو رو به خدا این حرفا رو که اردلان بهت می گه به من تحویل نده.
- باشه قربون اون دستور دادنت برم.
- پا می شم یکی می زنم تو سرت ها!
- ای الهی فدای اون تو سر زدنت بشم.
سولماز که خنده اش گرفته بود گفت:
- مثل اینکه حرافی اردلان به تو هم سرایت کرده.
- برم یه دونه ماسک برات بیارم بزن چون ویروس این بیماری از طریق تنفس منتقل می شه.
- نمی خواد تو فقط از آشپز خونه برو بیرون.
دستمالی برداشتم و گفتم:
- پس با اجازه،فقط مواظب باش غذا شور نشه.
- تا حالا چند بار غذای شور بهت دادم؟
- حسابش از دستم در رفته.
سولماز که کفگیر را برداشت از آشپزخانه بیرون دویدم.
و او درحالیکه می خندید گفت:
- پس راسته که می گن چوب رو که برداری گربه دزده حساب کار رو می کنه.
- خیلی بی ادبی،حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به جاریت می گی گربه دزده؟به اردلان می گم تا سیاستت کنه.
- اُه اُه ترسیدم فکر کردی خودت از اردلان می ترسی منم می ترسم؟
- کی بود اون موقع ها وقتی اردلان عصبانی می شد دایم تو هول و ولا بود؟
- آخه اون موقع هم از دست تو ورپریده عصبانی می شد.راستی سایه دیگه مثل اون موقع ها عصبانی نمی شه؟
- نه خدا رو شکر تا حالا که نشده.
- می خواستم قبلا ازت بپرسم ولی خجالت می کشیدم.
- آخی،از بس کم رویی عزیزم.
- سایه این قدر زبون نریز.
- چشم هر چی تو بگی.
- ببینم تا چند دقیقه دیگه دوام میاری حرف بزنی؟
- تا هر چند دقیقه ای که تو دلت بخواد.
سولماز بویی کشید و گفت:
- وای غذا یادم رفت.
- حالا ببین می تونی یه بیفتک جزغاله برامون درست کنی یا نه؟
- تقصیر توئه از بس حرف زدی.
جارو برقی را جمع می کردم که سولماز گفت:سایه غذا آماده اس.
به آشپزخانه که رفتم سولماز میز را چیده و غذا را کشیده بود.
- به به دستت درد نکنه چه غذایی،چه بویی.
سولماز چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- اشکان راست می گه زبون تو رو هر ماه باید هرس کنن.
- تو و اشکان با هم غلط کردید به اردلان می گم بیاد ادبتون کنه.
سولماز ادایم را در آورد و گفت:
- اگه یه بار دیگه این جمله رو بگی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
می خواستم جوابش را بدهم که تلفن زنگ زد.....
گوشی را برداشتم و گفتم :
- بله.
از آن طرف خط صدای خش خش آمد و پس از چند لحظه صدای ضعیفی که می گفت:
- الو.
گوشی را نگه داشتم پس از چند لحظه که صدای خش خش کمتر شد و صدای اردلان را که می گفت((سایه))شنیدم.
- بله،سلام.
- سلام عزیزم،حالت خوبه؟
- مرسی،تو چطوری؟
- ممنون،دوساعت پیش تلفن زدم نبودی.
- آره با سولماز رفته بودیم خرید،آخه عصر قراره فرناز بیاد اینجا.
- پس جَمعتون جَمعه.
- آره دیگه.
سولماز گفت:
- سایه،غذا یخ کرد.
- صدای سولمازه؟
- آره.
سولماز گفت:
- سلام برسون.
- سلام می رسونه.خبر داری زن داداشت به من گفته گربه دزده؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- برای چی؟
- سایه خفه شو،بذار تلفنت تموم بشه بهت می گم.
- چی می گه؟
- داره تهدیدم می کنه.
- حتما یه حرفی زدی که عصبانی شده وگرنه سولماز که خیلی آرومه.
رو به سولماز کردم و گفتم:
- اردلان می گه من شب ساعت هفت و نیم میام خونه حواست جمع باشه.
- طفلک سولماز چی از دست تو می کشه خب عزیزم کاری نداری؟
- نه مرسی خداحافظ.
- خدا نگهدار.
به آشپزخانه رفتم و به سولماز گفتم:
- ببخشید منتظرتون گذاشتم.
- خواهش می کنم.
برای سولماز غذا کشیدم و گفتم:
- بفرمائید.
و بعد برای خودم دو تکه برداشتم،ناهار را با شوخی و خنده صرف کردیم ،بعد از ناهار به کمک هم آشپزخانه را مرتب کردیم،چند دقیقه بعد من کنار سولماز نشسته بودم و دلداریش می دادم که حتما اردوان چیزی می داند که با کار کردن تو مخالفت می کند،ولی سولماز ناراحت تر از این حرفها بود در آخر به سولماز گفتم:
- الان فرناز میاد اینجا ببینه یه کم ناراحتی فکر می کنه با اردوان مشکلی داری،حالا فرناز نه یکی دیگه،تو رو به هر کسی که می پرستی جلوی دیگران این قیافه ماتم زده رو به خودت نگیر.تازه این که مربوط به سه،چهار هفته قبله،تو حالا تازه ناراحت شدی؟
- آخه دیشب جواب قطعی رو داد.
- خب تو که از قبل می دونستی جواب اردوان چیه عزیزم نکنه جرو بحثتون شده سولماز؟
- ای تقریبا.
- سولماز کار اینقدر ارزش نداره که تو زندگیت رو به خاطرش به هم بریزی.فقط کافیه یه بار تو روی هم بایستید دیگه احترام و ارزش قبل رو برای هم ندارید،قول بده که دیگه در مورد کار با اردوان حرف نزنی،من اصلا دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم.
سولماز لبخندی زد و گفت:از نصایحت ممنون.
- پس موضوع دیگه حل شده اس،آره؟
- باشه دیگه دنبالش نمی گیرم.
- خب پس حالا یه لبخند ژکوند بزن ببینم.
سولماز خندید و گفت:
- من آخرش نفهمیدم تو کی جدی حرف می زنی کی شوخی می کنی؟
در همین موقع زنگ زدند بلند شدم و به سولماز گفتم:
- عجب سر ساعت اومد.
و در را باز کردم،پس از چند دقیقه فرناز چند ضربه به در زد،در را باز کردم فرناز با دیدن من گفت:
- به به سلام عروس خانم.
- سلام فرناز جان خوبی؟دلم برات یه ذره شده بود.
فرناز با سولماز هم سلام و احوالپرسی کرد و بعد گفت:
- وا،برید کنار هلاک شدم.
من و سولماز در حالیکه می خندیدیم از جلوی در کنار رفتیم.فرناز داخل آمد و بسته ای را کنار دیوار گذاشت.
- فرناز جان زحمت کشیدی،این چه کاریه که کردی وجود تو برای ما کافی بود دیگه نیازی به این چیزا نبود.
- خواهش می کنم،برگ سبزی است تحفه درویش.
- ممنون لطف کردی.
به آشپزخانه رفتم و با چند فنجان چای برگشتم و به فرنازگفتم:
- خب،فرزاد خوبه؟
- مرسی سلام رسوند،برادران امیری چطورن؟
- خوبن،مرسی،خب چه خبر؟
- سلامتی.
سولماز با خنده گفت:
- بعد از سلامتی.
- هیچی،خبر قابل ذکری نیست.
- ولی ما فکر کردیم خبرایئه ،نه سایه؟
- آره،کم و بیش یه چیزایی پیداست.
- وا،جدا؟یعنی فهمیدید؟
سولماز در حالیکه می خندید گفت:
- اختیار داری فرناز جان،یعنی ما هم مثل خودت خنگ بودیمو خبر نداشتیم؟
- خب به سلامتی کی به دنیا میاد؟
- ای یه شش ماهی دیگه.
- دوست داری چی باشه؟
- برای خودم که فرقی نمی کنه ولی سولماز جان ،فرزاد دوست داره پسر باشه.
- پس امیدوارم پسر باشه.
دست فرناز را در دست گرفتم و گفتم:
- فرناز چه احساسی داری،از این که مامان شدی خوشحالی؟
- خوشحال که هستم و لی حس می کنم یه کم زود بوده.
- به نظر من که زود نیست.
- سایه نکنه توام خبریه؟
- نه،ما یه ماهه که عروسی کردیم،در ضمن اردلان زیادم از بچه خوشش نمیاد.حالا اسمش رو چی می خوای بذاری؟
- اگه پسر بود فربد،اگه دختر بود فریال.
- فرناز راستی توام این ترم فارغ التحصیل می شی؟
- نه من همون هشت ترمه درسم تموم می شه.
- پس چه کار می کنی؟
- این ترم که هیچی،ترم بعدم ثبت نام می کنم تا ببینم چی پیش میاد بالاخره یکی پیدا می شه بچه رو نگه داره تا مامانش بره کسب علم کنه.
- فرزاد چی؟از این که بچه دار شدید خوشحاله؟
- آره خیلی.خب در اصل فرزاد بچه می خواست،آخه نه این که فرزانه مشکل داره فرزاد می ترسید ما هم نتونیم بچه دار بشیم برای همین اصرار داشت که خیلی سریع اقدام کنیم.
- خب حالا در عوض خیالتون راحت شد امیدوارم خدا به فرزانه هم یه دونه بچه بده.
- سایه باورت نمی شه طفلک این قدر به بچه علاقه داره که نگو من که خیلی براش دعا می کنم.
ظرف شیرینی را جلوی فرناز گرفتم و گفتم:
- بفرمائید.
یکی برداشت و گفت:
- اگه بدونی من تواین مدت چقدر شیرینی خوردم.
- پس بچه تون شیرین زبون می شه.مامانم می گه سر من نمک زیاد خورده من با نمک شدم،ولی خاله سارا سر سایه فقط زبون خورده ،برای همین سایه اینقدر زبون دراز شده.
به فرناز که داشت می خندید گفتم:
- تو نخند برات خوب نیست.اما تو سولماز خانم مگه نگفتم دیگه با من شوخی نکن بالاخره ساعت هفت و نیم می شه ها!
- سایه پامی شم.....
فرناز در حالی که می خندید گفت:
- یکی می زنم تو سرت ها.خیلی خوشحالم که هنوزم با هم اینقدر صمیمی هستید.
ساعت حدود هفت بود که فرناز بلند شد و گفت:
- خب دیگه با اجازتون من رفع زحمت کنم.
- حالا که زوده فرناز.
- نه سایه جان شب خونه فرزانه دعوت داریم،خونه ام کار دارم.
- ماشین داری؟
- نه فرزاد میاد سراغم.
در همین موقع زنگ زدند ،فرناز گفت:
- فرزاده .
آیفون را برداشتم و گفتم:
- بله.
- سلام ،فرزادم.
- سلام،حالتون خوبه؟بفرمایید بالا.
- ممنون دیگه مزاحم نمی شم.فرناز آماده اس؟
- بله،ولی این طوری که بد شد.
- نه ،خواهش می کنم به اردلان سلام برسونید.
- حتما،خدانگهدار.
رو به فرناز کردم و گفتم:
- فرزاد منتظرته.
با هم روبوسی کردیم و گفتم:
- مواظب کوچولوت باش.
- حتما،به من سر بزنید،خداحافظ.
فرناز که رفت سولماز گفت:
- خب بذار ببینم فرناز چی برات آورده؟
و کادو رو باز کرد و گفت:
- به به یکی از شعرهای خواجه شیرازه،سایه کجا بزنمش؟
- همونجا خوبه.
بعد از اینکه تابلو را به دیوار نصب کرد ،جلوی آن ایستاد و شروع به خواندن کرد.
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
بعد از این که شعر را خواند گفت:
- بهتره من برم.
- شام بمون.
- نه مرسی،باشه برای یه وقت دیگه فعلا خدا حافظ.
- خدانگهدار.
نگاهی به ساعت کردم هفت و بیست دقیقه بود رفتم لباسم را تعویض کردم،در آینه نگاهی به خودم انداختم آرایشم پاک نشده بود فقط یه کم رژ لب می خواستم ،موقعی که اردلان آمد،کارم تازه تمام شده بود .اردلان طبق معمول از جلوی در صدایم کرد جلو رفتم و سلام کردم .
- سلام خانم،مهموناتون رفتن؟
- با اجازتون.
- اجازه ما که دست شماست ،سایه جان لطفا یه چایی برام بریز.
- حتما عزیزم.
اردلان که از حمام آمد برایش چای ریختم و نزدش رفتم و گفتم:
- بفرمائید.
- مرسی،دست شما درد نکنه.
- خواهش می کنم.
- خب چه خبر،فرزاد و فرناز خوب بودن؟
- سلام رسوندن راستی فرناز داره مامان می شه.
- چقدر زود،هنوز یک سال نشده،حالا کی به دنیا می آد؟
- شیش ماه دیگه.
- به سلامتی،حتما سر جریان خواهر فرزاد زود بچه دار شدن؟
- آره،فرناز همینو گفت.
- سایه شام چی داریم؟
- گرسنه ای؟
- نه همین طوری پرسیدم.
- آهان ،الان می رم درست می کنم.
- نه لازم نیست،با هم می ریم رستوران ،به یاد ایام جوانی.
- مگه حالا پیر شدیم؟
- تو که نه ولی من چرا وای سایه من سی و چهار سالمه.
- خب باشه.
- می دونی وقتی تو تازه سی و سه ساله بشی من چهل و چهار سالمه .
- ای وای اردلان ول کن حالا می ریم یا نه؟
- آره می ریم برو حاضر شو.
با خوشحالی گفتم:
- آخ جون ،خیلی از پیشنهادت خوشم اومد.
- فقط از پیشنهادم؟
- نه، بابا تو به پیشنهاد خودتم حسادت می کنی؟من رفتم حاضر بشم.
دستم را گرفت و گفت:صبر کن با هم می ریم.
و به طرف خودش کشیدم و گفت:
- تو فقط باید از من خوشت بیاد همین و بس.
خندیدم و گفتم:
- این خواهشه یا دستور ؟
- هر کدوم که تو دوست داری؟
و گونه اش را جلو آورد و با انگشت سبابه اش به گونه اش اشاره کرد.
- وای از دست تو چرا اینقدر خودتو برای من لوس می کنی؟
- اگه خودمو برای تو لوس نکنم برای کی لوس کنم،زودباش دیگه.
خواسته اش را برآورده کردم.
- سایه تو چرا این قدر خسیس بازی در میاری یعنی فقط همین یکی بود؟
- نه شماره حسابتو بده تا شنبه اول صبحی بقیه رو به حسابت واریز می کنم حالا میخواد منو ببره رستوران ببین چقدر باج می گیره.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- پاشو بریم.
اردلان جلوی رستوران پارک کردو گفت:
- بفرمائید.
از ماشین پیاده شدم و منتظر او شدم ،دستش را دور بازویم حلقه کرد و با هم وارد رستوران شدیم.
- سایه این رستوران رو یادت میاد؟
فکری کردم و گفتم:
- نه فکر نمی کنم تا حالا اینجا اومده باشم.
- اینجا اومدیم ولی نه باهم.
دوباره فکر کردم و گفتم:
- ولی من چیزی یادم نمیاد.
- با شاهین اینجا دیدمت.
خندیدم و گفتم:
- حالا یادم اومد،خیلی دیوونه ای.
- سایه باورت می شه می خواستم بیام بکشمش که از صرافت غذا خوردن با تو بیوفته.
خواستم چیزی بگویم که منوی غذا را آوردند.بعد از اینکه غذایمان را انتخاب کردیم گفت:
- سایه اگه تو به شاهین علاقه مند بودی من چه خاکی به سرم می ریختم؟
- حالا که نبودم ،بر فرض محال هم که بودم خب تو منو فراموش می کردی.
- به همین راحتی؟
- نمی دونم،شاید از اینم راحتتر.
- تو خیلی بی احساسی وگرنه این حرفو نمی زدی،من دیوونه تو بودم و هستم چطوری فراموشت می کردم،حتما تو می تونستی مردی رو که دوست داشتی فراموش کنی.
- آخه در این صورت من چاره ای جز فراموشی نداشتم،پس نه حتما شاهد خوشبختی تو با زن مورد علاقه ات بودم و افسوس می خوردم این طوری خوب بود؟
- می دونی من اگه جای تو بودم چه کار می کردم؟
- حتما اون زن رو می کشتی.
در حالی که می خندید گفت:
- یعنی راه دیگه ای ام وجود داشت؟
- چه عرض کنم حالا که در هر صورت من و تو متعلق به هم هستیم.
اردلان لبخندی زد و نگاهم کرد .
- چیه؟به چی لبخند زدی؟
- هیچی فقط از این جمله که گفتی کیف کردم.
بعد از چند لحظه غذا را آوردند.شام در سکوتی دل انگیز صرف شد.
غذایم را که تمام کردم گفتم:
- مرسی اردلان شب خوبی بود.
- خواهش می کنم.
به خانه که برگشتیم بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم،به آشپز خانه رفتم تا قهوه درست کنم که صدای فریاد اردلان که مرا با نام می خواند ،شنیدم.سراسیمه به هال رفتم اردلان مقابل تابلو خطی که فرناز آورده بود ،ایستاده بود.
- اردلان برای چی داد می زنی؟
به طرفم برگشت،صورتش از خشم قرمز شده بود با عصبانیت پرسید:
- این چیه؟
- تابلو خط،مگه نمی بینی؟
شانه هایم را گرفت و گفت:
- کی این لعنتی رو خریدی؟
- هدیه فرنازه،حالا مگه چی شده؟
محکم تکانم داد و گفت:
- تو برای چی زدیش به دیوار؟زود توضیح بده.
- مگه اشکالی داره؟چرا این طوری می کنی؟
اردلان رهایم کرد و تابلو را برداشت و کف اتاق پرتاب کرد.تابلو با صدای ناهنجاری شکست.
- دیگه نمی خوام چشمم به این تابلو بیفته فهمیدی؟
نگاهش کردم،همین امروز سولماز پرسیده بود((دیگه عصبانی شده یا نه؟))ولی امشب باز دیوانه شده بود،چشمانش از عصبانیت برق می زد و رگ گردنش برجسته شده بود.(نتیجه می گیریم سولماز چشمشون زد هر هر)
چانه ام را گرفت و گفت:
- فهمیدی چی گفتم؟
سرم را تکان دادم.اردلان رفت و من همانطور آنجا ایستادم شیشه تابلو خرد شده بود و قابش از وسط دو تکه شده بود ،کاغذ شعر هم پاره شده بود.اصلا نفهمیدم چرا اینطوری کرد.کاغذ را برداشتم و تا کردم،داشتم تکه های شیشه را برمی داشتم که دستم برید،از انگشت سبابه ام خون بیرون می ریخت،دستم را روی بریدگی فشار دادم و به طرف دستشویی دویدم و دنگشتم را زیر شیر آب سرد گرفتم ،خون هنوز از دستم جاری بود.
در آینه به خود نگاه کردم،رنگم به شدت پریده بود.جای بریدگی می سوخت دستم را محکم فشار دادم تا خون ریزی اش تمام شود،بعد از چند دقیقه خونش بند آمد به اتاق خواب رفتم که چسب زخم بردارم.اردلان روی تخت نشسته بود و سیگار می کشید.
بدون هیچ حرفی به سمت کشوی پا تختی رفتم و با برداشتن چسب زخم از اتاق خارج شدم.نگاهی به ساعت کردم ،ساعت یازده بود.دستم را بستم،سرم خیلی درد می کرد یک قرص مسکن خوردم و رفتم توی هال روی کاناپه نشستم وتا به حال از علت عصبانیت های ناگهانی اردلان چیزی نفهمیده بودم .بعد از عروسی این اولین باری بود که عصبانی شده بود .یعنی از این غزل خاطره خوشی نداشت،به حدی که هدیه دوست من را بشکند؟ای کاش حرف می زد تا می فهمیدم چه مشکلی دارد.
سرم از درد داشت می ترکید.بوی سیگار فضای خانه را پر کرده بود.می دانستم تا بسته سیگار را تمام نکند دست بردار نیست.
برخاستم و ارام پنجره را باز کردم و دوباره سرجایم نشستم ،دلم می خواست بروم و بپرسم چرااین کارو کردی؟ولی می ترسیدم حرفی بزند که دلم بشکند تصمیم گرفتم به سراغش نروم.
نمی دانستم باید چه کار کنم.آن قدر فکرکردم که مغزم داشت از کار می افتاد.آرام بلند شدم و به طرف اتاق خواب رفتم.اردلان جلوی پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید.گاه گاهی هم مشتش را به چاچوب پنجره می کوبید.
فهمیدم که هنوز عصبانی است،برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و دیگر نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم.
در امتداد نگاه تو