عشق ماندگار قسمت پایانی
بعد از آن حادثه اردلان حسابی تغییر کرد محبتش نسبت به قبل دو برابر شده بود حتی در کارهای خصوصی ام کمتر دخالت می کرد و به قولی که داده بود پای بند بود .دیگر به عشق و علاقه من نسبت به خودش شک نکرد.من خدا را شکر می کردم که اگر بچه اولمان را از ما گرفت به جای آن سعادت و خوشبختی را به ما هدیه داد .من دیگر در مورد بچه با اردلان حرفی نزدم.از سولماز هم خواستم درباره بارداری و سقط جنینم به کسی چیزی نگوید.روز سالگرد ازدواجمان اردلان جشن مفصلی گرفت،همه دوستان فامیل را دعوت کرد و هدیه اردلان به من یک سرویس طلای سفید خیلی ظریف و زیبا بود.
بعد از تمام شدن مهمانی روی تخت دراز کشیده بودم و به سرویسی که اردلان به من هدیه داده بود نگاه می کردم که آمد و گفت:
- سایه،ازش خوشت میاد؟
- خیلی قشنگه مرسی.
- خواهش می کنم،ولی هدیه اصلی رو هنوز بهت ندادم.
با تعجب گفتم:
- کدوم هدیه؟
در حالی که شیطنت از قیافه اش می بارید گفت:
- یعنی به همین زودی فراموش کردی؟
- اردلان بیست سوالیه؟خب خودت بگو دیگه.
- قرار بود برای سالگرد ازدواج یه نی نی کوچولو بهت هدیه بدم.
در حالیکه سرم را پایین انداخته بودم گفتم:
- پس هنوز قولت رو فراموش نکردی؟
- مگه ممکنه آدم قولی به یه دختر خوشگل مثل تو بده و بعد فراموش کنه؟
.........
***************
روزها بعد از این که اردلان از خانه می رفت به خانه سولماز می رفتم سولماز که سه ماهه باردار بود نمی توانست آشپزی کند یکی از روزها که طبق معمول داشتم غذا درست می کردم حالم بد شد.به هر زحمتی بود خودم را کنترل کردم و غذا را درست کردم.حدود یک ماهی از سالگرد ازدواجمان می گذشت.این بار خیلی زود فهمیدم باردار شدم.عصر به آزمایشگاه رفتم و آزمایش دادم،قرار شد جواب آزمایش را فردا صبح ساعت نُه بگیرم.می خواستم تا جواب آزمایش را نگرفتم به اردلان چیزی نگویم ولی به یاد دفعه قبل افتادم.بعد از اینکه شام خوردیم ،حالم بد بود.می خواستم موضوع را به اردلان بگویم ولی خجالت می کشیدم و نمی دانستم از کجا شروع کنم؟داشتم فکر می کردم که چطور بگویم که اردلان در حالیکه لیوان چای را به دستم می داد گفت:
- خانمی به چی فکر می کنی؟
- می خوام یه چیزی بهت بگم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم؟
- از اولش.
جرعه ای از چایم را خوردم و گفتم:
- آخه می دونی اردلان من یه کم.....
و دیگر نتوانستم ادامه بدهم چون به شدت حالم بد شد،به سمت دستشویی دویدم و هرچه که خورده بودم برگرداندم.دیگر شکم به یقین تبدیل شد که باردارم.
صدای اردلان را که از پشت در صدایم می کرد شنیدم.اردلان با دیدنم گفت:
- سایه چی شده؟حالت خوبه؟
بی حال روی مبل نشستم و گفتم:
- چیزی نیست.
- یعنی چی؟پاشو بریم دکتر من خیلی نگرانم.
- نه فکر می کنم که...
و ادامه ندادم.اردلان کنارم نشست و گفت:
- سایه یعنی چی؟
- اردلان فکر می کنم تو داری پدر می شی.
سرم را بالا آورد و گفت:
- چی؟یه بار دیگه بگو.
- اردلان ،خواهش می کنم ،تو که شنیدی،چرا اذیتم می کنی؟
- عزیزم بهت تبریک می گم.
و در حالی که در آغوشم می کشید،زمزمه کرد:
- تو چقدر خجالتی هستی کوچولوی من!
- اردلان ،فعلا معلوم نیست.قراره فردا صبح جوابش رو بگیرم.
- ولی من مطمئنم جواب مثبته.
فردا صبح که از خواب بیدار شدم حالم بد بود.اردلان رفت جواب آزمایش را بگیرد،بعد از یک ساعتی که آمد دسته گلی را به طرفم گرفت و گفت:
- مامانی،داری مامان می شی بهت تبریک می گم.
دسته گل را گرفتم و گفتم:
- اردلان تو هم خوشحالی؟
- آره عزیزم،ولی باید قول بدی یه بچه ناز مثل خودت برام به دنیا بیاری.
لبخندی زدم وگفتم:
- خدا رو شکر هر دو خوش قیافه هستیم ،بچه ام حتما خوشگل می شه.
نیم ساعت بعد اردلان رفت،طبق معمول به خانه سولماز رفتم.
پروانه در را به رویم گشود.با خوشحالی گفتم:
- سلام.
- سلام عزیزم خوبی؟
- مرسی شما خوبید؟
- قربان تو،اردلان چطوره؟
- سلام می رسونه،اگه می دونست اینجائید.حتما سری بهتون می زد.
با سولماز سلام و احوالپرسی کردم که پروانه گفت:
- سایه جان چای یا قهوه؟
- شما زحمت نکشید ،خودم می ریزم.
- سایه چقدر تعارف می کنی.چای یا قهوه؟
- چای.
پروانه که رفت سولماز گفت:
- خب چه خبر؟
- سلامتی،تو چه خبر؟
- هیچی،فقط مثل همیشه حالم بده.
پروانه با سینی چای آمد و گفت:
- خب مامان و بابا خوبن؟
- مرسی،پدر چطوره؟
- قربانت،دلش براتون تنگ شده.
چایم را که خوردم بلند شدم و لیوانها را برداشتم و به آشپزخانه رفتم که پروانه گفت:
- سایه جان یه نگاهی به غذا بکن عزیزم.
در قابلمه را برداشتم ،بخار غذا به صورتم خورد و حالم را به هم زد .در قابلمه را گذاشتم و به طرف دستشویی رفتم.وقتی از دستشویی بیرون آمدم پروانه به طرفم آمدو گفت:
- سایه نکنه خبری شده؟به سلامتی.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- مثل اینکه .
پروانه مرا بوسید و گفت:
- تبریک می گم ،حالا من صاحب دو تا نوه می شم.اردلان خبر داره؟
- آره همین یک ساعت پیش خودش رفت جواب آزمایش رو گرفت.
سولماز در حالیکه می بوسیدم گفت:
- چاخان تو که گفتی مثل این که
ساعت هفت بود که به خانه رفتم اردلان برایم هدیه ای گرفته بود خواستم کادویش را باز کنم که گفت:
- نه بده خودم بازش کنم.
جعبه را به طرفش گرفتم اردلان کادو را باز کرد از داخل جعبه انگشتری بیرون آورد و به انگشتم کرد و گفت:
- امیدوارم خوشت بیاد.
- مرسی اردلان ،خیلی قشنگه.
- خواهش می کنم.
- اردلان تو واقعا خوشحالی یا به خاطر من خودتو خوشحال نشون می دی؟
- باور کن از امروز یه احساس دیگه پیدا کردم .از این که می خوای برای من یه بچه ناز به دنیا بیاری ازت ممنونم.
لبخندی زدم و گفتم:
- اردلان،منم از تو ممنونم که به قولت وفا کردی.
- مطمئن باش دیگه هیچ وقت زیر قولم نمی زنم دلم می خواد از این به بعد یه شوهر خوب برای تو و یه پدر نمونه برای فرزندم باشم.
اردلان صبحا قبل ازاینکه از خانه برود به من سفارش می کرد مراقب خودم باشم .چهار ماهه بودم و هنوز زیاد مشخص نبود که باردارم.ولی کم کم داشت نمایان می شد ،می دانستم اردلان از هیکل زن های حامله خوشش نمی آید.برای همین سفارش چهار دست لباس داده بودم که بالا تنه اش دکلته بود و دامنش با فنر هایی که از زیر می خورد کاملا باز می شد به طوری که دیگر بزرگی شکمم نمایان نبود.یک ماهی طول کشید تا لباسها آماده شدند وقتی لباسها را از خیاطی آوردم یکی از آنها را انتخاب کردم و قبل از اینکه اردلان به خانه بیاید آن را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم به خود نگاه کردم اصلا مشخص نبود که باردارم.
اردلان که به خانه آمد کلی از لباسم تعریف کرد و در آخر گفت:
- دیگه مشخص نیست حامله ای.
- خب برای همین اینا رو سفارش دادم.می دونستم تو از هیکلم ناراضی هستی.
- از بس هیکل تو روی فرمه حالا که یه کم شکمت بزرگ شده تو چشم می زنه ولی از این که این قدر به فکر منی ممنون .
بالاخره دوران بارداری ام با تمام سختی ها و مشکلاتش رو به اتمام بود .دکتر تاریخ سزارین را برای هفته آینده تعیین کرده بود .با کمک اردلان اتاق کودکمان را تزیین کرده بودیم .سه ماه قبل سولماز دختر خوشگل و مامانی به دنیا آورده بود که نامش را سوگل گذاشته بودند،سوگل مثل عروسک بود.
این روزهای آخر من خیلی عصبی بودم .مدام دلشوره داشتم که نکند برای بچه اتفاقی بیفتد .البته سولماز می گفت((طبیعیه و منم همین حالات رو داشتم .))ولی دست خودم نبود.یک بار فکر می کردم برای بچه اتفاقی می افتد ،یک بار هم فکر می کردم برای خودم اتفاقی می افتد.
شب آخری که فردایش می خواستم به بیمارستان بروم ،خیلی دلواپس بودم ،هنگامی که می خواستم بخوابم کمرم به شدت درد می کرد و بی تاب شده بودم به اردلان گفتم:یه قولی به من می دی؟
- آره ،تو جون بخواه.
- اگه برای من اتفاقی افتاد مواظب بچه مون باش.
در حالیکه انگشتش را به علامت سکوت روی لبهایم گذاشته بود ،گفت: دیگه نمی خوام از این حرفها بشنوم اولا تو صحیح و سالم برمی گردی،ثانیا اگه خدای نکرده برای تو اتفاقی افتاد منم پشت سرت میام.من دنیا رو بدون تو نمی خوام.
از یک طرف برای این که قول نداده بود ناراحت بودم و از طرف دیکر از این که این قدر به من علاقه داشت غرق شادی شدم.گونه اش را بوسیدم و فهمیدم که گریه کرده با تعجب گفتم:
- اردلان تو برای چی گریه می کردی؟
- از دست تو با این حرفایی که می زنی،من اصلا نمی تونم یه لحظه زندگی رو بدون وجود تو تصور کنم چه برسه که برات بچه داری ام بکنم،گور پدر بچه تو،اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی پا می شم خودمو از این پنجره پرت می کنم پایین!
- باشه،عصبانی نشو شب بخیر.
- شب بخیر عزیزم خوب بخوابی.
فردا صبح به بیمارستان رفتم برای ساعت یک به اتاق عمل رفتم بعد از اینکه ماده بیهوشی را تزریق کردند دیگر هیچ چیز نفهمیدم .
نمی دانم چه موقع به هوش آمدم البته نه به طور کامل،فقط چیزهایی می فهمیدم.تمام شکمم در می کرد ،صدای داد و فریاد خودم را می شنیدم زبانم سنگین شده بود به طوری که نمی توانستم حرف بزنم.
صدایی را شنیدم که گفت:
- این قدر تقلا نکن بخیه هات پاره می شه.
دستی را که موهایم را نوازش می کرد گرفتم و گفتم:
- اردلان.
صدای پدر را شنیدم که می گفت:
- رفته دنبال دکترت الان برمی گرده بابایی.
صدای اطرافیان را که حرف می زدند می شنیدم ولی توان حرف زدن نداشتم.
بعد از چند دقیقه ای دیگر صدایی نمی شنیدم،چشمهایم را باز کردم کسی داخل اتاق نبود.دوباره پلکهایم روی هم افتادند.
بعد از چند لحظه صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- سایه،عزیزم آروم باش.دیدی بالاخره مامان شدی.
با بی حالی پرسیدم:بچه مون چیه؟
- مگه نمی دونستی یه پسر تپل مپل و خوشگل مثل خودت.
نیم ساعتی بین بی هوشی و هوشیاری دست و پا می زدم ،اردلان موهایم را نوازش می کرد و سعی داشت آرامم کند.درد شدیدی در شکمم پیچید که مجبورم کرد جیغ بلندی بکشم.
بالاخره وقتی به طور کامل به هوش آمدم اردلان را دیدم که نگرانی از قیافه اش می بارید.
- سایه تو که منو نصف جون کردی تا بالاخره به هوش اومدی.صد دفعه به خودم لعنت فرستادم .دیگه همین یکی برای هفت پشتم بسه.
با بی حالی لبخندی زدم و گفتم:
- تازه این اولشه ،من هفت تای دیگه می خوام.
- باشه،فقط این دفعه باید از روی جنازه من رد بشی.
بعد از ظهر همه به دیدنم آمدند،سولماز سوگل را با خودش آورده بود من را بوسید و گفت:
- بالاخره آقای داماد رو به دنیا آوردی؟
با تعجب گفتم:
- داماد؟
- آره دیگه،تو باید دختر منو برای پسرت بگیری.
- وا!خدا به دور از حالا برای این پسر طفل معصوم نقشه کشیدی خودم کم از دستت کشیدم حالا نوبت پسرم شده.
- من این حرفا سرم نمی شه،تازه خیلیم دلت بخواد دختر به این خوشگلی عروست بشه.
- مگه جون پسرم رو از سر راه پیدا کردم که تو هم زن عموش باشی هم مادر زنش.
اشکان گفت:
- سولماز،اگه فکرکردی سایه توی این وضع هم دست از جواب دادن برمی داره سخت در اشتباهی.آخه اینم جاری بود تو گیر آوردی؟
- من کلی نقشه کشیدم این جاری من نشه.تقصیر اردلان بود که عاشق این ورپریده شد.
و رو کرد به اردلان و گفت:
- اینم زن بود تو گرفتی؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- خودم قربون خودش و زبونش می رم.
و به من نزدیک تر شد.از این حرکاتش ،جلوی همه خجالت کشیدم،ولی اردلان عین خیالش نبود و مدام قربان صدقه ام می رفت.به عنوان همراه سه شب در بیمارستان در کنارم ماند هر قدر مامان و پروانه به او اصرار کردند که شبها به خانه برود تا یکی از آنها نزد من بمانند قبول نمی کرد و می گفت:غیر ممکنه یه شب بدون سایه توی اون خونه سر کنم.
سه روز گذشت و من به خانه آمدم.دو روز بعد اردلان به مناسبت تولد نوزادمان جشن مفصلی گرفت.من و اردلان اسم پسرمان را ساشا گذاشتیم .ساشا خیلی شبیه من بود.
بعد از سزارین دیگر احساس راحتی می کردم.ظرف یک ماه هیکلم به همان فرم سابقش برگشت.اردلان که چند ماه برای من لباس نخریده بود هر روز با لباس تازه ای به خانه می آمد.
ساشا از صبح تا شب وقت مرا می گرفت،به طوری که من وقت هیچ کار دیگه ای نداشتم.اردلان می گفت: سایه مثل اینکه تو دیگه برای من وقت نداری.کم کم داره به این پسره حسودیم می شه .دیگه نبینم جلوی من بغلش کنی ها!
- اردلان خیلی حسودی حالا دیگه به پسرتم هم حسادت می کنی؟ولی مطمئن باش من تو رو بیشتر از ساشا دوست دارم.
- اگه غیر از این بود که تا حالا گذاشته بودمش جلوی در تا گربه ها بخورنش.
- آخه دلت میاد پسر به این دسته گلی رو بدی گربه ها بخورن.
من مثل سابق و حتی بیشتر از قبل به اردلان توجه می کردم که مبادا فکرکند با آمدن بچه دیگر مثل سابق دوستش ندارم.مانند گذشته نیم ساعت قبل از اینکه به خانه بیاید آرایش می کردم و سعی می کردم ساشا را برای موقعی که اردلان به خانه می آمد بخوابانم.
زندگی بر وفق مراد بود من و اردلان با هم خوشبخت بودیم.ساشا سالم و سرحال بود ،از لحاظ مالی و عاطفی هم کمبودی نداشتیم .من فقط دعا می کردم که خدا عمر این سعادت را طولانی کند.
با وجود ساشا که این قدر رسیدگی می خواست من اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدم فقط یک بار به خود آمدم و دیدم تولد ساشاست یعنی یک سال به همین زودی گذشته بود............
اردلان برای ساشا جشن تولد مفصلی گرفت و از کل فامیل دعوت کرد.شب هنگامی که به خانه آمد بسته بزرگی در دستش بود.
به طرفش رفتم و گفتم:
- اردلان هدیه ات رو بذار زمین روی میز کنار هدیه سولماز.
- این مال ساشا نیست،مال مامانی ساشاست بیا بگیر عزیزم.
- مرسی چرا زحمت کشیدی.
و جعبه را باز کردم داخل آن یک دست لباس به رنگ سبز یشمی بود .
- سایه جان می شه ازت خواهش کنم برای امشب بپوشیش.
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما.
سولماز موهایم را برایم سشوار کرد بعد از اینکه آرایش کردم ،لباسم را پوشیدم.
سولماز نگاهی به من کرد و گفت:
- خیلی ناز شدی لباست ام خیلی قشنگه،مبارکت باشه.می گم اردلان هم خوب سلیقه ای داره ها!
- اگه سلیقه نداشت که منو انتخاب نمی کرد.
- سلیقه که داره البته توی لباس خریدن ولی توی زن گرفتن اصلا سلیقه به خرج نداد.
- خیلی پررویی سولماز.
و به دنبالش دویدم.سولماز از اتاق بیرون دوید که محکم به اردلان خورد.
از همانجا بلند گفتم:
- اردلان نذار فرار کنه باید تنبیهش کنم.
اردلان دست سولماز را گرفت و گفت:
- حالا چه کار کرده ؟ببخشش.
- اصلا و ابدا.
رو کردم به سولماز و گفتم:
- خودت بگو.
و لپش را کشیدم.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- خب سولماز به جرمت اعتراف کن.
- من که چیزی نگفتم تازه از توام تعریف کردم و گفتم سلیقه خوبی داری.
- سایه این که چیزی نگفته طفلک.
- آره جون خودش قسمت اصلی حرفش رو سانسور کرد.من گفتم اگه سلیقه نداشت که من و انتخاب نمی کرد ولی خانم داداشت گفت فقط توی لباس خریدن سلیقه داره،ولی توی زن گرفتن اصلا سلیقه به خرج نداده.
- سولماز جرمت خیلی سنگینه باید به دست عدالت بسپارمت.سایه بیا بگیرش و مواظب باش فرار نکنه .از اون سابقه داراست.
دستم را دور گردن سولماز انداختم و گفتم:
- دیگه از این حرفای بد نزنیا!وگرنه به لولو می گم بخورت.حالا پاشو برو لباست رو عوض کن و بیا که الان مهمونا می رسن.
سولماز که رفت نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم چیزی فراموش نشده باشد که صدای فریاد اردلان را شنیدم .سراسیمه به اتاق ساشا رفتم و گفتم:
- چی شده؟
- ببین پدر سوخته با پیرهنم چه کار کرده؟
سرشانه پیراهنش کمی کثیف شده بود .با دستمال آن را پاک کردم و گفتم:
- حتما این قدر طفلک رو بالا پایین انداختی که این طوری شده.
و به ساشا نگاه کردم، ساشا که در تختش دست و پا می زد برایم خندید .
- مامان فدای اون خنده هات بشه این چه کاری بود با بابا کردی؟
ساشا دوباره خندید اردلان پیراهنش را به دستم داد و گفت:
- سایه یه فکری برای این بکن.
وقتی پیراهن را تمیز و پاکیزه به دستش دادم گفت:
- قربون تو برم که این قدر خوبی ولی این پدر سوخته مثل این که به تو نرفته.
- آره مثل این که شکل و شمایلش به من رفته ،اخلاقش به تو.
لباس ساشا را که عوض کردم دیگر مهمانها از راه رسیدند.ساشا که به شلوغی عادت نداشت بهانه من را می گرفت و می خواست در آغوشم باشد.
ساشا را در آغوشم گرفتم و گفتم:
- وای از دست تو،چرا گریه می کنی عزیزم؟
ساشا برایم خندید و گفت:
- ماما.
بوسیدمش و گفتم:
- فدات بشم.
نشسته بودیم که شاهین آمد و کنارم نشست وگفت:
- با بچه داری چه کار می کنی؟
- نمی دونی شاهین خیلی سخته علی الخصوص که ساشا هم خیلی لوس شده.انتظار داره من فقط بغلش کنم و باهاش حرف بزنم.
- خب این اخلاقش به پدرش رفته .اردلان هم انتظار داره تو فقط به اون توجه داشته باشی.تعجب می کنم چطوری وجود ساشا رو تحمل می کنه؟
خندیدم و گفتم:
- اتفاقا همین دو ،سه ساعت پیش بهش گفتم اخلاق ساشا به اون رفته.
- ولی قیافه اش کاملا شبیه خودته،ناز و مامانی.
نگاهی به ساشا کردم و بوسیدمش.
در همین موقع اردلان آمد و کنارمان نشست و با نگاهی به ساشا گفت:
- دوباره که تو عزیز دوردونه ات رو بوسیدی؟
- می دونی که خیلی لوسه،تا نبوسمش آروم نمی گیره.
- بیخود کرده؛سایه نمی خوای یه دور با پدرش...؟
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد ،گفتم:
- اردلان،ساشا پیش کسی نمی مونه ،متاسفم.
اردلان،ساشا را از آغوشم بیرون کشید و به دست شاهین داد و گفت:
- اگه چند دقیقه نگهش داری ،خیلی ممنون می شم.
و دستم را کشید.
پس از چند دقیقه به اردلان گفتم:
- حالا دیگه کافیه .ساشا داره گریه می کنه.
- وای از دست این ساشای تو، شده بلای جون من.
و به طرف شاهین رفتیم.ساشا با دیدنم گفت((ماما))و خودش را به طرفم کشید.
- جانم؛بیا عزیزم.
از شاهین گرفتمش و گفتم:
- مرسی شاهین،افتادی تو زحمت.
- خواهش می کنم.
اردلان رو به شاهین کرد و گفت:
- شاهین اگه زن گرفتی هیچ وقت بچه دار نشو .چون تجربه دارم بهت می گم وگرنه در واقع کیش و مات شدی.
- اردلان ،یه وقت باور می کنه،مطمئن باش این طوری نیست شاهین.
- شاهین تو که شاهد بودی این پسره چطوری مزاحم منه.حالا باز میل خودت.
و رفت.داشتم رفتن اردلان را نگاه می کردم که صدای ساشا را که می گفت ((ماما)) شنیدم.
شاهین گفت:
- چیه؟مگه نشنیدی پدرت چی می گفت؟
- چه کار داری که هی ماما ،ماما می کنی؟
نگاهی به ساشا کردم.برایم خندید.بوسیدمش و سریع آثار رژم را از صورتش پاک کردم .
صدای شاهین را شنیدم که گفت:
- اگه برای اینکه اردلان نفهمه داری این کارو می کنی،دید دردونه ات رو بوسیدی.
خلاصه جشن تولد به خوبی و خوشی برگزار شد وقتی مهمانها رفتند من آن قدر خسته بودم که بدون آن که به ترکیب خانه دست بزنم فقط لباسم را تعویض کردم و خوابیدم.
صبح که از خواب بیدار شدم اردلان را دیدم که کنارم نشسته و به من خیره شده.
- سلام،ساعت چنده؟
- سلام عزیزم ساعت رو می خوای چی کار؟
- ساشا از دیشب تا حالا چیزی نخورده.
- هول نشو دیشب که داشت گریه می کرد بلند شدم و براش شیر درست کردم و بهش دادم.
- دستت درد نکنه.
اردلان گونه اش را جلو آورد و گفت:
- خب جایزه منو بده.
سریع خواسته اش را برآورده کردم و گفتم:
- اینم جایزه تو،ولی اگه این طور باشه تو باید از صبح تا شب منو ببوسی.
- باشه،من که از خدامه این وظیفه رو به عهده بگیرم.
- آخی تو چقدر وظیفه شناس و فرصت طلبی.
در همین موقع صدای گریه ساشا بلند شد .گفتم:
- خب بسه.ساشا هلاک شد.
- دوباره این از خواب بیدار شد و تو رو از دست من درآورد .
با هم به اتاق ساشا رفتیم.ساشا را بغل کردم و گفتم:
- چیه عزیزم؟چرا داری گریه می کنی؟
- دلش به حال باباش سوخته داره گریه می کنه.
و در حالیکه سعی می کرد قیافه خشمگینی به خود بگیرد گفت:
- ببین چطوری جلوی من قربون ،صدقه این پسره می ره.
خندیدم و گفتم:
- ساشا این پدر دیوونه چی داره می گه؟
برایم خندید .
- چیه عزیزم به چی می خندی؟
اردلان ساشا را از آغوشم گرفت و گفت:
- بده ببینم،چیه یه ساعته داری برای زن من می خندی،شرم نمی کنی؟
ساشا باز هم خندید.
- مامان فدای اون خنده هات بشه عزیزم.
اردلان نگاهی به من کرد لبخندی زدم،رو به ساشا کرد وگفت:
- بابا فدای اون لبخندای مامانت بشه عزیزم.
- اردلان به جای اینکه این قدر سر به سر من و ساشا بذاری برو براش شیر درست کن .
ساشا داشت خودش را به طرف من می کشید دستهایم را باز کردم و گفتم:
- بیا عزیز دلم.
اردلان ساشا را روی تختش خواباند و به طرف من آمد.به حرکت اردلان خنده ام گرفت و گفتم:
- اردلان لوس نشو.
- مگه خودت نگفتی بیا عزیز دلم؟
- مگه با تو بودم؟
اردلان اخم ظریفی کرد و گفت:
- مگه غیر از من عزیز دل دیگه ای هم داشتی و من خبر نداشتم ؟
- نه ،نه ،اصلا.حالا نمی ری براش شیر درست کنی؟
- البته که می رم ولی همراه تو،دلم نمی خواد تو و این پسره با هم توی این اتاق تنها بمونید.
و من را دنبال خودش کشید.
ساشا را به سولماز سپردیم و با سایه رفتیم برای تولد سوگل هدیه ای بگیریم.وارد جواهر فروشی شدیم و بالاخره پلاکی به همراه دو انگشتر که به وسیله زنجیر ظریفی به هم متصل شده بودند را انتخاب کردیم ،داشتم چک می نوشتم که چشمم به انگشتری افتاد .انگشتر را به طرفش گرفتم و گفتم:
- می پسندی؟
انگشتر را به انگشتش کرد و گفت:
- خیلی ظریف و قشنگه.
- پس مبارک باشه.
طبق معمول وقتهایی که برایش هدیه ای می گرفتم لبخندی زد و گفت:
- مرسی.
- قابل تو رو نداره.
از جواهر فروشی که بیرون آمدیم گفتم:
- می دونی،من اگه بهترین جواهرم برای تو بخرم بازم قابل تو رو نداره.ارزش تو بیش از این چیزاست.
- جدی؟نمی دونستم.
- خیلی بی انصافی،یعنی بعد از این همه مدت هنوز نمی دونی!
دستش را گذاشت روی دستم و گفت:
- شوخی کردم عزیز دلم.
دستش را فشردم وقتی به من می گفت((عزیز دلم))ته دلم از خوشحالی می لرزید نگاهش کردم و گفتم:
- خیلی وقته دو تایی با هم بیرون نیامده بودیم.مزه اش داشت یادم می رفت.
- آره باید به جون سولماز دعا کنیم که ساشا رو نگه داشت.
- یه پیشنهاد دارم قبول می کنی؟
- حالا پیشنهادت رو بگو تا ببینم چی پیش میاد.
- بیا آخر هفته بریم شمال.
- اتفاقا خیلی دلم برای دریا تنگ شده.
- پس موافقی.
- آره چرا موافق نباشم.
- وای نمی دونی خیلی خوش می گذره!خودمون دو تا مثل قبل.
اخمی کرد و گفت:
- دوباره تو از اون پیشنهادهای ناجوانمردانه دادی؟
- تو قبول کردی،نمی تونی زیر قولت بزنی ساشا رو سولماز نگه می داره.
- فکر نمی کنم سولماز قبول کنه.
- تو قبول کن،سولماز با من.
- باشه اگه سولماز قبول کرد منم حرفی ندارم.
جلوی در خانه نگه داشتم .دستم را در دستش گرفت و گفت:
- آروم رانندگی کن.
- حتما،توام مراقب خودت باش.
لبخندی زد و گفت:
- حتما،خداحافظ.
و پیاده شد.
- خدا نگه دار عزیزم.
منتظر شدم تا از خیابان رد شود.
به وسط خیابان که رسید برگشت و نگاهم کرد.دستی برایش تکان دادم،مثل همیشه لبخندی زد و دستش را تکان داد.هنوز دو قدم برنداشته بود که ماشینی محکم به او زد و پرتش کرد.
باورم نمی شد.یعنی به راستی این عشق من بود که در خون خودش دست و پا می زد ؟به بدن غرق در خونش که کف خیابان افتاده بود خیره شدم.حتی نتوانستم فریاد بزنم یا از جایم تکان بخورم .باورش برایم مشکل بود همین چند لحظه پیش شاد و خندان کنارم نشسته بود،به من قول داده بود که مراقب خودش باشد پس چطور زیر قولش زده بود با جمع شدن مردم دیگه باور کردم.از ماشین بیرون پریدم و از لای جمعیت راه باز کردم تا به او رسیدم.
کنارش روی زمین نشستم و سرش را در آغوش گرفتم.با ناله اسمم را صدا کرد.
- جانم بگو.
- کمکم کن.
به خودم آمدم و روی دستهایم بلندش کردم و روی صندلی عقب گذاشتمش می خواستم پشت رل بشینم که پسری گفت:
- حال شما خوب نیست ،من رانندگی می کنم.
روی صندلی عقب نشستم و سرش را در آغوش گرفتم و گفتم:سریع برو بیمارستان ...فقط سریع .خواهش می کنم.
روی صورتش خم شدم گونه اش سیاه شده بود آرام دستم را روی گونه اش کشیدم و گفتم:
- مگه قول ندادی مواظب خودت باشی؟
و اشکم سرازیر شد.همین طور که نوازشش می کردم اشک می ریختم ،چند قطره از اشکم روی صورتش پاشید چشمهایش را باز کرد به هر زحمتی بود دستش را بالا آورد و با سرانگشتش اشکم را زدود دستش را گرفتم.چند جای دستش زخم شده بود.
با خود نالیدم:
- خدایا کمک کن زنده بمونه من بدون اون می میرم.
به بیمارستان که رسیدیم او را در آغوش گرفتم و به داخل دویدم،پسر جوان جلوتر از من دوید و بعد از چند لحظه با دو پرستار با برانکار آمدند.روی تخت گذاشتمش و خودم به دنبال آنها دویدم.
پشت در اتاق رادیولوژی ایستاده بودم که همراهم زنگ زد.
با بی حالی گفتم:
- بله.
صدای سولماز را شنیدم که گفت:
- الو سلام،شما کجایید؟
یک کلام گفتم:
- بیمارستان.
بعد از چند لحظه جیغی کشید و گفت:
- برای چی؟
با گریه گفتم:
- سایه.
سولماز در حالیکه گریه می کرد گفت:
- کدوم بیمارستان،حالش چطوره؟
- بیمارستان.....حال خیلی بده.
و قطع کردم .بعد از چند دقیقه سایه را از اتاق بیرون آوردند به طرف یکی از پرستارها دویدم و گفتم:
- چی شده؟
- باید دکتر ببینه.
دستش را در دست گرفتم و گفتم:
- سایه ،عزیزم چشماتو باز کن.
و موهای نرمش را که روی صورتش ریخته بود کنار زدم.چشمهایش را باز کرد.
- برنامه شمال رو خراب کردم.
با گریه گفتم:
- اشکالی نداره،باشه برای بعد،وقتی تو حالت خوب شد.
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
- یعنی تو می گی من خوب می شم؟
- آره من مطمئنم.سایه قول بده منو ترک نکنی.
- این که دیگه دست من نیست اردلان.
- خیلی بی انصافی ،اگه بری منم پشت سرت میام.
- پس ساشا چی می شه؟
- من چه می دونم؟من فقط تو رو می خوام.
به زحمت گفت:
- دوباره که تو خودتو لوس کردی.
- به خدا این دفعه لوس نمی شم،باور کن نمی تونم.
- پس تکلیف ساشا چی می شه،به کی بسپارمش؟
- نمی دونم. تو رو خدا این طوری حرف نزن،تو خودت خوب می شی و ساشا رو بزرگ می کنی.
همان پسری که ما را به بیمارستان رسانده بود گفت:
- آقا با شما کار دارن.
با تعجب گفتم:
- کی؟
- برای عمل باید رضایت بدید.
رضایت نامه را امضا کردم .اردوان و سولماز هم آمدند.اردوان آمد و در آغوشم گرفت،با گریه گفتم:
- اردوان ،سایه داره می میره.
سولماز در حالیکه گریه می کرد گفت:کجاست؟
بدون هیچ حرفی به طرف سایه رفتم.سولماز به طرفش دوید و چند بار اسمش را صدا کرد تا بالاخره چشمهایش را باز کرد و گفت:
- سولماز ،ساشا رو چه کار کنم؟
- تو خوب می شی و بهش رسیدگی می کنی این که دیگه پرسیدن نداره.
- از ساشا مراقبت کن.اون خیلی بچه اس،بهم قول بده اگر من مردم ازش مثل سوگل مراقبت کنی.
- سایه بس کن.
- تو که دوست خوبی بودی.
- حالام هستم ولی دلم نمی خواد تو بمیری.
- به خاطر من خواهش می کنم .
سولماز در حالیکه گریه می کرد گفت:
- باشه قول می دم.
و از ما دور شد.صدای ضجه هایش را می شنیدم.به اردوان گفتم:می خوام با سایه تنها باشم.
دستش را در دست گرفتم و گفتم:
- سایه من خیلی دوستت دارم.
- منم همین طور.
- تو که دختر خوبی بودی حالا م به حرفم گوش بده ،تو باید مقاومت کنی.چرااین قدر ناامیدی؟
لبخندی زد و گفت:
- تو چرا داری گریه می کنی؟
- برای تو،کاش من به جای تو تصادف کرده بودم.
با آن حال خرابش گفت:
- خدا نکنه.
- می خوان عملت کنن قول بده مقاومت کنی،من اینجا منتظرتم یه وقت منو تنها نذاری.
- اگه رفتم هر هفته بهم سر بزن.
فریادی زدم وگفتم:
- این چه حرفیه؟تو زنده می مونی.من بعد از تو دوست ندارم زنده بمونم .سایه بهت التماس می کنم.
دوتا پرستار آمدند و سایه را بردند.همراهشان تا جلوی در اتاق عمل رفتم .می خواستند او را به داخل اتاق ببرند که با ناله اسمم را صدا کرد.پرستارها ایستادند رفتم جلو و گفتم:
- جانم بگو.
- دلم می خواد خوب ببینمت.
- صورم را جلو بردم و بوسه ای ظریف بر گونه ام زد و گفت:
- - اردلان من خیلی دوستت دارم،اگه ندیدمت خداحافظ.
- حتما همدگیه رو می بینیم.
لبخندی زد و گفت:
- امیدوارم.
حس کردم دستم سنگین شد .نگاهش کردم لبخند ملیحی روی لبهایش نقش بسته بود.انگار که صد سال بود خوابیده بود .به دستش که در دستم بود نگاه کردم انگشتری که امروز برایش خریده بودم در انگشتش بود.دستش را از دستم خارج کردم و انگشتهایش را صاف کردم.
یک رشته از موهایش روی صورتش ریخته بود آنها را در دستم گرفتم خیلی نرم بودند به پرستارها که همانطور آنجا ایستادند گفتم:
- می خوام تنها باشم.
باورم نمی شد که این قدر راحت در آغوشم جان داده باشد.
- خیلی بی انصافی!چطور دلت اومد منو تنها بذاری؟یعنی این قدر تحمل من برات مشکل بود؟تو که همین الان گفتی خیلی دوستم داری،پس چطور ترکم کردی؟تو رو خدا چشماتو باز کن فقط یه بار دیگه .دلم می خواد اون نگاهت رو ببینم.
صدای جیغ سولماز را شنیدم .به آن طرف نگاه کردم،به صورتش می کوبید و می دوید.خودش را پرت کرد روی تخت و گفت:
- سایه ،آخه چرا به این زودی رفتی؟من ساشا رو چی کار کنم؟بگم مامانت کجا رفته؟چطوری بگم که رفتی و دیگه بر نمی گردی؟
با شنیدن حرفهای سولماز و دیدن اشکهای اردوان و پیکر بی جان سایه که روی تخت خوابیده بود دیگر باور کردم که سایه ترکم کرده.سرم گیج رفت و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم سرمی به دستم وصل بود رو به اردوان کردم و گفتم:
- من برای چی اینجام؟
با دیدن اردوان و قیافه گریان سولماز گفتم:
- سولماز برای چی داری گریه می کنی؟
سولماز متعجب نگاهی به من کرد و گفت:
- اردوان.
اردوان جلو آمد و دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت:
- بهتری؟
- آره،من برای چی اینجام؟این سرم چیه؟
- اردلان حالت خوبه؟
- آره پسر مگه دیوونه شدی معلومه که حالم خوبه.درش بیار حوصله ندارم.
اردلان آنژوکت را از دستم بیرون کشید.از روی تخت بلند شدم که پسری داخل آمدوگفت:
- حالتون بهتر شده؟
قیافه پسر به نظرم آشنا بود،گفتم:
- مرسی.
- آقا اگه کاری ندارید از حضورتون مرخص می شم.
با گیجی گفتم:
- خواهش می کنم .
- آقا بهتون تسلیت می گم،امیدوارم آخرین غمتون باشه.
- تسلیت برای چی؟
و به پسر نگاه کردم،ناگهان تمام وقایع از لحظه تصادف تا موقعی که سایه در آغوشم از دنیا رفت،جلوی چشمم آمد،فریاد کشیدم :
- سایه،سایه رو کجا بردن؟
و از اتاق بیرون دویدم که سینه به سینه با پدر برخورد کردم.با دیدن پیراهن مشکی پدر ،طاقتم را از دست دادم و در آغوش پدر زار زار گریستم پدر هم برای اولین بار در عمرش همراه من گریست.
وقتی که می خواستند سایه را به دست خاک بسپارند برای آخرین بار صورت زیبایش را نگاه کردم و بوسیدم،درست مثل روزهایی که آرام روی تخت خوابیده بود و من بلای سرش می نشستم و ساعتها بدون پلک زدن به چهره ملوسش خیره می شدم،با آرامش خوابیده بود با این تفاوت که دیگر از خواب برنمی خاست.حالا باید سایه زیبای من در زیر خاک سرد و تیره مدفون می شد.
من که طاقت نداشتم تن عزیزم را در گور تنگ و تاریک بگذارم وقتی پدرم و پدرش بدن ظریفش را در گور گذاشتند چنان ضجه هایی می زدم که دل سنگ به حالم آب می شد.گلهایی که در دستم بود پرپر کردم و روی بدن او ریختم.می خواستند رویش را با خاک بپوشانند که از حال رفتم.
وقتی به هوش آمدم داخل خانه روی تخت خوابیده بودم .با دیدن جای خالی سایه در کنارم باز اشکهایم جاری شدند.به هر طرف که نگاه می کردم او را می دیدم حس می کردم همین نزدیکیهاست،حتی صدای قدمهایش را می شنیدم،صدای خنده هایش هنوز در گوشم بود بلند گفتم:
- سایه بیا این بازی رو تموم کنیم.
صدایش را شنیدم که می گفت:
- کدوم بازی اردلان؟
عصبانی گفتم:
- همین بازی رو،من دیگه طاقت ندارم از تو دور باشم.
- خب منم دلم نمی خواست از پیش تو برم،مگه به من قول نداده بودی که عصبانی نشی؟
- چرا قول دادم.
- اردلان چرااین قدر تکیده شدی؟
- از خودت بپرس.
- بازم خوش به حال تو.
- چرا؟تو که این جا نیستی بدونی من چه حالی دارم دوباره دارم از دستت دیوونه می شم.
- مثل قبل.
صدای خنده اش در گوشم پیچید.
- اردلان من با تو زندگی خوبی داشتم و از این بابت خیلی خوشحالم ولی یه خواهش ازت دارم.
- بگو،تو جون بخواه.
- ساشا،تو چند روزه حتی به ساشا نگاهم نکردی.تو که پدر خوبی بودی.
- سایه من تو رو می خوام.
- تو می تونی دل تنگیت رو با وجود ساشا تسکین بدی عزیز دلم.
- سایه من نمی تونم اینجا بمونم،منم میام پیش تو.
- اردلان دیگه نمی خوام از این حرفها بشنوم.اگه منو دوست داری دست به کار احمقانه ای نزن باشه.
حرفی نزدم،دوباره صدایش را شنیدم که گفت:اردلان،ساشا بهترین یادگاری و هدیه ایه که من می تونستم به تو بدم.درست نمی گم؟
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
- خب پس تو باید بمونی،اردلان من از چشمات فهمیدم که به خاطر من قبول می کنی.اردلان ساشا ثمره عشق من و توئه.این طور نیست؟
- البته که همین طوره.
دیگر حسش نمی کردم .چند بار صدایش کردم ولی جوابم را نمی داد.ساشا را که دیدم برای اولین بار فهمیدم چقدر شبیه سایه است.در آغوشش گرفتم و بوسیدمش برایم خندید.حتی خنده هایش هم مثل سایه بود.
دوباره صدای خنده سایه رو شنیدم .
بلند گفتم:
- سایه عشق من و تو از بین رفتنی نیست.
پایان
در امتداد نگاه تو