ساعت پنج دقیقه به پنج بود که برای بار آخر خودم رو در آینه نگاه کردم . تا به حال در تمام عمرم تا این حد ساده بیرون نرفته بودم . حماقت بود . می دونستم یه عاشق هیچ وقت به قیافه ساده و یا آرایش کرده عشقش کار نداره . اون خودش رو دوست داره نه ظاهرش رو . پس این حماقت ها کاری رو از پیش نمی بره .
صدای زنگ که بلند شد به سمت در رفتم و همون جا رو به مامان گفتم:
-من رفتم کاوه است .
صدای سپهر بلند شد که گفت:
-خاله منم میام ...
دست هام رو باز کردم و اون خودش رو توی بغلم انداخت . بوسش کردم و گفتم:
-خاله فدات شه الهی . بمون خونه برم برات پاستیل بخرم باشه؟
سپهر خندید و گفت:
-پاسیل یادت نره ...
بوسیدمش و به لحن بچه گانه اش خندیدم .
کاوه در ماشین رو باز کرد و به محض اینکه نشستم درب ماشین رو بست .
خنده ام گرفت . کاوه و این جنتلمن بازی ها .....
وقتی کنار دستم پشت رل نشست با خنده گفتم:
-تو این جنتلمن بازی ها رو از کِی یاد گرفتی؟
نگاهم کرد و خندید ....
-حالا این مادمازل رو کجا می بری؟
چرخید به سمتم و با لبخندی که کنج لبش بود نگاهم کرد ....
-ترانه اینقدر من رو اذیت نکن . باشه ؟
-آخی الهی . از کی تا حالا تو اینقدر مظلوم شدی که من خبر ندارم .. ببینم زبونتو موش خورده ؟
زد زیر خنده و در حالی که زیر لب استغفرالله می گفت به راه افتاد ....
دلم می خواست بگم و بخندم تا بلکه از اشتباه درش بیارم . اون باید می فهمید که تنها پسر عمه من بود و بس نه چیز دیگه ای . مسلماً هیچ دختری با همسر آینده اش اینطور شوخی نمی کرد. اما کاوه که می دونست من چقدر باهاش صمیمی هستم . همیشه بهش می گفتم که اون رو به اندازه رامین دوست دارم . این رو خودش خوب می دونست . پس چرا این درخواست رو ازم کرد ؟ پس چرا ازم خواسته بود که اون رو جور دیگه ای دوست داشته باشم ؟ چرا ؟
اون سکوت کرده بود و من نمی دونستم که باید چی بگم . از چی حرف بزنم .
از شیشه ماشین به بیرون خیره شده بودم . باید عادی رفتار می کردم مثل همیشه . مثل اون موقع ها که کنار دستش تو ماشین می شستم و سر به سرش می زاشتم .
-خوب کاوه خان از ایلیا چه خبر ؟
-خوبه . تو که بیشتر باید ازش خبر داشته باشی ....
-چطور؟
-واسه اینکه خواهرش رو هر روز می بینی ...
-آهان از اون لحاظ .... حالا نمی خوای بگی کجا داریم می ریم ؟
-یه جای دنج....
-یه جای دنج؟
به فکری که توی سرم جرقه زده بود خنده ام گرفت . چرخیدم به سمتش و گفتم:
-بریم یه پارکی که من تاپ سوار شم. باشه؟ ....
کاوه خندید و بعد رو کرد به من و گفت:
-تو هنوز بزرگ نشدی . هنوز بچه ای ....
باید حرف می زدم . باید .....
- اگه رامین بود من رو می برد پارک ساعی و اونجا با هم به حیوون ها غذا میدادیم .... الان دوست دارم با تو برم اونجا .....
سکوت کرد . گره ای بین ابروهاش افتاد . پس تیرم به هدف خورده بود و کاوه منظورم رو درک کرده بود . من باید اون رو متوجه موقعیتش می کردم .... باید قبل از اینکه دیر می شد بهش می فهموندم که من قصد ازدواج ندارم . لااقل با اون ندارم ....
-ببین ترانه فکر نکن با این حرف ها می تونی نظر منو تغییر بدی....
خودم رو به گیجی زدم و گفتم:
-کدوم حرف هام؟
-ببین ترانه فکر کردی من یه احمقم؟فکر کردی با یه بچه طرفی؟ نخیر باید خدمتتون عارض شم این پسری که الان کنار دستش نشستی بیست و نه سالشه . بچه نیست . می فهمی؟ ترانه من سپهر نیستم که به هوای خریدن قاقالیلی سرم رو شیره بمالی.... ترانه تروخدا من رو درک کن . چرا می خوای با این حرف هات من رو برنجونی؟
سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم:
-من نخواستم سرت شیره بمالم . برعکس تصورات تو من تو رو یه مرد کامل تصور می کنم نه یه بچه . دلیلی هم برای شیره مالیدن سرت نمی بینم . من دروغی به تو نگفتم و اصلاً هم قصد رنجوندت رو ندارم . کاوه تو خودت خیلی خوب می دونی که رامین چقدر برای من عزیز بود . این رو هم خیلی خوب می دونی که من همیشه و همه جا گفتم تو رو مثل رامین دوستت داشتم و دارم . کاوه تو بفهم تو درک کن . من تو رو مثل برادر خودم می دونم . چرا تو تصور کردی می تونی چیزی جز این برای من باشی؟
-ترانه درسته تو همیشه من رو به چشم رامین دیدی . اما من همیشه تو رو دوست داشتم . از همون بچگی . عاشق شیطنتت بودم . عاشق قهر کردنت ، اخم کردنت ، غر زدنت . عاشق همه چیت . هر وقت که بهم می گفتی برات مثل رامین می مونم دنیا رو سرم هوار می شد . من نمی خوام برات مثل رامین باشم . من دوست دارم رو من یه حساب دیگه باز کنی . به من نگاه کن ترانه .منو ببین . کاوه رو. نه به چشم یه خواهر. نه به چشم یه دختر دایی. به یه چشم دیگه . نمی گم به چشم یه عاشق . به چشم یه آدم . حداقل اون جوری که من می بینمت ببین ....
دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم:
-اشتباه تو همین جاست که منو به چشم دیگه ای می بینی . من نمی خوام عشقت باشم .من دوست دارم مثل رها باشم .می فهمی؟ ببین کاوه من هیچ وقت ..... اه ... جه جوری بهت بگم . من هیچ وقت تو رو به چشم یه عاشق ندیدم . چون تو همیشه برام یه دوست بودی . اصلاً من نمی تونم این خیانت رو در حقت بکنم چون می دونم تو با من خوشبخت نمی شی.....
-نمی خواد برای من دایه مهربون تر از مادر بشی . فقط سعی کن من رو درک کنی ... اگه نه .....
سکوت کرد و کلافه پاش رو روی پدال گاز فشار داد ....
-اگه نه برام یه دلیل منطقی بیار .....
سرم رو بین دست هام گرفتم و در ذهنم به دنبال جواب گشتم . خدایا من به این پسر چی بگم ؟ بگم برای چی نمی خوامش ؟ بگم قصد ازدواج ندارم . بگم از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد . اه ..... اینا همش بهانه های واهی . چی بگم؟ بگم عاشقم . عاشق یکی دیگه؟ ..... بگم که چی؟ اگه پرسید کیه بگم چی؟ اگه پرسید دوستت داره بگم نه؟ بگم اون از من متنفره؟ نه تنها از من بلکه از همه دخترها متنفره ؟ بگم قبلاً ازدواج کرده؟
-من منتظرم ترانه .... من امروز جوابم رو می خوام . تو سه روز تمام وقت داشتی فکر کنی.....
جلوی یک کافی شاپ نگه داشت و در حالی که عصبی بود به سمت در ماشین اومد و در رو برام باز کرد . وقتی از ماشین پیاده شدم نفس عمیقی کشیدم و از خدا کمک طلبیدم . خدایا خودت کمکم کن .لااقل بهم وقت بده تا حمید رو فراموش کنم ..... سریع سر خودم داد زدم که ترانه باز دورغ سر هم کردی؟ تو هیچ وقت نمی تونی اون رو فراموش کنی ...
پشت سر کاوه وارد کافی شاپ شدم . گرمای داخل کافی شاپ به صورتم خورد و احساس کردم که هوای بیرون چه خنک شده .....
صدای موزیک در فضا پخش شده بود . هر دو سر به زیر انداخته بودیم و با افکارمون دست و پنجه نرم می کردیم . هر از گاهی کاوه نفس عمیقی می کشید و من سنگینی نگاهش رو حس می کردم . خدای بزرگ .....
-ببین کاوه . عزیز من ... من نمی دونم بهت چی بگم که به نظرت منطقی بیاد . اما ازت یه خواهشی دارم .درکم کن....
-ترانه چرا تو من رو درک نمی کنی؟ بهم بگو. گناه کردم؟ گناه کردم عاشقت شدم؟ عاشق کسی که به قول خودش قلبی تو سینه اش نیست ....
سر پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت:
-گناه کردم عاشق کسی شدم که قلبش همرنگ چشماش سیاهه....
قلبم فشرده شد . انگاری کسی به سینه ام چنگ می کشید . چقدر سخته که کسی بهت افترای سنگدلی بزنه .... چقدر سخته که بدونی سرشار از احساسی و دیگران تو رو قصی القلب بدوننت .... چقدر سخته که آشناست رویای شیرین عاشقی ولی نتونی همسفر باشی...چقدر سخته که زندونی بمونی و نتونی همزبون باشی.... چقدر سخته .... چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده.... چقدر سخته که رفتن راه آخر باشه و نتونی راهی اِش باشی .... چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی ..... چقدر سخته یک دنیا وفا باشی و بی وفا خطاب شی ..... چقدر سخته هیچ کی نتونه بفهمه دلت از چی گرفته .... چقدر سخته هیچ کی نمیدونه که قلبت تا حالا چند دفعه شکسته .... چقدر سخته که دعوت شی و خودت چشم انتظار باشی .... چقدر سخته که سرشار از آرزو باشی و خودت آرزوی یکی دیگه .... چقدر سخته دست هات محتاج باشه و دیگری محتاج دست های تو..... چقدر سخته نباشی تو فالش و تو فال دیگری باشی ..... چقدر سخته بشکنی و شکسته شی ..... چقدر سخته ندونی به چه جرمی می شکنی و شکستی..... چقدر سخته ..... چقدر سخته .... چقدر سخته ..... چقدر سخته هم غریبه باشی و هم آشنا ..... چقدر سخته که دوست داری آشنا باشی نه غریبه .... چقدر سخته که غریبی و غریبه ..... چقدر سخته....
-کاوه ، من ..... من تو رو .....
-می دونم دوستم نداری....
کلافه دستاش رو بین خرمن موهای مشکیش فرو برد و گفت:
-خیلی سنگدلی ترانه .....
با بغض سرم رو به زیر انداختم و در حالی که مروارید های اشک دیده ام رو تار کرده بود گفتم:
-نیستم .من هم دل دارم .من هم حق دارم . چرا سنگدلم؟ چون می گم که من هم آدمم؟
دست گرمش رو روی دست سردم گذاشت و در حالی که انگشتام رو توی دستش می فشرد گفت:
-عزیزم من نگفتم حق نداری . اما بهم بگو چرا ؟ چرا نه.... این حق منه مگه نه؟
سرم رو انداخته بودم پایین و با بغض لبم رو به دندون گرفته بودم ومی جویدم . راست می گفت حقش بود بدونه به چه جرمی داره مجازات می شه. این کمترین حقش بود . باید بهش می گفتم . پس این وسط غرورم چی می شد؟ کدوم غرور؟ مگه ندیدی چه جوری غرورش رو شکست .... کوری؟ نگاه کن این کاوه است . کاوهِ سرشار از غرور . کسی که پشت نگاه مهربونش کوهی از غرور نشسته . اینقدر بچه گونه حرف نزن ترانه .... باید این پلان آخر رو خوب بازی کنی .... تو بازیگر قدری هستی . تو می تونی ترانه .... تصمیم بگیر یا کاوه یا عشق پوشالیت ... چطور دلم بیاد چشم های زیبای حمید رو فراموش کنم ؟ ترانه .... ترانه ....
-ببین کاوه ... راستش اینکه تو هیچ مشکلی نداری . به خدا خیلی ها آرزوی تو رو دارند ... اما من نمی تونم ....
-چرا ترانه؟
-من .... من....
-تو چی؟ ترانه پای کسی دیگه ای وسطه....
-اوهوم
با دستام صورتم رو پوشوندم و از بین انگشتام نگاهش کردم . سرش رو به زیر انداخته بود و عضلات صورتش سخت منقبض شده بود . خدای بزرگ کمکش کن .... نزار بشکنه خدا ....
مدتی هر دو در سکوت سپری کردیم . دست هام رو انداختم پایین و آهسته صداش کردم....
-کاوه....
جوابی نداد . تنها صدای نفس های عصبی اش به گوش می رسید و صدای موزیک غمگین ....
-داری می گذری از من .... داری رد می شی آسون ....حرفی برات ندارم .... بغضم رو کردی پنهون ..... اشکامو در میاری .... ولی انگار نه انگار.... دستامو بگیر تو دستات .... برای آخرین بار....
دستش رو که روی میز بود توی دستم گرفتم و صداش کردم .....
-خیلی دوستش داری؟
نگاهش کردم . چشم های رنگ شبش به خون نشسته بود . چشم های مهربونش عصبی بود .... لب هام رو ورچیدم وسر تکون دادم ....
-اونم همینقدر دوستت داره؟
دوستم داره؟ اصلاً .... شاید .... نمی دونم .... چطور بهت بگم که این عشق یک طرف است؟ .....
-هنوز هم چشماتو می پرستمو ..... بی تو هر لحظه رو درگیر توام ..... تو خیالم دستاتو می گیرمو ..... باز هم احساس می کنم پیش توام .....
دستهام رو محکم فشرد و گفت:
-نمی دونی؟
سر تکون دادم و به گریه افتادم ....
نزدیکم شد و با دستمالی اشک هام رو پاک کرد و گفت:
-چرا گریه می کنی؟ اونی که باید گریه کنه منم نه تو .... حیف این چشم های قشنگت نیست ؟ ببینم تو رو؟ چیه مثل بچه نی نی ها نق نق می کنی؟ می خوای برات قاقالیلی بخرم؟
لبخندی زدم و سر بلند کردم . دستش رو از روی صورتم کشید و آه عمیقی کشید .....
-ترانه آرزوهای زیادی برای خودم ، برای تو داشتم . اما نشد .... شاید دیر اومدم .....
سرش رو تکون داد و گفت:
-حالا هم که اومدم تو اومدی بشکنی .... بشکن .....
نگاهش به روی سینه ام سنگینی می کرد . چرا نیش می زد با حرف هاش .....
سر به زیر انداختم و دستش رو ول کردم ....
-ترانه تحمل می کنم بی تو به هر سختی که شده .... به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی . به شرطی که بدونم دوستش داری . هر چند از چشمات معلومه . به شرطی که بدونم کسی که اونجاست.
با انگشتش به سمت قلبم اشاره کرد و با لبخندی ادامه داد....
-شبیه منِ، یه دیونه، یه عاشق که خیلی بیشتر از من قَدرت رو می دونه .... می بینی ترانه؟
سرش رو پایین انداخت و گفت:
-حاضرم به خاطر تو با قلبم هم بی رحم باشم .به شرطی که بخندی . اون وقت این بی رحمی هم شیرینه ....
سرش رو بلند کرد و به چشمام خیره شد . قطرات اشک پشت پلک هاش سنگینی می کرد . لب هام می خندید. کاوه هم . اما چشم هامون..... هر دو اشک می ریختیم .هر دو .....
-به من قول بده ترانه.... قول بده تا راحتر قلبم رو تو سینه مدفون کنم . قول بده ترانه ....
صدای گریه ام به هق هق تبدیل شده بود .
سرم رو تکون دادم ودستش رو که به سمتم دراز شده بود گرفتم و فشردم .
-من غریبه تو غریبه .....
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-نه . خواهر و برادر.... دو تا دوست . چرا غریبه؟
-من که از این به بعد با خودمم غریبم . طفلی این دل که .....
-کاوه ....
-جونم....
-منو ببخش . می دونم که درکم می کنی . تو خیلی خوبی ....
-توی این بازی من شکستم فقط خدا کنه تو نشکنی.....
کلنکسی از روی میز برداشتم و به سمتش گرفتم . خندید و کنکس رو از بین انگشتام بیرون کشید .....
-ولی یادت باشه ها جر زنی کردی . فکر نکن یادم رفته باهام نرقصیدی... هر چند من که می دونم تو رقص بلد نیستی....
زدم زیر خنده و انگشتم و به حالت تهدید به سمتش گرفتم .....

-پس که اینطور؟
-آره دیگه بهش گفتم که میام شیراز....
-خوب خره می زاشتی یه ماه از رو اومدنشون بگذره بعد تلافی کنی.....
-نه بهشون گفتم جا باز کنید می خوام بیام آمبرلا شم خونتون....
المیرا زد زیر خنده و دستم رو کشید و به سمت سالن رفتیم ....
-میگم ها المیرا این پسر بد جوری رفته تو نخت ....
المیرا سریع سر چرخوند سمت من و با حالتی بامزه گفت:
-کو؟
در حالی که ریز می خندیدم با نوک انگشتم گوشه ای از سالن ناهارخوری دانشگاه رو که دو تا پسر روی میزی نشسته بودند رو نشونش دادم و سرم رو انداختم پایین و شروع به خندیدن کردم .....
-بمیری . خاک بر سرت . انگار تا حالا هیچ پسری بهش نگاه نکرده . عقده ای.....
با دستش نیشگونی از دستم گرفت و گفت:
-خفه شو . ترانه اون کیه ؟
-کی؟
-همون خشگله دیگه ....
سرم رو چرخوندم و به پسری که میخ المیرا شده بود نگاه کردم .... پسری شیک با تی شرت و شلواری مشکی رنگ که موهاش رو زیبا آراسته بود .
با شوخی گفتم:
-تیپش که قشنگه اما قیافش.... نه المیرا چنگی به دل نمی زنه ....
دستم رو فشرد و با هم به سمت یکی از میزهای خالی سلف رفتیم ....
-چاییتو بخور سرد می شه . تو چی کارش داری؟ ..... چرا اینقدر معذب شدی؟
المیرا دستپاچه دستش رو تکون داد و گفت:
-نمی دونم چرا اینقدر هول شدم .... ترانه ببین هنوز داره نگام می کنه؟
سرم رو برگردوندم و به اون پسره که هنوز به المیرا زل زده بود نگاه کردم . وقتی دید دارم نگاهش می کنم سرش رو به نشونه سلام تکون داد و من هم که خنده ام گرفته بود همونطور جوابش رو دادم .
المیرا زل زده بود به من و رنگش پریده بود . به حدی خنده ام گرفته بود که نمی دونستم چی کار کنم....
-چه مرگته تو ؟
-وای ترانه پاشو بریم. نمی دونم چرا یهو اینجوری شدم ...
-چاییتو بخور می ریم ....
المیرا لیوان رو چایی رو گرفت دستش . همون طور که به من زل زده بود با ترس لیوانش رو فشار می داد . عینکم رو از روی چشمم برداشتم و خندیدم . انگار که داشت از توی شیشه عینکم به اونهایی که اون سمت سالن نشسته بودند نگاه می کرد . این اولین باری نبود که پسری اینطور به من یا المیرا نگاه می کرد اما اینبار قضیه خیلی جدی بود . لیوان چایی ام رو گرفتم توی دستم و به المیرا زل زدم . خنده ای تلخ کرد و لیوانش رو نزدیک لبش کرد ...
-سلام خانوم ها ....
المیرا چایی پرید گلوش و شروع به سرفه کرد . داشتم از خنده می مردم . نمی دونستم جواب سلام پسره رو بدم یا به المیرا برسم . آخر سر همون طور که نشسته بودم سرم رو انداختم پایین و شروع به خندیدن کردم . صدای پسره بلند شد ...
-ای وای چی شد ؟ ترسوندمتون . بگیرید ....
سرم رو بلند کردم و به دستمالی که پسره به سمت المیرا گرفته بود نگاه کردم . المیرا مات به پسره نگاه می کرد و هیچ عکس العملی نشون نمی داد. پیش خودم گفتم الان پسره می گه عجب غلتی کردم اومدم ها این دو تا خل هستند . به زور خنده ام رو قورت دادم و دستمال رو از دست پسره کشیدم و به دست المیرا دادم و در همون حال گفتم:
-سلام . ببخشید . راستش من داشتم برای دوستم یه جک تعریف می کردم که یهو شما اومدید و المیرا .....
پسره سرش رو تکون داد . انگار فهمید من دارم دروغ می گم . در حالی که لبخندی نمکین گوشه لبش بود گفت:
-متوجه ام ... در هر حال من معذرت می خوام ....
رو به المیرا که کمی خودش رو جمع و جور کرده بود کرد و گفت:
-الان بهترید ؟
المیرا لبخندی زد و گفت:
-ممنونم . شما رو ناراحت کردم ....
دوباره خنده ام گرفته بود . سرم رو انداختم پایین و صدای پسره رو شنیدم که گفت:
-می تونم چند لحظه کنارتون بشینم ؟
سرم رو بلند کردم . المیرا در حالی که چشماش گرد شده بود گفت:
-برای چی اتفاقی افتاده ؟
لبم رو به دندون گرفته بودم که یهو نزنم زیر خنده .... از روی صندلی بلند شدم و به صندلی کنار المیرا رفتم و در همون حال گفتم:
-ببخشید آقای .....
اون پسره خیلی مودب سر تکون داد و گفت:
-شایان هستم . شایان عدالت .....
سر تکون دادم و گفتم:
-بله آقای عدالت بفرمایید . راستش این دوست من کمی دچار استرس شده .....
شایان لبخندی دلنشین زد که لب هاش از هم باز شد . انگار که خودش هم فهمیده بود المیرا شدیداً هول کرده .
روبروی ما نشست و بعد در حالی که سرش رو انداخته بود پایین گفت:
-من راستش نمی دونم باید چی بگم .... این اتفاق خیلی .....
خندیدم و در حالی که نمی دونستم چی باید بگم که اون دو تا رو از شُک بیرون بیارم گفتم:
-بهتر نیست خودمون رو معرفی کنیم ؟
شایان سر بلند کرد و لبخندی برای تشکر به صورتم پاشید و گفت:
-البته به نظر من عالیه ....
-اسم من ترانه است . ترانه راضی . بیست و دو سالمه . ترم سه رشته مدیریت بازرگانی .....
به سمت المیرا برگشتم . گیج من رو نگاه می کرد . تو نگاهش یه نوع تشنج وجود داشت . خنده دار شده بود . سرم رو تکون دادم و در حالی که سخت لبم رو به دندون گرفته بودم . دست المیرا رو تکون دادم . انگار از شک بیرون اومد و بعد لبخندی مزحک به لب اورد و گفت:
-اسم منم المیرا بدریِ . منم مثل ترانه .
شایان لبخندی زد و گفت:
-اول اینکه از آشنایی با شما خیلی خوشحالم دوم اینکه سال آخر رشته ریاضیم . توی همین دانشکده هم درس میخونم. الان هم بیست و هشت سال و هشت ماهمه .....
انگار منتظر جرقه ای بودم که خنده های پنهون شده ام رو بیرون بریزم . از بس لبم رو گاز گرفته بودم که نخندم به سوزش افتاده بود. با صدای نیمه بلندی به لحن طنز شایان خندیدم . شایان و المیرا به من نگاه کردند و بعد هر دو با هم شروع به خندیدن کردند . سرم رو بلند کردم و به شایان نگاه کردم . چشم های قهوه ای خوش رنگی داشت که با ابروهای پرپشتی که روی چشمهاش کشیده شده بود قابی زیبا رو در چهره اش به نقاشی کشیده بود. موهایی مجعد وکوتاه به رنگ چشماش داشت و بینی خوش فرم و لب هایی گشاد که با صورتش تناسب زیبایی داشت . اندام ورزیده و کشیده ای داشت .....
نمی دونستم که برای چی روبه روی ما نشسته و هدفش چیه . اما هر چیزی که بود این حس رو در من تقویت کرده بود که المیرا از وجود اون مطلع بوده . حالا چطورش رو نمی دونستم . اما این اضطراب و شُکی که در رفتارش بود کاملاً نشان دهنده این موضوع بود .....
به صورت المیرا نگاه کردم و لبخندی اطمینان بخش زدم و رو به شایان گفتم:
-آقای عدالت.....
شایان سر بلند کرد و بعد درحالی که هنوز لبخندی کنج لبش داشت گفت:
-لطفاً شایان صدام کنید ترانه خانوم....
خندیدم و گفتم:
-البته .... شایان خان چای میل دارید؟
-ای وای این حرف چیه . من میرم چای میگیرم ...
سریع از روی صندلی بلند شدم و در حالی که قصدم این بود که تنهاشون بزارم گفتم:
-نه . شما باشید من میخوام برم تلفن بزنم ....
شایان سر به زیر انداخت و من از میز دور شدم ....
***
-دیگه چی گفت؟
-ببینم ترانه نظرت راجع بهش چی بود؟
-خوب اگه بخوام نظرم رو راجع به چهره اش بگم که خوب بود . اما تو که میدونی زندگی تنها چهره طرف مقابل نیست . باید مسائل دیگه رو هم در نظر بگیری. مثلاً اینکه تحصیلاتش در چه حدِ؟ چه خانواده ای داره . وضع مالیش چطوره ؟ اخلاقش چیه و از همه مهمتر اینکه با عقاید و خواسته های تو هماهنگ هست ! ....
یهو صدای خنده المیرا بلند شد . سرم رو برگردوندم و دیدم دستش رو گذاشته جلو دهنش و داره میخنده . خنده ام گرفت :
-چه مرگته ؟
-ترانه خودمونیم ها چه زود جو گیر میشی؟
-چطور؟
-اینکه یه سوال پرسیدم و دو ساعت توضیح دادی...
خندیدم و در حالی که حواسم رو جمع کرده بودم تا بپیچم توی کوچه المیرا اینا گفتم:
-برو گمشو آدم نیستی که . خره این مسائل در زندگی خیلی مهمه . مسئله یه عمر زندگیِ شوخی که نیست ...
-بله بله ... یادم نبود شما در این مسائل شوخی نمی کنید . برای همونه که کاوه رو ردش کردی ....
سرم رو برگردوندم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم گفتم:
-من قضیه ام با تو فرق می کنه. من .... من ...
-می دونم تو عاشقی ... مگه نمی دونی عاشقی یعنی خریت ! آخه الاغ جون بین این همه خواستگار درست و حسابی رفتی چسبیدی به یکی که از چشماش نفرت می باره ؟ رفته عاشق یکی شدی که قبلاً ازدواج کرده ؟ رفتی عاشق یکی شدی که بهت بی اهمیتِ؟ .... رفتی ....
-المیرا خفه شو . من خودم همه اینها رو می دونم ....
زدم روی ترمز و برگشتم سمتش و گفتم:
-چرا رو زخمم نمک می پاشی؟
المیرا دستش رو دراز کرد و گذاشت روی دستم که روی فرمون بود . لبخندی تلخ زد و گفت:
-چون دوستت دارم ترانه . باور کن من میدونم که میتونی خوشبخت بشی . با هر کسی .....
دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و در حالی که به روبرو خیره شده بودم گفتم:
-برای من دایه مهربون تر از مادر نشو .من خودم به همه اینا فکر کردم . در ضمن من هنوز وقت برای ازدواج زیاد دارم .
نفس عمیقی کشید و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد . سرش رو از شیشه ماشین اورد داخل و گفت:
-می دونم از دستم ناراحت شدی . اما همیشه میگن دوست اونیه که بدی هات رو بهت بگه ..... مثل آینه که همه چیز رو راست میگه .
برگشتم سمتش و در حالی که به زور سعی می کردم لبخند بزنم گفتم:
-می دونم عزیزم . مواظب خودت باش .....
پام رو روی پدال گاز فشردم و از کوچه اونها خارج شدم . دلم گرفته بود . باید کاری میکردم . باید ..... انگار من با خودم هم دشمنی داشتم . من خوب می فهمیدم که المیرا چرا ناراحته . چون من رو دوست داشت و یک عمر برام مثل خواهر بود .خوشبختی من رو میخواست و برام حرص می خورد ....
بدون اینکه مانتوام رو از تنم خارج کنم . همون طور روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم . تصویر شایان اومد جلوی چشمم . لبخندی روز لبم نشست و به یاد این دیدار به اصحلاح غیر منتظره افتادم . الان دیگه میدونستم دلیل این همه اضطراب المیرا برای چی بود .
به یاد اون روزی افتادم که مهدی یکی از همکلاسی هامون جلوی المیرا رو گرفته بود . اون روز مهدی به المیرا گفته بود که پسرخاله اش که توی دانشگاه ما درس میخونه از المیرا خوشش اومده و از مهدی خواسته راجع به اون با المیرا صحبت کنه چون خودش مجبور بوده به یک مسافرت کاری برهدیروز هم مهدی با المیرا تماس گرفته بوده و بهش گفته بوده که شایان قراره با اون صحبت کنه ....
-الو .... سلام
-سلام بفرمایید ....
-منم الهه . خوبی؟
-قربونت چطوری؟ چه خبرا؟ چی شده یادی از من کردی؟
-دلم گرفته بود گفتم یه زنگ بزنم و ببینم چی کاره ای؟
-مگه من لوله باز کنم؟ تا اونجایی که من یادمه این شغل شریف متعلق به نیما بوده ....
-گمشو دیونه . دلم برات تنگ شده بود .
لبخند زدم و پیش خودم گفتم حتماً یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست . وگرنه این الهه الکی محبتش قلنبه نشده واسه من ....
-آره خوب .
-کجایی الان ؟ نیم ساعت پیش زنگ زدم خونه مامانت گفت دانشگاهی...
-آره یه پنج دقیقه ای میشه رسیدم .
-اگه جایی کار نداری بریم بیرون یه دور بزنیم .
-کجا بریم ؟
-بریم دربند خوبه؟
-الان؟ این وقت روز؟
-خوب چیه مگه ساعت چهار دیگه . تا تو آماده بشی شده پنج. بیا اینجا . از اینور نزدیکتره .
-باشه . آماده باش تا نیم ساعت دیگه میام .
-با ماشین میای؟
-آره . آماده باش رسیدم بریم .
- .
از روی تخت بلند شدم و به سمت آینه رفتم . چقدر چهره درون آینه برام غریبه بود . به خودم لبخند زدم و حوله ام رو برداشتم و به سمت حموم رفتم .....
-وای از نفس افتادم وایسا دختر ....
برگشتم و به الهه نگاه کردم . صورتش قرمز شده بود و نفس نفس می زد ... ایستادم و نفسی تازه کردم . الهه نزدیکم شد و گفت:
-همین نزدیکی ها یه رستوران شیک. بریم اونجا میخوام باهات صحبت کنم ...
همون طور که ایستاده بودم دقیق به صورتش خیره شدم و پیش خودم گفتم . من که مطمئن بودم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است . خدا خودش به خیر کنه ....
-قلیون میکشی؟
نگاهش کردم و لبخند زدم .
-نه ..... حوصله اش رو ندارم ...
سر برگردوند وبه مردی که برای سفارش گرفتن پیشمون اومده بود چیزی گفت . سر چرخوندم و به منظره ای که پشت سرم بود نگاه کردم . دره ای عمیق و ژرف که بوته ها و درختچه های زیبایی اون رو پوشش داده بود . صدای آب از همان نزدیکی ها به گوش می رسید . هوا سرد شده بود . دست هام رو به دور کمرم حلقه کردم و به پشتی پشت سرم تکیه دادم . المیرا نفس عمیقی کشید و گفت:
-هوا خوب خنک شده ها نه؟
همون طور که نشسته بودم سرم رو تکون دادم و چشمام رو بستم .
-ترانه من میخواستم راجع به موضوعی باهات صحبت کنم . فقط قبلش خواهش میکنم از دست من عصبانی نشو و وسط حرفم نپر . من فقط یه میانجیم این وسط . مطمئنم که خودت میدونی میخواستم باهات صحبت کنم . حالا آماده ای؟
چشمام رو باز نکردم و همون طور سر تکون دادم که راحتتر حرف بزنه ...
-نمیدونم باید چه طور شروع کنم و چی باید بگم . اصلاً از اینکه از من خواسته شد که این موضوع رو باهات در میون بزارم خوشحال نیستم . اما چاره ای دیگه هم نداشتم . من یه جور رابطم بین تو و اون ....
چشمام رو باز کردم و با تعجب بهش نگاه کردم .
-لطف کن این جوری نگام نکن . در ضمن ازت خواستم وسط حرفهام حرف نزنی که من راحت بتونم حرفم رو بزنم ...
-خوب بگو دیگه . جون به لبم کردی ....
لبخندی مزحک به لب اورد و در همون حالیکه از پیشخدمت تشکر می کرد جا رو برای سفارشاتمون باز می کرد .
-راستش نمیدونم این قضیه از کجا شروع شد . اما بهتره همه چیز رو از اول برات تعریف کنم .
به دود قلیون که توی هوا بلند شده بود نگاه کردم . دود توی هوا چرخ خورد و چرخ خورد تا اینکه ....
-اون روز با نیما رفته بودیم بیرون که سر و کله حمید هم پیدا شد . انگار از قبل با همدیگه قرار داشتند . من با اینکه تعجب کرده بودم چیزی به روی خودم نیوردم تا خودشون راجع به این قرار توضیح بدن . کمی که گذشت حمید شروع به حرف زدن کرد. هی داشت تعارف تیکه پاره می کرد و مقدمه چینی می کرد . منم کلافه شده بودم و نمی دونستم چی می خواد بگه و الکی سر تکون می دادم . تا اینکه به حرف اومد و گفت و گفت . چیزی راجع به زندگی سابقش نگفت . چیزی راجع به گذشته نگفت .حتی اشاره ای هم بهش نکرد . اما هر چیزی که گفت راجع به آینده بود راجع به فردا و فرداها بود . راجع به عشق و عاشقی بود . راجع به دوست داشتن بود .......
الهه نفس عمیقی کشید و دوباره شروع به کشیدن قلیون کرد . صدای قل قل قلیون که بلند میشد نفس من در سینه ام حبس میشد . قول داده بودم حرفی نزنم بین حرفهاش . اما سوالات مختلفی توی سرم پیچ می خورد و ذهنم پر از علامت سوال بود . پر از چراها و امّاها بود . دلم می خواست الهه زودتر حرف بزنه تا راحت شم . دلم می خواست بدونم ربط من با حمید چیه ! دلم می خواست بفهمم چرا اینجام ! دلم میخواست ....
-می گفت و من سر تکون می دادم . سرش رو انداخته بود پایین و می گفت. می گفت که دل بسته . می گفت که مدتها بود که سعی می کرده دیگه وابسته نشه . می گفت خیلی با خودش و احساسش جنگیده بود . می گفت دیگه اون حس نفرت رو نمی تونست توی نگاهش بریزه . می گفت تو قلبش جز نفرت چیزهای دیگه ای هم حس می کنه . عشق و دوست داشتن .... می گفت عاشق شده . عاشق یکی که سرشار از انرژی و زندگیه . عاشق یکی که تو چشماش عشق و امید موج می زنه . عاشق یکی که جدا از سختی هایی که توی زندگیش کشیده هنوز با امید و آرزوها غریبه نیست. هنوز لبخند از روی لب هاش نیفتاده . هنوز نوع نگاهش به آینده مثل رنگین کمونی می مونه که از حضورش بعد از بارون خبر داره . هنوز دوست داشتن رو خوب می فهمه خوب حس می کنه . هنوز می دونه که زندگی شیرینه و باید با لبخند بره به جنگ سرنوشت .....
الهه حرف می زد و من رو در سکوت فرو می برد . الهه سکوت می کرد و ذهن من آشفته پی هر سوالی می گشت . سوال هایی که تا به امروز در ذهنم ندیده بودم . ذهنم پر شده بود از علامت سوال های کوچیکی که می رفت تبدیل به علامت سوال بزرگی بشه. که کی؟ اون کیه ؟ اون کیه که حمید رو وابسته کرده . اون کیه که رنگ نگاه پر از نفرت حمید رو نمی بینه . چقدر بهش حسودیم شد . چقدر دلم م یخواست اون رو ببینم . چقدر ....
-قشنگ حرف می زد و قشنگ احساسش رو بیان می کرد . می ترسید ... از فرداها . از امّاها ... از شایدها و از بایدها .... می گفت که نمی دونه چه طور باید با خودش کنار بیاد . می گفت می ترسه احساسش رو بیان کنه و طرد بشه . می گفت می ترسه از دیدنش محروم بشه . می گفت می ترسه قلبش مثل چشماش سیاه باشه .... می گفت می ترسه کسی دیگه ای رو دوست داشته باشه . می گفت می ترسه نه بیاره . می گفت مطمئنه که عاشقشه . می گفت .....
برگشت و به صورتم نگاه کرد . به چشمام . انگار نوع نگاهم هم پر از سوال بود .
- می گفت می ترسم این چشم های سیاه که یه بار کار دستم داد دوباره کار دستم بده . می گفت و می گفت که عاشق شدن بد چیزه و خیانت دیدن بدتر ... می گفت عاشق کسی شده بوده که چشماش مثل سیاهی شب بود و بهش خیانت کرده ......
الهه سرش رو به زیر انداخت و گفت:
-من دیدمش . همونی که باعث این نفرت شده بود رو دیدم . همونی که باعث شده بود حمید از هر چی دختره بدش بیاد رو دیدم . ترانه چشماش مثل سیاهی شب بود . برق نگاهش مثل ستاره هایی که توی سیاهی آسمون می درخشند آدم رو از خود بیخود می کرد . حالا می فهمم که چرا حمید اینقدر با نفرت به تو نگاه می کرد . به خاطر رنگ چشمات . به خاطر برق نگاهت . به خاطر شیطنتی که تو چشمات می درخشه . ترانه چشمات درست مثل چشمهای اون بود . درست مثل چشمهای نفس ......
الهه سر برگردوند و به چشمای من خیره شد . نم اشک پشت چشمام نشسته بود و الهه رو در تاریکی اشک می دیدم . پس حالا دلیل اون همه نفرت رو می فهمیدم . حالا دلیل چند رنگ بودن نوع نگاهش رو می فهمیدم . حالا دلیل نفرت و تمسخری رو که توی نگاهش بود رو می فهمیدم . چشم های من؟ .... هیچ وقت فکر نمی کردم کسی اینقدر از چشمام متنفر باشه . همیشه رنگ نگاهم و رنگ چشمهام رو دوست داشتم . چون رامین دوست داشت . همیشه مورد ستایش همه بود . برق چشمام رو دوست داشتم چون رامین دوستش داشت . هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی اینقدر از رنگ چشمام بدم بیاد .... هیچ وقت ......
-ترانه . حمید می گفت صداشم مثل اسمش زیباست و پر ترانه . می گفت وقتی صداش رو می شنیدم دوست داشتم گوشهام رو بگیرم تا وابسته اش نشم . می گفت سعی کردم با نفرت بهش نگاه کنم. می گفت وقتی چشماش رو می دیدم سعسی میکردم یاد نفس بیفتم تا وابسته اش نشم. اما .... اما هر بار می فهمیدم که دوستش دارم . می گفت عاشق ترانه شدم و دست خودم نیست . می گفت عاشق نگاهش . عاشق لبخندهاش . عاشق شیطنت هاش . عاشق ..... می گفت اون روزی که سر قبر اشکهاش رو دیدم دلم آشوب شده بود . می گفت دلش میخواست خودش اشکهات رو پاک کنه و ......
الهه نگاهم کرد و گفت:
-عاشقت شده ترانه . حمید عاشق تو و نگاهت شده . عاشق صدات و رفتارت . عاشق شیطنتات و اسمت شده ..... ترانه من چی کار کنم ؟ می چی بهش بگم ؟ از من خواست بیام بهت بگم . گفت می ترسم طرد شم . گفت می ترسم بهم جواب رد بده .
سرم رو روی پاهام گذاشتم و برای اشک هایی که به دنبال فرار از چشمانم بودند راه فرار رو باز کردم . خدای من دیگه چی باید می خواستم ؟ من عاشق. اون عاشق ..... خدای بزرگ اما من چطور می تونستم با این قضیه کنار بیام ؟ اون قبلاً هم عاشق بود . از کجا معلوم نخواد از من تقاص بگیره ؟ از کجا معلوم نخواد از من انتقام بگیره ؟ از کجا معلوم؟ ..... از کجا معلوم باشه که به خاطر رنگ چشم هام که همرنگ چشمهای نفس ..... چه اسم زیبایی .... نفس .....
-ترانه من رو ببخش . من فقط یه واسطه بودم . اگه با گریه سبک میشی اشک بریز . اگه دوست داری من رو فحش بدی بده . اما تروخدا باور کن حمید دوستت داره . می دونم سخته پذیرفتنش . اما ..... ترانه من مطمئنم که تو هم حمید رو دوست داری . تو چشمات عشق موج می زنه . یادته اون روز که گفتم حمید ازدواج کرده بوده ؟ یادت میاد شکستی؟ یاد میاد؟ اون روز فهمیدم که حمید رو دوست داری . یادته اون روزی که رفتیم فرحزاد ؟ یادمه راجع به حمید خیلی کنجکاو بودی . یادته اون روزی که حمید با المیرا صحبت می کرد ؟ یادته ؟ تو نگاهت حسادت رو دیدم . سر من داد زدی و ..... اما باور کن من فهمیدم اینها همه عشق . همه احساسِ . به خودت دروغ نگو من مطمئنم تو حمید رو دوست داری . اون هم تو رو دوست داره ... رنگ نگاهش وقتی التماسم می کرد یادم نمی ره . وقتی ازم می خواست با تو صحبت کنم رو یادم نمی ره . تو چشماش تشویش موج می زد . کلافه بود . کلافه کلافه . عاشق بود . عاشق عاشق ....

سعی میکردم نگاهم رو از نگاهش بدزدم . سعی میکردم رو به روی هم قرار نگیریم . سعی میکردم کمتر باهاش صحبت کنم . سعی میکردم با خودم کنار بیام . قبول کرده بودم که این عشق به درد من نمیخوره . من عشقی رو میخواستم که فقط متعلق به خودم باشه . نمیتونستم خودم رو قانع کنم که حمید عاشقم شده . دیگه رنگ نگاهش اون نوع نگاه پر از نفرت نبود . دیگه با تمسخر و نفرت نگاهم نمی کرد . دیگه نوع نگاهش پر از عشق بود . پر از علاقه بود . دیگه اون نگاه مغرور رو نداشت . ساکت و کم حرف شده بود . کمتر سر بلند میکرد تا نگاهم کنه . الهه هم از هر دوی ما فرار میکرد . وقتی جواب نه رو به الهه دادم . وا رفت . ناراحت گفت با اینکه مطمئنم جواب قلبیت نیست اما امیدوارم در هر صورت خوشبخت باشی . نمیدونستم که به حمید جوابم رو گفته یا نه . اما این رو خوب حس میکردم که از روبرو شدن با حمید فراریه ....
همونطور که من فراری بودم . سعی میکردم عادی رفتار کنم . اما نمیتونستم . دیگه نمیتونستم اونطور بیخیال با المیرا بخندم و سر به سر بچه های کلاس بزارم .
جو کلاس سنگین شده بود . دیگه نه المیرا شوخی میکرد و نه سامان. حس میکردم اونها هم با هم مشکل پیدا کردند . المیرا عصبی بود و با عصبانیت رفتار میکرد . سامان آروم سر به زیر انداخته بود و هیچ حرفی نمیزد .
استاد وقتی دید بچه ها اصلاً حوصله ندارند کلاس رو زودتر تعطیل کرد و خودش رفت ....
بلند شدم و روبه روی المیرا ایستادم ....
=بریم؟
-کجا؟
-وا دیونه بریم خونه دیگه ......
داشت از روی صندلی بلند میشد . هنوز حرکاتش عصبی بود .نیم نگاهی به سامان انداخت و در حالی که دندونهاش رو بهم میفشرد گفت:
-با شایان قرار گذاشتم ....
با چشمانی گرد شده گفتم:
-چی کار کردی؟
یک تای ابرویش رو بالا انداخت و درحالی که نفس عمیقی می کشید گفت:
-امروز قصد دارم جواب خواستگاری اش رو بهش بدم ....
یهو صدای وحشتناکی در کلاس پیچید . از ترس از جا پریدم و برگشتم به سمت صدا . در همون حالی که دستم رو روی قلبم گذاشته بودم به سامان که عصبی کلاسورش رو از روی زمین جمع می کرد نگاه کردم ....
-سامان حالت خوبه؟
المیرا دستم رو فشرد و گفت:
-بعدازظهر بهت زنگ میزنم .....
و دستم رو کشید که از کلاس بیرون بریم . هنوز نگاهم به سامان بود که وسایلش رو از روی زمین جمع میکرد ....
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و در حالی که توی راهرو روبه روش ایستاده بودم گفتم:
-چه مرگته المیرا؟ چی شده؟ چرا سامان اینجوری کرد؟
المیرا اشک توی چشماش جمع شد و گفت:
-هیچی . بعداً برات توضیح میدم ....
بعد به راه افتاد و سریع راهرو رو دور زد و به سمت پله ها رفت ....
-حالا کجا داری میری؟
-دارم میرم خونه ....
-من میرسونمت . البته اگه به شایان زنگ برنی بگی نیاد ....
-شایانی در کار نیست دروغ گفتم.
-چرا؟ برای چی؟
-ترانه خواهش میکنم . بعد ازظهر بهت زنگ میزنم . میخوام تنها باشم ....
-با این حال میخوای بری خونه؟
-با تاکسی میرم ....
-باشه . مواظب خودت باش .رسیدی زنگ بزن .....
دستم رو فشرد و از پله ها پایین رفت .....
برگشتم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم به سمت در رفتم .
-ترانه .... ترانه وایسا .....
با وحشت برگشتم و با دیدن حمید قلبم شروع به تند زدن کرد . دلم تو سینه بی تابی میکرد .لبخندی زورکی زدم و گفتم:
-کارم داری؟
نفسی کشید و گفت:
-میخواستم بگم با هم بریم . یعنی من میرسونمت .....
لبخندی عمیق زدم و گفتم:
-ممنون ماشین اوردم .....
لبخندی مرموز زد و گفت:
-باشه . پس خداحافظ .....
وقتی از کنارم رد شد . همه وجودم شد علامت سوال . وا این چرا اینجوری کرد ؟ چرا؟ چرا بیشتر اصرار نکرد ؟ چقدر مغرور . حالا اگه دو دفعه بیشتر میگفت شاید باهاش میرفتم ..... لبخندی مزخرف به لب اوردم و پیش خودم گفتم ای کاش این همه مغرور نبود ....
سلانه سلانه به ره افتادم و به سوی ماشینم رفتم .
-وای خدای من ..... این چرا پنچر شده ؟
با لگدی محکم به لاستیک جلوی ماشین کوبیدم و به ماشین تکیه دادم . چرا پنچر شده بود ؟ یهو فکری به سرعت برق در ذهنم نشست و خنده ام گرفت .... سر بلند کردم و به سانتافه حمید که سرکوچه پارک شده بود نگاه کردم . در حالیکه عینک دودی اش رو روی چشمش جا به جا میکرد تک بوق کوتاهی زد .....
به سمتش راه افتادم . همون طور لبخند مزحکم رو روی لبم حفظ کردم .
با دیدنم خندید و گفت:
-هنوز هم ماشین داری؟
دستم رو به روی موهایم که از زیر مقنعه ام بیرون زده بود کشیدم و گفتم:
-از کجا فهمیدی پنچره؟
شونه هاش رو بالا انداخت و در ماشینش رو برام باز کرد .....
تنها صدای موزیک سکوت بین ما رو می شکست .....
سر به شیشه تکیه داده بودم و به مناظر بیرون که با سرعت از جلوی چشمم عبور میکرد خیره شده بودم ..... به نظرم اومد که از مسیر اصلی خارج شدیم . سر برگردوندم و به حمید گفتم:
-از اون یکی خیابون باید میرفتی....
-ا..... آخه تو آدرس رو بهم نگفتی. منم ....
-تو هم از فرصت استفاده کردی .....
با صدای بلندی خندید وپاش رو روی پدال گاز فشرد ....
خنده ام گرفته بود گفتم:
-حمید بهتره برگردی . میخوام برم خونه ....
-ترانه .....
مکثی کرد و بعد با حالتی خاص گفت:
-ترانه .... ترانه .....
نفسی عمیق کشید و گفت:
-میخوام باهات صحبت کنم . این اجازه رو به من میدی؟
خندیدم و گفتم:
-الان داری چی کار میکنی؟
-از شوخی گذشته . میخوام راجع به مسئله مهمی باهات صحبت کنم ....
جدی شدم و به صندلی تکیه دادم .
خدای من . نمیخواستم راجع به چیزی باهام صحبت کنم . نمیخواستم احساسی که بهم داشت رو از زبون خودش بشنوم . نمیخواستم که بگه و نمیخواستم که بشنوم . ای کاش چیزی نگه .... من باید حسی رو که بهش داشتم رو پنهون می کردم . حمید باید من رو درک می کرد . نباید بفهمه که شبها ستاره ها شاهد گریه های منند . نباید بفهمه که چقدر دلم برای شنیدن صداش تنگ می شه . نباید بفهمه که روزها و شبها ثانیه ها رو میشمارم تا که از نزدیک ببینمش ... نباید بفهمه که دلم چقدر بیقراره . نباید بفهمه که چقدر سخته که تو بیداری ازش در فرارم و شبها تو رویاهام چشماش رو میبینم ..... نباید بفهمه که دلم برای چشماش تا خود صبح بیداره .... نباید بفهمه برای دیدن اون دیگه این دل آروم نداره .... نباید بفهمه .... نباید بفهمه که من رو به سقوطم . نباید بفهمه این کسی که کنارشه من نیستم ..... نباید بفهمه آسمونم بدون اون بی فروغِ ..... نباید بفهمه این منم خسته و پرشکسته . نباید بفهمه که نمیتونم ... که من ..... اینجا بمونم ......
-ترانه .....
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم .
لبخندی بی رمق زدم و گفتم:
-جلوتو نگاه کن و بگو . میشنوم .....
لبخندی زد و در حالی که به جلو خیره میشد گفت:
-به من احساسی نداشتش . من خودم خبر نداشتم . چشماش رو بست و از من خیلی ساده گذشت .... موندنم براش فرقی نداشتش . بودنم ... نبودنم . فرقی نداشتش .... سر میزاشتم روی شونه اش . گرمی دستاش رو داشتم ... اما حیف .... حیف که من هیچی نداشتم ..... یه همزبون میخواستم ... یه ناجی من میخواستم ... یه مهربون؟ یه همزبون؟ آره حیف .... حیف که من هیچی نداشتم .... دوست داشتن . عشق . علاقه . همه چیزی بود که من میخواستم . حیف .... حیف که اون هیچ حسی به من نداشت .....
نفسی کشید و گفت:
-همش بیست و دو سالم بود که حس کردم عاشق شدم . یه عشق کور و بچگونه . یه دختری تو همسایگی ما زندگی میکرد که ،که .... اون موقع بیست و پنج سالش بود . چهره ای فوق العاده ظریف و خواستنی داشت . با چشمهایی که مثل قلبش سیاه بود . سیاهِ سیاه . بی رحمِ بی رحم . سنگدلِ سنگدل . اندامی ظریف داشت که اصلاً سنش رو نشون نمیداد . حس کردم میخوامش . نفس بود . نفسم شد . نفسی خواستنی . وقتی با خانواده ام به خواستگاریش رفتیم . اولین دروغم رو شد . تا به اون روز به خانواده ام نگفته بودم از من سه سال بزرگتره . از خونه شون زدیم بیرون . مادرم کلافه سرم داد میکشید . پدرم عصبی عصبی بود . خواهرم . اما تنها کسی که فریاد نزد و داد نزد خواهرم بود . حدیثه گفت که حمید این دختر به درد تو نمیخوره . سرش فریاد زدم که چرا این حرف رو میزنه . که چرا مثل بقیه سنتی فکر میکنه . حدیثه که از من دو سال بزرگتر بود با آرامش خاصی که فقط مختص خودش بود گفت که عصر هجری فکر نمیکنه .گفت که سنتی فکر نمیکنه .گفت که من رو دوست داره . گفت اصلاً به سن نفس کار نداره . به خود نفس کار داره . گفت که نفس نفس تو نمیشه . گفت که نفس مثل نفس برای هر کسی نفس میشه . ای کاش انگشتام می شکست و اونطور صورتش رو گلگون نمیکرد . ای کاش حس غرور و تعصبی که به نفس داشتم رو کمی به خواهرم هم داشتم . حدیثه رنجید اما باز لبخند زد و ادامه داد . حمید نفس اون کسی نیست که تو فکر میکنی... چرا تا الان ازدواج نکرده؟ چرا مثل زنها رفتار میکنه؟ چرا پسرها همه ازش فراریند؟ چرا ؟ حمید چشمات رو باز کن و ببین دوروبرت چه خبره . ببین که نفس تو رو نمیخواد . نفس تنش پاک نیست .....
حمید زد روی ترمز و گوشه خیابون ماشین رو پارک کرد . هنوز چشم به بیرون دوخته بود . سرم پایین بود و با انگشتام بازی می کردم .
-کشیده ای دومی که به گوشش زدم ساکتش کرد . برای همیشه ساکتش کرد . دیگه اعتراض نکرد . هیچ کاری هم نکرد . در کنارم نبود . هیچ جا نبود . حدیثه من رو ترک کرد . نه جبهه مخالفم شد . نه جبهه موافقم . وقتی خانواده ام رو راضی کردم که دوباره بریم خواستگاری عقب نشست و گفت که هیچ تمایلی به اومدن نداره . نگاهش رو یادم نمیره . هیچ وقت . با آرامش خاص خودش گفت امیدوارم که خوشبخت بشی.... حس عشق همه چیزم رو از بین برده بود . غیرتم رو به گند کشیده بود .
-ازدواجم با نفس شگفت انگیز بود . این همه اسرار پدر و مادرش رو برای ازدواج زودتر نمی فهمیدم . خانواده ام هم نمی فهمیدند . مادرم به طعنه می گفت که معلومه چرا عجله می کنن . می ترسن خرتر از حمید پیدا نشه بیاد دخترشون رو بگیره .... اما حمید ... اما من ... کر بودند . هر دو .... تنها چیزی که می دیدند و می شنیدند نفس بود . نفس با طنازی در قلبم فرو رفت و نابودم کرد . شب ازدواجم می دیم که چطور تو آغوش هر مردی طنازی می کنه و براشون عشوه گری می کنه .... حرص می خوردم و از ترس ناراحت شدن نفس دم نمی زدم . حرف نمی زدم که امل و فمنیک خونده نشم . لام تا کام نمی گفتم که طرز تفکرم به عصر هجری ها تشبیه نشه ....
-تنها دو شب بعد از ازدواجمون بود که فهمیدم نفس قبل از ازدواج با من نامزد داشته . فهمیدم که نامزدش طردش کرده . فهمیدم که همسرم همسر نبوده . فهمیدم .....
دستش رو روی فرمون کوبید و گفت:
-فهمیدم که زن من زن نبوده ......
لبم رو به دندون گرفتم .
-اما باز هم عشق کورم کرد و خر شدم . نفس راهش رو بلد بود . راه هر چیزی رو بلد بود . با قهرش نفسم رو می گرفت و من نفسم رو می خواستم و نه چیز دیگه ای . روزها رو به عشق دیدنش شب میکردم و به خونه برمیگشتم . انتظار داشتم وقتی به خونه میرسم ، مثل همه خونه های دیگه اولین چیزی که میبینم همسرم باشه. نفسم باشه... اما نفس..... حدیثه راست می گفت نفس نفسِ هر کسی بود جز نفسِ حمید .... نفسم بود اما مال من بود . نفس بود اما دست نیافتنی بود . فقط نفس بود و خواستنی . حمید بود و عشقش به نفس. حمید بود و تحملش ..... هر شب نفس دیرتر از من به خونه می رسید . تنها کاری که نفس خوب بلد بود انجام بده رسیدن به خودش بود . نه می دونست حریم زندگی چیه . نه میدونست مرد وهمسر چیه . نه میدونست زن بودن چیه . فقط از زن بودنش رابطه زناشویی رو بلند بود و طنازی .....
حمید نفس عمیق کشید . زیر چشمی نگاهش کردم آشفته پاکتی سیگار از جیبش بیرون اورد و از داخل پاکت سیگاری خارج کرد .....
شیشه ماشین رو کمی پایین کشیدم . حمید سکوت کرده بود و در خاطراتش فرو رفته بود . ذهنم بسته شده بود و به هیچ چیزی نمیتونستم فکر کنم . به هیچ چیزی ..... تنها چیزی که لحظه ای از ذهنم بیرون نرفته بود نفس بود . نفس ...... همون طور که حمید بهش فکر میکرد من هم به نفس فکر میکردم . در ذهنم اسمش رو حلاجی میکردم و بی اختیار به چهره اش فکر میکردم .....
-ازش بچه میخواستم . نمیخواست . ازش زندگی میخواستم. نمیخواست . تنها چیزی که نفس میخواست پول بود و بس ..... اولین سالگرد ازدواجمون جشنی گرفتم و همه رو دعوت کردیم . اون شب چیزی رو دیدم که ذهنم یارای کمک بهم نداشت . به حدی آشفته بودم که دلم میخواست با دستهای خودم نفس رو خفه کنم . لباسی مشکی رنگ پوشیده بود و موهاش رو زیر دست بهترین آرایشگر شهر اراسته بود . اون شب پسری رو دیدم که جز چهره زیبایی که داشت چیز دیگری برای تحمل کردن نداشت. رفتاری بی نهایت زشت و زننده داشت . اون پسر نوه پسر عمه مادر نفس بود و تقریبا سی ساله بود . میدیدم که نفس چطور به اون میرسه و به سمتش میره . میدیدم که اون پسره احمق که اسمش یاسر بود چطور دستش رو روی بدن نفس میکشه و نفس هم خودش رو بهش میچسبونه . هر بار از نفس میخواستم که سمت اون پسره نره میگفت که من بدبینم و به همه چیز شک دارم . اما چه شکی؟ مگه فقط من شک داشتم ؟اگه حسادتم رو به پای علاقه بی حدّم هم مینوشتم نگاه دیگرون رو به پای چی مینوشتم ؟ نگاه پر از سرزنش پدر و مادرم رو به پای چی مینوشتم؟ حدیثه اون شب به سمتم اومد و در حالی که توی نگاهش ترحم و دلسوزی بیداد میکرد گفت که یادته بهت گفتم نفس میتونه نفس هر کسی باشه ؟ من که به شدت عصبی بودم سعی میکردم خودم رو کنترل کنم . گفتم: تو از نفس چی میدونی؟ با انگشتش یاسر رو نشونم داد و گفت که اون پسر نامزد سابق نفس بوده و وقتی استفاده اش رو از نفس کرده ولش میکنه . اما ... اما نفس هنوز دیونه وار دوستش داره . سر حدیثه فریاد زدم که نفس فقط من رو دوست داره . چشمام واقعیت رو میدید اما انکار میکردم . به نفس که کنار یاسر ایستاده بود و یاسر دستش رو دور کمر نفس انداخته بود نگاه کردم . یاسر سر در گوش نفس فرو برده بود و باهاش حرف میزد و نفس مستانه میخندید . چشمم به سینه باز نفس افتاد . دیگه حس خودم رو درک نمیکردم . فقط میخواستم زودتر اون مهمونی لعنتی تموم بشه . من هیچ وقت نفس رو اینطور شاد ندیده بودم . اون شب بیشتر از اینکه کنار من باشه کنار اون پسره احمق بود ..... بیشتر از اینکه به من برسه به اون میرسید . دیگه حسادت نبود که در وجودم بیداد کنه . دیگه نفرت بود . غیرت بود ....

فریادم عرش خونه که نه آسمون رو لرزوند . نفس کجا بودی؟ ساده و بی پروا نگاهش رو به چشمهام ریخت و گفت که کجا میخواستی باشم با دوستام بودم . با دستم ساعت دیواری رو نشونش دادم و گفتم که ساعت ده شبه و من سه ساعته که خونه ام و منتظر اون .... با لبخندی خَرَم میکنه و خودش رو تو بغلم جا میده . دیگه نمیتونستم . دیگه نمی خواستم باورش کنم همه چیز عوض شده بود . همه چیز . من ..... احساسم به نفس.... باید از همه چیز سر در میوردم .باید میفهمیدم نفس روزها کجا میره که به خونه و زندگیش نمیرسه .
حمید سرش رو تکون داد و پکی عمیق به سیگارش زد و گفت:
-یه روز مثل هر روز از خونه بیرون رفتم و به جای اینکه به شرکت برم توی خیابون یک طرفه خلوت کوچه ماشین رو پارک کردم و منتظر شدم . منتظر و منتظر ..... ساعت ده صبح بود که نفس ، نفس من شیک و قشنگ از خونه بیرون اومد و با ماشینش به راه افتاد . ماشین رو روشن کردم و با فاصله به دنبالش به راه افتادم . هر چه مسیر دورتر میشد پیش خودم میترسیدم . میترسیدم که اون کجا میره . پیش خودم هزار جور فکر کردم . پیش خودم شکستم و شکستم ....تا اینکه توی یه کوچه جلوی یه در شیک و قشنگ ماشینش رو پارک کرد و با کلیدی که از توی کیفش در اورد در رو باز کرد و به داخل رفت . ساعتها توی ماشین نشستم و حرص خوردم . به همه چیز فکر می کردم . دست خودم نبود . حتی بدترین فکرها که روزی مو رو به اندامم سیخ میکرد به سرعت از ذهنم میگذشت . تا اینکه نزدیکهای ساعت دو یک بود که اومد بیرون . باورم نمیشد که چی دارم میبینم . به چشمام هم اعتماد نداشتم . سرم مثل کوره آتشفشان فوران کرده بود و می سوخت . دوست داشتم از این خواب زشت بیدار شم و نفس رو کنارم ببینم . اما واقعیت بود . اون کسی که جلوی چشم من دست مردی رو که به شدت ازش بیزار بودم رو گرفته بود نفس من بود . باورم نمیشد . اما چاره ای نداشتم باید باور میکردم نفس به همراه یاسر . همون پسر احمقی که ولش کرده بود . با هم سوار ماشین یاسر شدند و به راه افتادند . دیگه نمیتونستم وایسم . گاز ماشین رو گرفتم و از اون محل نفرت انگیز دور شدم ....
حمید سرش رو برگردوند و قطره اشکی رو که روی گونه اش غلتیده بود رو پاک کرد و از پنجره ته سیگارش رو بیرون انداخت .....
-خوب آخرش چی شد؟
برگشت و نگاهم کرد . لبخند مزحکی گوشه لبش نقش بست . یه لحظه پیش خودم گفتم که این چه سوال مسخره ای بود که پرسیدم ؟ انگار که تا الان داشتم فیلم سینمایی نگاه میکردم . از خجالت سرم را پایین انداختم که گفت:
-ازش جدا شدم . نفس نفس هر کسی بود جز نفس من . وقتی نفس رفت نفسم رفت . زندگی برام بی معنی شد . هنوز هم بهش علاقه مند بودم . اما بعدها فهمیدم که نفس اشتباهی بود که به خاطرش هفت سال از بهترین سالهای جوونی من رو به باد داد .
همون طور که سرم پایین بود گفتم:
-خوب اینا چه ربطی به من داشت ؟
زد زیر خنده . سر بلند کردم و با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود نگاهش کردم ....
وقتی خوب خنده هاش رو کرد نگاهم کرد . هنوز رنگ نگاهش پر از خنده بود .....
-به نظرت چرا برای تو اینها رو گفتم ؟ چیزهایی رو که هیچ کس حتی نیما هم به درستی ازش خبر نداره ..... ترانه چرا ؟
نفسی عمیق کشیدم و مثل آدمهای منگ سر تکون دادم که یعنی نمی دونم .....
-ولی من یادم نمیاد که اسرار کرده باشم که تو برام از زندگی شخصیت چیزی بگی .....
دستش رو روی فرمون ماشینش کشید و گفت:
-من هم نگفتم که تو اسرار کردی .....
مکثی کرد و گفت :
-نفس رفت و ترانه اومد . ترانه حالا نفسهام پر از ترانه ی وجود توِ . ترانه باور کن . من دوستت دارم . میدونم که الهه همه چیز رو بهت گفته . چرا خودت رو به اون راه میزنی؟ ترانه سعی کردم دوستت نداشته باشمت . سعی کردم ازت متنفر باشم همونطور که بعد از نفس از همه متنفر بودم . اما نتونستم در قبال احساس پاکت ، نگاه هات ، خنده های بی باکت ، شیطنتهات ، شوخی هات بی خیال باشم . نتونستم ترانه . هر شب تو خوابمی . تو بیداری از ت در فرار بودم وش بها توی رویاهام میدیدمت ..... ترانه اون روزی بهت گفتم آدمها یا باید الکی خوش باشن یا علی بی غم که بخندند رو یادت میاد ؟ خوب میتونستم حس کنم که دوست داشتی اون لحظه سر به تنم نباشه . ترانه وقتی اومدم سر خاک برادرت و اشکهای بی صدات رو دیدم که مثل مرواریدهای براقی صورتت رو شستشو داده بود ، دلم پر کشید . دلم میخواست اون لحظه خودم میتونستم اون مرواریدها رو از روی صورتت پاک کنم و دستمالش رو تا آخر عمرم کنارم نگه دارم و ببوسمش .... ترانه باز هم سعی کردم بی تفاوت باشم . هر بار که سعی کردم بی تفاوت باشم بیشتر شکست خوردم . خدای من نمیدونم چطور از احساسم برات بگم ترانه . اون روزی که به المیرا گفتی کاوه میخواسته باهات برقصه نمیدونی چه حالی شدم . دلم میخواست بلند شم و همون لحظه گردنت رو بشکنم ....
برگشت و به صورتم نگاه کرد و لبخند زد ....
-اما بیشتر میتونم بگم که دلم داشت آتیش میگرفت از اینکه من دوستت داشتم و تو من رو دوست نداشتی . ترانه وقتی گفتی ازت خواستگاری کرده داشتم دق میکردم . نمیدونی چه حالی بودم هر کلمه ای رو که از دهنت در میومد رو تو هوا می قاپیدم . خدا پدر المیرا رو بیامرزه که حرفهای دل من رو میزد و هی پافشاری میکرد تا تو بیشتر حرف بزنی . وقتی گفتی که ازدواج فامیلی خوشت نمیاد نفس راحتی کشیدم . طوری که تو هم فهمیدی .... با اینکه کلی شاکی بودم اما خیلی خوشحال شدم که تو جوابت منفیه .... اما این شادی زیاد دووم نداشت چون کاوه زنگ زد و ..... وای خدای من وقتی به المیرا گفتی که کاوه زنگ زده و باهات قرار گذاشته دلم میخواست بلند شم و اون گوشیت رو داغون کنم .....
دستم رو توی دستش گرفت و گفت:
-میبینی ترانه ؟ میبینی با من چی کار کردی؟
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و در حالی که سعی می کردم نگاهم با نگاهش تلاقی نکنه گفتم:
-اما من جوابم رو به الهه داده وبودم ....
-الهه؟ من می خوام جوابت رو خودم بشنوم .
نمی دونستم چی کار کنم . توی بد مصیبتی گرفتار شده بودم . سکوت کردن بهتر از هر چیزی بود .....
-ترانه ..... عزیزم میدونم که من ...... میدونم که لایق بهترینها هستی . اما من قول میدم که خوشبختت کنم . عزیزم . ازت خواهش می کنم .....
سرم رو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم . چشماش رنگ غم داشت . لحنش بوی التماس میداد . نه نمی تونست . این چشمها نمیتونست دروغ بگه . صداقت از کلامش و چشماش می ریخت . باید چی کار کنم ؟ چطور فکر کنم که میخواد از من انتقام بگیره ؟ اصلاً چرا باید از من انتقام بگیره ؟ من چی کاره بودم ؟ نفس .... آه خدای من . چطور می تونم یه عمر با کسی زندگی کنم که نفسش نفسی بوده که بهش خیانت کرده ؟ چطور میتونم تحمل کنم برخوردهای سختش رو ؟ چطور میتونم ؟ اگه بهم شک داشته باشه ؟ نه نمیتونم . من ازاد بودم و آزاد هم هستم . نباید خودم رو در بند اسیر کنم . اما قلبم رو چی کار کنم ؟
صدای ضربان قلبش رو به راحتی میتونستم از اون فاصله بشونم که با سرعت میزد . لبخندی خشک به لب اوردم و از لبهام جاری شد ...
-میتونی بیای خواستگاری .....
حمید نگاهش در نگاهم تلاقی کرد ..... حس عشق در نگاهش موج میزد . دیگه از اون نگاه پر از انتقام خبری نبود . دستش رو روی فرمون گذاشت و با دستش دیگه اش پخش ماشین رو روشن کرد .....
هر دو سکوت کرده بودیم . صدای خواننده محبوبم در فضای ماشین طنین انداز شده بود . گاهی سرعت ماشین رو زیاد می کرد و گاهی چنان آهسته حرکت میکرد که حس می کردم عابران پیاده از ما سریعتر حرکت میکنند .
سکوت رو به هر چیزی ترجیح داده بود ....
-از رخبت و سیاهی به مرز تو رسیدم . یه خط روشن عشق رو آسمون کشیدم . بیا و همیشگی باش . امید زندگی باش . ای قاصد بهاری . تو نور زندگی باش .....
حمید برگشت و به صورتم نگاه کرد . نگاهش بی رنگ تر از همیشه بود . هیچ حالتی رو در چشماش ، نگاهش نمیشد حس کرد ....
-قول میدی همشگی باشی؟ امید زندگیم باشی؟
سرم رو پایین انداختم . گونه هام از حرارت گر گرفته بود . لبخندی روی لبهام نقش بست . عقل و احساس به ستیز پرداخته بودند . این بار هم عقل بازنده این بازی شد .
سر بلند کردم و لبخندی از جنس احساسم روی لبهام نشست . حمید هم .....
خدایا چقدر زندگی زیباست . ای کاش دنیا در همین لحظه می ایستاد و من لحظه هایم رو در نگاه پر از عشق حمید خلاصه میکردم . خدایا چقدر حسرت این لحظه ها رو خورده بودم . چقدر دلم میخواست بشنوم از میان لبهای مغرورش که دوستم داره . چقدر دلم میخواست عشق رو به جای نفرت در نگاه زیباش میدیدم . حالا ... حالا که دارم پس این حس لعنتی چیه که دست از سرم برنمیداره ؟ چرا آرامش ندارم . می ترسم .... از فرداها ، از بایدها ، از شایدها ، از باید ها . درست مثل حمید که از میترسید از .....
چشمم به بیرون شیشه دوخته شده بود . برگهای پاییزی که از درخت سرازیر می شد و زیر پای رهگذران ترانه ای از ناله سر میداد .روزی چند بار پای رهگذر عاشقی به روی این برگها می لغزد ؟ لبخندی ناخوانده مهمان لبهام بود . چقدر زیبا بود این آسمان آبی که مهربانیش رو به روی انسان ها می پاشید و خورشید طلایی اش لبخند پر مهرش رو مهمان تنهای خسته ما می کرد . عابرانی که از کنار هم گذر می کردند و نگاهشون جویای گمگشته ای بود ....... گمگشته ؟ من هم گمگشته ای داشتم که به زودی بر سر مزارش خوانده می شدم . رامین .... رامین عزیزم . چشمهایم رو بستم و در پشت پلکهایم دیدمش . چشمان میشی رنگش شاد بود . لبهایش میخندید و باد گیسوان زیبایش رو به رقص در اورده بود . آه خدای من شاعر شدم . چقدر این حس رو دوست دارم . حس زیبای عاشقی . حسی فراتر از این حس وجود دارد ؟ حسی زیباتر از این حس وجود دارد ؟ آه خدای من .....
باران پاییزی؟ آه خدای من .....
-حمید می شه ماشین رو نگه داری؟
-چرا اتفاقی افتاده ؟
-نه . نگاه کن داره بارون میاد .....
حمید نگاهم کرد و لبخند زد ......
-وای حمید بیا ببین چقدر این بارون قشنگه ....
می خندیدم و زیر بارون چرخ می خوردم . صدای خنده ام بلند شده بود . عابران طوری به من نگاه می کردند که انگار مجنونی دیده اند که خود رو زیر بارون رها کرده .....چرا ؟ چرا مردم اینقدر قصی القلب شدند ؟ هنوز هم قلب عاشقی برای باران می تپد ؟
دستهام رو از هم باز کرده بودم و دور خودم چرخ می زدم و زیر لب خدا رو شکر می کردم .خدای من این عاشقی رو از من نگیر . این حس زیبای وابستگی رو ازم نگیر ....
تمام تنم از بارون خیس شده بود و من غرق در لذت بودم . خدای من چقدر خوبی ..... چقدر مهربونی ......
حمید به جلوی ماشینش تکیه داده بود و دستهاش رو بغل کرده بود . به من نگاه میکرد و لبخندی شیرین روی لبهاش نقش بسته بود .....
به سمتش رفتم و دستش رو کشیدم و هر دو زیر بارون ایستادیم . روبه روی هم ایستادیم و چشم در چشم هم ......
سر به زیر انداختم .....
دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد . نگاهش پر از التماس بود .
-ترانه تروخدا هیچ وقت تنهام نزار . من بدون تو میمیرم .....
لبخند زدم و از دستش فرار کردم و دوباره به زیر بارون چرخ خوردم ....
چرخ می خوردم و چرخ می خوردم . فریاد می زدم و فریاد میزدم ....
-هیچ وقت وهیچ وقت ....
چقدر این بارون زیبا بود . تا به حال اینقدر از بارون لذت نبرده بودم . چرا باید تنهاش بزارم ؟ حالا که عشق و احساس بر عقل و منطق پیروز شده بود .... حالا که نفسم به نفسش بسته بود . چرا باید تنهاش میگذاشتم ؟ لحنم شیرین بود . خودم از صدام که در زیر شر شر بارون طنین انداخته بود لذت میبردم . هیچ وقت تنهات نمیزارم حمید عزیزم . من بی تو میمیرم ..... بی تو میمیرم ..... بی تو میمیرم .....
-ترانه سرما میخوری بسه ....
ایستادم و همونطور که نفس نفس میزدم گفتم:
-نه حمید یه کم دیگه ....
لحنم مثل بچه ای بود که مادرش او رو به پارک برده بود و هنگام رفتن فرا رسیده بود و کودک ساز مخالف میزد . خودم از لحنم خنده ام گرفت . حمید هم ..... هر دو یکصدا می خندیدم و در زیر بارون چرخ میخوردیم .....
عابران دیگر با عشق به ما نگاه می کردند و در خنده هایمان شریک شده بودند . صدای خنده از هر سمتی بلند میشد . اما دنیای من در دو چشم سبز خلاصه شده بود و دستهایم گرمی دستهای مهربونی رو حس میکرد و هر دو چرخ میخوردیم و نگاهمون تنها در پی چشمهای دیگری بود . گوشهامون تنها صدای خنده های دیگری رو میشنید . حالا حس میکردم دنیا به قدری کوچک شده که تنها من هستم و حمید . من هستم و عشق او . من هستم و احساسم به او . من هستم و .....
وقتی ایستادیم از صحنه ای که در اطرافمون میدیدم تعجب کردم . حالا دیگه تنها نبودیم . خیابون بسته شده و دختر و پسرها چتر رو به زمین انداخته بودند و دست در دست هم میچرخیدند و می خندیدند ...... لبخندهایی عاشقونه . صدای زیبای خنده از هر سمتی بلند شده بود . هیچ کس کاری به دیگری نداشت . نگاهم به سمت پیرزن و پیرمردی چرخید که دست هم رو گرفته بودند روبروی هم ایستاده بودند و چتری سیاه کنار پاشون روی زمین افتاده بود . لبخند روی لبهاشون موج میزد و نگاهشون در چشمهای هم خلاصه شده بود ....
دیگه صدای بوق ماشینی بلند نمیشد . انسانها در کنار هم ایستاده بودند و به این صحنه زیبا نگاه میکردند . صدای خنده ها د رمیان صدای پر شر بارون گم میشد و سمفونی زیبایی رو ایجاد کرده بود . عابران همدیگه رو با دست به هم نشون میدادند و عده ای که تنها بودند دستهاشون رو از هم باز کرده بودند و رو به آسمون چرخ میخوردند ... آه خدای من چقدر بین خوشبختی و بدبختی فاصله هست ؟ تنها یک لبخند ..... حالا مطمئن بودم که اگر بهترین و قهارترین نقاشهای عالم جمع میشدند نمیتونستند صحنه ای به این زیبایی رو روی هیچ بومی طرح بزنند . مگه خوشبختی کشیدنی بود ؟ خوشبختی خواستنی است . فقط بخواه .....
حمید دستم رو کشید و در حالی که میخندید گفت:
-بریم شیطون کوچولو. سرما میخوری ها ....
چشمام رو بستم و باز کردم ....
لبخند روی لبهای هر دومون موج میزد .

همه توی سالن سکوت کرده بودند و من قلب توی سینه ام بی تابی میکرد . سرم رو بلند نمی کردم تا مبادا نگاهم با چشم های بابا تلاقی کنه .... تنها صدای نفسهای عصبی مامان که کنار دستم روی مبل نشسته بود بلند میشد و بوی سیگار سیامک بود که بینیم رو می آزرد . ای کاش جرئت داشتم که سر بلند میکردم و بهش میگفتم اون سیگار لعنتی اش رو بندازه کنار .... اما جرئت این رو نداشتم که سر بلند کنم . خدای من چقدر فکر میکردم در تمام این روزها خوشبختم ... اما حالا خوشبختی یا بدبختی من در گرو کلمه ای بود که از دهان بابا خارج میشد ....
ای کاش کسی این سکوت لعنتی رو بشکنه و ..... ای کاش کسی حس من رو درک کنه و از بابا سوال بپرسه . ای کاش کسی بپرسه که تصمیم بابا چیه . ای خدا.... ای کاش من می تونستم مثل خود بابا راحت نظرش رو بپرسم . مثل دیروز که بابا ازم پرسد نظر خودت راجع به حمید چیه ..... و ای کاش بابا درست مثل خودم به راحتی بگه از نظر من اشکالی نداره که قبلاً ازدواج کرده ..... ای خدا ای کاش کسی حرف بزنه و این سکوت مذخرف رو بشکنه ....
زیر چشمی به بابا که کنار سیامک نشسته بود نگاه کردم . سر به زیر انداخته بود و سخت مشغول فکر کردن بود ......
سپهر بغل ترنم به خواب رفته بود و ترنم به آرومی موهای لختش رو نوازش میکرد . ای کاش سپهر بغل من بود که ببوسمش و کمی آرامش پیدا کنم . خدای من چی میشه آخرش؟ ای کاش راحت بشم ... بابا تو رو خدا حرف بزن .... چقدر این لحظه ها سخت و کشدار شده بودند .
همون طور که سرم پایین بود به ساعت مچیم نگاه کردم . تنها پنج دقیقه از اون موقعی که بابا از بیرون اومده بود می گذشت ....
ای کاش می دونستم بیرون بین بابا و حمید چی گذشته .... خدای من چقدر سخته این لحظه های انتظار ... بابا خواهش میکنم حرف بزن ....
انگار مامان بیشتر از اون طاقت نداشت چون سرش رو بلند کرد و رو به بابا گفت :
-خب چی شد ؟
سرم رو بلند کردم و با مهربانی به مامان چشم دوختم . الهی من قربونت برم مامان که اینقدر مهربونی .....
بابا نفس عمیقی کشید و گفت :
-من هنوز تصمیمی نگرفتم . اما ترانه باید بدونه که همه چیز به پای خودشه . این ترانه است که میخواد یک عمر زندگی کنه . این ترانه است که باید خوب و بد زندگی رو بسازه ....
نفس عمیقی کشیدم . حالا خیالم راحت شده بود . از روی شناختی که از بابا داشتم فهمیدم که اگر بابا اینقدر مطمئن داد سخن میداد یعنی با این قضیه مشکلی نداشت و از نظر اون این مسئله حل بود .اما این رو به راحتی میتونستم بفهمم که منظورش این بوده که اگر من جواب مثبت دادم و فردای روزگار در زندگیم مشکلی برام پیش بیاد اونها رو نباید مقصر بدونم و باید بدونم که خودم خواستم .....
سرم رو انداختم پایین که مامان گفت:
-بهت چی گفت ؟ تو ازش چی پرسیدی؟
سر بلند کردم و به بابا که لبخندی به لب داشت نگاه کردم . سیامک سر تکون داد و گفت:
-مامان حمید پسر خوب و فهمیده ای که تنها به خاطر یک حماقت زندگی خودش رو به جهنم تبدیل کرده . از قرار خیلی هم به ترانه علاقه داره .... همه اطرافیانش ازش خوب یاد می کردند . همونطور هم که میدونید وضع مالی خوبی داری و رییس یکی از شرکتهای تجاری خصوصیه .....
بابا رشته کلام رو به دست گرفت و گفت:
-دیشب که در حضور خانواده اش ازش خواستم که باهاش تکی صحبت کنم خیلی تعجب کرده بود و این رو امروز صبح به من و سیامک گفت . اما من راجع به خیلی چیزها ازش پرسیدم و اون تونست من رو متقاعد کنه که زندگی عالی برای ترانه فراهم میکنه . اما امیدوارم که ترانه بتونه از پسش بربیاد ....
سر بلند کردم و با تعجب گفتم:
-متوجه منظورت نمیشم بابا؟
بابا به سیامک اشاره کرد که سیگارش رو خاموش کنه و بعد رو به من گفت:
-ببین ترانه. عزیز من . تو همیشه عزیز من و مامانت بودی و هستی . من و مامانت جز خوشبختی تو چیز دیگه ای نمی خوایم . به جرئت می تونم بگم که حمید مرد خوب و محتاطیِ . در هر زمینه ای می تونه تو رو خوشبخت کنه . اما تمام این ها بستگی به صبر و تحمل تو داره . تو خودت خوب میدونی که حمید قبل از تو یک بار ازدواج کرده و با زن دیگه ای زیر یک سقف زندگی کرده . حالا تمام اینها به کنار. چون آدمهایی زیادی هستند که دو بار ازدواج میکنن . اما ظاهراً قضیه حمید با تمام اونها فرق میکنه .درسته که حمید شکست عاطفی خورده. اما این به کنار . حمید در واقع از تمامی زنها متنفر بوده چون تمامی اونها رو خائن میدیده . چون همسرش بهش خیانت کرده . تو میتونی با این قضیه کنار بیای؟ حمید به نوعی تا مدتی خواه ناخواه به تو هم شک میکنه و من این رو مطمئنم. چه تو این رو قبول کنی و چه نقصش کنی . حمید ممکنه تو رو در مضیقه قرار بده . چیزی که تو اصلاً باهاش حتی آشنایی نداری . ما بیشتر از چشمهامون به تو اعتماد داشتیم و تو رو آزاد گذاشته بودیم . اما حمید این طور نیست . امکان داره که تا مدتی حتی ازت بخواد با پسرهای اقوامت هم به راحتی برخورد نکنی ..... ببین ترانه من دارم این مسئله رو برات باز میکنم . چون میدونم تو داری احساسی برخورد میکنی . اما ترانه خوب فکرات رو بکن و بعد با این قضیه کنار بیا . علاقه ای که حمید به تو داره یک طرف و اون شکی که در وجودش ریشه کرده یک طرف دیگه . یا تو باید به قدری صبور باشی که بتونی باهاش کنار بیای و آروم آروم این شک رو از وجودش بیرون کنی . یا اینکه ..... با اینکه برام سخته گفتنش اما میگم یا اینکه تحملت کم باشه و همون روزهای اول زندگیتون از هم بپاشه ....
بابا دستهاش رو روی پاش زد و گفت:
-خوب . والسلام . این بود اون چیزی که من باید بهت میگفتم . حالا تو می مونی و تصمیمی که باید بگیری .....
از روی مبل بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون میرفت رو به سیامک گفت:
-سیامک بابا بیا کارت دارم ....
سیامک از روی مبل بلند شد و به سمت سپهر رفت و در حالی که به ترنم نگاه میکرد بوسه ای بر گونه سپهر زد و از اتاق بیرون رفت .
احساسهای متفاوتی در ذهنم حس میکردم . اما نمیتونستم به افکارم نظم بدم . انگار که ذهنم فلج شده بود . طوری که اصلاً نمیفهمیدم پرنده افکارم به کدوم سمت کشیده میشه .....
صدای مامان من رو از هپروت بیرون کشید ....
-ترانه جونم . مامانم . ببین عزیزم من میدونم که تو به حمید علاقه داری . میدونم که حمید هم به تو علاقه داره . اما تو رو به خدا درست فکر کن . من نمیدونم که حمید و بابات چی باهم حرف زدن که عقیده بابات از دیشب تا حالا صد و هشتاد درجه برگشته . خوب یادمه دیشب که اونها برای خواستگاری اومدند و وقتی بابا فهمید که حمید قبلاً ازدواج کرده کلافه بود . دیشب یک ساعت هم نخوابید . اما ... اما مثل اینکه امروز افکارش عوض شده . حالا عزیز دلم تروخدا . تو رو به ارواح خاک رامین درست تصمیم بگیر . من دوست ندارم بدبختی تو رو ببینم . من دوست دارم تو هم مثل ترنم خوشبخت باشی و طعم خوشبختی رو بکشی ... به خدا مامان کاوه میتونست تو رو خوشبحتت کنه . اون عاشقت بود . کاوه ..... ببین مامان من نمیخوام مجبورت کنم چون هیچ وقت اینطور نبودم . اما بازم فکر کن . به حرفهایی که بابا بهت زد فکر کن . حتی اگه لازمه ده بار دیگه ام با حمید برو بیرون . اما بیشتر فکر کن ...
از روی مبل بلند شدم و به سمت مامان رفتم . جلوی پاش زانو زدم و دستش رو توی دستم گرفتم و بوسیدمش . نگرانی در چشمهاش بیداد میکرد . آره مامان و بابا هر دو نگران من بودند . سرم رو روی پاهاش گذاشتم و چشمام رو بستم . بغضی مزاحم گلوم رو گرفته بود و نمیدونستم چی کار کنم ....
مامان اروم اروم دستش رو روی موهام میکشید . سر بلند کردم و در حالی که سعی میکردم بغضم رو فرو بدم گفتم:
-قول میدم بیشتر فکر کنم . مامان برام دعا کن ....
مامان صورتم رو بوسید و در حالی که آروم آروم اشک میریخت گفت:
-من همیشه برای تو دعا میکنم فدات شم ....
به سمت ترنم رفتم .نگاهش برقی خاص داشت . لبخند زده بود . صبور بود . خوش به حالش . دستم رو فشرد و گفت:
-من مطمئنم که بهترین تصمیم رو میگیری ....
سپهر رو بوسیدم و به سمت اتاقم رفتم ....
چشمهام رو بسته بودم و آروم آروم اشک می ریختم ....
-آه رامینم . رامین عزیزم . ای کاش بودی تا کمکم می کردی . چقدر برام سخته که تصمیم بگیرم . نمیدونم چی کار کنم . ای کاش بودی تا برات حرف دلم رو میزدم . رامین تو خودت خوب میدونی که من چقدر حمید رو دوست دارم . حتی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی . من نمیتونم . نمی تونم . آخه یه عاشق چطوری میتونه به مشکلات معشوقش فکر کنه ؟ رامینم عزیزم بلند شو که الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم . حالا باید چیکار کنم ؟ حالا که همه تصمیم گیری رو گذاشتند به عهده خودم . حالا باید چی کار کنم ؟ ای کاش عاشقش نبودم . میدونم که همه حرفهایی که بابا میزد راست . خوب می تونستم درک کنم که همه خرفهایی که بابا زد امکان داره اتفاق بیفته . امکان داره از همه جا بریده بشم . امکان داره که حمید.... ای خدا .....
سرم رو از روی قبر برداشتم و به دوردستها خیره شدم . باید تصمیم می گرفتم . به یاد حدیثه افتادم که دیشب کنار دستم نشسته بود و با لبخند نگاهم میکرد . گفت که :
-من مطمئنم که حمید بهترین انتخاب رو کرده .... اینبار خوشبخت میشه . من مطمئنم .....
نگاهش میکردم و در نگاهش به دنبال آرامشی که حمید از اون دم میزد میگشتم . راست میگفت . چقدر نگاهش اروم بود . دختر بچه اش هم مثل خودش آروم و بیصدا کناری نشسته بود و به دیگران نگاه میکرد بدون اینکه از حرفهای بزرگترها چیزی بفهمه .
به چه چیزی شک داشتم ؟ به خودم ؟ به حمید ؟ یا احساساتمون ؟
وقتی شب به خونه رسیدم . دیدم که همه توی پذیرایی نشسته اند . به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم که عقربه هاش یازده شب رو نشون میداد . لبخند زدم و در حالی که به خاطر دیر کردنم عذر خواهی میکردم روی مبل به حالت اماده باش نشستم که حرفم رو بزنم و به اتاقم پناه ببرم . خسته بودم . خسته خسته . اونقدر از صبح فکر کرده بودم که ذهنم دیگه یاریم نمیکرد . چقدر از حمید ممنون بودم که بهم اجازه فکر کردن رو داده بود و تماس نگرفته بود . هیچ کس رو جز رامین در تصمیمی که میخواستم بگیرم دخالت نداده بودم . حتی المیرا ...
این زندگی من بود و من باید تصمیم میگرفتم . من باید خوب و بد رو کنار هم میچیدم و پازل زندگیم رو کامل میکردم .
نگاهها بیتاب به روی چهره ام میشست . سر به زیر انداختم و در حالی که گلهای برجسته فرش رو دنبال میکردم گفتم:
-من تصمیمم رو گرفتم .....
صدا از هیچ کس بلند نشد . انگار همه با سکوتشون التماس میکردند که حرف بزنم . سرم رو بلند کردم و نگاهم به نگاه نگران مامان افتاد . لبخندی شل زدم و دوباره سر به زیر انداختم ...
-خیلی فکر کردم . خیلی بیشتر از اونی که شما بهم گفته بودید فکر کردم . احساسم و منطقم رو به جنگ فرستادم و آخر سر احساسم پیروز شد . من تصمیمم رو گرفتم .
سر بلند کردم و به بابا که لبخند زنون به من نگاه میکرد خیره شدم . رنگ چهره ام پریده بود و این رو مطمئن بودم . دستهام یخ کرده بود .....
-بابا جونم میدونم که مشکلات زیادی سر راهم هست. اما نمیتونم خودم رو بکشم کنار . اگه خودم رو بکشم کنار فردا به احساسم بدهکار میشم ....
نگاهم به سمت ترنم کشیده شد . سرش رو تکون داد و با لبخندی اطمینان بخش کمکم کرد تا ادامه حرفهام رو بزنم . تا بگم که چه احساسی دارم . تا بگم که نمیتونم از حمید بگذرم . حتی اگه به قیمت زندگیم تموم بشه ....
-من جوابم مثبت ِ . امیدوارم که به خاطر این کارم مواخذه نشم . امیدوارم که ناراحتتون نکرده باشم . و در اخر امیدوارم که درکم کنید ....
از روی مبل بلند شدم و به حالت دو به سمت اتاقم رفتم .....
از پشت سرم هیاهویی که در اتاق به پا خواسته بود رو میشنیدم . اما مطمئن بودم که همه درکم میکنند . همیشه همین طور بوده . پدر و مادرم حرفشون رو میزدند و راه و چاه رو نشونم میدادند و در آخر من تصمیم رو میگرفتم ....
***
-خوب پس مبارکه . کی شیرینی میخوریم؟
دست المیرا رو فشردم و درحالی که هر دو به سمت سلف دانشکده میرفتیم گفتم:
-المیرا برام دعا کن . خیلی سخت بود که با خودم کنار بیام اما خدا شاهده که نمیتونم ترسم رو کتمان کنم . میترسم المیرا میترسم ....
المیرا من رو دور زد و جلوم ایستاد و در حالی که نگاهش آرامش بخش بود گفت:
-نگام کن ترانه ....
سرم رو تکون دادم و منتظر ایستادم ...
-دوستش داری؟
لبخندی زدم و اون ادامه داد ...
-با عشقت برو به جنگ ترست . به این فکر کن که میتونی خوشبخت باشی . به این فکر کن که میتونی موفق باشی.... به این فکر کن که حمید دوستت داره ...
-مبارک باشه ترانه خانوم ....
هر دومون سرمون چرخید به سمت صدا . نگاهم در نگاه شایان تلاقی کرد . لبخندی محو زد و سلام کرد . هر دو با سر جواب سلامش رو دادیم ....
وقتی شایان رو به المیرا کرد تا صحبت کنه معذرت خواهی کردم که برم اما المیرا دستم رو محکم تر از قبل گرفت و بعد از مدتی کوتاه با شایان خداحافظی کرد و هر دو به سمت سلف به راه افتادیم .....
-نگاهی به غذای دست نخورده المیرا انداختم و گفتم:
-چرا غذاتو نمیخوری؟
-نمیدونم ....
خندیدم و گفتم:
-نمیدونی؟ یعنی چی؟
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت :
-راستی من فردا نمیام کلاس .....
-برای چی؟
قاشقش رو برداشت و شروع به غذا خوردن کرد . یهو یاد رفتار اون هفته سامان و المیرا افتادم . قاشقم رو روی میز گذاشتم و گفتم:
-با سامان دعوات شده ؟
سرش رو بلند کرد و یهو بیاراده زد زیر گریه ...
هول شده بودم . پریدم سمتش و سرش رو توی بغلم گرفتم . با بغض گریه میکرد . دلم داشت آتیش میگرفت .یعنی چه اتفاقی برای المیرا افتاده بود ....
-عزیزم تو رو خدا حرف بزن .....
المیرا سرش رو از روی شونه ام برداشت و گفت:
-تو بگو ... تو بگو چی کار کنم . دارم داغون میشم . من سامان رو دوست دارمش . اما ... اما سامان .....
دوباره زد زیر گریه . نشستم روبه روش و دستش رو توی دستم گرفتم . نمیدونستم چه اتفاقی بین سامان و المیرا افتاده بود . اما هر چیزی بود باید به شایان هم مربوط میشد ....
-بگو ببینم چی شده ؟
المیرا سرش رو بلند کرد و در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود گفت:
-وقتی به سامان گفتم که دوباره برام خواستگار جدیدی اومده اولش خندید و بعد گفت که بهش جواب منفی بدم . ازش پرسیدم تا کی باید این کار رو بکنم . جاخورد و منظورم رو پرسید . بهش گفتم که سامان دوستت دارم و سامان در حالی که عصبی جلوی روم قدم میزد فریاد زد که میدونه و اون هم من رو دوست داره ولی من رو نمیخواد .....
المیرا سرش رو برگردوند و به صورت من نگاه کرد ...
-میبینی؟ دوستم داره اما من رو نمیخواد . چون از ازدواج گریزونه . از اون اول بهم گفته بود که فقط میخواد با من دوست باشه . نمیخواد باهام ازدواج کنه . من این قضیه رو همونطور که سامان میخواست قبول کردم و به خواستگارهام اجازه رفت و آمد دادم . وقتی از اولین خواستگارم براش حرف زدم داد و بیدادی راه انداخت که نگوو . نفهمیدم منظورش چی بود . از ترس سامان بهش جواب منفی دادم . گذشت و گذشت تا اینکه تصمصم گرفتم به شایان بیشتر فکر کنم . شایان پسر خوبیه . با ایده های من هماهنگ . اما تنها مشکلی که دارم اینکه دوستش ندارم . سامان رو خیلی دوست دارم . ازش خواستم که از هم جدا شیم . سامان رو میگم . داد و بیداد کرد که من رو دوست داره و منم تیر خلاصی رو زدم و گفتم که دیگه نمیخوام ادامه بدم و اگه دوستم داره باید بیاد خواستگاریم ..... اما سامان مثل همیشه ساده از کنار این حرفم گذشت و گفت که حتی فکرش رو هم نکنم . منم عصبانی سرش فریادزدم که میخوام به شایان جواب مثبت بدم و اون .... سامان برام خط و نشون کشید و از کنارم رفت ..... برای همیشه رفت . من سامان رو دوست دارم ترانه . تو بگو چی کار کنم .....
اشکهاش رو از روی صورت مخملی و زیباش پاک کردم . دلم گرفته بود به خاطر المیرا . دلیل این کار سامان رو نمفهمیدم . نمیدونستم که چرا از ازدواج فراریه .... خوب یادمه که وقتی سر کلاس بحث از ازدواج میشد با شوخی و خنده در حالی که مثل آتیش زیر خاکستر بود بحث رو بهم میزد و میگفت که ازدواج یه اشتباه محضِ . چی کار میتونستم برای المیرا بکنم ؟
-حالا میخوای چی کار کنی؟
-به شایان جواب مثبت میدم . من باید برای آینده ام تصمیم بگیرم . بسه هر چی خریت کردم . تا کی باید منتظر سامان وایسم ؟ سامان اصلاً من رو نمیخواد . اگه یه در صد احتمال میدادم که امکان داره نظرش عوض شه حتماً منتظر میموندم .
نفس عمیقی کشید و گفت:
-فردا شب میان خواستگاریم .... برای بار دوم .....
-نظر مامان و بابات چیه ؟
-اونها نظرشون مثبته .
-ایلیا چی ؟
المیرا سرش رو تکون داد و گفت :
-ایلیا هم میگه نظر خودته . اما معلومه که از شایان خوشش اومده . میگه پسر خوبیه ....
چشمام رو بستم و در حالی که افکارم رو نظم میدادم بی اختیار چهره شایان و سامان رو با هم مقایسه کردم .... لبخندی و لبم نقش بست و به این نتیجه رسیدم که من عقل درست و حسابی ندارم ....