ای کاش لحظه های زیبا همونطور که میخواستی باقی میموند . ای کاش میتونستم زمان رو دست کاری کنم یا نگه اش دارم . ای کاش میشد که بتونم .....
لحظه های زیبایی رو در کنار حمید میگذراندم . دیگه از اون نگاه پر از نفرت هیچ خبری نبود . هر چی بود عشق بود و مهربونی. هر چی بود تمنا بود و زندگی . حس زیبای بودن . حس زیبای خواستن . حسی زیباتر از این است که توسط کسی دوست داشته بشی؟
اون روز مثل هر روز با هم رفته بودیم بیرون . جایی که من با بودن در اونجا من حس زندگی رو بهتر درک میکردم .
-میدونی چیه حمید . هر وقت میام اینجا حس میکنم زندگی اونقدرها هم کم نشون میده سخت نیست . زندگی آسونتر از اونیه که بخوای درکش کنی ......
صدای خنده ریز حمید بلند شد . سر برگردوندم و نگاهش کردم . دستش رو روی فرمون گذاشته بود و چونه اش رو مهمون دستش کرده بود . نگاهش دریایی و مهربون بود . بیقرار بود . لبخندی زدم و گفتم:
-بی چی خیره شدی؟
-به ترانه ای که ترانه صداش زیباترین ترانه عالمه .
خندیدم و گفتم:
-دیونه .....
حمید همونطور مشتاق نگاهم کرد و گفت:
-یادته ترانه ؟
-چی رو ؟
-اون روز رو که با بچه ها رفته بودیم فرحزاد ....
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-چقدر دلم میخواست راز چشمای مهربونت رو بفهمم . چقدر دلم میخواست بدونم چی توی اون نگاه پر از نفرته .....
حمید نفس عمیقی کشید و گفت :
-ترانه تروخدا هیچ وقت تنهام نزار . هیچ وقت ......
دستش رو فشردم و دوباره به منظره روبه روم خیره شدم ... هوای شهر رو به تاریکی میرفت و چراغ های خونه ها یکی پس از دیگری روشن میشد و منظره ای زیبا رو جلوی رومون ترسیم کرده بود . خونه ها مثل لامپهای رنگی بودند که به ترتیب روشن میشدند .
صدای زنگ موبایل حمید بلند شد . گوشی اش رو برداشت و دوباره مثل همیشه عضلاتش سفت و منقبض شد . دستش رو محکم روی فرمون زد و زیر لب گفت :
-لعنتی ....
گوشی رو نزدیک گوشش کرد و با بدخلقی گفت :
-بله .....
در ماشین رو باز کردم و آروم از ماشین پیاده شدم . فکر ناشناسی که پشت خط بود ذهنم رو آشفته کرده بود .
نسیم زیبایی می وزید . دستم رو به میله گرفتم و نفس عمیقی کشیدم . باد به زیر لباسم میچرخید و من رو به وجد میاورد . شوقی ناشناخته روحم رو قلقلک میداد . چقدر دلم میخواست شیطنت کنم . چقدر دلم میخواست با صدای بلند داد بزنم و بگم که چقدر زندگی قشنگه .... چقدر دلم میخواست هیچ کسی دوروبرم نبود تا بچرخم و بچرخم و بچرخم .....
آی زندگی بچرخ تا بچرخیم ....
نفس هام مرتب شد . نفسی کشیدم و بی اختیار به یاد کسی افتادم که اسمش هم هر لحظه در کنارم بود .....
نفس ، آه ای خدای من .... چطور نفس تونست با حمید این کار رو بکنه ؟ زندگی در نظر نفس چطوریه؟ الان نفس از پشت کدوم پنجره داره به خیابون نگاه میکنه ؟ اصلاً مثل من از پاییز لذت میبره ؟ اصلاً مثل من روزها رو با عشق میگذرونه ؟ اصلاً میدونه عشق چیه ؟
خدای من . چقدر این روزها قشنگتر از دیروزه .....
دستی دور کمرم حلقه شد . سر برگردوندم و با دیدن حمید لبخند زدم . سرم رو به شونه اش تکیه دادمو گفتم:
-حمید ببین چقدر منظره شهر از اینجا قشنگه .....
با دستم برج های زیبا رو به حمید نشون میدادم و اون بیصدا کنار گوشم نفس میکشید . آه نفس ... نفس .....
به سمتش چرخیدم و گفتم:
-کی بود تلفن زد ؟
یهو هل شد و کلافه مثل زمانی که عصبی میشد دستش رو بین موهای پریشونش که مورد هجوم باد قرار گرفته بود کشید و گفت:
-هیچکس ... یعنی کسی نبود . یکی از ...
دستم رو روی لبهاش گذاشتم و گفتم:
-ازت یه خواهشی دارم ....
نگاه مشتاقش رو به چشمام ریخت .
-اگه دوست نداری چیزی رو بگی نگو .. اما .... اما هیچوقت بهم دروغ نگو. خوب؟
نوک انگشتانم رو بوسه زد و چشمهاش رو بست و باز کرد .....
چقدر لحظه هایی که در آغوشش هستی شیرینه . آغوش مهربانی خدا .... خدای من چقدر این روزها شیرینه ..... خدایا نگیر از من این روزهای زیبا رو .... خدای من .....
-به چی فکر میکنی خانوم گل ؟
تازه به خودم اومده بودم . خودم رو از بین دستاش بیرون کشیدم و نزدیک میله ها شدم . حسش میکردم حتی بیشتر از چند لحظه قبل .....
حس خجالتی رو در تک تک سلولهای بدنم حس میکردم . حمید نزدیکم شد و نزدیک گوشم گفت:
-عزیزم از چی خجالت میکشی؟ من و تو الان محرم همیم .....
چرخیدم سمتش و برای اینکه حواسش رو پرت کنم گفتم :
-حمید این موتور سوارها نمیترسن این کارا رو میکنن ؟
نگاهم کرد و یهو زد زیرخنده . طوری میخندید که یه لحظه فکر کردم دیونه شده . با دهانی که از شدت تعجب باز مونده بود نگاهش میکردم . از خنده اش خنده ام گرفت . همون طور که میخندیدم گفتم:
-چیه ؟ مگه من چی گفتم ؟
سرش رو تکون داد و وقتی که ساکت شد گفت :
-خیلی خوبی ترانه عزیزم ....
به ساعتش نگاه کرد و گفت :
-بریم برسونمت خونه. من شب باید برم جایی .....
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
-اما تو گفتی شب میای باهم بریم خونه ترنمینا ....در ضمن ما شام اونجا دعوتیم ....
دستم رو گرفت و گفت :
-عزیز دلم . از قول من ازشون عذر خواهی کن و بگو که باید میرفت جایی....
دستم رو توی هوا تکون دادم و عصبی گفتم :
-اصلاً نمیشه . باید بیای بریم . من به ترنم قول دادم .....
دستم رو گرفت و در حالی که غمی توی چشماش موج میزد گفت :
-اگه نرم امشب نمیتونم بخوابم ....
صداش رو اورد و پایین و زیر لب چیزی زمزمه کرد که اصلاً نفهمیدم چی گفت ....
ناراحت شده بودم و بدون اینکه دیگه چیزی بگم رفتم سوار ماشین شدم و منتظر ایستادم تا حمید بیاد . نباید با من این کار رو میکرد . به من قول داده بود که میاد ..... مخصوصاً امشب که همه هم اونجا بودند . دلم میخواست کاوه و حمید همدیگه رو ببیند .... لبخندی شیطانی روی لبم نقش بست ....
-عزیزم. ترانه جونم قهر نکن دیگه . به خدا نمیتونم بیام. درکم کن ......
خندیدم و گفتم :
-عیب نداره کاوه اونجاست تو نیا .....
یهو همچین زد روی ترمز که وحشت کردم . صدای بوقی ممتد از پشت سرمون بلند شد و پشت بند اون صدای راننده ای که عصبی حمید رو به فحش کشیده بود . لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم :
-حمید اینجا واینسا . خطرناکه .....
صدای نفسهای عصبیش کلافه ام کرده بود . سکوت کرده بود . ای کاش این حرف رو نمیزدم .من دست گذاشته بودم رو نقطه ضعفش و این اصلاً خوب نبود ....
-حمید بریم ....مگه نگفتی جایی قرار داری .....
-اون هم میاد ؟
گیج پرسیدم :
-کی ؟
فریادش گوشم رو کرکرد ....
-کاوه .....
-آره ترنم عمه و عموهام رو دعوت کرده .....
یهو پاش رو گذاشت روی گاز . ماشین چنان از روی زمین کنده شد که اگر کمربند نبسته بودم سرم با شدت به شیشه برخورد میکرد ....
با ترس دستهام رو به لبه های صندلی چسبونده بودم و عصبی پوست لبهام رو میجویدم . ای خدای من ای کاش این حرف رو نمیزدم . هیچ فکر نمیکردم همچین واکنشی نشون بده . با سرعتی سرسام آور پیچهای وحشتناک کوهسار رو می پیچید و من از ترس صدام در نمیومد که حواسش پرت نشه ....
با صدای آرومی گفتم :
-حمید آروم برو .....
انگار صدام رو نمیشنید . کمی بلندتر گفتم :
-حمید باتوام . آروم برو .....
وقتی به مسیر اصلی رسیدم زد روی ترمز . نفسی راحت کشیدم و سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم . انگار عصبانیتش خوابیده بود . من نمیفهمیدم که وقتی مردها عصبی میشن با سرعت رانندگی میکنن ..... هیچ وقت نفهمیدم .....
-ترانه با من این کار رو نکن ....
سرم رو به سمتش چرخوندم و وقتی قطرات اشک رو توی چشماش دیدم . دلم هری ریخت . انگاری کسی به قلبم چنگ انداخته بود . حسی ناشناخته توی چشماش موج میزد . پلکهاش رو به هم زد و بعد در همون حال گفت :
-باید برم ترانه . عزیزم . من میدونم که تو این حرف رو زدی که من بیام . اما ترانه ازت خواهش میکنم که هیچ وقت این کار رو با من نکن . من طاقتش رو ندارم ....
چشماش رو باز کرد و نگاه طوفانیش رو به چشمام ریخت . آخ خدای من ، من چقدر این جنگل سبز چشماش رو دوست داشتم . چقدر محتاج نگاه مهربونش بودم . چقدر محتاج آرامش چشمانش بودم . آرامش چشمانش برای آهویی رمیده ای مثل من چقدر باارزش بود .....
-حمید من .... من منظوری نداشتم ....
نگاهم کرد و دوباره ماشین رو روشن کرد تا حرکت کنه ....
ای خدا .... ای کاش قطع بشه زبونی که بیموقع باز بشه . حالا که حمید ازم رنجیده بود چی کار باید میکردم ؟ چی باید میگفتم که رنجشش رو از بین ببرم ؟ شاید واقعاً کاری داشت که نمیتونست بیاد . چقدر تو خری آخه ترانه .....
***
با دیدن کاوه داغ دلم تازه شده بود . گوشه ای از اتاق کز کرده بودم و چشمم به فرش دوخته شده بود . ای خدای من چرا این کار رو با حمید کردم . اصلاً نمیدونم چی شد که یهو بچه بازی در اوردم و حمید چه آروم با من برخورد کرد . ای کاش سرم داد میزد تا اینقدر عذاب وجدان نداشتم .
اما با چه .....
صدای کاوه باعث شد سر بلند کنم و نگاهم به نگاه نگرانش تلاقی پیدا کنه ....
-ترانه خوبی؟
لبخندی بیرمق روی لبهام نشوندم و سر تکون دادم .
-چرا این مجنونت نیومده ؟
لبخند از روی لبم پر کشید . توی چشمانش به دنبال حسی میگشتم ... حسی مثل حسادت ... اما در نگاه کاوه هر چیزی پیدا میشد به جز حسادتن ...
نگاهش مثل شخصی بود که نگرانی درونش بیداد میکرد . کاوه بیشتر از اینکه حسادت کنه نگرانم بود . نگران من و فردای من ....
-از رها شنیدم که خیلی خاطرت رو میخواد . راسته ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-منم میخوام ....
لبخندی زد و در حالی که دقیق به چشمهام خیره شده بود گفت :
-پس چرا اینجوریی؟
سرم رو تکون داد و گفتم :
-چه جوریم ؟
-یه جوری انگار شاد نیستی؟
-نه . هستم . فقط یه کم ناراحتم . یعنی از خودم ناراحتم ....
از جاش بلند شد و اومد کنارم روی مبل نشست ...
-چیزی شده ترانه ؟ من میتونم کمکت کنم ؟
نگاهش کردم . چقدر نگاهش مهربون بود . کاوه رو دوست داشتم . مثل رامین . مثل سیامک ....
-نه کاوه . مشکلی نیست . یه کاری کردم که حمید رو ناراحت کرد ....
نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت :
-نیومده ؟
-نه جایی کار داشت رفت ...
کاوه دستم روتوی دستش گرفت و گفت :
-من آرزومه که تو خوشبخت بشی . اینو باور کن ترانه . سعی کن زندگیت رو الکی الکی خراب نکنی
نگاهش کردم . دستم رو نزدیک لبش کرد و آهسته بوسه ای به روی دستم زد و بعد از جاش بلند شد و به سمت رها رفت ...
نفسی عمیق کشیدم و بلند شدم تا به حیاط رویاهام برم . حیاطی که نفسم رو در اون تازه کنم . حیاطی که موج احساس در تک تک گوشه هایش پرسه می زد ... حیاطی که عشق رامین بود . نفس رامین بود . نفس .... نفس .... آه خدای من چرا اینقدر از این اسم بیزارم ؟
مشتهایم رو از آب پر کردم و دوباره خالی کردم . دلم گرفته بود . به وسعت همه دلتنگی هایم دلم گرفته بود.به آب درون حوض خیره شدم .... مهتاب بالای سرم نشسته بود و با مهربانی و عطوفت مهتابش رو نثار آب می کرد ....
به آب که مانند نقره ای فام بود خیره شدم . آه خدای من این دختر کیست که با لبهای خندانش، چشمهای مهربانش ،گیسوانش سیاه و مخملیش به من چشم دوخته ؟
دستم رو به درون آب فرو بردم . موجی از آب چهره را از هم میپاشد . نفسی عمیق میکشم و به یاد میارم . به یاد روزی میافتم که با رامین روی لبه حوض نشسته بودیم و هر دو به چهره هم که در آب افتاده بود خیره شده بودیم .
آره خودش بود .همون ترانه ای که با وجود رامین پر از ترانه شده بود . خوب به یاد دارم این چهره رو . خودش بود ترانه ای که از محبت برادرش سیراب بود ....
صدای لطیفی حس رویا رو از ذهنم پر میکشد .....
-ترانه امشب چرا اینجوریه ؟ اینجا چرا اینجوریه ؟
نگاهش میکنم . رها بود . دلش گرفته بود درست مثل من . سرم رو تکون دادم و دوباره به حوض خیره شدم ....
-تو هم دلت گرفته ؟ مثل من ؟ نمیدونم چرا هر وقت میام اینجا ف هر وقت چشمم میافته به این حوض به اون دوچرخه به اون تخت .... دلم میگیره ... لحظه هام پر میشه از یادش ، از یاد رامین . ترانه میدونم که دوستش داشتی . من هم خیلی کاوه رو دوست دارم .... گاهی اوقات که یاد رامین میافتم قلبم میشکنه . یادم میافته که چقدر چشمهاش مهربون بود ....
سر برگردوندم و نگاهش کردم . به لبه حوض تکیه داده بود و به مهتاب توی اسمون خیره شده بود...
-نگاه کن امشب اسمون هم ابریه ... دلش برای ما گرفته ....
-رها .....
بدون اینکه برگرده جوابم رو داد ...
-میخونی؟ میخوام برام بخونی . همون آهنگی که بیشتر دوستش داری ... دلم خیلی گرفته رها خیلی ....
سرم رو به زیر انداختم و آهسته شروع به پاک کردن اشکام کردم . رها بیصدا ترکم کرد و به همون بی صدایی برگشت .... لبه حوض نشست و در حالی که من نیم رخش رومیدیدم .... میدونستم دلش گرفته . مگه من دلم نگرفته بود ؟
نگاهش کردم . گیتارش رو روی پاش گذاشته بود و با ژستی خاص دستش رو روی سیمها می کشید .... رها .خوش به حالت که مثل اسمت رهایی . میدونم الان میتونی با آهنگ از این دنیا رها شی .....
چرا اینقدر امشب دلم گرفته ؟چرا فکر نفس لحظه ای من رو رها نمیکنه ؟
-آغوشتو بغیر مـــــن به روی هیچکی وا نکن منو از این دلخوشیهــــا آرامشم جدا نکن ......
من برای با تو بــــــودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنـــارت ، تو بگو به هر کجا پر می کشم ......
بلند شدم و رفتم رو به روش روی زمین نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم . خدای من، یعنی اینقدر که من دلم گرفته حمید هم دلش گرفته ؟ یعنی الان کجاست ؟ یعنی الان به من فکر میکنه ؟ نمیدونم چرا امشب این حس رو دارم . گوشه ای ذهنم هم به خودم فکر نمیکنه . نمیدونم چرا همش افکارم دور نفس میچرخه .... نفس دختری که دل حمید من رو لرزونده بود .. دختری که دل حمید من رو شکسته بود .....
-منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقـــدسه بوسیدنت برای مــــن تولّد یک نفسه .....
چشمهای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستهای تو عادتِ ترکــم نمیشه ......
چشمهای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستهای تو عادتِ ترکــم نمیشه ......
سر بلند کردم و به آسمون نیلی دل سپردم . خدای من چقدر دوستت دارم . نمیدونم این روزها چرا این حس رو دارم . اما حس میکنم بیشتر از هر کس و هر چیزی تو رو دوست دارم و دلم نمیخواد با هیچ چیزی عوضت کنم . خوب یادمه که رامین همیشه بهم میگفت ترانه دستت رو جز خدا جلوی هیچ کس دراز نکن .....
دستهام رو رو به آسمون بلند کردم و در همون حال شروع به گریه کردم . خدایا ببین چه غریبم . این حس رو هیچ وقت نداشتم . شادم اما دورم از شادی .... خوشبختم اما فرسنگها از خوشبختی فاصله دارم . چرا امشب این حال غریب رو دارم ؟ چرا امشب انقدر محتاج محبتم ؟نمیدونم عاقبت من چی میشه . رامین ..... رامین چقدر دلم برات تنگه .....
رها صدای گرمت من رو به یاد مهربونی رامین میندازه .میدونم که دوستش داشتی . میدونم تو هم به اندازه من از نبودنش ناراحت بودی . اما نمیدونم هنوز هم مثل من ناراحتی؟
-فقط تو آغوش خــــودم دغدغه هاتو جا بزار به پای عــــــشق من بمون هیچ کسو جای مـــــن نیار ......
مهر لباتو رو تــــــن و روی لـــــب کسی نزن فقط به مـــن بوسه بزن . بــه روح و جســـــم و تن من .....
چشمام رو باز کردم و به رها که گیتارش رو روی زمین میزاشت نگاه کردم . صورتش خیس از اشک بود . در حین خوندش حس میکردم صداش دورگه میشه . اما به صورتش نگاه نکرده بودم ....
-دستت درد نکنه رها .خیلی دلم گرفته بود .....
اهی کشید و در حالی که به آسمون نگاه میکرد گفت :
-خوش به حالت که حداقل خاطرات خوبی ازش داری تا به یادشون اشک بریزی .....
مکثی کرد و گفت:
-اما من چی؟ اون هیچ وقت نفهمید من دوستش دارم . هیچ وقت . ترانه اون مهربون بود خیلی مهربون ....
-چیه عزا گرفتید امشب . پاشو ببین چی کار کردی رها .....
سر برگردوند و به کاوه که روبروی من ایستاده بود نگاه کرد .چشماش قرمز شده بود و اما لبهاش میخندید . با دستش به اون سمت حیاط اشاره کرد . سرم رو کج کردم تا چیزی رو نشون میداد ببینم . با دیدن بقیه اعضای فامیل که همه جلوی در نشسته بودند خنده ام گرفت . همه قیافه ها ناله بود . یکی بینیشو پاک میکرد . یکی بینیشو میکشید بالا . یکی ......
یهو زدم زیر خنده . اونقدر صحنه جالبی بود که خنده ام گرفته بود . همه به من نکاه کردند و بعد زدند زیر خنده . از شدت خنده دلم رو گرفته بودم و میخندیم . به یاد این جمله معروف افتادم که ((اگه دیدی کسی میخنده فکر نکن خوشحاله . بدون داره ناراحتیشو پشت خنده هاش پنهون میکنه))

تنها پنج روز به جشن نامزدیمون مونده بود . طبق قراری که خانواده ها با هم گذاشته بودند جشن نامزدی در یکی از هتلهای شهر و روز جمعه که تولد حضرت علی بود برگزار میشد .
با حمید به سمت کوچه برلن میرفتیم که لباسی رو که دیده بودم رو بخریم .حمید اسرار داشت که لباس رو از روی ژورنالهایی که دیده ام انتخاب کنم . اما من هیچ راضی به این شلوغ کاریها نبودم و دلم میخواست که لباسی مناسب و ساده رو انتخاب کنم .
با حمید روبروی مغازه ای که توی پاساژ بود ایستاده بودیم و من با عشق به صورت حمید که دهانش از تعجب باز مونده بود نگاه میکردم .
سرم رو چرخوندم و به لباسی که پشت شیشه بود نگاه کردم . لباسی بلند به رنگ مشکی که یک سمت شونه رو پوشش میداد و سمت دیگر عریان بود و سنگ دوزی هایی زیبا روی سینه اش وجود داشت و در قسمت کمر لباس چینهایی خورده بود و اون قسمت تنگتر از قسمتهای پایینی لباس بود . بلندای لباس به روی مپ پا میرسید و در قسمت انتهایی لباس چینهایی خورده بود و لباس شکل زیبایی پیدا کرده بود .....
-خوشت اومد حمید ؟
-ترانه خیلی قشنگه .....
برگشت به سمتم و نزدیکم شد . در یک لحظه چنان با لبهاش غافلگیرم کرد که از خجالت اب شدم . سرم رو چرخوندم و به اطراف نگاه کردم . از اینکه هیچ کس دوروبرمون نبود خیالم راحت شد . حمید دستم رو کشید و با هم به داخل مغازه رفتیم .....
لباس رو که به تنم پرو کردم حمید اسرار داشت که لباس رو توی تنم ببینه و من دوست داشتم اون رو شب جشن توی سالن ببینه .....
-ترانه اذیت نکن در رو باز کن بزار ببینمت .....
لباس رو از تنم خارج کردم و وقتی به بیرون رفتم درحالی که از قیافه عبوس حمید خنده ام گرفته بود گفتم:
-نترس تو اولین کی هستی که من رو توی این لباس میبینی ....
لبهاش به خنده باز شد و گفت:
-باشه میدونم باهات چی کار کنم ....
هر دو سرخوش از مغازه بیرون اومدیم و به سمت پاساژهای دیگه رفتیم برای باقی خرید هامون .....
لباسم رو روی تختم انداخته بودم و نگاهش میکردم . حسی ناشناخته تنم رو قلقلک میداد که لباس رو به تنم کنم و خودم رو دوباره برانداز کنم . اما نمیخواستم که دوباره این کار رو بکنم .....
لبه تخت نشستم و دستم رو روی پارچه لطیف و ابریشمی لباس کشیدم . گونه هام از حرارت گر گرفته بود . خیلی از لباسم خوشم اومده بود و خودم رو توی اون در حینی که توی ارایشگاه بودم تجسم میکردم .....
صدای زنگ گوشی منو از افکار شیرینم جدا کرد و مجبورم کرد از جا بلند شم و به سمت گوشیم برم . با دیدن شماره که ناشناس بود گوشی رو با همون حس شیرینی که داشتم جواب دادم ....
-سلام .ببخشید ترانه خانوم ؟
لبخندی زدم و د رحالی که داخل آینه به خودم نگاه میکردم گفتم:
-خودم هستم شما ؟
صدای لطیف و شیرین زن برای مدتی قطع شد و بعد با ترسی که در صدایش موج میزد گفت :
-من نفسم .....
چنان هول شدم که گوشی با شدت از دستم به زمین پرت شد . نگاهم به دختر توی آینه ثابت مونده بود . حالا اثری از دختر شاد چند لحظه پیش نبود . نمیدونم چرا یهو اینقدر هول شده بودم .تمام بدنم یخ کرده بود . دیگه از اون حرارت چند لحظه قبل خبری نبود . صورتم به سفیدی گراییده بود . دستم در هوا معلق مونده بود . به زور اب دهانم رو قورت دادم و به سمت گوشی که دوباره زنگ خورده بود شتافتم .
اون قدر بدنم بیحس بود که نمیتونستم سرپا بایستم . همونجا روی زمین ولو شدم و گوشی رو جواب دادم ...
-بله ....
-الو حالت خوبه ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- گوشی از دستم افتاد .
نفس راحتی کشید و گفت :
-میتونم بپرسم کجایی؟
لبخندی تلخ روی لبهام نقش بست . چقدر حس میکرد با من صمیمی و من رو توخطاب میکرد . در صورتی که من حتی دوست نداشتم صداش رو بشنوم . اما این صدای لطیف چنان مهربون بود که ناخواسته با شنیدنش آروم میشدم .....
-خونه .
-خوب خدا رو شکر ....
لحظه ای هر دومکث کردیم که نفس ادامه داد ....
-میدونم که حتماً خیلی تعجب کردی که من بهت زنگ زدم . اما .... اما باور کن مجبور بودم که بهت زنگ بزنم . هم باریم خودم و .... و هم برای تو .....
بی اختیار گوشم رو به گوشی چسبونده بودم و سر تکون میدادم . انگار که روبه روم نشسته بود و حرکات من رو میدید ....
-ببین ترانه ..... ناراحت که نمیشی که ترانه صدات میکنم ؟
بغضم رو رو خوردم و گفتم:
-نه
جملات به کلمه های کوتاهی تبدیل شده بود که باعث میشد از خودم متنفر باشم ...
-ببین ترانه میدونم که من رو خوب میشناسی . من .... شاید بهتر باشه بازم خودم رو معرفی کنم....
بر سر خودم فریاد زدم که ای کاش معرفی نکنه . من میشناسمش . نمیخوام ..... نمیخوام .... اما صدایی از گلوم خارج نمیشد ....
-من نفسم . همسر سابق حمید .... حتماً حمید از من بهت گفته . از اینکه باهاش چی کار کردم .....
خندید و ادامه داد .....
-نمیدونم تا چه حد بهت راست گفته اما خوساتم که خودت واقعیت رو بدونی ....
-چرا؟
-چی چرا ؟ اینکه میخوام خودم رو معرفی کنم ؟ نمیخوای بدونی مردی که قراره همسرت بشه با چه آدمی زیر یک سقف زندگی میکرده؟
سرم روعصبی تکون دادم و گفتم:
-چرا زنگ زدی؟ زنگ زدی که همه چیز رو خراب کنی؟ برای چی ؟ تو اگه حمید رو دوست داشتی میتونستی نگه اش داری . تو نفسش بودی .....
سکوت کرده بود و به گریه های بی اختیار من گوش میداد ....
-ببین ترانه من نمیخوام اذیتت کنم . من حمید رو دوست نداشتم و الان هم ندارم . میدونم که حمید الان تو رو دوست داره . میدونم که تقصیر خودم بود که زندگیم از هم پاشید . اما من میخوام چیز دیگه ای بهت بگم . من میخوام پرده از رازی بردارم که دونستشنش هم به نفعته هم به ضررت . ببین من قصد ندارم آزارت بدم . اما باید به من و به خودت کمک کنی .....
-چی میخوای بگی؟ من نمیخوام چیزی بشنوم ....
کلافه فریاد زد ....
-ببین دختر جون من هیچ اسراری ندارم . اما قبل از اینکه قطع کنی بهت بگم اگه دوست داشتی بدونی حمید اونطوریها که نشون میده نیست به همین شماره زنگ بزن .....
گوشی رو قطع کرد و من رو متاثر بر جا گذاشت . هجوم افکار گوناگون سرم رو به درد اورده بود . گوشی از دستم به روی دامنم افتاد . سرم رو بین دستهام گرفتم و با صدای بلند زدم زیر گریه . فقط خدا رو شکر میکردم که مامان خونه نیست تا حال من رو ببینه و سوال پیچم کنه .....
نمیتونستم از کنار این قضیه بی تفاوت بگذرم . چون حسی مرموز وادارم میکرد که از این قضیه سر در بیارم . از اون روز همش با دید مشکوکی به حمید نگاه میکردم . هنوز اون تلفن های مشکوکش ادامه داشت و هنوز اون لعنتی گفتنش در این مواقع از لباش نیفتاده بود . هنوز هم سعی داشت من رو قانع کنه با سکوتش. اما متاسفانه نمیتونست با سکوتش چیزی رو ثابت کنه . نمیدونستم پشت این تلفن های موموز چه رازی نهفته ....
سه روز از اون ماجرا گذشته بود و دیگه نفس تماس نگرفته بود . لحظه های من با بحران خاصی می گذشت که هر لحظه به دنبال این بودم که ای کاش نفس دوباره زنگ بزنه . گوشی موبایلم برام حکم طلایی رو داشت که دوست نداشتم هیچ کسی بهش دست بزنه .
اون روز با حمید به منزل مادرش رفته بودیم ......
حدیثه کنارم نشست و در حالی که با اون آرامش خاص خودش شروع به سحبت کرده بود من رو به فکر فرو برده بود . ای کاش میتونستم از حدیثه کمک بگیرم .
-حمید بهم گفت که یه لباس خیلی شیک پسندیدی . بهم گفت که اسرار داشته که تو از روی ژورنالها انتخاب لباس کنی و این کار رو نکردی ......
دستم رو توس دستش فشرد و گفت :
-تو خیلی مهربونی ترانه . نگاهت ، کلامت ، چشمات . همه از مهربونیت حرف میزنن . تو اونقدر قلبت پاکه و اونقدر ظریفی که من میترسم حتی اگه بهت دست بزنم متلاشی شی .....
خندیدم و دستش رو محکم توی دستم فشردم ....
-حدیثه جون میتونم یه سوال ازت بپرسم ؟
-البته عزیزم بهم بگو ....
-من میخوام بدونم نفس چه جور زنی بوده .....
حدیثه نفس عمیقی کشید و بعد در حالی که به چشمام ذل زده بود گفت :
-چرا برات مهمه که بدونی؟
-فکر میکنم این حقه منه....
لبخندی زد و لیوان چاییش رو به دستش گرفت .
-نفس دختر خوب و پاکی بود . هنوز هم هست . نفس به پسری علاقه مند میشه که در حین این دلباختگی ازش ختک حرمت میشه . یاسر برای حفظ آبرو با اینکه هیچ علاقه ای به نفس نداشت به خواستگاریش میاد و با هم نامزد میشن . اما یاسر هیچ علاقه ای به نفس نداشت . نفس زیبا بود . ظریف بود .....
نفسی کشید و در حالی که به دختر کوچیکش که نزدیک ما شده بود نگاه میکرد گفت :
-یاسر بعد از سه ماه نامزدی رو بهم میزنه و نفس میمونه و شکست عشقی که خورده بوده . نفس پاک بود . پاک پاک . اما اون نتونست از پس انتقامی که توی ذهنش بود کنار بیاد . از شانس حمید اولین طعمه ای بود که سر راه نفس قرار گرفت . ازدواج کردند . اما نفس هنوز درگیر یاسر بود . به راحتی با هر مردی گرم میگرفت و میخندید . براش مهم نبود که مردها در موردش چی فکر میکنن تنها فکرش آزار رسوندن به یاسر بود و بس . این موضوع به جایی رسیده بود که زنهای دوستهای حمید بهشون اجازه نمیدادند که اونها به منزل حمید بیان . همه یه نوعی خاص به حمید نگاه میکردند و حمید این نوع نگاه رو حسرت و حسادت میدید تا اینکه .... تا اینکه شب سالگرد ازدواجشون فهمید که چه اشتباهی کرده و نفس رو دید که هنوز به یاسر وابسته است . یاسر هنوز هم مثل قدیم مجرد بود و این برای نفس فرصتی دوباره بود . سعی خودش رو میکرد .....
نگاهش رو به من دوخت و در حالی دستهای یخ زده ام رو توی دستش میفشرد گفت :
-اما حمید طاقت نداشت و ولش کرد ......
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-الان نفس کجاست چی کار میکنه؟
شونه هاش رو بالا انداخت و اظهار بی اطلاعی کرد .
من باید میفهمیدم که این جریان چیه . من باید از هر چیزی سر در میوردم ....
شب هنگامی که داشتم با حمید به خونه برمیگشتم هر دو سکوت کرده بودیم ....
سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به نفس فکر میکردم . به اینکه چطور جلوی کنجکاویم رو بگیرم و فراموشش کنم .....
-عزیز خشگل من به چی فکر میکنه ؟
سرم رو برگردوندم و نگاهم به نگاه سبز چشماش برخورد کرد . حسی لطیف زیر پوستم دوید . دستم رو روی دستش که روی دنده بود گذاشتم و فشار دادم ....
-ترانه امشب خیلی تو فکر بودی . مشکلی پیش اومده ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-نه فقط کمی دلتنگم. اینروزا یه حسی تو وجودمه . حس اینکه به زودی قراره از پدر و مادرم جدا بشم اذیتم میکنه .....
حمید لبخند زد و گفت :
-خانومی من کی گفته قراره از خانواده ات جدا بشی؟ اولاً که هنوز تو یک سال و نیم درس داری . دوماً اینکه ما ازدواج هم بکنیم همین نزدیکه خونه مامانتینا خونه میخرم که راحت باشی .... بازم دلتنگی؟
لبخند زدم و گفتم :
-تو خیلی خوبی اما باور کن نمیتونم این حس رو کنترلش کنم . دست خودم نیست .....
دستم رو توی مشتش گرفت و نزدیک لباش کرد .گرمی لبهاش حسی شیرین رو به وجودم تزریق کرد . دستم رو از بین دستاش بیرون کشیدم و به بیرون خیره شدم .....
-راستی ترانه تو دلت نمیخواد خونه من رو ببینی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-چرا نمیخوام تو که تا حالا من رو دعوت نکردی ....
خندید و گفت:
-مگه قراره دعوتت کنم خانومی؟ من هر چی دارم مال عزیز دلمِ. اون که ......
صدای زنگ موبایلش باعث شد سکوت کنه و دوباره ......
عضلات صورتش سخت منقبض شده بود . ماشین رو کنار پیاده رو نگه داشت و زیر لب گفت :
-لعنتی .....
نگاهش کردم . به حدی عصبی بود که حد و حساب نداشت .....
-بگو .....
صدایی ظریف از پشت خط شنیده میشد .حمید به سرعت دستش رو روی تکمه های کنار گوشی گذاشت .....
همون صدای ظریف هم قطع شد . از اینکه صدا رو کم کرده بود به شدت عصبی شدم .من باید از این راز پشت خط سر در میوردم ....
-باشه تا نیم ساعت دیگه میام .....
گوشی رو قطع کرد و بی صدا شروع به حرکت کرد . از ترس اینکه سوال بپرسم حرفی نمیزد و خودم از ترس اینکه از عصبانیت منفجر بشم حرف نمیزدم ...
اگه از این موضوع سر در نمیوردم دیونه میشدم ....
وقتی ماشین رو جلوی در پارکینگ نگه داشت بدون اینکه خداخحافظی کنم در رو باز کردم و بعد با شدت بهم کوبیدمش . از شدت عصبانیت دندونهام بهم میخورد . این حمید لعنتی من رو بازیچه دست خودش کرده بود . انگار نه انگار که خودش گفته بود که نمیخواد هیچ رازی بین من و اون بمونه . پس چرا الان بهم چیزی نمیگفت ....
صداش رو از پشت سرم شنیدم که میگفت :
-ترانه صبر کن .....
بی اعتنا بهش در حیاط رو باز کردم و به آرومی از پله ها بالا رفتم تا مبادا مامان و بابا بیدار شن .....
نگاهی به گوشیم انداختم که داشت زنگ میخورد .خاموشش کردم و به روی میز انداختمش. مانتوم رو از تنم کندم و روی زمین پرتش کردم . برگشتم و به لامپ روشن داخل اتاق نگاهی انداختم . بی اختیار به سمت کلید برق رفتم و خاموشش کردم . نفسی عصبی کشیدم و به سمت پنجره اتاقم رفتم .
هنوز هم همونجا کنار ماشینش ایستاده بود . آروم خودم رو کنار کشیدم و پرده جمع شده رو تو دستم فشردم . دوباره نگاهش کردم . مطمئن بودم که اگه دیر وقت نبود زنگ خونمون رو سوزونده بود . نگاهی به ساعت مچیم انداختم و لبخندی شیطنت آمیز روی لبهام نشست . از اینکه تونسته بودم کمی با آزردنش خودم رو راحت کنم اروم شده بودم .
دوباره به چهره درهم و کلافه اش نگاه کردم . بسته ای سیگار از توی جیبش در اورد و سیگارش رو روشن کرد و پنجره اتاقم چشم دوخت . دلم برای چهره اش تنگ شد . در پس دودها چهره معصومش چه زیبا بود . ای کاش ناراحتش نکرده بودم . سر خودم فریاد زدم که حقشه . چرا اینقدر مرموز شده . چشمهای سبزش برق میزد . نم اشک رو روی صورتم حس میکردم .
گوشیش رو نگاه کرد و با حرکتی عصبی به گوشش نزدیکش کرد .....
برای بار اخر به پنجره اتاقم نگاهی انداخت و سیگارش رو زیر پاش خاموش کرد . با دستم اشکهام رو پاک کردم و زیر لب گفتم:
-آره باید بری . میدونم که منتظرتن . اگه منتظرت هم نبودم نمیموندی چون برات اهمیت ندارم که ....
وقتی ماشینش رو حرکت داد پرده رو عصبی کشیدم و به سمت تخت خوابم رفتم .....
***
روی صندلی جا به جا شدم و به چشمهاش که مثل شب سیاه بود نگاه کردم .لبخندی ظریف کنج لبش نشسته بود .
در چهره اش هر چه گشتم اثری از سنش نیافتم . باروم نمیشد که این موجود ظریف و کوچکی که روبه روی من نشسته سی و دو سالش باشه . لبهای غنچه اش به لبخندی مزحک باز شده بود و موهای رنگ شده اش که زیبا آراسته شده بود از شالش بیرون زده بود .پوست سفیدش با رنگ چشماش هماهنگی خاصی داشت . چقدر چشمهامون شبیه هم بود . وقتی به چشماش نگاه میکردم چشمهای خودم رو میدیدم . سرش روکج کرده بود و به من ذل زده بود .همونطور که من این کار رو کرده بودم . هر دو به چشم هوو یا بهتر بگویم رقیب به هم نگاه میکردیم .
لباسی شیک به تنش بود و صورتش رو آرای غلیظی پوشانده بود . به طوری که من او را با تابلوی رنگ و وغن اشتباه گرفتم . از این فکر لبخندی به لبم نشست که نفس گفت :
-میبینم که حمید هنوز هم به چشم سیه ها علاقه داره ....
و بعد با دو انگشتش به چشمهای زیبای خودش اشاره کرد .
لبخندی زدم و گفتم :
-ببین خانوم ....
-فکر کنم اسمم رو بهت گفتم ....
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-حالا هر چی ..... نفس خانوم اینی که الان روبه روت نشسته فردا قراره به عقد حمید در بیاد و بر اساس کنجکاوی که لحظه ای رهاش نکرده اومده اینجا تا از اون رازی که ازش حرف میزدی پرده برداره .....
چشمهاش رو بست و بعد از مکثی کوتاه اونها رو باز کرد و به منوی روی میز اشاره کرد و گفت :
-با بستنی موافقی؟
از این همه ارامشش حالم داشت بهم میخورد . من در اوج اضطراب دست و پا میزدم و اون بستنی ارد میداد .
برای اینکه به اضطرابم پی نبرد لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم .....

-از وقتی یادم میاد بستنی رو به هر چیز دیگه ای ترجیح میدادم و میدم . شیرینی بستنی من رو به یاد کودکی شیرینی که داشتم میندازه . شیرینی بستنی باعث میشه یادم بره که تو چه جامعه ای زندگی میکنم . خوردن بستنی باعث میشه یادم بره چند سالمه و ......
آهی کشید و گفت :
-من با حمید بد تا کردم . همونطور که یاسر با من بد تا کرد . دوستش داشتم . یاسر رو میگم . اما بهم پشت پا زد و من رو با همه چیزم رها کرد و رفت . نرفت به دنبال زن دیگه ای . نرفت به دنبال عشق دیگه ای . رفت چون ثباتی نداشت . رفت چون عقیده ای به زندگی و چهاردیواری نداشت . رفت چون دوست داشت آزاد باشه و خودش رو اسیر چهاردیواری به اسم زندگی نکنه .....
قاشقی از بستنی اش رو به دهانش گذاشت و چشماش رو بست . انگار که غرق در لذت بود . از دیدن چهره اش که مثل بچه های کوچیک شده بود خنده ام گرفت . نگاهی به ظرف بستنی ام که دست نخورده بود انداختم و دستم رو برای برداشتن قاشقم دراز کردم .
-وقتی با حمید ازدواج کردم سراسر نفرت بودم . سراسر نفرت از جنسی به اسم مرد . مردی که دیگه الان ازش فقط اسم مونده تا مردونگی . حمید خوب بود . مهربون بود . دوست داشتنی .... اما من نمیتونستم خوبی هاش رو ببینم چون دوستش نداشتم ..... چون سراسر نفرت بودم چون عشقی به مرد نداشتم . هر بار که مردی به خونه مون میومد و نگاههای خیره اش رو روی خودم حس میکردم بیشتر به این پی میبردم که چقدر این مردها پست هستند. بیشتر به این پی میبردم که باید انتقام بگیرم . دریغ از اینکه با انتقام گرفتن خودمم نابود میشم . در واقع فقط خودم نابود میشم .
نگاهم رو به روی چشمهای مشکیش انداختم که با حرصی بی وصف به مردی که چند میز اونورتر نشسته بود نگاه میکرد . ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست . راست میگفت مردها .....
-سعی میکردم عوض شم . هر چی به حمید بدی میکردم حمید بیشتر بهم محبت میکرد . داشتم عوض میشدم . داشتم سعی میکردم .میخواستم مهربون باشم . میخواستم همونی که حمید میخواست باشم .حمید نمیخواست من آشپز و رخت شور باشم . همیشه فکر میکردم که مردها به چشم یه کلفت به ما نگاه میکنن . اما این رو بعدها فهمیدم که زنی که به زندگیش عشق بورزه نگاه نمیکنه که مرد به چه چشمی بهش نگاه میکنه . زندگیش رو میخواد . از شستن لباسهای همسرش لذت میبره . از درست کردن غذایی که تو یه محیط گرم صرف بشه لذت میبره . اما حیف ... حیف که اینها رو خیلی دیر فهمیدم ..... آره داشتم عوض میشدم که یهو سر و کله اش پیدا شد . سروکله کسی که وجودم رو به نیستی کشید و ازم برید . سرو کله کسی پیدا شد که این نفرت رو توی وجودم کاشت . هنوز دوستش داشتم . این رو وقتی دوباره دیدمش فهمیدم . این بار یاسر فرق کرده بود . این بار من رو میخواست . این بار دوستم داشت . میخواست که برگرده و باهام باشه .... دیر اومده بود اما اومده بود که بمونه .....
نگاهم کرد که به چشماش خیره شده بودم . لبخندی زد و گفت :
-باور کن بد نیستم . باور کن پست نیستم . آدم بودم . زن بودم . زنی عاشق . زنی که از روی بیعقلی .... از روی حماق به فکر انتقام از کسانی بود که یکی یا دو تا نبودند .فکر میکردم با نابود کردن حمید میتونم ریشه مردها رو بشوزونم . دریغ که این نفرت ریشه زنها رو میسوزنه .... یک روز که رفتم تا با یاسر همه چیز رو تموم کنم حمید دیدمت . بر حسب اتفاق همه چیز اونطور که نباید جلوه میداد جلوه داد . رفته بودم از یاسر بخوام بزاره زندگی کنم . دلم نمی اومد که حمید رو بشکنم .... اما حمید شکست . حمید با دیدن چیزی که واقعی نبود شکست .
دستم رو که روی میز بود توی دستش گرفت و در حالی که داشت نوک انگشتام رو فشار میداد گفت :
-حمید مرد خوبیه ترانه ...... ازت خواستم که بیای اینجا تا کمکم کنی . ازت خواستم تا بیای اینجا هم به من رحم کنی هم به خودت ..... راستش نمیدونم چه جوری بگم که نشکنی . نمیدونم که چی بگم که تو درکم کنی .... میدونم الان به چشم یه زنی که به شوهرش خیانت کرده من رو میبینی . اما باورم کن .من خائن نبودم .
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و کلافه گفتم :
-تروخدا بگو... واقعیت رو بگو ......
چشماش رو بست و گفت :
-حمید من رو ترک کرد اما .... اما ..... اما من رو طلاق نداده . اسم من هنوز توی شناسنامه اش هست .هنوز من قانوناً زنشم و حمید شوهر منه .... من رو طلاق نداد که آزاد نباشم . من رو طلاق نداد که با یاسر ازدواج نکنم ... من رو طلاق نداد که به قول خودش ازم انتقام بگیره .... من رو طلاق نداد که .....
صدایی که بی اختیار از حنجره ام خارج شد بیشتر به ناله شبیه بود تا صدای خودم ....
-دروغ میگی .... حمید گفت که از تو جدا شده ......
لبخندی به تلخی زهرمار روی لبانش نشست و گفت :
-تو ظاهر اینجوریه اما تو باطن اینطور نیست ..... حتماً تا حالا از خودت پرسیدی که اون تلفن های مشکوک مال کیه که به حمید میشه ....حتماً خیلی دلت میخواد بدونی اون کیه که حمید تلگرافی باهاش حرف میزنه؟ آره ترانه؟ اگه آره بگو تا بهت بگم کیه....
نفس عمیق از سر درد کشیدم و درحالی که بغضم رو قورت میدادم گفتم:
-نگو که تویی....
دستم رو گرفت تو دستش و در حالی که کلماش رنگ محبت داشت گفت :
-من نمیخوام اذیتت کنم .نمیخوام برنجونمت .به خدا منم خسته شدم .مطمئنم حمید هم خسته شده .... از هر کلکی که بگی استفاده کردم تا طلاقم بده ..... دو بار رفتم دادگاه اما چاره نداشت .هر سری بعد از کلی دوندگی آخرش نتونستم ازش جدا شم .قانون میگه حتماً یا باید زیر مشت و لگداش له بشی یا خرجی بهت نده تا بتونی ازش جدا شی... اما حمید ..... حمید نه میزنه نه از خرجیم میزنه ..... بارها خواستم به بهانه های مختلف ازش آتو بگیرم ولم کنه، نشد . سعی کردم ازش بیشتر پول بگیرم. بی مناسبت. با مناسبت. نشد . سعی کردم این مدت که با توِ الکی بهش زنگ بزنم تا تو شک کنی ولم کنه .... نشد ....
نفس عمیقی کشید و قطره اشکی رو که روی گونه اش چکیده بود رو با دستش گرفت وگفت :
-خسته شدم ترانه کمکم کن .... ازش بخواه ولم کنه . بخدا منم حق زندگی دارم . چون ازم رنجیده میخواد منو بازی بده . میخواد عذابم بده . اولش میگفتم زود خسته میشه و میره . اما ترانه نشد الان پنج ساله که از هم جدا زندگی میکنیم و هر دومون عذاب میکشیم . هر بار بیشتر از پیش ازم متنفر میشه اما میخواد عذابم بده . میخواد تلافی کنه .....
سرم رو به زیر انداخته بودم و سعی میکردم خودم رو کنترل کنم تا اشکم در نیاد ....
-از کجا باور کنم؟
کلافه سر تکون داد و گفت :
-میتونی شناسنامه اش رو نگاه کنی . مطمئنم که از تو پنهونش کرده ......
باورم نمیشد که حمید من یه همچین آدمی باشه . اصلاً چرا باید به م دروغ بگه ؟ حالا بیشتر به این نتیجه پی میبردم که میخواد از منم انتقام بگیره . به این جرم که منم یه زنم ......
سرم رو بلند کردم و به چشمهای مشکیش که برق میزد نگاه کردم . هاله ای از اشک توی چشماش خودنمایی می کرد . باید چی کار میکردم؟ نگاهی به ظرف بستنی اش انداختم و بی اختیار گفتم :
-بستنی ات رو تموم و غصه نخور . یا من رو از دست میده یا از تو جدا میشه .....
نگاهم کرد و لبخندی به پهنای صورتش زد.
به دنبال آرامش از خیابانها میگذشتم و به هر سمتی نگاه میکردم . ای کاش میشد این آرامشی را که ازش دم میزنیم بشه هر جایی پیدا کرد ......
ساعت پنج بعد ازظهر بود که به خونه رسیدم . در اتاق رو که باز کردم .موجی از سر و صدا به صورتم خورد . بی اختیار ابروهام در هم گره خورد و با قیافه ای سر خورده به داخل رفتم . سلامی بلند کردم که همه سرها به سمتم چرخید . عمه و زنعموهایم به همراه دخترهایشان توی پذیرایی نشسته بودند . با لحنی مهربان جواب سلامم رو دادند و من رو به بین خودشون دعوت کردند .
نگاهم به صورت المیرا و خاله (مامانش) کشیده شد .
روبوسی کردند با هر کدام از اونها دنیای زمان لازم داشت . هر کس به طریقی میخواست در این شادی من سهیم باشه و با شیطنت چیزی رو میگفت که لبخند به روی لب همه می آورد .اما تنها کسی که حرفی نمیزد المیرا بود که با دیدن من لبخند از یادش رفته بود . بی حوصله توی پذیرایی نشسته بودم و به حرفهایی که بین خانومها رد و بدل میشد گوش میکردم . المیرا آهسته کنار گوشم زمزمه کرد ....
-چی شده؟ احتیاج به کمک داری؟میخوای بریم کمیته امداد واسه جمع آوری کمک؟
سر برگردوندم و نگاهش کردم . لبخندی شیرین گوشه لبش نشسته بود ...
-برای چی؟
-آخه کشتیهات غرق شده دیگه . بریم پول جمع کنیم واست کشتی بخریم ....
خندیدم و گفتم :
-کمیته امداد که هیچی . اگه بانک مرکزی هم کمک کنه نمیتونه مشکلات من رو حل کنه ......
لبخند از روی لبانش پر زد و جدی شد . نگاهش به دنبال مشکل در چشمهام میگشت .دستش رو گرفتم و گفتم :
-خوب عروس خانوم از شایان چه خبر؟
اهی کشید و نگاهش رو به دوردستها دوخت ....
-خوبه . زندگی خوبه ......
آره خوبه .اهی که نشان دهنده همه چیز بود . حالا باید چی کار میکردم؟ من چطر باید با حمید حرف میزدم ؟
-میای بریم تو اتاقم ؟ میخوام باهات صحبت کنم ....
سرش رو تکون داد و به دنبال من از جمع خارج شد .....
در اتاقم رو پشت سرش بست و روبه روی من به صندلی که جلوی میز تحریرم بود تکیه داد . نفس عمیقی کشیدم و تنم رو به تکیه گاه امنی همچون دیوار کنار تختم تکیه دادم ....
-مشکلی پیش اومده ترانه؟
-نفس .....
سرش رو تکون داد و گفت :
-چی؟
نگاهش کردم .چقدر نگاهش رو دور میدیدم. چقدر از من و احساسم دور بود . غمی آشنا در کنج چشمانش لونه کرده بود . سعی میکرد بی تفاوت باشه . سعی میکرد همه چیز رو فراموش کنه . ای کاش من هم میتونستم به راحتی قید حمید رو بزنم وبه دنبال فاجعه نرم .میترسیدم از این که طعمه ای باشم برای حمید . به قصد انتقام .....
-رفته بودم نفس رو ببینم .زن سابق حمید ...
سرش رو تکون داد و بعد یهو گفت:
-چی کار کردی؟
-رفته بودم پیشش . حرف داشت .حرفهایی برای گفتن داشت . حرفهایی که قلبم رو مثل مته ای سورا کرده و داره دیونه ام میکنه .... دلم رو شکست با حرفهاش .....
-غلت کرده دختره پرو برای چی رفتی اونجا؟ نباید بهش اجازه همچین غلتی رو میدادی...
دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم :
-تند نرو . باید میرفتم . اون چیزی نگفت .حرفهاش تلخ بود .ولی حقیقت بود .حقیقت هم همیشه تلخه ....
کلافه به سمتم اومد و سنگینی تنش رو ری لبه تخت انداخت . نگاه طوفانی اش رو به صورتم دوخت و گفت :
-ترانه حرف بزن .....
نگاهش کردم وسرم رو روی پاهاش گذاشتم . حالا میتونستم به راحتی اشک بریزم . اشکهایی که از صبح پشت چشمانم پنهونشون کرده بودم .اشکهایی که شاید مرحمی برای زخم دلم باشند ....
اشک ریختم و حرف زدم . غصه خوردم و حرص خوردم . المیرا همدردی بود که در تمام عمرم بهترین بود .پا به پای من اشک ریخت . نمیدونستم این اشکها رو برای مرحم زخم دل من میریزه یا برای مرحم زخم دل خودش . لااقل این را خوب میدونست که تنها کسیه که شایان میخوادش . اما من چی؟ نمیدونستم که تا به الان حمید دروغ به این بزرگی به من گفته و من خودم رو به هالویی زده بودم .نفس راست میگفت اگه میخواستم میتونستم از روی اون تلفهنهای مرموز پی به حقیقت ببرم . پی به حقیقتی که اینچنین شوم بود . پی به چیزی که روحیه ام رو تضعیف کرده بود ....
انگشتای گرمش رو روی صورتم کشید و اشکهام رو پاک کرد . نگاه از دیوار دیوار روبرو گرفتم و به صورتش نگاه کردم . لبخندی گرم به روی صورتش نشسته بود ....
-حالا باید چی کار کنم المیرا؟
سرش رو تکون داد و گفت :
-باید با حمید حرف بزنی...
-من باید شناسنامه حمید روببینم .... میدونم چی کار کنم ....
المیرا نگاه مخملی اش رو به صورتم پاشید و گفت :
-ترانه .... اگه نفس راست گفته باشه چی کار میکنی؟
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که چشمهایم رو بسته بودم گفتم :
-ازش جدا میشم . دلم نمیخواد یه عمر تو خسرت بسوزم . دلم نمیخواد .....
دستم رو کشید و در حالی که توی نگاهش موجی از حسرت بود گفت :
-بهش فرصت بده .... به خودت فرصت بده .... بزار توضیح بده ....
نگاه از صورتش گرفتم و به سمت لباس جشنم که روی چوب لباسی آویزونش کرده بودم رفتم . دستی به پارچه لطیفش کشیدم و زیر لب آهی کشیدم .....
چشم از آینه روبه رو گرفتمو در حالی که قلبم مالامال از حسرت بود دوباره به آینه نگاه کردم .لباس مشکیم قلبم رو به هیجان واداشته بود . حالا نگاهم همرنگ لباسم شده بود . عاری از هر گونه احساس . دیشب سختترین تصمیم زندگیم رو گرفته بودم . سرم رو بلند میکنم و به موهای مشکیم نگاه میکنم . لبخند میزنم و به یاد حرف آرایشگر می افتم که میگفت : وای این موهات اونقدر لخته که به هیچ وجه نمیتونم بپیچمش ....
دستم رو بلند میکنم و به روی موهای مشکیم میکشم . موهای لختم که مثل گلوله های کوچکی گرد شده بود و یک سمت شونه ام رو که عریان بود پوشونده بود . لبخندم پررنگتر میشه . چین های کنار چشمم هم .... به یاد تو می افتم رامین . رامین من چقدر دلم برات تنگ شده . داداشی کجایی که بیای ببینی خواهر کوچولوت که الان اینجا وایساده بیشتر به عروسکی بی احساس شبیه تا ترانه ی خوب تو ...... تا ترانه ی سرشار از احساس و مهربانی .....
صدای دخترکی شنیده میشه ...
-عروس خانوم آقا داماد اومده ....
سر برمی گردوندم و به دخترکی شیرین که ابروهایش سخت در هم گره خورده بود روبه رو میشم که دوربین بزرگی به دست داره . لبخندی بی احساس میزنم و سلامش رو جواب میدم ....
حمید مثل همیشه شیک و تمیز وارد سالن می شه . این اولین باری بود که اون رو اونطور رسمی میدیدم . حمید توی کت و شلوار طوسی رنگش به شدت زیبا شده بود . نگاهم به چشمهای زاغش کشیده میشه . لبخندی به وسعت دلتنگی هایم روی لبانش نقش بسته و چشمهای سبزش برق میزنه .... تنها برای یک لحظه فراموش میکنم . فراموش میکنم که حمید به من دروغ گفته بود . بوسه اش رو بی پاسخ نمیگذارم و با شیرینی لبخند میزنم .....
صدای دخترک فیلم بردار به گوشم میرسه ...
-آقای داماد نفس عمیق بکش و خودت رو کنترل کن ....
برمیگردم و با تندی نگاهش میکنم . لبخندی به لب داشت . لحنش طنز بود . اما همین جمله اش کافی بود تا همه شیرینی افکارم از بین برود و جایش را به اسمی بدهد که شده بود کابوس لحظه های من .... نفس ....
حمید دستم رو میان حلقه بازویش جا میدهد و به سمت ماشین هدایتم میکند ....
در تمام مدتی که از من میگفت سکوت کرده بودم و به روبرو خیره شده بودم . روبه رو را هم نمیدیدم نفس را میدیدم . دختری را میدیدم که همه رویاهای زیبای من رو با خودش فنا کرده بود .....
-ترانه خانومی حالت خوبه؟
به تندی برمیگردم و نگاهش میکنم . لبخندی میزند و می گوید ...
-خوب بابا چرا میزنی؟
خنده ام میگیرد . از نگاه تهاجمی ام از لحن تدافعی اش خنده ام میگیرد . زیر لب میگویم . بخند آقا حمید بخند که نوبت من هم میشه . از افکار پلیدی که توی ذهنم نشسته بود لبخندی به لب اوردم و سرم رو تکون دادم ...

-چیه بهش شک داری؟
برگشتم و به سیامک که با خنده نگاهم میکرد لبخند زدم .
-نه فقط میخوام ببینمش.....
جدی شد و د رحالی که نگاهم میکرد گفت :
-چرا برنامه فیلمبرداری رو بهم زدی؟ حمید از دستت ناراحت بود ...
خیلی خودم رو کنترل کردم که فریاد نزدم که حمید غلت کرده . سرم رو پایین انداختم و در حالی که به ناخونهای مصنوعی ام که روی دستم خودنمایی می کرد نگاه میکردم گفتم:
-خواهش میکنم ازت سیامک . بیا این برادری رو در حق من بکن . میخوام شناسنامه اش رو قبلاً از اینکه خطبه عقد جاری بشه ببینم .
سیامک سرش رو تکون داد و آمرانه گفت :
-امیدوارم همین طور که می گی باشه ....
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-متوجه نشدم....
-هیچی....
از در اتاق بیرون رفت و من از روی صندلی بلند شدم و به سمت آینه رفتم . دستی به روی صورتم کشیدم و از اینکه این همه آرایش روی صورتم نشسته بود کلافه شدم . من با قیافه ای بالماسکه به آینه خیره شده بودم . جداً این قیافه من بود ؟ این چهره عبوس شیرین چهره ترانه ی ساده بود . ترانه ای که با عشق زندگی میکرد . ترانه ای که زندگی شیرین رو میخواست . عشق رو تنها متعلق به خودش میخواست بود؟
نه به خدا این ترانه ترانه ای نیست که من میشناسمش . این چهره فرسنگها دورتر از ترانه هست ....
صدای در اتاق که بلند شد سرم رو برگردوندم و گفتم:
-بله ....
سیامک سرش رو خندون از لای در داخل اورد و گفت :
-بیا هاپو عصبانی.
لبخند زنون به سمتش رفتم و شناسنامه رو از دستش قاپیدم . سرش رو در حالی که تکون میداد از لای در بیرون برد و من در رو بستم .
به در تکیه داده بودم . قلبم توی سینه بی تابی میکرد .دستم رو با شناسنامه حمید روی قلبم گذاشتم و سعی کردم نفس عمیق بکشم تا از اضطرابم کم کنم ....بی اختیار ابروانم در هم گره خورده بود و همه بدنم یخ کرده بود .... میخواستم آرامش خودم رو حفظ کنم . اما دست خودم نبود . مرتباً نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم که آروم باشم.....
تن رنجورم رو روی صندلی پرت کردم و شناسنامه رو باز کردم .چشمام رو محکم به هم فشردم و بعد آهسته آهسته پلکهایم رو از هم باز کردم دوباره قبل از اینکه نگاهم به صفحه بیفته چشمهام رو بستم . گریه ام گرفته بود . از اینکه اینقدر خودم رو رنجور و ضعیف میدیدم حالم داشت بهم میخورد .
. چشمم به صفحه دوم شناسنامه افتاد ....
لبخند زدم و از روی صندلی بلند شدم . بدون اینکه هیچ شُکی بهم وارد بشه شناسنامه رو گرفتم دستم و از پله ها به سمت پایین سرازیر شدم . همه اعضای خانواده ام توی پذیرایی اتاق نشسته بودند به چز سیامک و حمید . از بالای پله ها به حیاط نگاه کردم و آنها را کنار هم دیدم در حالی که به دیوار روبروی باغچه تکیه داده بودند . نگاهم رو از چهره حمید و سیامک گرفتم و لبخند زنون نگاهم به تاب وسط حیاط افتاد .
در حالی که هنوز لبخندم رو لجوجانه روی لبم حفظ کرده بودم . قدم به پذیرایی گذاشتم . به سمت مامان رفتم.مامان با آشوبی که توی نگاهش بر پا بود نگاهم می کرد ....به سمتش رفتم و پشت سرش پشت مبل ایستادم و دولا شدم و پیشونیش رو بوسیدم . نگاهم به بابا افتاد که سپهر رو به بغل داشت و سعی میکرد نگاهم نکند . نگاهش رو از صورتم می دزدی که .....
-احوال مامان خودم ؟
-ترانه چیزی شده؟ چرا با فیلمبردارا نرفتید؟
بوسیدمش و گفتم :
-مشکلی نیست مامان ....
رو به ترنم کردم و گفتم :
-میشه سیامک رو صدا کنی بیاد داخل . با حمید کار دارم ...
ترنم سر تکون داد و به سمت حیاط رفتم . دوباره نگاهم به صورت زیبای سپهر افتاده بود . سپهر زیبای من در کت و شلواری مشکی رنگ بسیار زیبا شده بود . قلبم توی سینه ام مچاله شد و به یاد رامین افتادم . نگاهم طوفانی ام رو به سختی از سپهر گرفتم وبه قاب عکس روی شومینه نگاه کردم . همون لبخند آشنا . به یاد این شعر ابی افتادم که میگفت : به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم . من عاشقی به غربت . مثل مجروحی به مرحم .لحظه در لحظه عذابه .لحظه های من بی تو .....
نگاهم رو از قاب عکس جدا کردم و با لبخندی رو به مامان که توی نگاهش هنوز آشوب وجود داشت کردم و گفتم :
میشه بهم یه لیوان آب بدی مامان ....
مامان به آشپزخونه رفت و من تن خودم رو روی مبلی که مامان نشسته بود انداختم .مبل گرمای لذت بخشی رو در بر داشت . تکیه ام رو به مبل دادم و نفس عمیقی کشیدم . چه خوبه که توی این خونه امن هستم . چه خوبه که اگر نگاهم سردِ نگاه این خونه گرمِ گرمِ. به کفشهای پاشنه بلندم نگاه کردم . تنم رو خم کردم تا کفشهام رو از پام خارج کنم ...
نگاهم رو از روی کفشها برداشتم و به سیامک و ترنم که وارد سالن شدند نگاه کردم . لبخند همچنان روی لبهایم کش می آمد . نگاهم به ساعت پشت سر ترنم دوخته شد ..... عقربه ها روی ساعت دو خودنمایی میکرد ....
از روی مبل بلند شدم و بدون اینکه آبی رو که مامان برام اورده بود بخورم به حیاط رفتم . شناسنامه هنوز توی دستم بود . آرامشی عمیق وجودم رو پر کرده بود ....
حمید روی تاب نشسته بود و آروم آروم تاب میخورد .چشم به زمین دوخته بود . برای لحظه ای نگاهم پر از عشق شد .... چقدر این صحنه برایم آشنا بود . انگار جایی اون رو قبلاً هم دیده بودم .خدایا چقدر این صحنه آشنا بود .....
صدای قدمهام رو که شنید سر بلند کرد . ناراحتی توی چشماش موج میزد . لبهاش رو برچید و نگاهم کرد .دیگه تاب نمیخورد . پاهاش رو محکم روی زمین گذاشته بود و چشمش به روی لباس مشکی ام دوخته شده بود . به یاد حرکتی که در آرایشگاه کرد افتادم .
دستم رو به دستش گرفته بود و در حالی می بوسید بی توجه به دخترک فیلمبردار گفت:
-ترانه زیباترین لحظه عمرمه . ارزو داشتم تو رو توی این لباس ببینم .وقتی اون روز نزاشتی توی اتاق پرو لباس رو تو تنت ببینم یه لحظه یه جوری شدم .دلم میخواست هر طور شده لباست روتو تنت ببینم . راستی راستی خیلی بدجنسی . پیش خودم گفتم کارت رو تلافی میکنم ..... و حالا میدونم که امشب میتونم تلافی کنم ....
لبخندی شیطنت آمیز به لب اورد ومن از خجالت سر به زیر انداختم . دوباره دستم رو بوسید و گفت :
-خانوم میتونه یه دور بچرخه؟
دخترک فیلمبردار در حالی که از خنده رو به بیهوشی بود به من گفت :
-خوش به حالتون . من اولین دامادی هست که میبینم اینقدر با احساس باشه ....
لبخند زدم و به سمتش رفتم ....
شناسنامه اش رو روبه روش گرفتم و نگاهش کردم . رنگ از روش پرید . همچنان لبخندم رو حفظ کرده بودم . دستش رو به سمت شناسنامه دراز کرد و من گفتم :
-حمید بی سر و صدا برو . بذار همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه ....
نگاه مات و بی رنگش رو به چشمام ریخت و گفت :
-هیچ می فهمی چی میگی ترانه ؟ من و تو الان باید توی آتلیه بودیم . اونوقت تو داری به من میگی برو ؟ کجا برم ؟ بدون تو برم ؟ مگه من میتونم بدون تو زندگی کنم . پس اون همه قول و قرار چی میشه ؟ به همین راحتی؟ برم و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه؟ چه خوبی و خوشی ....
تن صدام رو پایین اوردم . از اینکه این همه سوال پشت سر هم پرسید ومن جوابی برای هیچ کدوم نداشتم کلافه شدم .هنوز روی لبم لبخند داشتم . حالم از هر چی لبخند بود بهم میخورد . مزحکترین صحنه عمرم همین لبخند زدنهام بود . پیش خودم فکر کردم که بیخود نیست که می گن چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده. حالا به عمق این مطلب رسیده بودم .
به شناسنامه اش اشاره کردم و گفتم :
-تو هنوز نفس رو داری. جایی برای ترانه توی اون شناسنامه نداری ....
شناسنامه اش رو عصبی توی هوا تکون داد و از نگاهش شراره های خشم میریخت. عصبی و در حالی که کلمات رو میان دندونهاش میجوید گفت :
-کی بهت گفت ؟
سرم رو تکون دادم و به شناسنامه اش اشاره کردم ....
-چرا نزاشتی همه چیز به خوبی وخوشی تموم شه ؟ چرا ؟ من تو رو دوست دارم ترانه خیلی هم دوستت دارم . چرا نمیزاری همه چیز همینجوری که داشت پیش میرفت بره؟ من و تو میتونیم با هم خوشبخت بشیم . من میتونم تو رو خوشبخت کنم . تو میتونی خوشبختم کنی . من عاشقتم ترانه . چرا نمیزاری؟ چرا نمیزاری اونطور که برنامه ریزی کردم همه چیز تموم بشه .
کنترلم رو از دست دادم . دیگه اون لبخند روی لبم نبود . دیگه شوقی به نقش بازی کردن نداشتم . اون همه آرامش چند لحظه پیش جاش رو به طغیان داده بود . از شدت گرما تمام بدنم رو به ذوب شدن بود. انگار نه انگار این همون تنی که تا چند لحظه پیش از شدت سرما مور مور شده بود .... صدام رو بلند کردم و گفتم:
-چی به خوبی و خوشی تموم شه . خریت من؟ آره . تو هنوز اسم اون زن توی شناسنامه ات هست . چرا میخوای از خوبی من سواستفاده کنی؟ چرا ؟
-من میدونم که کار نفسِ . من می دونم که اون بهت گفته .کور خونده . اگه فکر کنه با این طریق میتونه ازم جدا شه کور خونده . اون باید زجر بکشه . همونقدری که من توی این سالها زجر کشیدم . اون باید بسوزه .من طلاقش نمیدم . ترانه نمیدم .
قدمی به سمتم برداشت و با نفرتی که توی چشماش مدهوش بود گفت :
-حتی شده از تو میگذرم اما طلاقش نمیدم ....
انگار سطل آب یخی روی بدنم خالی کردند .دوباره حرارت بدنم جای خودش رو به سرما داد . دندونهام از شدت سرما به هم برخورد میکرد و صداش کلافه ام رکده بود . نگاهش رو از صورتم گرفت و در حالی که به سمت در میرفت گفت :
-با همه خداحافظی کن ...
به دیوار تکیه دادم و نگاهم رو به آسمون دوختم . ابرهای خوشرنگ داخل آسمون . نگاه زرد و طلایی خورشید . باد خنکی که بین موهایم می پیچید . چشمهام رو بستمو در حالی که از اون همه آرامش تعجب میکردم پیش خودم فکر کردم .حالا بدون حمید چی کار کنم ؟ اون من رو رها کرد . گفت که حاضر نیست از نفس بگذره . خدای من . چرا این مرد سراسر نفرته ؟ باید چی کار کنم ؟ حالا چی میشه ؟من نتونسته بودم به نفس کمک کنم . به خودم هم نتونستم کمک کنم . اون گفت حاضره از من بگذره اما از زجر کشیدن نفس لذت ببره . به چه قیمتی؟ اون میخواست به قیمت اذیت کردن به خودش و من آزادی نفس رو ازش بگیره!!!! ..... آه خدای من .چرا اینقدر بی وجدان بود ؟
دستم رو به روی صورتم کشیدم و اشکهام رو پاک کردم .....
دوباره صدای سیامک بلند شد. این بار با لحنی عصبی تر . این بار شاکی تر بود ....
-ترانه این مسخره بازی ها چیه؟چرا این کار رو میکنی؟ چرا به فکر آبروی پدر و مادرت نیستی؟ نمیگی مردم چه حرفهایی میزنن؟ نمیگی چی پیش میاد ؟ ترانه چرا میخوای نامزدی رو بهم بزنی؟
سرم رو بلند کردم و به ترنم که نزدیک سیامک ایستاده بود نگاه کردم . بهش اشاره کردم و رو به سیامک گفتم :
-من دوست ندارم دلیلم رو بهت بگم .
زیر لب ادامه دادم :- نمیخوام آبروش رو جلوی شماها ببرم
صدای فریاد سیامک من رو از روی زمین کند . به دیوار تکیه دادم و نگاهش کردم.
-لوس نشو .این بچه بازی ها چیه داری در میاری؟ بگو من برم چی بگم ؟ میشه دلیل این بی آبروی رو بگی؟ تو که اصلاً فکر آبروی خانواده ات نیستی. بگو برم به فامیل چی بگم؟
عصبی شده بودم . سرم رو بلند کردم و به صورت سیامک نگاه کردم . از شدت عصبانیت صورتش قرمز شده بود .موهاش ژولیده و بهم ریخته بود و سیامک عصبی بینشون تند و تند چنگ میکشید . فریاد زدم:
-بگو ترانه مرد .
سرم رو پایین انداختم و زیر لب زمزمه کردم :
-آره بگو مرد .
نگاهم به ترنم کشیده شد . طبق عادتش که وقتی عصبی می شد لب به دندان گرفته بود . دلم برایش سوخت . رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود .چهره حمید جلوی صورتم نقش بست. با نفرت رو از ترنم برگردوندم و به حمید نگاه کردم و صدایی که از من بعید بود فریاد زدم و گفتم :
-نه برو بگو حمید مرد . برو دیگه ....
صدای ترنم بلند شد . صدایی که با لرزش توام بود ...
-خدا نکنه دختر .چی کار داری به جوون مردم ؟
با صدای عصبی و بلندی زدم زیر خنده . صدای بُرَنده سیامک خنده ام رو قطع کرد .
-به بابات چی بگم ؟مردم هزار جور حرف پشت سرمون در میارن ....
پیش خودم فکر کردم این چه حرفی که سیامک میزنه؟ اونها حاضرن به خاطر حرف مردمی که هر وقت بدبختی داشته باشی نیست میشن من بدبخت بشم؟ چرا ؟ مردم هر حرفی داشون بخواد میزنن . پس به درک بزار بزنن .
-برو بهشون بگو اگه خوشبختی دخترشون رو میخوان به فامیلشون بگن تموم شد . من نمیتونم به خاطر بی آبرو نشدن خانواده ام و به خاطر هزار تا حرف صد تا یه غاز مردم خودم رو بدبخت کنم .....
ترنم به سمتم اومد و همونطور گفت :
-ترانه حمید چی بگه به خانواده اش ....
فریادم لحظه به لحظه بلند تر میشد ...
-حمید بره به درک . اون مشکل خودشه . بره بگه ، بره بگه ....
ای کاش میتونستم فریاد بزنم که بره بگه من زندونی کردن نفس رو به خوشبختی با ترانه ترجیح دادم .
لبم رو به دندون گزیدم و گفتم :
-من نمیدونم اون با خانواده خودش طرفه من هم با خانواده خودم . سیامک اگه میری برو به بابا بگو اگه خوشبختی دخترش رو میخواد بگه ترانه مرد .....
صدای گریه من و ترنم در هم قاطی شده بود . سیامک دست ترنم رو گرفت و در حالی زیر لب غر غر می کرد اون رو از اتاق بیرون برد ....
وقتی که ساکت شدم از جام بلند شم . تمام بدنم درد میکرد . به سمت آینه رفتم . با دیدن چهره ام بیشتر گریه ام گرفت . آرایش صورتم خراب شده بود .زیر چشمم رده های مشکی بود . بینی ام قرمز . زیپ لباسم رو پایین کشیدم و از تنم کندمش .... چقدر دوست داشتم این لباس زیبا رو توی تنم ببینم .چقدر دوست داشتم با این چهره حمید من رو ببینه .... آه خدای من . یعنی اینقدر روزهای خوشی زودگذره؟ یعنی اینقدر بدبختی نزدیکه؟ یعنی فاصله بین آرامش و عذاب اینقدر کمه؟
چقدر گرمای آب بهم آرامش می داد . بخاری که روی آینه حمام نشسته بود رو با دستم گرفتم و تن کرختم روتوی وان انداختم و دوباره ودوباره با صدای بلند زدم زیر گریه .... خوبی آب به این بود که دیگر کسی صدای گریه ام رو نمیشنید . چقدر آروزی این روز شیرین رو داشتم . بارورم نمیشد که این دو روز جهنمی رو گذرونده باشم و دم نزده باشم . خدای من حالا چطور باید با حمید روبه رو بشم؟ چطور توی یه کلاس کنارش باشم و تحمل کنم ؟ الان باید توی سالن به عقد هم در میومدیم . الان باید با هم شیرینی کیکی رو حس میکردیم که به افتخار ما بریده می شد .... الان باید ......
چشمام رو بستم و دوباره باز کردم . نگاهم قلم و کاغذ را نوازش میکرد . لبهای داغ و ملتهبم بی اختیار روی هم میخورد . با زبانم لبهایم رو خیس کردم و زمزمه کردم ...
رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !
رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي این ترانه ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي ، تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري .
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدنت از من .....
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود .
کاش مي فهميدي بي تو ترانه و صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم.
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و شاهزاده ی تک تک اين ترانه های ترانه شدي ؟!!
ترانه هایي که گرچه در نبود تو نوشته میشوند اما فقط و فقط مال تو هستند که سادگي ام را باور نکردي !
گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نخواستی ببینی که بي تو چه بر سر اين ترانه ها و ترانه خواهد آمد !
نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش غصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه هایي که تنها سهم من از جنگل چشمانت بود !
به حرمت آن دستهایی که بی پروا در آغوش دستهایت خانه میکرد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم که در نگاهم موج میزد هم اعتنا نکردي !
قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال جنگل چشمان تو ام که ساده فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار
سر بلند کردم و در حالی که با پشت دستم اشکهایم رو پاک می کردم برگه رو تا کردم و به میان دختر خاطراتم گذاشتم . دفتر خاطراتی که باید به زودی به پایان میرسید .....