رمان بازی عشق قسمت دوم

قطار تهران _ مشهد غرش کنان به راه افتاد.......این موجود عظیم وخشن در آن لحظه موزیک خشمناک تری را براه انداخته بود
_ تق تق........تق تق...........تق تق
پدرم موهایم را نوازش کرد و گفت : بیا دخترم جلو بشین و منظره ها رو تماشا کن.......من هم وقتی جوون بودم از دیدن مناظر قشنگ لذت میبردم
مادر ظاهرا تحت تاثیر محیط قرار گرفته بود یا اینکه نگاه های نوازشگر پدر به روی او هم تاثیر گذاشته بود.....با اصرار از او پذیرایی میکرد باقلوا شکرپنیر پسته بادوم نخودچی کشمش باسلق و خلاصه هر چی دم دستش بود. گاه میدیدم پدر بیش از اندازه دستش را روی دست مادر نگه میداشت ونگاه های حق شناسانه مادرم به پدر که حالا پرستاری بیشتری لازم داشت را نوازش میداد من پشت به آنها و رو به کویر گرمسار آرام آرام اشک میریختم......من از تمام دنیا همین یک پدر و مادر مهربان را داشتم و آنها هم مثل دو سد محکم کنارم ایستاده بودند و از من پرستاری میکردند..........مادر غر غرو و پدر مهربان .........مادرم هم وقتی مهربان میشد واقعا دوست داشتنی میشد....چشمهایش برق خاصی میزد و دخترش را تند تند نوازش میکرد فکر میکرد الان دشمنی از راه میرسد و دخترش و شوهرش را میبرد
مناظر آرام و ساکت کویر مرا به سمت رویاهای دخترانه ام میبرد...........در آن لحظه فکر میکردم در مشهد وقتی بمنزل ((خان)) وارد شویم تمام نگاه ها به سمت من خواهد بود........... و پسر دردانه خان که پدرم تعریف میکرد الان کلاس ششم دبیرستانه، با یک دسته گل به استقبالم می اید و مثل یک شوالیه جلوی من زانو میزند و با لحن با شکوهی می گوید:
_ پرنسس زیبا!به خانه ما خوش آمدی، اینجا همه فرمانبردار پرنسس زیبا هستیم
حالا دیگر همه اشیا و مناظر محو و گمشده بودند و تنها من بودم و آن پسر..........پسر خان بزرگ مشهد............چهره پسر در امواج خاکستری رویا شکل خاصی نداشت اما زیبا بود دلپسند و مهربان بود.......او نرم و سبک ، انگار که سوار بر ارابه ای تند رو و تیزپاست.........به من نزدیک میشد و مرا درآغوش گرم خود می فشرد و من در لذت رخوت آلودی فرو میرفتم
صدای مهربان پدر مرا از رویاهایم بیرون آورد:
_دخترم! تو حتما از مشهد خوشت میاد.
_باباجون! مشهد چه جور شهریه؟
پدرم پکی به سیگارش زد و گفت؟
_ نمی دونم چه جوری تشریحش کنم؟! آخه من یک نظامیم ......هیچوقت با کلام سر و کار نداشتم
پدرم همیشه وقتی می خواست چیزی رو توصیف کنه با همین جمله شروع میکرد اما همیشه هم زیباترین و بهترین توضیحات را میداد:
_دخترم مشهد شهر دوستانه ایه! آدم احساس غربت نمیکنه چون یک مرد غریب اونجا مدفونه که آدم احساس میکنه باهاش هم درد و هم دله ........گنبد قشنگ و طلایی شهر، به خصوص در دل صبح ، دل گرفته آدم و باز میکنه......آدم احساس میکنه سبک شده......شهر پر از درخت و صفاست...........هر جا بخوای خستگی در کنی می تونی زیر سایه درختی بشینی و با دستمال عرقای پیشونی تو پاک کنی..........از هیچ نگاهی آدم تو این شهر زجر نمیکشه........
خیال میکنم به ما خیلی خوش بگذره مخصوصا خان........
حرف بابا رو قطع کردم و گفتم:
_بابا! این خان چه جور آدمیه؟
پدرم نگاهی به چهره درهم مادرم انداخت،گویا می خواست او را به شهادت بگیرد
_خان و من از همون زمان جوونی با هم دوست بودیم! اون از یک خانواده قدیمی و متنفذ خراسانه..........تحصیلات عالیه داره!.......خیلی هم تو مرکز با نفوذه!........بارها مشاغل مهمی داشته و در ادوار خدمتی به من خیلی کمک کرده!
ولی دخترم ! من خود خان رو به خاطر خصوصیات انسانیش دوست دارم! اون یک دوست صمیمی و یک برادر واقعیه. اما طفلک خیلی تنهاس ! و من همیشه دلم برای مردای خیلی تنها میسوزه
می خوام بشینم و براش زار بزنم......
چشمام پر از اشک شد و پرسیدم:
_بابا چرا تنهاست؟
پدر با صدای بلند خندید:
_قربون دختر احساساتی و مهربون خودم برم! زودی چشماش پر از اشک شده،.......... زن خان حدود پونزده شونزده سال پیش مرد..........چه زن نازنینی داشت..هم خوشگل بود هم برازنده.......توی زنهای اشرافی شهر یک سر و گردن از همه بالاتر بود....خان برای زنش غش میکرد..........دیوونش بود.......هرچی داشت زیر پای زنش میریخت......تازه دست زنش و می گرفت و می بوسید و باشک چشماش می کشید و می گفت: خوشگلم! عزیزم! مهربونم! من و ببخش که نمی تونم تو خونم از تو مثل یک ملکه نگهداری کنم! تو باید به قصر بزرگون بری
زن خوشگل خان مثل یک پری خم میشد و موهای خان جوان و متنفذ و می بوسید و میگفت:
_خان! بس کن! تو آخر من و با این محبتات میکشی...فکر پسرمون رو بکن اگه من بمیرم بی مادر میشه
پدرم دوباره پکی به سیگارش زد و گفت:
_مریم!...اون زن عجیبی بود، همیشه از مرگ صحبت میکرد و می گفت: تکلیف بچه بی مادر چی میشه؟
خان هر کاری میکرد فکر مرگ از سر زن خوشگلش بیرون نمیرفت.......اون زن می ترسید و می ترسید و آخرم از همین ترس مرد.....از قدیم گفتن ترس برادر مرگه.
دست پدرم رو گرفتم و گفتم:
_آخه چه جوری مرد؟ چرا مرد؟
پدر موهای بلند مرا نوازش داد و گفت:
_بس کن دخترم! ما داریم میریم تفریح و گردش، بهتر نیست از چیزای خوب حرف بزنیم.........مثلا باید به دختر شکموم بگم که سرشیر مشهد بی نظیره!
_پدر شما همیشه همین طوریین!...........خوب شد که شما داستان نویس نشدین وکرنه خواننده بیچاره میشد! .......همیشه به جاهای خوب داستان که میرسین فورا قطع میکنین
پدر مرا بوسید و گفت:
_بقیه ای نداره بابا!......بعد مرگ از مرگ اون زن بیچاره خان و پسرش فرخ تنها موندن و قسم خورد که دیگه هیچ وقت زن نگیره و بعد از گذشت پونزده شونزده سال هنوز با پسرش تو اون خونه تنها زندگی میکنن...اونم چه پسری! جفت مادرش! خوشگل و ظریف........مثل شاهزاده ها
در امتداد نگاه تو