دلم می خواست به گردنش می آویختم و او را می بوسیدم
دست فرخ را گرفتم و گفتم:
_ متشکرم! متشکرم!
فرخ لبخند غم انگیزی زد و گفت:
_ خوشحالتون کردم!؟
_ کفترا رو خوشحال کردین
_ حالا اونا کجا میرن؟
_ نمی دونم شاید سوار ابرا از خراسان دور بشن!
فرخ دستش را روی میله چوبی پل گذاشت و گفت:
_ اونا تنها دوستای من بودن!
احساس کردم کار بدی کردم که فرخ از دوستای معصومش جدا کردم ، من که یک ماه بیشتر اینجا نیستم.....بعد باز هم این پسر خوشگل تنها باید تو این باغ قدم بزنه ، نه هم زبونی........نه دوستی......آه که چقدر تنهایی وحشتناکه!
_فرخ می بخشی من تو رو از دوستات جدا کردم!
_ نه فکرشو نکن! من بهترین و قشنگ ترین دوست خدا رو برای خودم دست و پا کردم!
این تیکه کلام فرخ بود.........دوست خدا.........خوب خدا......بدخدا
ولی فرخ من فقط یک ماه اینجا هستم!
فرخ چهره متفکری به خود گرفت:
_ بعدش با خاطره تو روزارو به شب میرسونم!
اینقدر احساساتی شدم که دوست داشتم سینه ام را باز کنم و سر فرخ را در آغوش بگیرم اما به خودم آمدم و گفتم:
_ باغ همینجا تموم میشه؟
فرخ از عمق رویاهای خود بیرون پرید و گفت:
_ نه ! باغ ما خیلی بزرگه! این باغ چند ین نسل خانها را به خودش دیده
_ وحالا هم کوچکترین خان رو در کف دستهای سبزش پرورش میده
_بیا برگردیم
_ می خوام تا ته باغ رو ببینم
_ این امکان نداره ، چون الان همه سر میز ناهار منتظر ما هستند ، میدونی که پدرای ما چه جوری فکر میکنن!؟
او این جمله را طوری گفت که من کمی وحشت کردم!
ناگهان از خود پرسیم چه شده؟ در این یک ساعت چه اتفاقی برای ما افتاده که پدر درباره من بد فکر میکنه
گلی زرد کندم و در موهایم نشاندم، هر دو آرام و ساکت کنار هم قدم میزدیم و در یک فکر بودیم که فرخ گفت:
_ مریم! تو من و میپسندی؟ من و دوس داری؟
_فرخ! از همون لحظه اول ، پشت پنجره قطار تو رو دیدم پسندیدم!
_پس بزار مثل دوتا عاشق با هم رفتار کنیم!
_ من تسلیمم
_پس خواهش میکنم با هم رسمی برخورد نکنیم
_ من حاضرم
_پس عجله کن مریم ! من حوصله سرزنش بزرگترها رو ندارم!
_ منم همینطور! راستی جریان کفتر ها رو میگی!؟
_ نه نمیگم
و این اولین راز پنهان بین من و فرخ به وجود اومد
فرخ که شونه به شونه من می آمد گفت:
_ راستی تو راز دار خوبی هستی؟
_آره هرگز تو رو لو نمیدم
فرخ آنقدر به هیجان آمده بود که پرید و شاخه بلند درختی را گرفت و تاب خورد و من به او گفتم:
_تارزان!
_ تو فیلم تارزان رو دیدی؟
_آره و چقدر هم دوست داشتم جای معشوقه تارزان بودم!
اما ناگهان متوجه کلمه معشوقه و نگاه خاص فرخ شدم و از شرم خشکیدم
فرخ همان طور که تاب می خورد گفت:
_ چرا جملتو تمومش نمیکنی ؟ خوش به حال تارزان!
برای اولین بار رنگ حسادت پسری را نسبت به خودم دیدم
_خوب بیا بریم منتظرن!
_ فرخ خودش را از شاخه جداکرد و گفت:
_ از حرف من رنجیدی؟
هر دو در سکوت پیش میرفتیم به سمت آلاچیق بزرگ
_ مریم! از حرف من رنجیدی؟
آخ که این مریم گفتن او چقدر صمیمانه و ترحم برانگیز بود دوست داشتم فریاد بزنم و بگویم:
_ نه عزیزم ! من از تو نرنجیدم
اما نمیدانم چرا سکوت کردم.........انگار دوست داشتم او را بیازارم.از این کار لذت میبردم و می خواستم برتری خود را به نمایش بگذارم....آه که زنها همیشه دوست دارند از زبان زنها ناله های التماس آمیز بشنوند....و من نیز در اولین قدم از دنیای زنانگی ، میراث آنها را به نمایش گذاشته بودم
وقتی به آلاچیق رسیدیم با نگاه های معنی دار دیگران رو به رو شدیم ومن احساس گناه میکردم نمی دانم چرا...به فرخ نگاه کردم او هم همین گونه بود و سرانجام پدرم ما را از نگرانی درآورد
_ خوب تو باغ گشتین؟
مادرم نفس عمیقی کشید و گفت:
_ منم خیلی دوست دارم تو باغ قدم بزنم! چیه بوی گند و کثافت و دود و ساختمونای سیاه
خان خنده زیرکانه ای کرد و گفت:
_ خوب سرهنگ چرا دست زنتو نمیگیری برین تو باغ شاعرانه قدم بزنین!؟
_بله ما باید ماه عسل جدیدمون رو تو باغ خان بگذرونیم!
مادرم با صدای شاد و شیرینی گفت:
_ سرهنگ! خجالت بکش ! تو چقدر وقیحی!؟
من اینقدر در تفکرات رویایی خودم بودم که حواسم به غذام نبود
خان نگاه پر ابهتی به من و پسرش انداخت و گفت:
_ فرخ چرا از مهمونت پذیرایی نمیکنی؟
فرخ با دستپاچگی گفت:
_ بله بله! چرا شروع نمیکنی؟
او آنقدر تعارفش را ناشیانه کرد که پدرش با شگفتی به چهره فرزندش خیره شد و متفکر مشغول خوردن شد
فرخ با دستپاچگی برای من آب ریخت و مقداری از آب روی میز ، گفتم:
_ مرسی متشکرم
بعد از نهار پدرها سیگار روشن کردند و بحث همیشگی سیاست شروع شد ، که من از آن متنفر بودم چون هیچ احساسی در آن نبود ، اجازه خواستم که به اتاقم بروم و کمی خلوت کنم و به همه چیزهای پیش آمده فکر کنم .........فرخ با نگرانی نگاهم کرد و خان گفت:
_ آره عزیزم برو استراحت کن که دیشبم تو قطار بودین تا ساعت 6 همین جا برای عصرانه
مادرم با دلسوزی مادرانه اش گفت:
_ عزیزم چیزی لازم نداری؟
_ نه مامان
_لباساتو توی چمدون چیندم
سریع بسمت اتاقم رفتم و با صدای بلند گریه کردم
چرا چرا من با فرخ قهر کردم؟ چرا جوابش را ندادم؟ چرا اورا رنجاندم؟ چرا اذیتش کردم؟
فدای اون نگاهش..........فدای اون سکوتش.....با بیتابی از جا بلند شدم و به کنار پنجره رفتم.ناگهان فرخ را دیدم که رو به پنجره من و پشت به استخر ایستاده....دستش رابا هیجان برایم تکان داد و من باز گریه کنان خودم را روی تخت انداختم
با صدای مادرم بیدار شدم:
_ مریم جان ! مریم جان!
مادرم را در آغوش گرفتم و گفتم:
_ من ومثل بچگیام بغل بگیر!
آه که بوی سینه مادرم! بوی شیر ماسیده! ورطوبت عرق چقدر برایم خوشایند بود.مادر پناهگاه خوب من!
مادرم سرم را به سینه فشرد و پرسید:
_ دخترم ! دختر نازم! چی شده؟
_ خسته ام مادر!
_ آره عزیزم بایدم خسته باشی! پاشو دست وروت و بشور لباس عوض کن که بریم پایین عصرانه بخوریم
_ چشم مامان
_راستی از اینجا خوشت اومده مادر؟
_ بله مادر! خیلی خیلی...
لباس چسبان با یقه بازتری پوشیدم به کنار پنجره که رفتم خدای من! فرخ هنوز آنجا بود ، نشسته بود و به قوهای سفید نان میداد....به سرعت وبا بغض پایین رفتم........به کنار استخر که رسیدم فرخ گفت:
_ خوب خوابیدی؟
_ ای! خوابیدم
_ اما من نخوابیدم!
_تو قوهای استخر رو دوست داری
_ آره اونا خیلی مهربونن! قهر هم نمیکنن!
من بی اختیار به طرف فرخ رفتم
_ من قهر نکردم!
_یعنی می خوای بگی من شایسته دوست داشتن نیستم؟
_نه فرخ ! موضوع این نیست! من سر میز نهار احساس عجیبی کردم..دلم می خواست گریه کنم اه زور خودمو نگه داشتم!
فرخ با نشاط خاصی گفت:
_پس با من قهر نیستی؟!
_نه
_ بازم با من تو باغ قدم میزنی؟
_بله
_ چقدر خوشحالم تا امروز هیچکس با من قهر نکرده بود
_پس تو عادت نکردی کسی باهات قهر کنه؟!
_هیس! بریم که بابا منتظره
سریع به سمت آلاچیق رفتیم