رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشکري عظيم برآمد تا روانه روم کند . فرماندهي لشکر مزبور را به اسامه واگذار کرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور کرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شرکت کنند.

اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و کارآزمودگاني که مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در کار رفتن به دنبال لشکر تعلل مي کردند.

در اين خلال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد که مردم از رفتن به دنبال لشکر تعلل مي کنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد که داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود:« اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد که سوگند به جان خودم اگر ( اکنون ) درباره فرماندهي او مناقشه مي‌کنيد پيش از اين نيز درباره فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانکه پدرش نيز لايق اين مقام بود . »

اسامه در صدد حرکت بود که پيک ام ايمن آمد که حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديک شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف کردند.

سخنان پيغمبر ( صلی الله علیه و آله و سلم ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حکايت از اين داشت که مرگ خود را نزديک مي داند و با گفتار و کردار از مرگ خود خبر مي دهد.

حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينکه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشک آب از چاه هاي مختلف مدينه بکشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي که يک دست روي شانة اميرالمؤمنين ( علیه السلام) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود:« اي گروه مردم نزديک است که من از ميان شما بروم پس هر کس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر کس به من وام و قرضي داده مرا آگاه کند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست که سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و کردار ، سوگند بدانکه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد کسي را جز عمل نيک و رحمت پروردگار و من که پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بکنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ کردم !؟‌ »

آن گاه از منبر فرود آمده نماز کوتاهي با مردم خواند سپس به خانه ام سلمه رفت و يک روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست کرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت کرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند.

چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و از حال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد که جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( علیه السلام) رفته او را کنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره کرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينه پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)خم کرد.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي (علیه السلام)نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي (علیه السلام)پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود:
« هزار باب علم به من آموخت که هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت کرد که ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم کرد . »

و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي (علیه السلام)فرمود :« اي علي سر مرا در دامن خود گير که امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بکش ، آن گاه مرا رو به قبله کن و کار غسل و نماز و کفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو. »

و بدين ترتيب علي (علیه السلام)سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي (علیه السلام)جنازه را غسل داد و حنوط و کفن کرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ،‌ آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم کرد و گفت: « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اکنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . »

در همان اتاقي که پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر کرده و همانجا آن حضرت را دفن کردند . سپس اميرالمؤمنين علي (علیه السلام)داخل قبر شد و بند کفن را از طرف سر باز کرد و گونة مباک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را روي خاک نهاد و لحد چيده خاک روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يک دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را در خاک دفن کردند

آخرين وصاياي رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله

مسلم اين است که پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(علیه السلام)نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد کرده است که به آنچه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(علیه السلام)در اين باره مى‏فرمايد: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مريضى آخر خود در بستر بيمارى افتاده بود، من سر مبارک وى را بر روى سينه خود نهاده بودم و سراى حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندکى که حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول کن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هايى که به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان کن که بر ذمه من چيزى نماند.»

عباس عرض کرد:«اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) من پيرمردى هستم که فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايى و اموال من اندک است [چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده‏هايت عمل کنم] در حالى که تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسيار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و اين وظيفه بر دوش کسى نهى که توانايى بيشترى دارد!»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:« آگاه باش که اينک وصيت‏ خود را به کسى خواهم گفت که آن را مى‏پذيرد و حق آن را ادا مى‏نمايد و او کسى است که اين سخنان را که تو گفتى نخواهد گفت! يا على(علیه السلام)بدان که اين حق توست و احدى نبايد در اين امر با تو ستيزه کند، اکنون وصيت مرا بپذير و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا کن. يا على(علیه السلام)پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به کسانى که پس از من مى‏آيند برسان.»

اميرمؤمنان(علیه السلام)گويد:« من وقتى ديدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از مرگ خود سخن مى‏گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم که درخواست پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را با سخنى پاسخ گويم.»

پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دوباره فرمود:« يا على آيا وصيت من را قبول مى‏کنى!؟» و من در حالتى که گريه گلويم را مى‏فشرد و کلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمايم، گفتم:
آرى اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)! آن گاه رو به بلال کرد و گفت: اى بلال! کلاهخُود و زره و پرچم مرا که «عقاب‏» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه‏ام را که «سحاب‏» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه که مختص خود وى بود از جمله لباسى که در شب معراج پوشيده بود و لباسى که در جنگ احد بر تن داشت و کلاه هايى که مربوط به سفر، روزهاى عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتى که در خدمت آن حضرت بود را طلب کرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در گرو بود. آن گاه رو به من کرد و فرمود: « يا على(علیه السلام)برخيز و اينها را در حالى که من زنده‏ام، در حضور اين جمع بگير تا کسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»

من برخاستم و با اين که توانايى راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بيرون آورد و به من داد و گفت: « بگير يا على اين مال توست در دنيا و آخرت!»

بعد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:« يا على(علیه السلام)مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تکيه داد و هر آينه مى‏ديدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از بسيارى ضعف سر مبارک را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود اين، با صداى بلند که همه اهل خانه مى‏شنيدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشينم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست که قرض مرا ادا مى‏کند و وعده‏هايم را وفا مى‏نمايد. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، کينه على(علیه السلام)را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچى نکنيد که گمراه مى‏شويد و با او حسد نورزيد و از وى برائت نجوييد که کافر خواهيد شد.»

سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود که حسن(علیه السلام)و حسين(علیه السلام)را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مى‏بوييد.

على(علیه السلام)مى‏گويد: من پنداشتم که حسن(علیه السلام)و حسين(علیه السلام)باعث‏ شدند که اندوه و رنج پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فزونى يابد، خواستم آن دو را از حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) جدا سازم. فرمود:« يا على(علیه السلام)آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستى که پس از من مشکلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختى را تحمل خواهند کرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن کس باد که حق حسن(علیه السلام)و حسين(علیه السلام)را پست ‏شمارد. پروردگارا! من اين دو را و على صالح ‏ترين مؤمنان را به تو مى‏سپارم!» (1)

در محضر فرشتگان

از برخى روايات استفاده مى‏شود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در محضر فرشتگان مقرب، على(علیه السلام)را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتى است که از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است که اميرالمؤمنين فرمود: در شبى از شب هاى بيماري پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) من نشسته بودم و حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) بر سينه من تکيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده بود که همسرانش و ساير زنان از نزد وى بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخيز و رو به روى من بايست.»

من برخاستم و جبرئيل به جاى من نشست و پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر سينه وى تکيه داد و ميکائيل در جانب راست پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بنشست. حضرت فرمود:« يا على(علیه السلام)دست هاى خود را بر هم بگذار!»

من اين کار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اينک آن عهد را تازه مى‏کنم، در محضر جبرئيل و ميکائيل که دو امين پروردگار جهانيانند. يا على! تو را به حقى که اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است ‏بايد به جاى آورى و مفاد آن را بپذيرى و صبر را پيشه خود سازى و بر راه و روش من پايدارى کنى نه روش فلان کس و فلان کس! اکنون هر چه را خدا به تو عنايت کرده است‏ با قدرت پذيرا باش.»

من دست هايم را به روى هم نهاده بودم و پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دست مبارک خود را بين دو دست من گذاشت، به طورى که گويى بين آن دو چيزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بين دست هايت ‏حکمت و دانش آنچه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزى از سرنوشت تو نباشد که از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصيت کردم و همانند من عمل کن و نيازى به کتاب و نوشته‏اى نيست.» (2)

نزول کتاب وصيت از آسمان

امام موسى بن جعفر(علیه السلام)فرمود به پدرم اباعبدالله (علیه السلام)عرض کردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(علیه السلام)نبود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى که جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سکوت کرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود که گفتى لکن هنگامى که زمان رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسيد، وصيت‏ به صورت کتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(علیه السلام)همراه با فرشتگانى که امين خداى تبارک و تعالى هستند، آن را نزد رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) هر کس که نزد توست ‏بيرون فرست مگر وصى خود را که بايد کتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم که تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت کند.»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) همگان را دستور داد که از خانه بيرون روند. تنها على(علیه السلام)و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند.

جبرئيل(علیه السلام)به پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: اين کتابى است که من با تو عهد بسته بودم و شرط کرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت کافى هستم اى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)!»

وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست که سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نيکى نمود، کتاب را به من ده!»

جبرئيل کتاب وصيت را به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) داد و گفت که آن را به اميرمؤمنان(علیه السلام)دهد. چون على(علیه السلام)کتاب را گرفت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بخوان!»

اميرمؤمنان(علیه السلام)آن را کلمه به کلمه خواند، سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به او گفت: يا على(علیه السلام)اين عهد خدايم تبارک و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پيش من است و به راستى که من آن را ابلاغ کردم و خيرخواهى نمودم و امانت را ادا کردم.»
على(علیه السلام)عرض کرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم که تو پيام خود را ابلاغ کردى و نصيحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»

جبرئيل(علیه السلام)گفت:« من نيز بر آنچه مى‏گوييد گواه هستم!»
پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:« يا على(علیه السلام)وصيت مرا گرفتى و دانستى که چيست و با خداوند و من پيمان بستى که به هر چه در آن است عمل کنى.»
على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست که مرا يارى دهد و توفيق عطا فرمايد که به مفاد آن وفا کنم.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم): « يا على(علیه السلام)اراده نموده‏ام که بر پيمان تو شاهد بگيرم که روز قيامت ‏شهادت دهند که من به وظيفه خود عمل کردم.»
على(ع): «آرى گواه گيريد!»

پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم):« همانا من جبرئيل و ميکائيل(علیه السلام)که هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينک بين من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گيرم.»

على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مى‏گيرم.»
و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اکرم، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(علیه السلام)آنها را از وصيت ‏خود آگاه کرد. آنان هم مانند على(علیه السلام)سخن گفتند و قبول کردند و سرانجام کتاب وصيت ‏با طلايى که آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(علیه السلام)گشت. (3)

مفاد وصيت

از جمله مفاد اين وصيت که به دستور خداى تعالى پيامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) انجام آن را بر على(علیه السلام)شرط نمود اين بود که فرمود: « يا على(علیه السلام)به آنچه در اين وصيت آمده است وفا کن، آن کس که خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر که با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتک حرمت ‏حرم تو کنند.»

على(علیه السلام)عرض کرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)!»
اميرالمؤمنين(علیه السلام)گويد: سوگند به خدايى که دانه را شکافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم که جبرئيل(علیه السلام)به نبى‏اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏گفت:« اى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به على(علیه السلام)بگوى که حرم تو هتک مى‏گردد که حرم خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»

من چون معناى اين کلمات را که جبرئيل امين مى‏گفت فهم کردم [و دانستم که حرم من هتک خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و کتاب خدا پاره پاره شود و کعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم کرد و کار را به خدا وا مى‏گذارم تا اين که نزد تو حاضر گردم.» (4)

و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) اين بود که در خانه‏اش، که در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه کفن شود که يکى از آنها يمنى باشد و کسى جز على(علیه السلام)داخل قبر نشود و به على(علیه السلام)فرمود:« يا على(علیه السلام)تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين عليهما السلام با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تکبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تکبير به جاى آور و آن را تمام کن و البته اين کار پس از آن است که از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»

على(علیه السلام)عرض کرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه کسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟»
فرمود:«جبرئيل(علیه السلام)به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر کس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» (5)

و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آنچه را که من وصيت کرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تاليف آن گردآورى کن و واجبات و احکام را چنان که نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هيچ سرزنشى بر تو نيست و بايد که صبورى کنى بر ستم هايى که ايشان در حق تو روا دارند تا اين که به سوى من آيى.» (6)

اتمام حجت ‏با على(علیه السلام)

رسول خدا هنگامى که کتاب وصيت‏ خود را به اميرمؤمنان(علیه السلام)داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداى قيامت در برابر خداى تبارک و تعالى که پروردگار عرش است مى‏بايست جوابگو باشى! به راستى که من روز قيامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محکم و متشابه، آن سان که خداوند نازل فرموده و در کتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم کرد و از تو حجت‏ خواهم طلبيد در مورد آنچه تو را امر کردم و انجام واجبات الهى آن گونه که نازل شده‏اند و احکام شريعت و در مورد امر به معروف و نهى از منکر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دين و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زکات به مستحقين آن و حج‏ بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ يا على(ع)!؟

اميرمؤمنان(علیه السلام)عرض کرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى که پيش او دارى و نعماتى که تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا يارى نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداى قيامت ‏با شما ملاقات نکنم در حالى که در انجام وظيفه خود سستى و تقصيرى کرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مبارکتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلکه مرا خواهى يافت که تا زنده‏ام پيوسته بر طبق وصيت‏ شما رفتار کنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيرى و تفريطى چنين خواهند کرد. در اين لحظه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از هوش برفت و على(ع)، پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در آغوش گرفت در حالى که مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميکائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثرى از آنها نخواهم يافت و صداى آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود. (7)

آخرين سفارش ها

امام کاظم عليه السلام نقل مى‏کند که از پدرم پرسيدم: وقتى فرشتگان پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام را به گرد خود خواند و به کسانى که در خانه بودند فرمود:« از نزد من بيرون برويد» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود که بر درگاه بايستد تا کسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت کرد. آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به على(علیه السلام)گفت: « يا على نزديک من بيا.» على(علیه السلام)پيشتر رفت، پيامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت ‏بعد با دست ديگر خود دست على(علیه السلام)را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگويد، اشک از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست کلامى بگويد. فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام وقتى حالت گريه پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را مشاهده کردند به سختى به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پيامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى که گريه شما را ديدم. اى آقاى پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اى امين پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، که را دارند و با آن خوارى که بعد از تو مرا فرا گيرد چه کنم؟ چه کسى على(علیه السلام)را که ياور دين است، کمک خواهد کرد؟ چه کسى وحى خدا و فرمان هايش را دريافت ‏خواهد کرد. سپس به سختى گريست و پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و على، حسن و حسين عليهم السلام نيز چنين کردند.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سربلند کرد و دست فاطمه(س) را در دست على(علیه السلام)نهاد و گفت: «اى اباالحسن! اين امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستى که تو چنين رفتار مى‏کنى.

يا على(علیه السلام)سوگند به خدا که فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم کبرى است. آگاه باش که من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين که براى شما و فاطمه(س) دعا کردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.

اى على(علیه السلام)هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور که هر آينه من به فاطمه(س) امورى را بيان داشته‏ام که جبرئيل من را به آنها امر کرد. بدان اى على(علیه السلام)که من از آن کس راضيم که دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضى خواهند شد.

واى بر آن کس که بر فاطمه(س) ستم کند، واى بر آن کس که حق وى را از او بستاند. واى بر آن کس که هتک حرمت او کند. واى بر آن کس که در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن که ‏دوست وى را بيازارد و واى بر آن که با او کينه ورزد و ستيزه کند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من برى هستند.»

در اين وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه، على، حسن و حسين - عليهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:« بار خدايا! من با اينان و هر کس که پيروى ايشان کند سر صلح دارم و بر عهده من است که آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر کس با اينها بستيزد و بر ايشان ستم کند يا بر اينها پيشى گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است که آنان را به دوزخ درآورم.

سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا اين که تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن که تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن که تو رضا شوى!» (8)

پی نوشتها

1- الطوسى، الامالى، ص‏600 شماره و ص‏572/ اصول کافى ج‏1، ص‏340.
2- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (مؤسسه الوفاء، بيروت، الطبعة الثانيه، 1403 ه - 1983م)، ج‏22، ص‏479 به نقل از رضى بن على بن الطاووس، صص 8 - 21 و 27 و 28.
3- اصول کافى، ج‏2، حديث شماره‏4.
4- همان.
5- بحارالانوار، ج‏22، ص‏493 به نقل از الطرف، 42 و 43 و 45.
6- بحارالانوار، همان، ص‏483.
7- همان، ص‏482، ح شماره‏30.
8- همان، ص‏484، ح شماره 31، به نقل از الطرف 29 - 34.

منبع: کتاب خلاصه زندگاني حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)