قسمت 3

در اون اوضاع و احوال هر روز یکی خبر می داد که بابا رو با یه نفر دیده، بیشتر از هر کسی دلم برای مامان می سوخت چون از طرفی نمی دونست با اون مشکل بزرگ چیکار کند و از طرفی هم اون خبرها سخت آزارش می داد و هر وقت بابا تلفن می کرد و مامان بهش اعتراض می کرد و می گفت: بهزاد این مصیبتی که به سرمون آوردی بس نیست که دنبال خوشگذرونی هم می ری. می خواستی ما رو بدبخت کنی، در واقع مشکل تو ما بودیم.

بابا هم جواب می داد: این حرفها دروغه. من تو این وضع و اوضاع چطوری می تونم دنبال عیش و نوش باشم. شبا از ترس نمی تونم یک خواب راحت بکنم، اونوقت دنبال این کارا برم. کسی میره دنبال خوشگذرونی که هم حوصله داشته باشه هم پول. مریم بجای این حرفها یه کاری برام بکن تا نجات پیدا کنم. به بابام بگو تا کمکم کنه.

_ بهزاد تو که می دونی بابات برات قدمی بر نمی داره، چرا اصرار می کنی.

_ مریم خواهش می کنم بخاطر من بهشون بگو. به خواهرم بگو،اون می دونه چطوری با پدرم حرف بزنه و راضیش کنه.

چند روز بعد وقتی عمه بیتا زنگ زد مامان باهاش مشکل بابا رو در میان گذاشت و اون هم گفت که باشه حتما با بابا صحبت می کنم و بهت خبر می دم، آخه وضع بابا بزرگ خوب بود. چند روز بعد عمه دوباره تلفن کرد و گفت: مریم جان، من باهاش صحبت کردم اما اون می گه من نمی تونم کاری بکنم. چون به غیر از بهزاد سه دختر دیگه هم دارم که امیدشون به منه.

_ می دونستم بابا کاری نمی کنه مگه تا حالا قدمی برای بهزاد برداشته، کاری کرده حتی حق پدری رو هم ادا نکرده، هر چقدر هم که بهزاد بد بود نسبت بهش وظایفی داشت.

_ تو اشتباه می کنی، همه این حرفها رو از این و اون شنیدی. عموهام گفتن، چون با پدرم دشمنی دارن.

_ نه من کاری به کار اونا ندارم، چیزی رو که خودم دیدم می گم. خیلی از بچه ها بر خلاف میل خانوادشون رفتار می کنن ولی کدوم پدر با عاطفه ای بچه شو از خونه طرد می کنه و می گه پسرم مرده. ما تا حالا خیری از بابای بهزاد ندیدیم و همیشه عموهای بهزاد بودن که در بد حالی به داد ما رسیدن. من بخاطر اصرار بهزاد از شما کمک خواستم وگرنه من اگه از گرسنگی هم بمیرم دستمو پیش شما دراز نمی کنم، چون بابات خودشو روزی رسون و ولی نعمت همه می دونه و تا عمر داره منت می ذاره.

حرفهای مامان بدجوری آتیش کینه رو به جون خانواده بابا انداخت طوری که باعث نابودی و از هم پاشیدن زندگیمون شد. روزگارمون به سختی می گذشت، اون قدر ناراحت و پریشان حال بودیم که من نمی تونستم هوش و حواسمو برای درس خوندن جمع کنم. از نظر روحی و جسمی پاک بهم ریخته بودم. در این گیرودار موجود دیگری به جمع مون اضافه شد، موجود بدبختی که هیچ کسی حال و حوصله اش را نداشت.روزی که مامان و نیلوفر را از بیمارستان آوردن هرگز فراموش نمیکنم. بغلش کردم و محکم به سینه ام فشردم تا شاید مرحم درد و زخمهام باشه ولی نشد. آخه درد من، درد دوری بود. من بابا رو می خواستم، دستای گرمش را، نوازشش را، محبتش را و اون طفل معصوم نه تنها درد منو درمون نکرد بلکه دردی هم به درد هام اضافه کرد. چرا که اون بدبخت تر از من بود و از لحظه ای که به این دنیای بی رحم پا گذاشته بود پدر ندیده بود. پدری که عاطفه و وجدانش را زیر پا گذاشته و ما رو با کوله باری از درد و رنج رها کرده و رفته بود.

چه سالهایی رو پشت سر گذاشته بودیم. مخصوصا اولین سال موقع عید چه سالی بود. احساس می کردم چیزی رو گم کرده ام و مثل بچه یتیمی می ماندم که چشمم به درب بود تا بابا بیاد، ولی اون ترجیح داد هفته اول رو با خانواده اش و هفته دوم را با دوستش سپری کنه. درست یادمه چند روز به عید مانده بود که مامان بهش گفت: بهزاد، یاسی خیلی دلتنگته. بیا چند روزی به یک جای دور افتاده بریم تا خیالت آسوده باشه که دست کسی بهت نمی رسه و همین اینکه چند روزی با هم باشیم.

ولی بابا گفت: نمی شه، می ترسم بیام. اونا دور و بر خونه به پا گذاشتن واگه بیام دنبالتون گیر می افتم. تازه من پولی توی بساط ندارم، اگه داشتم که برای شما می فرستادم. باور کن که اعصاب خودمم داغونه، اگه مشکلم حل بشه یک ماه با هم می ریم مسافرت. آخه نمی دونی با شما بودن چقدر برام لذت بخشه، ولی چه کنم که نمی تونم. این دربه دری منو هم خسته کرده. شب و روزم رو ازم گرفته، سیاه کرده. به خدا خسته شدم، از خدا فقط مرگمو می خوام تا راحت بشم.

دیگه نمی دونستیم اون نالیدنها همه بخاطر ما بود و بابا دروغ می گفت و نه تنها دربه در و آواره نبود بلکه خانواده اش بخاطر لجبازی با مامان تو خونشون راه داده و بر علیه مامان که دل پری ازش داشتن تحریک می کردن و بهانه جوییهای بابا به این علت بود.

اولین سالی بود که بدون بابا کنار سفره هفت سین نشستم و ناخود آگاه به یادش اشک از چشمام سرازیر شد، چون احساس تهی بودن و پوچ بودن می کردم. هر لحظه چشمم به تلفن و درب بود تا سراغی از ما بگیره، فقط خدا می داند که انتظار کشیدن چقدر سخت و طاقت فرساست. آره بابای عزیزم که همیشه دم از عاطفه می زد و می گفت من بر عکس بابام نمی ذارم آب توی دل بچه هام تکون بخوره، بعد چند روز با یه تلفن حال ما را جویا شد.

تا اینکه روز پانزدهم فروردین پسر دایی مامان خبر آورد که بابا رو توی شمال با دو نفر دیده که برای یکی از اونها شاخه گلی می خریده.

هرگز فکر نمی کردم توی اون آشفته بازار همچین کاری رو بکنه و ما رو رها کرده و دنبال خوشگذرونی خودش بوده باشه. اون لحظه وقتی شنیدم از درون خرد شده و شکستم و در تاریکی مطلق فرو رفتم. مامان هم حال بهتری از من نداشت، خیلی دلم برایش سوخت. بابا خوب دستمزدش را داده بود. زنی که همیشه و در همه حال کنارش بوده و از دل و جان برایش مایه می گذاشت و حالا بابا، جواب خوبیهاشو اون جوری داده باشه. اصلا باورم نمی شد. کله ام داغ شده بود، آخه چند روز مونده به عید بود که مامان هر چه طلا و جواهر داشت دودستی تقدیمش کرد تا به زخمش بزنه و حتی برای ما یک تکه لباس نخرید تا خرج اضافی رو دستش نذاره. گذشته مثل فیلم جلوی چشام رژه می رفت طوریکه از ناراحتی تمام تن و بدنم می لرزید و حتی نمی تونستم سیگار روشن کنم. دمر روی تخت افتادم و های های گریه کردم تا اینکه خواب بر چشمام غلبه کرد. روز بعد با صدای کوبیده شدن درب چشم باز کردم، مامان بود که صدام می کرد و درب را می کوبید.

_ یاسی، یاسی.

خمیازه ای کشیدم و جواب دادم بله، چی شده؟

_ این درب رو باز کن ببینم. مردم از نگرانی، نیم ساعته درب می زنم.

_ نترس مادر من، من اونقدر سگ جونم که حالا،حالا ها نمی میرم.

_ این چرندیات چیه می گی، درب و باز کن.

بلند شدم و در را به رویش باز کردم. نگاهی به سر و وضعم انداخت،چون هنوز مانتو تنم بود. سری تکان داد و گفت: چقدر خوابت سنگین شده. ظهره، بیا یه لقمه نون بخور که باز معده ات درد می گیره.

_ مگه ساعت چنده؟ آخه دم دمای صبح خوابیدم برای همین متوجه درب زدن شما نشدم.

_ یازده و نیمه.

_ باشه الان می آم.

کش و قوسی به بدنم دادم، تنم به شدت درد می کرد.احساس کردم استخوانهایم خرد شده، برای همین به حمام رفتم تا با گرمی آب رفع کسالتی بکنم. نیم ساعتی زیر آب نشستم تا کمی حالم بهتر شد، بعد حوله را تنم کردم و بیرون رفتم. همین طور که ترانه ای را زیر لب زمزمه می کردم داخل آشپزخانه شدم. وای خدای من باز سر و کله اش پیدا شده بود.از دیدن دوباره اش تنم لرزید، ولی باید جوابش را می دادم تا راهش را می گشید و می رفت. حالا دیگه یک دختر بچه خجالتی و تو سری خور نبودم و زمانه گستاخ و بی پروایم کرده بود. با بی اعتنایی جلو رفتم، با دیدنم از روی صندلی بلند شد و سلام کرد و دستش را جلو آورد. سرد و خشک بدون اینکه دست بدهم از کنارش رد شدم و برای حفظ تعادلم خودمو روی صندلی انداختم و خیلی سرد جواب سلامش را دادم. اعصابم دوباره بهم ریخته بود، برای همین سیگاری برداشتم و روشن کردم. مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: یاسی!

می دونستم این علامت اینه که باید احترامش را حفظ می کردم، مثلا بزرگترم بود. به تندی جواب دادم چیه مامان

سری به علامت تاسف تکان داد و سپس گفت: نیمرو می خوری؟

بله ای گفتم و پاکت بطرفش گرفتم و گفتم: تا جایی که یادم می آید شما هم سیگاری بودین، البته اگر خانمتون ترک نداده باشه.

بدون اینکه جوابی بدهد سیگاری برداشت و روشن کرد. چند پکی زد و گفت: یاسی؟

سرمو بلند کردم و خیره نگاهش کردم که ادامه داد و گفت: یاسی، می دونم خطا کردم ولی ازت خواهش می کنم یه فرصتی...

قبل از اینکه حرفش را تمام کند جواب دادم: آزموده را آزمودن خطاست.

حرفی نزد و من هم مشغول خوردن نیمرو شدم. سیگار دیگه ای برداشت و روشن کرد و دوباره گفت: اجازه بده حرف بزنم قبول دارم اشتباه کردم و شما رو بخاطر حرف دیگران ترک کردم. می دونم خیلی درد و رنج کشیدین.

پوزخند زنان به میان حرفش دویدم و گفتم: می دونی؟ چی رو؟ چطوری؟ اون دل سنگ تو چطوری می تونه از غم و غصه ما خبر داشته باشد، درد و رنج ما رو فقط خدا می دونه و بس.

با عصبانیت استکان را روی میز کوبیدم و ادامه دادم: نه آقای عزیزی، شما هیچی نمی دونی چون تا به امروز دنبال خوشگذرونی بودین. اگه امروز هم دنبال ما اومدین، به گفته مامان بزرگ حتما به پیسی افتادین.اون موقع که خانواده عزیزتون تحریکت می کردن وجدانتون کجا رفته بود. چرا پشت مامان رو خالی کردین؟ چرا جوابشونو ندادین؟مگه خواهر عزیزتون نبود که بعد از سه چهار سال شما رو دیده بود و در جواب شما که گفته بودین یه روزی وضع من هم خوب می شه و می آین سراغم،نگفته بود آرزو بر جوانان عیب نیست. پس چی شد یک دفعه داداشی شدین. عزیز شدین، بوی پول به مشامشون خورده بود. یادمه همیشه می گفتین بابام گفته هر وقت تونستی یه نون سنگک برای خانواده ات بیاری و روی پای خودت بایستی خودم میام دنبالت، پس آقا دنبال مرغ تخم طلا بودن تا براشون تخم بذاره.مگه به شما نمی گفت تو می خوای من بمیرم و صاحب ارث و میراثم بشی. مگه نمی گفت من پسر ندارم و اون برام مرده، یک دفعه چی شد پسرم، پسرم کرد. چون بهترین ماشین رو براش خریدی؟ چرا که می خواستی بهت محبت کنن و یا اون نا مادری بد جنست که بجای مرغ، استخونش رو برات نگه می داشت یک دفعه روی چشماش مهمونت کرد. می دونی چرا؟ چون وقتی تو رو بابات از خونش بیرون کرد اون بد جنس انتظار داشت، گوشه خیابون بخوابی ولی دید نه، همین زن و خانواده اش که تو هیچ وقت ازش راضی نبودی حمایتت کردن و بهت پناه دادن. یادمه میگفتی لباس خواسته بودی بجای لباس نو، یک چمدان لباس کهنه رنگ خورده برات فرستاده بودن. وقتی تونستی به سر و سامانی برسی و اون به هدفش نرسید تلافی اون روزها رو، روی سر ما درآورد و زندگیمونو از هم پاشید. تو هم که از خدا خواسته دنبال فرصت بودی، یه مرد خوشگذران که همیشه دنبال تنوعه.

همین طور که می گفتم یک دفعه داغی کشیده ای رو، روی صورتم احساس کردم. مامان بود با عصبانیت فریاد زد و گفت: یاسی بس کن اون پدرته، تو حق نداری اینطوری باهاش صحبت کنی.

احساس کردم روی زخمم نمک پاشیدن چون سوزش شدیدی رو حس کردم. تمام چهار ستون بدنم شروع به لرزیدن کرد، اما خودمو نباختم. دندونهامو بهم فشردم و جواب دادم:

_ دستت درد نکنه. باشه خفه می شم، چرا چون حرف حق تلخه.

و اون با چشمای گریون جواب داد: بذار حرفهاشو بزنه تا خالی بشه.

_ راست می گه بذار بگم چون زخم دلم سر باز کرده، بذار چرکش ایشون رو هم آلوده کنه. آخه مادر من، نکه دستمزد تو رو هم خیلی خوب پس داد. یادته وقتی بهش گفتی تو شمال دنبال خانم بازی بودی چی گفت، گفت کپی سند ازدواجمون رو بفرست یا بعد از اینکه فهمیدیتو ویلای پدرش توی شمال چه کار می کرده، رفتی درخونه باباش و بهشون معترض شدی و اون هم بجای نصیحت پسرش بهت گفت، بیخود کردی اومدی اینجا، بهزاد این کار رو نمی کنه، برو تا بهزاد بیاد و تکلیف ات رو روشن کنه. همون پدری که وقتی مامان بزرگ به اصرار دیگران زنگ می زنه و برای عروسی تون دعوتش می کنه، می گه خانم اون پسر من نیست چون میلیونها تومان پول منو خرج الواطی و خوشگذرونی کرده. اون برام مرده، بدون من عروسی شون مبارک باشه. چرا یک دفعه نظرش تغییر کرد، چون آقا بهزاد خوب خرجشون می کرد، از ماشین گرفته تا ساعت طلا... براشون می خرید. خوب بابای عزیز بنده هم همون کاری رو با ما کرد که پدر بی عاطفه اش کرده بود، مگر نه؟خوب بهزاد خان چرا اون موقعها یادت نبود که بچه ای هم داری؟یادته بهم می گفتی تو تاج سر منی، تو سلطان منی. پس چی شد اون حرفها و شعارها، همه اش باد هوا بود. زمانی که من از غصه تو مریض شده بودم و از درد به خودم می پیچیدم، همین زن که بهش تهمت زدی بالای سر من بود. اصلا تو فهمیدی نیلوفر کی زبون باز کرد و کی راه رفت، چطوری بزرگ شد. همون بچه ای که می گفتی با اومدنش زندگیمون شیرین تر می شه، رنگ پدر ندید و محبت اونو حس نکرد . چرا، چون بر خلاف میل تو پسر به دنیا نیومد و دختر شد. پس حالا هم برو همون جایی که بودی، برو پیش خانواده عزیزت و دست از سرمون بردار و بذار به درد خودمون بمیریم. عشق و محبت و پولت برای اونا باشه بهتره،ما نیازی به وجودت نداریم...

کنترل خودمو از دست داده بودم، فریاد می زدم و گریه می کردم و هر چه که دم دستم بود زدم و شکوندم. سپس به سمت اتاقم دویدم و تند تند لباس پوشیده و بیرون رفتم. هر چقدر التماس و خواهش کردند گوش نداده و از خونه بیرون زدم، مثل آتشفشان گداخته بودم. بی هدف توی خیابان قدم می زدم، از بس که راه رفته بودم خسته شده بودم.