قسمت 4

سر راهم پارکی بود. به داخل پارک رفتم، چون دلم از گرسنگی ضعف می رفتو معده ام هم درد می کرد از بوفه ای که اونجا وجود داشت ساندویچ کالباسی گرفته و خوردم. هوا کاملا تاریک شده بود. به خونه مژگان دوستم رفتم، از شانسم خونه بود. زنگ رو زده بالا رفتم، جلوی درب آپارتمانش منتظرم ایستاده بود. از دیدن حال و روزم متعجب شد ولی چیزی نپرسید. بی حال روی مبل ولو شدم و گفتم:

_ مژگان لطفا یه قرص مسکن و معده درد بده ، حالم خیلی بده.

رفت فوراً برام قرص آورد، بعد از خوردن قرص ها روی کاناپه دراز کشیدم و چشمامو بستم. از فرط خستگی حال فکر کردن به وقایع روز رو نداشتم و برای همین زود چشمام گرم شد. وقتی بیدار شدم ، مژگان روی مبل نشسته و رومانی را مطالعه می کرد. لبخندی زدم و پرسیدم: خسته نشدی از بس دنبال ماجراهای عشقی رفتی، ول کن بابا، عشق و عاشقی مال دوران لیلی و مجنون بود، الان همه اش هوسه.

چینی به پیشانی انداخت و گفت: سلام خانم، خسته نباشی. چقدر می خوابی ، می دونی ساعت چنده، 5/10 . چهار ساعته خوابیدی.

_ دیگه می خواستم بیدارت کنم، بابا مردم از بس که انتظار کشیدم تا سرکار بیدار بشین و ببینم چرا طوفان زده بودی.

_ صبر کن اول برم یه آبی به سر و صورتم بزنم تا بعد بیام برات قصه تعریف کنم.

به دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم و انرژی گرفته و پیش مژگان برگشتم و گفتم:

_ نمی دونی از دیشب که از مهمونی برگشتم تا به الان که در خدمتت هستم چه اتفاقی افتاده ، این چند ساعت مثل یک قرن برام گذشه. می دونی دیشب کی اومده بود؟

_ نه از کجا بدونم، علم غیب که ندارم، بگو که نصف عمر شدم.

_ بابا جانم.

مژگان متعجب از جایش پرید و گفت: نه، دروغ می گی.

دستش را گرفتم و گفتم : بشین کجا، دروغم چیه. آقا رفته خوشیاشو کرده و الان نمی دونم چه انگیزه ای باعث شده که یک دفعه به یاد ما افتاده و اومده سراغمون.

با دستی لرزان سیگاری روشن کردم و اونچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. مژگان هم مثل من گریه می کرد . از ناراحتی باز دل پیچه ام شروع شد ، چون حالم خیلی بد بود رو به مژگان گفتم: مژگان برای خوردن چی داری؟

_ تو اول بگو بینم به مادر بیچاره ات تلفن کردی؟

_ نه، اتفاقاً موبایلمم خاموشه.

_ دیوونه فکر نکردی بیچاره الان چقدر نگران حالته، پاشو یه زنگی بهش بزن تا خیالش راحت بشه.

_ من حوصله ندارم ، تو زحمت بکش.

مژگان فوراً گوشی را برداشت و به مامان تلفن کرد، مشخص بود مامان خیلی نگران و ناراحته چون مژگان همش می گفت: مریم جان به خدا حال یاسی خوبه، جای نگرانی نیست.

برای اینکه خیالش را راحت کنم با صدای بلند گفتم : مادر جان من حالم خوبه،سلامتم و هنوز نفس می کشم.

وقتی مژگان گوشی را گذاشت ، بر سرم کوبید و گفت: احمق جان، این چه کاری بود کردی. بیچاره مامانت تا الان از نگرانی هزار بار مرده و زنده شده.

خنده ای کردم و گفتم، تو از کجا دیدی ، مگه پیشش بودی.

_ دیوونه از حرف زدنش مشخص بود که چقدر دلواپست بوده، از ناراحتی پای تلفن هم گریه می کرد.

_ خوب حالا که خیالش راحت شد، پس تو هم بلند شو یه زهرماری بیار تا کوفت کنیم و غم دنیا رو بی خیال بشیم.

بعد از خوردن یکی دو لیوان نوشیدنی ، تمام سلولهایم جان تازه ای گرفتن . مژگان گفت: یاسی حالا که شارژ شدی یه خورده برام شعر بخون.

خنده کنان جواب دادم : برو بابا مگه من خواننده ام.

_ جون من ، ادا در نیار ، دلم بدجوری گرفته.

_باشه ولی به شرطی که تو هم برام بگی چرا با شوهرت اختلاف داری.

_ حتماً، حالا که امشب ، شبه قصه و غصه هاست من هم برات می گم.

از بس که ادای زنای خوشبخت رو در آوردم خسته شدم.

یک سالی می شد که با مژگان توی کلاس زبان آشنا شده بودم، یعنی از وقتی که خونمون رو عوض کرده بودیم. اون زن خوبی بود و با اینکه از یک خانواده پولدار بود ولی به هیچ وجه فخر نمی فروخت، درست بر عکس خانواده بابا که غیر از خودشون کس دیگه ای رو قبول نداشتن و از جمله مسایلی که باعث شده بود بین بابا و مامان اختلاف بوجود بیاد چون مامان بیشتر به معنویات اهمیت می داد تا پول و ثروت.

نگاهی به صورت مژگان انداختم، چشمانی درشت و سیاه با ابرو هایی بهم پیوسته و پوستی سبزه و قد و بالای بلند، روی هم رفته خوشگل و با نمک بود ولی نمی دونم چه دردی داشت که همیشه با خودش حرف می زد. خیره نگاهش کردم و ترانه مژگون سیاه... را برایش زمزمه کردم. وقتی تمام شد کفی برایم زد و گفت: آفرین، ولی یاسی تو رو خدا این همه سیگار نکش، هم خودتو هم منو خفه می کنی.

خندیدم و گفتم: به روی چشم، ولی مژگان جون این یکی از ثمرات نداشتن پدر.

_ یعنی چی؟ مگه هر کی که پدر بالای سرش نباشه باید سیگار بکشه.

_ نه، ولی آدم از سر ناچاری به این جور چیزها پناه می بره. از شانزده سالگی سیگار می کشم، درست چهار ساله. اولین بار یکی از دوستام که اون هم ثمره طلاق بود بهم تعارف کرد و گفت« بیا یه پکی بهش بزن از دردت کم می کنه». اونقدر گفت و گفت که من هم وسوسه شدم و کم کم شروع کردم به سیگار کشیدن. مامان تا یک سال پیش خبر نداشت، سعی می کردم متوجه نشه ولی یک روز توی اتاقم که مشغول کشیدن بودم یک دفعه درب اتاق را باز کرد و دید. خیلی باهام حرف زد، حتی به دعوا و مرافه هم کشید ولی نتونست ترکم بده. کسی که روزانه دو، سه بسته استفاده می کنه چطوری می تونه ترک کنه. باور کن همه این مصیبت ها زیر سر اونه، اگر اون ما رو ترک نمی کرد حالا حال و روزم اینطوری نبود. اولین بار که با پسری حرف زدم احساس می کردم تشنه لبی هستم که به چشمه رسیدم و به نوعی دنبال محبت مردی می گشتم و با اولین دست نوازش که به سرم کشیده شد غرق شدم چون نیاز داشتم ولی کم کم این محبت ها، ارضاعم نکرد و تبدیل به نفرت و تفریح شد. چی باشه، همه مردا سر و ته یه کرباسن.

_ این حرف رو قبول دارم برای اینکه خودمم تجربه کردم. وقتی با محسن آشنا شدم روی ابرا سیر می کردم. و چنان عاشق و شیدام بود که نگو، همیشه می گفت، مژگان، جون من به تو وابسته است و اگه تو نباشی من می میرم. تو هوای منی، بدون تو نمی تونم نفس بکشم.

خنده ای کرد و ادامه داد: آخر سر هم اکسیژنش تمام شد و مرد.

با چشمان از حدقه درآمده گفتم: ولی تو که میگی شوهر دارم.

همانطور که می خندید جواب داد: شوخی کردم بابا، آخه دو سال تمام توی گوشم از این حرفها زمزمه می کرد. امکان نداشت بدون من مسافرت بره، حتی بخاطر کار. یکی از سفرهامون که به دبی داشتیم با خانواده ای آشنا شدیم. اون روز لب ساحل رفته بودیم و همین طور که قدم می زدیم یک دفعه محسن گفت: اون بچه داره غرق می شه. به سمتی که اشاره می کرد نگاه کردم، حق با محسن بود. با لباس به سمت دریا دوید و شنا کنان خودشو به بچه رسوند. وقتی به ساحل اومد، مادر و پدرش تازه متوجه شدن یک پسر شش ساله بود. پدر و مادرش برای تشکر، ما رو شام مهمون کردن. از اون طریق ما با لیلا و شوهرش آشنا شدیم، من و لیلا مثل دو خواهر شده بودیم. می دونی که من خواهر ندارم و همیشه در حسرت داشتن یک خواهر بودم و لیلا این کمبود رو جبران می کرد. هر جا که می رفتیم اونا هم با ما بودند. یک سال از آشنایمون می گذشت، عروسی برادرم بود و من اغلب خونه مادرم بودم.روز عروسی وقتی آماده شدم یک دفعه دیدم سرویس طلاهامو یادم رفته بیارم و چون محسن خونه رفته بود تا آماده بشه بهش تلفن کردم ولی اون نه جواب موبایل رو داد نه تلفن خونه رو و چون هر کسی به کاری مشغول بود مجبور شدم از راه آرایشگاه سری به خونه بزنم.وقتی درب را باز کردم و داخل رفتم صدای خنده محسن رو شنیدم. تعجب کردم که چرا تلفن رو جواب نمی ده، متعجب به سمت اتاق خواب رفتم و از دیدن منظره اونجا خشکم زد. می دونی چی دیدم؟ مژگان وقتی به اونجای داستان زندگیش رسید یک دفعه زد زیر گریه، هر چقدر تسلایش می دادم آرام نمی شد. اجازه دادم تا خودش را سبک کنه، وقتی کمی آرام شد گفت:

_ دیدم محسن و لیلا گل می گن و گل می شنون. اصلا باورم نمی شد کسی که حکم یه خواهر رو برام داشت همچین خیانتی بهم بکنه یا محسن که خودشو عاشق من می دونست. انتظار دیدن منو نداشتن و هر دوشون ماتشون برده بود، بدون اینکه حرفی بزنم گریه کنان به سمت درب دویدم. نمی دونستم چیکار کنم و کجا برم، آخه عروسی برادرم بود و نمی خواستم همچین شبی رو که قابل تکرار نبود برای همه زهر مار کنم. وقتی حسابی گریه کردم و سبک شدم، ماسک بی خیالی به صورتم زدم و به تالار رفتم چون می دونستم با این وضع پیش آمده محسن غیر ممکن بود به عروسی بیاد. در مقابل کنجکاوی دیگران مرتب بهانه می آوردم و فقط خدا می دانست چه حالی داشتم، از درون می سوختم ولی در ظاهر خودمو شاد نشان می دادم. روز بعد در اسرع وقت موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم و بدین ترتیب من و محسن بدون سر و صدایی از هم جدا شدیم.

مژگان آهی کشید و گفت:این هم قصه زندگی من، با این وضع نمی دونم چرا حق همیشه با اوناس و هر کاری که می خوان انجام میدن و خیلی هم راحت می تونن زن بی گناهشون رو طلاق بدن. انگار زن اسیر و باید با هر ساز مرد برقصه. یاسی، بابای تو هم به این بدی بود؟ مامانت رو همیشه اذیت می کرد؟

_ نه، اون همیشه بد نبود. یعنی اگه بابا گندی بالا نمی آورد اونا با هم مشکلی نداشتن. اگه همیشه بد اخلاق بود که اینقدر از نبودنش اذیت نمی شدم یا مامان همیشه خانواده اش رو نفرین نمی کرد، چون اونا بودن که تیشه به ریشه زندگی ما زدن. قبل از اینکه بابا، با اونا آشتی کنه از جونش برای ما مایه می ذاشت. اون آدم دست و دلبازی بود ولی وقتی با خانواده اش همنشین شد خرجی ما رو هم نمی داد. حرفها و کارای بابا همه دیکته شده بود،مخ خودش رو تعطیل کرده و از مخ اونا بهره می برد.

یک دفعه دردی مثل صاعقه توی معده ام پیچید و گفتم: آخ،آخ.

و مژگان با نگرانی گفت: چی شد؟

_ معده ام داره می ترکه، حالت تهوع هم دارم، به گمونم ساندویچ مسمومم کرده.

کمی که گذشت آروم شدم و دوباره لیوانم را پر کردم تا سر حال بشوم ولی چه سر حالی، از یک طرف از درد بخودم می پیچیدم و از طرفی هم روی پام بند نبودم. اونقدر اوضاعم بی ریخت و غیر طبیعی بود که حال خودم رو نمی فهمیدم، برای همین روی کاناپه ولو شدم. تا اینکه برای یک لحظه سوزشی رو تو دستم حس کردم، وقتی چشم باز کردم دیدم یه مردی سرش رو لبه کاناپه گذاشته و خوابیده.

 

 

چشمامو دو بار باز و بسته کردم و با خود گفتم شاید خواب می بینم ولی نه واقعیت داشت، خیلی ترسیدم و برای همین یک دفعه شروع کردم به داد زدن. بیچاره با سر و صدای من جنان از خواب پرید که قیافه اش دیدنی شد و من با دیدنش یک دفعه زدم زیر خنده. مات و مبهوت نگاهم کرد، بیچاره فکر می کرد با یک دیوانه طرفه. نگاهی به اطرافم انداختم و یادم افتاد که خونه مژگان هستم ولی مرد غریبه کی بود و اونجا چه کار داشت، متعجب پرسیدم: شما کی هستین؟ اینجا چیکار دارین؟ پس مژگان کجاست؟

_ من دکترم، اگه منظورتون از مژگان خانم دوستتون هستن، رفتن بیرون یه کاری داشتن و از من هم خواستن تا تموم شدن سرم اینجا بمونم. مثل اینکه حال شما هم خوب شده؟

در دلم از کار مژگان عصبانی شدم ولی به روی خودم نیاوردم و لبخند زنان جواب دادم:

_ بله بهترم، شما از کی اینجا اومدین؟

_ از نصف شب که خانم تماس گرفتن و خواستن که برای ویزیت به منزلتون بیام.

همان لحظه مژگان با نون بربری از راه رسید. چپ چپ نگاهش کردم ولی اون بی اعتنا نگاهی به من سپس به دکتر کرد و گفت: دکتر ببخشید دیر کردم، نمی خواستم بدون خوردن صبحانه از اینجا برید. خیلی زحمت کشیدید.

دکتر که مرد جوانی بود لبخندی زد و گفت: خواهش می کنم، من وظیفه ام را انجام دادم. حالا اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم.

مژگان: غیر ممکنه بدون خوردن صبحانه بذارم برید.

بی اختیار پرسیدم: نکنه خانمتون منتظر شما هستن که می خواهید برید و با هم صبحانه بخورید.

بدون آنکه نگاهم کند جواب داد: من ازدواج نکردم و کسی هم منتظرم نیست.

فضولیم گل کرده بود، دوباره پرسیدم: پس خانواده ای ندارین.

لحظه ای نگاهم کرد، سپس سرش را پایین انداخت و گفت: چرا ولی اینجا نیستن، مشهد هستن.

مژگان: یاسی جون، اینقدر دکتر را سین جین نکن. برو یه آبی به صورتت بزن و بیا صبحانه بخوری.

به سمت دستشویی رفتم و با دیدن صورت پژمرده ام توی آینه، به یاد اتفاقات روز قبل افتادم و دوباره حالم دگرگون شد. چند دقیقه ای همانجا ایستادم که مژگان ضربه ای به درب زد و گفت: یاسی، یاسی.

_ بله.

_ چرا نمی آیی؟ حالت خوبه؟

_ آره خوبم، الان می آم.

صورتمو زیر آب نگه داشتم تا شاید حالم کمی بهتر بشه، سپس بیرون رفتم. سر میز به مژگان نگاه کردم، با مانتو و روسری نشسته بود. اشاره کنان ازش سوال کردم که اون هم به دکتر اشاره کرد، نگاه عمیقی بهش انداختم. پسری با قد متوسط نه لاغر و نه چاق، هیکل متناسبی داشت و موهای سرش پر پشت و سیاه و نسبتا حالت دار بود، صورتش کشیده و دو تا چشم سیاه با مژگان بلند و برگشته، چشماش اونقدر زیبا و جذاب بود که خیره نگاهش می کردم و اگر مژگان تک سرفه ای نمی کرد همانطور ساعتها نگاهش می کردم. با سرفه مژگان، اون هم سرش را بلند کرده و غافلگیرم کرد. همین طور که با چای شیرین بازی می کردم، قیافه دکتر رو هم حلاجی می کردم که یک دفعه گفت: شما چرا صبحانه نمی خورید؟

نگاهی کردم و گفتم : میل ندارم.

_ ولی باید بخورید، معدتون نباید خالی باشه.

لبخندی زدم و گفتم: به روی چشم.

دکتر بعد از خوردن صبحانه عزم رفتن کرد. بعد از رفتنش، مژگان در حالیکه مانتواش را در می آورد گفت: دیوونه اون از کار دیشبت، این از الانت که ذل زده بودی توی صورتش. بیچاره مگه تا حالا مرد ندیدی.

خنده کنان جواب دادم: مگه دیشب چیکار کردم، من که حال خودمو نمی فهمیدم. الان هم دیدم قشنگه نگاش کردم، مگه گناهه.

_ نخیر، ولی باور کن دیشب آبروی منو بردی با اون اداهات، هی بلند می شدی می گفتی تو چقدر نازی. وای وای از همه بدتر وقتی بود که سرم وصل می کرد چنان داد زدی و گفتی، بی شعور یواش تر، دردم گرفت که از خجالت آب شدم.

خندیدم و گفتم: به جان مژگان هیچ چیز نفهمیدم، خیلی بد شد باید ازش معذرت خواهی کنم. آخه تو که می دونی من چقدراز آمپول می ترسم.

_ من می دونم ولی اون بیچاره که نمی دونست، صد بار ازش معذرت خواستم. مثل دیوونه ها یا هر هر می خندیدی یا زار زار گریه می کردی، فکر کنم برای همین آرام بخش بهت زد که بخوابی تا از شرت راحت بشه. آخه موقعی که گریه می کردی بهش گفتی شما مردا، نا مردین و عاطفه ندارین، پستین. دق و دلی باباتو، روی سر دکتر بیچاره خالی کردی.

_ هر چند در حال غیر طبیعی این حرفهارو زدم ولی مگه دروغ گفتم، همشون مثل هم هستن. راستی تو چرا منو با این دکتر تنها گذاشته بودی؟ هان؟

_ برای اینکه دیدم مرد خوبیه، صبح موقع اذان اول نمازش را خوند، برای همین رفتم نون بخرم.

_ دیگه از این کارا نکن، به این مرد جماعت نباید اطمینان کرد. در ضمن تلفن این آقای دکتر رو بهم بده تا ازش معذرت خواهی کنم. یارو فکر می کنه دیوونه هستم یا خیلی بی ادبم. راستی اسمش چی بود؟

_ دکتر محمدی، رضا محمدی. بیا این هم کارتش، منم تا دیرم نشده بلند شم برم سر کار. تو که فعلا هستی؟

_ آره، چند روزی مزاحمت هستم.

_ چه مزاحمتی؟ خونه خودته، راحت باش.

مژگان با اینکه نیازی به کار کردن نداشت و از طرف خانواده اش حمایت می شد ولی برای اینکه استقلال داشته باشه و سرش هم گرم بشه توی یک شرکت خصوصی حسابدار بود. بعد از رفتن مژگان،،ف گوشی رو برداشتم و به مامان تلفن کردم. به محض شنیدن صدایش، سلام کردم و گفتم: مامان خوبی؟

_ سلام یاسی، حالت خوبه؟ نگفتی من هم نگرانت هستم،، چرا تماس نمی گرفتی؟

_ ببخشید مامان حالم خوب نبود. ولی الان بهترم، نگران نباشید. من چند روزی پیش مژگان می مونم و بعد می آم، نیلوفر چطوره؟

_ اون هم خوبه، ولی عزیزم چرا می خوای اونجا بمونی؟ پاشو بیا خونه.

_ نه مامان، یه چند روزی نیاز دارم دور او محیط خونه با خودم خلوت کنم. لطفا اصرارنکن.

مامان که دید اصرار بی فایده است دیگه ادامه نداد.دلم می خواست بدانم اون هنوز هم خونه ما بود یا نه، ولی غرورم اجازه نمی داد کلمه ای در موردش بپرسم. باز فکرم به گذشته پر کشید، گذشته ای که سوهان روحم شده و شدیدا آزارم می داد. اونقدر سیگار کشیده بودم که هوایی برای نفس کشیدن نبود و برای همین خودم به سرفه افتادم. نگاهی به زیر سیگاری انداختم پر، پر بود. برای اینکه هوای خونه عوض بشه پنجره ها را باز کردم کمی که گذشت با سرمای بیرون، هوای خونه هم عوض شد. نگاهی به ساعتم انداختم، عقربه های ساعت 5/11 را نشان می داد و تا آمدن مژگان خیلی مانده بود چون ساعت چهار از محل کارش بیرون می آمد. همان لحظه چشمم به کارت ویزیت دکتر افتاد، موبایلمو روشن کردم و شمارشو گرفتم. خیلی زنگ زد، داشتم نا امید قطع می کردم که جواب داد. صدایش خواب آلود بنظر می رسید چون با صدای گرفته ای گفت:بله.

 

نمی دونم چرا حول کردم و گفتم : سلام، شما؟

_ شما زنگ زدین اونوقت از من می پرسین شما.

_ من،منم.

خندید و گفت: من هم ،منم.

من هم خندیدم و گفتم: ببخشید، من یاسی هست.

لحظه ای مکث کرد و سپس پریسد: یاسی؟ بجا نمی آرمتون.

طفلکی حق داشت نشناسه چون یک بار بیشتر منو ندیده بود، خندیدم و گفتم: شرمنده من مریض دیشبی تون هستم ، حالا شناختین؟

بلندتر و واضح تر جواب داد و گفت: بله، بله شناختمتون، شما خوبید؟! مشکلی پیش اومده؟

_ نه فقط زنگ زدم معذرت خواهی کنم. دیشب گویا نسبت به شما بی ادبی کردم ، شرمنده باور کنید من حال خودمو نمی فهمیدم و متوجه نشدم. معذرت می خوام قصد توهین نداشتم ، شرمنده.

_ نه خواهش می کنم، من متوجه شدم که شما حال عادی نداشتید و به دل نگرفتم.

_ حتماً.

_ بله.

_ پس افتخار می دید ناهار با هم باشیم، البته اگر جایی کار ندارید. راستی از خواب بیدارتون کردم؟

_ نه خواب نبودم ، چرت می زدم. اگه اجازه بدید یه روز دیگه خدمت برسم.

_ چرا هنوز از من دلخورید؟ من که معذرت خواهی کردم، باز هم معذرت می خوام.

_ نه باور کنید من هیچ دلخوری از شما ندارم ، فقط نمی خوام مزاحمتون بشم.

_ اگه مزاحم بودید که دعوتتون نمی کردم.

_ چشم با کمال میل.

بعد از اینکه قرار گذاشتیم خدا حافظی کرده و ارتباط را قطع کردم. نمی دونم چرا قلبم به شدت می تپید و عرق روی پیشانیم نشسته بود. خودمم نمی دونستم چه مرگم شده بود، انگار برای اولین بار بود که داشتم با پسری حرف می زدم. شاید هم به خاطر متانتی که داشت هول کرده بودم. نمی دونم هر علتی که هم داشت قرار گذاشته بودم و باید می رفتم. عقربه های ساعت به کندی می گذشت و تا ساعت یک دقایق زیادی مانده بود، برای اینکه سرگرم بشوم کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه ای که گذشت ، بی حوصله کتاب را روی میز پرت کردم بلند شدم و به سر و وضع ژولیده ام رسیدم. وقتی کارم تمام شد تو آینه به خودم نگاه کردم ، قیافه ام بدک نشده بود. با کرم و رژگونه تونسته بودم پژمردگی و زردی صورتم را بپوشانم و شاداب تر جلوه بدهم و ریمل و سایه آبی شفافیت و جذابیت چشمامو بیشتر کرده بود. نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک دوازده و نیم بود . اول به مژگان تلفن کرده و خبر دادم که بیرون خواهم رفت سپس پالتو و روسریمو پوشیده و با آژانس خودمو به خیابان ولی عصر رساندم، جلوی پارک ملت قرار گذاشته بودیم. وقتی رسیدم یک ربع مانده بود. نگاهی به محل قرار انداختم، ماشین پژویی نگه داشته بود . با خودم گفتم یعنی ممکنه اون زودتر از من اومده باشه. با تردید ولی آرام آرام به طرف ماشین به راه افتادم . چند قدمی نمانده بود که شخصی از ماشین پیاده شد، خودش بود. بی اختیار خنده روی لبهام مهمان شد، او هم به روی من لبخند زد. تا رسیدم زودتر از من سلام کرد، من هم سلام کرده و بعد از سلام و احوالپرسی سوار ماشین شدیم. دست و دلم می لرزید. ساکت به جلو چشم دوخته بودم، چند دقیقه ای که گذشت سکوت را شکست و پرسید: مثل اینکه الحمدالله حالتون بهتر شده؟

بطرفش برگشتم و جواب دادم : بله از لطف شما بهترم. من باز هم بخاطر رفتار دیشبم از شما معذرت می خوام.

_ خواهش می کنم دیگه در اون مورد صحبت نکنید و به فراموشی بسپارید، چون من دیدم شما حال خوبی نداشتید. مثل اینکه مشکلی براتون پیش اومده بود. اگه اشتباه نکنم با همسرتون مشکل دارین درسته؟

خیره نگاهم می کرد و منتظر جوابم بود. خنده ای کردم و گفتم: نه، من هم مثل شما ازدواج نکردم و مجردم. مشکل خانوادگی دارم.

یاد آوری این مسئله مثل رعد و برق می موند و اعصابمو بهم می ریخت. گویا اون هم متوجه شد، چون فوراً گفت: لطفاً دیگه به اون مسئله فکر نکنید. نمی خوام آرامشتون بهم بریزه.

پوزخندی زدم و گفتم: مگه میشه! یک درد و زخم کهنه است که همیشه با منه و وقتی سر باز میکنه هیچ دارویی نمی تونه درمونش کنه .

_ پس خواهشاً اگه امکان داره یه امروز رو به این مسئله فکر نکنید. حالا باید کجا بریم؟

آدرس یک رستوران دنج را دادم. تا رسیدن به مقصد هر دومون سکوت کرده بودیم. دلم می خواست بدونم به چی فکر می کنه ولی حیف که امکانش نبود. داخل رستوران بعد از سفارش دادن غذا برای اینکه باب صحبت را باز کنم پرسیدم: تنها زندگی کردن براتون سخت نیست؟ حوصلتون سر نمیره؟

سرش را بالا گرفت و جواب داد: زیاد هم تنها نیستم با یکی از دوستام زندگی می کنم.

نمی دونم چرا با عجله و نسنجیده گفتم: با دوست دخترتون؟

متعجب به صورتم ذل زد، سپس خندید و گفت: خوب آره ، مگه اشکالی داره؟

با لب و لوچه آویزان جواب دادم: نه چه اشکالی داره. ببخشید که فضولی کردم.

در حالی که می خندید گفت: شوخی کردم، مگه الان کسی می تونه با دوست دخترش زندگی کنه. تازه من اصلاً فرصت این کارها رو ندارم، شاید باور نکنید اگه بگم تا حالا دوست دختری نداشتم یعنی اولین بارم که با یه دختر خانم بیرون اومدم.

با تعجب گفتم: نه امکان نداره. نمی تونم باور کنم، مگه میشه؟!

لبخند زنان جواب داد: نه باورتون بشه چون من همیشه سرم ، گرم درس و کتاب بوده. دو بار جهش دادم و دیپلم گرفتم، توی دانشگاه هم تابستونا رو واحد گرفتم و زود تر تمام کردم و الانم برای تخصص درس می خونم. به قول همخونه ام امید، همون دوست دخترم یه وقت چشم باز می کنم می بینم پیر شدم و از جوونی لذت نبردم و تک و تنها با کتابام موندم.

_ چرا؟

_ نمی دونم ولی احساس می کنم تنها درس و کتابه که می تونه راضیم کنه.

_ پس شما خیلی بی احساسین، در اولین فرصت به یک روانشناس مراجعه کنید. با این حساب شما هیچ وقت ازدواج نمی کنید، نه؟!

خنده ای کرد و گفت: چرا ازدواج می کنم چون عذب بودن گناهه.

مخصوصاً الان که یک مرحله از درسم تمام شده، مادرم خیلی اصرار می کنه و هر جا میره دنبال دختر خوب و نجیب می گرده.

با این حرفاش یاد حرفای مژگان افتادم که می گفت پسر مؤمن و مثبتیه، پس یه دنیا بینمون فاصله بود. با خودم داشتم حرف می زدم که گفت: نمیشه بلند بگید تا من هم بفهمم.

لبخندی زدم و گفتم: به درد شما نمی خوره ، تازه من عادت دارم همیشه با خودم حرف بزنم.

_ چرا؟

ببینم شما تک فرزند هستید؟

_ نه، یه خواهر هفت ساله هم دارم. چطور مگه؟

_ احساس می کنم توجه بیش از حد خانوادتون شما رو لوس بار آورده.

دستامو زیر چانه ام گذاشتم و خیره نگاهش کردم که گفت: حرف بدی زدم که ناراحت شدید؟ ببخشید من دیشب فکر کردم از خونه قهر کردید و به خونه دوستتون اومدید.

چون جوابی ندادم، خودش ادامه داد و گفت: ببخشید که فضولی کردم، منظور خاصی نداشتم. راستش نمی دونم با یه دختر خانم حساس چطوری باید حرف زد.<

با بغض جواب دادم: درسته من دیشب به حالت قهر آمده بودم خونه مژگان، ولی لوس و نازک نارنجی نیستم. اگه سایه پدر بالای سرم بود این اتفاق هم نمی افتاد.

با ناراحتی گفت: معذرت می خوام، من نمی دونستم شما پدر ندارید و باعث ناراحتیتون شدم.

گفتم: پدر دارم ولی وقتی سیزده سال داشتم ما رو ترک کرد و رفت و حالا بعد از هفت سال یک دفعه پیداش شده و به دنبالش اشکم سرازیر شد، فوراً دستمالی از جعبه بیرون کشید و به دستم داد. صمیمیتش خنده را روی لبهام آورد و در حالی که به رویش لبخند می زدم گفتم: ممنون، شما همیشه انقدر دل نازک هستید. آخه شغلتون مثل قصابا می مونه.

_ دستتون درد نکنه، این همه درس خوندم و زحمت کشیدم حالا شما منو به قصابا تشبیه می کنید . واقعاً ممنونم.

خنده کنان گفتم: شوخی کردم به دل نگیرید، آخه شما هم مثل اونا می برید و پاره می کنید وگرنه اگر شمای قصاب نبودی حتماً الان من هم توی بهشت زهرا بودم.

_ خدا نکنه، من هم وظیفه مو انجام دادم.

لحظه ای به صورتم خیره شد، سپس گفت: نسبت به دیشب خیلی تغییر کردید طوری که در وهله اول نشناختمتون.

_ خیلی زشت شدم؟

آرام جواب داد: نه، خیلی خوشگل شدید.

دلم لرزید برای همین سرم را پایین انداختم و با انگشتم مشغول بازی شدم، اون هم با نمکدان بازی می کرد. با آوردن غذاها هر دومون از اون برزخ نجات پیدا کردیم. لحظه ای سرش را بالا گرفت و گفت : بفرمایید.

ولی من اشتهایم کور شده بود و با غذا بازی می کردم که دوباره گفت: یاسی خانوم، شما همیشه عادت دارید به جای خوردن با غذا بازی کنید. چون صبح هم این کار رو می کردید.

_ نه ولی دو روزه اشتهایی به خوردن ندارم.

_ مگه قرار نشد امروز به این مسئله فکر نکنید، چون اینطوری من هم نمیتونم غذامو بخورم.

لبخندی نثارش کردم و گفتم: پس این همه اصرار بهد خاطر خودتونه. به روی چشم به خاطر شما من هم می خورم.

چشمکی زد و گفت: ممنون که به خاطر من فداکاری می کنید.


در سکوت و آرامش غذامونو خوردیم.

 

بعد از خوردن غذا و چایی بد جوری هوس یک نخ سیگار را کرده بودم ولی ادب اجازه این کار را نمی داد، برای همین کلافه بودم و دلم می خواست زود تر به خونه برگردم. از این رو گفتم: نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم، چون امروز بعد از مدت ها تونستم به آرامش برسم و دور از ناراحتی و غم باشم. واقعاً ممنونم که بخاطر من شما هم قید درس و کتاب رو زدید و با این کارتون منو شرمنده کردید.

_ خواهش می کنم برای من هم بد نبود یه چند ساعتی دور از محیط درس و کار باشم. شاید هم از این به بعد باز هم از این کارا بکنم، بعضی موقعها تنوع هم لازمه.

به ساعتش نگاه کرد فورا پرسیدم: دیرتون شده؟

_ نه عادت دارم تند تند به ساعت نگاه کنم، آخه همه کارام رو برنامه است.

_ و من امروز برنامه تونو بهم زدم، پس تا از این تنوع پشیمون نشدین بریم.

_ نه پشیمون نمی شم، برنامه خوبی بود.

بلند شدیم و از رستوران بیرون اومدیم و تا به خونه مژگان برسیم هیچ کدوممون حرفی نزدیم. جلوی درب تشکر کردم و پیاده شدم و سوت زنان سوار آسانسور شدم. به صدای سوتم، مژگان درب و باز کرد و گفت: چیه، کبکت خروس می خونه.

_ سلام خانمی، خوبی با زحمتهای ما.

_ سلام، ممنون، چه زحمتی، بفرمایید داخل ببینم چی شده که اینقدر سرحالی.

وقتی داخل رفتم، اول مانتومو درآوردم و سپس فورا سیگاری روشن کردم و گفتم: اگه گفتی با کی بودم؟!

_ والله از کجا بدونم، فقط میدونم با یکی از دوستات نهار رفته بودی بیرون، غیر از این چیز دیگه ای به من گفتی؟

خندیدم و گفتم: با دوستم که چه عرض کنم چون امروز تازه باهاش دوست شدم.

_ اینکه تازگی نداره، تو هر روز با یکی دوست می شی.

لپش را نیشگون گرفتم و گفتم: این یکی با بقیه فرق می کنه، با آقا رضا رفته بودم بیرون.

ابروهاشو در هم گره کرد و پرسید: با دکتر رفته بودی؟

سرمو به علامت مثبت تکان دادم و خندیدم که دوباره گفت: نه یاسی، باورم نمی شه.

_ چرا باورت بشه.

یاسی چرا با اون. فکر نمی کنم دکتر از اون پسرا باشه که هر دم و دقیقه با یه دختری باشه بهش نمی آید.

_ اتفاقا حق با توئه، اولین بارش بود که با یه دختر بیرون می رفت ولی باور کن من منظوری ندارم و نمی خوام مچلش کنم، فقط می خواستم بابت دیشب ازش معذرت خواهی کنم.

_ امیدوارم به همین یه بار ختم بشه، چون گروه خونیش به تو نمی خوره.

_ راست می گی، طذف خیلی مومنه. به جان مامان، من هم قصد بدی ندارم. شاید خدا رو چه دیدی از صدقه سر دکتر، من هم آدم شدم.

_ من که چشمم آب نمی خوره، راستی جلوی اون هم سیگار کشیدی؟

_ نه بابا.

مژگان: انشاءالله که اینطور باشه، حالا یاسی خانم نمی خوای بخوابی؟ من که دارم بی هوش میشم.

_ جرا، بد نیست یه چرتی بزنم.

مژگان: بله سرکار دیشب تا صبح خوابیدی، بنده کشیک دادم، حالا پاشو تا خوابم نپریده.

دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد، هوش و حواسم پیش دکتر بود. با پسرایی که دیده بودم فرق داشت، بی پیرایه و راحت صحبت می کرد و قصد سوءاستفاده نداشت. شاید به همین دلیل به دلم نشسته بود، آخه با هر پسری که دوست شده بودم تنها فکر و ذکرش لذت بردن و استفاده کردن بود و همین بی اعتمادی باعث شده بود که من هم با احتیاط و برای وقت گذرونی صحبت کنم، البته اولین بار که عاشق شدم همچین منظوری نداشتم. وقتی با آرمان آشنا شدم شانزده سال داشتم. تولد سارا، همکلاسیم بود و مهمان زیادی اونجا حضور داشتند که همه پسر و دختر جوان بودند.در واقع دوست دختر و پسر،حتی پدر مادر سارا هم حضور نداشتن و به مسافرت خارج از کشور رفته بودن و تنها خواهرش ماندانا که 22ساله بود حضور داشت. اولین بار بود که به اینجور مهمونیا قدم می گذاشتم برای همین گوشه ای کز کرده بودم و به کارای اونا که مثل کرم درهم می لولیدند نگاه می کردم، برام عجیب بود چون همه مهمونیایی که رفته بودم خانوادگی بود. در این اوضاع و احوال، پسری به کنارم آمد و خطاب به من گفت: سلام.

دستپاچه جواب دادم: سلام، یاسی هستم.

دستش رو جلو آورد و خنده کنان گفت: من هم آرمان هستم، از آشنایی تون خوشبختم. تنها نشستین، دوست پسرتون نیومده؟

داغ شدم و با خجالت جواب دادم: من دوست پسر ندارم.

_ جدی، الان همه دخترا تا راه می افتن یه دوست پسر برای خودشون پیدا می کنن.

بهم بر خورد و برای همین با ترشرویی جواب دادم: شما حق ندارین به همه توهین کنین.

یک دفعه تغییر حالت داد و گفت: ببخشید قصد توهین نداشتم. حالا اجازه می دین پیش تون بشینم، من هم مثل شما تنهام.

همانطور با اخم گفتم: بفرمایید.

چند دقیقه ای ساکت نشسته بود، بعد کم کم دوباره شروع به صحبت کرد. پسر بدی به نظر نمی رسید، حرف زدنش به دلم نشسته بود و اونقدر گفت و گفت که منو هم به حرف کشید. چنان گرم صحبت شده بودم که زمان رو فراموش کرده بودم و اگر آرمان نمی گفت وای ساعت ده ولی از شام خبری نیست دلم ضعف رفت. زمان به یادم نمی افتاد. با شنیدن این جمله فورا از جام بلند شدم و گفتم: وای خدای من، خیلی دیر شده.

متعجب نگام کرد و پرسید:جایی مگه قرار داشتین؟

_ نه، باید برم خونه. مامانم گفته که ساعت ده خونه باشم و الان تا برسم خونه یازده شده.

ابرویی بالا انداخت و گفت: آفرین، چه دختر حرف گوش کنی، در واقع به مامانتون باید تبریک گفت که همچین دختری تربیت کرده. اگه اجازه بدین من برسونمتون؟

پیش دستی کردم و گفتم: نه ممنون،می گم سارا آژانس خبر کنه.

_ تا آژانس بیاد طول می کشه، من میرسونمتون. خونتون کجاست؟

وقتی آدرس خونمونو گفتم، گفت: من یک ربعه می رسونمت.

فورا آماده شده و از سارا و خواهرش خدا حافظی کرده و همراه آرمان بیرون رفتم. اونقدر با سرعت رانندگی می کرد که از ترس به درب چسبیده بودم ولی این کارم باعث خنده آرمان شده بود. بیست دقیقه طول کشید تا به خونه برسیم، موقع خدا حافظی آرمان شماره تلفنش رو روی کاغذ نوشت و بدستم داد و گفت: فکر بد نکن، می خوام مثل دو تا دوست، دو همدل باشیم. اگه خواستی گهگاهی زنگ بزن، خوشحال می شم.

تشکری کردم و با عجله به سمت خونه به راه افتادم، می ترسیدم مامان یه موقع از پنجره نگاه کنه و ببینه. وقتی زنگ رو زدم فورا باز کرد، گویا منتظرم بود. پله هارو دو تا یکی کردم و بالا رفتم و با دیدنش که جلوی درب ایستاده بود دلم فرو ریخت و با خودم گفتم وای بر من، حتما دیده.

دستپاچه سلام کردم و گفتم: ببخشید که دیر کردم.

و برای اولین بار به دروغ گفتم تا کیک رو ببرن کمی طول کشید . لبخندی زد و گفت: مهم نیست خودت و ناراحت نکن. حالا بگو ببینم خوش گذشت؟ دوستات همه اومده بودن؟

دروغ پشت دروغ، چون فقط سه تا از دوستامو دعوت کرده بود که اونها هم نیومده بودند. با لبخند تصنعی جواب دادم: بله خیلی، جاتون خالی، همه دور هم جمع شده بودیم و می گفتیم و می خندیدیم. حالا اگه اجازه بدی می رم بخوابم، خسته شدم.

_ برو عزیزم.

شب بخیری گفتم و به اتاقم رفتم و مثل مجرما خودمو تو اتاق حبس کردم تا لو نرم، ولی تا نیمه های شب بیدار مانده و به آرمان و مهمانی فکر می کردم.

از آن پس گهگاهی که مامان خونه نبود به آرمان زنگ می زدم و چند دقیقه ای با هم راجع به درس و کارهای دیگه صحبت می کردیم، ولی کم کم این تماسها به روزی یک بار تبدیل شد. وابستگی شدیدی بهش پیدا کرده بودم و اگر یک روز صدایش را نمی شنیدم مثل مرغ سرکنده، بال بال می زدم.

آرمان پسر یکی و یه دونه و از یک خانواده مرفه بود که با داشتن بیست و چهار سال سن، شغل و حرفه ای نداشت و عاطل و باطل می گشت و در مقابل اعتراض های من می گفت: بابا و مامانم کار می کنن چرا من دیگه به خودم زحمت بدم. این همه پول و ثروت رو می خوان چیکار، یکی باید این همه رو خرج کنه چه کسی بهتر از من.

و من برای اینکه رابطه مون تیره و تار نشه جر و بحث نمی کردم. بعد از چند هفته و به بهانه درس خواندن با یکی از هم کلاسیهایم از خونه بیرون زدم، ولی خدا می دانست چه حالی داشتم. از طرفی برای اولین بار می خواستم با پسری بیرون بروم و از طرفی هم نگران بودم که مامان یک لحظه شک کرده و بویی ببرد چون اونوقت آبرویم بر باد می رفت. با هم به یک کافه تریا رفتیم. وقتی نشستیم آرمان نگاهی به صورتم انداخت و گفت: یاسی ، تو چرا تو این هوای سرد اینطور سرخ شدی؟

چون جوابی ندادم ، خنده ای کرد و گفت: نکنه از هیجان زیاده، آره؟

_ نه خیلی اظطراب دارم، از بابت مامان نگرانم که مبادا بفهمه.

_ نترس، از کجا می فهمد مگه دهن دوستت چفت و بست نداره. در ثانی مگر تو کار بدی کردی. الان قرن پیشرفت و ترقیه و اینجور معاشرتها نه تنها عیبی نداره بلکه لازمه، چون آدم باید اجتماعی باشه تا بتونه سری توی سرها در بیاره.

آرمان اونقدر شیرین و دلنشین حرف می زد که متقاعد شدم و با خیالی آسوده ساعتی را به تفریح گذراندم. به قول مهدیه دوستم ، زنگ تفریح برای هر بنی بشری لازم بود. اون روز به خیر و خوشی سپری شد و این امر به من جرأت داد تا دوباره تکرارش کنم. بیچاره مامان فکر می کرد،دخترش اونقدر درس خونه که فرصت ها رو از دست نمی داد و تمام فکر و ذکرش درس و کتاب بود.

شش ماه از دوستی من و آرمان می گذشت که آرمان به مهمونی پسر خاله اش دعوتم کرد. از دعوتش یکه خوردم و برای همین عصبانی شدم و با داد و فریاد گفتم: آرمان تو چه فکری می کردی که همچین اجازه ای رو به خودت دادی، فکر می کنی چه جور آدمی هستم . همه اش تقصیر خودمه، اگه باهات بیرون نمی رفتم و باهات حرف نمی زدم انقدر پررو نمی شدی.

همین طور یکریز با عصبانیت سرش فریاد می زدم و می گفتم و اون هم ساکت گوش می کرد. وقتی حسابی خالی شدم ، جواب داد: یاسی خانوم ، خسته نباشی. عصبانیتت فروکش کرد، حالا اجازه می دی دو کلام هم من حرف بزنم؟

مثل آبی که رو آتیش ریخته باشن خاموش شدم و با شرمندگی گفتمسر پا گوشم.

_ من تو رو به چشم خواهرم نگاه می کنم و اگر دعوتت کردم برای اینکه حوصله اینجور جاها رو ندارم و می خوام تنها نباشم، همین. اگه تو نیای مجبورم نرم و این باعث دلخوری پسر خاله ام می شه. حالا فکراتو بکن و جواب بده، یک هفته فرصت داری.

صبح روز بعد موضوع را با مهدیه در میان گذاشتم و اون هم گفت:

_ یاسی چرا اینقدر سخت می گیری. اون بیچاره که منظوری نداره، در ضمن اگر تو شل نباشی کسی نمی تونه پاشو از گلیم خودش درازتر کنه. تازه بد نیست آدم تجربه مهمونی رفتن رو داشته باشه، تا اگر حرف اینجور جاها پیش بیاد نگن طرف امله، چون الان این کارا کلاسه، فهمیدی؟ یه خورده تو هم دختر کلاس بذار، تا کی می خوای مثل بچه ننه ها رفتار کنی. مهدیه بی ربط نمی گفت، در هر کاری باید از مامان اجازه می گرفتم و همه کارامو مطابق میل مامان انجام می دادم و این عملم بیشتر اوقات باعث تمسخر همکلاسیام شده بود. وقتش رسیده بود که کمی هم روی پای خودم می ایستادم و به همشون نشون می دادم که بچه نیستم و برای همین تصمیم گرفتم که شب جمعه همراه آرمان به مهمانی پسر خاله اش برم. به توصیه مهدیه، مقداری از لوازم آرایش مامان رو برداشتم تا بیرون از خانه از آنها استفاده کنم. داخل تاکسی تند تند آرایش کردم. راننده تاکسی از آینه نگاهم می کرد که به تندی گفتم: چیه آقا، آدم ندیدین؟

نیش را تا بناگوش باز کرد و جواب داد: چرا ولی دختری به خوشگلی شما ندیدم. دوس دارین باهم چند ساعتی بگردیم؟

_ خفه شو ، بی شعور ، همین جا نگه دار.

_ هنوز که به مقصد نرسیدیم. خانم،من که حرف بدی نزدم.

_ نگه دار مرتیکه احمق.

فوراً دستمو بردم و دستگیره رو گرفتم و درب رو باز کردم. راننده پا گذاشت رو ترمز و نگه داشت. از تو کیفم هزار تومان در آوردم و پرت کردم و بلا فاصله پیاده شدم که گفت: پا گذاشتی رو بختت.

بدون اینکه درب را ببندم از ماشین پیاده شدم و اون هم درب و بست و از اونجا دور شد. نفس راحتی کشیدم و سوار تاکسی دیگه ای شدم و به محل قرارمون رفتم. آرمان شیک و مرتب کنار ماشین گرون قیمتش ایستاده بود ، سلام و احوالپرسی کردم و سوار ماشین شدم. حرفی از اتفاقی که افتاده بود نزدم ولی فکرم حول حرف های راننده می چرخید که آرمان پرسید: یاسی اتفاقی افتاده؟! پکر به نظر می رسی.

به زور لبخند زدم و جواب دادم : نه، نه چه اتفاقی فقط یهد خورده دلشوره دارم.

او گفت: مثل اون دفعه، اول هر کاری سخته ولی نترس من کنارت هستم.

از تماس دستش احساس خاصی بهم داده بود، قلبم به شدت می تپید و تمام بدنم داغ شده بود و مثل یک کوره می سوخت. فکر کنم اون هم متوجه شد چون نگاهم کرد و خندید. بدون اینکه حرفی بزنیم به جلو پیش می رفتیم، بعد از گذشتن از چند اتوبان به خیابانهای بالای شهر یعنی جردن رسیدیم آخه خونه ما شمال قرار داشت. جلوی یک خونه ویلایی بزرگ نگه داشت و پیاده شد و آیفون رو زد، در خونه اتوماتیک وار باز شد و آرمان ماشین رو به داخل هدایت کرد.حیاط خیلی بزرگ و قشنگ بود و فصل زمستان چهره خاصی رو به اونجا بخشیده بود ، همه جا برف و سفید بود. وقتی پیاده شدیم هیچ سر و صدایی نمی اومد، متعجب پرسیدم: انگار هیچ کسی خونه نیست، سر و صدایی نمی آید . به گمانم ما زود اومدیم.

_ شیشه ها دو جداره هستن و نمی ذاره صدا بیرون بیاد و شاید هم همه مهمونا نیومده باشن.

با هم به سمت ساختمان به راه افتادیم. آرمان یک دستش را به پشتم گذاشت و با دست دیگرش درب و باز کرد و تقریبا به داخل هولم داد. یک دفعه فهمیدم در چه دامی افتادم و ترس برم داشت چون هیچ کسی اونجا نبود و فقط ما دو تا، مهمون اون خونه بودیم. در یک عمل تلخ انجام شده قرار گرفته بودم ولی کنترل خودمو از دست ندادم و به تلخی لبخندی به لب آوردم و گفتم: آرمان پس مهمونا کجا هستن، مگه نگفتی مهمانیه، من کسی رو نمی بینم.

بلند خندید و با حالتی خاص گفت: اگه راستش رو بهت کفته بودم که نمی اومدی.

آخه از بس که کافه تریا رفتیم برام یکنواخت شده، خواستم تنوعی بدم برای همین سورپرایزت کردم. حالا سرکار چی می خورن بیارم، چایی، قهوه، آبمیوه...

_ هر چی که دوست داشتی بیار، برام فرقی نمی کنه.

دنبال فرصتی می گشتم تا فرار کنم. با عجله ولی آرام به سمت درب دویدم که دیدم قفله، یک دفعه تمام دنیا روی سرم خراب شد. سر جایم برگشتم، از وحشت نفسم بند آمده بود و در دلم فقط به خدا التماس می کردم تا از این وضع نجاتم بده. هزار بار بر خودم نفرین کردم که چرا بیش از حد به یک غریبه اعتماد کرده بودم. دقایقی طول کشید که آرمان با یک سینی و دو تا لیوان بازگشت. قیافه آرمان در نظرم یک گرگ شده بود، یک گرگ وحشی گرسنه. کنارم نشست و لیوان را به دستم داد و گفت: بخور تا حالت جا بیاد چون از حرارت حسابی سرخ شدی.

لیوان رو از دستش گرفتم و تشکر کردم و تا نزدیکی دهانم بردم، بوی تندی به مشامم خورد. با اخم گفتم: این چیه، آبمیوه نیست.

قاه قاه خندید و گفت: چرا عزیزم، یه چیزای دیگه هم توش ریختم تا شنگول بشی، نترس خیلی کمه، آخه امشب یک شب خاطره انگیزی برامون خواهد شد.

بعد دستش رو در گردنم انداخت و به عقب هولش دادم و فریاد زدم:

_ حیوان، دست کثیفت را بکش.

خودش را جمع و جور کرد و گفت: چرا عصبانی می شی، من منظور بدی ندارم می خواستم امشب ازت خواستگاری کنم، آخه خیلی ازت خوشم میاد، باور کن.

در حالیکه از عصبانیت منفجر می شدم، فریاد کشیدم: باور می کنم می خوای خرم کنی کثافت، زود باش درب رو باز کن می خوام برم.

اینبار با وقاحت دستاشو دور گردنم انداخت و گفت: محاله بذارم بری، تو چی فکر کردی، چند ماهه منتظر همچین روزی بودم.

تا خواست صورتشو جلو بیاره، با ناخن های بلندم به صورتش چنگ انداختم و هولش دادم که فریادش بلند شد: دیوونه چیکار میکنی؟

همین طور که از جام بلند می شدم چشمم به گلدانی که روی میز کنارم قرار داشت افتاد، معطل نکردم، دست بردم و گلدان را بلند کردم و با همه توانایی که در بدنم وجود داشت به صورتش کوبیدمکه صدای فریادش بلند شد. خون از صورتش می چکید، با حالتی زار دست برد و از جیبش کلید رو درآورد و بطرفم پرتاب کرد و گفت: زود از اینجا گمشو برو.

فورا کلید را برداشتم و ه سمت درب دویدم و درب و باز کردم مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشه با سرعت از اون خونه خودمو بیرون انداختم. از خوشحالی و اینکه تونسته بودم جان سالم به در ببرم گریه می کردم، ولی نمی دونستم اون ساعت کجا باید می رفتم چون با سر و وضعی که داشتم اگه خونه می رفتم مامان متوجه می شد و حتما می کشتتم. نیم ساعتی هدف قدم زدم ولی یک دفعه به یاد مهدیه افتادم، فورا جلوی یک تاکسی پریدم و دربست گرفتم و اونجا رفتم. از اقبال خوبم مهدیه تنها خونه بود. وقتی سر و وضع آشفته ام رو دید نگران پرسید: یاسی چی شده؟ چه بلایی سرت اومده؟

_ بذار بیام تو، برات تعریف می کنم. فقط یه چیز داغ بده بخورم که دارم می لرزم.

بیچار فوراً برام چایی آورد. با یاد آوری اون صحنه، زار زار گریه می کردم اونچه رو که اتفاق افتاده بود براش تعریف کردم . مهدیه هم در حالی که گریه می کرد، بلند شد و به اتاقش رفت. وقتی برگشت پاکت سیگاری هم دستش بود. وقتی سیگار رو روشن می کرد با چشمای گشاد شده نگاش می کردم، برای همین خندید و گفت: چیه تا حالا سیگار ندیدی؟

_ چرا دیدم ، ولی نه تو دستای تو.

آرام به سرم کوبید و جواب داد: احمق جان ، تو مدرسه که جرأت ندارم.

_ چرا مهدیه؟ خیلی زود نیست ، مگه تو چند سال داری، آخه چرا؟

_ درد و غم که به سن و سال نیست، فکر می کنی تو فقط مشکل داری، نه جونم، تو یه مادر داری که مثل کوه پشتته و محبتش رو از شما دریغ نمی کنه ولی من چی، نه از پدر خیری می بینم نه از مادر، پیش بابا که می رم انگار نه انگار که مهدیه ای هم وجود داره، مثل سگ از زنش می ترسه و هر کاری که اون می گه انجام می ده. اینجا هم که می آم، همیشه تنهام. مامان از صبح تا عصر سرکاره و عصرها هم با دوستاشه، تا اعتراض می کنم می گه تو هم دوستاتو دعوت کن باهاشون برنامه بچین و به نوعی سرتو گرم کن.

پوزخندی زد و ادامه داد: بهم می گه اگه بوی فرند برای خودت پیدا کنی کمتر پاپیچ من می شی.

یک دفعه از دهانم پرید: مامانت هم برای خودش بوی فرند داره؟

آه سینه سوزی کشید و دودی هوا فرستاد و گفت: آره، ماه به ماه هم عوض می کنه وتنوع می ده.

نمی دونم چرا با شنیدن این حرف زدم زیر گریه، بیچاره مهدیه نمی دونست چطوری آرومم کنه. در اون حین سیگاری از پاکت در آورد و روشن کرد و به دستم داد و گفت : یاسی چند پک بزن، آرومت می کنه. بی اختیار از دستش گرفتم و به لبم بردم، با اولین پک به سرفه افتادم ولی کم کم راحت تونستم دود کنم.

 

با یاد آوری گذشته دوباره اشک مهمان چشمام شد، دلم از زمین و زمان گرفته بود . از بی رحمی روزگار، روزگاری که به هیچ کس رحم نمی کرد. اونقدر غرق شده بودم ، مژگان رو که به چهارچوب درب تکیه داده بود نمی دیدم و با صدایش که گفت: چیه بازکه آبغوره گرفتی؟!

خندیدم و اشکامو پاک کردم و جواب دادم: چیکار کنم شنیدم آبغوره گرون شده، برای همین خواستم یه کمکی بهت کرده باشم تا زمستونی زیاد تو خرج نیفتی.

_ ممنون خدا سایه تو رو از سرم کم نکنه، ببینم نخوابیدی؟

_ نه.

_ پس پاشو یه چایی درست کن بخوریم، در ضمن اون پنجره لامصب و باز کن که خفه شدم. آخر هر دومون سرطان ریه می گیریم.

_ بهتر راحت می شیم.

_ تو شاید ولی من نه، چون هنوز آرزوهای زیادی دارم و هم اینکه همچین بگی نگی پرونده سفیدی و روشنی ندارم، پس همون بهتر که اینجا بمونم. تا چایی آماده بشه من می رم حموم.

_ برو.

داخل حمام چنان سر وصدایی راه انداخته و آواز می خواند که نگو و نپرس، درب و که باز کردم گفت: مرسی عزیزم چایی مو آوردی، دستت درد نکنه. در ضمن بیا پشتمو کیسه بکش، یه خورده هم مشت و مالم بده.

_ گمشو مگه من دلاکم.

_ پس چیکاره ای؟ برای چی اومدی، فکر کردم اومدی کار کنی؟

_ هیچی بیکار و علاف، اومدم بگم یه خورده اون صداتو بیار پایین. آخه قناریا همه جمع شدن اینجا و جا برای من نیست. در ضمن الان آقای کمالی می آد، فکر می کنه اینجوری اشاره می دی.

آقای کمالی همسایه پایینی مژگان بود و با این که سن و سالی ازش گذشته بود و زن و بچه و نوه هم داشت ولی به قول خودش یک دل نه صد دل عاشق مژگان شده بود و در هر فرصتی که پیش می اومد ابراز علاقه می کرد، مخصوصاً وقتی که زنش برای دیدن بچه هاش به خارج از کشور می رفت. مژگان با هرهر گفت: راست می گی، الانه که به یه بهونه ای بیاد بالا.

_ پس زود باش که چایی هم آماده است.

نیم ساعت طول کشید که از حمام بیرون آمد، نگاهی به صورت سرخش انداختم و گفتم: مجبوری این همه وقت تو حموم بشینی که اینطوری مثل لبو بشی.

_ تقصیر مامانمه، اگه تو رنگ آمیزی من این همه ظرافت و حوصله به خرج می داد من الان اینطوری خوشرنگ و سیاه نمی شدم که مجبوراً دست به دامن کیسه بشم تا شاید یه خورده رنگ و رو باز کنم و سفید بشم.

_ شاید موقع رنگ کردن شب بوده یا برقا رفته بودن که بیچاره متوجه نشده.

دست در گردنش انداختم و صورتشو بوسیدم و ادامه دادم: ولی در عوض خیلی با نمکی.

_ قربونت که بهم روحیه می دی. یاسی می دونی همیشه آرزوم این بود که خدا یه خواهر بهم می داد، یه همدل، آخه می دونی که مامانم پانزده سال بعد از ازدواجشون باردار میشه وقتی 36 سال داشت برای همین خیلی اختلاف سنی داریم. خوبه، مهربونه ولی نمی تونیم زبون همدیگه رو بفهمیم.

در همین حین تلفن زنگ زد، مژگان نگاهی به صفحه تلفن کرد و گفت:

_ به به ، چه حلال زاده است.

مژگان بعد از سلام و احوالپرسی گفت: نمی تونم،باشه برای بعد . نمی دونم مامانش چی می گفت که می گفت نمی تونم با این که گفت: مادر من چقدر اصرار می کنی ، مهمون دارم باشه یه شب دیگه.

فهمیدم ازش می خواد که شب پیش اونا بره،برای همین فوراً گفتم: مژگان من مزاحمت نمی شم، می رم خونه.

می خواستم بلند بشم که دستمو گرفتفت: بزار ببینم اون چی میگه.

سپس رو به من گفت: یاسی ، مامان می گه تو هم بیا. تعارف نکن، اگه نخوای نمی ریم.

مادرش همینطور یکریز اصرار می کرد برای همین قبل از اینکه من جوابی بدم گفت:

_ مادر من، یه دقیقه صبر کن گوشی رو بهش بدم.

در مقابل اصرار خانم قیاثی مغلوب شدم و قبول کردم. ساعت هشت بود که به راه افتادیم . داخل ماشین مژگان نگاهی کرد و گفت : یاسی، یه پیشنهاد برات دارم. اگه قبول کنی تا عمر داری خوشبخت می شی.

ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: بگو ببینم؟!

_ ببین بیشتر مردای خانواده ما زن ذلیل هستن، من هم چون تو رو خیلی دوست دارم می خوام که زن داداشم بشی.

با چشمای گشاد شده داد زدم: چی، زن داداشت، اون که زن داره.

با آرامش جواب داد: خوب داشته باشه، تو هم می شی زن دومش. تو که می دونی من دل خوشی از عروسمون ندارم. به جان یاسی بدون اجازه اون یعنی بیتا جون آب نمی خوره. چون تو خیلی از اون خوشگل تر و سر تری ، کافیه یه چشم و ابرویی بالا بندازی و یه خورده هم عشوه بیایی،اونوقت که کار تمامه، من هم کمکت می کنم.

حیران مونده بودم که چه جوابی بدم و چیکار کنم، کله ام داغ کرده بود و احساس حقارت می کردم. همین طور که فکر می کردم دوباره گفت: چرا اخم کردی اگه فکر می کنی که مشکله یا این که داداشمو نمی پسندی بیا و زن بابام شو،آره اون بهتره. چون سنش بیشتره، قدر و منزلتت رو بیشتر می دونه، آخه هرچی باشه تو از مامان خیلی جوونتر و سرحالتری، به جان یاسین می ذارم مامان بویی ببره.

تازه فهمیدم سر به سرم گذاشته،با مشت به شونه اش کوبیدم که فریادش بلند شد : دیوونه چرا می زنی؟

_ برای اینکه دیگه مسخره ام نکنی. صبر کن یه آشی برات بپزم که روش یه وجب روغن داشته باشه.

همین طور که قاه قاه می خندید جواب داد: من احمق رو باش که می خوام خوبی کنم. بیچاره من که اینقدر به فکرت هستم و نمی خوام به دست نا اهل و نامرد بیفتی.

_ کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.

_ برای اینکه من خیلی بد شانسم، دست رو هرکی بزارم یه بلایی سرش می آد. یه روز یکی از فامیلای بابا اومد خواستگاریم ولی بیچاره دو روز بعدش تصادف کرد مرد، اون یکی هم از بی اکسیژنی مرد.

در همیسن حین چشمم به یک گل فروشی افتاد،وراً گفتم: مژگان همین جا نگه دار.

_ چرا؟

_ می خوام گل بگیرم.

_ نمی خواد بابام همین جوری هم ازت خوشش می آد.

_ لوس نشو، نگه دار.

موقع پیاده شدن گفت: ارکیده بخر، بابا عاشقشه.

پیاده شدم و دسته گل زیبایی خریدم و بر گشتم و به راه افتادیم. چند دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم. نگهبان با دیدن ماشین مژگان فوراً درب رو باز کرد و به پارکینگ رفتیم. داخل آسانسور مژگان همینطور از خوبیای باباش می گفت، تا آسانسور توی طبقه سیزدهم نگه داشت گفتم: قبوله ولی یه شرطی داره، برای من تو برج خونه نخره.

چشماشو تنگ کرد و پرسید: چرا؟

_ چون هم موقع رعد و برق می ترسم، هم اینکه یک دفعه دیدی از شانس من آسانسور پاره شد و افتادم پایین.

_ خاک بر سر ترسو بی کلاست کنم، مگه بند تنبونه که به راحتی پاره بشه، الان جونم تو برج نشستنم کلاس محسوب می شه . حالا بیا بریم که مامان بی صبرانه منتظره.

قبلاً با خانم غیاثی تو خونه مژگان آشنا شده بودم. زن، نازنین و مهربانی بود. وقتی زنگ را زد، خانم غیاثی شیک و مرتب درب رو به رومون باز کرد و با رویی گشاده به داخل دعوتمون کرد و گفت: به به یاسی خانم گل، بفرمایید داخل عزیزم، خیلی خیلی خوش اومدی، صفا آوردی، منت رو سرمون گذاشتی، قربون قدمات.

_ خواهش می کنم خانم غیاثی شرمنده ام نکنید،حسابی تو زحمت افتادین.

خانم غیاثی چه زحمتی مادر ، خوشحالمون کردی، ما هم از تنهایی حوصلمون سر می ره. اینطوری مژگان هم زود از دست ما خسته نمیشه که فرار کنه.

_ اِ مامان این حرفا چیه، راستی بابا کجاست؟

همون لحظه صدای آقای غیاثی بلند شد که می گفت: بابا جون ، تو آشپز خونه هستم و دارم براتون غذا می پزم.

خانم غیاثی شوخی می کنه، نشسته و یک ریز دستور میده، اینو بده، اونو بده. بفرمایید سر پا موندین.

خواست به سمت پذیرایی هدایت کنه که مژگان گفت: ما هم می آییم پیش شما.

خانم غیاثی: نه مادر، شما بشینین ما هم الان می آییم.

مژگان: مامان یاسی غریبه نیست،، مثل خودمه، راحت باش.

_ مژگان راست می گه،ما هم پیش شما می شینیم، اگه اجازه بدین یه خورده هم کمک می کنیم.

سه تایی به آشپزخانه رفتیم.آقای غیاثی با دیدنمان از جا بلند شدو سلام کرد.

_ سلام، حال شما، ببخشید که امشب مزاحمتون شدیم.

_ خواهش می کنم دخترم، چه مزاحمتی، اینجا رو هم مثل خونه خودتون بدون.

_ اگه غیر از این بود که مزاحمتون نمی شدم.

به غیر از خانم غیاثی هر سه کنار میز نشستیم. خانم غیاثی برامون چایی ریخت و تعارف کرد که گفتم: مرسی، من نمی خورم.

_ چرا مادرتوی هوای سرد می چسبه،، دوست نداری؟

_ چرا ولی معده ام درد می کنه، الان اگه بخورم تشدید می شه.

مژگان: اتفاقا یاسی زیاد چایی می خوره، الان راست می گه، یه خورده وضعیت معده اش بهم ریخته است.

خانم غیاثی: امان از دست شما جوونا، دوره ما فقط آدمای پیر مریض می شدن.

_ برای اینکه ما بچه های کوپنی هستیم و با روغن مایع اگه بتونیم بخریم بزرگ می شیم، ولی شماها روغن حیوانی می خوردین برای همین بنیه خوبی دارین.

پدر مژگان بلند بلند خندید و گفت: زری راست می گه، الان بیشتر مردم با این تورم فقط عکس گوشت و مرغ... می بینن. خیلی ها رو می شناسم که به جای مرغ اسکلتش رو می خرن، خوب بچه ای که با این وضع بزرگ بشه چه زور و توانی می تونه داشته باشه.

خانم غیاثی: آقا لطفا یه امشب رو بی خیال این حرفاشو، با حرف من و تو که کار به جایی نمیرسه. مژگان لطفا از تو یخچال ظرف میوه رو بده.

آقای غیاثی: مژگان، بابا، اون شربت منو هم از تو یخچال بده.

از نگاه و صدا کردن آقای غیاثی دل من می لزیداگه بابام هم مارو ترک نمی کرد من هم می تونستم از محبتش سیراب بشم، نکه تشنه لب به جای دریا، به سراب برسم. در اندیشه های خودم غرق بودم که صدای مژگان موقعیتم را یاد آور شد: یاسی خانم بفرمایید میوه، راستی یاسی جون اون ابروتو یه خورده ببر بالا.

متعجب نگاش کردم که به باباش اشاره کرد، با یاد آوری حرفهای تو ماشینش یک دفعه زدم زیر خنده. بیچاره مامان و باباش فکر کردند دیوانه ام که بی خودی می خندم، برای همین خیره نگام می کردند که مژگان دوباره گفت: می دونین یاسی برای چی می خنده؟ آخه امروز یکی از همکارام می گفت: که یکی از فامیلاشون چون مادر مثل اینکه یه خورده پیر شده بوده، دختره دلش برای باباش می سوزه و می ره یکی از دوستای خودش رو برای باباهه می گیره.

یک دفعه خانم غیاثی دستاش رو، روی هم کوبید و گفت: وای، وای چه کارا، عجب دختر بی عاطفه و بی چشم و رویی، مگه بیچاره زن، جوونی شو به پای شوهرش هدر نداده؟

و آقای غیاثی در حالیکه می خندید جواب داد: اتفاقا دختر با محبتی بوده که دلش برای باباش سوخته.

با این حرف مژگان بیچاره ها با هم جر و بحث کردن و ما هم می خندیدیم. برای اینکه کار به جای باریک نکشه گفتم: اگه هر چیزی نوش خوب باشه، زن قدیمیش و اولیش خوبه چون بیشتر از یه زن جوون دلسوزه شوهرش، البته این در مورد آقایون هم صدق می کنه.

هر دو حرفم را تصدیق کردند. پرتقالی برداشتم و پوست کندم و بی توجه به طرف آقای غیاثی گرفتم و گفتم: بفرمایید.

با این کارم بهانه بدست مژگان افتاد، هی متلک بارم می کرد و به پدرش می گفت:

_ مامان می بینی چه دوستی دارم مهربون، خانم، دل نازک.

_ بله، بله، واقعا هم همین طوره. خدا به پدر و مادرش ببخشه.

کلمه پدر رو چند بار زمزمه کردم و پوزخندی زدم. هر وقت اسمش به میون می اومد رعشه بر اندامم می افتاد، چون تمام دوران نوجوانیمو بر باد داد و با رفتنش خوشیهای منو هم برد و منو تک و تنها تو بیابان زندگی با خاطراتم رها کرد. چه روزایی که دلم می خواست کنارم می بود و من سرمو رو شانه هاش می گذاشتم و اون نوازشم می کرد و وقتی که ناراحت و غمگین می شدم و گریه سر می دادم مرهم دل خسته ام می شد و دلداریم می داد، ولی افسوس که اون کنارم نبود.

یاسی جون، یاسی جون گفتن آقای غیاثی ، از خواب بیدارم کرد و ذهن پریشانم رو نجات داد. فوراً جواب دادم: ببخشید، حواسم نبود، با من بودین؟

آقای غیاثی عیب نداره، جوونی از این کارا زیاد داره عزیزم، حالا چرا چیزی نمی خوری؟

نگاهی به لیوانی که دستش بود انداختم و گفتم: اگه اجازه بدین من هم از چایی شما می خورم.

_ حتماً چون تنهایی مزه نمی ده، زن یه لیوان دیگه بده.

مژگان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: کم مونده بود دیشب سقط بشی معده ات درد نمی کنه؟

_ به قول شاعر امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم که شاید ترسیدم به فردای دگر.

مژگان اتفاقاً اگه اینطوری پیش بری مطمئن باش به فردا نمی رسی، فاتحه ات خونده ست.<

خانم غیاثی: ای وای مادر این حرفا چیه، زبونتو گاز بگیر.

آغای غیاثی: بابا چیکارش داری بذار راحت باشه. امشب که یه هم پیاله پیدا کردیم بذارخوش باشیم .

بوسه ای به طرف مژگان پرت کردم و گفتم: چشم سیاه ، ابرو سیاه، قشنگتر از شاه پریا، پا رو قلب من نذار، با دل من راه بیا. طفلکی این دل که می دونی سفره دلش رو پیش هر کس وا نمی کنه.

خانم غیاثی آفرین دخترم چه صدای قشنگی داری، ادامه بده که به دلم نشست.

_ پس به خاطر دل شما که امشب حسابی تو زحمت افتادین.

زمزمه کردم: شبا همش به می خونه می رم من، سراغ می و پیمونه می رم من و تو این میخونه ها خسته دردم.....

با حاظر شدن غذا، میز رو جمع کردیم و بساط شام رو چیدیم. بنده خدا یه عالمه غذا آماده کرده بود. با این که اشتهای زیادی نداشتم ولی از روی ناچاری مقداری غذا کشیدم.

بعد از خوردن غذا باز درد لعنتی به سراغم اومد ، برای اینکه شب اونا رو هم خراب نکنم به روی خودم نمی آوردم و تحمل می کردم. دو تا قرص خوردم تا شاید کمی آروم بشه، ولی نه هرچه می گذشت بیشتر می شد. در حال انفجار بودم که به مژگان اشاره کردم هر چه زودتر اونجا رو ترک کنیم، تا مژگان بلند شد من هم بلند شدم که باباش گفت: کجا با این عجله؟

مژگان5/11 تا برسیم خونه و بخوابیم ساعت یک شده و من صبح باید برم سر کار.

تند تند حاضر شده و خداحافظی کرده و بیرون رفتیم. به محض سوار شدن به آسانسور ، مژگان پرسید: چی شد؟ باز دردت گرفت؟

_ آره، چه دردی هم، دارم می میرم.

_ آخه مجبوری این زهرمار رو کوفت کنی تا این همه درد بکشی.

_ بابا فقط از اون نیست، سیری هم که داخل میرزاقاسمی بود تحریک کرده.

_ تو که می دونی چی برات ضرر داره چرا می خوری . چرا به خودت رحم نمی کنی، حیف نیستی مگه چند سال داری.

_ خواهش می کنم الان این حرفا رو نزن، نصیحت باشه برای بعد، چون الان دارم می میرم.