طفلکی ساکت شد، به پارکینگ رفته و سوار ملشین شدیم و راه افتادیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم، اشاره کردم که نگه داره. فوراً کنار کشید و نگه داشت با عجله پایین پریدم و محتویات معده ام را خالی کردم، حالم خیلی خراب بود. مژگان از توی صندوق عقب ظرف آب را آورد، دست و صورتم رو شستم و کمی که آروم شدم سوار ماشین شده و به راه افتادیم. سرم را به پشتی تکیه داده که مژگان گفت: یاسی بریم دکتر، رنگت پریده، با این وضعی که داری شب نمی تونی راحت بخوابی. یه آمپولی چیزی بزنن تا یه خورده خوب بشی.

_ نمی دونم، سرم گیج میره، انگار لحظه های آخرمه.

_ بیمارستان نزدیکه، دو سه دقیقه دیگه می رسیم.

وقتی نگه داشت چشمامو باز کردم و با دیدن تابلو بیمارستان نا خود آگاه خنده رو لبام اومد. خواستم پیاده بشم که مژگان گفت: صبر کن بیام کمکت.

وقتی پیاده شدم، مژگان نگاهی به صورتم انداخت و گفت: چی شده که یه دفعه حالت بهتر شد اخمهاتو باز کردی؟

_ مثل اینکه یه خورده حالم بهتر شد.

_ مثل سگ دروغ می گی ، جون من چی شده؟

_ دکتر محمدی تو این بیمارستان کار می کنه.

_ خاک بر سر احمقت بکنن که وقت مردن هم دست از این کارات بر نمی داری.

دستمو ول کرد، دیدم تعادلمو نمی تونم حفظ کنم برای همین با التماس گفتم: جون من دستتو نکش، الان می خورم زمین.

_ بهتر ، عقلت سر جاش می آید.

به زور از بازوش آویزان شدم و به اورژانس رفتیم و با راهنمایی پرستار، روی یکی از تخت ها دراز کشیدم. مژگان برای گرفتن قبض رفت و چند دقیقه بعد یک دفعه به داخل پرید که باعث وحشتم شد ، گفتم: چرا جن زده شدی، قلبم ریخت .

بدون اینکه جوابی بدهد از کیفش چند تا دستمال کاغذی در آورد و روی دهنم گذاشت، با حالت فریاد گفتم: چیکار می کنی ، خفه شدم.

_ همون بهتر خفه بشی تا با بوی گندت آبرومو ببری. بوی سیر، زهرمار.

در همین حین پرده عقب رفت و دکتر به داخل پا گذاشت. مژگان رو عقب زدم و با دیدن قیافه دکتر محمدی، دوزاریم افتاد. هر دو سلام کردیم.

_ سلام، باز که شما رو می بینم، چی شده، چرا دماغتونو گرفتین؟

قبل از اینکه من جواب بدم، مژگان پیش دستی کرد و گفت: بوی سیر حال یاسی رو بد می کنه آخه حساسیت داره.

به زور جلوی خنده ام رو گرفتم که دکتر پرسید: خوب نگفتین چه مشکلی پیش اومده که شما رو دوباره زیارت می کنم.

_ باز معده ام درد گرفته، قبل از اینکه اینجا بیاییم حالم هم بهم خورد.

_ سابقه بیماری داری؟

_ زخم معده دارم.

نگاهی موشکافانه به صورتم انداخت و گفت: پس چرا از این چیزا استفاده می کنین؟

قلبم به تپش افتاد و مژگان در حالی که سرخ شده بود به سکسکه افتاده بود، جوابی ندادم و چشمامو بستم. دکتر فشارمو گرفت و نسخه ای نوشت و رو به مژگان گفت:

_ داروهاشو تهیه کنید و برگردید تا بگم بهش سرم وصل کنن.

با شنیدن اسم سرم، یک دفعه گفتم: وای خاک بر سرم شد.

دکتر بیرون می رفت که برگشت و پرسید: چرا؟

_ می ترسم.

دکتر کسی که می ترسه از خوردن اینجور چیزها پرهیز می کنه.

بهم بر خورد، نیم خیز شدم که بلند شوم و روبه مژگان گفتم: مژی صبر کن با هم بریم ، نمی خواد دارو بگیری.

با حرف من، دکتر کاملاً به طرفم برگشت و در حالی که لبخند می زد گفت: چه زود قهر می کنید، من برای سلامتی خودتون می گم.

و سپس به مژگان اشاره کرد برای گرفتن دارو ها برود، تا مژگان خواست پاشو بیرون بگذارد بلندتر گفتم: اِ مگه نشنیدی می گم صبر کن تا باهم بریم بهتر از این که متلک و نیش زبون بشنوم.

دکتر خنده کنان سرش را به حالت تأسف تکان داد و گفت: نه بابا، جدی جدی قهر کردید. آخه من کی به شما متلک گفتم. خواهش می کنم دراز بکشید فشارتون پایین افتاده، اگه بلند بشید سرتون گیج می ره و می خورید زمین.

مژگان هم در ادامه حرف دکتر گفت: یاسی چرا لج کردی؟ دکتر به خاطر خودت می گه دراز بکش.

و آرامتر ادامه داد من حوصله نش کشی ندارم.

با اخم روی تخت دراز کشیدم. هردوشون بیرون رفتند. بعد از اینکه تنها شدم با تجسم کردن قیافه معصومانه دکتر خنده ام گرفت، بیچاره چطوری ازم خواهش می کرد. داشتم قیافه و رفتارشو حلاجی می کردم که مژگان با یک پرستار به داخل آمد و مژگان در حالی که دارو ها رو روی میز می گذاشت گفت: بد نمی گذره که؟

و در حالی که دهنش را کج کرده بود ادای منو در آورد و گفت: بمیرم بهتر از اینه که نیش زبون و متلک بشنوم. بیچاره، هم درمونت می کنه هم نازتو می کشه.

خنده کنان جواب دادم: چیه حسود؟ چشم نداری ببینی یکی نازمو می کشه.

_ والله خدا به آدم شانس بده، یکی پیدا نمی شه تا ناز من فلک زده رو هم بکشه.

می دونستم قصد شوخی داره چون همیشه می گفت: آفرین به این کارخونه که محصول به این قشنگی بیرون بیرون فرستاده. سفید مثل بلور، چشماش مثل دریا، خوشگل و زیبا، موهای طلایی مثل خورشید خانم، اونوقت کارخونه مادر من هرچی رنگ سیاه بوده استفاده کرده، حتی به من بدبخت هم رحم نکرده.

با فرو رفتن سوزن تو دستم، خنده روی لبام محو شد. پرستار نوک سوزن را مثل چرخ فلک توی دستم می پیچوند، اونقدر درد گرفت که یک دفعه کنترل خودمو از دست دادم و با فریاد گفتم: بی شعور ول کن دستمو آبکش کردی.

به صدای داد و فریاد من ، پرستار دیگه ای به داخل آمد و گفت: چی شده خانم روحی؟

زودتر جواب دادم: هیچی این خانم عرضه یه سرم وصل کردن رو هم نداره . دستمو سوراخ سوراخ کرده که هیچ ، همین طوری هم اون تو می پیچونه.

پرستار با عصبانیت جواب داد : مواظب حرف زدنتون باشین. من چیکار کنم که شما چاقی و رگ دستتون پیدا نمی شه.

با هم جر و بحث می کردیم که اینبار خود دکتر به داخل آمد و پرسید: چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟

اینبار پرستار زود تر جواب داد : رگشون پیدا نمی شه، اونوقت خانم به من توهین می کنن.

خواستم جوابش را بدهم که مژگان گفت: یاسی خواهش می کنم.

دکتر روبه پرستار کرد و گفت: خانم روحی شما بفرمایید، من خودم وصل می کنم.

بعد از اینکه هر دو پرستار بیرون رفتن با عصبانیت گفتم : دختری دیوونه بلد نیست ، اونوقت میگه چاقی و رگ دستت پیدا نمی شه.

دکتر اتفاقاً خانوم روحی جزء پرستارای خوب بیمارستان هستن، حتماً....

به میان حرفش پریدم و گفتم: حتماً من چاقم برای همین، خوب معلومه که شما از همکاراتون طرفداری می کنید. برای شما چه فرقی می کنه مریض درد بکشه یا نکشه، زنده بمونه یا بمیره. اصلاً شما دکترا و پرستارا عاطفه ندارین.

هاج و واج نگاهم می کرد ، وقتی حرفام تمام شد چند دقیقه ای سکوت کرد و گفت :

_ خسته نباشین حالا اجازه می دین سرم رو وصل کنم .

برای اینکه جلو خندمو بگیرم چشمامو بسته و دستمو مشت کردم، خیلی زود رگم را پیدا کرده و سرم را وصل کرد. وقتی کارش تمام شد گفت: به محض تمام شدن سرم صدام کنید.

مژگان هم گفت: حتماً.

بعد از رفتن دکتر، مژگان صدام کرد: یاسی ، یاسی.

از لحن صدا کردنش میزان عصبانیتش را تخمین زدم برای همین چشمامو باز نکردم و فقط سرمو تکان دادم که گفت: برای من ادا و اصول در نیار، چشماتو باز کن و عین آدما جواب بده.

چشم باز کرده و با اخم تصنعی نگاهش کردم و گفتم: بله امرتونو بفرمایید.

_ یاسی، تو جداً خجالت نکشیدی. این چه طرز حرف زدن بود، اجازه ندادی بیچاره حرفشو تموم کنه. مثل چال میدونیا حرف می زنی، واقاً برات متأسفم. به خدا دلم می خواست اون موقع خفه ات کنم. آبرومو بردی. تو چه مرگت شده؟

_ وقتی مردی مقابلم قرار می گیر، عقم می گیره و حالم بهم می خوره. اصلاً به تو چه، مگه از فک و فامیلای توئه که جانبداری می کنی؟ تو رو سننه.

همین طور با چشمای از حدقهدر آمده نگاهم می کرد و سپس گفت: خیلی پررویی، باید گوشت و می گرفت و پرتت می کرد بیرون و هرچی که از دهنش بیرون می اومد نثارت می کرد تا خوب و بد رو از هم تشخیص بدی.

تو چرا دق و دلی باباتو سر دیگران خالی می کنی و گناه اون رو گردن دیگران می اندازی.

_ برای اینکه همشون از یه قماشاً ، چیه نکنه گلوت پیشش گیر کرده.

_ خیلی لوس و پررویی ، واقعاً برات متأسفم. بنظرم اون مرد خوبیه.

مژگان ازم رو برگردوند و رو صندلی نشست، من هم چشمامو بستم و به رفتار خودم و به حرفای مژگان فکر کردم. حق با مژگان بود ، در واقع من اشتباه و گناه بابا رو با هدف قرار دادن دیگران می خواستم تلافی کنم و این دور از انصاف بود و به این طریق هم دل دکتر هم دل مژگان را رنجونده بودم. برای جبران، مظلومانه مژگان را صدا کردم و گفتم: مژگان جون، منو ببخش. حق با توئه من دو روز قاطی کردم و نمی دونم چی کار کنم، چی بگم. از شانسم هم دکتر سر راهم قرار می گیره و تیرم به اون می خوره. خواهش می کنم به دل نگیر.

با اخم جواب داد: خواهش می کنم، به دل نگرفتم.

_ پس چرا اخم کردی، بابا غلط کردم چیز خوردم. آشتی میکنی یا ادامه بدم.

خندید و گفت: نه راضی شدم و آشتی می کنم، ولی به یه شرط.

_ چه شرطی؟

_ از دکترعذر خواهی کنی.

چون من من کردم دوباره گفت: قبول کن، چون خیلی بد باهاش صحبت کردی. به جان یاسی گلوم پیشش گیر نکرده، بلکه محجوبیتش منو تحت تاثیر قرار داده.

_ خجالت نکش و بگو عاشقش شدم. چشم، به خاطر گل روی شما ازش عذر خواهی می کنم.

_ لوس نشو، با دو بار دیدن که آدم عاشق نمی شه. اون قدیم قدیما بود که طرف با یک نگاه عاشق می شد، الان دوره این حرفا نیست. تازه من یک بار طعم عشق وعاشقیو چشیدم و برای هفت پشتم کافیه.

_ خوب این بار کم کم به سراغت میاد و به مرور زمان آشنا می شی، کافیه یه خورده چشم و ابرو بالا بندازی قاپ طرف رو بدزدی.

_ گمشو، حرفای خودمو تکرار می کنی مسخره.

همین طور که با هم حرف می زدیم و می خندیدیم، سرم هم تمام شد و مژگان در حالیکه از جایش بلند می شد گفت: من برم به دکتر اطلاع بدم ولی یادت نره از دکتر معذرت خواهی کنی.

_ باشه ولی خواهشا تو بیرون وایسا.

_ وای، چقدر تو مغروری.

چند دقیقه ای بعد از رفتن مژگان، دکتر به داخل آمد. بدون اینکه نیم نگاهی بیندازه یا حرفی بزنه سوزن را بیرون کشید و چسبی هم زد. نمی دونستم چی بگم و یا چطوری ازش معذرت خواهی کنم چون برایم سخت ترین کار بود. وقتی کارش تمام شد قصد رفتن کرد، بی اختیار دستش را گرفتم بدون اینکه حرفی بزنه یا برگرده ایستاد. دستش را فشردم و آروم گفتم: ببخشید که رنجوندمتون، خیلی از دستم دلخورید؟

برگشت و به دستم نگاه کرد، احساس کردم معذبه، برای همین دستم را شل کردم. دستش را کشید و جواب داد: هیچ وقت عجولانه قضاوت نکنید. من می خواستم بگم شاید مشکلی براشون پیش آمده که حواسش به کارش نبوده، همین. حالا امیدوارم که دیگه گذرتون به این جاها نیفته.

_ که ریخت و قیافه منو نبینید. نمی دونستم با دو کلمه حرف اینطور از دستم ناراحت می شید. واقعا متاسفم.

سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت: باز عجله، نه خانوم عزیز، من چون آدم بی عاطفه ای هستم دوست ندارم شما دوباره مریض بشید و درد بکشید و مجبور به تحمل ماها بشید.

با آمدن مژگان به داخل، نجات پیدا کردم چون جوابی نداشتم بدهم و به محض اینکه مژگان گفت: اگه آماده ای بریم.

فورا از تخت پایین آمدم و بدون اینکه نگاهش کنم سریع تشکر کرده و به راه افتادم. وقتی به انتهای راهرو رسیدم و برگشتم که دیدم دستش را ستون چانه اش کرده و نگاه می کند. با ایستادن من، مژگان هم از حرکت ایستاد و نگاهی به عقب انداخت و گفت: بیا بریم. تو چرا دو روزه گیر دادی به این بیچاره.

_ نمی دونم دست خودم نیست، ولی اون هم داره نگاهمون می کنه.

دستمو کشید و گفت: برای اینکه حتما تا به حال به پستش دیوونه ای مثل تو نخورده که زود به زود گازش بگیره، برای همین تعجب کرده. حالا چی بهش می گفتی؟

_ هیچی ازش معذرت خواهی کردم، مگر قرار بود چیز دیگه ای هم بگم.

_ گفتم شاید دوباره قرار گذاشتی.

_ گمشو اینقدر هم سبک نیستم. تازه من عادت ندارم دنبال کسی بدوم، دنبال خودم میدوئونم.

_ بله بله می دونم، حالا بدو که من بیچاره صبح زود باید بیدار بشم.

_ راستی مژگان، من هم صبح می رم خونه.

_ چرا مگه نمی خواستی چند روزی پیشم بمونی، من هم از تنهایی حوصله ام سر می ره.

_ نمی تونم دلم پیش مامانه، چون تا من نرم خونه دلش آروم نمی گیره و الان نگرانه. گناه داره، نمی خوام بیش از این اذیت بشه.

_ راست می گی الان درد خودش هم تازه شده، از طرفی هم دلواپس توئه.

به محض رسیدن به خونه هر دومون فورا آماده خواب شدیم، چون دکتر بهم قرص آرام بخش داده بود با خوردنش خیلی زود چشمام سنگین شد.

صبح وقتی چشم باز کردم ساعت ده بود، بعد از خوردن صبحانه و جمع و جور کردن خونه به خانه خودمان رفتم. وقتی کلید را انداختم دلشوره داشتم، انگار برای اولین بار می خواستم با کسی رو به رو بشم. نفس عمیقی کشیده و به داخل پا گذاشتم و مامان را صدا کردم: مامان، مامان کجایی؟

مامان از آشپزخانه جواب داد و گفت: اومدی یاسی؟ تو آشپزخانه ام.

به سمتش می رفتم که خودش بیرون آمد، با دیدنش بغضم گرفت و مثل بچه ها خودمو در آغوشش انداختم و اشکمو رها کردم. در حالیکه سرمو نوازش می کرد و می بوسید گفت: فدات بشم گریه نکن، می دونم برات دیدنش سخت بود ولی به جان عزیزت من هم طاقت دیدن اشکاتو ندارم.

_ مامان؟!

_ جانم.

_ وقتی دیدیش چه احساسی داشتی؟ چرا توی خونه راهش دادی؟ با چه رویی اومده؟

_ فعلا بیا بشین، یه خورده که آروم شدی می گم.

_ نه، همین الان بگو.

روی مبل نشستم و من سرمو روی شانه های مامان گذاشتم، شونه هایی که از بی رحمی روزگار خمیده شده بود. عطر تنش بهم آرامش می بخشید، با تمام وجود نفس عمیقی کشیده و ریه هامو پر از عطرش کردم وگفتم: خیلی دوست دارم.

محکم به خودش فشرد و گفت: من هم خیلی دوست دارم، عزیز دلمی، روحمی، امید زندگیمی، یاسی؟

_ جانم.

_ از دست من ناراحتی که به خونه راهش دادم؟

_ نه ناراحت نیستم. ولی چرا اجازه دادی، مگه اون برای ما نمرده بود؟ پس چرا؟

_ من سر نماز بودم که زنگ درب رو زدن، نیلوفر جواب داد و باز کرد. تا من نمازم را تمام کنم درب بالا رو هم باز کرده و منتظر ایستاده بود. تند تند نمازم را خواندم و به سمت درب دویدم. گفتم نیلوفر کی بود گفت، مامان یه آقایی با شما کار داره. می دونی که فضولی کارشه. با، باز شدن درب آسانسور دیگه نیازی به دانستن پرس و جو نبود. با دیدنش قلبم از کار ایستاد. اصلا باورم نمی شد، به چشمام شک کرده بودم. نمی تونستم حرفی هم بزنم و حیران نگاهش می کردم که نیلوفر پرسید: با مامانم چیکار داشتین؟

دولا شد و صورت نیلوفر را بوسید و گفت: سلام خانم کوچولو، تو نیلوفری؟

_ بله شما کی هستین؟ اسم منو از کجا می دونین؟

جوابی نداد و به صورتم نگاه کرد چون دید نیلوفر نمی شناستش. به من هم سلام کرد، خیلی سرد جوابش را دادم که گفت: می تونم بیام تو؟اجازه می دی؟

نیلوفر زودتر از من جواب داد: بله بفرمایید. مامانم همیشه می گه، مهمون حبیب خداست.

به اجبار از جلوی در کنار رفتم، نیلوفر به پذیرایی بردش. نمی دونستم چیکار باید بکنم و چه عکس العملی نشان بدم، گیج و منگ ایستاده بودم که نیلوفر پرسید: مامان، چرا اینجوری نگاه می کنی؟ عمو رو نمی شناسی؟ من کار بدی کردم کهه به داخل دعوتش کردم؟

همهنجا روی مبل نشستم و سرم را پایین انداختم، احساس می کردم قلبم هر آن ممکنه از حلقومم بیرون بیاد. نیلوفر رو، روی پایش نشاند و پرسید: یاسی خونه نیست؟

_ نه، مگه تو یاسی رو هم می شناسی؟

_ بله.

_ اسمت چیه؟

_ بهزاد.

تا اسمش رو گفت نیلوفر در حالیکه به فکر فرو رفته بود خیره نگاهش می کرد. کمی که گذشت گفت: تو بابای منی؟ آره خیلی شبیه عکس بابامی. آره عمو، تو بابای منی.

اشکش سرازیر شد و سرش رو به علامت مثبت تکان داد، همدیگر رو بغل کرده و بوسیدند. نیلوفر گفت: بابا خیلی دوست دارم، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. همیشه دعا می کردم که زودتر از مسافرت برگردی و من ببینمت. حالا دیگه به دوستام می تونم پز بدم، آخه هر وقت بهشون می گم من تا حالا بابامو ندیدم مسخره ام می کنن. بهشون گفتم که به یه سفر دور و درازی رفتی ولی اونا می گن بابات مرده، مامانت بهت دروغ میگه.

از شنیدن حرفهای نیلوفر دلم ریش ریش شد، طاقت نیاوردم و به حال رفتم و های های گریه کردم.

با تعریفهای مامان اعصاب من هم به هم ریخت. بلند شدم و پالتومو از تنم بیرون آوردم و سپس پاکت سیگار را از کیفم برداشتم، با روشن کردنش صدای اعتراض مامان هم بلند شد: یاسی، جون من اینقدر سیگار نکش.خدا لعنت کنه کسی رو که دودیت کرد. بر رفیق بد لعنت.

خنده کنان گفتم: مامان جان هنوز دودی دودی نشدم. بعدش هم بگو خدا پدر بد رو لعنت کنه. راستی مامان نگفتی وقتی دیدیش چه احساسی بهت دست داد.

_ هیچ، اون برام بک غریبه است.

_ چرا؟ سیزده سال زیر یک سقف زندگی کردن مدت کمی نیست، حتما خاطراتتون برات زنده شد.

_ نه، چون توی وجودم روی همه ی اون خاطرات خط بطلان کشیدم.من تو زندگی براش کم نذاشتم، هیچ محبتی رو ازش دریغ نکردم.هم خودم هم خانواده ام بخصوص مامان، همیشه سعی می کردیم کمبود محبت خانواده اش رو جبران کنیم. اونقدر از خودم مطمئنم که به جرات می تونم بگم، من بهترین زن براش بودم.با همه نداریاش ساختم، هروقت پول ازش می خواستم اول به جیبش نگاه می کردم که اگه نداشت شرمنده نشه. یاسی به جان عزیزت، تو دوران نامزدیمون تو مدت دو سال، هر وقت بیرون می رفتیم از مادر خدا بیامرزش تعریف می کرد. با اینکه دلم می گرفت ولی به روی خودم نمی آوردم و می گفتم بذار خودش رو سبک کنه. در واقع اون به خاطر کمبود مهر مادر، با من ازدواج می کرد. اون موقع بابا بزرگ کارمند عموهای بهزاد توی جنوب بود و بهزاد بخاطر سربازیش اومده بود اونجا. اوایل خونه خاله اش می موند ولی شوهر خاله اش از این موضوع ناراحت بوده و اینو با، بابا که دوست بودن در میان می ذاره و اون بهزاد رو می آره خونه خودمون. ما مسافرت بودیم و وقتی برگشتیم دیدمش، شبی که از راه رسیدیم تا نیمه های شب قصه زندگیشو برای مامان تعریف می کرد و هر دوشون هم گریه می کردن، از کارهای نا مادریش، پدرش. شاید باور نکنی ولی پدر با عاطفه اش النگوهای خونی رو که از دست مادرش بیرون آورده بود به اون مار خوش خط و خال هدیه می کنه. هر ماه تیکه ای از طلاهاشو، هدیه می مرده حتی لباساشو هم... مامان ساده لوح من با این تعریف ها تا جایی که می تونست به بهزاد محبت می کرد. وقتی بهزاد به پادگان نمی رفت مامان بیچاره همیشه یه پاش تو پادگانا بود و با این و اون صحبت می کرد تا بهش اضافه خدمت نزنن. اون حتی بهزاد رو بیشتر از ما دوست داشت.در کنار هم بودن باعث دوستی و ازدواجمون شد. زمانیکه مادر بزرگس یعنی مادر پدرش با عموهاش به خواستگاری اومدن، گفتن بهزاد به غیر از لباسای تنش هیچی نداره و باباش از ارث محرومش کرده. ما هم قبول کردیم چون چشم داشتی به پول و ثروت اون پیر خرفت نداشتیم، حتی چهارده تا سکه رو هم خود بهزاد مهرم کرد.بعد از عروسی من و بهزاد، بابا هم دیگه با اونا کار نکرد. در واقع بابا بود که همیشه ما رو ساپورت می کرد، نه خانواده به اصطلاح با اصل و نسب بهزاد. آخه پدر از خود راضیش موقع طلاق گفته بود فاصله سطح طبقاتی ما زیاده و این ازدواج هم از اول اشتباه بوده. از شدت تکبر و غرور کسی رو غیر از خودش قبول نداشت و خدا رو هم بنده نبود و خودش رو، ولی نعمت همه می دونست. با اون همه ادعاش بعد از سیزده سال که با ما آشتی کردن از سفری که به کیش داشتن اگه یادت باشه برای تو یه بسته شکلات آوردن. وقتی حرف می زد می گفت من، نوه کدوم شازده ام ولی با اون همه دبدبه و کبکبه اون سوغاتیش بود. در صورتیکه ما هم قبل از اونا رفته و بدون اینکه بهزاد خبر داشته باشه برای تک تک شون یک عالمه سوغاتی خریده بودم، البته من از اونا هیچ گله و شکایتی ندارم چون بهزاد بود که نمک خورد و نمکدون رو شکست. یک بار وقتی تو سه سالت بود 50 میلیون بابا رو بالا کشید و گفت من پول رو دادم دست یکی دیگه که به حساب بریزه و اون نریخته، پولی که مربوط به یکی از ارباب رجوعهای بابا بود. بابا چون طرف رو می شناخت مجبور شد جریمه اش رو پرداخت کنه و بجای پنجاه میلیون دو برابرش را پرداخت کرد، چون مجبور شذ پول نزول کنه. بعد از اون افتضاح، بابا بیرونش کرد و دو سال این طرف و اون طرف و حتی پیش دایی اش کار کرد. بهزاد از بیکاری دوباره سر به هوا شد و تا نصف شب پای کامپیوتر می نشست و چت می کرد. هر وقت من هم اعتراض می کردم کارمون به دعوا و کتک کاری می کشید و تا اینکه اگه یادت باشه قهر کردم و رفتم خونه بابا.بقیه شو که دیگه نیازی به گفتن من نیست، چون بزرگ شده بودی و یادت هست. تو بگو من چی کم گذاشتم که جوابم رو با طلاق دادن پس داد. همیشه از خدا خواستم خواهرشو به روز من بندازه و با دو تا بچه طلاق بگیرن تا دلم آروم بگیره. برای همین می گم تو وجودم کشتمش. اون یک رهگذر بوده، رهگذری که تو فصل زمستون جای پاش روی برفها می مونه و با طلوع آفتاب اون برفها هم ذوب شده و دیگه اثری نمی مونه.

_ پس چرا تو خونه راهش دادی؟

_ برای اینکه در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفتم. حالا هم بلند شم که الان نیلوفر میاد و از نهار خبری نیست.

با هم به آشپزخانه رفتیم و با مامان در حالیکه غذا می پخت، گرم صحبت شدیم. ساعت دوازده و نیم بود که نیلوفراز مدرسه آمد، پشت درب پنهان شدم. بمحض داخل آمدن از مامان پرسید: مامان، یاسی امروز هم خونه نیومده؟

از پشت بغلش کرده و بلندش کردم و گفتم: چرا اومده، خیلی هم دلش برای خواهر فضول و شیطونش تنگ شده.

_ یاسی جون چرا رفته بودی خونه مژگان. وقتی نیستی حوصله ام سر می ره، دلم برات تنگ می شه.

_ یاسی فدای دل تنگت بشه من هم دلم برات تنگ می شه. حالا بگو بینم از مدرسه چه خبر، امروز چه دسته گلی به آب دادی.

خندید و گفت: هیچی به مامان قول دادم که دیگه شیطونی نکنم.

_چرا، مگه چیکار کرده بودی شیطون بلا که من خبر ندارم.

به جای نیلوفر، مامان جواب داد: دیروز دفتر مشق دوستش رو پاره کرده بود.

از ته دل خندیدم و گفتم: پس امروز برای همین آروم بودی، دو سه روز بگذره یادت می ره ومن عاشق این کاراتم.

مامان با تشر گفت: یاسی همین حرفهات بهش جرات می ده، بجای نصیحت تشویقش میکنی.

_ برای اینکه نمی خوام مثل من تو سری خور بشه، باید بتونه از حق خودش از الان دفاع کنه.

نیلوفر: یاسی جون، اگه بهار موهای منو نمی کشید من هم دفتر مشقش رو پاره نمی کردم.

بوسیدمش و گفتم: آفرین، خوب کاری کردی.

مامان سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: شما دو تا آدم نمی شید، حالا تشریف بیارید و نهارتونو بخورین.

بعد از خوردن نهار به اتاقم رفتم و چند صفحه ای از رمانی که از خونه مژگان آورده بودم را خواندم. ماجرای جالبی نداشت و همه اش غم بود و غصه، درست مثل زندگی خودم.

برای همین کتاب را به گوشه ای پرت کرده و دراز کشیدم،چشمام کم کم گرم خواب می شد که موبایلم زنگ زد.

نگاهی به صفحه انداختم، مهرداد بود. بی حوصله جواب دادم، به محض شنیدن صدام گفت: یاسمن، تو کجایی؟ مردم از نگرانی، چرا موبایلت را خاموش کردی؟!

_ جدی، نمی دونستم این همه به فکر منی وگرنه حتما بهت خبر می دادم.

_ خیلی لوسی، یعنی تو نمی دونی من چقدر دوست دارم و چقدر برام عزیزی.

در دلم گفتم بر پدر دروغگو لعنت، خدا می دونه من امروز چندمین دختری هستم که بهش گفتی دوسش داری و عاشقش هستی. خنده ای کردم و گفتم: من هم خیلی دوست دارم و عاشق اون چشمای بادومیت هستم. اصلا زندگی بدون تو برام معنا نداره.

هر وقت بهش می گفتم چشم بادومی ناراحت می شد. چون چشماش مثل چشمهای ژاپنی ها ریز بود می دانست مسخره اش می کنم، برای همین با ناراحتی گفت: یاسی، خیلی بی مزه ای، من احمق رو باش که دلواپست شدم. خوب نگفتی این دو روز کجا غیبت زده بود.

به دروغ گفتم: مریض بودم و تلفنم را هم خاموش کرده بودم.

هیچ وقت از زندگی خصوصی ام به دوستام چیزی نمی گفتم تا قصد سوء استفاده نداشته باشن. بعد از قطع کردن تلفن، دوباره خوابیدم.

تا اینکه با نوازش دستهای کوچک و مهربان نیلوفر چشم باز کردم، کنار تخت نشسته و به صورتم خیره شده بود. پرسیدم: نیلو، چرا اینجوری نگام می کنی؟ چند سال منو ندیدی؟

_ یاسی؟

_ جانم.

_ یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟

_ نه.بگو.

_ تو خیلی شبیه بابایی، فقط رنگ چشمای اون سیاهه، می دونستی؟

قلبم تیر کشید و به آرامی جواب دادم: نه، تا حالا دقت نکردم. خیلی دوسش داری؟

کنارم دراز کشید و دست در گردنم انداخت و گفت: خیلی، همیشه دلم می خواست مثل همه بچه های دیگه بابام کنارم باشه. با هم به پارک بریم، براو اسباب بازی بخره.

لپش را نیشگون گرفته و گفتم: فقط بخاطر اینا دوست داشتی پیشت بیاد؟

_ نه، دوست داشتم مثل شروین ( پسر خاله ام ) باهاش بازی کنم.از سر و کولش بالا برم و بغلش کنم، بوسش کنم.

همین طور که نیلوفر داشت حرف می زد احساس کردم دردی مثل صاعقه توی معده ام پیچید و نفسم را بند آورد. مثل فنر از تخت پایین پریدم و خودمو به دستشویی رساندم، چنان عقی زدم که حس کردم دل و روده ام بیرون آمد. تمام تنم می لرزید، کمی که حالم بهتر شد بی حال از دستشویی بیرون آمدم و روی کاناپه دراز کشیدم. طفلی مامان مضطرب به کنارم آمد و لیوانی به دستم داد و گفت: بیا یه خورده بخور، عرق نعناست، کمی آرومت می کنه.

_ مامان لطفا یکی از اون قرص هایی که توی کیفمه بهم بده.

بعد از خوردن قرص و عرق نعنا کمی حالم بهتر شد. برای فرار از فکر وخیال خودمو مشغول تماشای تلویزیون کردم. ساعت 5/7 بود که تلفن خونه بصدا در آمد. قبل از اینکه ما جواب بدهیم نیلوفر پرید و گوشی را برداشت، با هر کلمه ای که از دهانش خارج می شد به من نگاه می کرد. حدس زدم که باید اون باشه و وقتی مامان رو صدا زد و گفت:

_ مامان، باباست، می گه اجازه می دی شام بیرون بریم.
حدسم به یقین تبدیل شد. فورا بلند شدم و به اتاقم رفتم چون نمی خواستم چیزی بشنوم. تند تند لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم که مامان با دیدنم گفت: کجا داری می ری که شال و کلاه کردی؟!

_ دارم می رم بیرون هوایی بخورم.

تا خواست حرفی بزنه گفتم: مامان خواهش می کنم حال و حوصله هیچ حرف و حدیثی رو ندارم، فقط اگه ماشینو لازم ندارین من ببرم.

_ نه، ببر.

بی هدف تو خیابونا قدم می زدم که دوباره صدای زنگ موبایلم رشته افکارم رو از هم گسست. باز مهرداد بود، جواب ندادم چون حوصله نداشتم ولی مگه از رو می رفت، برای همین مجبور شدم جواب بدم. با عصبانیت روشن کردم و گفتم: بابا وقتی می بینی جواب نمی دم یعنی کار دارم.

_ سلام عزیز دل من، چرا عصبانی هستی؟

_ برای اینکه آدم سمجی مثل تو دست از سرم بر نمی داره.

_ این آدم سمج کیه، بگو تا پدرش رو در بیارم.

لحظه ای ساکت شد و سپس گفت: یاسی با کس دیگه ای دوست شدی و می خوای اینطوری دست به سرم کنی. به خدا می کشمت.

خندیدم و گفتم: نه به خدا، شوخی کردم، کی بهتر از تو.

با خودم گفتم چه کسی بهتر از تو که به راحتی می شه گوشاشو دراز کرد ولی حیف که بچه ای و یکی می خواد تو رو تر وخشک کنه، چون مهرداد هم سن سال خودم بود. در همین فکر بودم که با صدای بلند گفت: یاسی، یاسی، کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟

_ همین جام، چیزی گفتی؟

_ اصلا معلومه حواست کجاست؟ میگم می تونی بیای بریم بیرون؟

_ نمی دونم، حوصله ندارم.

_ نمی دونم که نشد حرف، چرا حوصله نداری؟ چیزی شده؟ بگو تا خودم دردتو درمون کنم. اصلا اگه از خونه بیرون بزنی حال هوات بهتر می شه.

مونده بودم سر دو راهی، از طرفی هم حوصله مهرداد رو نداشتم. از بس که از این چرندیات شنیده بودم حالم از هر چی مرد بود بهم می خورد، از طرفی هم دلم نمی خواست خونه برم. برای همین با کراهت گفتم: کجا می خوای بریم؟

_ هر جا که تو دوست داشته باشی.

_ یه جای دنج و آروم.

_ باشه، کی می آیی؟

با هم قرار گذاشتیم، یک ربعی طول کشید تا به مقصد برسم. ماشین رو کنار خیابان پارک کردم و با ماشین مهرداد به سمت رستورانهای لواسان رفتیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم باد سردی می وزید، لرزیدم ولی احساس کردم روح و جسمم خنک شد و کمی از ناراحتی درونمو زدود. چند بار نفس عمیق کشیدم که مهرداد با اعتراض گفت:

_ چرا ایستادی؟ بیا بریم تو، لرزیدم.

_ تو برو من چند دقیقه دیگه می آم، هوای سرد بعضی موقعها می چسبه.

_ باشه، چون به من نمی چسبه یخ زدم.

چند دقیقه ای ایستادم و سپس به داخل رفتم و روی تختی که مهرداد نشسته بود نشستم. دستامو رو آتیشی که روی تخت برای گرم شدن گذاشته بودند گرفتم که مهرداد گفت:

_ چیه سردت شد، فکر کنم از اینجا که بری سرما خوردگی حسابی بهت چسبیده باشه و یک هفته تو رختخواب بیفتی.

_ نه طوریم نمی شه، نگران نباش.

نگاهی عمیق به صورتم انداخت و پرسید: یاسی تو چت شده، این سه روزه که ندیدمت خیلی تغییر کردی و یه جوری شدی، پای چشمات گود افتاده. احساس می کنم اون شادابی و طراوت قبل رو نداری، ته چشمات پر از غمه.

به زور جلوی اشکامو گرفتم و گفتم: چیزیم نیست یه خورده مریض احوالم همین، فکر کنم سردیم شده.

قاه قاه خندید و گفت: انتظار داری باور کنم. تو این چند ماهه که باهات آشنا شدم فهمیدم به راحتی نمی شه درون تو نفوذ کرد و اونی که تو مغز و دلت فهمید.

_ پس تقلا نکن که بی فایده است و اون قلیون رو هم بذار این طرف.

با زدن نقاب بی خیالی سعی کردم شبم رو خراب نکنم. وقتی خونه رسیدم ساعت 5/10 بود.مامان مجله می خواند و خبری از نیلوفر نبود. کنجکاو شدم، به سمت اتاق خوابش می رفتم که مامان گفت: خوابیده.

_ پس بیرون نرفتن؟

_ چرا 5/9 برگشت. یاسی؟

_ جانم.

_ اینطوری با عذاب دادن خودت فکر می کنی مشکلی حل می شه.

_ نه، ولی دست خودم نیست. نمی دونم باید چیکار کنم.

_ باید یه طوری کنار بیایی، چون از طرفی من نمی تونم جلودار نیلوفر بشم و از طرفی نگران تو هستم. بنظرم تو هم آشتی کن بالاخره پدرته، حالا که فهمیده اشتباه کرده و سعی می کنه جبران کنه.

_ جدی! ولی متاسفانه خیلی دیر فهمیده، من الان دیگه نیازی بهش ندارم. در ضمن مامان به تو هم توصیه میکنم نذار نیلوفر باهاش زیاد اخت بشه چون مطمئنم چند روز دیگه عاطفه پدریش که الان گل کرده دوباره نم می کشه.

مامان سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت:یاسی از الان گفته باشم برای پس فردا جایی قرار نذاری،مهمون داریم.

_ کیه؟ معلومه خیلی عزیزه، چون دستور قاطعانه صادر شد.

_ داییت ماما بزرگ اینا...نا سلامتی مثل اینکه سامان سربازیش تموم شده و همه فامیل یکی یکی دعوتش می کنن. حالا بیا بشین می خوام باهات حرف بزنم.

فهمیدم راجع به چی می خواد حرف بزنه چون اخیرا زمزمه هایی در مورد ازدواج من و سامان به گوشم می خورد و این آزارم می داد. بی حوصله رفتم و کنارش نشستم و گفتم: بفرمایید، در خدمتم.

_ دایی و زن داییت خواستن حال که روز جمعه همه دور هم هستیم در مورد تو و سامان صحبت کنیم.

بلند بلند خندیدم و گفتم: عروس بله نگفته، بله برون راه انداختین.

_ یواش الان نیلوفر رو بیدار می کنی. در ضمن من فکر نمی کنم عروس نیازی به بله گفتن داشته باشه، چون همه می دونن تو و سامان با هم خیلی صمیمی هستین و چقدر همدیگر رو دوست دارین.

_ مادر من، صمیمی بودن دلیل بر دوست داشتن نیست. البته منظورم این نیست که سامان رو دوست ندارم، چرا خیلی هم دوستش دارم ولی نه برای ازدواج کردن. سامان مثل یه دوست و همدمه برای من، نه اینکه من عاشقش باشم و به عنوان شریک زندگیم انتخابش کنم، اون فقط پسر دایی منه همین.

_ اگه اینطوریه چرا اصرار داره هر چه زود تر نامزد بشین، چون اون فکر می کنه نظر تو مثبته.

_ والا تا جایی که به یاد دارم من هیچ وقت بهش ابراز علاقه نکردم.

_ نمی دونم شاید صمیمیت تو باعث اشتباه اون شده. ولی یاسی به نظر من سامان پسر خوبیه، از بچگی با هم بزرگ شدین و خلق و خوی هم رو خوب می شناسین، کی بهتر از سامان.

_ ولی من هیچ احساسی نسبت به سامان ندارم، نه تنها به اون بلکه به هیچ کس دیگه ای، یعنی انگیزه ای برای ازدواج ندارم.

_ وقتی رفتی سر خونه و زندگیت انگیزه پیدا می کنی و دلت به زندگیت گرم می شه، چون سامان پسر خوب و مهربونیه. تا کی می خوای عاطل و باطل بگردی. درست رو که ادامه ندادی حد اقل ازدواج کن، نمی شه که همیشه بی هدف بچرخی.

_ شما که ازدواج کردین به کجا رسیدین، غیر از درد سر چیز دیگه ای هم برای شما به ارمغان داشته. نکنه اینطوری می خواین از شر من خلاص بشین.

_ لا اله.... این حرفا چیه می زنی . تو همیشه رو تخم چشمای من جای داری چون پاره تنمی، عزیزمی. من به امید شما دو تا زنده ام، انگیزه من شمایید. یادمه وقتی که از بهزاد جدا شدم چند روزی عزا گرفتم و گریه و زاری کردم ولی یه روزی به خودم گفتم خاک بر سرت کنن برای چی ماتم گرفتی مگه دنیا به آخر رسیده، بلند شو و یه حرکتی بکن. با خودم گفتم زندگی میدون مبارزه است و اگر عقب بشینی نابود می شی و از بین میری ولی اگر بجنگی حتما برنده میشی. وجود شماها به من انگیزه داده و زندگیمو هدفدار کرده، مطمئن باش اگه تو هم ازدواج کنی زندگیت هدف دار میشه.

مامان دستانش را در گردنم انداخت و صورتمو بوسید و گفت: تو هم تا پس فردا خوب فکر کن، حالا بلند شو بریم بخوابیم.

تا دستمو گرفت که بلند بشیم با تعجب گفت: پس دستبندت کو؟ چرا بازش کردی؟

نگاهی به دستم کردم و جواب دادم: نمی دونم، حتما جایی باز شده و افتاده.

با کمک مامان همه جا رو گشتیم ولی اثری از دستبند نبود با خودم یا تو خونه مژگان افتاده یا ماشین مهرداد، چون دیر وقت بود به مژگان زنگ نزدم ولی به مهرداد SMS دادم تا ماشین اش را بگرده. اونجا هم نبود، کلافه شده بودم چون اون رو مامان روز تولدم در واقع با دسترنج خودش خریده بود. شبها تا دیر وقت بیدار می موند و خیاطی می کرد تا دستش رو پیش کسی دراز نکنه.



اونقدر ذهنم آشفته بود که خواب به چشمام حرام شده بود، از این دنده به اون دنده می شدم و تمام بدنم درد می کرد برای رهایی از فکر و اندیشه قرص آرام بخشی خوردم که کم کم چشمام سنگین شد.

صبح وقتی چشم باز کردم اول نگاهم پنجره افتاد. احساس کردم برف می بارد، نیم خیز شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. حدسم درست بود، برف آرام آرام در حال باریدن بود و من چقدر برف سفیدیش رادوست داشتم. شالم را برداشتم و روی دوشم انداختم و پنجره را باز کردم، سرمای برف صورتمو نوازش کرد. دستمو بیرون بردم و دانه های برف رو لمس کردم، چه لذتی داشت. کمی که ایستادم لرزم گرفت، برای همین پنجره را بستم و از اتاق بیرون رفتم. مامان رو صدا زدم ولی خبری نبود، به آشپزخانه سرک کشیدم و با دیدن کاغذی که روی درب یخچال بود فهمیدم به خرید رفته. به دستشویی رفتم و بعداز شستن دست و صورتم دوباره به آشپزخانه برگشتم تا صبحانه بخورم، چند لقمه ای بیشتر نخورده بودم که صدای زنگ موبایلم را شنیدم.

با عجله به اتاقم دویدم و نگاهی به شماره انداختم، مژگان بود. جواب دادم، بعد از سلام و احوال پرسی گفت:
_ دختر تو چقدر بی معرفتی، زنگ نزدی یه تشکر خشک وخالی بکنی.
_ اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم.
_ برای تشکر یا احوالپرسی؟
_ نه برای اینکه دستبندم رو گم کردم، می خواستم ببینم اونجا نیفتاده.
_ می دونم خیلی بی معرفتی. منو باش فکر کردم می خوای حالی ازم بپرسی،،نخیر.
_ خیلی خوب چرا ناراحت شدی، الان هم ازت تشکر می کنم و هم حالت رو می پرسم. مژگان خانم حالتون خوبه؟
_ نخیر، چون حوصله ام سر رفته.
_ پاشو بیا اینجا، اگه منو ببینی دلت باز می شه و حوصله ات می آد سر جاش.
_ نه بابا،، مزاحمتون نمی شم.
_ چه مزاحمتی، تعارف می کنی؟
_ حالا که اینقدر اصرار می کنی باشه میام.
هر هر خندید و ادامه داد: خودمم همین قصد رو داشتم چون می خواستم ببینم اوضاع احوالت چطوره، روبه راهی یا نه.
_ پس نهار منتظرتم.
با مژگان خداحافظی کرده و دوباره رفتم سر وقت صبحانه، چند لقمه دیگر خوردم و سپس مشغول جمع و جور کردن وسایل روی میز شدم که مامان هم از خرید برگشت به کمکش رفتم و پلاستیکها رو از دستش گرفتم و به آشپزخانه بردم. یکی از صندلی ها رو کشیدم گفتم: مامان بشین تا خستگی در کنی.
چایی ریختم و جلویش گذاشتم و ادامه دادم: مامان برای نهار مهمون داریم.
_ قدمش رو چشم، کیه؟
_ مژگان.
_ پس بلند شم این وسایل ها رو جابجا کنم و نهار آماده کنم.
_ من هم کمکت می کنم.
تا آمدن مژگان به مامان کمک کردم. وقتی کارها تمام شد به اتاقم رفتم تا به سر و وضعم برسم. تازه فارغ شده بودم که زنگ زده شد بطرف آیفون رفتم و جواب دادم، مژگان بود. درب رو باز کردم و جلوی درب ورودی به انتظارایستادم. وقتی بالا آمد با دیدنم سوتی کشید و گفت: اوه اوه! چه خبره، اگه می خوای با بزک و دوزک کردن سر منو شیره بمالی کور خوندی، عمرا اگه بذارم.
همان لحظه مامان هم به استقبال آمد و گفت: سلام مژگان جون، خوش اومدی، پس چرا دم درب ایستادی؟
_ سلام مریم جون، تقصیر دخترته، اجازه نمیده و می گه چرا بدون شیرینی اومدی.
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه، دستش رو گرفتم و به داخل کشیدم و گفتم: مامان باور نکن، دروغ می گه.
مامان نگاهی خریدارانه بهم انداخت و گفت: ان شاءالله خودم فردا بهت شیرینی می دم.
مژگان در حالیکه پالتوش را در می آورد، ابروهاشو در هم گره کرد و پرسید: به به خبریه؟
بجای مامان جواب دادم: نه بابا، هنوز نه به داره نه به باره، اینا برای خودشون عروسی راه انداختن.
_خوب این داماد خوش شانس کیه که عروس خوش اخلاق ما رو می خواد تحمل کنه.
مامان قاه قاه خندید وگفت: غریبه نیست، سامان پسر برادرمه. اتفاقا بخاطر همین مسئله من خیلی دلم می خواد این وصلت سر بگیره.
مژگان: پس میارکه، راستی مریم جون تو فامیل تونی ه پسر خوب هم برای من سراغ ندارین، کم کم دارم پیر می شم. سی سالمه، دیر بجنبم موهام سفید شده.
_ چرا یه پسر خوب سراغ دارم، البته اگه طاقت هوو داشته باشی.
چشمکی به مژگان زد و ادامه داد: منتها؟ همون طور که خودت خبر داری یه خورده اخلاقش تنده.
مامان به سمت آشپزخانه می رفت که گفتم: مامان جان، جدا دستت درد نکنه.
همان طور که می خندید جواب داد: سرت درد نکنه.
وقتی تنها شدیم مژگان فورا پرسید: پس اونو می خوای چیکار کنی؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم: کیو؟
_ آقای دکترو، آخه اون شب از لای پرده دیدم داشتید حرف می زدید. اگه بهت حرفی نزدم و نگفتم خودتی، برای اینکه دیدم حال نداری.
خنده ا از ته دل کردم وگفتم: خیلی لوسی، یواشکی ما رو دید می زدی، بتو چه،اصلا کی گفته من می خوام زن سامان بشم.
_ جون مژگان بگو، مخش رو زدی؟
_ نه به جان تو، هیچ خبری ازش ندارم یعنی دلیلی نداره با هم ارتباط داشته باشیم. اون ش هم نمی دونم چرا یک دفعه دستش رو گرفتم شاید بخاطر اینکه رنجونده بودمش، وگرنه من کجا و اون کجا.
مژگان نفس بلندی کشید و گفت: خدا رو شکر.
حیران نگاش کردم که گفت: چیه، تا حالامنو ندیدی؟
_ چرا دیدمت، ولی فکر نمی کردم از دکتر خوشت اومده باشه.
سرش را پایین انداخت و در حالیکه با انگشتاش بازی می کرد جواب داد: نه بابا، همین طوری یه چیزی پروندم.
به روی خودم نیاوردم ولی حرفهای مژگان به فکرم وا داشت، با اینکه هیچ رابطه ای بین من و دکتر وجود نداشت ولی باز فکرمو به خودش مشغول کرده بود. مامان،مژگان رو برای شام هم نگه داشت چون مژگان زن خوش مشربی بود و وقتی باهاش بودی گذشت زمان رو حس نمی کردی. شب دیر وقت بود که مژگان رفت، بعد از رفتنش چون حسابی خسته شده بودم به اتاق رفتم تا بخوابم و خوشبختانه به محض دراز کشیدن فرصت فکر کردن پیدا نکردم و خواب بر چشمام غلبه کرد.
صبح با صدای مامان که می گفت« یاسی پاشو که یه عالمه کار داریم از خواب بیدار شدم.» شاداب و سر حال از رختخواب بلند شدم و پیش مامان رفتم، بعد از خوردن صبحانه باز به مامان در کارها کمک کردم. به ظهر چیزی نمانده بود که مامان گفت:
_ یاسی، تو برو یه دوش بگیر و آماده شو.
خیره خیره نگاهش کردمو گفتم: مامان جدی جدی تصمیم گرفتین منو شوهر بدین.
_ خوب آره.
_ ولی مامان الان دیگه عهد بوق نیست که بدون رضایت دختر، شوهرش بدن.
_ من نگفتم بدون رضایت تو می خوام شوهرت بدم، برای همین نظرت رو به سامان گفتم و اون هم اجازه خواسته که خودش باهات صحبت کنه. فکر نکنم که دیگه اعتراضی داشته باشی.
نه ای گفتم و بطرف حمام رفتم. وقتی از حمام بیرون آمدم، مامان بزرگ و بابا بزرگ آمده بودن. بعد از سلام و رو بوسی دوباره به اتاقم رفتم تا آماده بشم، همین طور که داشتم آماده می شدم راجع به خودم و سامان فکر می کردم. هرکاری می کردم نمی تونستم به خودم بقبولانم که سامان به عنوان همسرم، شریک زندگیم باشد. بعد از گذشت دقایقی حاضر و آماده بیرون رفتم و کنار مامتن بزرگ نشستم و آرام در گوشش نجوا کردم:
_ مامان بزرگ، تو رو خدا شما به مامان بگین دست از سرم برداره. من نمی خوام با سامان ازدواج کنم.
_ چرا؟ یکی دیگه رو دوست داری؟
_ نه به جان مامان بزرگ، بحث این حرفا نیست من اصلا هیچ احساس خاصی...
صدای زنگ آیفون اجازه نداد ادامه بدم چون مامان بزرگ گفت: پاشو درب رو باز کن که شازده پسرم هم اومد. هر حرفی داری به خودش بگو.
به ناچار بلند شدم و درب و باز کردم و جلوی درب با لب و لوچه آویزان منتظر ایستادم. وقتی آمدند دیدم گل و شیرینی هم آورده امد، فهمیدم قضیه جدی تر از این حرفاست. سامان آخر از همه به داخل آمد. با دیدنش با چشم خریدارانه نگاهش کردم، پسری با چشمهای سبز و گرد، موهایی بور، لاغر و باریک اندام و درست شکل زندایی و من همچنین مردی رو با این قیافه دوست نداشتم. با بر انداز کردن تیپ و قیافه سامان نا خود آگاه خنده ام گرفت که آرام پرسید: چرا می خندی؟ خیلی زشت شده ام.
_ نه خیلی هم شیک و خوشگل شدی.
_ پس پسندیدی؟
_ نه اونطوری که فکر می کنی.
پکر شد و دیگه حرفی نزد و رفت کنار دست مامان بزرگ نشست و مشغول صحبت شدند و من هم مشغول پذیرایی شدم. احساس می کردم زیر نگاه های سامان ذوب میشم، برای فرار از اون نگاه ها به اتاقم رفتم و سیگاری برداشتم و جلوی پنجره ایستادم و به منظره زیبای خیابان که پوشیده از برف بود نگاه می کردم که چند ضربه به درب زده شد. خیال کردم مامان بزرگ، برای همین سیگار رو به بیرون پرت کردم و گفتم: بلهو
پشت درب سامان بود که گفت: یاسی، می تونم بیام تو؟
_ بفرمایید.
درب رو باز کرد و به داخل آمد. من همانجا کنار پنجره ایستادم و اون هم لبه پا تختی نشست. هر دو سکوت کرده بودیم تا اینکه سامان به حرف آمد و گفت:یاسی، چرا؟
_ چی چرا؟
_ چرا قبول نکردی، عمه میگفت نظرت منفیه.
_ نمی دونم چه جوری بهت بگم، من اصلا هیچ احساس خاصی به تو ندارم. نمی گم دوست ندارم ولی به عنوان پسر داییم، تو مثل یک دوست برام هستی. در ضمن تو از تمام زندگی من با خبر هستی و از همه جیک پیکم خبر داری. آخه چه جوری بگم.
خندید و گفت: مگه تو نمی دونی من تا به حال چند تا دوست دختر داشتم، ولی مگه ما می خوایم با گذشتمون زندگی کنیم. علاوه بر اون تو این زمان محاله پسرو دختری، دوست نداشته باشن، برای من پاک بودن تو مهمه. می دونم تا به حال به پسری اجازه ندادی پاشو بیشتر از گلیمش دراز کنه. خوب حالا نظرت چیه؟
_ فعلا نظر خاصی ندارم. حالا تو چه عجله ای داری، انگار وقت ازدواجت گذشته که همچین عجله می کنی.
_ اول یه دونه از سیگارات به من بده که اعصابم خرده تا بعد با هم حرف بزنیم.
دو تا سیگار برداشتم و یکی به سامان دادم و یکی هم خودم روشن کردم و سامان شروع کرد به حرف زدن در مورد آینده، تفاهم، و... در همان حین موبایلم زنگ زد. خواستم جواب بدم که گفت: یاسی لطفا جواب نده، نمی خوام حرفامون نیمه تمام بمونه.
به خواسته اش عمل کردم ولی مگه صدای تلفن قطع می شد، مرتب زنگ می خورد برای همین گفتم: بابا بذار جواب بدم شاید یکی کار واجبی داره.
_ بله خانم دکتر برای اتاق عمل خواستنت.
خنده ای کردم و گفتم: خیلی مسخره ای، بی مزه.
نگاهی به شماره انداختم نا شناس بود. گوشی را روشن کرده و گفتم: بله، بفرمایید.
مردی پشت خط بود که گفت:سلام عزیزم، خوبی؟
در وهله اول نشناختم، اما کمی که دقت کردم صدایش را شناختم و گفتم: چرا زنگ زدی؟ چرا مزاحم شدی؟ من نمی خوام باهات حرف بزنم، از شنیدن صدات هم بیزارم، فهمیدی؟
_ یاسی، جان مامان قطع نکن، اجازه بده من هم حرفهامو بزنم.
چون به جان عزیز ترین کسم قسمم داد سکوت کردم که ادامه داد و گفت: بابا، خواهش می کنم از من رو بر نگردون، می دونم اشتباه کردم ولی اجازه بده جبران کنم.
_ چه جوری، قلب من پر از کینه و نفرته. دیگر جایی برای جبران نمونده.
سامان که با بهت و حیرت نگاهم می کرد با اشاره پرسید، پشت خط کیه؟ به خیالش یکی از دوستام بود، چون می خواست گوشی رو از دستم بگیره که مانع شدم.
و اون در مقابل حرف من جواب داد: می دونم چون خود کرده را تدبیری نیست، ولی هر کسی در زندگی خطا می کنه.
_ ولی نه یک پدر، اگه پدری راه رو به خطا بره وای به حال بچه ها. تازه مگه شما کار خطایی کردی، فقط از شر ما خلاص شدین خانواده با اصل و نسب تون روانتخاب کردین. وقتی ما رو توی کفه ترازو قرار دادین، دیدین اونا بر ما ارجح ترن، پس نگید اشتباه کردین. یک پدر به سادگی از بچه هاش نمی گذره البته پدر با عاطفه، چون بچه ها شیره جانش هستن.
پوز خندی زدم و با صدای بلند ادامه دادم: شما نه تنها مامان رو بلکه ما رو هم طلاق دادین، چون ما رو دوست نداشتین و نمی خواستین. پس حالا چرا سراغ ما اومدین، اومدین که یه چند روزی با احساس ما بازی کنید وبرید.
مثل دیوونه ها داد و بیداد کنان حرف می زدم و اون هم فقط گوش می داد و در آخر وقتی حرفهام تمام شد گفتم: دیگه به من زنگ نزنید چون شما خیلی وقت پیش براو مردین.
بعد گوشی رو قطع کردم،اعصابم کاملا به هم ریخته بود و از شدت ناراحتی توی اتاق دور خودم می پیچیدم. به سر و صدای من همه توی اتاق جمع شده بودند، بابا بزرگ دستم را گرفت و گفت: بیا یه دقیقه بشین. مونا، تو هم برو یه لیوان آب بیار تا...
دستم را کشیدم و گفتم: می خوام برم بیرون.
مامان بزرگ: قربونت برم، کجا می خوای بری، یه خورده بشین آروم که شدی هر جا خواستی برو.
_ نه می خوام برم بیرون یه خورده هوا بخورم.
بی توجه به حرف ها شون کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و از چوب لباسی، مانتو و روسری مو و کلید ماشین رو برداشتم و به راه افتادم که سامان گفت: وایسا، با هم بریم.
_ می خوام تنها باشم.
سامان: با این حال واحوال تنهایی می خوای کجا بری؟
_ خواهش می کنم، می خوام تنها باشم. اگه یه لحظه هم اینجا بایستم سکته می کنم، فهمیدین.

بیچاره اون هم تسلیم شد. به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم، مقصد معینی نداشتم فقط می خواستم تنها باشم گریه کنم. چنان زار می زدم و گریه می کردم که اگه کسی می دید گمان می کرد عزیزی رو از دست دادم. از ناراحتی قدرت رانندگی نداشتم برای همین کنار کشیدم و سرمو روی فرمان گذاشتم. گونه هایم خیس اشک بود و قلبم بتندی می تپید، دلم می خواست می مردم و از زندگی راحت می شدم. دوباره ناقوس مرگ بصدا در آمد، خیال می کردم از خونه ست و برای همین به شماره نگاه نکردم و روشن کردم ولی حرف نزدم. شخصی که پشت خط بود چند لحظه ای درنگ کرد و سپس گفت: الو، الو
تن صدایش نا آشنا بود،بی حوصله گفتم: بله.
با تردیذ گفت: یاسی خانم شمایید؟
_ بله خودم هستم، امری داشتین؟
_ حالتون خوبه، مثل اینکه بی موقع مزاحم شدم.
بتندی گفتم: دقیقا، حالا امرتون و بفرمایید.
_ ببخشید مزاحم شدم، شما چیزی گم نکردید؟
_ چرا خودمو خیلی وقت پیش گم کردم.
_ شرمنده، منظورم اینکه شما دستبندتون رو گم نکردید؟
_ چرا، شما از کجا پیدا کردین؟
_ کنار تخت افتاده بود.
بمحض شنیدن این جمله چنان آتیشی شدم که نگو و نپرس، فریاد زدم و گفتم:
_ احمق، بی شعور، شوخی جالبی نبود.
و تلفن رو قطع کردم. اوضاعم کاملا بهم ریخته بود و تمام تنم می لرزید. با مشت روی فرمان می کوبیدم و بر روزگار لعنت می فرستادم، روزگاری که با من سر جنگ داشت. حالم از خودم و زندگی بهم می خورد، دردی هم در معده ام پیچیده و باعث حالت تهوعم شده بود. از ماشین پیاده شدم، دقایقی طول کشید تا حالم بهتر شد. هوای سرد بیرون باعث لرزم شد. سوار ماشین شدم و دوباره به راه افتادم، می خواستم برم و خودمو گم و گور کنم. صدای بیب بیب موبایل رشته افکارمو از هم گسست. گوشی رو برداشتم و نگاه کردم که دیدم نوشته شده، ببخشید یاسی خانم من قصد شوخی و یا اذیت نداشتم فقط می خواستم بهتون اطلاع بدم که دستبندتون کنار تخت توی بیمارستان افتاده بود، محمدی.
با دیدن پیام از اشتباهی که کرده بودم دو دستی بر سرم کوبیدم، چون با توهین فجیعم به دکتر باز دسته گل دیگه ای به آب داده بودم. فورا با دستی لرزان شماره دکتر رو گرفتم، با یک بوق جواب داد. قبل از اینکه دکتر حرفی بزنه پیش دستی کردم و گفتم: ببخشید دکتر، من اعصابم داغون بود برای همین نشناختمتون. به خدا قصد توهین نداشتم، بجان مامانم این قدرها هم بی تربیت نیستم.
_ خواهش می کنم، من بد موقع مزاحمتون شدم. دو روزه می خوام بهتون خبر بدم ولی اونقدر سرم گرم بود که فرصت نمی کردم، حالا حالتون خوبه، باز مشکلی پیش اومده؟
بی اختیار گریه ام گرفت، با اینکه دوست نداشتم کسی شاهد گریه هام باشه ولی کنترل خودمو از دست دادم. بیچاره دستپاچه شد و گفت: ببخشید من نمی خواستم ناراحتتون کنم. شما کجایید،بیرون هستین؟
نمی تونستم جواب بدم که باز گفت: یاسی خانوم، شما حالتون خوبه؟ نگفتین کجایید؟
با هق هق جواب دادم: بیرون، دیگه خسته شدم، می خوام برم جایی که هیچ کس نشونی ازم نداشته باشه، دیگه طاقت ندارم.
_ این حرفا چیه می زنید، فقط بگین کجایین؟
_ نمی دونم.
_ اگه مادرتونو دوست دارید بخاطر مادرتون هم که شده بگید کجایید؟
نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم: فکر کنم اتوبان بابایی.
_ حتما.
دیگه نتوانستم ادامه بدم و تلفن را قطع کردم. بارش برف اجازه نمی داد به سرعت رانندگی کنم بدون اینکه مقصدی خاص داشته باشم همین طور جلو می رفتم. با بهم خوردن حالم، مجبور به نگه داشتن شدم. چون داخل ماشین آبی وجود نداشت از برفهای تمیز برداشتم و در دهانم گذاشتم. سرم گیج می رفت به ماشین تکیه دادم، ولی رو پام بند نبودم برای همین درب ماشین رو باز کردم و خودمو روی صندلی انداختم. پشتی صندلی رو خوابوندم و دراز کشیدم. داخل ماشین سرد بود و من به شدت سردم شده بود، چون اون لحظه فقط و فقط مرگ می توانست از زندگی راحتم کنه برای همین در دلم گفتم اگه چند ساعتی به همان حال بمونم از سرما یخ می زنم و میمیرم. نمی دونم چقدر از زمان گذشته بود که چند ضربه ای به شیشه ی ماشین زده شد، به خیال اینکه کسی مزاحمم شده ترس برم داشت و فورا چشم باز کردم و به پنجره نگاه کردم و با دیدن قیافه دکتر محمدی لحظه ای از اینکه مزاحم و ولگرد نبود خوشحال شدم و قفل درب ماشین و باز کردم. درب رو باز کرد و سوار شد. آرام سلام کرد، زیر لبی من هم سلام کردم. با دیدن هوای سرد ماشین کاپشن اش رو در آورد و به رویم انداخت، گرمای کاپشن برام لذت بخش بود چون استخوانهایم از سرما می سوخت. ماشین رو روشن کرد و اندکی بعد هم بخاری ماشین را، احساس مطبوعی بهم دست داد و برای همین پلکهایم سنگین شد. و قتی چشم باز کردم از اینکه خودمو داخل ماشین و کنار مرد غریبه ای می دیدم احساس ترس و نا امنی کردم و هراسان از جا بلند شدم و نشستم.
_ چی شد، خواب می دیدین؟
نگاهی به قیافه آشناش انداختم و گفتم: نه یک لحظه همه چیز فراموشم شد و برای همین ترسیدم.
لبخندی زد و گفت: نترسین، ولی خودمونیم خوب خوابیدین.
_ مگه چقدر خوابیدم؟
_ از ساعت یک و الان هم سه و نیمه.
_ وای خدای من، الان تو خونه غوغایی به پاست که نگو. چرا منو بیدار نکردین؟
_ اونقدر راحت و آسوده خوابیده بودین که دلم نیومد بیدارتون کنم.
نگاهی به اطرافم انداختم و پرسیدم: راستی اینجا کجاست؟
_ جاده آبعلی.
با شنیدن اسم جاده آبعلی به یاد رستورانهاش افتادم و دلم از گرسنگی ضعف رفت، ولی خجالت کشیدم که حرفی بزنم. خوشبختانه دقیقه ای طول نکشید که آرزوم بر آورده شد، چون جاده را دور زد و برگشت و مسافتی رو طی نکرده کنار رستورانی نگه داشت و سپس پرسید:
جوجه کباب دوست دارین یا چنجه؟
_ فرقی نمی کنه، هر دو شونو دوست دارم.
_ ببخشید که نمی تونم به داخل رستوران دعوتتون کنم.
متعجب نگاش کردم، به سمت پاهایم اشاره کرد و گفت: کفشاتون لنگه به لنگه است، یه لنگه اش دمپایی رو فرشی قرمز و یه لنگه اش کفش سیاه بیرون. علاوه بر اون هم لباستون مناسب های برفی نیست.
نگاهی به سر و وضعم انداختم، خودم هم خنده ام گرفت. هر کسی منو با اون شکل و شمایل می دید قطعا می فهمید از خونه فرار کرده ام. دکتر از ماشین پیاده شد و به رستوران رفت و دقایقی بعد با غذا برگشت. بطری آب معدنی رو به دستم داد وگفت: ه آبی به سر و صورتتون بزنین تا سر حال بشین.
بیچاره دکتر فکر همه چیزو کرده بود. پیاده شدم و کنار ماشین دستو صورتمو شستم. داخل ماشین به آیینه نگاه کردم، چشمام از گریه و خواب پف کرده بود و آرایشم بهم ریخته بود و پای چشمام سیاه شده بود. در همون لحظه دکتر جعبه دستمال کاغذی رو بطرفم گرفت، جعبه را از دستش گرفتم و صورتمو پاک کردم. از اینکه زیر ذره بین نگتهش قرار گرفته بودم معذب شدم و نمی تونستم به راحتی لقمه بگیرم و غذا بخورم ولی اون با اشتها می خورد، معلوم بود خیلی هم گرسنه اش شده.از این رو گفتم: ببخشید که امروز بخاطر من تا این وقت گرسنه موندین.
دست از خوردن کشید و با مهربانی به صورتم چشم دوخت و گفت: من عادت دارم، شما خودتونو ناراحت نکنید.
گاهی به ظرفی که رو دستم بود انداخت و ادامه داد: چرا نمی خورید؟ دوست نداشتین؟
_ چرا، ولی زیاد اشتها ندارم.
اون هم دست از خوردن کشید،ظرف غذا را بطرفش گرفتم. پیاده شد و بعد از دادن ظرفها دوباره برگشت. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد و گفت: تا بیش از این دیرتون نشده به خونه برگردیم.
سرمو تکون دادم و ب جلو چشم دوختم، در سکوت به وقایع اتفاق افتاده می اندیشیدم. از اینکه در اون لحظه دکتر به دادم رسیده بود در دل از خدا تشکر کردم چرا که اگه اون زنگ نمی زد و یا به دنبالم نمیومد حتما از سرما یخ می زدم. از طرفی هم برام جالب بود که در مقابل رفتار بد من، اون باز هم به کمکم آمده بود. برای همین گفتم: به گمانم این هفته یکی از بدترین هفته های عمرتون بوده، نه؟
صورتشو به طرفم برگردوند و در حالیکه یکی از ابروهاشو بالا برده بود پرسید:
_ چرا همچین فکری می کنید؟
_ چون دختر دیوونه ای مثل من به پست تون خورده، مخصوصا امروز که تعطیل هم بوده.
خندید و گفت: نه اصلا هم اینطور نیست، من به وظیفه ام عمل کردم.
بی دلیل حسودیم شد و اخم کردم و پرسیدم: یعنی شما همیشه به دنبال مریض هاتون راه می افتین؟
باز نسنجیده حرف زده بودم و باعث رنجش دکتر شده بودم، چون به صورتم خیره شد و مبهوت نگاه می کرد. احساس کردم در حال خرد شدن هستم، از این رو برای جبران گند کاریم گفتم:: منظورم این بود که چرا با اخلاق تند من که باعث آزارتون شده بودم باز به دنبالم اومدین؟
نگاهش را ازم برگرفت و به جلو چشم دوخت و جواب داد: من هم می تونم بعضی موقعها با احساس و با عاطفه باشم و با طوفانی شدن دریا به تلاطم بیفتم، مخصوصا وقتی که عقل یه دختر خوب یه تصمیم نا درست بگیره.
_ منظورتون اینه که عقل من درست کار نمی کنه، یعنی خلم؟
بلند بلند خندید و گفت: الله اکبر، اگه حرف نزنم بهتره.
به حالت قهر صورتمو به طرف شیشه برگردوندم. هوس یه نخ سیگارو کرده بودم ولی روم نمی شد، هی دست توی کیفم می کردم ولی باز پشیمون می شدم و دستمو بیرون می آوردم. کلافه بودم و نمی دونستم چیکار کنم.
_ راحت باشین.
نگاش کردم و با تعجب پرسیدم: با من بودین؟
بدون اینکه نگاهم کنه جواب ذاذ: مگه غیر از شما کس دیگه ای هم هست؟ گفتم راحت سیگارتون رو بکشین.
از اینکه به راحتی متوجه منظورم شده بود تعجب کردم و برای همین گفتم: هیچ چیز رو نمی شه از چشمهای تیز بین شما پنهون کرد،ف نکنه علم غیب دارین؟
_ نه علم غیب ندارم ولی به راحتی می شه فهمید.
_ از کجا؟
_ از تن صداتون.
با خیالی آسوده پاکت را بیرون آوردم و یکی روشن کردم، چقدر بهم آرامش می بخشید. کمی که گذشت پرسید: اگه فضولی نباشه می تونم بدونم چرا اینقدر پریشون و ناراحت هستین؟
_ حوصله شنیدن حرفهای یه دختر خل وچل و دارین؟