رمان ، عکس،  

با انرژی مضاعف دو روز باقی مانده رو سپری کردم. روز پنجشنبه چون نیمه وقت کار می کردیم ساعت یک به خونه رسیدم. سامان برای دیدنم آمده بود. بعد از خوردن ناهار ساعتی نگذشته بود که گفت: یاسی، اگه خسته نیستی باهم بریم خرید. برای عروسی سپیده(دختر دایی اش) لباس می خوام بخرم.
_ نه خسته نیستم. هر وقت بخوای من آماده ام.
هوا هنوز تاریک نشده بود که از خونه بیرون رفتیم. بیشتر لباساشو از مرکز خریدی که تو شهرک غرب وجود داشت می خرید، برای همین یکراست به اونجا رفتیم. دو دست کت و شلوار برایش خریدیم. با دیدن فروشگاه ورزشی با خودم گفتم: بهتره برای فردا یکدست بادگیر خوب و قشنگ بخرم. برای همین گفتم: سامان بریم تو اون فروشگاه می خوام لباس بخرم.
وقتی از فروشنده خواستم، سامان پرسید : برای کی می خوای؟
_ برای خودم.
_ مگه می خوای بری کوه؟
_ اوهوم.
خندید و گفت: از کی اهل کوه و این حرفا شدی؟
_ دخیلی وقته تو خبر نداری.
_ جدی ، خبر می دادی من هم می اومدم.
با شنیدن این حرف دلم هری ریخت، فوراً گفتم: شوخی کردم همینطوری خوشم اومده خریدم که اگه یه موقع لازم شد داشته باشم.
_ یاسی این روزا خیلی مشکوک شدی، مطمئنم یه چیزی رو داری از من پنهون می کنی.
_ اشتباه می کنی، در واقع تو حساس شدی.
_ نمی دونم شاید.
بعد از خرید برای خوردن شام به ساندویچ فروشی رفتیم. مشغول خوردن غذا بودیم که سامان دوباره بحث رو به ازدواج کشید و گفت: یاسی چرا نمی خوای با من ازدواج کنی؟
بفکر فرو رفتم. چطور می تونستم رک و پوسکنده بهش بگم یکی از دلایلی که باعث شده جواب رد بهت بدم مادرته و یکی هم به خاطر سوسول بودنت. من به دیوار محکمی نیاز داشتم که بتونم بهش تکیه کنم، نه به کسی که هنوز برای انجام هر کاری از مادرش اجازه می گرفت. در این فکر بودم که دوباره پرسید: چرا جواب نمی دی؟ مشکل تو مامانمه؟
نگاهش کردم و گفتم: اگه راستش رو بگم ناراحت نمی شی.
_ نه بگو.
_ آره، تو خودت بهتر می دونی زندایی بیشتر اوقات با حرفاش مامان رو آزار داده و من به خاطر این موضوع همیشه ازش دلگیر و دل چرکین بودم.
_ یاسی مگه تو می خوای با مامان زندگی کنی، ما جدا زندگی می کنیم.
_ سامان خواهش می کنم در این مورد دیگه حرف نزن. من نمی خوام با این وصلت روابط فامیلیمون بهم بخوره، چون می دونم با زندایی آبمون تو یه جوب نمی ره.
حال سامان حسابی گرفته شد، برای همین بعد از تمام شدن غذا بلافاصله از رستوران بیرون اومدیم و منو به خونه رسوند و خودش هم رفت.
صبح روز جمعه مژگان به دنبالم آمد، با دیدن لباسم سوتی کشید و گفت: اوه چه خبره، چه تیپی زدی. سر تا پا مشکی.
_ بهم نمی آد ، اگه زشته عوض کنم.
_ اتفاقاً خیلی هم بهت می آد. آدم سفید هر رنگی بپوشه خوشگل میشه. حالا تا دیر نشده راه بیفتیم.
وقتی ما رسیدیماونها هم آمده بودند. بعد از سلام و احوالپرسی حرکت کردیم. با دیدن ذوق و شوق مژگان هرکاری کردم نتونستم همراه دکتر بروم و برای همین پیش شیرین و مینو که جلو تر از همه حرکت می کردند رفته و همراه شدم. تا رسیدن به ایستگاه سه فقط یک بار ایستاده و نفسی تازه کردیم. موقع استراحت دکتر به کنارم آمد و از کارم سوال کرد و من هم برایش توضیح دادم. همین طور که داشتیم با هم حرف می زدیم، مژگان هم به کنارمان آمد و پرسید: راستی رضا، این هفته باز چرا دوستت نیومده؟
قبل از اینکه دکتر جوابی بدهد پرسیدم: چرا یکدفعه یاد دوست دکتر افتادی؟
_ مسئله خاصی نیست . الان مهدی و الهام در موردشون صحبت می کردن، یک دفعه به خاطرم رسید.
دکتر: مادرش مریضه، برای همین رفته سمنان.
مژگان با حالتی خاص گفت: راستی؟! پس این هفته تو تنها هستی. از تنهایی حوصله ات سر نمی ره.
_ نه زیاد چون فقط روز سه شنبه تو خونه هستم و بقیه روزها، بیرون هستم، مخصوصاً که جای امید هم باید کشیک وایسم.
از طرز صحبت کردن مژگان دلم گرفت. نگاهی به بالای سرم انداختم، آسمان هم مثل من دلش گرفته بود. در اون لحظه فاطمه، مژگان را صدا زد. با رفتن مژگان دکتر پرسید:
_ چرا یکدفعه اخم کردی؟
نگاهمو از آسمون بر گرفتم و به صورتش چشم دوختم و جواب دادم: یک لحظه دلم گرفت، درست مثل آسمون.
_ آسمون می خواد دونه های سفیدش رو روی سرمون بباره، ولی تو چرا؟
یک دفعه زیر لب زمزمه کردم:
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزوده مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است.
با صدا کردن سجاد نتوانستم بقیه شو ادامه بدم، دوباره به راه افتادیم و من باز با شیرین و مینو همراه شدم. وقتی به ایستگاه رسیدیم مشغول خوردن صبحانه شدیم. دکتر باز به فکر فرو رفته بود. مژگان با دیدن حال و احوال دکتر به کنارم آمد و گفت: باز نیش اش زدی.
بجای جواب دادن با صدای بلند صدا زدم: دکتر.
همه نگاه ها به غیر از دکتر محمدی به سمت من چرخید و این حرکتشون باعث خنده ام شد و در حالیکه می خندیدم گفتم: ببخشید، منظورم دکتر محمدی بود.
سرش رو بالا گرفت و گفت: بله.
_ من به شما حرفی زدم که باعث ناراحتی تون بشم.
_ نه، چطور؟
_ آخه شما هر وقت در فکر هستید مژگان می گه باز نیش اش زدی.
مژگان که حسابی کنف شده بود با مشت به شونه ام کوبید و گفت:لوس، بی مزه.
_ ا چرا می زنی، مگه تو همه اش این حرف رو به من نم گی.
همه به خنده افتادند و دکتر رو به مژگان کرد و گفت: یاسی داشت برام یه شعری رو می خوند.
مژگان: اوه چه کارا، از کی تا حالا تو شعر هم می خونی، چه رمانتیک شدی.
از اینکه مژگان حرص اش گرفته بود کیف می کردم و برای اینکه سر به سرش گذاشته باشم گفتم: از وقتی که تو واله و شیدا شدی.
با این حرفم بچه ها سر به سر مژگان می گذاشتند و می خواستند مژگان از عشقش براشون بگه و اون هم که حسابی کلافه شده بود چپ چپ نگاهم می کرد. بعد از خوردن صبحانه چون برف آرام آرام شروع به باریدن کرده بود به سمت پایین سرازیر شدیم. مژگان دنبال فرصتی بود که حالم رو بگیره و من هر بار به بهانه ای فرار می کردم. در نیمه راه بودیم که دکتر از پشت صدام کرد: یاسی یه لحظه صبر کن.
ایستادم و منتظرش شدم. مهدی و الهام به جلو رفته و ما رئ تنها گذاشتند. بعد از اینکه تنها شدیم پرسید: چرا؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چی چرا؟
_ منظورت چی بود؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: منظور خاصی نداشتم، همین طوری یک دفعه به خاطرم رسید.
_ خوب بلدی از جواب دادن طفره بری.
در اون لحظه مژگان سریع خودش رو رسوند و گفت: مزاحم شدم.
دکتر قبل از من جواب داد: نه چه مزاحمی.
مژگان: راجع به چی صحبت می کردین؟
و اینبار من زودتر جواب دادم: شعر وشاعری.
با اومدن مژگان نفس راحتی کشیدم، چون مجبور به توضیح دادن نبودم وتا وقتی که به پایین برسیم فقط شنونده بودم و به حرفهای اون دو گوش می دادم. با رسیدن به پایین کوه از اونها خداحافظی کرده و به منزل رفتیم.
روز شنبه دلهره ای عجیب به جانم افتاده بود. وقتی به شرکت رسیدم منتظر آقای سعیدی نشستم، بعد از آمدنش برای گرفتن نتیجه به اتاقش رفتم. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_ خوب دخترم بگو ببینم این یک هفته چطوری بود، از کارت راضی بودی؟
_ یه خورده سخت بود ولی خوب یه طوری کنار اومدم. شما چی، ازم راضی بودین.
_ بله، اگه شما هم راضی هستین قرارداد و امضاء کنیم.
بعد از امضاء کردن قرارداد بطور رسمی و همیشگی مشغول به کار شدم. وقتی به اتاقم رفتم فورا به مامان مژده دادم. از شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم چرا که بعد از مدتها تونسته بودم از عهده کاری یر آیم و هم اینکه از فکر و خیالات رها شده و دور بعضی کارها خط بکشم. با تنها پسری که اون هم خیلی کم در ارتباط بودم دکتر بود، گهگاهی به وسیله SMS اون هم خیلی کوتاه از احوال هم با خبر می شدیم.
روز سه شنبه مشغول خوردن صبحانه بودم که مژگان زنگ زد و گفت:
_ یاسی امروز یه خورده کسالت دارم ونمی تونم سر کار بیام، منتظر من نباش.
_ باشه، مواظب خودت باش.
گوشی در دستم مونده بود و فکر می کردم، دقیقا روزی بود که دکتر خونه بود. مژگان دروغ می گفت، از قبل برنامه ریزی کرده بودند باید مچ هر دوشونو می گرفتم. با صدای مامان از جا پریدم.
مامان: یاسی چرا ماتت برده، کی بود این وقت صبح زنگ زده بود؟
مثل کسی که از خواب بیدار شده باشه گفتم: هان.
_ می گم کی بود. اتفاقی افتاده؟
مامان با نگرانی به دهانم چشم دوخته و منتظر جواب من بود، گفتم: نگران نباشید، مژگان بود یه خورده کسالت داره برای همین نمی تونه بیاد.
به اتاقم رفتم تا کیفم رو بردارم که چشمم به تابلو افتاد. فاتحانه لبخند زدم و گفتم:
_ کور خوندین آقای دکتر، حالا برای من جانماز آب می کشی. صبر کن پتتو روی آب می ریزم.
تابلو رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و رو به مامان گفتم: مامان، من عصر یه خورده دیر می آم شاید با دکتر برم بیرون.
_ اگه رفتنت حتمی شد به من هم خبر بده.
_ باشه.
توی شرکت اصلا حواسم به کار نبود چون چند بار با همراه دکتر تماس گرفتم ولی خاموش بود. خون، خونم را می خورد. از ناراحتی دردی در معده ام پیچیده بود و با خوردن چند تا چایی پشت سر هم که تند تند به بهانه چایی به آبدارخونه می رفتم و سیگار می کشیدم تشدید شد، و حالت تهوع بهم دست داد. فورا خودمو به دستشویی رسوندم، اونقدر عق زده بودم که چشمام یه کاسه خون شده بود. وقتی از دستشویی بیرون اومدم، منشی آقای سعیدی، خانم ناظمی که زنی میانسال بود با دیدن حال و روزم فورا جلو آمد و گفت: چی شده دخترم، حالت خوب نیست؟
سرمو تکان دادم و گفتم: معده ام درد می کنه و حالم بهم می خوره.
_ چرا؟
_ زخم معده دارم.
فورا رفت و تکه نانی آورد و بدستم داد و گفت: بیا این نون و بخور، خوبه.
نون رو توی دهانم گذاشتم و به زور جویدم و قورت دادم، سپس به اتاقم رفتم. به محض اینکه به داخل پا گذاشتم آقای عطایی گفت: خانم عزیزی ، آقای سعیدی پرونده شرکت پیشگام رو خواستن.
با حالتی زار،رو برداشتم و به اتاق آقای سعیدی رفتم. بعد از توضیح دادن کار گفتم: اگه با من امری ندارید برم.
همین که سرش را بلند کرد، با دیدن قیافه ام پرسید: خانم عزیزی چرا رنگتون پریده، مثل اینکه حالتون خوب نیست.
با صدایی لرزان جواب دادم: ناراحتی معده دارم و برای همین حالم خوب نیست.
لبخندی زد و گفت: تقصیر خانم غیاثیه، اگه دیروز مرخصی نمی گرفت و شما رو تنها نمی ذاشت از دوریش غصه نمی خوردین. ولی عیب نداره شما هم می تونید برید خونه.
خوشحال شدم چون هم دروغ مژگان رو شده و هم اینکه فرصتی رو که به دنبالش بودم برتم مهیا شده بود ولی برای خود شیرینی گفتم:ممنون آقای سعیدی، تحمل می کنم. چون کار زیادی دارم که باید انجام بدم و تا آخر وقت شرکت می مونم.
با مهربانی جواب داد: تعارف نکن دخترم، من به آقای عطایی میگم تا کارهای تو رو هم انجام بده، نگران نباش. خودمم همین درد و دارم و می دونم چی می کشی.
تشکری کردم و از اتاق بیرون اومدم.نگاهی به ساعتم انداختم عقربه های ساعت یک ربع به دو رو نشون می داد. سری به اتاقم رفتم. آقای عطایی با تلفن صحبت می کرد، از طرز صحبت کردنش فهمیدم آقای سعیدی پشت خطه. تابلو و کیفم رو برداشتم و از آقای عطایی تشکر و خداحافظی کرده و بیرون رفتم. در دلم جشنی بر پا بود. فورا تاکسی گرفته و خودمو به خونه دکتر رساندم. اول نفس عمیقی کشیدم و سپس زنگ یکی از همسایه ها رو فشار دادم، وقتی جواب داد گفتم: ببخشید که مزاحمتون شدم، من خواهر دکتر محمدی هستم و کلید درب رو توی خونه جا گذاشتم اگه ممکنه درب و برام باز کنید.
_ خواهش می کنم، بفرمایید.

 

با باز کردن درب، سریع از پله ها بالا رفتم و زنگ آپارتمان طبقه سوم رو بصدا درآوردم. کسی جواب نداد، برای بار دوم زنگ رو فشار دادم. وقتی درب باز شد، دکتر با دیدنم جا خورد. انتظار دیدنم رو نداشت.
سلام کردم و گفتم: چرا ماتت برده، مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
خودش رو جمع و جور کرد و گفت: سلام، نه نه، چه مزاحمتی، انتظار دیدنتو نداشتم.
_ می دونم، چون بد موقع مزاحمت شدم فقط اومده بودم این تابلو رو بهت بدم، یه یادگاریه.
تابلو رو به دستش دادم، به تابلو نگاه می کرد که گفتم: من دیگه مزاحمت نمی شم، با اجازه.
نگاهش رو از تابلو بر گرفت و گفت: چه مزاحمتی، حالا که اومدی بیا تو.
انتظار نداشتم به داخل دعوتم کند چون فکر می کردم مژگان اونجاست، ناز کردم و گفتم: نه، مزاحم نمی شم.
_ بیا تو، چه مزاحمتی، همه اش تعارف می کنی.
از جلوی درب کنار رفت. در حالیکه دست و دلم می لرزید به داخل رفتم، چون فکر می کردم هر آن با مژگان روبرو بشوم.
دکتر به خونه اشاره کرد و گفت: ببخشید که خونه ریخت و پاشه، وقت ندارم تمیز کنم.
_ مهم نیست. خونه مجردی دیگه، بیشتر ازاین نمی شه انتظار داشت.
در حالیکه بطرف آشپزخانه می رفت، خندید و گفت: ببخشید دیگه، فرصت نمی کنم.
چند دقیقه طول کشید که با دو تا چایی برگشت. روی مبل روبرویم نشست و گفت: مگه تو این ساعت نباید توی محل کارت باشی؟
نمی دونستم چه جوابی بدم، کمی فکر کردم و گفتم: یه خورده حالم خوب نبود، زودتر تعطیل کردم.
موشکافانه نگاهم کرد، سپس گفت: ولی از قیافه ات پیدا نیست، چون حسابی گر گرفتی؟ راستش رو بگو، چه چیزی تو رو به اینجا کشونده؟
به دروغ گفتم: موبایلت خاموش بود نگرانت شدم، با خودم گفتم حالا که دارم میرم خونه یه سری هم به تو بزنم.
خندید و گفت: وقتی دروغ میگی چشاتو ببند چون لوت میده.
چشمامو تنگ کردم و جواب دادم: یعنی موبایلت خاموش نبست، از صبح چند بار تلفن کردم.
در حالیکه می خندید گفت: چرا خاموشه ولی فکر نمی کنم بخاطر این اومده باشی.
کیفم رو برداشتم و بلند شدم و گفتم: می دونم بی وقت مزاحم شدم، خداحافظ.
نیم خیز شد و کیفم رو گرفت وگفت: چقدر هم دل نازکی، بگیر بشین.
من برای اینکه راحت درس بخونم موبایلمو خاموش کردم، موقع درس خوندن دوست ندارم چیزی حواسمو پرت کنه. یه دقیقه پاشو بیا.
خودش بلند شد و همانطور که کیفمو گرفته بود منو به دنبال خودش کشید، جلوی اتاق ایستاد و با اشاره به زمین که پر از کاغذ و کتاب بود گفت: حالا باورت شد درس می خوندم. امان از دست شما خانوما، چقدر کج خیالید.
از اینکه فکرمو خونده و دستم رو شده بود خجالت کشیدم ولی از رو نرفتم و گفتم:
_ اصلاً هم کج خیال نیستم، نمی دونستم حالی از دوستان پرسیدن اینقدر پرس و جو داره.
سرش رو تکون داد و گفت: خیلی خوب، حالا بیا تا چاییت سرد نشده بخور.
دوباره به سر جایمان برگشتیم. دکتر تابلو رو برداشت و در حالی که نگاه می کرد پرسید:
_ ممنون، خیلی قشنگه.
_ کار خودمه.
_ جدی، فکر نمی کردم اهل هنر باشی.
به شوخی گفتم: چرا خل و دیوونه ها هم می تونن از این کارا بکنن.
انگشتش را به حالت تهدید به طرفم گرفت و گفت: یاسی، آخرین بارت باشه که این حرف رو می زنی. وگرنه کلاهمون میره تو هم، یعنی دوستیمون بهم می خوره.
تهدیدش جدی بود و این بر خلاف میل باطنیم بود، از این رو لبخندی زدم و گفتم: ببخشید قصدم شوخی بود. حالا تو که این طور غرق کتاب بودی ناهار هم ئخوردی؟!
_ نه، حوصله غذا درست کردن نداشتم.
_ اگه ناراحت نمی شی من درست کنم.
_ ناراحت که نه، خیلی هم خوشحال می شم ولی برات زحمته.
_ اگه قرار بر دوستی، زحمت نیست ، منکه بیکارم.
لبخند زنان گفت: حالا که این همه اصرار می کنی مجبورم قبول کنم و خودمم کمکت می کنم.
_ نه تو برو به درست برس، من خودم آماده می کنم.
دکتر رو به داخل اتاق فرستادم و درب را هم بستم. اول پالتو و روسریمو در آوردم و سپس به آشپزخانه رفتم. عجب اوضایی بود، پر از ظرف های کثیف، به یخچال نگاه کردم چند تکه مرغ و گوشت داخلش بود. کمی فکر کردم دیدم کباب زود تر آماده میشه. تکه ای گوشت چرخ کرده بیرون آوردم تا یخش آب بشه، سپس دنبال برنج گشتم. وقتی برنج رو هم پیدا کردم. بعد از شستن قابلمه، برنج را شسته و روی اجاق گذاشتم. قبل از اینکه شروع به تمیز کردن آشپزخانه بکنم به همه جا سرک کشیدم. اتاق دیگری هم وجود داشت که اونجا هم بلبشو بود، تخت رو مرتب کردم و لباسهایی را که روی زمین پخش بود کناری گذاشتم و لیوان های کثیف رو برداشتم و به هال رفتم و ظرف های کثیف اونجا رو هم جمع کرده و به آشپزخانه بردم. به گمونم یک ساعتی طول کشید تا ظرف ها را بشورم و آشپزخونه را جمع و جور کنم. با ، باز شدن یخ گوشت اونو در ماهی تابه ریختم و زیرش رو روشن کردم. بعد از یخچال چند تا خیار و گوجه برداشتم و در حالی که سالاد درست می کردم آهنگی رو هم زمزمه می کردم.
عاشق شدم من در زندگانی بر جان زد آتش عشق نهانی
وقتی تمام شد ، صدای کف زدن از جا پراندم و از ترس، چاقو از دستم به زمین افتاد. برگشتم، پسری در آستانه درب ایستاده و نگاهم می کرد. بلافاصله با دیدنش از ترس سلام کردم، اون هم سلام کرد و گفت: ببخشید که ترساندمتون.
_ خواهش می کنم، من حواسم نبود.
_ بله متوجه شدم ، چه صدای قشنگی هم دارید. درست مثل خودتون، ولی ببخشید شما؟
_ من یاسمن هستم.
_ خوشبختم، من هم امید هستم.
با گفتن امید، فهمیدم دوست دکتر هست. اون هم لبخندی زد و گفت: به به ، ذستتون درد نکنه خونه چه تمیز شده، برق میزنه، راستی شما تازه مشغول به کار شدید؟
_ بله، شما از کجا فهمیدین.
_ چون تا به حال ندیدمتون.
_ ببخشید مگه شما هم اونجا کار می کنید ، مگه پزشک نیستید؟
_ چرا، مگه شما از کادر بیمارستان نیستید؟ آخه تا به حال ندیدمتون.
متوجه اشتباهش شدم و خنده کنان جواب دادم : من از کادر بیمارستان نیستم ، من از مریضای دکتر محمدی هستم.
با چشمای از حدقه در آمده نگاهم کرد و سپس گفت: به به چشم و دلم روشن، رضا در نبود من چه کارا که نمی کنه، فقط چند روز تنهاش گذاشتم.
حالا خودش کجاست؟
با خنده جواب دادم: تو اتاقش درس می خونه.
سری تکان داد و گفت: واقعاً که خجالت نمی کشه، شما رو تنها گذاشته و رفته تو اتاق چپیده.
سپس با صدای بلند فریاد زد : رضا، رضا کجایی؟
دکتر فوراً از اتاقش بیرون آمد و گفت: تویی امید، چرا داد و هوار راه انداختی؟
_ بیا ببینم، واقعاً که تو خجالت نمی کشی.
دکتر لبخند زنان نزدیک آمد و گفت: چرا، چی شده؟
بعد نگاهی به آشپز خانه انداخت و روبه من گفت: دستت درد نکنه، چه بویی پیچیده.
امید: من صدات نکردم بیای این چیزا رو بگی. بگو ببینم تو خجالت نکشیدی یاسمن خانم رو تنها گذاشتی و رفتی تو اتاق، خفه نشی از بس سرتو کردی تو کتاب.
قبل از دکتر، من جواب دادم: من خودم خواستم، الان هم غذا آماده است، اگه ناهار میل نکردین بفرمایید.
امید: اینطور که پیداست باید خیلی هم خوشمزه باشه و نا خود آگاه اشتهای آدم تحریک میشه.
پس زود لباستونو عوض کنید و تشریف بیارید.
امید: الساعه خانم.
دکتر خواست کمک کنه که گفتم: شما بشین، خودم می چینم.
مثل بچه های حرف گوش کن بعد از شستن دستاش کنار میز نشست و من بشقابها رو روی میز چیدم و غذا رو کشیدم که امید هم آمد. نگاهی به غذا کرد و گفت: واقعاً دستتون درد نکنه، دلم بدجوری ضعف می رفت.
دکتر: من که نهار نخوردم مثل تو غش وضعف نمی کنم ولی تو که مطمئنم تا اینجا یه بند فکت کار کرده، ضعف می کنی هان.
امید نگاهی به من و سپس به غذا کرد و گفت: چیکار کنم دست خودم نیست، آدم ناخود آگاه اشتهاش تحریک می شه.
دکتر چپ چپ نگاش کرد و امید هم گفت: رضا خیلی موذی و آب زیرکاه هستی. وقتی که من خونه هستم برای تمیز کردن خونه از نر غولهای بیمارستان می آری، حالا که چشم منو دور دیدی خانم به این محترمی رو آوردی. جدا خجالت نمی کشی من اگه جای تو بودم نمیذاشتم یاسمن خانم دست به سیاه و سفید بزنه،، واقعا که.
رضا باز چپ چپ نگاش کرد و گفت: امید غذاتو بخور، مگه ضعف نمی کردی.
حرفهاش آدم رو به خنده وا می داشت، امید باز از رو نرفت و گفت:
خدا به آدم شانس بده، ببین مریض خوب گیر چه جور آدمی افتاده که قدرش رو نمی دونه. ایخدا شکرت.
دکتر همانطور که غذاش رو می خورد جواب داد: اگه خودتو به تنبلی نمی زدی و نمی خوابیدی من جور تو رو نمی کشیدم.
بهم برخورد، با ترشرویی گفتم: و حالا مجبور به تحمل من نمی شدین.
دکتر قاشق رو زمین گذاشت و گفت: امید دیدی چیکار کردی، هی می گم غذاتو بخور یه بند حرف می زنی.حالا بیا و درست کن. این یاسی خانوم ما نازک و نارنجی، زود بهش بر می خوره و قهر می کنه.
امید قاه قاه خندید و جواب داد: بنده خدا حق داره، اگه به من هم اینطوری میگفتن ناراحت می شدم. مگه نه یاسمن خانم، البته ببخشید من نفهمیدم اسم شما یاسی یا یاسمن.
برای اینکه حال دکتر رو بگیرم عشوه کنان جواب دادم: یاسمن ولی یاسی صدام می کنن. شما هم لطفا بدون خانمش صدا کنید این جوری احساس غریبی نمی کنم، چون از این به بعد حتما روزهای جمعه شما رو هم زیارت می کنیم و دوست دکتر محمدی، دوست من هم خواهد بود.
امید بر عکس دکتر زود جوش و خونگرم بود. دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت: پس به جمع دوستان ما یعنی منو این ماست خوش اومدی.
بعد سری تکان داد و ادامه داد: یاسی جون، تو هم از این ماست دلگیر نباش. این طوریه، کبریت بی خطره و برای همین اصرار می کنم خواهرمو بگیره تا خیالم از بابتش آسوده باشه. اونقدر که پاک وبکره آکه، آکه.
خنده ای بلند سر دادم که دکتر رو به امید گفت: تو که بدت نمی آید. اگه من نبودم کی گند کاریاتو ماس مالی می کرد. حالا هی منو دست بنداز و بخندین، به موقع اش حالتو می گیرم.
امید دست در گردن دکتر انداخت و صورتش را بوسید گفت: قربونت برم رضا جون تو آقایی، جوونیه دیگه چه می شه کرد.
یک دفعه به یاد مامان افتادم، فورا به ساعتم نگاه کردم نزدیک پنج بود و من هنوز به مامان اطلاع نداده بودم. سریع از جام بلند شدم که امید گفت: چی شد، برق گرفتت.
خندیدم و گفتم: نه برق نگرفت، یادم رفته به مامان خبر بدم و دیرم شده.
امید بلند شد و گفت: من سریع شما رو می رسونم.
تا خواستم دهن باز کنم دکتر دست امید را گرفت و گفت: تو از راه رسیدی و خسته ای، من خودم می برمش.
کلام دکتر اونقدر قاطعانه بود که امید سر جایش نشست. من هم به هال رفتم و پالتو و روسریمو پوشیدم و منتظر دکتر شدم، فورا آماده شده و از درب بیرون رفتیم. داخل ماشین به فکر این بودم که چطوری از مژگان خبر بگیرم، کمی فکر کردم و گفتم: امروز یه سری هم باید به مژگان بزنم.
_ چرا؟
_ یه خورده مریض احواله.
_ دیشب که سالم بود. امروز هم که می خواست بره خرید.
جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم و پرسیدم: مگه دیشب با هم بودین؟
_ اوهوم.
آهی کشیدم و گفتم: تو که می گی فقط روزهای سه شنبه بیکاری.حتما تو هم دیشب مرخصی گرفته بودی.نکنه با هم بودین؟
_ آره، دیروز عصر یه خورده کار داشتم و یکی از بچه ها به جای من شیفت مونده بود و شام رو مهمون مژگان بودم.
اونقدر عصبانی شدم که حد نداشت، سیگاری برداشتم و روشن کردم تا دق و دلمو روی اون خالی کنم. سه تا پشت سر هم روشن کردم، چهارمی رو که می خواستم روشن کنم از دستم گرفت و پرت کرد بیرون و گفت: بسه، خودتو خفه کردی. این همه سیگار برات ضرر داره.
پوزخندی زدم و گفتم:سلامتیم، اصلا به شما چه ربطی داره که من چیکار میکنم، مگه شما وصی و وکیل من هستی.نگه دار می خوام پیاده بشم.
با تعجب گفت: یاسی تو چت شد؟
_ گفتم نگه دار می خوام پیاده بشم.
با جدیت تمام جواب داد: لازم نکرده، خودم می رسونمت.
با فریاد گفتم: نگه دار، وگرنه درب و باز می کنم و خودمو پرت میکنم پایین.
و بدنبالش اشکم سرازیر شد. چون دید خیلی عصبانی هستم و هر کاری ازم بر می آد، کنار کشید و نگه داشت. پیاده شدم و درب و محکم کوبیدم، اونجا ایستاده بود و چند دقیقه ای طول کشید که سوار تاکسی شدم. وقتی به خونه رسیدم، مامان با دیدن اوضاعم با نگرانی پرسید: یاسی چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
به طرف اتاقم می رفتم که دوباره گفت: وایسا ببینم، چی شده؟
_ می خوام تنها باشم.
_ باز بهزاد رو دیدی؟!
سرمو به علامت منفی تکان دادم که دوباره پرسبا باز کردن درب، سریع از پله ها بالا رفتم و زنگ آپارتمان طبقه سوم رو بصدا درآوردم. کسی جواب نداد، برای بار دوم زنگ رو فشار دادم. وقتی درب باز شد، دکتر با دیدنم جا خورد. انتظار دیدنم رو نداشت.
سلام کردم و گفتم: چرا ماتت برده، مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
خودش رو جمع و جور کرد و گفت: سلام، نه نه، چه مزاحمتی، انتظار دیدنتو نداشتم.
_ می دونم، چون بد موقع مزاحمت شدم فقط اومده بودم این تابلو رو بهت بدم، یه یادگاریه.
تابلو رو به دستش دادم، به تابلو نگاه می کرد که گفتم: من دیگه مزاحمت نمی شم، با اجازه.
نگاهش رو از تابلو بر گرفت و گفت: چه مزاحمتی، حالا که اومدی بیا تو.
انتظار نداشتم به داخل دعوتم کند چون فکر می کردم مژگان اونجاست، ناز کردم و گفتم: نه، مزاحم نمی شم.
_ بیا تو، چه مزاحمتی، همه اش تعارف می کنی.
از جلوی درب کنار رفت. در حالیکه دست و دلم می لرزید به داخل رفتم، چون فکر می کردم هر آن با مژگان روبرو بشوم.
دکتر به خونه اشاره کرد و گفت: ببخشید که خونه ریخت و پاشه، وقت ندارم تمیز کنم.
_ مهم نیست. خونه مجردی دیگه، بیشتر ازاین نمی شه انتظار داشت.
در حالیکه بطرف آشپزخانه می رفت، خندید و گفت: ببخشید دیگه، فرصت نمی کنم.
چند دقیقه طول کشید که با دو تا چایی برگشت. روی مبل روبرویم نشست و گفت: مگه تو این ساعت نباید توی محل کارت باشی؟
نمی دونستم چه جوابی بدم، کمی فکر کردم و گفتم: یه خورده حالم خوب نبود، زودتر تعطیل کردم.
موشکافانه نگاهم کرد، سپس گفت: ولی از قیافه ات پیدا نیست، چون حسابی گر گرفتی؟ راستش رو بگو، چه چیزی تو رو به اینجا کشونده؟
به دروغ گفتم: موبایلت خاموش بود نگرانت شدم، با خودم گفتم حالا که دارم میرم خونه یه سری هم به تو بزنم.
خندید و گفت: وقتی دروغ میگی چشاتو ببند چون لوت میده.
چشمامو تنگ کردم و جواب دادم: یعنی موبایلت خاموش نبست، از صبح چند بار تلفن کردم.
در حالیکه می خندید گفت: چرا خاموشه ولی فکر نمی کنم بخاطر این اومده باشی.
کیفم رو برداشتم و بلند شدم و گفتم: می دونم بی وقت مزاحم شدم، خداحافظ.
نیم خیز شد و کیفم رو گرفت وگفت: چقدر هم دل نازکی، بگیر بشین.
من برای اینکه راحت درس بخونم موبایلمو خاموش کردم، موقع درس خوندن دوست ندارم چیزی حواسمو پرت کنه. یه دقیقه پاشو بیا.
خودش بلند شد و همانطور که کیفمو گرفته بود منو به دنبال خودش کشید، جلوی اتاق ایستاد و با اشاره به زمین که پر از کاغذ و کتاب بود گفت: حالا باورت شد درس می خوندم. امان از دست شما خانوما، چقدر کج خیالید.
از اینکه فکرمو خونده و دستم رو شده بود خجالت کشیدم ولی از رو نرفتم و گفتم:
_ اصلاً هم کج خیال نیستم، نمی دونستم حالی از دوستان پرسیدن اینقدر پرس و جو داره.
سرش رو تکون داد و گفت: خیلی خوب، حالا بیا تا چاییت سرد نشده بخور.
دوباره به سر جایمان برگشتیم. دکتر تابلو رو برداشت و در حالی که نگاه می کرد پرسید:
_ ممنون، خیلی قشنگه.
_ کار خودمه.
_ جدی، فکر نمی کردم اهل هنر باشی.
به شوخی گفتم: چرا خل و دیوونه ها هم می تونن از این کارا بکنن.
انگشتش را به حالت تهدید به طرفم گرفت و گفت: یاسی، آخرین بارت باشه که این حرف رو می زنی. وگرنه کلاهمون میره تو هم، یعنی دوستیمون بهم می خوره.
تهدیدش جدی بود و این بر خلاف میل باطنیم بود، از این رو لبخندی زدم و گفتم: ببخشید قصدم شوخی بود. حالا تو که این طور غرق کتاب بودی ناهار هم ئخوردی؟!
_ نه، حوصله غذا درست کردن نداشتم.
_ اگه ناراحت نمی شی من درست کنم.
_ ناراحت که نه، خیلی هم خوشحال می شم ولی برات زحمته.
_ اگه قرار بر دوستی، زحمت نیست ، منکه بیکارم.
لبخند زنان گفت: حالا که این همه اصرار می کنی مجبورم قبول کنم و خودمم کمکت می کنم.
_ نه تو برو به درست برس، من خودم آماده می کنم.
دکتر رو به داخل اتاق فرستادم و درب را هم بستم. اول پالتو و روسریمو در آوردم و سپس به آشپزخانه رفتم. عجب اوضایی بود، پر از ظرف های کثیف، به یخچال نگاه کردم چند تکه مرغ و گوشت داخلش بود. کمی فکر کردم دیدم کباب زود تر آماده میشه. تکه ای گوشت چرخ کرده بیرون آوردم تا یخش آب بشه، سپس دنبال برنج گشتم. وقتی برنج رو هم پیدا کردم. بعد از شستن قابلمه، برنج را شسته و روی اجاق گذاشتم. قبل از اینکه شروع به تمیز کردن آشپزخانه بکنم به همه جا سرک کشیدم. اتاق دیگری هم وجود داشت که اونجا هم بلبشو بود، تخت رو مرتب کردم و لباسهایی را که روی زمین پخش بود کناری گذاشتم و لیوان های کثیف رو برداشتم و به هال رفتم و ظرف های کثیف اونجا رو هم جمع کرده و به آشپزخانه بردم. به گمونم یک ساعتی طول کشید تا ظرف ها را بشورم و آشپزخونه را جمع و جور کنم. با ، باز شدن یخ گوشت اونو در ماهی تابه ریختم و زیرش رو روشن کردم. بعد از یخچال چند تا خیار و گوجه برداشتم و در حالی که سالاد درست می کردم آهنگی رو هم زمزمه می کردم.
عاشق شدم من در زندگانی بر جان زد آتش عشق نهانی
وقتی تمام شد ، صدای کف زدن از جا پراندم و از ترس، چاقو از دستم به زمین افتاد. برگشتم، پسری در آستانه درب ایستاده و نگاهم می کرد. بلافاصله با دیدنش از ترس سلام کردم، اون هم سلام کرد و گفت: ببخشید که ترساندمتون.
_ خواهش می کنم، من حواسم نبود.
_ بله متوجه شدم ، چه صدای قشنگی هم دارید. درست مثل خودتون، ولی ببخشید شما؟
_ من یاسمن هستم.
_ خوشبختم، من هم امید هستم.
با گفتن امید، فهمیدم دوست دکتر هست. اون هم لبخندی زد و گفت: به به ، ذستتون درد نکنه خونه چه تمیز شده، برق میزنه، راستی شما تازه مشغول به کار شدید؟
_ بله، شما از کجا فهمیدین.
_ چون تا به حال ندیدمتون.
_ ببخشید مگه شما هم اونجا کار می کنید ، مگه پزشک نیستید؟
_ چرا، مگه شما از کادر بیمارستان نیستید؟ آخه تا به حال ندیدمتون.
متوجه اشتباهش شدم و خنده کنان جواب دادم : من از کادر بیمارستان نیستم ، من از مریضای دکتر محمدی هستم.
با چشمای از حدقه در آمده نگاهم کرد و سپس گفت: به به چشم و دلم روشن، رضا در نبود من چه کارا که نمی کنه، فقط چند روز تنهاش گذاشتم.
حالا خودش کجاست؟
با خنده جواب دادم: تو اتاقش درس می خونه.
سری تکان داد و گفت: واقعاً که خجالت نمی کشه، شما رو تنها گذاشته و رفته تو اتاق چپیده.
سپس با صدای بلند فریاد زد : رضا، رضا کجایی؟
دکتر فوراً از اتاقش بیرون آمد و گفت: تویی امید، چرا داد و هوار راه انداختی؟
_ بیا ببینم، واقعاً که تو خجالت نمی کشی.
دکتر لبخند زنان نزدیک آمد و گفت: چرا، چی شده؟
بعد نگاهی به آشپز خانه انداخت و روبه من گفت: دستت درد نکنه، چه بویی پیچیده.
امید: من صدات نکردم بیای این چیزا رو بگی. بگو ببینم تو خجالت نکشیدی یاسمن خانم رو تنها گذاشتی و رفتی تو اتاق، خفه نشی از بس سرتو کردی تو کتاب.
قبل از دکتر، من جواب دادم: من خودم خواستم، الان هم غذا آماده است، اگه ناهار میل نکردین بفرمایید.
امید: اینطور که پیداست باید خیلی هم خوشمزه باشه و نا خود آگاه اشتهای آدم تحریک میشه.
پس زود لباستونو عوض کنید و تشریف بیارید.
امید: الساعه خانم.
دکتر خواست کمک کنه که گفتم: شما بشین، خودم می چینم.
مثل بچه های حرف گوش کن بعد از شستن دستاش کنار میز نشست و من بشقابها رو روی میز چیدم و غذا رو کشیدم که امید هم آمد. نگاهی به غذا کرد و گفت: واقعاً دستتون درد نکنه، دلم بدجوری ضعف می رفت.
دکتر: من که نهار نخوردم مثل تو غش وضعف نمی کنم ولی تو که مطمئنم تا اینجا یه بند فکت کار کرده، ضعف می کنی هان.
امید نگاهی به من و سپس به غذا کرد و گفت: چیکار کنم دست خودم نیست، آدم ناخود آگاه اشتهاش تحریک می شه.
دکتر چپ چپ نگاش کرد و امید هم گفت: رضا خیلی موذی و آب زیرکاه هستی. وقتی که من خونه هستم برای تمیز کردن خونه از نر غولهای بیمارستان می آری، حالا که چشم منو دور دیدی خانم به این محترمی رو آوردی. جدا خجالت نمی کشی من اگه جای تو بودم نمیذاشتم یاسمن خانم دست به سیاه و سفید بزنه،، واقعا که.
رضا باز چپ چپ نگاش کرد و گفت: امید غذاتو بخور، مگه ضعف نمی کردی.
حرفهاش آدم رو به خنده وا می داشت، امید باز از رو نرفت و گفت:
خدا به آدم شانس بده، ببین مریض خوب گیر چه جور آدمی افتاده که قدرش رو نمی دونه. ایخدا شکرت.
دکتر همانطور که غذاش رو می خورد جواب داد: اگه خودتو به تنبلی نمی زدی و نمی خوابیدی من جور تو رو نمی کشیدم.
بهم برخورد، با ترشرویی گفتم: و حالا مجبور به تحمل من نمی شدین.
دکتر قاشق رو زمین گذاشت و گفت: امید دیدی چیکار کردی، هی می گم غذاتو بخور یه بند حرف می زنی.حالا بیا و درست کن. این یاسی خانوم ما نازک و نارنجی، زود بهش بر می خوره و قهر می کنه.
امید قاه قاه خندید و جواب داد: بنده خدا حق داره، اگه به من هم اینطوری میگفتن ناراحت می شدم. مگه نه یاسمن خانم، البته ببخشید من نفهمیدم اسم شما یاسی یا یاسمن.
برای اینکه حال دکتر رو بگیرم عشوه کنان جواب دادم: یاسمن ولی یاسی صدام می کنن. شما هم لطفا بدون خانمش صدا کنید این جوری احساس غریبی نمی کنم، چون از این به بعد حتما روزهای جمعه شما رو هم زیارت می کنیم و دوست دکتر محمدی، دوست من هم خواهد بود.
امید بر عکس دکتر زود جوش و خونگرم بود. دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت: پس به جمع دوستان ما یعنی منو این ماست خوش اومدی.
بعد سری تکان داد و ادامه داد: یاسی جون، تو هم از این ماست دلگیر نباش. این طوریه، کبریت بی خطره و برای همین اصرار می کنم خواهرمو بگیره تا خیالم از بابتش آسوده باشه. اونقدر که پاک وبکره آکه، آکه.
خنده ای بلند سر دادم که دکتر رو به امید گفت: تو که بدت نمی آید. اگه من نبودم کی گند کاریاتو ماس مالی می کرد. حالا هی منو دست بنداز و بخندین، به موقع اش حالتو می گیرم.
امید دست در گردن دکتر انداخت و صورتش را بوسید گفت: قربونت برم رضا جون تو آقایی، جوونیه دیگه چه می شه کرد.
یک دفعه به یاد مامان افتادم، فورا به ساعتم نگاه کردم نزدیک پنج بود و من هنوز به مامان اطلاع نداده بودم. سریع از جام بلند شدم که امید گفت: چی شد، برق گرفتت.
خندیدم و گفتم: نه برق نگرفت، یادم رفته به مامان خبر بدم و دیرم شده.
امید بلند شد و گفت: من سریع شما رو می رسونم.
تا خواستم دهن باز کنم دکتر دست امید را گرفت و گفت: تو از راه رسیدی و خسته ای، من خودم می برمش.
کلام دکتر اونقدر قاطعانه بود که امید سر جایش نشست. من هم به هال رفتم و پالتو و روسریمو پوشیدم و منتظر دکتر شدم، فورا آماده شده و از درب بیرون رفتیم. داخل ماشین به فکر این بودم که چطوری از مژگان خبر بگیرم، کمی فکر کردم و گفتم: امروز یه سری هم باید به مژگان بزنم.
_ چرا؟
_ یه خورده مریض احواله.
_ دیشب که سالم بود. امروز هم که می خواست بره خرید.
جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم و پرسیدم: مگه دیشب با هم بودین؟
_ اوهوم.
آهی کشیدم و گفتم: تو که می گی فقط روزهای سه شنبه بیکاری.حتما تو هم دیشب مرخصی گرفته بودی.نکنه با هم بودین؟
_ آره، دیروز عصر یه خورده کار داشتم و یکی از بچه ها به جای من شیفت مونده بود و شام رو مهمون مژگان بودم.
اونقدر عصبانی شدم که حد نداشت، سیگاری برداشتم و روشن کردم تا دق و دلمو روی اون خالی کنم. سه تا پشت سر هم روشن کردم، چهارمی رو که می خواستم روشن کنم از دستم گرفت و پرت کرد بیرون و گفت: بسه، خودتو خفه کردی. این همه سیگار برات ضرر داره.
پوزخندی زدم و گفتم:سلامتیم، اصلا به شما چه ربطی داره که من چیکار میکنم، مگه شما وصی و وکیل من هستی.نگه دار می خوام پیاده بشم.
با تعجب گفت: یاسی تو چت شد؟
_ گفتم نگه دار می خوام پیاده بشم.
با جدیت تمام جواب داد: لازم نکرده، خودم می رسونمت.
با فریاد گفتم: نگه دار، وگرنه درب و باز می کنم و خودمو پرت میکنم پایین.
و بدنبالش اشکم سرازیر شد. چون دید خیلی عصبانی هستم و هر کاری ازم بر می آد، کنار کشید و نگه داشت. پیاده شدم و درب و محکم کوبیدم، اونجا ایستاده بود و چند دقیقه ای طول کشید که سوار تاکسی شدم. وقتی به خونه رسیدم، مامان با دیدن اوضاعم با نگرانی پرسید: یاسی چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
به طرف اتاقم می رفتم که دوباره گفت: وایسا ببینم، چی شده؟
_ می خوام تنها باشم.
_ باز بهزاد رو دیدی؟!
سرمو به علامت منفی تکان دادم که دوباره پرسید: پس چی مربوط به کارته، بگو دیگه نصف جون شدم.
بدون حرفی به اتاقم رفتم و درب را قفل کردم، چون می دونستم مامان برای بازجویی به اتاقم خواهد آمد. لباسامو گوشه ای پرت کردم و از پنجره به تماشای غروب آفتاب ایستادم. صدای زنگ تلفن رشته افکارمو پاره کرد، شماره دکتر بود. جواب ندادم، چند بار پشت سر هم زنگ زد. دوباره به جلوی پنجره رفتم و نگاهی به آسمون انداختم، گویا غمی آمیخته بود با رنگ غروب و در پی روشنی، یک غروب غم انگیز بود. درست مثل من که در پی یک لبخند، نقش اندوهی بر دلم بسته شده بود. اونقدر دلم افسرده بود که فقط خدا می دانست، بی اختیار به سمت کمدم رفتم و همدم و مونس غمهام رو بیرون کشیدم.
ید: پس چی مربوط به کارته، بگو دیگه نصف جون شدم.
بدون حرفی به اتاقم رفتم و درب را قفل کردم، چون می دونستم مامان برای بازجویی به اتاقم خواهد آمد. لباسامو گوشه ای پرت کردم و از پنجره به تماشای غروب آفتاب ایستادم. صدای زنگ تلفن رشته افکارمو پاره کرد، شماره دکتر بود. جواب ندادم، چند بار پشت سر هم زنگ زد. دوباره به جلوی پنجره رفتم و نگاهی به آسمون انداختم، گویا غمی آمیخته بود با رنگ غروب و در پی روشنی، یک غروب غم انگیز بود. درست مثل من که در پی یک لبخند، نقش اندوهی بر دلم بسته شده بود. اونقدر دلم افسرده بود که فقط خدا می دانست، بی اختیار به سمت کمدم رفتم و همدم و مونس غمهام رو بیرون کشیدم.

 

با ضربه ای که پشت سر هم به در زده می شد،چشمامو باز کردم و غلتی زدم و گفتم: بله.
مامان از پشت درب گفت: یاسی، ساعت شیش و نیمه، نمی خوای بری سر کار.
گیج ومنگ سر جایم نشستم و به اطرافم نگاه کردم و با دیدن وضعیتم متوجه شدم که چه بر من گذشته، سریع بلند شدم و اتاقم رو جمع و جور کردم و به حمام رفتم. فرصت زیادی نداشتم تند تند آماده شدم و قبل از اینکه مژگان به دنبالم بیاد با آژانس خودمو به محل کارم رساندم. بعد از آبدارچی اولین نفربودم، سرم به شدت درد میکرد برای همین روی میز گذاشتم و چشمامو بستم و به وقایع روز قبل اندیشیدم. چرا که بهترین دوست و همدمم، درست مقابلم قرار گرفته بود. در همی فکر و خیال بودم که شخصی دستش را روی سرم گذاشت و نوازش کرد.تا سرمو بالا گرفتم مژگان رو دیدم، در حالیکه لبخند می زد گفت: چرا منتظرم نشدی و خودت اومدی؟
وقتی قیافه مهربانش رو می دیدم همه چیز فراموشم می شد.لبخندی به رویش زدم و گفتم: پیش خودم گفتم شاید امروز هم کسالت داشته باشی و نتونی بیای.
_ نه با احوالپرسی جنابعالی بهترم، تو چرا قات زده بودی؟
باز مامان گزارشم رو بهش داده بود، این کار مامان لجم را در می آورد. دندانهایم رو بهم فشردم و گفتم: با دوست پسرم حرفم شده بود.
_ با مهرداد، مگه باهاش بهم نزدی؟
خیره نگاهش کردم و گفتم: چرا، ولی از رو نمیره.
_ خوب حالا من برم توی اتاقم بعدا برام تعریف کن.
عصر راه فراری نداشتم و باید با هم به خونه می رفتیم، چون اگه بهانه می آوردم از طریق مامان متوجه میشد. وقتی تنها شدیم پرسید: خوب تعریف کن ببینم چی شده بود.
الکی یه قصه ای سر هم کرده و تحویلش دادم و اون هم باورش شد. روز پنجشنبه رو هم با افکاری در هم ریخته سپری کردم ولی تصمیم داشتم روز جمعه حال دکتر رو حسابی بگیرم، ولی از شانس بدم از نیمه های شب کمر درد و دل درد گرفته بودم و نمی توانستم به کوه بروم. در دلم عزا گرفته بودم و صبح قبل از اینکه مژگان به دنبالم بیاید SMS داده و بهش گفتم، از درد به خودم می پیچیدم. مامان که برای نماز بلند شده بود با دیدن حال زارم، شال پشمی رو آورد و محکم به دور کمرم پیچید و سپس یک لیوان شیر کاکائوی گرم با قرص مسکن برام آورد. بعد از خوردن اونها سر جایم دراز کشیدم و چون شب رو نتونسته بودم راحت بخوابم فورا خوابم گرفت.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که دست گرم مامان رو روی صورتم حس کردم، خواب آلود چشمامو باز کردم و منتظر حرفش شدم که گفت: یاسی بلند شو مهمون داریم.
پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم: مامان خودتون که هستین من چرا دیگه پاشم، خودتون پذیرایی کنید، می بینید که من حال ندارم.
_ آخه مهمون بخاطر تو می آد نه من.
ماتم زده گفتم: وای باز سامان داره می آد.
_ نه، دکتر محمدی.
با شنیدن اسم دکتر محمدی درد و خواب فراموشم شد، فورا از جام بلند شدم و گفتم:
_ دکتر محمدی، برای چی، شما از کجا فهمیدین؟
قبل از اینکه مامان جواب بده صدای آیفون بلند شد، مامان فورا از جایش بلند شد و گفت: خونه زنگ زده بود.
سریع به دستشویی رفتم و دست و صورتمو شستم. موقع شونه کردن موهام نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداختم ولی فرصت آرایش کردن نداشتم. شال رو از کمرم باز کردم و با لباس راحتی که تنم بود بیرون رفتم. صدایش از توی پذیرایی به گوشم خورد، با اینکه ته دلم خوشحال بودم ولی اخم کرده و داخل شدم. خیلی سنگین سلام کردم، از جایش بلند شد و سلام کرد.
با دست اشاره کردم و گفتم: بفرمایید.
مامان با دیدن اخمهام به دسته گلی که روی میز بود اشاره کرد و گفت:
_ یاسی،آقای دکتر لطف کردن و اومدن حال تو رو بپرسن.
با همان قیافه جواب دادم: لطف کردن، حسابی شرمندشون شدم . تلفنی هم می تونستن حالمو بپرسن ، راضی به زحمتشون نبودم.
طفلی مامان متوجه متلک گفتنم نشد، از جایش بلند شد و گفت: ببخشید من الان بر می گردم.
و برای آوردن چای و شیرینی تنهامون گذاشت و دکتر بعد از رفتن مامان گفت:وقتی مژگان گفت حالتون خوب نیست و برای همین نیومدی فکر کردم دروغ میگه و به خاطر من که دلیل عصبانیتت رو هنوز نمی دونم چیه، نیومدی. ولی نه از رنگ و روت پیداست جدی جدی مریضی. باز معده ات درد می کنه؟
نچی کردم که دوباره پرسید: سرما خوردی؟
سرمو به علامت منفی تکان دادم. کمی فکر کرد و گویا خودش متوجه شد چون سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید کنجکاوی کردم.
با اومدن مامان نفس راحتی بیرون دادم، از اینکه متوجه علت مریضی ام شده بود خجالت می کشیدم. مامان چایی را تعارف کرده و دوباره به آشپزخونه می رفت که دیدم دکتر نگاهش می کنه. بعد از رفتن مامان به من نگاه کرد، حدس زدم چرا با تعجب نگاه می کنه برای همین گفتم: انتظار نداشتی مامانم با حجاب باشه.
سرش را تکان داد و گفت: نه.
قبل از اینکه جوابی بدهم مامان با دیس شیرینی برگشت و پشت سرش هم نیلوفر سلامی کرد و به کنارم آمد، بغلش کردم و گفتم: خواهرم نیلوفر.
دکتر با لبخند جواب داد: بله حدس زدم ، خانوم کوچولو حالتون خوبه؟
نیلوفر: بله خوبم.
نیلوفر خیره نگاهش می کرد، از طرز نگاهش پیدا بود ذهنش سخت مشغوله. از بغلم پایین پرید و رفت درست رو به روی دکتر ایستاد و گفت: شما خیلی بدین.
دکتر حیران نگاهش می کرد و من هم از بی ادبی نیلوفر در حال ذوب شدن بودم و مامان که تا بنا گوش سرخ شده بود با صدای بلند گفت: نیلوفر خیلی بی ادبی. زود از دکتر معذرت خواهی بکن.
دکتر لبخند زنان گفت: حاج خانم، خودتونو ناراحت نکنید بچه است.
نیلوفر با قیافه حق به جانب ، به مامان گفت: آقای دکتر باید معذرت خواهی کنه، چون به بچه ها آمپول می زنه و این کار بدیه.
حرف نیلوفر هر سه مونو به خنده انداخت. دکتر دستش را گرفت و به طرف خودش کشید و بعد از بغل کردنش گفت: پس تو هم مثل خواهرت می ترسی.
نیلوفر سرش را تکون داد و دکتر گفت: خانم کوچولو می دونی اگه موقعی که مریض هستی آمپول نزنی زود خوب نمی شی. اونوقت به جای بازی باید همش بخوابی، درسته.
نیلوفر ولی خیلی درد می کنه. موقع آمپول زدن من خیلی گریه می کنم، مگه نه مامان.
مامان : درسته، ولی تو نباید به دکتر بی ادبی می کردی.
چند دقیقه ای که گذشت دکتر بلند شد و گفت: با اجازه من رفع زحمت می کنم.
مامان: کجا با این عجله، تشریف داشتین. بفرمایید ناهار در خدمتتون باشیم.
در دلم گفتم: حتماً داره میره با دوستش وقت بگذرونه.
دکتر در جواب مامان گفت: ممنون. انشاا.... یه وقت دیگه خدمت می رسم، چون امروز ناهار دعوت هستم.
در دلم انقلابی برپا شد. هر طوری بود باید می فهمیدم کجا می رفت و تنها راحش تماس با امید بود ولی شماره اش رو نداشتم . اونقدر درگیر بودم که حواسم به دکتر و مامان نبود و اگه مامان به پشتم نمی کوبید متوجه نمی شدم.
مامان: یاسی جان حواست کجاست، دکتر با شما هستن.
مثل خواب زده ها نگاهش کردم که گفت: ببخشید یاسی جان ، موقع استراحت مزاحم شدم.
فقط سرمو به علامت منفی تکان دادم . خداحافظی کرد و از درب بیرون رفت، بعد از رفتنش به آشپزخانه رفتم تا لقمه نانی کوفت کنم. مامان هم آمد و نشست و پرسید:
_ یاسی چی شده، نمی خوای بهم بگی، چند روزه خیلی پکری . اول فکر کردم کار کردن خسته ات می کنه، ولی الن متوجه شدم که هرچی هست مربوط به دکتره.
قبل از اینکه جواب سوالش را بدم گفتم: مامان به نظرت چه طور پسری بود؟
_ خوب، متین ، با شخصیت.
_ تو فکر می کنی چه احسااسی نسبت به من داره.
مامان کمی فکر کرد و گفت: با چند دقیقه دیدن که نمی شه تشخیص داد ولی اونطور که من دیدم بهت علاقه داره، وگرنه چه دلیلی داشته به دیدنت بیاد.
بی اختیار گریه ام گرفت و با گریه جواب دادم: اشتباه می کنی مامان، اون مژگان رو دوست داره.
مامان از جایش بلند شد و به کنارم آمد و سرمو به سینه اش فشرد و گفت: چرا گریه می کنی عزیزم، می دونم بهش علاقه پیدا کردی و درکت می کنم ولی عیب نداره زمان زیادی نیست که باهاش آشنا شدی. قطع رابطه کن این نشد یکی دیگه، پسر که قحط نیست.
نگاهش کردم و گفتم: مامان این حرف از شما بعیده.
_ چرا دخترم، دروغ میگم، فکر نمی کنم شدیداً وابسته اش باشی که جدایی ازش برات سخت باشه. تازه مگه می تونی به زور کسی رو به خودت علاقه مند کنی.
_ نه نمی تونم.
خودمو از مامان جدا کردم و بلند شدم که به اتاقم بروم. مامان خندید و گفت: یاسی، چرا با اون لباسا اومدی؟
نگاهی به لباسم کردم و گفتم: لباس خونه ست دیگه ، چشه، در ضمن اینطوری می خواستم بفهمونم بهش برام ارزشی نداره.
به خودم دروغ می گفتم، چون می دونستم خیلی برام ارزش داره. توی اتاقم قدم رو می رفتم. باید به امید دسترسی پیدا می کردم ولی چطوری، نه تلفن همراهش رو داشتم نه تلفن خونشونو. خواستم به خونشون برم ولی پشیمون شدم چرا که فکر بدی می کرد مخصوصاً دکتر که گفته بود خونه نیست و اگه من اونجا می رفتم فکر می کرد به خاطر امید رفتم. در این اندیشه بودم که تلفنم زنگ زد، نگاه کردم باز شماره ناشناس بود. بی حوصله روشن کردم و به محض الو گفتن، گفت: یاسمن تویی، من امیدم.
هورایی کشیدم و گفتم: تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم. شمارمو از کی گرفتی؟
خندید و گفت: چه خبر شده که دنبال من می گشتی. دختره عاقل، خوب معلومه از رضا گرفتم. صبح دوستت گفت که حال نداری، زنگ زدم احوالی بپرسم.
_ ممنون که زنگ زدی، خوشحالم کردی. خوب حالت چطوره؟ خوبی؟
_ عالی، عالیم، تو چطوری؟ راستی نگفتی چرا دنبالم می گشتی؟
لحظه ای فکر کردم و گفتم: خوبم، چون حوصله ام سر رفته بود برای همین دنبال یه دوست خوب و یه همزبون می گشتم. راستی دکتر کجاست، تنهایی؟
_ خیلی برام جالب با رضا زودتر آشنا شدی ولی با من راحت تری، یه روزه با هم صمیمی شدیم.
_ برای اینکه دکتر یه جوریه، نمیدونم چه جوری بگم آخه...
به میان حرفم دوید و گفت: نمی خواد بگی فهمیدم منظورت چیه، ولی به ظاهرش نگاه نکن باطنش حرف نداره.
_ راستی نگفتی دکتر کجاست، پیشته.
_ نه پیشم نیست رفته خونه دوستت مژگان، مگه خبر نداری.
آه از نهادم برآمد و گفتم: نه خبر ندارم، چون امروز با مژگان تماس نگرفتم.
چند دقیقه ای با امید صحبت کردم و بعد از قطع کردن تلفن یه لحظه تصمیم گرفتم به خونه مژگان بروم ولی زود پشیمون شدم، چرا که به قول مامان دوست داشتن اجباری نبود. باید کاری می کردم چون مثل کوه آتشفشان در حال انفجاربودم. کمی فکر کردم و سپس پیش مامان رفتم و گفتم: مامان نهار بریم خونه مامان بزرگ اینا، حوصله ام سر رفته.
چون می دونست چرا حوصله ام سر رفته قبول کرد، بعد از اطلاع دادن به مامان بزرگ به اونجا رفتیم.طبق معمول هر هفته، همه بچه های مامان بزرگ اونجا جمع بودند. با اینکه سرم با سامان و پگاه دختر خاله ام گرم صحبت بود ولی پرنده خیالم در اطراف دکتر و مژگان می چرخید، دلم می خواست بدانم چیکار می کنن ولی افسوس که امکانش نبود. در دلم ولوله ای بر پا شده بود و در حال دیوونه شدن بودم، از این رو آهسته در گوش سامان گفتم: سامان تو ماشینت چیزی نیست.
منظورمو فهمید، برای همین لبخندی زد و گفت: مگه می شه دوای درد بی درمون تو ماشین سامان پیدا نشه، ولی یه شرط داره؟
_ چه شرطی؟
_ افراط نداریم که گندش در بیاد.
وبدین ترتیب به حیاط رفتیم.
روز شنبه باز قبل از مژگان سر کار رفتم. کمی باهاش سر سنگین شده بودم ولی اون رفتارمو به حساب بابای تازه پیدا شده نیلوفر که هفته ای چند بار به دیدنش می اومد و باعث رنجش من می شد، می گذاشت. در صورتی که اون موضوع برای من تمام شده بود و اونو به چشم یک غریبه می دیدم و محلش نمی گذاشتم.
روز دو شنبه وقتی به خونه رسیدم دیدم مامان نیست، از نیلوفر سراغش رو گرفتم که گفت: مامان بزرگ قلبش مریض شده بردنش بیمارستان و مامان هم رفته اونجا.
_ کی، چرا به من خبر نداد و تو هم تنها موندی؟
_ تازه رفته، گفت الان یاسی می آید خونه و تو تنها نمی مونی. فقط سپرده که به گاز دست نزنم.
با شنیدن این خبر فورا سراغ تلفن رفتم و به مامان زنگ زدم. وقتی مامان گفت که جای نگرانی نیست کمی خیالم راحت شد، چون با وجود نیلوفر نمی تونستم به بیمارستان بروم و چاره ای جز قبول حرفهای مامان نداشتم. اون شب مامان در بیمارستان ماند ومن نیلوفر شب تنها ماندیم. صبح بعد از راهی کردن نیلوفر به سر کارم رفتم، تا ظهر چند بار با مامان تماس گرفته بودم و هر بار گفته بود که حال مامان بزرگ خوب هست. ساعت چهار بعد از اتمام ساعت کاریم، فورا به بیمارستان رفتم. مامان بزرگ توی C.C.U بود و اونطور که مامان گفته بود حالش چندان هم خوب نبود.
وقتی دیدم بی حال روی تخت افتاده بغضم گرفت، به زور جلوی گریه امو گرفتم و چند بار صورتش را بوسیدم و چند دقیقه ای کنارش موندم و بعد چون وقت ملاقات تمام شده بود بیرون رفتم. مامان از ظهر خونه بود، چون نیلوفر که بچه ای فضول و شیطان بود نمی توانست توخونه تنهاش بذاره، و از طرفی چون مامان بزرگ C.C.U بود به همراه نیاز نداشت. روز بعد نزدیک ظهر بود که مامان تماس گرفت و خبر خوشی بهم داد. مامان بزرگ رو به بخش انتقال داده بودند و این خوشحالم کرد، چون خیلی دوستش داشتم. شاد و شنگول مشغول کار بودم که تلفنم دوباره زنگ زد. با دیدن شماره دکتر، خاموشش کردم چون نمی خواستم حتی صدایش رو هم بشنوم. عصر دوباره به ملاقات مامان بزرگ رفتم، نیم ساعتی پیشش نشستم و سپس به خونه رفتم چون قرار بود مامان شب را همراهش بمونه. وقتی رسیدم مامان حاضر و آماده منتظرم بود، قبل از رفتنش گفت: یاسی، نیلوفر یه کمی حال نداره. مواظبش باش.
_ باشه، خیالتون آسوده باشه، چهار چشمی مواظبشم.

 

بعد از رفتن مامان غذایی خوردم و به هال رفته و روی کاناپه دراز کشیدم. حق با مامان بود و نیلوفری که یک دقیقه هم آروم و قرار نداشت بی حال جلوی تلویزیون دراز کشیده و نگاه می کرد. دقایقی گذشت ولی نیلوفر همچنان دراز کشیده بود. بلند شدم ونگاهش کردم صورتش گر گرفته بود. دستم را روی پیشانیش گذاشتم کمی داغ بود، استامینوفن بهش دادم. هرازگاهی تبش را چک می کردم، همچنان بالا بود. خواستم دکتر ببرمش که به گریه افتاد و خواهش تمنا کرد، طاقت گریه هاشو نداشتم و برای همین از بردن به دکتر صرف نظر کردم ولی هر چه زمان می گذشت حالش بدتر می شد. از تب، صورتش جوش زده و قلبش به تندی می زد. دیگه دست، دست کردن جایز نبود به ساعت نگاه کردم 5/2 نصف شب بود. با دیدن ساعت ماتم گرفتم چون اون وقت شب جرات تنها بیرون رفتن را نداشتم.گریه ام گرفت و یک لحظه با خودم گفتم، نکنه بمیره و این فکر به وحشت انداختم. داشتم دیوانه می شدم و دنبال چاره ای می گشتم که به یاد امید افتادم، با همراهش تماس گرفتم هر چه زنگ می خورد جواب نمی داد. خواستم با دکتر تماس بگیرم که منصرف شدم و شماره خونه اش را گرفتم بعد از چند بار بوق زدن گوشی رو برداشتند، فورا گفتم: امید، امید چرا جواب نمی دی، منم یاسمن.
بجای امید، دکتر جواب داد: چی شده، چرا گریه می کنی؟
_ نیلوفر، نیلوفر.
_ نیلوفر چی شده؟
_ داره می میره، تو رو خدا به دادم برس، مامان خونه نیست.
_ الان خودمو می رسونم.
گریه کنان به سینه نیلوفر چشم دوخته بودم چون می ترسیدم هر آن قلبش از کاربایسته. با شنیدن صدای زنگ، گویی جان دوباره گرفتم و بدون اینکه جواب بدم فورا درب را باز کردم و به انتظار دکتر جلوی درب ایستادم. وقتی رسید، خودمو از جلوی درب کنار کشیدم و گفتم:
_ دکتر، نیلوفر داره می میره، یه کاری بکن.
_ اجازه بده ببینم.
فورا به یادم افتاد که جلوی درب ایستاده و مانع ورودش شدم. کنار رفتم و از حرکت خودم خجالت کشیدم ولی اختیارم دست خودم نبود. دکتر بالای سر نیلوفر رفت و معاینه اش کرد از ترس اینکه خبر بدی بهم خواهد داد، همچنان اشک می ریختم. چند دقیقه ای طول کشید و اون دقایق برای من به اندازه یک قرن گذشت، سرش رو بالا گرفت حرفی بزنه که پیشدستی کردم و گفتم: داره می میره، آره می خوای اینو بگی.
دستمو گرفت و نشوند و گفت: نه نترس، آبله مرغون گرفته، اگه چند دقیقه ای تحمل کنی تبش پایین می آد.
از خوشحالی پریدم روی هوا و فریاد زدم و بعد گفتم: ببخشید از خوشحالی نتونستم خودمو کنترل کنم.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: برو آب و دستمال تمیز بیار تا پاشویش کنم.
به آشپزخانه دویدم و توی لگن آب ریختم وبا دستمال برایش بردم. عقربه های ساعت به کندی می گذشت و تا وقتی که حال نیلوفر کمی خوب بشه هزار بار مردم و زنده شدم. وقتی لبخند رو، روی لبهای دکتر دیدم نفس بلندی کشیدم و گفتم: زنده می مونه آره.
به صورتم چشم دوخت و گفت: آره که زنده می مونه، تبش هم پایین اومده، خیالت آسوده باشه. راستی حاج خانم کجاست؟
_ مادر بزرگم بیمارستان بستریه، شب رو پیش اون مونده.
_ چرا، مشکلشون چیه؟
_ خونه خالم اینا مهمون بوده که یهو قلبش درد می گیره، می برنش بیمارستان که بستریش می کنن.
_ الان حالشون چطوره؟
_ بهتره. دو روز تو C.C.U بود الان آوردنش بخش،بیمارستان خاتم الانبیاست.
دکتر دستش را گذاشت رو پبشونیش و بعد گفت: یاسی برام یه لیوان آب می آری؟
بجای آب، براش آبمیوه آوردم. قرصی ازداخل کیفش بیرون آورد و خورد، بعد چشماشو بست و به دیوار تکیه داد. ناخود آگاه چشمم به ساعت افتاد نزدیک چهار صبح بود، با دیدن ساعت با شرمندگی گفتم: ببخش که نصف شبی مزاحمت شدم و تو رو بیخواب کردم.
سرش را بلند کرد و در حالیکه به صورتم خیره شده بود گفت: می شه بگی چرا با من قهری؟
صورتمو ازش برگردوندم و به سمت دیگر نگاه کردم و گفتم: اشتباه میکنی من قهر نیستم.
_ جدی، پس چرا روتو برگردوندی اون طرف؟
با پوز خندی جواب دادم: چون می دونم تو خیلی مومنی و از نگاه کردن به نا محرم پرهیز می کنی.
تا اینو گفتم زد زیر خنده، در دلم گفتم حتما بخاطر چند ساعت پیش می خنده ومیگه حتما اون موقع نا محرم نبودم ولی الان یک دفعه نا محرم شدم. حرصم گرفت، از رو نرفتم و با سماجت گفتم: چرا می خندی بده، که نمی خوام مرتکب گناه بشی.
همان طور که می خندید جواب داد: نه خوبه، ولی خیلی بدم می آید دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم تو صورتم نگاه کنی پس تو نگران این مسئله نباش چون من تورو به چشم خواهرم می بینم.
یک دفعه وا رفتم چون آب پاکی را، روی دستم ریخته بود. مایوس و سر خورده نگاش کردم که گفت: اگه باهام قهر نیستی چرا به امید زنگ زدی، اونکه جواب نداده بود تو مجبور شدی به خونه تلفن کنی.
_ تو از کجا فهمیدی؟ مگه به گوشیش نگاه کردی؟
_ نه، تو اون موقعیت فرصت این کار رو نداشتم ولی حدس زدم چون امید وقتی خونه است شب موقع خواب گوشی اش رو، روی سایلنت می ذاره.از امید، امید گفتنت حدس زدم.
به جای جواب دادن به سوالش گفتم: دکتر تو الان می خوای بری؟
_ کدوم خواهری، برادر خودش رو دکتر صدا می کنه. هر وقت رضا صدام کردی جوابت رو می دم.
_ خوب آقا رضا می خوای بری؟
ابرویی بالا انداخت و گفت: فقط رضا.
اگه یه خورده دیگه سر به سرم می ذاشت گریه می کردم برای همین با صدایی که انگار از ته چاه در می آید گفتم: رضا می خوای بری؟ اگه بری من با این حال نیلوفر سکته می کنم.
_ نه تا اومدن مامان صبر می کنم ولی مگه تو نمی خوای بری سر کار، نیلوفر رو چیکار می کنی؟
_ چرا برای همین موندم چیکار کنم، کله سحری چطوری به مامان خبر بدم که نگران نباشه.
_ من امروز ساعت یازده کلاس دارم تا اون موقع کنارش می مونم.
لبخندی زدم و گفتم: نمی دونم چطوری زحماتتو جبران کنم. حالا که لطف کردی و می مونی، پس یه پتو و بالش می آرم تا همین جا دراز بکشی. واقعا ازت ممنونم.
بلند شدم که برم برایش پتو و بالش بیارم که گفت: کاری نکردم خواهر جان، فقط تو دلیل قهر بودنت رو بگو.
انگار سیمی به بدنم وصل کردند، لحظه ای مکث کرده و سپس برای اینکه دستم رو نشه به اتاق پناه بردم. چند دقیقه ای همونجا موندم تا بر اعصابم مسلط بشوم، بعد دو تا پتو و بالش برداشتم و دوباره به هال رفتم. چشماشو بسته و به دیوار تکیه داده بود، با دیدنش گفتم: خوابت می آد؟
چشماشو باز کرد و گفت: نه، سرم درد می کنه.
_ بخاطر اینکه بد خواب شدی.
_ نه، تو که زنگ زدی با شنیدن صدات که گریه می کردی خیلی ترسیدم.
لبخند زنان پتو و بالش را به دستش دادم و گفتم: از وقتی که باهام آشنا شدی همه اش بهت شوک وارد می کنم.
بالش رو زیر سرش گذاشت و به پهلو دراز کشید و دستش رو ستون سرش کرد و به صورتم خیره شد. با حالت خاصی نگاه می کرد، نمی دانستم دنبال چه چیزی می گرده که چنان مو شکافانه نگاهم می کند. به روی خودم نیاوردم و خیلی راحت بالش را روی کاناپه گذاشته و دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. به گمانم نیم ساعتی بهم خیره بود که آخر طاقتم را از دست داده و به سمتش برگشتم و گفتم: هنوز کشف نکردی؟ به نتیجه نرسیدی؟
سرش را تکان داد و گفت:چی رو؟
_ نمی دونم، تو به من ذل زدی.
تازه متوجه منظورم شد، خنده ای کرد و گفت: دارم بررسیت می کنم.
با تعجب پرسیدم: چی مو؟
_ یاسی می دونی مثل چی می مونی؟
به علامت منفی سرم را تکان دادم که گفت: مثل دریا، یک لحظه آروم و صاف و زلالی که آدم با آرامش خاطر به تماشات می ایسته ولی یک دفعه چنان طوفانی می شی که نگو.
_ پس مواظب باش که گرفتار امواج پر تلاطم دریا نشی، چون اون موقع راه نجاتی نداری و باید توش غرق بشی.
سپس با ریشخند ادامه دادم: داداشی تا سحر چیزی نمونده بگیر بخواب.
و فورا پت را روی سرم کشیدم و تظاهر به خواب کردم ولی در واقع برای اینکه شاهد حال دگرگونم نباشه زیر پتو خزیدم. با اینکه نمی دیدمش ولی متوجه کلافه گی اش می شدم چون مرتب غلت می زد تا اینکه از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت. از صدای شر شر آب حدس زدم داره آب می خوره. لحظه ای بعد دوباره برگشت، صدای نفسهایش را شنیدم و کنجکاو شدم، آهسته از گوشه پتو نگاهش کردم نماز می خوند. باخودم گفتم الان چه وقته نماز خوندنه، اذان که نشده. با اینکه کنجکاو شده بودم ولی نخواستم آرامشش رو بهم بزنم، تا اینکه با صدای چیزی از جا پریدم. اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم تشخیص بدهم صدای چیه و اگه رضا نمی گفت: یاسی تلفنه، جواب بده، متوجه نمی شدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و گوشی رو برداشتم. به محض شنیدن صدای مامان، ضربان قلبم بیشتر شد و مجال حرف زدن را بهش ندادم و پرسیدم: مامان بزرگ طوریش شده،، حالش بده؟
مامان که متوجه حالم شد فورا گفت: نه عزیزم، مامان بزرگ حالش خوبه، گفتم یه موقع خواب می مونی زنگ زدم تا بیدارت کنم.
فورا به ساعت نگاه کردم، شیش و نیم بود. نفس راحتی کشیدم و گفتم: ولی من زهر ترک شدم، باور کن قلبم داره از حلقم بیرون می زنه.
مامان خندید و گفت: نه نترس، نیلوفر چطوره؟ خوبه؟
نگاهی به رضا که به دهانم چشم دوخته بود کردم و گفتم: نه مامان، حالش زیاد خوب نیست. اگه امروز مدرسه نره بهتره، تب داره.
_ باشه الان می آم خونه، منتظرم باش.
وقتی گوشی را گذاشتم رضا آهسته گفت:شیری، چیزی می خوری برات بیارم.
_ نمی دونم.
بلافاصله رفت و برام یک لیوان شیر آورد، لیوان رو از دستش گرفتم و سر کشیدم و وقتی کمی حالم جا اومد، گفت: ببخشید که من فضولی کردم و به یخچال دست زدم.
با دلی سرشار از محبت به چشماش نگاه کردم و گفتم: کاش همه فضولا مثل تو باشن، مهربون و با محبت.
لبخند زنان جواب داد: این نهایت لطف شماست یاسمن خانم.
بلند شدم و به دستشویی رفتم تا هر چه سریعتر بتونم بساط صبحانه رو آماده کنم. وقتی به هال برگشتم دیدم نیست ولی از توی آشپزخانه سر و صدایی می آمد، وقتی به اونجا رفتم دیدم داره چایی دم می کنه. خنده کنان گفتم: مثل اینکه من مهمون تو هستم. دستت درد نکنه. چقدر تو از دیشب منو شرمنده کردی، واقعا نمی دونم از زیر بار این همه شرمندگی چطوری بیرون بیام.
همانطور که مشغول بود جواب داد: فقط لطف کن از این به بعد هر وقت تلفن کردم جواب بده، نه اینکه خاموشش کنی.
کره و مربا رو از یخچال بیرون آوردم و روی میز گذاشتم و گفتم: رضا تو هنوز بی خیال نشدی.
_ تا وقتی که دلیل اون رفتارت رو نفهمم، مطمئن باش از دست من خلاصی نداری.
_ پس تو هم مطمئن باش نمی تونی بفهمی، چون دلیل خاصی نداره.
_ باور نمی کنم و آخر هم می فهمم. جوینده یابنده است.

 

نیم ساعتی نگذشته بود که مامان خودش رو رسوند، از دربکه وارد شد صدام کرد:
_ یاسی، یاسی کجایی؟
_ بله، دارم صبحانه می خورم.
وقتی به آشپزخانه آمد با دیدن رضا جا خورد و متعجب نگاهمون می کرد که فورا گفتم:
_ مامان دیشب حال نیلوفر خیلی بد بود مزاحم دکتر شدم، آخه آبله مرغون گرفته.
مامان فورا خودشو جمع وجور کرد وگفت:بله، ممنون که زحمت کشیدن. حالا نیلوفر کجاست؟
و دستپاچه به هال رفت و من هم پشت سرش. با دیدن حال نیلوفر کمی آروم گرفت، بعد دوباره پیش رضا برگشتیم. مامان روی صندلی نشست و رو به رضا گفت: نمی دونم چطوری از شما تشکر کنم. ببخشید که یاسی مایه درد سر شده و همه اش مزاحم شما می شه.
با شیطنت قبل از رضا جواب دادم: مامان جان تشکر لازم نیست. اگه برادر به داد خواهرش نرسه پس کی برسه، غریبه ها. داشتن برادر این جور موقع ها خوبه، مگه نه.
مامان با حیرت و دهان نیمه باز نگاهم کرد ولی رضا گفت: بله حاج خانم، حق با یاسیه.
مامان حرفی نزد. تند تند صبحانه خوردم و رفتم تا سریع آماده بشم. وقتی برای خداحافظی پیش شون رفتم رضا با دیدنم گفت:صبر کن با هم بریم.
و زود از جایش بلند شد. مامان دوباره تشکر کرد و ما خداحافظی کرده و بیرون رفتیم. خیلی دلم می خواست رضا می ماند و مژگان میدیدتش ولی حیف که همراهم اومد. تا وقتی که برسیم حرفی میانمان رد و بدل نشدو جلوی شرکت پیاده شدم و موقع خداحافظی گفتم: داداشی دستت درد نکنه، فعلا خداحافظ.
سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم خواهر جون، باز ساعت هفت می آم، به امید دیدار.
آرام زمزمه کردم: خواهر جون و زهر مار.
به گمونم شنید چون قاه قاه خندید.
عصر وقتی به خونه رفتم مامان با دیدنم فورا پرسید: موضوع خواهر، برادری چیه، برایش توضیح دادم. وقتی حرفم تمام شد گفت: یاسی، تو هم دیگه بهتره دیدگاهتو عوض کنی چون اینطوری آسیب می بینی.
برای اینکه خیال مامان رو آسوده کنم به دروغ گفتم: خودمم همین تصمیم رو دارم.
نزدیک ساعت هفت به اتاقم رفتم و درب را قفل کردم و به عمد موزیک تندی روی ضبط گذاشتم و با صدای بلند روشنش کردم، سپس پشت پنجره رفته و منتظرش شدم. درست سر ساعت هفت از را رسید. با آمدن او مامان هم پشت درب آمد و بعد از چند بار درب زدن وقتی دید که جواب نمیدهم بی خیال شد و رفت.رضا یک ساعتی نشست و سپس رفت، من هم ده دقیقه بعد از رفتنش از اتاق بیرون رفتم. مامان کمی به صورتم دقیق شد و گفت: می دونستی می آد؟
خودمو به اون راه زدم و متعجب پرسیدم: کی؟
_ یاسی من بچه نیستم، نمی خواد ادا و اصول در بیاری. ولی اینو هم بدون که راهش این نیست، زشته.
روی مبل ولو شدم و گفتم: مامان جان، من که متوجه منظورت نشدم لطفا واضح تر حرف بزن.
نیلوفر که بی حال سر جایش دراز کشیده و با عروسکش بازی می کرد گفت: دوستت، دکتر خوشگله اومده بود و سراغ تو رو گرفت.
خنده ای کردم و رو به مامان کرده و گفتم: مامان مواظب این وروجک باش، از الان ببین چی میگه.
مامان: به خواهرش رفته.
روز پنج شنبه وقتی به خونه رسیدم دیدم مامان بزرگ را هم از بیمارستان مرخص کرده وبه خانه آورده اند و این موضوع باعث شادیم شد. ولی از اینکه دایی اینا و همین طور خاله و پگاه هم آمده بودند، در دل عزا گرفتم چون نمی خواستم سامان رضا را ببینه و از رفتارم متوجه همه چیز بشه. در دل دعا می کردم تا عصر قبل از آمدنش از خانه ما بروند و شکر خدا، دعایم مستجاب شده و نیم ساعت قبل از آمدن رضا همگی به اتفاق هم رفتند و من سریع به بهانه استراحت به اتاقم رفتم و خودمو حبس کردم. صبح از کله سحر بیدار شده و بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم دنبال مژگان رفته و با هم رهسپار شدیم. همین که به نزدیکشان رسیدیم امید با دیدنم دستی تکان داد و مژگان به خیال اینکه برای اون دست تکان می دهد دستش رو بالا برد،به زور جلوی خنده مو گرفتم ولی پوزخند زنان گفتم: دکتر رو بی خیال شدی؟
مژگان تابی به سر و گردنش داد و گفت: ای وای نه، مگه میشه، رضا یه تیکه جواهره، می میرم براش. خوب زشت بود اگه محلش نمی ذاشتم.
در دلم گفتم: از قرار مدارتون مشخصه که چقدر همدیگر را دوست دارین. وقتی پیششان رسیدیم، با همه به گرمی سلام و احوالپرسی کردم. وقتی به دکتر رسیدم به سردی سلامی کردم و از کنارش گذشتم ولی در عوض با امید چنان به گرمی حال و احوالپرسی کردم که باعث تعجب بقیه شد. البته اون هم حسابی تحویل گرفت، تصمیم گرفته بودم اعتنایی به رضا نکنم. موقعی که راه افتادیم از همه جلوتر بودیم، دو تایی چنان می گفتیم و با صدای بلند می خندیدیم که گوی سالهاست که با هم آشناییم. برای همین در بین راه که برای استراحتی کوتاه ایستادیم، مژگان متلکی بارم کرد و گفت: یاسی چایی نخورده پسر خاله شدین.
امید که مثل مژگان حاضر جواب بود فورا گفت: اتفاقا قبل از شما چایی خورده بودیم، مگه نه یاسمن جون.
رضا در حالیکه با لیوانی که دستش بود بازی می کرد جواب داد: از گل گفتن و خندیدناتون مشخصه.
ابرومو بالا بردم و گفتم: چون ریگی به کفشمون نیست مثل بعضی از مردم، تو خلوت وتنهایی گل نمی گیم و نمی خندیم.
به غیر از رضا بقیه متوجه متلک گفتنم نشدن، برای همین سجاد جواب داد: من موافق عقیده یاسمن هستم.
بحث جالبی راه انداخته بودم، همشون در مورد رابطه غلط پسرا و دخترا صحبت میکردن و من فاتحانه هر چه که دلم می خواست بطور غیر مستقیم بار رضا می کردم و اون هم گهگاهی اظهار نظر می کرد. وقتی خواستیم راه بیفتیم رضا خودشو به ما رسوند و گفت: یاسی درد تو چیه، حرفات خیلی بو داره.
رو به امید کردم و گفتم: امید حرفهای من بو داره.
امید خنده کنان جواب داد: من که متوجه نشدم. حتما دوست دختر رضا خیلی از عطر کریستین دیور استفاده می کنند و بوش تو دماغش هنوز مونده. هی بهش میگم نرو طرفش قبول نمی کنه، حالا هوایی شده.
یک دفعه زدم زیر خنده، چنان می خندیدم که نمی تونستم راه برم و روی زمین نشسته بودم و با رسیدن بقیه الهام پرسید: چی شده، یاسمن چرا غش کرده.
رضا به نشانه تاسف سری تکان داد و گفت: از امید دلقک بپرس، از شاهکارهای اونه.
امید به اعتراض گفت: اا رضا واقعا برات متاسفم، تقصیر خودتو می اندازی گردن من. اصلا ما نباید محلت می گذاشتیم تا برامون رجز نخونی.
سپس دستش رو بطرفم دراز کرد، به کمکش از روی زمین بلند شدم و با رسیدن به ایستگاه امید همچنان سر به سر رضا می گذاشت و مجال سین جین کردن رو بهش نمی داد. بالا وقتی همه دور هم جمع بودیم امید به مهدی اشاره کرد و مهدی هم به بهانه ای رضا را کنار کشید. بعد از رفتن آنها رو به بقیه گفت: بچه ها بیست و هفت دی یعنی روز یک شنبه تولد رضاست. با چند تا از بچه های دیگه هم قرار گذاشتیم دور هم جمع بشیم، هر کی خواست بیاد. ساعت هفت خونه منتظر هستیم، می خوایم سورپرایزش کنیم.
با اینکه بخاطر مژگان از رضا دلگیر بودم ولی با شنیدن این موضوع به وجد آمدم و تا رسیدن وقت موعد لحظه شماری می کردم. روز شنبه وقتی تعطیل شدیم رو به مژگان کردم و گفتم: می آیی بریم برای رضا کادو بخریم.
مژگان لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: نه یاسی جون، به مامان قول دادم عصری برم پیشش. شاید یه سر از اونجا بریم برای رضا کادو بخریم.
از اینکه به تنهایی می خواست به خرید برود لحظه ای دلم گرفت ولی با یاد آوری رضا و لطفهایی که در حقم کرده بود خوشحال روانه شدم. بعد از کلی فکر کردن و گشتن، نهایت عطری به همراه خود نویس خریده و به خونه رفتم. روز بعد وقتی از سر کار برگشتم اول به حمام رفته و دوشی گرفتم و سپس برای براشینگ کردن موهام به آرایشگاه رفتم چون کمی طول کشید وقتی به خونه برگشتم تند تند حاضر شدم. یک پلیور سفید آستین حلقه ای با یقه ی شل، همراه شلوار مشکی پوشیدم. مامان با دیدنم اعتراض کنان گفت: یاسی، لباست مناسب نیست.
نگاهی کردم و گفتم: چرا؟ چشه؟
یقه اش باز، آستین نداره، شلوارت هم خیلی تنگه، اصلا مناسب اونجا نیست.
_ مامان تو رو خدا ایراد بنی اسرائیلی نگیر، اگه شلوارم تنگه در عوض بلوزم بلنده، بقیه اش هم مناسبه.
مامان هر کاری کرد نتوانست برای عوض کردن لباسام متقاعدم کند. شاد و سر مست می خواستم بروم که اینبار نیلوفر صدام کرد و گفت: یاسی برام شکلات بخر، یادت نره ها.
_ چشم.
جلوی درب به محض اینکه پا بیرون گذاشتم سینه به سینه رضا که برای سر کشی به نیلوفر آمده بود برخوردم، نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: خیره، کجا به سلامتی؟
مستانه نگاهش کردم و گفتم: مهمونی، تو هم می آیی؟
_ نه، ولی یه خورده صبر کن برسونمت.
_ مرسی خودم می رم، بای.

 

فورا ازش جدا شده و به راه افتادم. سر راهم کنار گلفروشی نگه داشته و پیاده شدم و دسته گلی از رزهای صورتی سفارش دادم. چون تا آماده کردنش کمی وقت می برد به سوپری که رو به روی گلفروشی اون دست خیابان بود رفتم تا شکلات مورد علاقه نیلوفر رو بخرم. مشغول برداشتن شکلات از قفسه بودم که صدایی آشنا بر جا میخکوبم کرد، با تلفن حرف می زد و می گفت: آرمین، جان بابایی گریه نکن الان می آم، قربونت برم گریه نکن من طاقت اشکاتو ندارم، خوشگلم دارم برات تنقلات می خرم.همین طور یک ریز قربان صدقه اش می رفت. به گوشهای خودم شک کردم چون اجناس توی قفسه امکان دیدن اون سمت رو نمی داد، برای اطمینان به ته مغازه رفته و درست رو به روی هم قرار گرفتیم، انتظار دیدنم رو نداشت. لحظه ای بهم نگاه کردیم، تمام شکلاتها از دستم به زمین افتاد. قبل از اینکه مجال حرف زدن داشته باشه سریع از مغازه بیرون دویدم. اون هم پشت سرم می آمد و صدام می کرد، اعتنایی نکردم و بی حواس به ماشین ها از خیابان رد شدم که صدای فحش دادن راننده ای هم به گوشم خورد. نمی دونم چطوری پول گلفروشی رو داده و بیرون آمدم و سوار ماشین شده و به راه افتادم. کمی که دور شدم چون حواسم به ماشین ها نبود مجبور شدم نگه دارم. صدایش توی گوشم زنگ می زد مخصوصا بابایی، بابایی گفتنش، از ناراحتی و درد شروع کردم به زار زدن چون سالها تشنه این الفاظ بودم و اون بی آنکه گناهی مرتکب شده باشیم محروممون کرده بود. با اون حالیکه داشتم نمی تونستم در مهمونی تولد رضا شرکت کنم ولی هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که به خونه برگردم نتوانستم. به دنبال راه حلی بودم چون نمی خواستم شادی دیگران را هم خراب کنم، یک دفعه به یاد ابی یکی از دوستان قدیمی ام بود افتادم و باهاش تماس گرفتم تا به فریادم برسد. دقایقی نگذشته بود که شاد و شنگول از آیینه نگاهی به صورت بهم ریخته ام انداختم و صورتمو پاک کرده و از نو آرایش کردم و سپس حرکت کردم. وقتی رسیدم خود رضا درب را به رویم باز کرد، گل و کادو رو به طرفش گرفتم و تبریک گفتم. امید به محض دیدنم گفت: به به خانم خوش قول، چرا اینقدر زود اومدی؟
به دروغ گفتم: تو ترافیک گیر کرده بودم.
رضا که می دانست چه ساعتی از خونه بیرون اومدم پوزخند زنان جواب داد: ترافیک تهران برای همه یه درد سر شده. دو ساعت توی ترافیک موندن، آدمو خسته می کنه.
برای اینکه حال گیری نکنم جوابش را ندادم. نگاهی به جمع انداختم به غیر از چند نفری که من می شناختم بقیه غریبه بودند، البته برای من. دوستان رضا همه شاد و سر زنده و خیلی هم مثبت بودند، درست بر عکس دوستان من. به تک تکشون نگاه کرده و حلاجی می کردم که امید کنارم اومد. نگاهش کردم این بار به چشم خریدار، پسری خیلی قد بلند و چهار شانه با چشمای عسلی و پ.ستی سفید و صورتی کشیده، زیاد خوشگل نبود ولی با نمک و تو دل برو بود. همین طور که محو تماشایش بودم یک دفعه گفت: چرا اینطوری نگام می کنی خبریه؟
خندیدم و گفتم: آره، می خواستم ازت خواستگاری کنم.
خیره نگاهم کرد و گفت: نمی دونستم تو تزریقاتی هم داری.
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: تزریقات؟ متوجه منظورت نشدم.
_ آره جون خودت.
_ باور کن متوجه نشدم؟
خنده کنان جواب داد: اونقدر به اینور و اونور آمپول زدی که بوی این پنبه خیس آ چیه می زنن تا میکرب آ از بین بره، بوی اونا رو گرفتی، از ده فرسخی بوش می آد.
تازه دوزاریم افتاد، خندیدم و گفتم: کمال هم نشین اثر کرده یعنی تو این کاره نیستی.
_ چرا، ولی نه هرجایی.
متوجه منظورش شدم که جای مناسبی برای این کار نبوده ، ولی اون که از دل سوخته من خبر نداشت. برای همین مستانه خندیدم و شعری برایش زمزمه کردم، وقتی تمام شد رو به بقیه گفت: بچه ها یک دقیقه ساکت باشید تا یاسمن برامون شعر بخونه، صدای قشنگی داره.
مژگان در جوابش گفت: تو از کجا می دونی یاسمن صدای قشنگی داره؟
چون باز کنار رضا تلپ شده و لج منو در آورد با تمسخر جواب دادم : یکی از کاستامو براش فرستادم، همونی که تازه به بازار اومدا.
حال مژگان رو حسابی گرفتم و بعد به خواست حاضرین چند بیتی از شاعران ایرانی زمزمه کردم، البته با همراهی خودشون. مجلسمون حسابی گرم شده بود و با اینکه در ظاهر همراه بقیه شادی می کردم ولی در دلم خون گریه می کردم، چون غیر از اتفاقی که موقع اومدن برام افتاده بود با بی محلی های رضا اعصابم کاملاً بهم ریخته بود ولی با این وجود سعی در حفظ ظاهر داشتم. موقع بریدن کیک همه دور رضا جمع شدند تا عکس بگیرند ولی من همانطور سر جایم نشستم. رضا نگاهم کرد و گفت، تو نمی آیی؟
_ نه، من خیلی بد عکسم و عکسهای شما رو هم خراب می کنم.
_ هر طور راحتی.
بی اعتنایی اش حسابی لجمو در آورده بود، ولی تحمل می کردم. امید بعد از چند تا عکس گرفتن دوربین رو به حسام یکی از دوستانش داد و سپس گوشه لباسمو گرفت و گفت: من هم مثل تو بد عکسم، بیا دوتایی عکسهای رضا رو خراب کنیم ، نمی شه که همش خوشگلا باهاش عکس بگیرن.
دو تایی کنار رضا ایستاده و عکس گرفتیم. بعد از بریدن کیک ، نوبت باز کردن کادو ها رسید. چند تایی باز کردند، همه لباس و عطر بود. بعد از باز کردن کادوی مژگان که بسته ای بزرگ بود دقیق شدم، وقتی رضاکادو را باز کرد یک کیف دستی چرمی گرون قیمتی بود. با این که مژگان خسیس بود ولی برای رضا سنگ تمام گذاشته و حسابی ولخرجی کرده بود. وقتی نوبت کادوی من شد آرام گفتم: بازش نکن ، مال من ناقابله.
لبخند زنان گفت: هرچه از دوست رسد نیکوست.
وقتی باز کرد مینو با دیدن عطر و خودنویس گفت: یاسمن، دیگه چی می خواستس بخری، نکنه انتظار داشتی بازار رو براش بخری. اونوقت دیگه نمی شد رضا رو نگه داشت و ما مجبور بودیم خونه ای، چیزی براش بخریم.
امید : از سرش هم زیاده، برای همین دوتایی باید استفاده کنیم.
رضا : دستت درد نکنه، خود نویس خیلی به دردم می خوره. موقع نسخه نوشتن به یادت می افتم.
حرف رضا به دلم نشست و خوشحالم کرد. وقتی همه کادو ها رو باز کردند ، رضا روبه امید کرد و گفت: پس کادوی تو کو؟
کمی فکر کرد و سرش رو خاروند و گفت: یادم رفته بخرم.
رضا: زحمت می کشی می ری و الان می خری.
امید بلند شد و به اتاقش رفت، خیال کردیم برای خرید می خواهد بیرون برود ولی دیدیم با بسته کادو پیچ شده برگشت و گفت: هر کی بگه توی این چیه جایزه داره.
هر کس چیزی می گفت و امید نچی می کرد تا اینکه مهدی گفت: امید لفتش نده، دیر شده، زود بازش کن.
امید کاغذ کادو را پاره کرد و ربدوشامبری بیرون کشید و نشان داد و گفت: قشنگه؟
رضا با حالتی خاص گفت: بله دستت درد نکنه.
امید خودش را لوس کرد و گفت: رضا بگم چرا اینو خریدم؟
رضا چپ چپ نگاهش کرد ولی امید از رو نرفته و چند بار دیگه هم تکرار کرد و گفت:
_ رضا بگم؟
آخر حسام به جای رضا گفت: امید بگو ببینم قضیه ربدوشامبر چیه، اینجا کسی غریبه نیست.
امید نگاهی به رضا کرد و گفت: چند شب پیش خواب بودیم که تلفن خونه زنگ زد . من از جام تکون نخوردم چون می دونستم رضا مجبور می شه جواب بده، بعد از چند تا بوق زدن رضا رفت و جواب داد. یک دفعه دیدم می گه الان می آم، کی، چرا؟ خلاصه طرز حرف زدنش نگرانم کرد بلند شده و از اتاق بیرون اومدم که دیدم رضا داره می دوه طرف درب، چون آقا پسرمون عادت داره شبا راحت بخوابه، با همون سر و وضع داشت می رفت. وقتی دیدم حالش خوش نیست، پریدم و بغلش کردم و گفتم: رضا چرا مثل انسانهای اولیه شدی ، رضا هم گفت امید ولم کن بابا، الان چه وقت مسخره بازیه، نیلوفر مرد. من هم که محکم بغلش کرده بودم گفتم: بابا ، نیلوفر هم اگه بمیره باید چند تا برگ به خودت بچسبونی.
طفلکی یهو از خواب بیدار شد و نگاهی به سر تا پایش انداخت و بعد تندی دوید طرف اتاق و سر سه سوت مثل این آتیش نشونا آماده شد و بیرون اومد. هی بهش می گم رضا چی شده؟ بگو مردم از نگرانی . همه اش یه بند ، می گفت: نیلوفر داره می میره. تندی هم کیفش رو برداشت و رفت. بعد از رفتنش همه اش به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا سه روز تنهاش گذاشتم، تا اینطوری عاشق و مجنون بشه و دست و پاشو گم کنه. خیلی دلم براش می سوخت، تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم.
رضا: دیدم تا وقتی که من برگردم پاشنه تلفن رو از جا کنده بودی ، پس از نگرانی بیش از حد بود.
_ ولی رضا باور کن نمی خواستم تلفن رو مشغول کنم چون گوش به زنگ بودم که هر آن از بهشت زهرا تلفن بکنن تا برم و جنازه تو رو تحویل بگیرم.
همه از خنده روده بر شده بودیم و ارسلان خنده کنان پرسید: امید پس چرا جنازه رضا رو می خواستی تحویل بگیری، نیلوفر داشت می مرد چه ربطی به رضا داشت؟
امید هم خیلی جدی جواب داد: برای اینکه گفتم بره و ببینه عشقش مرده از ناراحتی خودشو می کشه. عشق ، سه روزه بد جوری رضا رو هوایی کرده بود که اونجوری با اون شکل و شمایل می رفت پیش اش. خلاصه تا صبح تو سرم کوبیدم و عزاداری کردم که رضا از دستم رفت، همه اش خودمو نفرین می کردم که چرا تنهاش گذاشتم. نمی دونستم چه جوری به مادرش خبر بدم. اونقدر به سرم کوبیدم که دیدم رضا خودش اومد. از اینکه سالم می دیدمش خوشحال شدم. فوراً پریدم و ماچش کردم، بعد با یاد آوری نیلوفر نوحه خونی کردم و بهش تسلیت گفتم. با گریه و زاری بهش گفتم، رضا می دونم غم از دست دادن عزیز اون هم عشق یک مرد با محبتی مثل تو سخته ولی چاره چیه باید تحملش کنی. تا اینو گفتم رضا با خیال آسوده روی مبل ولو شدو گفت: امید خواب دیدی خیر باشه، این حرفا چیه میزنی برو بگیر بخواب.
حیرون نگاهش کردم و جواب دادم: رضا انگار حالت خوب نیست، ببرمت بیمارستان، گویا ضربه کاری بوده. خدا بهت صبر بده. نیلوفر رو خیلی دوست داشتی؟
تا اینو گفتم آقا تازه دهن باز کرد و گفت: امید، نیلوفر خواهر یاسمنه، هفت سالشه. طفلی تب کرده بود یعنی آبله مرغون گرفته بود، رفته بودم اونجا.
بعد از شنیدن این حرف ها پریدم و چند تا مشد و لگد بهش زدم و گفتم خاک بر سرت کنم خوب اینو همون دیشب می گفتی تا من این همه نگران و پریشان نمی شدم، برای آبله مرغون خودتو اونطوری گم کرده بودی.
قبل از رضا گفتم: اون بیچاره تقصیر نداره من هول کرده بودم. آخه حال نیلوفر خیلی بد بود و من می ترسیدم بمیره، چون مامان هم خونه نبود و این باعث شده بود که من بیشتر بترسم.
مژگان با شنیدن این جمله از اینکه دوتایی تنها بودیم با ناراحتی نگاهم کرد و من مستانه با نگاه جوابش را دادم. وقتی ماجرای ربدوشامبر امید تمام شد چون ساعت نزدیک دوازده بود همه عزم رفتن کردند و من هم از جایم بلند شدم که هر چه زود تر به خلوت گاهم پناه ببرم که امید دستمو گرفت و گفت: تو بشین کارت دارم.
چون حال خوشی نداشتم گفتم: اگه ممکنه باشه برای فردا ، تا دیرم نشده باید برم خونه.
_ زیاد طول نمی کشه ، بشین.
بالاجبار نشستم. مژگان از وقتی که با رضا آشنا شده بود منو هم به فراموشی سپرده بود . وقتی دید دوباره سر جایم نشستم پرسید: مگه تو نمی ری؟
قبل از من امید جواب داد: نه.
مژگان: چرا؟
_ چون من یه کار خصوصی باهاش دارم.
از اینکه امید دوباره حال مژگان رو گرفت کمی خوشحال شدم وبا کنجکاوی منتظر رفتن مهمانها شدم. بعد از رفت همه، رضا درب را بست و آمد درست رو به رویم نشست و گفت:
_ چرا دیر کردی؟