در امتداد حسرت قسمت پانزدهم

هادي با ديدمش بلند شد و بعد از سلام و روبوسي، رضا گفت:
- تو چرا اينجا نشستي؟
هادي نگاهي به من كرد و سپس گفت:
- اومدم حال خواهر زن آيندمو بپرسم.
رضا: چند تا خواهرزن داري؟
هادي بي معطلي جواب داد:
- دو تا.
با به صدا دراومدن تلفن رضا مجال گفتگو پيدا نكرد، وقتي گوشي اش را روشن كرد با حالتي عاشقانه گفت:
- سلام خانم ، خانما
-
- مرسي، تو چطوري؟
با هر كلامي كه از دهانش خارج ميشد نگاه من مي كرد، منهم سرم را پايين انداخته و پياز سالاد رو خرد مي كردم.
- دانيال هم خوبه، تو نگران نباش.
-
- نه عزيزم، خيالت تحت باشه، پرستارش، نه قربونت برم جرات نداره.
به بهانه پياز اشكم درامده بود چون قلبم به شدت فشرده شد ه و غمي هم توي دلم لانه كرده بود. مخصوصا وقتي كه رضا گفت:
- فدات بشم مواظب خودت باش. الان كه سرده سعي كن كمتر بيرون بري.
هادي هم همه حواسش به من بود. از ناراحتي حالت تهوع بهم دست داده بود، به زور خودمو كنترل كردم و به محض خرد كردن پيازها بلند شدم و به دستشويي رفتم. بعد از اينكه يه دل سير گريه كردم، دست و صورتمو شستم بعد از خشك كردن وضو گرفتم و قبل از هر كاري به اتاقي كه وسايل پيمانه بود رفتم تا نماز بخوانم چون اگر با اون وضعيت به آشپزخانه مي رفتم رضا صد در صد متوجه ميشد.بعد از اينكه با خداي خودم خلوت كرده و دقايقي راز و نياز كردم سبك شدم. وقتي از اتاق بيرون آمدم ديدم دانيال را بغل كرده و كنار خواهرش مهري، نشسته، با دقت نگاهم كرد كه فورا نگاهم را دزديدم و براي آماده كردن وسايل سفره به آشپزخانه رفتم. تمام وسايل را توي سيني چيدم و به هال بردم، سريع از جايش بلند شد و سيني را از دستم گرفت. بقيه هم به كمكم آمدند. بعد از چيدن و كشيدن غدا، چند قاشق غذا از توي قابلمه براي خودم كشيدم و همانجا توي آشپزخانه نشستم و هر چقدر عزيز خانم و دخترهاش صدام كردند كه پيششان بروم قبول نكردم و همانجا ماندم. با اينكه صبحانه نخورده بودم ولي اشتهايي هم نداشتم و چون معده ام از درد ميسوخت ترجيح دادم چند قاشقي ماست بخورم كه دوباره تلفنم به صدا درامد. با ديدن شماره اميررضا اول خواستم جواب ندم ولي پيش خودم گفتم:
- اميررضا پسر خوبيه پس به اين تنهايي خاتمه بده، مخصوصا كه حالا رضا رو هم ديدي، يه موقع وسوسه شده و زندگي اونو هم به هم ميريزي پس معطل نكن. روشن كردم و جواب دادم، همينطور كه آرام داشتم حرف ميزدم سايه اش روي ميز افتاد. سرم را بلند كردم، چند لحظه اي نگاهم كرد و بعد به طرف يخچال رفت و سطل ماست رو بيرون آورد و شروع كرد به درست كردن دوغ. از اينكه دنبال بهانه اي بود تا به حرفهايم گوش بده خنده ام گرفت، براي همين زود خداحافظي كردم. به محض گذاشتن گوشي روي ميز، ريشخند زنان گفت:
- مزاحمتون شدم؟
- نه چه مزاحمتي، موقع كار نبايد زياد با تلفن حرف زد، براي همين خلاصه كردم.
- آهان. نهارتونو چرا نخورديد، نكنه از دست پخت خودتون خوشتون نيومده؟
به دنبالش سرش را بالا گرفت و گفت:
- اي خدا چقدر خوب بود زمان تند مي گذشت و منير مي اومد و من از دست اين پرستارا و دست پختشون زودتر خلاص مي شدم. حالا قدر ش رو مي دونم.
با ناراحتي جواب دادم:
- ببخشيد من بهتر از اين بلد نبودم. اميدوارم زودتر خانمتون بياد و شما از شر ما خلاص بشيد، چون من به خاطر عزيز خانم اين كار و كردم. حالت صورتش تغيير كردم و باحالي منقلب بدون اينكه دست به دوغ بزنه سريع بيرون رفت. دوغ رو به پارچ ريختم و سر سفره بردم، چون دانيال غذا نميخورد آهسته گفتم:
- اگه اجازه بدين دانيال رو به اتاقش ببرم.
سرش را به نشانه مثبت تكان داد. دانيال را بغل كرده و به اتاقش بردم و روي تخت خوابانده و كتاب قصه اي برداشتم تا برايش بخوانم. دقايقي نگذشته بود كه خوابش برد. وقتي از اتاق بيرون رفتم رضا نبود. بعد از جمع كردن سفره به كمك مهري و سيمين، و شستن ظرفها به هال رفتيم. دقايقي كه گذشت مهمانها همگي رفتند. عزيز خانم و پيمانه هم براي استراحت به اتاق رفتند و من هم كه از صبح سرپا بوده و خسته شده بودم روي مبل دراز كشيدم. چشمام گرم خواب مي شد كه حس كردم كسي كنارم ايستاد و بعد پتويي را رويم كشيد. خيال كردم عزيز خانمه، گيج خواب لحظه اي چشمم را باز كردم و با ديدن رضا خوشحال به رويش لبخند زدم و دوباره چشمامو بستم.
عصر موقع غروب قبل از آمدن رضا، خداحافظي كرده و بيرون آمده و به خونه ليلا اينا رفتم. ليلا بي صبرانه منتظرم بود تا اتفاقاتي را كه در طول روز افتاده بود برايش تعريف كنم، من هم مو به مو همه چيز را برايش گفتم. بعد از شنيدن حرفهام ابرو درهم كشيد و گفت:
- ياسي، دكتر مي خواد اذيتت كنه چون من هيچ كاري غير از مواظبت از دانيال رو نمي كنم. يه خانمي هر روز مي آد و نظافت و آشپزي ميكنه. حتي دانيال رو خود دكتر حمام مي بره.
- نه فكر نمي كنم، چون خانمه روز شنبه هم نيومد.
- براي اينكه از قبل گفته بود كه روز شنبه همراه خواهرزادش كه در دانشگاه اطراف مشهد قبول شده بود، مي خواد بره.
- عيب نداره هر كاري كه دلش مي خواد بكنه تا شايد يه كمي دلش خنك بشه، براي من اين آزار و اذيتها لذت بخشه.
ليلا نگران گفت:
- ياسي خواهشا از فردا نرو . من دلم به شور افتاده و ميترسم باز كار دست خودت و دكتر بدي.
آهي كشيدم و گفتم:
- نترس، من زندگيمو روي آشيونه خوشبختي كسي بنا نمي كنم. اونقدرها هم پست نيستم.
ليلا دستپاچه جواب داد:
- به جان ياسي من همچين منظوري نداشتم. خودت هميشه اعتراف مي كردي اون تو رو بيشتر دوست داشت. پس وقتي جلوي چشمش باشي مخصوصا الان كه تو زن مورد دلخواهش شدي، حتما گذشته جلوي چشماش زنده شده و يكدفعه ديدي نسبت به خانمش دلسرد شد.
غمگين به ليلا چشم دوختم و گفتم:
- رضا هيچوقت اين كار رو نمي كنه من خوب ميشناسمش. اگه سرش هم بره، روي قولش وفادار مي مونه. پس بذار اين چند روز رو هم برم، به جان ليلا كاري نمي كنم كه خداي نكرده رضا به طرفم كشيده بشه. اعصابم كاملا به هم ريخته بود براي همين چادرم را برداشته و روانه حرم شدم. ساعتي اونجا نشستم و با امام رضا درد دل كرده و ازش خواستم كمكم كنه تا دوباره خطا نكنم.
صبح روز بعد سر راهم اول نان گرفته و سپس به خانه رضا رفتم. درب را خودش به رويم باز كرد. صداي گريه دانيال مي آمد. وقتي به داخل رفتم ديدم همگي بيدار شدند. سلام كردم و متعجب پرسيدم:
- چي شده؟ چرا گريه مي كنه؟
پيمانه: نمي دونيم از كله سحر بيدار شده و همين طور يكريز گريه مي كنه.
- شايد دلتنگ مادرشه؟
عزيز خانم: والا نمي دونيم.
نان ها را روي ميز گذاشتم و به طرف رضا كه دانيال را بغل كرده بود رفتم و لبخندي به رويش زدم و گفتم:
- دانيال جون مي آيي بغل من؟ بيا با هم بازي كنيم.
اعتنايي نكرد كه دوباره گفتم:
- بيا بريم برات قصه بخونم يا نقاشي بكشيم.
سرش را از روي شانه رضا بلند كرد و به رويم لبخند زد، بغلش كردم و به اتاقش بردم و گفتم:
- دوست داري چيكار كنيم؟
كتاب قصه اش را نشانم داد، بالشش رو برداشتم و روي پايم خواباندم و همانطور كه پايم را تكان مي دادم برايش قصه مي خواندم. دقايقي گذشت خوابش برد، وقتي اطمينان حاصل كردم روي تختش گذاشتم و بيرون اومدم. فقط رضا توي هال نشسته بود و شقيقه هايش را مي ماليد.
آهسته گفتم:
- عزيز خانم و پيمانه خانم خوابيدن؟
با چشماي بسته جواب داد: بله.
دوباره پرسيدم:
- سرتون درد ميكنه؟
- بله.
با مهرباني گفتم:
- پس شما هم بريد ساعتي بخوابيد.
چشماشو باز كرد و با نفرت نگاهم كرد و گفت:
- منتظر دستور سركار بودم.
و بعد ادامه داد:
- تو مُهره مار داري؟
به سختي جلو خندمو گرفتم و گفتم:
- نه وا... چطور مگه؟
با حرص جواب داد:
- چون كه خوب بلدي آدما رو خر كني.
براي اينكه به بحث خاتمه بدم گفتم:
- من اگه به جاي شما بودم ساعتي استراحت ميكردم، رو اعصابتون فشار اومده.
- ممنون از راهنماييت ولي بذار يه چيزي رو برات گوشزد كنم، من هميشه عادت دارم تا مسئله اي برام روشن نشده دنبالش برم وته و توي قضيه رو دربيارم. حالا ساعت ده و نيم منو بيدار كن.
- به روي چشم.
با طعنه گفت:
- نه تن صدا، نه خنده ها، نه تكه كلام ها هيچوقت تغيير نمي كنه.
و به دنبالش بلند شد و به اتاقش رفت و درب را هم باز گذاشت چون خونه تر وتميز بود ، من هم از جا روزنامه اي جدولي برداشت و از توي كيفم هم خودكاري دراوردم و شروع كردم به حل كردن جدول. ولي از عقربه هاي ساعتم هم غافل نبودم، ساعت ده زير كتري را روشن كردم و بعد وسايل صبحانه را روي ميز چيدم. راس ساعت ده و نيم به اتاقش رفتم نمي دونستم چه طوري صداش كنم، با هزار مصيبت گفتم:
- دكتر، دكتر ساعت ده و نيمِ.
چنان به خواب عميق فرو رفته بود كه صدايم را نميشنيد، مجبور شدم دستم را رو شانه اش بگذارم و تكانش بدهم:
- ساعت ده ونيمِ نميخوايد بيدار بشيد؟
خواب آلود جواب داد:
- بيا بخواب زوده.
دوباره تكانش دادم و درحاليكه ريز ريز ميخنديدم گفتم:
- من نمي خوابم، تو هم بلند شو ساعت ده و نيمِ.
بدون اينكه چشماشوو باز كنه گفت:
- ياسي، تويي؟
چون دلم به آشوب افتاده بود محكم تكانش دادم كه وحشتزده چشماشو باز كردو گفت:
- چي شد؟
- هيچي ساعت ده و نيمِ.
نفس عميقي كشيد و گفت:
- بي انصاف، اين چه طرز صدا كردن؟
از روي شونه اش مچ دستم را گرفت و روي قلبش گذاشت و گفت:
- ببين قلبم چطوري ميزنه؟
با شنيدن صداي قلبش و حس گرماي تنش خون رگهايم به جوش آمد و قلبم ديوانه وار خودش را به قفسه سينه كوبيد، زود دستم را كشيدم و گفتم:
- ببخشيد، ده دقيقه بود صداتون مي كردم.
سريع از اتاق بيرون آمدم كه چشمم به عزيز خانم توي هال افتاد، شرمگين به اتاق دانيال پناه بردم. اون طفل معصوم هم خواب بود، هر بار كه ميديدمش عذاب وجدان مي گرفتم. كنار تختش ايستادم و به صورتش خيره شدم، كمي شبيه رضا بود مخصوصا موهاي حالت دارش. آرام آرام سرش را نوازش مي كردم كه دستگيره چرخيد ومتعاقب آن عزيز خانم در آستانه درب ظاهر شد. به خيال اينكه مي خواهد بازخواستم كند، رنگ از صورتم پريد ولي وقتي لبخندش را ديدم لحظه اي تسكين پيدا كرم و با من من گفتم:
- كاري... داشتين؟
- نه مادرجون اومدم يه سري به دانيال بزنم، تو هم بيا يه لقمه نون بخور.
- چشم ، الان مي آم..
نفس راحتي كشيدم و به دنبالش از اتاق بيرون رفتم. رضا و پيمانه صبحانه مي خوردند. پيمانه زودتر از من سلام كرد و صندلي كنار دستش را بيرون كشيد و گفت:
-بيا بشين.
تشكر كردم و به كنارش رفتم، خواستم بشينم كه رضا استكانش را به طرفم گرفت و گفت:
- يه چايي بهم بدين.
پيمانه چپ چپ نگاهش كرد و گفت:
- رضا يه زحمتي به خودت بده، اين بيچاره از وقتي كه اومده همه كاري انجام ميده. اين بي بي خانم هم معلوم نيست كجاست.
با بي تفاوتي شانه اي بالا انداخت و گفت:
- بهش مرخصي دادم.
عزيز خانم با ابروهايي گره كرده جواب داد:
- واي الان، تو اين وضعيت كه مرتب خونه مهمان مي آيد چه وقت مرخصي دادن؟
پيمانه ناراحت شد و گفت:
- رضا برو پيش روانپزشك، مثل اينكه مخت تاب برداشته. چند وقته كه حالت خوش نيست..
با طعنه جواب داد:
- تابش دادن وگرنه قبلا سالم بود. حالم از زن جماعت به هم ميخوره . پيمانه خواست جوابش را بدهد كه عزيز خانم ميانجي شد و گفت:
- پيمانه، تو رو خدا ولش كن بذار هر چي دلش مي خواد بگه. الان به جاي اينكه مرهم درد باشه بلاي جونم شده.
رضا كه كنار دست عزيز خانم نشسته بود،› دستش را دور گردنش انداخت و صورتش را بوسيد و گفت:
- من غلط بكنم بلاي جون شما بشم، شما تاج سر من هستين.
سپس از روي صندلي بلند شد و رو به من كرد و گفت:
-لطفا امروز قيمه بادمجون درست كنيد، فقط يه خورده به خودتون زحمت بدين و دقت كنين تا شايد يه ذره خوشمزه بشه.
لبخندي زدمو گفتم:
- به روي چشم.
چند لحظه اي به صورتم ذل زد، سپس آه بلندي كشيد و خداحافظي كرد و رفت.
بعد از رفتنش عزيز خانم با تاثر گفت:
- دخترم تو حرفهاي رضا رو به دل نگير، برعكس زبونش دل نازك و دلرحمه ، يه دختر بي چشم و رو به اين روز انداختش و گرنه پسر من اينطوري نبود.
احساس كردم قلبم را لاي منگنه گذاشتن كه عزيز خانم ادامه داد:
- خوش اخلاقي رضا، صداقت و پاكيش زبانزد همه بود. دختراي فاميل خودشونو مي كشتن تا شايد دل رضا رو به دست بيارن، ولي رضا تو قيد اين حرفها و كارها نبود. زماني كه تو تهران درس مي خوند يه دختري با زيبايي ظاهريش عقل پسرمو دزديد. طوري كه به خاطر اون تو روي من كه بالاي حرفم حرف نميزد ايستاد و گفت: الا و بالله من با اون ازدواج ميكنم. هر كاري كرديم از خر شيطون پاييين نيومد كه نيومد.
در حاليكه از ناراحتي دست و دلم مي لرزيد پرسيدم:
- حاج خانم چرا نمي خواستين باهاش ازدواج كنه؟
مغموم و گرفته با تاسف گفت:
- براي اينكه وقتي رضا بهم گفت و عكسش رو نشونم داد، بيخبر از رضا پسر بزرگمو فرستادم تحقيق. برعكس خانواده اش، دختره لاابالي و بي قيد و بند بود. نمي دونم اهل سيگار... بود و اين جور مسايل در شان خانواده ما مخصوصا خود رضا نبود. من چطوري ميتونستم همچين دختري رو به عنوان عروسم معرفي كنم، مضحكه عام و خاص نميشدم؟! خلاصه مادر جون وقتي رضا به حرفهامون گوش نكرد ماهم ديگه به امان خدا رهاش كرديم و گفتيم برو هر كاري دلت خواست بكن. بعد از رفتنش هر روز ميرفتم حرم و دست به دامن آقا ميشدم تا هر چه زودتر شر دختره رو از سر ما كم كنه. تا اينكه بعد از دو ماه رضا دست از پا درازتر برگشت . ولي ديگه اون رضاي سابق نبود، انگار وجودش ، قلبش مرده بود. نمي دونم دختره چه بلايي سرش آورد كه زندگكي بچه مو به اتيش كشيد و برخلاف ميل باطنيش با دختر عموش عروسي كرد و دست زنش رو گرفت و از اينجا رفت. به خاطر اون آتيش به جون گرفته چهار سال حسرت ديدن پسرم به دلم موند.
پيمانه اشكش را پاك كرد و خنده كنان گفت:
- آخه عزيز، رضا رو بيشتر از همه ماها دوست داره و جونش به جون اون بسته است.
عزيز خانم لبخند محوي زد و گفت:
- براي اينكه رضا از همه تون بي زبونتر و مهربونتره، من غير از خوبي چيزي از اين پسر نديدم.
چشم به صورت عزيز خانم دوختم و گفتم":
- عزيز خانم اگه يه روزي اون دختره رو ببينيد چيكار مي كنيد؟ خفه اش مي كنيد؟
- من كجا اون دختر رو رميبينم چون رضا ديگه زن و بچه داره و هيچوقت هم ديگه سراغش نميره. حتما اون هم تا حالا شوهر كرده و رفته پي زندگي خودش.
نفس عميقي كشيدم و گفتم:
- سرنوشت خيلي بازي ها داره. شايد يه روزي خدا اونو سر راهتون قرار داد.
لحظه اي مكث كردم و سپس با صدايي لرزان ادامه دادم:
- اصلا فكر كنيد من كه روبه روي شما نشستم همون دختره باشم چيكار ميكنيد؟ هر چي از دهنتون در بايد بهش ميگيد يا كتكش مي زنيد؟
عزيز خانم دستش را گاز گرفت و گفت:
- خدا نكنه تو اون عجوبه باشي.
پيمانه خنديد و گفت:
- عزيز اينقدر بي انصاف نباش ياسي كجاش عجوبه بود بيچاره خيلي هم خوشگل و مليح بود. رضا حق داشت سخت دلباخته اش بشه.
عزيز خانم در حاليكه از جايش بلند ميشد گفت:
- به صورت زيبا نيست بايد سيرت قشنگ و زيبا باشه. ولي اگه يه روزي ديدمش، تف تو صورتش مي اندازم چون زندگي پسرمو تباه كرد و الان طفلي يه پسر معلول رو دستش مونده. من قبلا بهش منير رو پيشنهاد كرده بودم كه قبول نكرده بود ولي اون روز كه حاجي خدابيامرز تا بهش گفت دخترعموتو از بچگي ديدي و ميشناسيش، با بي تفاوتي گفت هر چي كه شما بگين، قبول دارم.
عزيز خانم چوبدستي هاي پيمانه را به دستش داد و با ههم به حمام رفتند. من هم در حاليكه غمي بزرگ بر دلم سنگيني ميكرد به دانيال سر زدم. وقتي بيرون آمدم مليحه كه سه سال سن داشت، گريه كنان به دنبال مادرش مي گردد. بغلش كردم و گفتم":
- مامان رفته حمام، بيا اول دست و صورتتو بشورم بعد با هم صبحانه بخوريم.
در حاليكه گريه مي كرد گفت:
- خاله اگه دختر خوبي بشم و گريه نكنم به من هم نقاشي ياد ميدي؟
بوسش كردم و گفتم: بله كه ياد ميدم.
براي مليحه لقمه مي گرفتم كه زنگ خونه زده شد. به طرف ايفون رفتم و جواب دادم، به محض گفتن بله، خانمي گفت:
- پروانه هستم عروس عزيز خانم.
درب را به رويش باز كردم و به داخل امد به محض رسيدن گفت:
- عزيز اينا نيستن؟
- بفرماييد حمام هستن، الان ديگه مي آن بيرون.
چند دقيقه اي طول نكشيد كه اونها هم از حمام بيرون آمدند كه بعد از او باز صداي گريه دانيال بلند شد.
به اتاقش رفتم و تا خواستم بغلش كنم ديدم جايش را خيس كرده ، عزا گرفتم چون نميدانستم چيكار بايد كنم. با وجود مهمان، عزيز خانم را هم نمي توانستم صدا كنم. از روي ناچاري به ليلا زنگ زدم و گفتم:
- دانيال جاشو خيس كرده، چيكار كنم؟
خنديد و گفت:
- خوب ببر حموم و لباساشو هم عوض كن، ياسي؟
با ناراحتي گفتم: بله.
- اگه ميخواي چند روزي دل سير باباشو ببيني بايد به اين جور چيزها هم عادت كني.
و به دنبالش خنده اي بلند سرداد، با حرص گفتم:
- مرض بگيري، كاري نداري.
- نه برو به كارت برس.
ژاكتم را دراوردم و دور دانيال ملافه پيچيدم. وقتي خواستم به حمام كه توي اتاق رضا بود ببرمش ، عزيز خانم گفت:
- باز خيس كرده؟
با ابروهاي درهم گفتم:
- بله، براي همين ميخوام حمومش كنم.
پيمانه غرغر كنان گفت:
- عزيز، رضا چرا به بي بي خانم نميگه بياد؟ خودت بهش زنگ بزن.
- نميدونم مادرجون، من هم از شانسم تلفن خواهرش رو ندارم.
توي اتاق بودم كه شنيدم عروسش گفت:
- وظيفه پرستارش كه عوض كنه، چرا ناراحت ميشيد؟
از شنيدن اين حرف از دست رضا عصباني شدم و لي دقايقي نگذشته بود كه وجدانم به صدا درامد و گفت، چرا عصباني ميشي هر چي رضا ميكشه همه اش تقصير توئه. اخمم را باز كردم و دانيال را داخل وان گذاشتم و پاچه هاي شلوارم را بالا زدم. بعد ازشستن سر وبدنش، حوله را تنش كردم و بيرون بردم. داشتم سرش را خشك مي كردم كه درب باز شد و رضا در آستانه اش ظاهر شد، چون لباسم نامناسب و بدون روسري بودم، دستپاچه شدم. نگاهي به سرتاپايم انداخت و با لكنت گفت:
- اينجا... چيكار مي كني؟
با اخم جواب دادم: ميبيني كه؟
حالت صورتش تغيير كرد و به داخل آمده و لبه تخت نشست و گفت:
- من لباسشو تنش مي كنم.
با حرص بلور دانيال را از دستش كشيدم و گفتم:
- شما تشريف ببريد بيرون خودم مي پوشونم، در ضمن يادتون باشه از اين به بعد درب بزنيد.
به صورتم ذل زد و با پوزخند گفت:
- كه به مصلحت خودتو بپوشوني؟ خيلي خنده داره.
با سماجت گفتم:
- من نميدونم شما منو با كي اشتباه گرفتيد كه مدام بهم نيش و كنايه ميزنيد؟
با عصبانيت جواب داد:
- جدي نمي دوني؟ مي خواي بهت ثابت كنم؟
و بلافاصله يقه لباسمو گرفت، دستمو سريع روي سينه ام گذاشتم و ملتمسانه نگاهش كردم. چشماشو بست و يقه مو ول كردو سريع از اتاق بيرون رفت. با حالي دگرگون و قلبي فشرده، دمر روي تخت افتادم و اشكمو رها ساختم. وقتي دستاي كوچك دانيال روي سرم كشيده شد تازه به يادش افتادم، برگشتم و نگاهش كردم كه با معصوميت گفت:
- ترسيدي؟
متعجب پرسيدم:
- از چي؟
دستش را روي گونه ام گذاشت و لبخند زنان گفت:
- كه بابا كتكت بزنه، نترس بابا خيلي مهربونه.
صورتش رو بوسيدم و گفتم:
- مي دونم بابات مرد خوبيه و آزارش به مورچه هم نمي رسه.
باشيرين زباني گفت:
- پس چرا گريه ميكني؟
با ناراحتي جواب دادم:
- چون كه بابات رو خيلي اذيت كردم.
قيافه دانيال تغيير كرد و با اخم گفت:
- مثل مامان منير.
مثل ترقه از جا پريدم و مضطرب پرسيدم:
- مگه مامان منير هم اذيتش ميكنه؟
با بغض جواب داد:
- وقتي من جامو خيس ميكنم يا گريه ميكنم مامان با بابا دعوا ميكنه. براي همين بابا منو با خودش اورد كه مامان راحت مدرسه بره.
معصوميت دانيال، دنيا رو روي سرم خراب كرد و يك لحظه ضربان قلبم كند شد طوري كه احساس كردم دارم جون ميدم و نفس كشيدن برايم سخت شد.. اگه همان لحظه عزيز خانم با ژاكت و روسريم به داخل نمي اومد حتما تمام مي كردم، پيرزن بيچاره با ديدن حالم، دستپاچه شد و گفت:
- خدا مرگم بده، چرا اينطوري شدي؟ چرا رنگ و رو ت پريده؟
به سختي جواب دادم:
- نفسم... در نمي آيد.
تا اينو گفتم، عزيز خانم داد زد و گفت:
- رضا ، رضا بيا ببين اين طفلي چش شده؟
رضا سراسيمه به اتاق آمد وبا ديدن وضعيتم، فورا كنارم نشست و نبضم را گرفت و بعد گفت:
- نميتوني راحت نفس بكشي؟
به چشماي معصوم و غمگينش چشم دوختم و سرمو به نشانه مثبت تكان دادم. از اينكه من باعث تمام آزار و اذيت و بدبختياش بودم شرمنده شدم، چشمامو بستم و اشك از گوشه چشمام پايين لغزيد. چون دانيال هنوز كنارم بود، رضا گفت:
- عزيز شما دانيال رو ببر بيرون تا پنجره رو باز كنم و هوا داخل بياد.
با باز شدن پنجره و رسيدن هواي خنك ، كمي حالم بهتر شد و وقتي رضا گفت:
- بيا اين آب قند رو بخور، فشارت پايين اومده.
مجبور شدم چشمامو باز كنم و سرجايم بشينم چون داخل اتاق كسي نبود رضا قبل از اينكه ليوان را به دستم بدهد، دستم را گرفت و كف دستم را باز كرد و جاي بخيه را نشانم داد و گفت:
- اين رو هم ميخواي انكار كني، يا اوني رو كه روي سينه و زير بغل سمت چپت هست؟
هاج و واج نگاهش كردم و با لكنت پرسيدم:
- تو... از كجا... ميدوني؟
به جاي جواب دادن با عصبانيت ليوان را به دستم داد و گفت:
- بيا اينو بخور، فشارت خيلي پايينه.
ملتمسانه نگاهش كردم و گفتم:
- رضا خواهش ميكنم بگو تو از كجا اينو مي دوني؟
عصباني تر از قبل گفت:
- به حد كافي اين سه روز رو با اعصابم بازي كردي. مخصوصا با اين مسخره بازي كه راه انداختي، فكر كردي اگه رنگ چشمات عوض بشه و ... من تو رو نميشناسم. يعني اونقدر احمق به نظر مي رسم كه از راه رفتنت، صدا ت و طرز خنديدن و حرف زدنت نشناسمت.
خواستم حرف بزنم كه دستش را به علامت تهديد به طرفم گرفت و گفت:
- اگه مي بيني تحملت ميكنم فقط و فقط به خاطر اينه كه مجبورم. به چند جا سرزدم كه پرستار خوب و با تجربه پيدا كنم ولي از شانس من بدبخت هيچكدوم به درد كارم نيمي خورد و من مجبورم تا خوب شدن ليلا تحملت كنم. فقط نميدونم چرا دختر به اون خوبي فريب تو رو خورده و يا تو اينجا چه غلطي ميكني ، نكنه از خونه فرار كردي؟ پس براي همين مادر بيچاره ات خونه رو عوض كرده.
با گريه جواب دادم:
- هر چي ميخواي بگو چون من در حق تو خيلي بد كردم ولي اينو بدون نه از خونه فرار كردم و نه اينكه خونمونو عوض كرديم، فقط مامان شمارمونو عوض كرده.
با باز شدن درب و آمدن عزيز خانم هردومون ساكت شديم و به دنبالش رضا از اتاق بيرون رفت. عزيز خانم در حاليكه نگران به نظر مي رسيد گفت:
- مادرجون بهتر شدي؟
- بله
چون سردم شده بود، ژاكتم را برداشتم و تنم كردم كه عزيز دوباره گفت:
- چرا يكدفعه فشارت افتاد، نكنه به خاطر شستن دانيال ناراحت شدي؟
- نه به خدا.
عزيز لبخند زنان گفت:
- خدا عمرت بده، حالا پاشو بريم بيرون اينجا خيلي سرده و سرما ميخوري.
وقتي با عزيز خانم بيرون رفتيم با ديدن صورت گر گرفته و غمگين رضا، نتوانستم اونجا بنشينم و براي هميه به بهانه خوردن چايي به آشپزخانه رفتم. بعد از ريختن چايي نگاهي به ساعت كردم و با ديدن ساعت آه از نهادم برامد، چون ساعت دو بود و هنوز نهار رو آماده نكرده بودم. سريع از جايم بلند شدم، به سرو صداي ظروف رضا به آشپزخانه امد و ارام گفت:
- دارم مي رم از بيرون بگيرم.
و دوباره بيرون رفت. دلم داشت مي تركيد و بايد با يكي حرف ميزدم، براي همين به مژگان تلفن كردم و بعد از سلام وا حوالپرسي ، مژگان گفت:
- ياسي خانم خوش مي گذره؟
آه بلندي كشيدم و گفتم:
- نه، چون اگه بدوني كجا هستم درجا غش مي كني.
مژگان خنده كنان جواب داد:
- غير از خونه دوستت ليلا كجا ميتوني باشي؟ نكنه در عرض چند روز اونجا شوهر كردي كه به محض دونستنش، غش مي كنم.
با ناراحتي گفتم:
- منو باش با كي ميخوام درد و دل كنم.
مژگان باز خنده كنان گفت:
- خوب بگو، گوش مي كنم.
- با شه مي گم ولي فقط تو خماري ميذارمت.
و آهسته گفتم: من خونه رضا هستم حالا فهميدي، خداحافظ.
مژگان داد زد و گفت:
- ياسي، جان مامان قطع نكن.
قطع نكردم، چون ميدونستم بعدش صد بار بهم زنگ مي زنه.
مژگان با تعجبي كه از تن صدايش پيدا بود گفت:
- ياسي، جون من راست مي گي؟
- به جان مژگان، از روز شنبه به جاي ليلا كه پرستار پسرش بود اومد خونه اش. مژگان نميدوني چه جهنمي براي هردومون درست شده.
مژگان با ناراحتي گفت:
- به راحتي شناختت؟
با آمدن پروانه خانم نتوانستم جواب بدم و گفتم:
- مژگان جون بعدا بهت زنگ ميزنم فقط تو به مريم جون فعلا حرفي نزن چون خبر نداره.
- خانمش اومد؟
- نه، اينجا نيست.
- پس خواهشا زود بهم تلفن كن، تا اون موقع چند بار ميميرم و زنده ميشم. خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشي را روي ميز گذاشتم كه پروانه خانم با فيس و افاده گفت:
- لطفا چند تا چايي بريزيد.
نگاهش كردم ، گويا به نوكرش دستور ميداد با حرص گفتم:
- چشم.
ولي در دلم گفتم، حيف در موقعيتي نيستم كه جوابت رو بدم چون ديگه به هيچ قيمتي حاضر نيستم باعث ناراحتي رضا بشم. بعد از ريختن چايي، سيني را برداشته و به هال رفتم. عزيز خانم با ديدن سيني چايي، چنان نگاهي به عروسش كرد كه به جاي اون من ترس برم داشت و حساب كار دستم امد. بعد از تعارف كردن چايي گفت:
- فريبا جون بشين.
از خدا خواسته كنار پيمانه نشستم، دقايقي بعد رضا با ظرفهاي غذا از بيرون برگشت. چون اشتهايم كور شده بود، سرجايم نشستم كه پيمانه گفت:
- چرا نشستي،بلند شو ديگه؟
جواب دادم:
- من ميل ندارم.
پيمانه: پاشو بابا،ميل ندارم چيه، بوش اشتهاي آدمو تحريك ميكنه .
رضا سرش را بيرون اورد و گفت:
- پيمانه چرا نمي آين، الان غذا سرد ميشه؟
پيمانه: من دارم مي آم،ولي فريبا ميگه من ميل ندارم.
به سردي جواب داد:
- خوب اگه ميل نداره چرا اصرار ميكني، خودت بيا.
پيمانه ابروهاشو درهم كشيد و گفت: رضا.
با عصبانيت جواب داد:
- چيكار كنم، وقتي ميل نداره به زور غذا رو بكنم توي دهنش، يا خودمو بكشم؟
پيمانه با فرياد گفت:
- رضا اين چه طرز حرف زدن،پس ادبت كجا رفته؟
سرم را پايين انداختم و گفتم:
- پيمانه جون تو خودتو ناراحت نكن، حق با ايشونه.
پيمانه شرم زده نگاهم كرد و گفت:
- من معذرت مي خوام.
سرم را بالا گرفتم و با بغض نگاه رضا كردم و گفتم:
- احتياجي به معذرت خواهي نيست.
چنان با نفرت نگاهم كرد كه تمام بندبند وجومو آتيش زد،تمام عشقش به كينه و نفرت تبديل شده بود. با خودم گفتم، خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. توي فكر و خيال غوطه ور بودم. فكر و خيالي كه توهي بيش نبود و همه اونها توي عالم رويا فقط به تصوير كشيده ميشد، تصويري از يك زندگي شيرين در كنار بچه مون. با رضا، دريا رو توي وان نشونده و دوتايي حموم ميكرديم و من موقع شستن سر دريا، دوش رو، روي سر رضا گرفتم و سرتاپايش خيس شد. با صداي غضبناك رضا از جا پريدم، نگاهش كردم كه گفت:
- مگه نميشنوي، تلفنت زنگ ميزنه؟
- نه متوجه نشدم.
- از قيافه شاد و خندانت مشخص بود، بفرما آقا اميررضا خان.
سپس با طعنه گفت:
- دوست پسر جديدته، هر روز يكي به كلكسيونت اضافه ميشه نه؟
تلفن دوباره زنگ زد و با ناراحتي و حرص از دستش گرفتم و برخودم لعنت فرستاد كه چرا اسمش را نوشته و سيو كرده بودم. تلفن رو خاموش كرده و به روي مبل پرت كردم و بعد بلند شده و به اتاق دانيال رفتم و بر بخت خوم زار زدم.
با شنيدن صداي درب فورا صورتمو پاك كرده و به سمت درب نگاه كردم. رضا درحاليكه دانيال را بغل كرده بود به داخل امد و با تمسخر گفت:
- دانيال ميخواد با خاله اش غذا بخوره، اشكالي كه نداره؟
سرم را تكان دادم كه اينبار دانيال گفت:
- خاله چرا گريه ميكردي، مگه باز بابا رو اذيت كردي؟
- نگاه رضا كردم و دانيال را از بغلش گرفتم.
نگاه رضا كردم و دانيال را از بغلش گرفتم. رضا بيرون رفت و با بشقاب پر از غذا و نوشابه برگشت و كنارمون نشست و گفت:
- خودت هم بخور.
- ميل ندارم.
نفس عميقي كشيد و به چشمام ذل زد و گفت:
- ياسي به حد كافي سوهان روحم شدي، حداقل روي اعصابم كمتر راه برو.
دانيال نگاهي به رضا كرد و سپس به من گفت:
- خاله مگه اسم تو فريبا نيست؟
جواب ندادم،رضا هم قاشق غذا را پر از غذا كرد و گفت:
- بابايي دهن تو باز كن.
بعد از دان غذا آرام پرسيد:
- چندوقته اينجا زندگي ميكني؟
- اينجا زندگي نميكنم . روز چهارشنبه اومدم، به ليلا قول داده بودم بعد از رفتن مامانش و فريبا بيام پيشش تا تنها نمونه.
ريشخند زنان گفت:
- بعد يهو، هوس كردي دوباره منو بازي بدي.
دوباره عصباني شد و ادامه داد:
- آخ ه بي انصاف من چه هيزم تري به تو فروختم كه از ازار و اذيت من لذت مي بري؟
ملتمسانه نگاهش كردم و گفتم:
- رضا به خدام ن نميدونستم ليلا اينجا كار ميكنه.
عصباني تر از قبل گفت:
- اولا تو يكي اسم خدا رو به زبون نيار. ثانيا اگه نمي دونستي پس چرا اين مسخره بازي رو راه انداختي، لنز گذاشته براي من.
گفتنش فايده اي نداشت براي همين ترجيح دادم سكوت كنم. رضا مثل آتشفشان گداخته بود و بعد از اينكه حسابي دق و دلي هاشو خالي كرد، سرش را به ديوار تكيه داد و چشماشو بست. آرام پرسيدم:
- سرت درد ميكنه؟
بدون اينكه چشماشو باز كنه، پوزخند زنان جواب داد:
- مگه برات مهمه؟
با اينكه يه عالمه حرف براي گفتن داشتم ولي خودمو كنترل كرده و به يك كلمه اكتفا كردم و گفتم: خيلي.
چشماشو باز كرد و به صورتم خيره شد و گفت:
- پس پاشو اونا رو دربيار، اينجوري به اعصابم سوهان ميكشي.
از ترس اينكه مبادا زندگيش را دوباره بهم بريزم سريع از جايم بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم و بعد از گرفتن وضو مشغول راز و نياز با يگانه معبودم شدم. وقتي سر از سجده بلند كردم چشمم بهش افتاد كه محو تماشام شده بود. به محض ديدنش چادر را روي صورتم كشيدم، چون ديگه فرق محرم و نامحرم را مي دانستم و برايم اهميت داشت. بعد از تمام شدن نمازم به هال پيش عزيز خانم اينا رفتم و با پيمانه گرم صبحت شدم كه از اتاقش بيرون امد و غمگين و حسرتبار به صورتم چشم دوخت، طوري كه باعث جلب توجه اونها هم شد. عزيز خانم متحير نگاهي به من و سپس به رضا كرد و گفت:
- رضا چرا ماتت برده؟
سرش را پايين انداخت و اهسته گفت:
- من رفتم خداحافظ.
عزيز خانم:برو به سلامت. فقط رضا اين چند روز كه پيمانه اينجاست يه خورده مطب رو زود تعطيل كن، من نميتونم از دو تا بچه نگهداري كنم.
رضا نگاهم كرد و آمرانه گفت:
- چشم عزيز،ولي ايشون هم تا اومدن من اينجا مي مونن.
با رضايت خاطر به رويش لبخند زدم،تا با آسودگي خاطر به كارش بپردازد. بعد از رفتن رضا، عزيز خانم هم براي سركشي به خونه و زندگيش همراه عروسش پروانه رفت. من هم بعد از خواباندن دانيال پيش پيمانه رفتم.
نگاه مشكوكي كرد و گفت:
- تو كي هست؟
عرق سردي روي پيشانيم نشست، حيران نگاهش كردم كه دوباره گفت:
- مطمئنم توخواهر ليلا نيستي.
به سختي گفتم:
- چرا اينطوري فكر ميكني؟
- فكر نمي كنم بلكه يقين دارم. تو خود ياسي هستي نه فريبا. همون روز اول كه رضا صداي تو رو شنيد هول كرد و پاي من بيچاره رو از دستش ول كرده و بدتر از روز اول كرد و بهت خيره شد. اين حركت رضا رو من تا به حال در مورد هيچ دختري نديدم. وقتي دهن باز ميكني و حرف ميزني چرا ماتش مي بره و چشماش دنبال تو حركت مي كنه . از لحظه اي كه تو پا توي خونه مي ذاري رضا 180 درجه تغيير ميكنه. باز هم ميخواي ادامه بدم، يا خودت اعتراف ميكني.
سرم را پايين انداختم و گفتم:
- نه نيازي نيست، چون درست فهميدي.
پيمانه با هيجان گفت:
- واي خداي من عجب ترفندي بهت زد م و تو هم رو دست خوردي؟
سرم را بالا گرفتمو مات و مبهوت نگاهش كردم و گفتم:
- پس مطمئن نبودي و حدس مي زدي؟
خند ه كنان جواب داد:
- آره حدس زدم تن صدات حتما شبيه ياسي بوده كه رضا اينطوري مسخ شده.
گويا تازه از خواب بيدار شده باشه ، گيج و منگ گفت:
- ولي تو كه چشمات آبي نيست، يه كوچولو شبيه اون هستي. اون تپل و مپل بود و سفيدتر از تو، نه تو نميتوني اون باشي.
با انگشت يكي از لنزامو دراوردم. انگشت به دهان آب دهانش را قورت داد و گفت:
- خواهش ميكنم اون يكي رو هم در بيار.
وقتي اون يكي رو هم دراوردم چند لحظه اي خيره خيره نگاهم كرد و گفت:
- براي همين رضا تو رو نشناخته.
آه بلندي كشيدم و گفتم:
- اون منو همينطور ي هم شناخت، به قول خودش از دور هم از راه رفتنم منو ميشناسه. ظهر مگه نديدي با اينكه بهت گفت چيكار كنه من ميل به غذا ندارم و به زور نميتونه تو دهنم غذا بذاره ولي يه خورده بعد به بهانه دانيال برام غذا اورد.
پيمانه لبخند محوي زد و گفت:
- ما هم فكر كرديم چون دانيال بهش گفت بريم بازي كنيم، غذاي دست نخورده خودش رو برداشت تا ضمن بازي غذا هم بخوره.
آه بلندي كشيدم و باز اشك، مهمان دائمي چشمام هجوم آورد و جواب دادم:
- ولي اون لب به غذا نزد و به من هم گفت دانيال ميخواد با تو غذا بخوره.
پيمانه با چهره درهم و غمزده گفت:
- ياسي چرا در مقابل اين همه عشق و علاقه رضا، تو بد......
پيمانه بقيه حرفش را قورت داد و من گفتم:
- حق باتوئه من بد بودم ولي پيمانه به خدا هيچ بنده اي رو بد نمي آفرينه، بلكه روزگار اونو ب بار مياره. من سيزده سال داشتم كه پدرم مارو بدون دليل ترك كرد و رفت و اين كار اون منو ديوونه كرد . هميشه دنبال محبت مردي بود م كه منو سيراب كنه و اين اولين خطاي من تو زندگي بود. چرا كه يه مرد غريبه نمي تونست جاي پدرمو برام پركنه. اگه هر باغي بدون باغبون بمونه علفهاي هرز و وحشي دور و برش رو ميگيرن و ناخوداگاه اون هم وحشي بار مياد. اين وسط مادر بيچاره ا م نمي تونست حريفم بشه و هميشه عذاب ميكشيد. چرا كه من گستاخ و سركش شده بودم و اين زماني به اوج خود رسيد كه بابام بعد از هفت سال سرزده به سراغمون اومكد و باعث شد زندگي من سياهتر از قبل بشه و برحسب تصادف اون شب كه من حالم به شدت به هم خورده بود، رضا به عنوان دكتر بالاي سر من اومده بود و از اون پس نميدونم چه حكمتي تو كار خدا بوده كه من هر بار كه درمانده و محتاج ميشدم در اوج نيازم رضا سر راهم قرار ميگرفت. به جان مادرم كه خيلي برام عزيزه، من هيچوقت قصد فريب رضا رو نداشتم. ولي بايد يه چيزي رو هم اعتراف كنم كه هيچوقت هم فكر نمي كردم رضا به شدت وابسته من شده باشه و حالا بعد از اون همه ازار واذيت باز هم منو دوست داشته باشه. براي همين وقتي ديدم نمي تونم خودئمو با شرايط وفق بدم و اين مسئله باعث ناراحتي هردومون مشه خودمو كنار كشيدم . با يك نفر ديگه نامزد كردم فكر مي كردك اين به نفع هردومونه، ولي هزاران افسوس كه باعث بدبختي هردومون شد. با ياداوري روزهاي سختي كه پشت سر گذاشته بودم، گريه مجال حرف زدن را از من گرفت. طفلي پيمانه با ديدن حال و روزم به زور با چوبدستي هايش از جا بلند شده و به كنارم امد و در حاليكه خودش هم گريه ميكرد منو دلداري ميداد. بعد از اينكه حسابي گريه كرده و سبك شدم، به دستشوي رفته و صورتمو زير اب گرفتم تا از داغي صورتم كاسته بشه. همين كه سرم را بالا گرفتم و بعد از چهار سال رنگ چشمامو كه ديگه برام غريب ه شده بود ديديم، پيش از پيش بر خودم لعنت فرستادم
در امتداد نگاه تو