وقتي بيرون امدم پيمانه را نديدم، صدايش كردم كه از اشپزخانه جواب داد و گفت
- ياسي، بيا اينجا هم كله ام داغ كرده هم گلوم خشك شده.
به دنبال لنزهايم كه روي ميز بود مي گشتم كه دوباره گفت:
- به خودت زحمت نده ، انداختمش سطل زباله.
پيشش رفتم و گفتم: چرا؟
لبخندي زد و گفت:
- حيف بود، زير رنگ سياه پنهون بمونن.
با ناراحتي جواب دادم:
- كاش اين كار رو نمي كردي، من بعد از رضا با خودم عهد كرده بودم كه ديگه اونا رو از روي چشمام برندارم.
به چشمام ذل زد و اه سينه سوزي از سينه بيرون فرستاد و گفت:
- من و رضا خيلي با هم صميمي هستيم ، از روزي كه با هم به خونمون رفته بودين و تا روزي كه از هم جداشدين همه رو مو به مو برام تعريف كرد.
به چشمام اشاره كرد و گفت:
- اين دوتاچشم برادر بيچاره منو از راه به در كرد، اون عاشق چشمهاي تو شده بود. براي همين من سر به سرش ميگذاشتم و ميگفتم به جاي ياسي بيا چند روزي دريا رو نگاه كن، هم روحيه ات تغيير ميكنه و هم حال خودت رو جويا ميشي. رضا به خاطر تو از تهران دل نميكند ومي گفت هر وقت تونستم اختيار دار زنم بشم ، با هم مي اييم.
با اينكه من هم خيلي دلم ميخواست از نزديك ببينمت و لي قسمت نميشدو هر بار كه ميخواستم به تهران بياام يه برنامه اي پيش مي اومد.
پيمانه با من من پرسيد:
- ياسي، تو و رضا كه به هم... محرم بودين ايا....
چون متوجه منظورش شدم قبل از اينكه بقيه حرفش را تمام كند سرم را پايين انداختم و باشرم گفتم:
- اخرين باري كه باهم...
صداي زنگ تلفن باعث شد كه بقيه حرفمو ادامه ندهم و به هال رفتم، فورا گوشي را براي پيمانه اوردم تاج واب دهد از طريق صحبت كردنش متوجه شدم عزيز خانمه چون گفت:
- عزيز تنهايي ميخواي چيكار كني؟
-
- خيلي خب بمون.
- نه قربونت، مواظب خودت باش. خداحافظ.
بعد از قطع كردن تلفن گفتم:
- عزيز خانم ميخواد شب بمونه خونه خودش؟
- اوهوم
- تنهايي؟
- نه هادي مي مونه پيشش.

شماره ای گرفت و بعد از چند لحظه گفت:
_ سلام، من خواهر دکتر هستم، می تونم باهاشون صحبت کنم؟
باز چند لحظه ای طول کشید که رضا جواب داد چون گفت:
_ آقا رضا از کی نا محرم شدم، هان؟ خجالت نکشیدی، نکنه خلق و خوی انگلیسی باعث شده تو هم سرد و بیگانه بشی.
_
نخیر، بهش یه دستی زدم، اون هم همه چیز رو برام گفت. رضا وای به حالت اگه شب بیایی خونه، خفه ات می کنم.
نمیدانم رضا چی گفت که پیمانه خندید و گفت:
_ دیوانه ای، نه نترس. عزیز رفته خونه و شب رو هم نمی آید و ما هم چون گرم صحبت هستیم از شام خبری نیست، لطف کن اومدنی شام بگیر.
_ نه خداحافظ.
بعد از قطع کردن تلفن نگاهم کرد و گفت:
_ دلم براش می سوزه، هنوز که هنوزه باز هم به فکر توئه می گه از ترس اینکه مبادا عزیز متوجه بشه و باهات تندی کنه یا حرفی بزنه، بهت نگفتم و منتظر بودم بعد از رفتنش بگم.
آه بلندی کشیدم و گفتم:
_ من لیاقت عشق و محبت رضا رو نداشتم اون باید با کسی ازدواج می کرد که لایق همسری اون بوده باشه.
پیمانه غمگین جواب داد:
_ یعنی تو فکر می کنی رضا الان خوشبخته، طفلی از زن جماعت شانس نیاورده.
_ چرا اون که دختر عموی خودشه، بهتر همدیگر رو می شناختن و به خلق و خوی هم آشنا بودن و فکر نمی کنم اخلاقش مثل من بوده باشه.
پیمانه غمگین جواب داد:
_ منیر هم از بس که عمو اینجا لای منگنه گذاشته بود و محدودش کرده بود تو محیط اونجا خودشو گم کرد و شد همرنگ اهل اونجا، برای همین ایران نی آید چون اینجا که بیاد نمی تونه جولون بده. دولت اونجا بر عکس ایران به زن آزادی بیش از اندازه داده و زن اجازه هر کاری رو داره شاید باورت نشه، چند ماه قبل از اینکه بابا مریض بشه و رضا ایران بیاد سر همین مسایل با هم جر و بحث می کنن و منیر م بلافاصله زنگ می زنه و پلیس می آد و رضا رو می برن بازداشتگاه. یه روزی که می مونه خانم رضایت می ده و پلیس هم رضا رو جریمه می کنه و بعد آزادش می کنن. انگار بخت این پسر رو با سیاهی بافتن، نه از زن شانس آورد نه از بچه. بعضی موقع ها به خدا گله و شکایت می کنم می گم خدایا آخه رضا که خیلی پاک و مظلومه چرا زندگیش اینطوری، به کی ظلم کرده که داره تاوان پس می ده. از بین خواهر و برادرا فقط رضا بی زبونه، طفلی الان با داشتن زن داره به تنهایی زندگی می کنه و از یک بچه معلول هم نگهداری می کنه.
از شنیدن زندگی تلخ و غمبار رضا قلبم تیر کشید و مغموم و گرفته گفتم:
_ همه اش تقصیر منه، من باعث شدم رضا اینطور بدون فکر و اندیشه تصمیم به ازدواج بگیره ولی باور کن پیمانه اگه ما هم اون موقع ازدواج می کردیم، به چند ماه نکشیده از هم جدا می شدیم چون من خیلی افسار گسیخته بودم و همه رفتار و اخلاق من بر خلاف میل رضا بود. اونقدر افکارم مغشوش و پریشان بود که سرمو به لبه مبل تکیه دادم و به گذشته های تلخ و زهر آلود برگشتم، پیمانه هم مثل من به فکر فرو رفته بود.
اگر دانیال گریه نمی کرد ساعت ها بی آنکه با هم حرفی بزنیم به همان حال باقی می ماندیم. بعد از رسیدگی به دانیال کمی برایش غذا بردم و سپس اسباب بازیهایش را آورده دوتایی مشغول بازی شدیم و با بیدار شدن ملیحه، سه تایی بازی می کردیم. پیمانه هم روی مبل دراز کشیده و استراحت می کرد. با به صدا در آمدن صدای زنگ تلفن از بازی دست کشیده و به سمت تلفن رفتم، پشت خط لیلا بود که بمحض جواب دادن، گران پرسید:
_ یاسی چرا تلفنت خاموشه؟
بی توجه به پیمانه گفتم:
_ از ظهر که امیر رضا زنگ زده بود، خاموشش کردم.
_ چرا مگه با هم حرفتون شده؟
_ با اون نه، به خاطر متلک های رضا که بارم می کرد مجبور شدم.
_ فهمید؟
_ آره، شب می آم برات می گم ولی لیلا من شب یه خورده دیر می آم چون عزیز خانم نیست و باید تا اومدن رضا منتظر بمونم.
_ باشه فقط یه تلفنی هم به مامانت بزن من به دروغ گفتم، رفتی حرم برای همین موبایلت خاموشه.
_ باشه زنگ می زنم. فعلا کاری نداری؟
_ نه، برو به کارت برس.
بعد از خداحافظی با لیلا، گوشی را روشن کردم و به مامان تلفن کردم و چند دقیقه ای باهاش حرف زدم. بعد از قطع کردن ارتباط ، پیمانه پرسید:
_ امیر رضا کیه؟
به اجبار جواب دادم:
_ مادرش منو توی شیر خوارگاه دیده و خوشش اومده.
_ مگه اونجا کار می کنی؟
_ به صورت قراردادی که نه، ولی اغلب روزها می رم و با بچه ها زبان و نقاشی کار می کنم.
با پیمانه داشتم حرف می زدم که صدای زنگ بلند شد، روسری را روی سرم انداختم و جلوی درب رفتم و قبل از اینکه من باز کنم، دستگیره درب چرخید و رضا در آستانه درب ظاهر شد. زیر لب سلام کردم، به جای جواب دادن خیره نگاهم کرد و من برای فرار از نگاهش که دست و دلم را می لرزاند، وسایلی را که توی دستش بود گرفتم و به آشپزخانه بردم و بلافاصله دوباره برگشتم. رضا داشت بچه ها رو بغل می کرد، باز سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. به طرف چوب لباسی رفتم، پالتومو تنم می کردم که گفت:
_ شامت را بخور بعد برو.
توجهی نکردم و کیفم را برداشتم و گفتم:
_ من رفتم خداحافظ.
پیمانه هم صدام کرد و گفت:
_ یاسی صبر کن شامت رو بخور بعد، چه عجله ای داری؟
_ مرسی، من باید برم.
رضا هم دوباره صدایم کرد و من بی توجه به آنها از درب بیرون رفتم چون دیگه طاقت نگاهش را نداشتم. چند لحظه ای طول کشید تا موتور ماشین گرم بشه. سرم را که به سمت شیشه ماشین چرخاندم رضا رو پشت پنجره آشپزخانه که رو به خیابان بود دیدم و برای همین سریع حرکت کردم.

 

وقتی به خونه رسیدم، لیلا نگاهی به صورتم انداخت و خنده کنان گفت: بالاخره طلسم شکست و دست از لجاجت برداشتی.
سرم را تکان دادم و با ناراحتی گفتم:
_ برای اینکه به پیمانه ثابت کنم در آوردم، اون هم انداخت دور.
_ خوب کاری کرد. حالا بیا تعریف کن ببینم امروز چه اتفاقی افتاد؟
باز مو به مو برایش تعریف کردم و در آخر هم اضافه کردم و گفتم:
_ لیلا می دونم نا خوش احوالی ولی باید از فردا خودت به اونجا بری چون نه من روی نگاه کردن به مادرش رو دارم، نه تاب و تحمل نگاه های غمگین و سرزنش بار خودش را.
لیلا که به شدت متأثر شده بود جواب داد:
_ باشه خودم می رم. حالا بلند شو بریم شاممون رو بخوریم.
بعد از خوردن شام، وقتی جلوی تلویزیون نشستیم چشمم به عقربه های ساعت که یازده را نشان می داد افتاد، تازه به یادم افتاد مژگان منتظر تلفن من هست. خواستم باهاش تماس بگیرم که دیدم گوشیم را توی خونه رضا جا گذاشتم.
توی فکر بودم که لیلا گفت:
_ یاسی چرا اخمهات تو همه؟
سرم را به نشانه تأسف تکان دادم و گفتم:
_ گوشیمو جا گذاشتم الان رضا چک می کنه.
لیلا خنده کنان جواب داد:
_ این که ماتم گرفتن نداره، اولاً الان مسایل خصوصی تو ربطی به رضا داره. ثانیاً آنکه حسابش پاک است از محاسبه چه باک است؟
_ درسته چون من غیر از شماره امیر رضا ، شماره نا آشنا دیگه ای ندارم، ولی آخه به مژگان می خواستم زنگ بزنم.
گوشی تلفن خونه رو به دستم داد و گفت:
_ بیا انگار تو بیابانی، دیگه از این حرف ها نشنوم که ازت دلخور می شم.
نگاه قدر شناسانه ای کردم و گفتم:
_ لیلا آشنایی با خانواده شما بزرگترین موهبت الهی بوده، چون من در سایه شما ها به خیلی جاها رسیدم. ولی کاش خیلی زودتر از اینها شما رو می دیدم، شاید اونوقت زندگی هردومون تباه نمی شد.
آه بلندی کشیدم و جواب دادم:
_ لیلا خیلی پشیمونم از اینکه دوباره رضا رو دیدم.
لیلا متعجب پرسید:چرا؟
با بغض جواب دادم:
_ چون نه جای موندن دارم نه پای رفتن. از این به بعد زندگی برام سخت می شه چون همه اش فکر و ذکرم پیش رضاستو از اینجا دل کندن برام مکافاته.
لیلا با ناراحتی جواب داد:
_ یاسی اینطوری نگو، خودت بهتر می دونی دیگه راه بازگشتی نداری پس با این خیالات آیندتو خراب نکن.
غلیان احساساتم باعث شد بی معطلی بگویم:
_ چرا راه بازگشت ندارم، زن رضا که ایران بیا نیست، اگه هم بخواد بیاد، باز هم برام مهم نسیت. من دیگه نمی تونم بدون اون زندگی کنم، می رم و باهاش حرف می زنم.
لیلا با حیرت اما نگران چند لحظه ای به صورتم خیره شد و سپس گفت:
_ یاسی، تو حالت خوبه؟ چی می گی؟
_ آره حالم هم خیلی خوبه و می خوام گذشته رو جبران کنم.
لیلا با صدای بلند جواب داد:
_ به چه قیمتی ، پاشیدن آشیونه یه نفر دیگه؟
_ لیلا خواهشاً شعار نده. اگه زنش به آشیونش اهمیت می داد همراه رضا و پسرش می اومد.
_ گیرم که تو رفتی و باهاش حرف زدی، فکر می کنی رضا تو رو می بخشه و حاضر میشه با تو ازدواج کنه، یا خانواده هاتون قبول می کنن. خودت گفتی مادرش چشم دیدن تو رو نداره و از دستت خیلی ناراحته.
دستم را روی دهان لیلا گذاشتم و گفتم:
_ هیچ کدوم از این مسایل برام مهم نیست. رضا رو هم وادار می کنم.
کلافه گفت:
_ آخه چطوری؟
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که از رم گونه هام داغ شده بود گفتم:
_ لیلا من و رضا به هم محرم بودیم.
متوجه منظورم نشد و با بی تفاوتی گفت:
_ خوب اینو که می دونم چه ربطی...
حرفش را نیمه تمام گذاشت و متفکرانه چند لحظه به صورتم خیره شد، سپس یکدفعه با عصبانیت گفت:
_ خدای من ، یاسی تو خیلی احمقی.
دستای سردمو به دستش گرفت و ادامه داد:
_ یاسی آخه چرا؟ چرا با وجود این مسئله از رضا جدا شدی؟ ببینم اینو هم به امیر رضا گفتی؟!
سرم را به نشانه منفی تکان دادم که گفت:
_ من مطمئنم اگه بدونه به هیچ وجه قبول نمی کنه چون هیچ مدرکی نداری که ثابت کنی که رضا همسر شرعی تو بوده، درسته؟!
سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
_ اتفاقاً این موضوع رضا را خیلی عذاب می داد، ولی اون موقع برای من اهمیت نداشت و بهش گفتم نمی تونم به خاطر یک مسئله کوچیک یک عمر خودمو اسیر کنم.
_ یاسی، من واقعاً گیج شدم و نمی دونم چی بهت بگم. تنها کسی که می تونه بهت کمک کنه خداست چون اون بیشتر از هرکسی به امور بنده هاش آگاهه، پس از خودش بخواه تا راه درستی رو پیش پات بذاره.
حرف لیلا شک و تردید را به جانم انداخت، چون به هیچ قیمتی حاضر نبودم اسیر وسوسه شیطان بشوم و با غلبه غرایز حیوانی بر انسانی ام از راهی که به خدا و آرامش می رسیدم باز دور بشوم. از این رو وقتی به رختخواب رفتم فکر و خیال لحظه ای اجازه نمی داد که چشمهامو روی هم بگذارم، دست به دامن خدا شده بودم تا به فریادم برسد. بعد از اذان صبح بود که کم کم پلک هایم روی هم افتاد.
وقتی چشم باز کردم ظهر شده بود و لیلا هم به خانه رضا رفته بود. در تنهایی هرچه فکر کردم به جایی نرسیدم ، برای همین به سوی حرم روانه شدم و در فضای عطرآگین و روحانی حرم باز به راز و نیاز با خدای خودم مشغول شدم. نزدیک غروب بود که تردیدم به یقین تبدیل شد و در عزمم راسخ تر شدم. برای همین وقتی از حرم بیرون رفتم از باجه تلفن با لیلا تماس گرفته و آدرس مطب رضا را ازش گرفتم.
وقتی جلوی ساختمان پزشکان رسیدم ساعت هفت بود. در دلم آرزو کردم که خدا کنه مریض کمتری داشته باشه تا بتونم هرچه زودتر باهاش حرف بزنم. برای اطمینان به تابلوها نگاه کردم و با تابلو دکتر رضا محمدی ، فوق تخصص و جراح کلیه و مجاری ادراری خیالم آسوده شد. نفس عمیقی کشیدم و با آسانسور بالا رفتم. داخل مطب با دیدن مریض ها آه از نهادم بر آمد، چون ساعت ها باید صبر می کردم. منشی با دیدنم تابی به سر و گردنش داد و گفت:
_ بفرمایید؟
با آرامش گفتم:
_ وقت می خواستم.
_ دکتر مریض بدون وقت قبلی رو نمی پذیرن.
_ من تا آخر وقت می شینم شاید قبول کردن.
_ نه خانم گفتم که، پس بیخودی وقتتون رو هدر ندید.
بی توجه روی صندلی خالی نشستم و برای اینکه منتظر گذر زمان نشوم خودمو با خواندن مجله ای سرگرم کردم و هربار که به اطرافم نگاه می کردم، چند نفری کم می شد. آخرین نفر که مطب را ترک کرد ساعت هشت و نیم بود، منشی با صدای بلند خطابم کرد و گفت:
_ خانم من به دکتر گفتم و ایشون هم فرمودن هفته آینده.
از جایم بلند شدم و بی توجه به حرف هایش به طرف اتاق معاینه می رفتم که داد زنان گفت:
_ خانم کجا، مگه نشنیدید، ایشون دارن تشریف می برن.
وقتی داخل اتاق پا گذاشتم رضا داشت کتش را می پوشید که به خاطر سر و صدا به سمت درب چرخید و با دیدنم، با دیدن دهان باز و متعجب نگاهم کرد، زیر لب سلام کردم. منشی با عصبانیت روبه رضا گفت:
_ آقای دکتر من خدمت خانم عرض کردم که دارید تشریف می برید ولی ایشون گوش نکردن.
رضا در حالی که به صورتم خیره شده بود جواب داد:
_ خانم سادتی شما می توانید تشریف ببرید.
خانم سادتی متعجب از حرف رضا نگاهم کرد و سپس گفت:
_ نه می مونم تا کار شما تموم بشه.
رضا قاطعانه جواب داد:
_ نه شما تشریف ببرید.
اون هم پشت چشمی برایم نازک کرد و درب را باز گذاشته و از اتاق بیرون رفت. رضا به سمت درب رفت و بعد از اطمینان از رفتن منشی اش به من که هنوز سرپا ایستاده بودم گفت:
_ چرا نمی شینی؟
روی صندلی نشستم و رضا به سمت پنجره رفت و در حالی که پشتش به من بود گفت:
_ چه کاری باعث شده که دو ساعت منتظر بمونی؟!
با آرامش جواب دادم:
_ اومدم باهات حرف بزنم.
پوزخندی زد و گفت:
_ ولی من فکر نمی کنم حرفی برای گفتن داشته باشم.
_ می دونم تو نداری ، ولی من خیلی حرف ها برای گفتن دارم.
با تمسخر گفت:
_ می تونم بدونم در چه مورد؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ رضا، من می خوام گذشته رو جبران کنم و برای همین اومدم.
روی پاشنه چرخید و چند لحظه ای با بهت و حیرت خیره نگاهم کرد، سپس گویا تازه از خواب بیدار شده باشد، خنده بلندی سر داد و با طعنه گفت:
_ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ حالا که من از پا افتاده ام چرا؟
از روی صندلی بلند شدم و به نزدیکش رفتم و ملتسمانه گفتم:
_ رضا خواهش می کنم یه فرصت دیگه به من بده.
با نفرت نگاهم کرد و گفت:
_ مثل اینکه تو عقلت رو از دست دادی، من زن و بچه دارم.
به چشمانش خیره شدم و گفتم:
_ می دونم زن و بچه داری ولی اینو هم می دونم که خانومت حاظر نیست به ایران بیاد و با هم اختلاف دارین. رضا خواهش می کنم اجازه بده زخمی رو که خودم تو قلبت به وجود آوردم خودمم التیامش بخشم.
و به دنبالش اشک رو گونه هام لغزید و با صدایی لرزان ادامه دادم:
_ خواهش می کنم نه نگو، می دونم خیلی اشتباه کردم ولی تاوانش رو هم پس می دادم. رضا دیگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

با شنیدن این جمله عصبانی شده و با فریاد گفت:
_ فکر کردی من بازیچه دست تو هستم که هر وقت خواستی بیایی سراغم و بعد از چند روز که دلت رو زدم ، راهتو بکشی و بری سراغ یکی دیگه؟ نه خانوم، من اونقدر ها هم احمق و بچه نیستم که با ساز تو برقصم.
دستهایش را گرفتم و با التماس گفتم:
_ به جان مامان، به خدا من خیلی دوستت دارم و قصدم بازی دادن تو نیست. چهار سال پیش هم به اشتباهم پی بردم و اومدم سراغت ولی تو رفته بودی. اگه باور نداری از امید بپرس، همون روزی بود که بهش گفتی می خوای بابا بشی. رضا لطفاً یه فرصت دیگه بهم بده. هر کاری بگی می کنم ولی منو از خودت نرون، من بدون تو پوچم.
پوزخند زنان جواب داد:
_ نکنه رمان خوندی که اینقدر احساساتی شدی و غرورت رو زیر پا گذاشتی، وگرنه تو از این نا پرهیزیا نمی کردی و از این حرف ها و کارها بلد نبودی. برو جانم دیگه حنات پیش من رنگ نداره. برو شاید خدا روزی تو رو جای دیگه حواله کنه .
_ من به خاطر تو هر کاری حاضرم بکنم، حتی غرورم و زیر پاهام له کردم و اومدم پیشت تا دلتو به دست بیارم.
به نقطه ای خیره شد و گفت:
_ متاسفانه من دیگه دلی ندارم که برای کسی بتپه، همه چیزو اول تو بعد منیر ازم گرفتین دیگه به هیچ زنی اعتماد ندارم چون از اخلاقم به نفع خودتون سوء استفاده کردین.
از ناراحتی پاهایم می لرزید ، برای حفظ تعادلم روی زمین نشستم و زار زار گریه کردم. بی توجه به من، کلید را روی میز گذاشت و گفت:
_ هر وقت گریه هات تموم شد، درب رو قفل کن و برو . ولی صبح یادت باشه بدی دست لیلا برام بیاره.
بعد از رفتنش مأیوس و سر خورده همانجا نشسته و گریه ام شدت گرفته و بر بخت سیاه خودم زار زار گریستم. نمی دونم چقدر اونجا نشسته بودم که صدای زنگ مطب بلند شد . به خیال ایکه نگهبان ساختمان است به زور از جایم بلند شدم و کیفم را برداشته و به طرف درب رفتم که صدای لیلا به گوشم رسید:
_ یاسی ، یاسی درب رو باز کن.
در آن لحظه بیشتر از هرکسی به لیلا یاز داشتم تا با حرف هاش تسکینم بده. وقتی درب را به رویش باز کردم با دیدن صورتم، لبش را به دندان گرفت و گفت:
_ چقدر گریه کردی ، از گریه چشمات یه کاسه خون شده، بیا بریم.
لیلا کلید را از دستم گرفت بعد از قفل کردن درب، دستم را گرفت و باهم پایین رفتیم. بعد از سوار شدن به ماشین، چون از شدت گریه سرم درد می کرد ، سرم را به پشتی صندلی تکیه داده و با نوک انگشت شقیقه هامو می مالیدم تا شاید از دردش کاسته بشه. داخل خانه، لیلا قرص مسکنی برایم آورد و گفت:
_ اینو بخور تا سر دردت خوب بشه، مسکن قویه.
بعد از خوردن مسکن ، لیلا این بار برایم یک فنجان قهوه آورد و گفت:
_ اینو بخور تا اعصابت آروم بشه.
بی رمق لبخندی به رویش زدم و گفتم:
_ به جای اینکه من از تو پرستاری کنم، تو از من پرستاری می کنی.
_ برای اینکه خانم تو مریض سفارشی هستی.
ابرویم را به علامت سؤال بردم که ادامه داد و گفت:
_ دکتر وقتی بهم زنگ زد و گفت که بیام دنبالت خیلی سفارشت رو کرد.
روحیه ام کمی بهتر شد، لبخندی زدم و گفتم:
_ اگه هنوز براش مهم هستم پس چرا جواب رد بهم داد.
_ یاسی خواهشا امروز با این اوضاع و احوالت وارد این مقوله نشو تا فردا با آرامش با هم حرف بزنیم.
_ پس پاشو یه فکری به حال شکممون بکنیم، چون من بد جوری گرسنه ام شده.
_ بریم بالا و مهمون زهرا و شهرام بشیم، حتما چیزی برای شام درست کردن.
دو تایی بالا رفتیم، از شانس ما اونها هم شام نپخته و تن ماهی خورده بودند و ما هم چاره ای غیر از خوردن تن ماهی نداشتیم. با اینکه در جمع شاد اونها نشسته بودم ولی دلم پیش رضا بود چون مطمئن بودم اون هم حال بهتری از من نخواهد داشت. چرا که در طول یک هفته خاطره های تلخ و شیرین گذشته به خصوص با حرفهای چند ساعت پیش من در ذهن اش زنده شده بود. شب از نیمه گذشته بود که پایین رفتیم چون روز سختی را پشت سر گذاشته بودم ، خسته و بی حال سر جایم دراز کشیدم و خمیازه کشان به طرف لیلا چرخیدم و گفتم:
_ راستی لیلا، تو پنجشنبه ها نمی ری خونه رضا؟
لیلا خنده کنان جواب داد:
_ چرا قبلا تا ظهر که دکتر از بیمارستان بر می گشت می رفتم ولی این هفته استثنائا خود دکتر رخصت داده که نرم.
و بعد به حالت مزاح ادامه داد:
_ خدا شانس بده والا.
گرد غم روی صورتم نشست، آه بلندی کشیدم و گفتم:
_ لیلا اون خیلی با احساس و با عاطفه است، برای همین رفتم پیشش ولی حیف که من همه پل های پشت سرم رو خراب کردم و دیگه راه بازگشتی نذاشتم. خیلی بهش خواهش و التماس کردم ولی اون ازم متنفره، به هیچ وجه حاضر نیست فرصت دوباره ای بهم بده.
لیلا از جایش برخاست و در کنارم دراز کشید و گفت:
_ نه یاسی اون ازت متنفر نیست چون صبح با دیدن من قیافه اش تغییر کرد. دکتر منتظرت بود برای همین مایوس گفت، شما خوب شدین که اومدین؟
هم دلم براش سوخت و هم خنده ام گرفت.
_ چرا؟
چون قیافه اش مثل بچه ای می موند که اسباب بازی مورد دلخواهش رو ازش بگیری. دکتر هم از ناراحتی کم مونده بود بزنه زیر گریه، مخصوصا که صبحانه اش هم آماده نبود. با دیدن نون بیات گفت، عادت داره چند روزی بیاد و با کارش بد عادتت کنه و بی خبر بذاره و بره. من هم به خاطر تو براش چایی آماده کردم. دو ساعت طول کشید تا یک استکان چایی بخوره چون نشسته بود و راجع به آشنایی من و تو می پرسید، من هم براش توضیح دادم که چطوری و کجا ما تو رو دیدیم.
_ دیگه چیزی نپرسید؟
_ چرا راجع به امیر رضا هم پرسید. یاسی حق با تو بود، اون گوشی تو رو کاملا بررسی کرده بود. انگار آخرین Sms امیر رضا بد جوری قلقلکش داده بود و من هر جی گفتم که رابطه خاصی بین اونا نیست، باورش نمی شد و می گفت، پس چرا فرودگاه بردش. اونقدر قسم خوردم تا حرفمو باور کرد.
اونقدر سر جایمان حرف زدیم که آخر هم، خوابمان گرفت.
روز بعد ، بعد از خوردن صبحانه با لیلا، سر خاک پدرش رفتیم. اونجا یک لحظه خنده ام گرفت. لیلا مشکوک نگاهم کرد و پرسید:
_یاسی چیزی شده؟ چرا می خندی؟
_ برای اینکه من اولین بارمه که توی قبرستون پا گذاشتم، هر کی تو فامیل بمیره من نه ختم شون می رم نه سر خاکشون. ولی با خودم عهد کردم که هر وقت ابویه گرام بهزاد خان بمیره ، اول برم آرایشگاه و بعد مجلس ختمش. نمی دونم اون چطوری می خواد به عزرائیل جون بده چون حتی مادر خدا بیامرزش هم نفرینش می کرد و از دستش خیلی ناراحت بود.
اشک روی گونه هام جاری شد، لیلا با دیدنم دستی بر پشتم زد و گفت:
_ غصه نخور، خدایی هم اون بالاست که از کسی رشوه نمی گیره و به عدالت رفتار می کنه و می دونه چطوری جواب آدم های ظالم رو بده تا حق کسی پایمال نشه.
نگاهی به آسمون نیمه گرفته انداختم و آه سینه سوزی کشیدم.
وقتی از آنجا بیرون آمدیم ، با به صدا در آمدن موبایل لیلا به یادم آمد که من هنوز به مژگان تلفن نکردم و گوشی را که لیلا برایم آورده بود از کیفم بیرون آورده و شماره اش را گرفتم. بعد از چند بار بوق زدن ، آرش پسر مژگان جواب داد :
_ بله؟
فوراً گفتم: سلام آرش جون خوبی؟
_ بله ، شما؟
_ خاله منم، یاسی، نمی شناسی؟
به محض شناختن آرش شروع کرد به یکریز حرف زدن و اگه مژگان گوشی رو ازش نمی گرفت ساعتها حرف می زد. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
_ مژگان ببخشید که دیر بهت تلفن کردم.
_ چه عجب امروز هم به یادت افتاد که باید بهم تلفن می کردی. ولی خانم دیگه احتیاجی به تلفن شما نیست، من خودم با رضا حرف زدم.
متعجب پرسیدم:
_ شماره شو از کجا پیدا کردی؟
مژگان خنده کنان گفت:
_ یاسی انگار از وقتی که رضا رو دیدی آلزایمر گرفتی و یادت نیست گوشیت رو، تو خونه اش جا گذاشته بودی و من که زنگ زدم رضا جواب داد.
بعد با حالتی خاص پرسید:
_ یاسی وقتی دیدیش چه حالی داشتی؟
_ اول خودشو ندیدم، عکسش رو توی اتاق پسرش دیدم ولی شب که اومد به جان مژگان قلبم از کار افتاد.
_ فکر می کنی اون چی،حال بهتری از تو داشت، می گفت به محض شنیدن صداش نفس تو سینه ام حبس شد. وقتی به طرفش برگشتم با دیدن قیافه اش یه لحظه شک کردم که یاسی نیست ولی هر چه می گذشت شکم به یقین تبدیل می شد، ولی اون داشت برام فیلم بازی می کرد و منو احمق فرض کرده بود.
مژگان لحظه ای مکث کرد و سپس گفت:
_ یاسی پس کی می خوای برگردی؟
آهی کشیدم و گفتم:
_ اگه رضا قبول می کرد تا آخر عمرم اینجا می موندم ولی اون دیگه منو نمی خواد، هر چی التماس کردم فایده ای نداشت. ازم متنفر شده و منواز خودش روند، برای همین روز جمعه با مامان ابنا بر می گردم.
_ من اگر به جای تو بودم همین امشب بر می گشتم. یاسی کار رو بیشتر از این خراب نکن، بذار رضا زندگی شو بکنه.
یک دفعه مژگان با عجله گفت:
_ یاسی کاری نداری آرش نمی دونم تو پذیرایی چی رو شکوند.
خندیدم و گفتم:
_ نه، برو به کارت برس.
با لیلا به سمت مرکز خرید می رفتیم که تلفنش زنگ زد، نمی دونم کی پشت خط بود که لیلا مثل لبو قرمز شد و گفت:
_ چشم الان می آم.
بعد از خداحافظی نفسی بیرون فرستاد و با نگرانی به صورتم چشم دوخت و گفت:
_یاسی فکر کنم فاتحه ات خونده است.

 

با حیرت پرسیدم:
_ چرا مگر کی بود؟
لیلا آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ عزیز خانوم بود، ازم خواست تورو به خونش ببرم.
شل و وارفته گفتم:
_ نگفت چیکارم داره؟
_ مگه من غیر از چند کلمه بیشتر حرف زدم، گفت دوستت رو بیار خونه خودم، همین. یاسی تو اون روی عزیز خانوم رو ندیدی. من می ترسم، نرو. دیگه نمی خوای رضا رو ببینی که مجبور بشی به دیدنش بری.
بی اختیار خندیدم و گفتم:
_ نه می رم، نمی خواد که منو بکشه، فوقش چند تا بارم می کنه و چند تایی هم می خوابونه در گوشم.
لیلا با چهره گرفته گفت:
_ بخند، وقتی رفتی پیشش می فهمی چی می گم. به جان یاسی چند وقت پیش یکی از عروساش اومده بود خونه دکتر، آخه عزیز خانم از وقتی که شوهرش فوت کرده چون هر دوشون تنها هستن بیشتر می آد اونجا. نمی دونم عروسه چیکار کرده بود چنان دادی سرش کشید که به جای اون من زهر ترک شدم. فکر نکن عروسه بچه است ها، دختر و پسر دم بخت داره.
خنده کنان گفتم:
_ لیلا به جای روحیه دادن، ته دلم رو خالی می کنی؟
_ باشه برو تا رسیدی اول زیر پات گوسفند قربونی می کنه بعدش هم سر و صورتت رو ماچ می کنه، بیچاره پدر پسر عزیزش رو در آوردی، الان اون هم مصیبت پسرشو از چشم تو می بینه.
با اینکه دست و دلم می لرزید ولی شعری رو برایش زمزمه کرده و تا رسیدن به اونجا، توی دلم به خودم امید می دادم. خونشون تو خیابون های بالای شهر و حدوداً یک فلکه با خونه رضا فاصله داشت. لیلا جلوی یک خونه ویلایی بسیار بزرگ نگه داشت و گفت:
_ برو این هم قصر با شکوه عزیز خانم، الان همه بچه هاشو اینجا جمع کرده تا به حساب تو برسن.
_ لیلا جان هرکسی که دوست داری با این حرف هات ترس به دلم ننداز.
لیلا لبخندی زد و گفت:
_ البته اونقدر ها هم که می گم پیرزن بیچاره خوفناک نیست ولی مثل امپراتور حکومت می کنه و بچه هاش بی اذن عزیز خانم، آب نمی خورن.
از ماشین پیاده شدم و به لیلا که می خواست منتظرم بمونه گفتم:
_ نه تو برو، چون معلوم نیست کی اجازه مرخصی بده.
باز خندیدم و گفتم:
_ اگه دیدی ازم خبری نیست زنگ بزن مامان بیاد جنازمو ببره.
لیلا لبش را گاز گرفت و من درب ماشین را بستم و به سمت خونه رفتم.
بسم ا... گفتم و زنگ را فشار دادم. چند دقیقه ای طول کشید که خانمی جواب داد، بلافاصله گفتم : من با عزیز خانم کار داشتم تشریف دارن؟
_ شما؟
موندم چه جوابی بدم که گفت: بفرمایید داخل، عزیز خانم منتظر شما هستند.
درب را به رویم باز کرد و داخل رفتم و از دیدن نمای بیرونی حیاط می شد حدس زد که خونه خیلی قشنگ و لوکسی می تونه باشه. بعد از گذشتن از کوچه باغ که به خاطر زمستان عریان و برهنه شده بود به محوطه وسیعی رسیدم. با دیدن پله ها که به بالکن جلوی خانه ختم می شد یاد لیلا افتادم که چطوری از اونجا افتاده بود. خنده روی لبام نشست و از همان پایین چشمم به خانم میانسالی که پشت درب شیشه ای ایستاده بود افتاد. سریع از پله ها بالا رفتم، درب را باز کرد و گفت:
_ سلام خوش اومدین.
_ سلام، مرسی.
جلوتر از من راه افتاد و به سمت پذیرایی هدایتم کرد و با دست به سمتی که شومینه بود اشاره کرد و گفت:
_ بفرمایید عزیز خانم منتظر شما هستند.
با دیدن خونه، حرف های لیلا در گوشم زنگ زد. قصر عزیز خانم، امپراطور، نا خودآگاه ترس بر وجودم حاکم شد و هر چه بیشتر نزدیک می شدم ضربان قلبم تندتر می شد. عزیز خانم جلوی شومینه روی صندلی راکینجر نشسته و تاب می خورد. با صدایی لرزان سلتام کردم. صورتش را به سمتم چرخوند و با دقت بر اندازم کرد و سری تکان داد و گفت: سلام .
با دست به صندلی رو به رویش اشاره کرد و گفت:
_ بشین.
فکر می کردم به محض دیدنم به صورتم تف خواهد کرد، ولی اون این کار رو نکرد. سرم را پایین انداختم و منتظر شنیدن حرف هایش شدم. همان خانمی که به گمانم مستخدمشان بود برایم شیر قهوه آورد. سپس از سالن بیروون رفت که عزیز خانم گفت:
_ من زمستون اینجا رو خیلی دوست دارم چون وقتی برف روی درختان می شینه منظره جالبی پیدا می کنن.
از پنجره های بسیار بزرگ به منظره بیرون چشم دوختم و بی اختیار گفتم : کاش بوم و رنگ همراهم بودن و از این منظره قشنگ تصویری می کشیدم، چون من هم برف رو دوست دارم.
_ پس اون تابلویی که توی اتاقش کار خودته؟
به صورتش نگاه کردم میزان عصبانیتش را نمی شد تخمین زد. از ترس و خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:
_ بله، کار خودمه.
_ من دوست ندارم وقتی با کسی حرف می زنم سرش رو پایین بندازه.
با یاد رضا که دقیقاً همین جمله رو می گفت لبخندی روی لبام نشست.
سرم را بالا گرفتم که گفت:
_ چرا می خندی؟
لحظه ای مکث کردم و سپس به خودم جرأت دادم و گفتم:
_ آخه رضا هم مثل شما می گه.
ابروهاشو در هم گره کرد و گفت:
_ راست می گن کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه. هیچ وقت فکر نمی کردم ببینمت اون هم توی خونه خود رضا، ولی از تقدیر نمی شه فرار کرد.
_ رضا بهتون گفت؟
سری تکان داد و گفت:
_ نه خودم فهمیدم. دیروز ظهر وقتی دیدمش، دیدم بی حوصله است، ولی علتش را نفهمیدم. چون می دونستم هرچی سؤال پیچش کنم نم پس نمی ده و حرفی نمی زنه. به حال خودش گذاشتم، شب که از مطب برگشت، دیدم حالش بد تر شده انگار تو خودش مچاله شده بود. خیال کردم باز با منیر سر اومدن حرفشون شده، ولی دیدم در حال انفجاره و منتظر منه که برم بخوابم و با پیمانه حرف بزنه. برای اینکه زودتر خودشو خالی کنه سر درد رو بهانه کردم و به اتاق رفتم. کمی که گذشت برای اطمینان اومد بهم سر زد و من هم یه خر و پفی کردم تا خیال کنه خوابیدم. تا اینو عزیز خانم گفت نتونستم جلوی خندمو بگیرم که نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت:
_ آخ،آخ با این کارت عقل اون پسر رو هم دزدیدی. حالا که مهرت به دلم نشسته می فهمم رضا چرا ازت دل نمی کند.
حرف عزیز خانم کمی آرومم کرد و منتظر شنیدن بقیه حرف هاش شدم که ادامه داد:
_ آره داشتم می گفتم وقتی خیالش از من راحت شد رفت بغل دست پیمانه نشست. من هم گوشامو تیز کردم تا اسم تو رو آورد، گوشام تیزتر شد می گفت:
_ امروز یاسی اومده بود مطب، بقیه رو هم که خودت بهتر از من می دونی چی بهش گفتی. خلاصه با شنیدن این حرف ها دلم به آشوب افتاد، بلند شدم و رفتم پیشش و گفتم:
_ اون به چه حقی اومده بود پیش تو، اصلاً اون از کجا فهمیده تو اینجا هستی؟ آدرس مطب رو از کجا پیدا کرده، نکنه باز خودت رفتی سراغش.
تا اینو گفتم با اون نگاه معصومش نگام کرد و گفت، عزیز اگه من می رفتم سراغش که دیگه از خودم نمی روندم و تنها تو مطب رهاش نمی کردم.
داد زدم و گفتم:
_ پس از کجا تو رو پیدا کرده؟
رضا ساکت شد ولی پیمانه گفت:
_ عزیز یاسی همون فریباست. اون دوست لیلاست ، نه خواهرش. تا اینو گفت وا رفتم که رضا به دادم رسید و روی مبل نشوند و چپ چپ نگاه پیمانه کرد، ولی من بی توجه به اشاره های رضا از پیمانه خواستم همه چیز رو برام توضیح بده.

_ با بغض گفتم:
_ عزیز خانوم شاید شما حرفامو باور نکنید ولی من قصد جبران دارم، می خوام کنار رضا باشم چون دوستش دارم. به خدا اگه زندگی خوبی داشت هیچ وقت این کار رو نمی کردم چون از خشم و غضب خدا می ترسم شاید شما هم مثل رضا فکر کنید که من به خاطر نفع و مصلحت خودم، خودمو پوشوندم. ولی نه خدا شاهده که من دو سال به این نتیجه رسیدم فقط خداست که می تونه دل آدمو آروم کنه، نه کارهایی که من به دنبالش بودم.
به دنبالش چشمام باریدن گرفت. به چشمام خیره شد و گفت:
_ نه، من حرفهای تو رو باور می کنم. هو جوونی ممکنه اشتباه کنه و راه رو به خطا بره، خوشحالم که خودت هم متوجه شدی و برگشتی چون درهای رحمت و توبه خدا همیشه به روی بنده هاش بازه. حالا گریه نکن که یک دفعه دیدی اشک من هم سرازیر شد. درسته که من از دست تو خیلی ناراحت و عصبانی بودم ولی از سنگ نیستم و من می تونم درکت کنم چون هیچ کار و رفتاری بی دلیل نیست. گذشته ها گذشته اونا رو از ذهنت پاک کن. فقط به من بگو چقدر از خودت مطمئنی، یعنی چقدر رضا رو دوست داری که اون حرفها رو بهش زدی؟
نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان جواب دادم:
_ اونقدر که زبونم قادر به بیانش نیست و فقط توی عمل می تونم ثابت کنم.
عزیز خانم با رضایت خاطر لبخندی زد و گفت:
_ حرفت به دلم نشست. ببین مادر جون الان دو ساله که منیر به خاطر مسایل اخلاقی خون پسرمو تو شیشه کرده، حتی بابای خودش هم رفته و باهاش صحبت کرده ولی اون گوش شنوا نداره چون اونجا ایران نیست که این گونه مسایل براشون مهم باشه. من هم با زبون خوش براش پیغام فرستادم، مخصوصا این چند وقته خیلی ازش خواستم پاشه بیاد سر خونه و زندگیش ولی اون توجهی نمی کنه. از شانسش رضا بچه سالمی هم نداره که دلش به اون خوش باشه و این زندگی داره قطره، قطره وجودشو آب می کنه. حالا اگه تو واقعا دوستش داری این دفعه من خودم با کمال میل پا پیش می ذارم.
سرم را تکان داده و لبخندی به رویش زدم که ادامه داد و گفت:
_ فقط یاسی مادر جون فردا به خاطر دانیال اذیتش نکنی، هان. چون منیر می خواست بذاره مرکز نگهداری از بچه های معلول ذهنی که رضا با خودش آورد. موقعی که اومد خیال موندن نداشت، بعد از اومدنش ما فهمی دیم اختلاف دارن برای همین من دیگه نذاشتم بره. دختره بی چشم و رو، مظلوم و تنها گیرش آورده بود. من هم به رضا گفتم بذار اونجا هر غلطی می خواد بکنه. حالا تو هم باید خوب فکراتو بکنی تا فردا پشیمون نشی یا با بچه دار شدن خودت اون طفل معصوم رو اذیت نکنی.
با ناراحتی گفتم:
_ یعنی عزیز خانم من اونقدر ها ظالم به نظر می رسم؟
عزیز خانم خنده ای کرد و گفت:
_ نه، اتفاقاً من همیشه فکر می کردم تو باید یه دختر ظالم و بدی باشی ولی حالا می بینم دختر خوبی هستی و برای همین می خوام عروسم بشی و رضا رو بسپارم دست خودت.
لحظه ای خوشحال شدم ولی با یاد حرف های رضا گرفته گفتم:
_ ولی رضا که قبول نمی کنه اون از من متنفره.
_ مگه اختیار رضا دست خودشه که هر کاری خواست بکنه ، تو نگران نباش اگه تزت متنفر بود همون روز گوشترو می گرفت و می انداخت بیرون . من بزرگش کردم و می شناسمش فقط ازت رنجیده، پس تو بسپار دست من. در ضمن تلفن مادرت رو به من بده.
بعد از دادن شماره خونمون بلند شدم و گفتم:
_ اگه اجازه می دین و با من کاری ندارین من دیگه برم؟
عزیز خانم لبخندی زد و گفت:
_ کجا تو دیگه عضوی از خانواده ما هستی و باید مثل اونها روزهای پنج شنبه رو اونجا باشی. البته این موضوع فعلاً بین خودمون می مونه و اونا خیال خواهند کرد که پرستار دانیال هستی . حالا بلند شو پالتو تو در بیار و بیا پیش من که می خوام براشون غذا درست کنم.
با هم از پذیرایی بیرون رفتیم و عزیز خانوم همان خانوم را صدا کرد و گفت:
_ صدیقه بیا پالتو مهمون عزیزمونو بگیر.
پالتویم را در آوردم و به دست صدیقه دادم که عزیز خانوم گفت:
_ مادر جون چرا روسریسیاه سرت کردی ، من دوست ندارم دختر جوون سیاه بپوشه.
_ رفته بودیم سر خاک پدر لیلا برای همین.
_ همراه من بیا.
به دنبال عزیز خانوم به اتاق خواب بسیار شیک و بزرگش رفتیم، داخل اتاق آه بلندی کشید و گفت:
_ امیدوارم تو و رضا هم خوشبخت بشین.
با دیدن قیافه غمگینش گفتم:
_ خیلی با هم مهربون بودین؟
چشماش غمناک شد و گفت:
_ خیلی، تا وقتی که زند بود یک با هم با صدای بلند با من حرف نزده بود. وقتی من زنش شدم چهارده سال داشتم و حاجی هم بیست و دو سال، توی چهل و پنج سال زندگی مشترک یک بار هم با هم دعوا نکردیم . اگه یه بحثی پیش می اومد یکی مون کوتاه می اومدیم. رضا هم مثل بابای خدا بیامرزش با محبت و با گذشته، اگه قلقش رو به دست بیاری هیچ وقت شما هم مشکل پیدا نمی کنین.
عزیز خانوم کمدش را باز کرد و از توی بقچه ای روسری و حریر سبز ملایمی بیرون آورد و گفت:
_ بیا مادر جون این رو سرت کن، هم به لباست می آد هم به پوست سفیدت.
وقتی روسری رو روی سرم انداختم با دقت نگام کرد و گفت:
_ خوشگل شدی . حالا یه کوچولو هم دستی به صورتت بکش چون نمی خوام بچه ها تو رو با این رنگ و روی پریده ببینن.
عزیز خانم به سراغ کمد دیگری رفت و من هم آرایش ملایمی کردم، وقتی کارم تمام شد جلو آمد و گردنبند فیروزه ای که گرداگردش با برلیان آذین شده بود به گردنم انداخت و گفت:
_ اینو حاجی خدا بیامرز وقتی رضا به دنیا اومده بود گردنم انداخت حالا من هم هدیه کردم به تو.
محبت بیش از حد عزیز خانوم شرمنده ام کرد، بی اختیار بغلش کردم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
_ در مقابل گذشت و محبت شما من نمی دونم چی بگم، چطوری از شما تشکر کنم.
_ اگه به رضا محبت کنی برام کافیه، من فقط خوشبختی بچه هامو می خوام. اگه اونها رو شاد ببینم برام کافیه، حالا تا دیر نشده بیا بریم.
با هم به آشپزخانه رفتیم. عزیز خانوم منو روی صندلی نشوند و اجازه نداد به چیزی دست بزنم و خودش همراه صدیقه مشغول به کار شد. اونقدر خوشحال بودم که یادم رفته بود به لیلا که نگران حالم بود زنگ بزنم و با آمدن هادی که با ایما و اشاره ازم سؤال می کرد ، تازه به یادم افتاد. فوراً برایش SMS زدم و گفتم:لیلا من صحیح و سالم هستم نگران نباش، یه عالمه هم خبر خوش برات دارم. بعد از ظهر که اومدم برات تعریف می کنم، چون ناهار مهمون عزیز خانوم هستم.
لیلا هم جواب داد: خوشحالم و بی صبرانه منتظرم .
بعد از هادی، مادر و پدرش و دو خواهرش که هیچ کدامشان را ندیده بودم آمدند. با دقت بر اندازم می کردند و منتظر بودند عزیز خانوم معرفیم کنه، ولی اون حرفی نزد و هادی از تعجب خانواده اش نگاهم می کرد و ریز ریز می خندید. بعد از اونها سیمین و شوهرش و دو تا پسر و دخترش از راه رسیدند، سیمین که قبلاً منو خونه رضا دیده بود بعد از سلام و احوالپرسی با تعجب نگاهم کرد و گفت:
_ لنز گذاشتی؟
_ نه رنگ چشمای خودمه .
_ راستی پس رضا اینا کجا هستند، چی شده تو زود تر اومدی؟
به جای من ، عزیز خانم جواب داد:
_ من ازش خواستم زودتر بیاد.
کمی که گذشت پسر دوم عزیز خانم با خانواده اش هم زمان با رضا و پیمانه و بچه ها نیز آمدند. چون یکدفعه شلوغ شد رضا در وهله اول منو ندید و وقتی سه تا برادر کنار هم نشستند تازه چشمش به من افتاد، مات و مبهوت نگاهم کرد. آهسته سلام کردم، اون هم سلام کرد. وقتی پیمانه هم با چوب دستی هایش که به سختی راه می رفت به پذیرایی آمد، اول با حیرت نگاهم کرد بعد لبخندی زد و آمد کنار دستم نشست و آهسته گفت:
_ عزیز خواسته که بیایی؟
_ بله.
_ حدس می زدم ، حالا چی کارت داشت؟
نگاهی به رضا که زیر چشمی نگاهم می کرد انداختم و لبخند زنان گفتم:
_ به خاطر همون کاری که من دیشب پیش رضا رفته بودم، می خواست باهام حرف بزنه.
پیمانه با تردید پرسید:
_ یعنی ازت... خواست که زن رضا بشی؟
شادمانه جواب دادم:
_ بله.
پیمانه به چشمای گشاد شده به صورتم ذل زد و گفت:
_ کارهای عزیز غیر قابل پیش بینیه، نه به داد و بیداد دیشبش، نه به حالا ازت خواستگاری کردنش. ما دیشب از ترس داشتیم قبض روح می شدیم. ببینم یاسی تو مطمئنی؟
گره های روسریمو عقب زدم و گفتم:
_ ببین.
پیمانه به گردنبند نگاه کرد و گفت:
_ یاسی من دارم شاخ در می آرم، می دونی من و مهری چند بار این گردنبند رو ازش خواسته بودیم، ولی اون به ما نداده بود.
سری تکان داد و گفت:
_ والله چی بگم، نمی دونم چطوری قاپ عزیزو دزدیدی فقط می تونم بگم خیلی خوش شانسی.
بعد به رضا که همه حواسش به ما بود نگاه کرد و لبخند زد. وقتی همه بچه ها و نوه های عزیز خانم آمدند، عزیز خانم به رضا نگاه کرد و با صدای بلند به من گفت:
_ یاسی، مادر جان پاشو اون شیرینی رو تعارف کن.
رضا در حالیکه تا بنا گوش سرخ شده بود با حیرت نگاهی به من و سپس به عزیز خانم کرد. من هم با خوشحالی طرف شیرینی را برداشته و به همه تعارف کردم، این حرکت عزیز خانم باعث تعجب همه بچه هایش شده بود به خصوص اونها که اس منو فریبا می دانستند ولی هیچ کدام جرات سوال کردن را نداشتند. وقتی شیرینی را جلوی رضا گرفتم فاتحانه به رویش لبخند زدم. رضا از برداشتن شیرینی امتناع کرد و گفت:
_ مرسی، من میل ندارم.
عزیز خانم که زن با تجربه و با هوشی بود متوجه منظور رضا شد و با صدای بلند گفت:
_ رضا بردار اگه نخوری ناراحت می شم چون من از صبح زود اومدم و اینا رو به خاطر شما پختم.
بعد از تعارف کردن شیرینی به همه، دوباره سر جایم نشستم و شیرینی را که دست پخت عزیز خانم بود به دهانم گذاشتم که پیمانه گفت:
_ یاسی، عزیز فرمان را صادر کرد. خواهش می کنم به من بگو به عزیز چی گفتی، چیکار کردی؟
_ به خدا هیچی، هر چی پرسیدن فقط جواب دادم، همین.
با پیمانه داشتم صحبت می کردم که صدیقه آمد و گفت:
_ آقا رضا، دانیال بیدار شده و داره گریه می کنه.
قبل از اینکه رضا بلند بشه، بلند شدم و به دنبال صدیقه رفتم و گفتم:
_ کجاست؟
اون هم اتاق را نشانم داد. وقتی داخل رفتم دانیال با دیدنم گریه اش رو قطع کرد، لبخند زنان به کنارش رفتم و گفتم:
_ پسرای خوب که گریه نمی کنن.
اون هم جوابم را با لبخند داد. بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم و بعد از اینکه به دستشویی بردمش، لباساشو عوض می کردم که رضا هم به اتاق آمد و برافروخته گفت:
_ تو اینج چیکار می کنی؟
لبخند زنان جواب دادم:
_ مهمون عزیز خانم هستم ولی نمی دونستم تو از مهمان خوشتن می آید.
_ چرا خوشم می آید ولی نه از هر مهمانی، حالا بگو با عزیز چیکار داشتی؟
_ ایشون با من کار داشتن.
دست هایش را داخل موهایش کرد و گفت:
_ خیلی خوب، حالا چیکارت داشت؟
خندیدم و گفتم:
_ خصوصی بود اگه صلاح دونستن بهت می گن.
دندان هایش را به هم فشرد وبا عصبانیت گفت:
_ با اعصاب من بازی نکن.
_ خدا منو بکشه اگه قصدم بازی با اعصاب تو باشه.
و به دنبالش به عمد گره های روسریمو شل کردم تا گردنبند را ببیند، وقتی چشمش به گردنم افتاد لحظه ای خیره نگاه کرد و سپس گفت:
_ پس قضیه جدی.
قیافه جدی به خود گرفتم و گفتم:
_ رضا، باور کن قصدم آزار و اذیت تو نیست فقط می خوام در کنار تو باشم. هر کسی می تونه تو زندگیش خطا کنه، آیا نباید بهش فرصت جبران رو داد؟
با طعنه گفت:
_ پس با این حساب تو هم از گناه بابات گذشتی و حتما باهاش آشتی کردی، هان؟

قلبم فشرده شد و با چشمهای غمزده ام چند لحظه ای بهش خیره شدم و سپس با بغض گفتم:
_ هر چی می خوای بهم بگی، بگو. مطمئن باش که صدام در نمی آید چون تا جایی که بتونم برای به دست آوردن دلت تلاش می کنم. می دونم قلب پاک و معصوم تو رو شکوندم ولی بهم در مورد اون هیچی نگو ، سرکوفت نزن. آخه بی انصاف خودت راضی نشدی دانیال رو بسپری دست غریبه ها چرا که مهر و عاطفه پدری این اجازه رو به تو نداد. پس چطوری من می تونم اونو که هفت سال ما رو از مهر و محبتش بی دلیل بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشم محروم کرده، ببخشمش.
وقتی لب فرو بستم ، رضا گرفته و پکر از اتاق بیرون رفت. به زور جلوی ریزش اشکامو گرفتم و با دلی آکنده از درد، لباسهای دانیال را عوض کرده و به سالن رفتم که دیدم در حال پهن کردن سفره هستند . چون دانیال بغلم بود کمکشان نکردم و پیش پیمانه رفتم. به محض نشستن گفت:
_ رضا بهت پاتک زده؟
بی اختیار اخم هامو باز کردم و خنده کنان گفتم:
_ آره از کجا فهمیدی؟
_ از قیافه پکر و گرفته هر دوتون.
بعد آرام در گوشم زمزمه کرد:
_ اگه تصمیمت جدیه باید اینها رو هم تحمل کنی، چون رضا خیلی ازت ناراحت و دلخوره. زود مایوس بشی و بخوای دوباره ترکش کنی اون از بین می ره، تو این چهار سال خیلی سختی کشیده و از هر طرف بهش فشار اومده و روحیه اش خیلی ضعیف شده.
با اطمینان دستش را فشردم و گفتم:
_ نترس زود جا نمی زنم و تا جایی که بتونم بهش محبت می کنم و همانطوری که خودم خراب کردم همانطور هم آبادش می کنم، مطمئن باش.
_ پس من هم کمکت می کنم چون رضا رو خیلی دوست دارم. راستی یاسی، عزیز به سیمین اینا گفت دو اسمه هستی حواست باشه. اومدن تو، برای همه شون معما شده چون عزیز روز پنجشنبه هیچ کس دیگه ای غیر از بچه های خودش، دعوت نمی کنه.
سر سفره برای اینکه توجه دیگران را جلب نکنم از زیاد نگاه کردن به رضا پرهیز می کردم. بعد از نهار خانمها به هال رفته و مشغول صحبت شدند. با اینکه پیمانه سعی می کرد تا من در جمع شون احساس غریبی نکنم ولی باز هم نمی شد چون من حرفی برای گفتن نداشتم. برای همین سرمو با دانیال که نمی توانست با سایر بچه ها بازی کنه و مثل اونا بدوئه، گرم می کردم. تا اینکه عزیز خانم گفت:
_ یاسی، دخترم پاشو دانیال رو ببر بالا و بخوابونش، الان اون از سر و صدا حتما خسته شده.
چشمی گفتم و از خدا خواسته زود دانیال را بغل کرده و از جایم بلند شدم که عزیز خانم دوباره گفت:
_ از پله ها که بالا رفتی دومین اتاق سمت چپ بخوابونش.
توی طبقه دوم وقتی درب اتاقی رو که عزیز خانم گفته بود باز کردم، از دیدن رضا که پشت میز تحریر نشسته و کتابی رو مطالعه می کرد تازه متوجه منظور عزیز خانم شدم و در دلم ازش تشکر کردم. رضا با دیدنمون گفت:
_ چیزی می خواستی؟
لبخند زنان گفتم:
_ عزیز گفت دانیال رو اینجا بخوابونم.
با اخم به تخت اشاره کرد و گفت:
_ بفرمایید، من نمی دونم عزیز از این همه اتاق چرا تو رو اینجا فرستاده.
با لودگی گفتم:
_ می خوای برم ازش بپرسم؟
_ نه زحمت نکش. فعلا که با عزیز دستت تو یه کاسه است، فقط نمیدونم چی بهش گفتی که تونستی خامش کنی وگرنه عزیز سایت رو با تیر می زد. واقعا که دست شیطون رو از پشت بستی.
خندیدم و گفتم:
_ اگه این کار رو نمی کردم که نمی تونستم خودم آدما رو گول بزنم.
رضا با تاسف سرش را تکان داد و بدون اینکه جوابی بده، سرش را به سمت کتاب خم کرد. من و دانیال هم روی تخت دراز کشیدیم که دانیال، مظلومانه گفت:
_ خاله من خوابم نمی آید، بیا با هم نقاشی بکشیم.
_ آخه کاغذ و مداد نداریم.
به میز رضا اشاره کرد و گفت:
_ چرا اونجا هست.
از جایم بلند شدم که رضا از توی کشو، دسته ای کاغذ سفید و مداد به دستم داد. نگاهش کردم و گفتم:
_ تو حواست به کتاب یا به حرفهای ما؟
_مگه تو حواس برای من می ذاری، یک هفته است آرامش و راحتی رو از من گرفتی، فقط بگو کی از اینجا می ری؟
لبخند زنان جواب دادم:
_ کجا؟
با حرص جواب داد:
_ خوب معلومه خونه ات.
خودمو به اون راه زدم و گفتم:
_ هر وقت تو بخوای من آماده ام، بریم.
چشماشو بست و گفت:
_ لا اله... برو به کارت برس.
_ چشم، الساعه.
روی تخت کنار دانیال دراز کشیدم و گفتم:
_ بیا مسابقه بدیم، ببینیم کی قشنگ نقاشی می کشه؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد، اون روی کاغذ خط خطی می کرد و من با دیدن اخمهای رضا برای اینکه سر به سرش بگذارم تصویری شبیه اون، روی کاغذ پیاده کرده و ابروهاشو به شکل پاپیون کشیدم. دانیال نگاهی کرد و گفت:
_ خاله این آقا چرا اینطوریه؟
آهسته در گوشش گفتم:
_ این باباست که اینطوری اخم کرده.
چند باری به رضا و عکس نگاه کرد، سپس یک دفعه با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و این حرکتش باعث خوشحالی رضا شد و در حالیکه چشماش برق می زد پرسید:
_ بابایی چی شده؟ چرا می خندی؟
_ بابا، بیا اینجا.
رضا بلافاصله از جایش بلند شد و به کنارمان آمد. دانیال کاغذ را به دستش داد و گفت:
_بابا، این آقا شکل کیه؟
رضا با دقت نگاه کرد و گفت:
_ نمی دونم.
دانیال در حالیکه از خنده ریسه می رفت، گفت:
_ خوب بابا این عکس توئه، خاله کشیده.
رضا هم خنده ای کرد و گفت:
_ دستت درد نکنه یعنی من این شکلی ام؟
_ وقتی اخم می کنی این شکلی می شی. اگه می خوای خوشگل بشی دیگه اخم نکن، بخند تا زندگی به روت بخنده.
رضا آه بلندی کشید و گفت:
_ نه بابا مثل اینکه یه ذره عوض شدی. چه عجب تو، تونستی یکی رو بخندونی چون قبلا غیر از اشک درآوردن کار دیگه ای بلد نبودی.
با نوک انگشتانم گره ابروهایش را باز کردم و گفتم:
_ پس خودت هم معترف شدی که عوض شدم.
رضا دستم را پس زد و دوباره به جایش برگشت. دانیال هم گفت:
_ خاله، من خوابم می آد.
کاغذ ها را جمع کردم و دانیال سرش را روی بازویم گذاشته گفت:
_ خاله برام قصه می گی؟
در حالیکه برایش قصه می گفتم، کم کم چشمهای هر دومون گرم شد. وقتی چشم باز کردم همه جا تاریک بود و چون از تاریکی می ترسیدم، فورا رضا را صدا کردم. وقتی از بودنش نا امید شدم، سریع سر دانیال را روی بالش گذاشتم و از جایم بلند شدم و چراغ را روشن کردم. دانیال هم با تابیدن نور چراغ ، چشمهایش را باز کرد و با دیدن من لبخندی به رویم زد. به ساعتم نگاه کردم، ساعت هفت و بیست دقیقه را نشان می داد و ما نزدیک سه ساعت خوابیده بودیم. با دانیال از اتاق بیرون رفتیم، همه جا تاریک بود و هیچ سر و صدایی هم نمی آمد. با نور چراغ اتاق که روشنش گذاشته بودم به سمت پله ها راه افتادم. با سوت و کور بودن خانه یک دفعه پیش خودم گفتم، نکنه همشون بیرون رفتند و ما را توی این خانه بزرگ تنها گذاشتند از این رو خوف و ترس ب دلم نشست طوری که لبهایم هم از ترس می لرزید. در طبقه پایین هم همه جا تاریک بود و فقط لامپ کم سویی توی هال روشن بود. از ترس و وحشت یک دفعه گریه ام گرفت و دانیال هم با دیدن من شروع کرد به گریه کردن. عاجز و درمانده با تمام توانم با صدای بلند داد زدم و گفتم:
_رضا، رضا تو کجایی؟

همزمان درب چند اتاق باز شد، رضا با دیدنمان هراسان جلو آمد و پرسید:
_ چی شده؟ چرا گریه می کنید؟
درمانده نگاهش کردم و گفتم:
_ فکر کردم کسی خونه نیست و ما رو تنها گذاشتین و رفتین.
دانیال را از بغلم گرفت، عزیز خانم هم دستم را گرفته و روی مبل نشاند و گفت:
_ آخه کجا بذاریم بریم؟
بعد رو به صدیقه کرد و گفت:
_ برو یه لیوان شربت درست کن بیار.
اشکامو پاک کردم و گفتم:
_ آخه نه سر و صدایی می اومد نه چراغی روشن بود، برای همین.
هادی خنده کنان جواب داد:
_ برای اینکه عمو و عزیز با هم بودند و من و عمه هم با هم تو اتاق داشتیم حرف می زدیم و ملیحه هم مثل شما خواب بود. صدیقه خانم هم غذا می پخت.
نگاهی به رضا انداختم و گفتم:
_ تو مگه نمیدونی من از تاریکی می ترسم، چرا چراغها رو خاموش کرده بودی؟
سرش را پایین انداخت و گفت:
_ من روشن گذاشته بودم.
صدیقه لیوان شربت را به دستم داد و گفت:
_ من که اومدم بهتون سر بزنم خاموش کردم، مقصر منم.
پیمانه: ولی یاسی ما رو زهر ترک کردی. فکر کردیم دزدی چیزی اومده که تو داد می زنی.
خندیدم و گفتم:
_ کاش دزد می اومد چون از دزد اونقدر نمی ترسم که از تاریکی می ترسم.
پیمانه: چقدر خوبه که در اوج گریه و ناراحتی هم می تونی بخندی.
عزیز خانم دستش را بر پشتم گذاشت و گفت:
_ حالا چرا فقط رضا رو صدا می زدی، فکر کردی فقط اون تو رو تنها نمی ذاره؟
لبخندی به رویش زدم که رو به رضا کرد و گفت:
_ دیدی آقا رضا، حالا بشین هی پشت سر دختر مردم غیبت کن.
رضا رنگ به رنگ شد و جوابی نداد.
کمی که گذشت از جایم بلند شدم و گفتم:
_ عزیز خانم با اجازه تون من دیگه رفع زحمت می کنم.
_ کجا شامت رو بخور بعدا.
_ نه دیگه، چون لیلا هم تو خونه تنهاست.
هادی در حالیکه به عزیز خانم نگاه می کرد زودتر گفت:
_ خوب زنگ بزن لیلا هم بیاد.
تا اینو گفت یک دفعه رضا پقی کرد و خندید، من هم نتونستم جلوی خندمو بگیرم و این حرکت ما باعث شد عزیز خانم پی به موضوع ببرد و به هادی که تا بنا گوش سرخ شده بود مو شکافانه نگاه کند.
بعد فورا با ابروهای گره کرده گفت:
_ باشه برو دخترم، رضا تو رو می رسونه.
به خاطر هادی کمی ناراحت شدم ولی از اینکه به رضا گفت منو برسونه ازش ممنون شدم، با خوشحالی پالتویم را پوشیدم و بعد از خداحافظی از آنها به دنبال رضا روانه شدم. توی ماشین هر دومون ساکت بودیم تا اینکه رضا به حرف آمد و گفت:
_ کی می خوای از این بازی که راه انداختی دست بکشی، من بیچاره همیشه مجبورم بخاطر تو، تو روی عزیز وایسم.
لبخند زنان لبم را به دندان گرفتم و گفتم:
_ خیلیکار بدی می کنی، پسرای خوب که جلوی بزرگترشون قد علم نمی کنن بلکه به حرفشون گوش می دن.
یک دفعه از کوره در رفت و با فریاد گفت:
_ یاسی چرا متوجه نیستی، من دیگه حوصله هیچ زنی رو ندارم، خسته شدم و می خوام بعد از این با آرامش زندگی کنم. حالم از همه تون بهم می خوره، پس با زبون خوش خودت از این بازی دست بکش.
با خونسردی جواب دادم:
_ ولی تو مجبوری با من ازدواج کنی مثل اینکه بعضی مسایل رو فراموش کردی، من به خاطر این نمی تونم با کس دیگه ای ازدواج کنم. حالا تو هم فهمیدی پس یا با زبون خوش یا به زور، کدومشون؟
رضا در حالیکه به اوج عصبانیت رسیده بود چند لحظه ای با بهت و حیرت بهم خیره شد و حواسش به ماشینی که از فرعی پیچید نبود، یک دفعه داد زدم و گفتم:
_ رضا مواظب باش الان تصادف می کنیم.
سریع سرش رو برگردوند و به جلو نگاه کرد و فرمان ماشین را کنترل کرده و با هدایت به سمت دیگر، خطر از سرمون گذشت. بعد ماشین را کنار کشید و سرش را روی فرمان گذاشت. از اینکه باعث ناراحتی رضا شده بودم از دست خودمم حرصم گرفت ولی چاره ای غیر از این نداشتم. برای دلجویی دستم را روی سرش کشیدم وبا بغض صدایش کردم، جواب نداد. وقتی برای بار دوم صدایش کردم در حالیکه صدایش می لرزید بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
_ باشه ولی مطمئن باش بلایی سرت می آرم که به یک ماه نکشیده خودت بذاری و بری، حالا اون دست کثیفت رو از روی سرم بردار.
فاتحانه دستم را عقب کشیدم و تا رسیدن به خونه لیلا حرفی نزدم چون جراتش را نداشتم. اونجا هم وقتی از ماشین پیاده شدم سریع حرکت کرد و رفت. به محض داخل رفتن، لیلا که بی صبرانه منتظرم بود گفت:
_ زود باش بگو ببینم عزیز خانم چیکارت داشت؟
و من مو به مو از ساعتی که به اونجا رفته بودم تا همان لحظه که در پیش رویش بودم برایش تعریف کردم. بعد از تمام شدن حرفهایم لیلا گرفته گفت:
_ یاسی از فردا تحمل دکتر خیلی سخته، به جای تو من هدف قرار می گیریم. راستی یاسی تو از طرف مامات مطمئنی که این همه سماجت به خرج می دی؟
تو نگران نباش، موقع نامزدی بابک گه اصلا راضی نبود چطور تونستم حرفمو به کرسی بشونم، الا هم به یه شیوه دیگه وارد عمل می شمو
لیلا با شک و تردید گفت:
_ نکنه می خوای به مامانت هم بگی.
خندیدم و گفتم:
_نه به هیچ وجه. چون نمی خوام دیدگاه مامان، نسبت به رضا عوض بشه.
لیلا نفس عمیقی کشید و گفت:
_ وای یاسی یک لحظه ازت ترسیدم، فکر کردم به خاطر خودت می خوای با آبروی دکتر بازی کنی.
_ نه مطمئن باش اونقدرها هم که فکر می کنی بد نیستم، بعضی موقعها که شیطون از جلدم میره بیرون می تونم خوب باشم.
لیلا هول شد و گفت:
_ باور کن منظورم این نبود.
خندیدم و نگذاشتم بقیه حرفاشو ادامه بده و گفتم:
_ میدونم، بیا با هم فکری هم یه چاره ای برای مقابله با جنگی که در راهه پیدا کنیم.
تا روز سه شنبه هر وقت با مامان حرف می زدم دلشوره داشتم ولی اون یک کلام هم در مورد رضا حرفی نزد و من متوجه شدم مامان نمی خواهد پای تلفن در این مورد جر و بحث کنیم. برای همین برای فرار از دلشوره و استرس هر روز ساعت ها به حرم می رفتم و از امام رضا و خدا کمک می خواستم چون خبرهای لیلا که از اوضاع و احوال رضا برایم می آورد چندان خوشایند نبود.
عصر روز سه شنبه با لیلا به فرودگاه برای پیشواز مامان و نیلوفر رفتیم دل توی دلم نبود تا هر چه زودتر مامان را دیده و از اوضاع احوالش با خبر بشم. وقتی بیرون آمدند از قیافه و رفتار مامان چیزی دستگیرم نشد و چاره ای جز صبر و تحمل نداشتم و باید منتظر می شدم تا خود مامان به حرف بیاید. وقتی به خونه رفتیم مامان کمی استراحت کرد و سپس بلند شد و گفت:
_ من می رم حرم و برای شام هم منتظرم نباشید چون معلوم نیست کی بر می گردم.
بلافاصله گفتم:
_ پس من هم همراهت می آم.
مامان قاطعانه گفت:
_ نه، می خوام تنها برم.
چاره ای جز اطاعت نداشتم بعد از رفتن مامان مثل مرغ سر کنده، بال بال می زدم و توی هال قدم می زدم که صدای اعتراض نیلوفر بلند شد:
_ یاسی بشین چقدر راه می ری سرگیجه گرفتیم.
بی توجه به نیلوفر به لیلا گفتم:
_ تو فکر میکنی مامان حرم رفته؟
لیلا هم که مثل من کلافه بود، جواب داد: نمی دونم.
نیلوفر خنده ای کرد و گفت:
_ یاسی وقتی دسته گل به آب می دی، پس چطور نمی فهمی کجا رفته.
خوشحال به طرف نیلوفر رفتم و گفتم:
_ پس تو می دوی، زود باش بگو.
نیلوفر شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ به من چه، بذار بیاد حتما خودش می گه.
اونقدر قسمش دادم که زبان باز کرد و گفت:
_ یک هفته است تو خونه کنفرانس مطبوعاتی راه انداختین، هم تو هم سامان.
متعجب پرسیدم:
_ سامان چرا، اون چیکار کرده؟
نیلوفر که هنوز دست از شیطنت بر نداشته بود گفت:
_ خب مخش رو مثل تو اجاره داده.
من و لیلا یک دفعه زدیم زیر خنده و لیلا گفت:
_ یعنی چی؟
نیلوفر که خودش هم می خندید گفت:
_ با دختری می خواد عروسی کنه که هفت سال از خودش بزرگتره. برای همین زندایی داره جلز و ولز می کنه، هر روز غش و ضعف می کنه و می برنش بیمارستان.
خنده کنان گفتم:
_ حقشه از بس که به مامان نیش و کنایه زد، خدا هم داره تلافی می کنه. حالا نیلوفر، سامان رو ولش کن بگو ببینم در مورد من چی گفتن؟
_ اول که خود رضا زنگ زده و گفته بود که تو ازش خواستگاری کردی و اون هم چون تو رو نپسندیده جواب رد داده، گفته بود دختره کور و کچل را می خوام چیکار؟
ملتمسانه گفتم:
_ نیلوفر، جان مامان راستش رو بگو.
نیلوفر خنده کنان گفت:
_ باشه می گم حرص نخور. راستش من از حرفهای رضا چیزی نمی دونم چون من از اونجا شنیدم که مامان به مامان بزرگ اینا می گفت، دختره بی حیا رفته خواستگاری، گیرم اون عقلش رو از دست داده نمی فهمه چیکار می کنه، تعجبم از مادر رضاست با اون سن و سالش چطوری به حرفهای دختر بی شعور من اعتماد کرده.
نیلوفر با خنده گفت:
_ یاسی ببخشید ها، من دارم عین حرفهای مامان رو تکرار می کنم.
لیلا: نیلوفر تو رو خدا جون به لبم نکن، بقیه شو بگو.
نیلوفر: خوب از دختره بی شعور مونده بودیم. مامان بعد گفت، اصلا نمی دونم چطوری به خودش اجازه داده از یاسی برای پسرش که زن و بچه داره خواستگاری کنه. همین حالا هم بعد از زیارت، رضا قرار بود بیاد دنبالش و برن با هم حرف بزنن.
دست به دامان لیلا شدم و گفتم:
_ زنگ بزن هادی ببین چه خبره.
لیلا گوشی رو برداشت و به هادی تلفن کرد که هادی گفت:
_ فقط عزیز و عمو رضا خونه موندن، حتی عمه رو هم بیرون فرستادن.
کلافه و بی قرار منتظر اومدن مامان ماندم، ساعت ده و نیم بود که مامان آمد قیافه اش حکایت از عصبانیت بیش از حد داشت. به محض نشستن گفت:
_ لیلا جون می شه شما و نیلوفر چند لحظه ای ما رو تنها بذارید؟

_ مامان نیازی نیست چون لیلا همه چیزو می دونه، بهتره اون هم بمونه که اگه یه موقع شما خواستین منو سلاخی کنید کنید کمک تون کنه.
کمی از اخمهای مامان باز شد و گفت:
_ پس خودت هم می دونی چه غلطی کردی که مستحق سلاخی شدنی. ببینم تو فکر همه جاشو کردی، اگه یه موقع زن رضا خواست بیاد چیکار می کنی؟
با آرامش جواب دادم:
_ اگه اون می خواست تا حالا اومده بود چون بابای خودش هم رفته و باهاش حرف زده و عزیز خانم هم براش پیغام فرستاده.
_ اگه یک وقت اومد اونوقت چی؟ چیکار می کنی، یاسی خوب گوشاتو باز کن تا بعدا پشیمون نشی. رضا به هیچ وجه نمی خواد زنش رو طلاق بده و اگه برگرده با اون زندگی خواهد کرد چون اونا یه بچه هم دارن و این وسط تویی که زندگیت از هم پاشیده می شه، نه اونا. چون تو خودت با چشم باز رفتی سراغش نه اون.
نفسی بیرون فرستادم و گفتم:
_ مامان، من همه اینها رو می دونم و خوب هم فکرامو کردم. من، رضا رو دوست دارم و می خوام هر چند کوتاه هم که باشه کنارش باشم. اگه غیر از این بود حتما تا حالا با شخص دیگه ای ازدواج کرده بودم شاید باور نکنی ولی من همیشه از خدا می خواستم یک بار دیگه رضا رو ببینم. حالا که دیدمش نمی تونم بی تفاوت از کنارش بگذرم.
مامان سرش را میان دستانش گرفت و دقایقی سکوت کرد، سپس دوباره به حرف آمد و گفت:
_ اون زمان که من التماست می کردم پاتو، توی یه کفش کردی و گفتی نه. حالا که خیلی دیر شده به حرف من رسیدی، ولی اینو بدون اگه مرد دیگه ای به جای رضا بود سالها تو خونه زندانیت می کردم و نمی ذاشتم یه همچین کاری رو بکنی ولی چه کنم که محجوبیت و آقایی رضا منو همیشه شرمنده کرده. خیلی ها رو می شناسم که موقعیت رضا رو دارن ولی از کبر و غرور نمی تونن خاک زیر پاشون رو هم ببینن و سرشون همیشه بالاست، اما اون اونقدر متواضع و فروتنه که امروز من در مقابلش احساس شرم می کردم و برای همین نتونستم در مقابل اصرار مادرش زیاد پا فشاری کنم.
اشکهای مامان روی گونه هاش لغزید و با گریه ادامه داد:
_ من آرزوهای زیادی برات داشتم، ولی تو با این کارت همه رو بر باد دادی و باید مثل بیوه ها بی سر و صدا بری خونه اش.
از جایم بلند شدم و به کنارش رفتم و دستامو در گردنش انداختم و گفتم:
_ ولی مامان من در کنار رضا، احساس خوشبختی می کنم. پس خواهش می کنم دیگه این همه خودتو ناراحت نکن چون اگه دعای خیر شما نباشه من هیچ وقت روی خوش تو زندگیم نمی بینم.
اون شب تا زمانی که بیدار بودیم مامان سعی داشت به هر طریقی که ممکن بود منو از تصمیمم منصرف کنه ولی مرغ من یک پا بیشتر نداشت.
روز بعد چون شب خانم مسلمی و فریبا بر می گشتن از صبح به خونشون رفت و آمد بود و من به لیلا و زهرا در انجام کارها کمک می کردم. مامان باز هم بعد از خوردن صبحانه بیرون رفت و ظهر هنگام به خونه برگشت، ولی همچنان پکر و گرفته بود وبا من هم حرفی نمی زد. با اینکه می دانستم با رضا بیرون رفته ولی جرات پرسش کردن را نداشتم. تا شب که به پیشوازشان برویم اخمهایش را باز نکرد ولی با آمدن خانم مسلمی و فریبا و تعریف و توصیف از وادی مقدس مکه و مدینه، حال مامان بهتر شد.
روز بعد هم مثل روز قبل خانه پر از مهمان و شلوغ بود. همه اقوام و دوستان برای دیدنشان می آمدند، طوری که لحظه ای وقت استراحت و نشستن را پیدا نمی کردیم. تا اینکه بعد از ظهر عزیز خانم همراه عمه رضا آمدند. برای خوش آمد گویی پیششان رفتم. عزیز خانم، مرا کنار خودش نشاند و گفت:
_ قدر مادرت رو بدون، خیلی خانمه. اگه من جای اون بودم حاضر نمی شدم دختر دسته گلمو بدم دست یه مرد زن و بچه دار. پس هر چی که بهت گفت ساکت باش.
با خوشحالی پرسیدم:
_ یعنی قبول کرد؟
_ بله ولی قرار شد فعلا تو هم باهاش بری تا من کارها رو رو به راه کنم بعد بیام تهران تا به سلامتی و خیر و خوشی دستت رو بگیرم و بیارم.
با آمدن مامان از کنارش بلند شدم و دوباره به کمک لیلا و زهرا رفتم.
عصر روز جمعه، به سمت تهران پرواز کردیم. وقتی به تهران رسیدیم قبل از هر کاری از مامان خواستم تا خودش جواب رد به خانم علوی بدهد و خودمم برای فرار از تلفن های مکرر امیر رضا گوشیم را خاموش کرده بودم و بهزیستی هم نمی رفتم
از لحظه رسیدن هم نگاه های سرزنش بار اطرافیانم باز منو هدف قرار داده بود ولی من با صبر و بردباری تحمل می کردم و در بی خبری روزها رو پشت سر می گذاشتم. چون لیلا هم تنها مرکز اطلاعاتم از هیچ چیزی خبر نداشت و در مقابل کنجکاوی های من می گفت:
_ یاسی باور کن من چیزی نمی دونم فقط تنها چیزی که می تونم بهت بگم اینه که دکتر این روزها خیلی کلافه است و همه اش توی لاک خودشه.
خودمم که جرات زنگ زدن به رضا را نداشتم و باید تا روز موعد صبر می کردم. با فرا رسیدن عید بر عکس سالهای قبل هیچ کسی حوصله مسافرت رفتن را نداشت و به قول خاله، من و سامان دل و دماغی برای تفریح نگذاشته بودیم.
نوزده روز از فروردین ماه می گذشت. روز پنج شنبه صبح، مامان از خواب بیدارم کرد و گفت:
_ یاسی بلند شو الان رضا می آید دنبالت تا برین آزمایش خون بدین.
با شنیدن این حرف تلخی روزهای را که پشت سر گذاشته بودم یکباره فراموشم شد. با خوشحالی از رختخواب بیرون آمدم و تند تند آماده می شدم که صدای زنگ آیفون بلند شد. مامان به طرف آیفون رفت و جواب داد و به داخل دعوتش کرد. نمی دانم رضا چه گفت که مامان جواب داد: باشه، هر طور که راحتی.
وقتی پایین رفتم داخل ماشین نشسته و منتظرم بود با اینکه از این کارش دلگیر شدم ولی به روی خودم نیاوردم چون از قبل هم اعلان جنگ کرده بود.
نفس عمیقی کشیده و با آرامش سلام کردم، زیر لب بدونن اینکه نگاهم بکند جواب سلامم را داد. بی توجه به اخمهایش گفتم:
_ حالت خوبه؟
به جای جواب دادن نگاه سردی با چشمای بی فروغش کرد و من در مقابلش زمزمه کنان گفتم:
_ ای روشنترین ستاره ام می خواهمت.
چون فقط تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت
ای همه وجود من نبود تو، نبود من
برای همین که عاشق با تو بودنم
پوزخندی زد و گفت:
_ پس به خاطر اینه که یک دفعه احساساتی شدی، ولی متاسفم برات خیلی دیر به حرفهام گوش کردی چون دیگه قلب من مرده، یخ زده.
دستمو، روی سر کشیدم و گفتم:
_ آخی نازی، بمیرم برای اون دل یخ زده ات. غصه نخور عزیزم هوا داره رو به گرمی می ره، انشاءا... تابستون امسال یخ دلت باز می شه و از نو گرم می شه.
به زور خودش را کنترل کرد که مبادا یک لبخند به رویم بزند، چون من سمج تر از اون بودم تا رسیدن به آزمایشگاه شعرهای عاشقانه ای را برایش زمزمه می کردم. جلوی آزمایشگاه خواستم پیاده بشوم که گفت:
_ چند لحظه صبر کن.
کاملا به طرفش برگشتم و سرم را به پشتی صندلی تکیه داده و بهش خیره شدم کمی که گذشت، صورتش را برگرداند و گفت:
_ خسته نشدی؟
چون متوجه منظورش نشدم، ابرویم را بالا برده و متعجب پرسیدم:
_ از چی؟
لبخند محوی زد و گفت:
_ منظورم اینه که اگه یک هفته هم صبر کنی می تونی هر روز قیافه عبوسمو ببینی.
خنده کنان جواب دادم:
_ من تو رو این جوری هم قبول دارم و مطمئن باش خسته هم نخواهم شد.
_ امیدوارم.
از آینه ماشین نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت:
_ حالا پیاده شو.
وقتی از ماشین پیاده شدم، چشمم به امید و خانمی که در کنارش بود افتاد و متوجه شدم رضا منتظر آمدن آنها بود.
لبخند زنان به سویشان رفتم وقتی نزدیکشان رسیدم، سلام کردم که امید گفت:
_ به به ، یاسمن خانم چه عجب چشم ما دوباره به جمال شما روشن شد. بی معرفت رفتی و دیگه یادی از ما نکردی.
خانمی که کنارش بود، با گشاده رویی گفت:
_ امید فعلا وقت معرفی نداره، من فیروزه هستم خانم امید.
بعد از رو بوسی رو به امید کردم و گفتم:
_ بی معرفت تویی یا من، چرا منو به عروسیت دعوت نکردی؟
امید: ببخشید من زنگ زدم ولی هم شماره تلفن همراهت هم خونه عوض شده بود و من هم خیال کردم حتما خونتون رو هم عوض کردین.
رضا در جواب امید گفت:
_ گله و شکایت تون رو بذارید برای بعد که همدیگر رو دیدین، بیایید بریم داخل که من زیاد وقت ندارم.
امید چشماشو گشاد کرد و گفت:
_ به ما چه، می خواستی برای شب بلیط بگیری. تو می خوای زن بگیری اون وقت بنده باید از کله سحر بیدار بشم و بیایم دنبالت فرودگاه که هیچ باید اخم و تخم جنابعالی رو هم تحمل کنم....
خنده ای از ته دل کردم و گفتم:
_ آخ که امید گل گفتی. بگو اول صبحی این طور اخم نکنه دل آدم می گیره.
امید آهسته در گوشم گفت:
_ تو به اخمهایش نگاه نکن الان با دمش گردو می شکونه. من این مارمولک رو می شناسم. یه ذره دلش ازت تیره و تار شده، بقیه اش هم به خاطر این که داره برات ناز می کنه.
چشمکی زدم و گفتم:
_ همه رو می دونم، برای همین می خوام جبران کنم. نازش رو هم خریدار هستم.