با هم به سمت آزمایشگاه رفتیم. بعد از دادن خون دوباره پیش امید و فیروزه برگشتیم و رضا سویچ را به طرف امید گرفت و گفت:
_ امید جان به خاطر همه چیز ممنونم، ما دیگه با اجازه می ریم.
امید از گرفتن سویچ امتناع کرد و گفت:
_ ماشین رو ببر، کلید و کارت رو هم بده امانتی، من شب با فیروزه می رم و می آرم.
رضا، سویچ را گرفت و بعد از خداحافظی از آنها، با هم بیرون آمدیم. تو ماشین دردی توی معده ام پیچید، دستم را روی دلم گذاشتم. رضا نگاهی کرد و گفت:
_ به خاطر اینکه صبحانه نخوردی درد می گیره.
به گرمی نگاهش کردم و لبخند زنان گفتم:
_ خوبه، همیشه حواست به همه جا هست.
با طعنه گفت:
_ عادت بدیه که نمی تونم بی تفاوت از کنار بعضی ها بگذرم و هر کاری میکنم نمی تونم مثل خودشون باشم.
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:
_ رضا خیلی بی انصافی، شاید قبلا این طور بوده باشم ولی الان اگه بی تفاوت بودم که دیگه به زور وادارت نمی کردم با من ازدواج کنی.
به صورتم نگاه کرد و گفت:
_ می خوای باور کنم، اگر برات ارزش داشتم حداقل آبرومو پیش مامان و عزیز نمی بردی.
دستش را به گرمی فشار دادم و خنده کنان گفتم:
_ اگه دردت اینه خیالت تخت باشه من به هیچ کدومشون در این مورد حرفی نزدم.مامان خودش می دونست که من به خاطر اینکه هنوز هم دلم پیش توئه به شخص دیگه ای بله نمی گفتم، به عزیز هم فقط گفتم خیلی دوستت دارم همین.
_ ولی تو به من چیز دیگه ای گفتی.
_ برای اینکه خودت وادارم کردی.
جلوی هتل هما نگه داشت و اخمهایش را باز کرد و گفت:
_ حالا بیا بریم صبحانه بخوریم که من دارم از گرسنگی ضعف می کنم.
خوشحال از ماشین پیاده شدم و دست در بازویش انداخته و به داخل رفتیم. چون به صورت سلف سرویس بود من چند تکه نان و کمی پنیر برداشتم و سر میز رفتم ولی رضا بشقابش را پر کرده بود. نگاهی به بشقاب من انداخت و گفت:
_ این قدر کم می خوری که این همه لاغر شدی.
بی حواس گفتم:
_ بعد از اون ماجرا که خونه نشین شدم، به مرور زمان اشتهام هم کور شد.
همانطور که داشت صبحانه اش را می خورد پرسید:
_ کدوم ماجرا؟
با دهان نیمه باز نگاهش کردم و بر گیجی خودم لعنت فرستادم. منتظر به صورتم چشم دوخته بود، باید چیزی بهش می گفتم چون چند وقت پیش هم به جای بخیه هام اشاره کرده بود. قبل از اینکه من حرفی بزنم، خودش گفت:
_ حتما بعد از اون شبی که سر و صورتت مثل لباست قرمز شده بود، نکنه باز می خوای بگی چیزی یادت نیست.
سرم را پایین انداختم و با من من گفتم:
_ رضا... تو... اینا رو از کجا می دونی؟
با حرص جواب داد:
_ هر وقت تو یادت اومد چه اتفاقی برات افتاده بود من هم می گم.
نگاهش کردم و ملتمسانه گفتم:
_ رضا خواهش می کنم بگو.
_ بذار اول یک لقمه نون کوفت کنم بعدا با هم حرف می زنیم.
اشتهایم کور شد و دست از خوردن کشیدم که پوزخند زنان گفت:
_ بخور چون بعد از این تا مدتی که محکومیت اجباری من تموم بشه باید تحمل کنی.
اشتهای خودش هم کور شده بود چون چند لقمه ای که خورد دست کشید و گفت:
_ تو که منو وادار کردی به زور تحملت کنم آیا حاضری هر چی من شرط برات گذاشتم قبول کنی؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم که گفت:
_ پس گوش کن، اولا حق تنها بیرون رفتن رو نداری ثانیا هیچ کس نباید بدونه تو زنم هستی.
با عجله پرسیدم:
_خوب اون وقت نمی پرسن من توی خونه تو چیکار می کنم؟
به زور جلوی خندشو گرفت و گفت:
_ اگه عجله نکنی یکی یکی می گم، نترس فکر اونجاهاشو هم کردم. مگه تو به عنوان پرستار به خونه من نیومده بودی؟
سرم را تکان دادم که ادامه داد.
_ پس تو همون پرستار می مونی.
سرم را روی شانه ام خم کردم و آهسته گفتم:
_ رضا پس شبا رو چیکار کنم، برم تو خیابون بخوابم؟

لحظه ای اخمهایش را باز کرد و لبخند زنان گفت:
_نه تو خیابون نمی خوابی.
باز قیافه جدی به خودش گرفت و ادامه داد:
_ من مثل بعضی ها بی غیرت نیستم تا تقی به توقی خورد بذارمت تو خیابون برم دنبال عیش و نوش خودم.
با چشمای به بغض نشسته نگاهش کردم و گفتم:
_ رضا اینطوری می خوای شکنجه ام کنی یا می خوای غرورمو بشکنی؟
باز چند لحظه ای به چشمام خیره شد و سپس گفت:
_ اگه فکر می کنی تحملم برات سخته هنوز چیزی نشده خودتو بکش کنار، من عادت دارم.
دستش را گرفتم و گفتم:
_ رضا خواهش می کنم این یکی رو فقط بهم نگو. هر چی می خوای بگو، باشه اعتراض نمی کنم. همین دو تا شرط رو داری؟
آرامتر از قبل گفت:
_ یه خواهشی هم ازت دارم.
منتظر به چشماش خیره شدم که گفت:
_ روز عقد کنون که بابا اومد داد و بیداد راه نندازی. قول می دی؟
سرم را پایین انداختم، با دستش چونه ام را گرفت و سرم را بالا آورد و گفت:
_ مگه نگفتی اونقدر دوستم داری که زبونت قادر به گفتن نیست و باید توی عمل ثابت کنی، پس حالا ثابت کن.
به اجبار گفتم:
_ باشه.
_ باشه نه، بگو به جان رضا کوچکترین بی احترامی نمی کنم.
خندیدم و گفتم:
_ به جان رضا اگه اون بیاد کوچکترین بی احترامی بهش نمی کنم.
اون هم خندید و گفت:
_ کی بیاد؟
لحظه ای تامل کردم ، سپس فس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ به جان رضا، بابا بیاد کوچکترین بی احترامی بهش نمی کنم.
با رضایت خاطر لبخندی به رویم زد، سپس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_ بریم، می ترسم دیرم بشه.
وقتی جلوی درب رسیدیم، رضا هم همراه من بالا آمد. نیم ساعتی هم نشست بعد خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتنش مامان گفت:
_ یاسی می دونی به خاطر اینکه هنوز سال بابای رضا نشده هیچ کس از طرف اونها نمی آید و فقط عزیز خانم و رضا می آن؟
با اینکه دلیل دیگه ای داشت و رضا دقایق پیش بهم گفته بود ولی به دروغ گفتم:
_ بله می دونم.
مامان با ناراحتی گفت:
_ البته بهشون گفتم که من آرزو دارم برای دخترم عروسی بگیرم و توی لباس عروسی ببینمش ، برای همین هم چند نفری رو هم دعوت خواهم کرد.
ذوق زده گفتم:
_ یعنی لباس عروسی می خریم؟
مامان اخمی کرد و گفت:
_ دستت درد نکنه یعنی کار منو قبول نداری؟
دستاشو بوسیدم و گفتم:
_ خدا منو بکشه اگه همچین منظوری داشته باشم فقط پیش خودم فکر کردم حتما باز از دستم ناراحت هستید. این لطف رو در حقم نمی کنید.
مامان به جای جواب دادن در حالیکه چشماش نمناک شده بود به صورتم خیره شد و به رویم لبخندی زد.
از وقتی که رضا رفته بود هر روز منتظر تلفنش بودم تا شاید احوالی ازم بپرسد ولی دریغ از یک احوالپرسی خشک و کوتاه. چاره ای غیر از اینکه یک هفته دیگر هم منتظر بمانم نداشتم و برای تسکین دل خودم می گفتم، باشه آقا رضا هر کاری خواستی بکن من دیگه تحملم زیاد شده و برای رسیدن به تو آزار و اذیتت رو تحمل میکنم. چون مطمئنم یه روزی هم خودت خسته می شی و دست از لجاجت بر می داری.
تنها دلخوشیم ، لباس عروسی بود که مامان با شادی وشعف برایم می دوخت. روز چهار شنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدم، مامان خبر داد و گفت:
_ ظهر رضا و عزیز خانم می آن اینجا.
با شنیدن این خبر ذوق زده به کمکش شتافتم. نزدیک ظهر قبل از آمدنشان نشستم ولی دل توی دلم نبود و هیجان زیادی داشتم. وقتی زنگ را به صدا درآوردند از خوشحالی گونه هایم داغ شده بود. همراه مامان به استقبالشون رفتیم، با دیدنش گل خنده مهمان لبهایم شد. بعد از رو بوسی با عزیز خانم، بی اختیار باز دستم را به طرفش دراز کردم، چون از دست دادن امتناع کرد ناخود آگاه دلم فشرده شد. با دیدن قیافه ام ، لبخند زنان آهسته گفت:

_ وقتی تو جلوی من روسری سر می کنی، انتظار داذی من باهات دست بدم؟
با ترشرویی گفتم:
_ رضا خیلی لوسی.
گل و شیرینی را به طرفم گرفت و گفت:
_ می دونم چون خیلی وقت پیش هم بهم گفته بودی.
با اخم تصنعی گل و شیرینی را ازش گرفتم و بعد از گذاشتن گلها داخل گلدان، جعبه شیرینی را به داخل آشپزخانه برده و داخل ظرف چیدم. سپس همراه چایی به پذیرایی بردم. موقع تعارف کردن عزیز خانم نگاهم کرد و گفت:
_ ای وای مادر جون چرا روسری سرت کردی؟
رضا در حالیکه می خندید آهسته گفت:
_ حتما رو سرش هم کلاه گیس گذاشته.
مامان خنده ای کرد و جواب داد:
_ یاسی روسریت رو باز کن تا آقا رضا ببینه دخترم کچل نیست.
لبخند زنان نگاهی به رضا کردم و گفتم: اگه اجازه بدین بعد از عقد باز می کنم.
بعد از پذیرایی کنار دستش نشستم و گفتم:
_ خیلی بلبل زبون شدی؟
نگاهی کرد و گفت:
_ دارم تمرین می کنم.
لبخندی به رویش زدم و گفتم:
_ چرا دانیال رو نیاوردی؟
چند لحظه ای مکث کرد،سپس گفت:
_ اینجا کی می خواست نگهش داره؟
حالم گرفته شد، نفسی از ریه هام بیرون فرستادم و گفتم:
_ امشب کی می خواد پیشش بمونه؟ لیلا می مونه؟
_ نه، پیمانه.
_ مگه پیمانه نرفته نوشهر؟
_ نه، امسال مرخصی بدون حقوق گرفته بود و به خاطر حاجی نمی تونست نوشهر بره و الان هم انتقالی گرفتن که دوباره برگردن مشهد و از اون موقع که اومده دیگه نرفته.
چون موقع نهار بود ، برای چیدن میز و کشیدن غذا از کنارش بلند شدم و بعد از آماده کردن به سر میز دعوتشان کردم. با آمدن نیلوفر از مدرسه، دیگر مجالی برای حرف زدن من باقی نمی گذاشت و یکریز با رضا گرم صحبت شده بود.
بعد از ظهر عزیز رو به مامان کرد وگفت:
_ مریم خانم اگه اجازه می دید، رضا و یاسی خودشون برن خرید؟
مامان لبخندی زد و گفت:
_ چی بهتر از این، ما رو هم خسته نمی کنن.
در جواب مامان، عزیز خانم گفت:
_ یاسی، مادر جون پاشو آماده شو با هم برید خریدتون رو انجام بدید.
بعد از اینکه آماده شدم با رضا دو تایی بیرون رفتیم. بمحض بیرون رفتن رضا گفت:
_ اول بریم آینه و شمعدون بخریم.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_ من نمی دونم هر طور که خودت صلاح می دونی.
به صورتم نگاه کرد و یک دفعه زد زیر خنده. با تعجب نگاش کردم و پرسیدم:
_ برای چی می خندی؟ من که حرف خنده داری نزدم؟
ابرویش را بالا برد و در حالیکه می خندید جواب داد:
_ شنیدن بعضی کلمات از دهن تو خیلی جالب و خنده داره.
ادای منو درآورد و گفت:
_ هر چی که خودت صلاح می دونی، آخ که چقدر مظلوم شدی.
برای مزاح، صورتمو به حالت قهر برگردوندم و گفتم:
_ تو فقط منو مسخره کن.
صورتمو به طرف خودش چرخوند و رضای سابق شد و گفت:
_ به جان یاسی مسخره ات نمی کنم، خیلی تغییر کردی و مظلوم شدی.
با خوشحالی جواب دادم:
_ از وقتی که با لیلا اینا آشنا شدم، ناخود آگاه با اون یاسی که تو می شناختی فاصله گرفتم و بیگانه شدم.
آه بلندی کشید و گفت:
_ کاش همون موقع باهاشون آشنا می شدی، چون آنوقت من هم با رضایی که تو می شناختی فاصله نمی گرفتم و ظالم نمی شدم.
سکوت کردم و به چهره گرفته اش چشم دوختم. دقایقی که گذشت پکر، کاغذی را از جیبش بیرون آورد و گفت:
_ بیا این ایست رو ببین تا کم و کسری نباشه.
لیست را از دستش گرفتم و نگاه کردم، تمام چیزهایی رو که باید می خریدیم توی کاغذ با آدرس مغازه ها نوشته شده بود و همه از بهترین فروشگاه های سطح تهران بود.
متعجب پرسیدم:
_ رضا این کا توئه؟

 

 

اخمهایش را باز کرد و گفت:
_ نه بابا، من کی خردید می رفتم. امید این جور جاها رو بلده، به قول خودش از وقتی که با فیروزه عروسی کرده خبره تر شده، همه رو اون برام لیست کرده.
با دیدن قیافه شادش به خودم جرات دادم و پرسیدم:
_ خیلی وقته با هم عروسی کردن؟
_ یک سال و خورده ای، دو سال دویده دنبالش تا تونسته دل فیروزه رو به دست بیاره. همیشه به من می گفت این قدر زن ذلیل نباش، حالا خودش شده زن ذلیل. می گه مثل سگ ازش حساب می برم.
متعجب پرسیدم:
_ جدی می ترسه؟
خندید و گفت:
_ نه بابا امید و ترس، خیلی دوستش داره برای همین خیلی تابع امر فیروزه است.
با رسیدن به جلوی فروشگاهی که امید آدرسش را داده بود، رضا دیگه ادامه نداد. از ماشین که پیاده شدیم، رضا برای اولین بار دستم را به دستش گرفت. موجی از انرژی تمام سلولهایم را فرا گرفت، طوریکه از خوشحالی در حال پرواز بودم. وقتی به داخل مغازه رفتیم با کمک رضا اول آینه و شمعدان نقره ای را انتخاب کردیم سپس حلقه و سرویس جواهر. وقتی از مغازه بیرون آمدیم، رضا به لیست نگاهی کرد و گفت:
_ حالا بریم لباس عروس بخریم.
خیلی عادی گفتم:
_ نه نمی خوام، یه پیراهن ساده می پوشم نیازی نیست.
رضا متعجب گفت:
_ شوخی می کنی؟
_ نه، خیلی هم جدی می گم.
با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ هر طور راحتی، فقط فردا گله نکنی که من آرزو داشتم لباس عروسی بپوشم؟
سپس با طعنه ادامه داد:
_ حتما نگه داشتی برای بار دوم که خواستی ازدواج کنی، چون بالاخره یه روزی ازم دلزده می شی.
بغضم را فرو خوردم و بدون آنکه جوابی بدهم خیره نگاهش کردم. وقتی به مغازه لوازم آرایش فروشی رفتیم چون از دستش رنجیده بودم بدون اینکه نظری بدهم ایستاده بودم و اون هم با سلیقه خودش انتخاب می کرد و این کارم باعث حیرت فروشنده شده بود که آخر طاقت نیاورد و گفت:
_ چه عروس ساکتی؟
بعد لبخندی زد و خیلی رک گفت:
_ نکنه عروس خانم به زور بله گفتی؟
بی اختیار من هم به رویش لبخندی زدم و گفتم:
_ نه اتفاقا خودم رفتم به خواستگاری آقا داماد.
فروشنده که خانم میانسالی بود متعجب پرسید:
_ جدی؟ پس چرا اخم کردی و ساکت ایستادی؟
قبل از من، رضا جواب داد:
_ برای اینکه عروس خانم یه خورده زود رنج و نازک نارنجی، من هم که چاره ای غیر از ناز کشیدن ندارم.
فروشنده خندید و دیگه ادامه نداد و من هم باز خیره نگاهش کردم. بعد از اینکه از مغازه بیرون آمدیم رو به رضا کردم و گفتم:
_ من دیگه هیچی نمی خوام بریم خونه.
خنده کنان گفت:
_ قهر کردی؟
_ نه چرا قهر کنم دیگه چیزی نمی خوام.
_ دیدی زود خسته می شی و جا می زنی؟
خودمو کنترل کردم و نفس بیرون فرستادم و گفتم:
_ باشه بریم بقیه رو هم بخریم.
بعد از اینکه تمام خریدها رو انجام دادیم، موقع برگشت رضا نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_ نمی خوای اخمهاتو باز کنی؟
متعجب پرسیدم:
_ من که اخم نکردم.
پس چرا ابروهات گره خورده؟
خندیدم و گفتم:
_ برای اینکه خسته شدم و از خستگی سرم گیج می ره.
با مهربانی نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_ چون خیلی کم غذا می خوری بدنت دچار کمبود ویتامین شده.
و به دنبالش دستم را به دستش گرفت و فورا گفت:
_ یاسی دستات چرا یخ زده حتما از خستگی فشارت پایین افتاده.
_ نمی دونم، تو دکتری اونوقت از من می پرسی؟
نبضم را گرفت و گفت:
_ آره فشارت پایینه.
چون همه حواسش به من بود خنده ام گرفت و در حالیکه می خندیدم گفتم:

_ رضا چرا همچین نگام می کنی، نکنه دارم دار فانی رو وداع می گم و خودم خبر ندارم. البته اگه همچین اتفاقی بیفته تو دیگه از شر من خلاص می شی.
اخمی کرد و گفت:
_ دیگه از این چرندیات نگو. درسته که از دستت خیلی رنجیدم ولی دیگه راضی به مرگت نیستم، چون هنوز قصی القلب نشدم.
به حالت مزاح گفتم:
_ جدی!!
رضا خیال کرد مسخره اش می کنم برای همین آهسته زمزمه کرد:
_ اگر قصی القلب بودم، در اوج عصبانیت یک هفته بالای سرت کشیک نمی دادم.
با شنیدن این جمله احساس کردم از بالای پرتگاهی به ته دره سقوط کردم. بی اختیار اشک روی گونه هام سرازیر شد و با صدایی که گویا از ته چاه درمی آمد گفتم:
_ پس اون صدای پای تو بود.
همین که سرش را به طرف من چرخاند با دیدن صورتم دستپاچه گفت:
_ یاسی گریه نکن الان حالت بدتر می شه.
ولی من همین طور بی محابا اشک می ریختم. دستپاچه تر از قبل گفت:
_یاسی خواهش می کنم گریه نکن، الان فشارت بیشتر پایین می افته اونوقت من اینجا چه خاکی تو سرم بریزم.
بی حال سرم را به صندلی تکیه دادم که با دست اشکامو پاک کرد و گفت:
_ با گریه کردن که چیزی عوض نمی شه.
در حالیکه دهانم مزه تلخی می داد، به سختی گفتم:
_ رضا منو ببخش، من با حماقتم هم زندگی تو رو هم خودمو تباه کردم. من خیلی دیر چشمای کور شدمو باز کردم اونوقت که دیگه پشیمانی سودی نداشت. تو همیشه سنگ صبور من بودی ولی من نمی دیدم، چون غرورم اجازه نمی داد. من اونقدر خودخواه بودم که محبت و احساس پاک تو رو نمی دیدم، بها نمی دادم، برای همین خدا هم تلافی کرد.
دستش را روی سرم کشید و گفت:
_ گذشته ها گذشته، اونا رو ولش کن. مگه نمی خوای جبران کنی؟
به چشماش خیره شدم و لبخند زنان گفتم:
_ چرا.
_ پس گریه نکن، حتما حکمتی تو کار بوده.
_ نمی دونم شاید.
با دیدن سوپر مارکت، ماشین را کنار کشید و پیاده شد، دقایقی بعد با شکلات و آبمیوه برگشت و در حالیکه به دستم می داد گفت:
_ اینارو بخور تا یه خورده حالت خوب بشه.
بعد از خوردن شکلات و آبمیوه کمی حالم بهتر شد. دقایقی که گذشت رضا نگاهی به صورتم انداخت و در حالیکه موذیانه می خندید گفت:
_ من خیلی فکر کردم، تنها حکمتی که تو این کار بوده، خدا خواسته که یک دفعه من صاحب دو تا زن بشم و اگر منیر بیاد تو دریای محبت غرق می شم.
با یادآوری این موضوع حالم گرفته شد ولی به روی خودم نیاوردم و آهسته گفتم:
_ حتما.
به صورتم دقیق شد و پرسید:
_ ناراحت شدی؟
به زور لبخندی زدم و گفتم:
_ نه چرا ناراحت بشم، من با چشم باز به دنبالت اومدم پس دلیلی نداره ناراحت بشم.
فاتحانه خندید و گفت:
_ امیدوارم.
وقتی به خانه رسیدیم همه اقوام درجه یکم نیز آنجا حضور داشتند و جون رضا را قبلا توی بیمارستان دیده بودند نیازی به معرف من نبود. رضا در کنار آقایون نشست و من هم یکی یکی وسایلی را که خریده بودیم برایشان نشان دادم، سپس برای خوردن چایی به آشپزخانه رفتم. پشت سر من، سامان هم آمد وبا دیدن استکان چایی گفت:
_ یاسی برای من هم بریز.
بعد از ریختن چایی کنارش نشستم که نگاهی کرد و گفت:
_ یاسی خانم بالاخره کشف کردم اون موقع که مشکوک شده بودی کجا می رفتی؟
متعجب نگاهش کردم که خنده کنان ادامه داد:
_ راستش وقتی بابک رو دیدم، همه اش تو دلم بهت بد و بی راه می گفتم که چرا این دختره بی لیاقت این لندهور رو به من ترجیح داد و خیلی هم از دستت عصبانی بودم.
خنده ای کردم و گفتم:
_ حالا از کجا فهمیدی، مگه قبلا رضا رو تو بیمارستان ندیده بودی؟
_ چرا ولی فکر نمی کردم رابطه ای بین تون بوده باشه،فکر می کردم رضا از دکترای اون بیمارستان که با دوستش امید مرتب می اومدن و از حال و احوالت با خبر می شدن. البته می دیدم رفتارش با عمه خیلی خودمونیه ولی عقلم به این یکی قد نمی داد. الان که بحث ورزش و این حرفها بود گفت که با هم قبلا هر جمعه کوه می رفتین.

چون چایی ام را خورده بودم از جایم بلند شدم و گفتم:
_ من می رم تو نمی آیی؟
_ چرا یه چایی دیگه می خورم و می آم.
در حالیکه بیرون می رفتم خنده ای کردم و گفتم:
_ سامان نیلوفر می گفت، تو هم مثل من مخت رو اجاره دادی. ولی یه توصیه ای بهت می کنم اشتباهی رو که من زمان نامزدی با، بابک مرتکب شدم تو تکرار نکن.
سامان دستمال را از روی میز برداشت و بطرفم پرت کرد و گفت:
_ همه اش تقصیر خودته.
سرم را دزدیدم که دستمال به وسط هال پرت شد. خنده کنان پیش بقیه رفتم و با دیدن ابروهای گره کرده رضا لبخند روی لبهام ماسید، چپ چپ نگاهم می کرد. چون پولیور تنم بود با این حرکت رضا، بیشتر گرمم شد. برای عوض کردن لباسم به اتاقم رفتم جلوی کمد ایستاده بودم که درب اتاق باز شد، سریع به سمت درب برگشتم رضا بود که ناراحت و پکر به داخل آمد و لبه تخت نشست.
چون علت ناراحتی اش را فهمیدم برای دلجویی به کنارش رفتم و صورتمو جلو بردم، سپس قبل از اینکه رضا حرفی بزنه پیش دستی کرده و آنچه را که بین مان رد و بدل شده بود، مو به مو برایش گفتم و در آخر اضافه کرده و گفتم:
_ رضا می دونم نسبت به من بی اعتماد شدی ولی باور کن من هیچ منظوری نداشتم چون من به کسی غیر از تو فکر نمی کنم.
کمی از اخمهایش رو باز کرد و جواب داد:
_ سرما می خوری و من نرسیده باید مریض داری کنم، حوصله این یکی رو ندارم.
دگمه های لباسم را مرتب کردم و گفتم:
_ مگه کی میریم؟
_ فردا شب ساعت هشت.
بعد دستش را به علامت تهدید به طرفم گرفت و ادامه داد:
_ یاسی خانم دفعه اول و آخرت باشه که اینطوری دل میدی و قلوه می گیری و تا وقتی که اسمت تو شناسنامه منه اجازه نداری از این رابطه های صمیمی و خودمانی برقرار کنی.
باز صورتمو جلو بردم و گفتم:
_ به روی چشم.
با چشمای پر تمنایش به صورتم خیره شد و لبخند زنان گفت:
_یادت باشه با این کارا نمی تونی گوشای منو دراز کنی.
به حالت غیض صورتمو برگرداندم و گفتم:
_ رضا خیلی بی ذوقی.
اون هم صورتش را جلو آورد و آرام زمزمه کنان جواب داد:
_ اتفاقا بعضی موقعها خیلی ذوق زده می شم و نمی تونم جلوی احساسم رو بگیرم.
روز بعد از صبح زود همه به تکاپو افتاده بودند چون ظهر قرار بود عاقد آمده و خطبه عقد را جاری کند. از لحظه ای که بیدار شده بودم اضطراب و استرس داشتم چون می ترسیدم اتفاقی افتاده و مراسم عقد کنان بهم بخورد و تنها چیزی که در این میان بهم آرامش می داد بودن در محیط امن خانه بود. چون خاله مرجان آرایشگرش را برای آرایش من به خانه آورده بود با کمک پگاه موهایم را بیگودی می پیچیدند که تقه ای به درب زده شد تا بله ای گفتم در باز شد و متعاقب آن فریبا و لیلا در آستانه درب ظاهر شدند. از خوشحالی جیغی کشیدم و گفتم:
_ وای شما اینجا چیکار می کنید.
فریبا اخمی کرد و گفت:
_ عروس خانم اگه ناراحتی برگردیم؟
خواستم برخیزم که خانم مهرداد مانع شد و گفت:
_ بنشینید چون زیاد وقت نداریم.
به اجبار سر جایم نشستم و با خوشحالی ادامه دادم:
_ اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم فقط انتظار دیدن و اومدن شما رو نداشتم، چون لیلا خانم بهم گفت به خاطر دانیال نمی تونه بیاد.
لیلا صورتمو بوسید و گفت:
_ شوخی کردم، می خواستم غافلگیرت کنم.
_ اتفاقا خیلی هم خوشحالم کردین، راستی مامان نیومده؟
فریبا: مگه می شه که مامان عقد کنون تو نیاد؟
_ همه تون خوش اومدین.
بعد از آنها خانم مسلمی هم برای دیدنم به داخل آمد. چند لحظه ای کنارم ایستاده و سپس برای اینکه مانع کار خانم مهرداد نشوند همگی به غیر از لیلا که به جای پگاه ماند بیرون رفتند. وقتی آرایش سر و صورتم تمام شدبا کمک لیلا لباس عروسی را هم تنم کردم. از خوشحالی روی ابرها راه می رفتم. بعد از پوشیدن لباس اول خودشان با دقت برانداز کرده و با رضایت خاطر به رویم لبخند زده و تبریک گفتند. وقتی خانم مهرداد درب را باز کرد و اجازه دیدن به بقیه را داد اول مامان و عزیز خانم به داخل آمدند. مامان به محض دیدنم چشماش پر از اشک شد، پیشانیم را بوسید و از ته دل برایم آرزوی خوشبختی کرد بعد نوبت عزیز و بقیه شد و آخر از همه عزیز، رضا را صدا کرد و با آمدن رضا خودش هم بیرون رفت. وقتی تنها شدیم، دستای سردمو به دستش گرفت و در حالیکه چشماش برق می زد ابرویش را بالا برد و گفت:

_ خانوم تو که لباس عروسی نمی خواستی.
_ برای اینکه مامان برام دوخته بود.
صورتش را نزدیک گوشم آورد و گفت:
_ دست هر دوشون درد نکنه.
متعجب پرسیدم:
_ هر دوشون؟ منظورت کیه؟
آرام نجوا گونه زمزمه کرد و گفت:
_ هم دست مامان هم باغبونی که گل یاسمن رو به وجود آورده.
دستم را روی لبش گذاشتم و گفتم:
_ آقا رضا لطفا ذوق زده نشو، چون الان همه زحمتهای خانم مهرداد رو بر باد می دی.
خنده کنان جواب داد:
_ بله حق با شماست.
وقتی دوباره دستم را به دستش گرفت و متعجب گفت:
_ یاسی باز که دستای تو یخ زده.
خنده کنان جواب دادم:
_ ساعت خواب، آقای دکتر هیجان زیاد مانع شده که تو حس کنی وگرنه بدن من از صبح اینطوریه.
با حالتی خاص گفت:
_ چیکار کنم هیجان و احساس سرکوب شده ام یک دفعه طغیان کرده. حالا چرا اینطوری شدی؟ خسته ای؟
_ نه خسته نیستم، هر وقت دلهره و استرس داشته باشم این حالت بهم دست می ده.
دستامو لمس کرد و با مهربانی گفت:
_ آخه چرا استرس داری؟
_ یه ترسی توی وجودمه ، احساس می کنم یه اتفاقی می افته و دوباره همه چیز بهم می خوره.
با اطمینان کامل گفت:
_ ترست بی مورده و انشاءا... هیچ اتفاقی نمی افته، حالا بیا بریم که الان عاقد هم می آد.
با گرمای دست رضا کمی قوت قلب گرفتم. وقتی به پذیرایی که سفره عقد را چیده بودند رفتیم. مژگان و همسرش و همینطور امید و فیروزه با چند تن از دوستان و اقوام مامان نیز حضور داشتند. چشمم به دنبال آشنایی می گشت ولی هر چه چشم چرخاندم ، ندیدمش. چون بی اذن او خطبه عقد جاری نمی شد. قلبم تند تند می زد. دقایقی که گذشت دایی همراه عاقد از راه رسید و بر ضربان قلبم افزوده شد. با ناراحتی رو به رضا کردم و گفتم:
_ دیدی گفتم یه اتفاقی می افته، اون هنوز نیومده.
دستم را فشرد و گفت:
_می آید، نترس. من خودم باهاش صحبت کردم، الان هر جا باشه خودش رو می رسونه.
با گذشت دقایق قلب من از جا کنده می شد با عصبانیت گفتم:
_ اون خودش عمدا نیومده که منو ناراحت کنه. برای اون چه اهمیتی داره، اون همیشه به فکر زندگی و خوشگذرانی های خودشه.
رضا از جایش بلند شد و به هال که آقایان اونجا حضور داشتند رفت. دقایقی طول کشید که برگشت و گفت:
_ الان می رسه خودتو ناراحت نکن.
چون وقت زیادی نداشتیم، عاقد، خطبه را می خواند ولی او هنوز نیامده بود. قبل از اینکه برای بار آخر بخواند با صدای بلند گفت:
_ پس چرا پدر عروس خانم نیومدن؟
و همان لحظه صدای زنگ درب بلند شد و لحظاتی بعد صدای دایی محمد به گوشم خورد که می گفت:
_ حاج آقا بخونید پدرشون تشریف آوردند.
نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی به رضا نگاه کردم که گفت:
_ دیدی گفتم که می آد، تو بیخودی حرص و جوش خوردی.
وقتی عاقد دوباره شروع به خواندن کرد و گفت:
_ عروس خانم وکیلم که شما را به عقد آقای رضا محمدی در بیارم؟
چشمم به اون افتاد که با فاصله نه چندان دور ایستاده وبه صورتم چشم دوخته بود، یک لحظه همه چیز حتی موقعیتم فراموشم شد وبا صدای خاله که گفت:
_ یاسین می خوای بله بگی، به خودم آمدم.
به چشمانش خیره شدم و گفتم:
_ با اجازه...
هر کاری می کردم نمی توانستم اسمش را به زبان بیاورم که رضا دستم را فشار داد و گفت:
_ یاسی مگه قول ندادی؟
نگاهی به رضا انداختم و دوباره نگاهش کردم و گفتم:
با اجازه پدر و مادرم بله.
که اشک روی گونه هاش لغزید و صدای هلهله و کف بلند شد. فورا جلو آمد. رضا دست منو گرفت و همراه خودش بلند کرد، اول صورت رضا رو بوسید و تبریک گفت، بعد با تردید به طرف من آمد. چون درست رو به رویم قرار گرفته بود، مهرش همراه با احساسم به غلیان درآمد و ناخود آگاه بعد از یازده سال اسمش را بر زبان آوردم و گفتم:
_ بابا خیلی دوست دارم.

بی معطلی در آغوشم گرفت، در حالیکه اشکم جاری شده بود گفتم:
_ بابا خیلی دلم برات تنگ شده بود، برای عطر و بویت برای آغوش گرمت.
محکم به سینه اش فشرد و گفت:
_ من هم مین طور، یاسی بابا منو ببخش.
بعد سرمو از سینه اش جدا کرد و صورتمو چند بار بوسید و گفت:
_ خیلی دوستت دارم دخترم.
و اگر عزیز خانم جلو نمی آمد ساعت ها از آغوش هم جدا نمی شدیم. عزیز خانم اشکش را پاک کرد و لبخند زنان گفت:
_ عروس که اینقدر گریه نمی کنه.
بعد رو به بابا کرد و گفت:
_ اجازه می دین ما هم عروس خانم رو ببوسیم؟
بابا در حالیکه با رضایت و خوشحالی لبخند بر لب داشت جواب داد:
_ بله بفرمایید.
ولی قبل از کنار کشیدن جعبه ای از جیب اش بیرون آورد و یکی به دست من و یکی هم به دست رضا داد و گفت:
_ قابل شما رو نداره.
با خوشحالی جعبه را از دستش گرفتم و صورتش را بوسیدم و تشکر کردم. بعد از بابا بقیه به نوبت جلو آمده و ضمن تبریک هدیه ای به رسم یادبود به دستمان دادند. وقتی دوباره سر جایمان نشستیم به رضا نگاه کردم با دیدن چشمای قرمزش متعجب پرسیدم:
_ چرا چشمات قرمزه، سرت درد می کنه؟
با رضایت خاطر به رویم لبخند زد و گفت:
_ نه سرم درد نمی کنه، دیدن صحنه ای که پدر و دختری بعد سال ها همدیگر رو عاشقانه بغل کرده بودن اشک نه تنها منو بلکه همه رو درآورده بود. ولی یاسی خیلی خوشحالم کردی، انتظار این حرکت رو نداشتم.
نفسی بیرون فرستادم و گفتم:
_ از سنگ که نیستم. یک لحظه محبتم جوشید و نتونستم جلوی احساس و نیازمو بگیرم.
با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
_ آفرین دختر خوب، بهت امیدوار شدم.
ساعتی که گذشت رضا به پذیرایی آمد و رو به عزیز و من گفت:
_ کم کم آماده بشید تا بریم فرودگاه.
عزیز: مادر جون مگه ساعت چنده؟
رضا: ساعت پنج.
عزیز نگاهی به من کرد و گفت:
_ یاسی پاشو مادر، من کاری ندارم فقط یه چادر می اندازم روی سرم. به سختی از جایم بلند شدم و مژگان با دیدن تغییر قیافه ام ، خنده کنان گفت:
_ یاسی نرفته دلتنگ شدی؟
چون بغصم گرفته بود نتوانستم حرفی بزنم، برای همین فورا به اتاقم رفتم. مژگان و لیلا هم پشت سرم آمدند و با کمک هم سنجاق های موهایم را بیرون آوردند. چون موهام پف کرده بود و به خاطر تافت نمی توانستم شونه ای روی سرم بکشم، به حمام رفتم و بعد از شستن سر و صورتم زود بیرون آمدم و تند تند موهایم را خشک کردم و سپس لباس هایم را تنم کردم. داشتم موهامو جمع می کردم که رضا به داخل آمد. با دیدنم دستی به موهایم کشید و گفت:
_ حموم رفتی؟
_ اوهوم.
_ پس موهاتو خوب خشک کن بیرون سرده.
لبخند زنان گفتم:
_ می ترسی نرسیده مریض داری کنی؟
سشوار را برداشت و موهامو کاملا خشک کرد و بعد گفت:
_ حالا زود بارونی تو بپوش بریم که دیرمون می شه.
بارونی و روسریمو پوشیدم و رضا ساکم را برداشت و قبل از اینکه از اتاق بیرون برویم خوب همه جا رو نگاه کردم و با اتاقم با خلوتگاهم با مخزن اسرار و تنها همدم تنهاییم وداع کرده و همراه رضا بیرون رفتیم. همه آماده رفتن به فرودگاه بودند، مامان قرآن را آورد و بالای سرمون گرفت. وقتی از زیرش رد شدیم ، قرآن را بوسیدم و در دل از خدا خواستم به حرمت قرآن منو نا امید دیگه به اون خونه برنگردونه. با اینکه لحظات دردناکی بود ولی دوست نداشتم بار دیگر توی زندگیم شکست بخورم و دردی به درد و رنج مامان بیفزایم و دوباره به اون خونه برگردم. توی فرودگاه بعد از رو بوسی با همه آخر از همه دستامو دور گردن مامان و بابا انداختم و در حالیکه چشم هام مثل ابر بهاری می بارید رو به هر دوشون گفتم:
_ خیلی دوستتون دارم.
بابا دست نوازش بر سرم کشید و گفت:
_ من هم همین طور. یاسی، بابایی ممنون که منو بخشیدی امیدوارم که خوشبخت بشی.
لبخندی به رویش زدم و سپس هر دو دستمو دور گردن مامان حلقه کردم و گفتم:
_ مامان، تو هم منو ببخش هیچ وقت دختر خوبی برات نبودم. در مقابل زحمتهایی که تو برام کشیدی من خیلی اذیتت کردم ولی تو رو به او خدایی که می پرستی برام آرزوی خوشبختی کن چون دعای خیر تو فقط منو می تونه عاقبت به خیر کنه.
مامان نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گریه کنان جواب داد:
_ اذیتهای شما هم برای من شیرین بوده ولی اگه عصبانی می شدم به خاطر اینه که طاقت تباهی تونو ندارم. ولی حالا خیالم راحته چون مطمئنم در کنار رضا خوشبخت می شی، برو به خدا سپردمت.
عزیز و رضا هم از همه خداحافظی کرده و به سمت سالن انتظار می رفتیم که امید با صدای بلند رضا را صدا کرد و گفت:
_ رضا اگه دیدی خوبه زودتر به من هم خبر بده.
رضا خنده کنان نگاهی به فیروزه انداخت و گفت:
_ حتما.
عزیز متعجب پرسید:
_ رضا چی رو باید ببینی؟ امید چی می گفت؟
رضا در حالیکه به من نگاه می کرد لبخند زنان جواب داد:
_ خصوصی بود نباید خانمها بدونن.
چون متوجه منظور امید شدم رو به عزیز کردم و گفتم:
_ می گه اگه داشتن دو تا زن خوبه به من هم بگو تا دومی رو بگیرم.
رضا خندید و عزیز هم چپ چپ نگاهش کرد. بعد از اینکه سوار هواپیما شدیم کیفم را باز کردم تا موبایلم رو خاموش کنم که چشمم به پاکت نامه ای افتاد، تعجب کردم و پاکت را بیرون آوردم. رضا نگاهی کرد و گفت:
_ اون پاکت چیه؟
شانه ای بالا انداختم و جواب دادم:
_ نمی دونم.
موذیانه خندید و گفت:
_ حتما یکی نامه عاشقانه نوشته و گذاشته توی کیفت.
برای اینکه خیالش را راحت کنم پاکت را به طرفش گرفتم و گفتم:
_ بیا اول تو بخون.
اون هم با پر رویی پاکت را گرفت، با اینکه کنجکاو شده بودم ولی خودمو بی تفاوت نشان دادم و چند دقیقه ای که گذشت نگاهش کردم، گرفته به نظر می رسید. دیگر نتوانستم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم و لبخند زنان گفتم:
_ رضا این نامه عاشقانه از طرف کدوم عاشق سینه چاک شده ایه؟
صورتش را برگرداند، چشماش نمناک بود. تعجبم دو چندان شد. آه بلندی کشید و جواب داد:

_ عاشق سینه چاکی که همتا نداره، چون بدون چشم داشت به معشوقش مهر می ورزد. مادری که یه عمر به تنهایی بار سنگین زندگی رو به دوشش کشیده و حالا حاصل سالها دست رنجش رو به ما تقدیم کرده تا با سلیقه خودمون هر چی رو که لازم داشتیم برای خونه زندگیمون بخریم. با دیدن مبلغ قابل توجه نوشته شده روی چک، آه از نهادم درآمد. با ناراحتی سرم را روی شانه رضا گذاشتم، اون هم دستم را گرفت و گفت:
_ یاسی نمی دونم چیکار کنم، اگر چک رو برگردونم غرور و شخصیتش له می شه. اگه نگه دارم وجدانم قبول نمی کنه.
با بغض جواب دادم:
_ من نمی دونم، فقط اینو مطمئنم اگه برگردونی خیلی ناراحت می شه.
هر دومون سکوت کردیم. کمی که گذشت رضا نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_ یاسی از صبح سر پا بودی، تا برسیم یه خورده بخواب.
با دیدن چشمهای پر هیجانش خنده کنان و با شیطنت گفتم:
_ خوابم نمی آید . وقتی رسیدیم می رم خونه راحت تا صبح می گیرم می خوابم.
با دلخوری آهسته گفت:
_ هنوز مغرور و بی احساسی.
در جوابش زمزمه کنان گفتم:
_ تو از کجا می دونی، نمی تونم که جلوی همه احساسمو نشون بدم.
شاد و خندان به صورتم چشم دوخت.
وقت هواپیما توی فرودگاه مشهد به زمین نشست ، هم هیجان داشتم هم استرس چون به زندگی نوینی پا می گذاشتم. بعد از تحویل گرفتن بارها بیرون به سمت پارکینگ رفتیم، چون رضا ماشینش رو در
پارکینگ فرودگاه گذاشته بود. اول عزیز را به خانه اش رساندیم. جلوی درب رضا رو به من کرد و گفت:
_ یاسی چند لحظه اینجا وایسا تا من برم دانیال رو بیارم بعد بریم.
عزیز در جواب رضا قاطعانه گفت:
_ نه، دانیال امشب رو هم، اینجا می مونه. فردا نهار که اومدین ببرینش.
قبل از اینکه رضا حرفی بزنه، زودتر گفتم:
_ امشب و فردا چه فرقی می کنه، من هم دلم برای دانیال تنگ شده.
عزیز اخم تصنعی کرد و گفت:
_ عروس که روی حرف مادر شوهرش حرف نمی زنه.
صورتش را بوسیدم و گفتم:
_ ببخشید.
دستش را بر پشتم گذاشت و رو به هر دومون گفت:
_ قدر این شبا رو بدونید چون دیگه زمان به گذشته بر نمی گرده و قابل تکرار نیست.
بعد از دعای خیر عزیز خداحافظی کرده و سوار ماشین شدیم. توی ماشین یک دفعه ، همزمان همدیگر را خطاب کردیم.
خنده کنان گفتم:
_ چی می خواستی بگی؟
اون هم خنده کنان گفت:
_ تو چی می خواستی بگی؟
_ اول تو بگو.
_خانمها مقدمترن،شما اول بفرمایید.
_ می خواستم بگم اول بریم حرم، پا بوس آقا.
خندید و گفت:
_ من هم همین رو می خواستم بگم، مثل اینکه دلامون خیلی بهم نزدیکه.
به صورتش چشم دوختم و گفتم:
_ مثل اینکه، یعنی مطمئن نیستی؟
لحظه ای مکث کردم و دوباره گفتم:
_ رضا می تونم بدونم چه احساسی نسبت به من داری؟
باز نگاهش سرد شد، چند لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت:
_ آدم به یک رهگذر، به یک مهمون چه احساسی می تونه داشته باشه، می تونه بهش دل ببنده، مسلمه که نه، فقط باید احترامش را نگه داشت.
حالم حسابی گرفته شد، غمگین جواب دادم:
_ درسته که برات مهمون نا خونده ام ولی حداقل امشب بزرگواری می کردی حرفهای دلخوش کنک می زدی، نه اینکه تالاپی می زدی تو ذوقم. چون تو هر خونه ای که پا بذاری حتی به اجبار، به حرمت اینکه مهمان حبیب خداست بهت یه چند ساعتی حرمت می کنن.
هیچ جوابی نداد و صورتش را به سمت شیشه چرخاند، تا رسیدن به حرم هر دومون ساکت به جلو چشم دوخته بودیم. جلوی حرم از ماشین پیاده شدیم آهسته گفتم:
_ صندوق عقب رو باز کن تا از ساک چادرم رو بردارم.
چادر را روی سرم انداختم، خواستم راه بیفتم که آرام گفت:
_ یاسی یه چند لحظه صبر کن.
منتظر شدم و سرم را زیر انداختم که دوباره به حرف آمد و گفت:
_ یاسی سرت رو بالا بیار.
همین که سرم را بالا گرفتم با موبایلش باز عکسم رو گرفت. بی اختیار به رویش لبخند زدم و دوتایی به سمت بارگاه امام رضا به راه افتادیم. بعد از گرفتن وضو به داخل حرم رفتیم، جلوی کفشداری رضا گفت:
_ نیم ساعت دیگه اینجا منتظرتم.
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و به داخل رفتم و بعد از زیارت و درد دل با امام رضا ، دو رکعت نماز زیارت و حاجت خواندم و بیرون آمدم.

لحظه ای بعد رضا هم به آنجا آمد و سر حال گفت:
_ بریم؟!
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و با هم به سمت ماشین رفتیم. توی خیابان چون مسیرش را تغییر داد تعجب کرده و از این رو پرسیدم:
_ رضا نکنه منو می خوای دوباره برگردونی فرودگاه؟
خنده ای کرد و گفت:
_ نه چرا فرودگاه، نکنه نیومده پشیمون شدی؟
عصبانی شدم و جواب دادم:
_ رضا چرا هر چی می گم فورا می گی پشیمون شدی. بابا من غلط کردم حرف زدم.
روی دهانم کوبیدم و ادامه دادم:
_ آهان من لال شدم.
با شنیدن این جمله قهقهه ای زد و این حرکتش اعصابم را بیشتر تحریک کرد برای همین زیر لب زمزمه کردم:
_
هه، هه و زهر مار.
با شنیدنش در حالیکه می خندید گفت:
_ تو که لال شده بودی پس چرا حرف زدی؟
با ترشرویی گفتم:
_ ببخشید، معذرت می خوام.
با انگشتانش بینی ام را فشار داد و گفت:
_ نمی بخشمت، جون نمی خوام این قدر مظلوم و تو سری خور باشی.
قبل از اینکه حرفی بزنم داخل کوچه ی فرعی پیچید و کمی جلوتر رفته و جلوی درب پارکینگی ایستاد و با کنترل درب را باز کرد و به من که مات و مبهوت نگاهش می کردم گفت:
_ این جا هتل آپارتمان شماست، همون جایی که شبا قراره تشریف بیاری.
با شنیدنش غمی توی دلم نشست ولی جرات اعتراض نداشتم چرا که راهی بود که با میل و رضای خودم قدم گذاشته بودم. با کمک هم ساک و وسایلی را که توی صندوق عقب بود داخل آسانسور بردیم و رضا دگمه شماره چهار را فشار داد. در دلم گفتم، جای شکر داره که خونه طبقه بالاست و کمتر ترس برم می داره.
ولی باز هم از تنهایی سخت وحشت داشتم، مخصوصا اگر برق می رفت یا رعد و برق می زد و من آن زمان کنار دست مامان پناه می گرفتم. توی فکر و خیال غرق بودم که آسانسور از حرکت ایستاد و رضا در حالیکه درب را باز می کرد بیرحمانه لبخندی زد و گفت:
_ از تنهایی خیلی می ترسی، نه؟
نگاهش کردم و با اعتماد به نفس جواب دادم:
_ خدا بزرگه کم کم عادت می کنم.
قفل درب آهنی و محافظ جلوی درب ورودی را باز کرد و گفت:
_ آفرین.
و بلافاصله از جلوی درب کنار رفت و ادامه داد و گفت:
_ حالا بفرما داخل.
با آرامش گفتم:
_ حداقل یه چند دقیقه ای بیا داخل بشین.
پشت سر من به داخل آمد. آپارتمان بزرگی به نظر می رسید. با دقت به اطرافم نگاه کردم. توی هال مبلمان شیک و تازه ای چیده شده بود. رضا درب یکی از اتاقها رو باز کرد و گفت:
_ خانم عزیز اینجا اتاق خواب شماست، ساکتون رو اینجا بذارم؟
خندیدم و گفتم:
_ اگه اتاق خوابه منه چرا اجازه می گیری، بذار دیگه. ولی چرا خونه ی به این بزرگی گرفتی، یک آپارتمان نقلی می گرفتی برام کافی بود.
لبش را گاز گرفت و گفت:
_ دیگه چی، اونوقت آبروم پیش مامان نمی رفت، فکر می کرد از خساست این کار رو کردم. بالاخره بعد از این برات مهمون می آد و می ره، بی کس و کار که نیستی.
پشت سر رضا وارد اتاق خواب شدم و با دیدن تخت دو نفره خیلی لوکس و باز نو، متعجب پرسیدم:
_ رضا جدی اینجا هتل آپارتمانه؟!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ نه اینجا رو برای تشریف فرمایی شما آماده کردم.
دستامو دور گردنش حلقه کردم و صورتمو جلو بردم و گفتم:
_ ممنون، راضی به زحمت نبودم.
با چشمای مهربون و پرفروغش جواب داد:
_ خواهش می کنم امیدوارم از سلیقه ام خوشت بیاد، می خوای همه جا رو ببینی؟
_ اگه اجازه بدی صبح ببینم چون خیلی خسته ام.
_ باشه هر جور راحتی ، پس من هم چون خیلی تشنه امه، برم چایی آماده کنم.
_ من می رم آماده می کنم.
_ نه یه امشب رو تو زحمت نکش، من خودم آماده می کنم.
بعد از اینکه رضا از اتاق بیرون رفت، چمدان را باز کردم و لباس خوابم را بیرون آوردم و بعد از عوض کردن لباسم ، آرایش ملایمی هم کردم که صدای باز و بسته شدن درب آمد. از اینکه رضا بدون خداحافظی رفت، خیلی غمگین شدم. بی حوصله مسواکم را برداشتم و به دستشویی که داخل اتاق بود رفتم. بعد از شستن دندان هایم وقتی بیرون آمدم، با دیدن رضا که روی تخت دراز کشیده بود خوشحال اما متعجب پرسیدم:
_ مگه تو نرفتی؟

 

لبخند زنان جواب داد:
_ کجا؟
_خوب، خونت.
_ مگه اینجا خونه همسایه است که پاشم برم خونه خودم.
خجالت زده گفتم:
_نه، اینجا هم خونه خودته ولی تو گفتی که من شبا رو اینجا می مونم.
خندید و جواب داد:
_ نمی تونستم که شبا به امون خدا رهات کنم باید یه نگهبان برات پیدا می کردم، یه خورده که فکر کردم دیدم هیچ کس نمی تونه مثل خودم مواظب ناموسم باشه.
با مشت توی سینه اش کوبیدم و گفتم:
_ رضا خیلی لوسی، اول ته دلم رو خالی می کنی بعد می گی.
بعد ادایش را درآوردم و ادامه دادم: فکر کردم دیدم هیچ کسی مثل خودم نمی تونه مواظب ناموسم باشه.
در حالیکه می خندید دستم را گرفت و به طرف خودش کشید و گفت:
_ ظالم هستم ولی دیوونه نیستم که یک پری دریایی رو ول کنم برم تنهایی بخوابم، فقط خواستم یه خورده سر به سرت بذارم.
صورتمو میان دستانش گرفت و با چشمای پر التهابش به چشمهام چشم دوخت. لحظاتی نگذشته بود که مثل جن زده ها از روی تخت بلند شد و با حالی منقلب بیرون رفت، کلافه و متعجب من هم به دنبالش روان شدم. دستش را لای موهایش فرو کرده و روی مبل نشسته بود. کنارش نشستم و دستمو روی شانه اش گذاشتم و آرام پرسیدم:
_ رضا چی شد؟
در حالیکه صدایش می لرزید جواب داد:
_ چیزی نیست، پاشو برو بگیر بخواب.
_ رضا خواهش می کنم بگو یک دفعه چت شد؟
با لحن عصبانی و کمی تند گفت:
_ می گم پاشو برو، می خوام تنها باشم.
با سماجت گفتم:
_ تا نگی چی تو رو ناراحت کرد نمی رم.
یک دفعه مثل بمب منفجر شد، در حالیکه شونه هامو گرفته و تکان می داد فریاد زنان گفت:
_ اون شب اون مرتیکه الدنگ چه بلایی سرت آورده بود؟
یک دفعه انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند، با صدایی که گویا از ته چاه درمی آمد جواب دادم: تصادف کرده بودم.
ابروهاشو گره کرد و گفت:
_ چی؟ خیلی مسخره است. برای همین موقعی که تو، توی بیمارستان داشتی با مرگ دست و پنجه نرم می کردی، اون کثافت با یکی دیگه سر و مور و گنده توی خونه داشت خوشگذرونی می کرد؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
_تو از کجا اینا رو می دونی؟
با دستش چونمو گرفت و محکم فشار داد و در حالیکه چشماش پر از کینه بود گفت:
_ برای اینکه من مثل تو بی عاطفه و بی وجدان نبودم و وقتی تو رو با اون سر و وضع خونین و دست و پای شکسته آوردن نمی تونستم بی تفاوت بشینم.
از ترس و ناراحتی لبهایم هم می لرزید و اشک روی گونه هایم سرازیر شد و رضا با دیدن حال و روزم دستش را کشید. کمی به خودم جرات دادم و آهسته پرسیدم:
_ تو، توی اون بیمارستان چیکار می کردی؟
آرامتر جواب داد:
_ نمی دونم چه حکمتی تو کار خداست که همیشه تو رو، سر راه من قرار می ده. من اونشب چون خونه خودمون را به خاطر اینکه سه روز بعدش به لندن پرواز داشتیم تخلیه کرده بودم و منیر رو هم فرستاده بودم مشهد تا با خونواده اش خداحافظی کنه و همون شب خودمم بعد از پنج ماه پا تو اون خونه گذاشتم، خاطرات لعنتی یک لحظه هم راحتم نمی گذاشت و جلوی چشمام رژه می رفتند. نصف شب کلافه بلند شدم و رفتم پیش امید که تازه به اون بیمارستان منتقل شده بود. چند دقیقه ای بیشتر نبود رسیده بودم که یک دفعه جلوی اورژانس ولوله ای شد ماشین گشت با یک آمبولانس جلوی درب ایستاده بودند.امید فورا جلو رفت و من سر جام نشسته بودم که یک دفعه تو رو غرق خون رو برانکارد دیدم، مات و مبهوت نگات کردم. هر کاری کردم که بی تفاوت باشم نتونستم سریع خودمو بالای سرت رسوندم و به امید که اون هم مثل من حیرون مونده بود کمک کردم، خون زیادی ازت رفته بود.
با دستای خودم، دست روی جای بخیه هایم کشید و ادامه داد:
_ همه اینها رو دوختم، حتی توی اتاق عمل هم بالای سرت بودم. وقتی از اتاق عمل بیرون آوردنت ، تازه یادم افتاد که باید به مامان هم خبر بدم. با هزار مصیبت شماره خونتون رو گرفتم. مامان به محض شنیدن صدام، با گریه ازم پرسید ، رضا برای یاسی اتفاقی افتاده که تو زنگ زدی، آخه از دیشب که با بابک بیرون رفته نیومده. به زحمت گفتم ، نگران نباشین اون حالش خوبه.
و آدرس بیمارستان رو بهش دادم. بعد به مژگان زنگ زدم و آدرس و شماره تلفن اون کثافت رو ازش گرفتم، چون از مامورا پرسیده بودم که کجا و چطوری پیدات کرده بودن. اونا تو رو به تنهایی کنار خیابون و لب جوی که به رو افتاده بودی پیدا کرده و بیمارستان آورده بودند.
تنها کسی که می دونست چه اتفاقی برات افتاده اون بی شعور بوده، هر چی تلفن کردم جواب نداد. چون شیفت امید هم تموم شده بود با هم رفتیم در خونش، نگهبان درب رو برامون باز کرد و فت که بابک خان خونه تشرف داره. بعد کلی در زدن آخر درب آپارتمانش رو به رومون باز کرد چون دیدم صحیح و سالم با یک آشغالی مثل خودشه،، خونم به جوش اومد چون اعصابم حسابی داغون بود ، همون بلایی که سر تو آورده بود، به سرش آوردم و گفتم، دیگه دست از سرت برداره. داشتیم بیرون می اومدیم که بی غیرت گفت، توی مهمونی با یکی دیگه رفته بودی.
با چشمای به خون نشسته اش نگاهم کرد و با عصبانیت فریاد زد و گفت:
_ تو هم که پست تر و لجن تر از اون شده بودی، اونقدر توی کثافت غرق شده بودی که برات فرقی نمی کرد با کی باشی فقط مهم نفست بود که مثل حیوون بچرونیش.
درمانده و عاجز به اجبار زبان باز کردم و گفتم:
_ من اگه می خواستم جسمم رو به حراج بذارم دیگه خودمو از ماشین بیرون پرت نمی کردم.
با چشمای از حدقه درآمده، مات و مبهوت گفت:
_ چی؟ از ماشین خودتو پرت کردی؟ چرا؟
چاره ای غیر از گفتن حقایق نداشتم برای همین مغموم و گرفته گفتم:
_ چون اون بی شرف منو جایی برده بود که با قرعه انداختن، زنهایی که همراهشون بودن با هم عوض می کردن و من مرگ رو بر بی آبرویی ام ترجیح دادم.
برافروخته و خشمگین گفت:
_ یاسی واضح تر بگو ببینم، من متوجه حرفهات نمی شم.
اونچه رو اتفاق افتاده بود مو به مو برایش تعریف کردم وقتی حرفهام به پایان رسید با فریاد گفت:
_ نه، نه نمی تونم باور کنم. تو دروغ می گی، برای تبرئه خودت این قصه ها رو سر هم کردی.
با هق هق گفتم:
_ به خدایی که اون بالا شاهده اگه من برای تبرئه خودم ای قصه رو سر هم کرده باشم؟ جان مامان و نیلوفر اگه بهت دروغ گفته باشم. این اتفاقات توی دور و بر ما می افته چون خیلی هاشو نمی بینیم باور نمی کنیم.
دندانهایش را به هم فشرد و گفت:
_ تو یعنی نمی تونستی از اونجا به یکی یا پلیس زنگ بزنی؟
_ صبح همون روز تلفنم قطع شده بود و موبایل همراهم نبود.
_ بعدش چرا پنهون کردی و گفتی یادت نمی آید؟
_ چطوری می تونستم ثابت کنم، کی حرفمو باور می کرد، مگه خود تو الان باور می کنی بلکه فکر می کنی برای بی گناه جلوه دادن خودم این حرفها رو می زنم.
پوزخندی زد و گفت:
_ حقته، چقدر من احمق التماست کردم. گفتی نه دنیای من و تو با هم فرق می کنه. من نمی تونم خودمو بد بخت کنم و رقتی با اون بی غیرت، بی شرف خوشبخت بشی. شدی؟! جز اینکه بیش از پیش تو لجن غرق شدی و به جایی نرسیدی، هر وقت بهت اعتراض می کردم با اون سر و وضع تو جمع حاضر نشو بهت بر می خورد انگار می خواستم جونت رو بگیرم.
کنترل خودمو از دست دادم و حرفش را قطع کردم و با عصبانیت گفتم:
_ برای اینکه تو به زور چماق می خواستی منو یک شبه عابد کنی ولی رضا اینو بدون هیچ کسی رو نمی شه با زور و به اجبار هدایتش کرد. اگه می بینی من امروز تو این نقطه هستم برای اینه که با میل و رضای خودم قدم تو این راه گذاشتم نه جبر.تا جایی که من خوندم و یاد گرفتم، نوشته شده در دین هیچ اجباری نیست مگر با رشد انسانها ( لا اکراه فی دین قد تبین رشد ) تو از یک برهوت می خواستی گلستان بسازی اما با محدود کردن. ولی تا زمانی که راه و رسم عاشقی رو یاد نگیری نمی تونی عاشق واقعی باشی.
به محض اینکه سکوت کردم رضا به سمت اتاق رفت و دقایقی بعد در حالیکه کت و شلوار پوشیده بود بیرون آمد. متحیر پرسیدم:
_ رضا این وقت شب کجا داری می ری؟
جواب نداد، دوباره پرسیدم که گفت:
_ تو برو بگیر بخواب، کاری هم به من نداشته باش.
هر چقدر التماسش کردم توجهی نکرد و در اولین شب زندگی مشترکمان تنهایم گذاشته و از خانه بیرون رفت.
بعد از رفتنش خسته و بی حال روی مبل دراز کشیده و بر تنهایی و درماندگی خودم زار گریستم.
وقتی چشم باز کردم هوا کاملا روشن شده بود و من توی اتاق و روی تخت بودم. تعجب کردم و با خود گفتم، آخه چطوری به اتاق خواب اومدم که خودم متوجه نشدم. از توی حمام صدای شر شر آب می آمد. به زور از روی تخت بلند شده و به طرف حمام رفتم و با، باز کردن درب چشمم به رضا که در حال دوش گرفتن بود افتاد. خوشحال و خندان نگاهش کردم و گفتم:
_ سلام تو اینجا چیکار می کنی؟
با شنیدن صدایم بازویم را گرفته و زیر دوش کشید. داد و بیداد راه انداختم و گفتم:
_ اه، اه رضا لباسمو خیس کردی.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
_ ولی در عوض خوابت می پره و اونوقت می بینی من چیکار می کنم چون هنوز مست خوابی و متوجه نشدی من دارم حموم می کنم.
خنده کنان گفتم:
_ منظورم این بود که کی اومدی؟
_ آهان حالا فهمیدم. باید به خدمتتون عرض کنم، بنده یک ساعت بعدش برگشتم که دیدم تو مچاله شدی و روی مبل خوابیدی.
هیجان زده گفتم:
_ پس تو منو تو اتاق خواب آوردی؟
_ بله.
_ ولی من اصلا متوجه نشدم.
_ چون خیلی خسته بودی. حالا تو هم زود خودتو بشور و بیا بیرون،، که اگه یه خوره دیگه دیر کنیم عزیز خودش می آد دنبالمون.
دقایقی بعد از اون، من هم بیرون رفتم. رضا زودتر از من آماده شده و روی تخت دراز کشیده و به من که در حال آماده شدن بودم نگاه می کرد. وقتی کار من هم تمام شد گفتم:
_ من آماده ام بریم.
از روی تخت بلند شد و به کنارم آمد و دستهایم را گرفت و شرم زده گفت:
_ یاسی منو ببخش که دیشب تنهات گذاشتم، دست خودم نبود اون لحظه به هوای آزاد نیاز داشتم.
صورتش را نوازش کردم و گفتم:
_ خودتو ناراحت نکن. حالا بریم که ظهر شد.
و با هم به خانه عزیز رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم جلوی پایمان گوسفند ذبح کردند، سپس عزیز صورتمان را بوسید و تبریک گفت. نگاهی به همدیگر انداخته و لبخند زدیم. با خیال اینکه همه بچه های عزیز حضور دارند به داخل قدم گذاشتم که فقط پیمانه را دیدم و همان دم به یادم آمد رضا برایم گفته بود که همه خیال خواهند کرد تو پرستار دانیال هستی. طفلکی دانیال با دیدنم کلی ذوق کرده بود وقتی بغلش کردم چند بار صورتم را بوسید و گفت:
_ خاله دیگه خونتون نرو.
من هم صورتش را بوسیدم و جواب دادم:
_ باشه دیگه نمی رم.
بعد از اینکه همگی نشستیم صدیقه برایمان چایی و شیرینی آورد و پیمانه که کنار دستم نشسته بود سرش را جلو آورد و آهسته رو به رضا با شیطنت گفت:
_ آقا رضا کامت رو شیرین کن ، هر چند که کام شما از خیلی وقت پیش شیرین شده بود.
رضا نگاهی به من انداخته و در حالیکه تا بنا گوش سرخ شد، سرش را پایین انداخت و من با یادآوری شب قبل اوقاتم تلخ شد چرا که یکی از بد ترین شبهای عمرم بود. به فکر فرو رفته بودم که عزیز نگاهی کرد و گفت:
_ یاسی مادر جون به مادرت زنگ زدی؟
_ نه هنوز.
ولی رضا در جواب من گفت:
_ من صبح موقعی که یاسی خواب بود زنگ زدم.
عزیز به خیال اینکه دلتنگ مامان اینا هستم صدیقه را صدا کرد و گفت:
_ صدیقه اون گوشی تلفن رو از آشپزخونه بیار.
صدیقه هم فورا گوشی را برایش آورد و عزیز هم شماره خانه را گرفت و بعد از اینکه چند دقیقه خودش با مامان حرف زد گوشی را به طرفم گرفت. موقع صحبت با مامان به زور جلوی ریزش اشکهایم را گرفته بودم تا باعث ناراحتیش نشوم. بعد از مامان، دقایقی هم با نیلوفر حرف زدم. بعد از قطع کردن تلفن، صدیقه که میز را چیده بود برای خوردن نهار صدایمان کرد.با اینکه صبحانه هم نخورده بودم ولی اشتهایی برای خوردن غذا نداشتم، چند قاشقی که خوردم دست کشیدم. رضا نگاهی به بشقابم کرد و گفت:
_ چرا نمی خوری؟
_ سیر شدم.
دستش را بر پشتم گذاشت و گفت:
_ چه زود سیر شدی تو که صبحانه هم نخوردی.
_ ظرفیتم همین قدر بود، دیگه جا ندارم.
_ اگه بخوای این طوری پیش بری اونوقت من جواب مامان رو چی بدم؟
لبخندی به رویش زدم و گفتم:
_ نترس اون خیالش از بابت تو راحته.
هادی در آن لحظه نگاهی به ما کرد و گفت:
_ عمو رضا از وقتی که تهران رفتین و برگشتین خیلی سر حال شدین.
بعد به عزیز چشم دوخت و ادامه داد:
_ شما آدمو به وسوسه می اندازین.
عزیز نگاهی به هادی انداخت و جواب داد:
_ بذار اول یه دختر خوب پیدا کنم بعد خودم فکری به حالت می کنم.
هادی ملتمسانه به رضا چشم دوخت و اون هم خنده کنان گفت:
_ عزیز، هادی زحمت شما رو کم کرده و خودش زود تر دست به کار شده.
عزیز هم جواب داد:
_ می دونم خبرش آخر از همه به گوشم رسیده، ولی اول باید مادرش رو راضی کنه.
هادی تا خواست حرفی بزنه، عزیز به غذایش اشاره کرد و گفت:
_ حالا غذاتو بخور، بعدا سر فرصت با هم حرف می زنیم.

متحیر نگاهی به رضا انداختم که اون هم اظهار بی اطلاعی کرد، ولی بعد از نهار با هادی به حیاط رفتند. خیلی دلم می خواست علت مخالفت مادر هادی را بدانم ولی جلوی جمع ترجیح دادم چیزی از رضا نپرسم.
عصر موقع غروب آفتاب با دانیال از عزیز و بقیه خداحافظی کرده و بیرون آمدیم، بعد از گشتن توی خیابان، شام را هم بیرون خورده و بعد به خونه برگشتیم و من برای اولین بار به تمام گوشه و کنار خونه سرک کشیدم. یک آپارتمان چهار خوابه با سالن پذیرایی مجزا و هال، تمام اثاث و مبلمان نو بودند. با تعجب به رضا نگاه کردم و گفتم:
_پس اون خونه و اثاثش رو چیکار کردی؟
موذیانه خندید و گفت:
_ اون خونه و اثاثش متعلق به منیره، برای همین به اونجا دست نزدم تا هر وقت خودش اومد استفاده کنیم.
با اینکه این مسئله آزارم می داد ولی به روی خودم نمی آوردم. برای فرار از نگاه نیش دار رضا برای آماده کردن چایی به آشپزخانه رفتم. ولی رضا که می دانست من چقدر نسبت به این گونه مسایل حساسم، دست از سرم بر نداشت و پشت سر من آمد و گفت:
_ یاسی ناراحت شدی؟
خیلی خونسرد جواب دادم:
_ نه چرا ناراحت بشم، من می دونستم که تو زن داری.
_ آخه تا حرف منیر پیش اومد زودی اومدی اینجا.
_ چون می دونم تو چایی خیلی دوست داری اومدم برات آماده کنم.
_ مرسی که اینقدر به فکر منی.
همان لحظه دانیال از رضا پرسید:
_ بابا، خاله لیلا کی می آید؟
رضا هم جواب داد:
_ خاله لیلا دیگه هر روز اینجا نمی آید البته گهگاهی به دیدن تو می آید.
با شنیدن اسم لیلا ، کنجکاوانه پرسیدم:
_ رضا، زن داداشت چرا قبول نمی کنه.
رضا هم با ناراحتی جواب داد:
_ خواهش می کنم در این مورد حرفی به لیلا نزنی ها، دلش می شکنه. به خاطر وضع مالی شون قبول نمی کنه.
ناراحت شدم و روی صندلی نشستم و گفتم:
_ آخه چرا؟ لیلا که دختر خوب و نجیبیه، فکر می کنم ارزش این بیشتر از پول و ثروت باشه.
رضا لبخند زنان دست نوازش بر سرم کشید و گفت:
_ آفرین تو چقدر حرفهای خوب خوب می زنی.
_ کمال همنشینی با لیلا روی من هم اثر کرده. حالا هادی چیکار می کنه، به حرف مادرش گوش می کنه و از لیلا دست می کشه؟
ابرویش را بالا برد و جواب داد:
_ عزیز من، مگه خواستن الکی که با یه اتفاق ساده فورا پا پس بکشه.
بعد با طعنه اضافه کرد و گفت:
_تو مرام ما نا مردی نیست که فورا دل بکنیم و بریم سراغ یکی دیگه.
به چشماش خیره شدم و گفتم:
_ رضا تا کی می خوای گذشته رو به رخ من بکشی؟
مغموم و گرفته آهی کشید و جواب داد:
_ تا وقتی که تو هم به اندازه من زجر بکشی. تو با وجود اینکه می دونستی من چه جوری تو رو می خوام و چقدر دلبسته تو هستم ولی با این وجود منو زیر پات له کردی و رفتی، نمی دونستی؟
شرمگین سرم را پایین انداختم که ادامه داد:
_ تو نیمی از وجود من بودی، چون اولین دختری بودی که به حریم دل من راه پیدا کرده بودی و من با جون و دل تو رو می پرستیدم. سعی می کردم کمبود محبت بابا رو برات پر کنم، سنگ صبورت باشم. ولی تو در مقابل عشق و محبت بی شائبه من گذاشتی و رفتی و من چهار سال تمام با خیالت ، تمام بند بند وجودم سوخت.
وقتی حرفهاش و کنایه هاش تمام شد، دانیال را بغل کرده و به هال رفت.
چون حالم دگرگون شده بود تا آماده شدن چایی همانجا نشستم. وقتی پیششان رفتم با پازلهای دانیال برایش خانه می ساخت. حال اون به مراتب بد تر از من بود. کنارش نشستم و دست لای موهایش کردم و کمی به خودم جرات داده و گفتم:
_ می دونم بین دلامون فاصله افتاده و من دل تو رو شکوندم ولی مطمئن باش خودمم این فاصله رو کم می کنم و دوباره دلت رو به دست می آرم.
به سردی نگاهم کرد و گت:
برای اینکه رفتی و احمق تر از من کسی رو پیدا نکردی و اگه پاش بیفته و یکی بهتر از من به تورت بخوره باز هم راهتو می کشی و می ری. الان اگه اینجایی به خاطر اینه که یه خورده وجدان پیدا کردی و از روی ترحم و دلسوزی به طرف من اومدی وگرنه تو کسی نبودی که غرورت رو زیر پات بذاری و این همه از خود گذشتگی نشون بدی.
با چشمای به بغض نشسته نگاهش کردم و جواب دادم:
_ می دونم برات عجیب و سوال برانگیزه که چرا من با اون همه غرورم، التماست کردم و خواستم که دوباره باز کنارت باشم، ولی رضا به خدا بدون تو من خیلی تنهام، هیچم، بدون تو می میرم. تو نیمه گمشده منی و من با تو می تونم کامل باشم، آخه تو مثل خون تو رگهای منی.
رضا چنان حقیرانه نگاهم کرئ و پوزخندی زد که تمام وجودم را به آتش کشید و متعاقب آن از جایش برخاست و به اتاق خواب رفت و دقایقی بعد با یک برگ چک برگشت و به طرفم گرفت. با ثعجب گفتم:
_ رضا این چیه؟
_ مگه نمی بینی؟ چکه.
_ خوب می بینم برای چی، من که پول نخواستم.
نگاه سردش را به صورتم دوخت و گفت:
_ این چک پول مهریه توئه، خواستم هر وقت خواستی بری مشکلی نداشته باشی.
با حرص و عصبانیت چک را از دستش گرفتم و پاره کرده و به طرفش پرت کردم و با گریه به اتاق خواب پناه بردم. کارهای رضا سخت عذابم می داد ولی چاره ای غیر از تحمل نداشتم و باید به مرور زمان بهش ثابت می کردم از ته دل دوستش دارم.

بعد از اینکه کمی سبک شدم، لباسامو عوض کرده و روی تخت دراز کشیدم و منتظر آمدن رضا شدم. ساعتی که گذشت از رضا خبری نشد. وقتی از اتاق بیرون رفتم همه چراغها خاموش بود و از رضا ودانیال هم خبری نبود. به اتاق دانیال سرک کشیدم که دیدم سر جایش خوابیده، به اتاق دیگر رفتم اونجا هم نبود. وقتی درب اتاق خواب بعدی را باز کردم، دیدم تشکی پهن کرده و خوابیده، بهت زده جلو رفتم، چشمهایش باز بود. کنارش نشستم و گفتم:
_ رضا پس چرا اینجا خوابیدی؟
با بی تفاوتی جواب داد:
_ پس باید کجا می خوابیدم؟
پوزخندی زد و ادامه داد:
_ کنار تو باید می خوابیدم؟
بغضم را فرو خوردم و گفتم:
_ یعنی این قدر از من متنفری؟
به سقف چشم دوخت و جواب داد:
_ نه متنفر نیستم، نمی خوام بد عادت بشم.
سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:
_ رضا اینطوری می خوای منو شکنجه بدی؟
_ تو اسم اینو می ذاری شکنجه؟ ولی اگه یادت باشه من بهت گفته بودم من دلم مرده، پس نباید انتظار محبت ازم داشته باشی. حالا هم پاشو برو بگیر بخواب چون من فردا صبح زود باید برم، دو تا وقت عمل دارم.
تا خواستم حرفی بزنم دستش را روی لبم گذاشت و گفت:
_ خواهش می کنم ادامه نده، نمی خوام اول هفته با افکار پریشون به اتاق عمل برم.
به چشماش خیره شدم، لبخند کمرنگی زد و گفت:
_ اینجوری نگام نکن من کینه ای نیستم، فقط نمی خوام دوباره بیش از این خراب و در به در بشم. دانیال بهم نیاز داره، من نباید به خاطر دل خودم اونو هم فدا کنم.
دستی بر سرم کشید و گفت:
_ حالا پاشو برو بگیر بخواب، تا من هم بخوابم.
صورتم را نزدیک بردم، سپس گفتم:
_ باشه هر سازی می خوای بزنی من حرفی ندارم، شب بخیر.
_ شب تو هم بخیر.
روز بعد باز به صدای شر شر آب که از حمام می آمد چشم باز کردم و برای آماده کردن صبحانه اش سریع از رختخواب بیرون آمدم. وقتی به آشپزخانه پا گذاشتم خانم جوانی هم آنجا بود. با حیرت سلام کردم.
رویش را برگرداند و لبخند زنان سلام کرد و گفت:
_ شما چرا بیدار شدید، من می خواستم صبحانه آقا رو آماده کنم.
تازه متوجه شدم کیه چون من توی خیال خودم بی بی خانم را پیرزنی به تصویر می کشیدم. به رویش لبخند زدم و گفتم:
_ نه خودم آماده می کنم.
بعد از شستن دست و صورتم دوباره به آشپزخانه برگشتم و میز صبحانه را چیدم. وقتی رضا حاضر و آماده به آشپزخانه آمد، در حالیکه برق رضایت از توی چشماش هویدا بود، لبخند زنان تعارف کرد و گفت:
_تو چرا زحمت کشیدی؟
آهسته در گوشش زمزمه کنان گفتم:
_نترس بد عادت نمی شی.
اون هم آهسته جواب داد:
_ اگر شدم مجبوری تا آخر عمرت بهم سرویس بدی.
لقمه ای برایش گرفتم و گفتم:
_ اگه تو به دست پخت من ایراد نگیری من با کمال میل قبول می کنم.
خنده ای کرد و گفت:
_ هنوز بابت اون روز ازم دلخوری؟ ولی باید اقرار کنم اون روز به خاطر اینکه حرصت رو در بیارم اونطوری گفتم چون خدایی دست پختت حرف نداره.
صورتم را نزدیک صورتش بردم و گفتم:
_ مرسی.
با ابرو به بی بی خانم اشاره کرد، من هم با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و زمزمه کنان گفتم:
_ چیکار کنم شوهرمی، کار خلافی که نمی کنم.
خندید و گفت:
_ من هیچ وقت از پس زبون تو برنمی آیم هر کاری خواستی بکن.
بعد از خوردن صبحانه مفصلی از روی صندلی بلند شد.من هم بلافاصله از جایم بلند شدم و تا جلوی در بدرقه اش کردم.
بعد از رفتن رضا، من هم به اتاقم رفتم تا وسایلم را جا به جا کنم که بی بی خانم هم آمد.جلوی در ایستاده بود، نگاهش کردم و گفتم:
_ کاری داشتی؟
_ اگه اجازه بدین من جا به جا کنم.
خنده کنان گفتم:
_ اگه تو همه کارها رو بخوای انجام بدی پس من چیکار کنم؟
_ همون کاری که عروس های دیگه انجام می دن.
با تعجب ابرویم را بالا بردم و گفتم:
_حالا چرا اونجا ایستادی بیا تو.
چون متوجه حیرتم شد، لبخند زنان داخل آمد و گفت:
_ عروس های دیگه عزیز خانم دست به سیاه و سفید نمی زنن.
با تعجب پرسیدم:
_ مگه تو خونه اون یکی عروس ها هم می ری؟
_ نه خانم، من همشون رو وقتی باغ می اومدن یا موقعی که تو خونه عزیز خانم مراسمی بود می دیدم. آخر پدر من توی باغ حاج آقا باغبونی می کنه.
لبخند زنان نگاهش کردم و گفتم:
_ تو پس خیلی وقته رضا رو می شناسی؟
_ بله من پنج سال داشتم که آقا رضا به دنیا اومدن.
یک دفعه خنده ام گرفت، وقتی حیرتش را دیدم، در حالیکه می خندیدم گفتم:
_ راستش من فکر می کردم تو خیلی پیر باید باشی ، ولی همه اش سی و شش سالته.
اون هم خندید و گفت:
_ به خاطر اسمم، قدیمی ها از این اسم های عجیب و غریب روی بچه ها شون زیاد می ذاشتن.بی بی خانم اسم مادر بزرگمه.
نگاهش کردم و با احتیاط پرسیدم:
_ پی تو منیر رو هم می شناسی؟
_بله
دستش را گرفتم و گفتم:
_ می شه یه خورده در موردش برام بگی؟
سرش را پایین انداخت و حرفی نزد. با ناراحتی گفتم:
_ رضا ازت خواسته؟
سرش را بالا گرفت و به صورتم چشم دوخت و گفت:
_ از دست من ناراحت نشید تو رو خدا. من دوست ندارم آقا رضا از دست من دلخور بشن برای همین.

به گرمی دستش را فشار داد و گفتم:
_ نه تو چه گناهی داری، خود کرده را تدبیری نیست.
با مهربانی به صورتم نگاه کرد و گفت:
_ فقط خانم جان اینو بدونید که آقا رضا ، شما رو خیلی دوست داره.
خوشحال گفتم:
_ خواهش می کنم به من خانم نگو، یاسی صدام کن من از این الفاظ خوشم نمی آید.
شاد و خندان جواب داد:
_ بیخود نبود که آقا رضا از اخلاقتون تعریف میکرد. چون من وقتی فهمیدم ایشون می خوان دوباره ازدواج کنن، می خواستم دیگه اینجا نیام ولی آقا رضا بهم گفت:
خیالت راحت باشه خانم اخلاقش طوری نیست که معذب بشی، وقتی بیاد اینجا همدم خوبی برات می شه.
اخم تصنعی کردم و گفتم:
_ باز که گفتی خانم، ببینم تو خودت ازدواج نکردی که تنهای؟
لایه ای از غم صورتش را پوشاند و با بغض جواب داد:
_ چرا، ولی چون بچه دار نمی شدم شوهرم سرم هوو آورد و من نتونستم تحمل کنم و دوباره برگشتم خونه پدرم.از اونوقت دیگه تنها شدم و با کسی زیاد دم خور نمی شدم، تا اینکه آقا رضا با دانیال برگشتن و من وقتی فهمیدم داوطلب شدم که ازش نگهداری کنم.
دستانش را گرفتم و گفتم:
_ از این به بعد می تونی روی دوستی من حساب کنی، البته اگه منو لایق بدونی.
لبش را گاز گرفت و گفت:
_ای وای خانم.
چپ چپ نگاهش کردم و هر دو خندیدیم. چون کار جا به جا کردن وسایل هم تمام شده بود از اتاق بیرون رفتیم و رو به بی بی خانم گفتم:
_ تو برای نهار برنج خیس کن، من هم یه سری به دانیال می زنم.
_ چشم یاسی جان.
وقتی به اتاق دانیال رفتم، دیدم اون هم بیدار شده، چون جایش خشک بود، بعد از بردن به دستشویی، برای دادن صبحانه به آشپزخانه بردمش. بی بی خانم با دیدنمان جلو آمد و گفت:
_ بدین تا من ببرمش دستشویی.
_ مرسی خودم بردم.
_ ای وای، اگر اینطوری باشه که به هفته نرسیده آقا منو بیرون می کنه.
خنده کنان گفتم:
_ کارهای خونه چه ربطی به آقا داره، اگه دیدیم تو کارمون فضولی می کنه می فرستیمش خونه منیر جونش.
چون با آوردن اسم منیر، قیافه ام تغییر کرد، بی بی خانم چند لحظه ای با حیرت به صورتم ذل زد، سپس یک دفعه زد زیر خنده و زیر لب چیزی گفت که من متوجه نشدم.
بعد از دادن صبحانه دانیال، کمی باهاش بازی کردم و بعد برای آماده کردن نهار خودم به آشپزخانه رفتم و به بی بی خانم گفتم:
_ بی بی خانم اگه زحمتی نیست تا من نهار آماده می کنم تو مواظب دانیال باش.
تا گفت: آخه...
نگذاشتم ادامه بده و گفتم:
_ آخه، ماخه نداریم، بگو چشم.
چشمی گفت و خوشحال پیش دانیال رفت. بعد از آماده شدن غذا نگاهی به ساعتم انداختم نزدیک ظهر بود. چون مشخص نبود رضا چه ساعتی برمی گرده، برای بی بی خانم و دانیال غذا کشیدم و خودم منتظر آمدن رضا شدم. ساعت دو و نیم بود که رضا خسته به خانه برگشت. بعد از عوض کردن لباسش گفت:
_ یاسی تا تو غذا رو گرم کنی، من هم نمازم رو بخونم.
_ به روی چشم.
به آشپزخانه رفتم و غذا رو گرم کرده و روی میز چیدم. دقایقی بعد رضا هم آمد، با دیدن بشقابها لبخند زنان گفت:
_ تو نخوردی؟
_ نه منتظر تو بودم.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_ لطف کردی، چون تنهایی غذا خوردن مزه نمی ده.
به صورت خسته اش نگاهی انداختم و گفتم:
_ خسته هستی؟
_ اوهوم، دو تا عمل پیوند کلیه داشتم.
_ رضا نمی ترسی؟
خنده ای کرد و گفت:
_ نه از چی، اوایل یه خورده برام سخت بود ولی به مرور زمان عادت کردم. دوست داری یه روز هم تو رو با خودم ببرم؟
با ناراحتی گفتم:
_ من از دیدن خون گوسفند حالم بد می شه چه برسه دل و روده آدما رو ببینم.
با پشت دستش صورتمو نوازش کرد و گفت:
_ شوخی کردم، می دونم تو دل گنده نیستی حالا دیگه وارد این مقوله نشو که نمی تونی غذاتو بخوری.
بعد از خوردن نهار دانیال را خواباندم، چون خودم هم خوابم می آمد به اتاقم رفتم که دیدم رضا هم اونجا خوابیده، خوشحال اما متحیر کنارش دراز کشیدم. سرش را نوازش می کردم که مست خواب چشماشو باز کرد. با خوشحالی گفتم:
_ تصمیمت عوض شد؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ نه عوض نشده ولی دوست هم ندارم کسی از رابطه ما چیزی بدونه برای همین ظهرها مزاحم تو می شم.
با ناراحتی و حرص پتو را روی سرش کشیدم و گفتم:
_رضا خیلی کینه توز شدی.
در حالیکه می خندید پتو را از روی سرش پایین کشید و جواب داد:
_ عزیزم، عاقبت همزیستی اجباری اینه، یا باید تحمل کنی یا...
دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:
_ نمی خواد دیگه ادامه بدی، من غلط کردم که بهت حرفی زدم بگیر بخواب.
و با حرص چشمامو بستم، لحظاتی که گذشت نتوانستم بی تفاوت باشم برای همین در حالیکه سرش را نوازش می کردم خواب بر چشمام غلبه کرد.وقتی بیدار شدم رضا به مطب رفته بود و ساعتی بعد هم بی بی خانم به منزل خواهرش که شبها اونجا می ماند رفت و من و دانیال تنها ماندیم. در دل خدا را شکر کردم که به تنها ماندن عادت کرده بودم وگرنه دق می کردم. ساعت هفت شام دانیال را دادم و خودم باز منتظر آمدن رضا شدم.ساعت ده بود که رضا هم از مطب برگشت. ساعتی از آمدنش نگذشته بود که تلفنش زنگ زد.نگاهی به شماره انداخت و بعد به سمت سالن رفت، گوشهامو تیز کردم، بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
_ چه عجب زنگ زدی؟
_
_ من به عمو و زن عمو هم گفتم، من به هیچ وجه دیگه بر نمی گردم.
از حرفهاش فهمیدم منیر پشت خط، برای همین همه حواسم را جمع کردم که رضا خنده ای کرد و گفت:
_ نه چه مشکلی من از خدامه، به هر جهت دانیال هم مادر می خواد چی بهتر از این.
_
_ یعنی تا آخر شهریور بر می گردی، قدمت روی چشم.
تا اینو گفت نفس تو سینه ام حبس شد. از ناراحتی فقط ناخنهامو تو گوشت دستم فرو می کردم. وقتی خداحافظی کرد و به هال آمد سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم، خیلی شاد و خوشحال به نظر می رسید. رو به رویم نشست و نفس عمیقی کشید و گفت:
_خدایا شکرت.

برای اینکه پی به دل عزادارم نبره خودمو مشغول تماشای تلویزیون کردم. چند دقیقه ای که گذشت گفت:
_می شه خواهش کنم برام چایی بیاری؟
از جایم بلند شدم و برایش چایی آوردم. خواستم سر جای خودم بروم که دستمو گرفت و در کنار خودش نشاند و سرش را روی شانه ام گذاشت چند دقیقه ای که گذشت آرام گفت:
_ اگه قرار باشه با هر تلفن اینطوری به هم بریزی و اخم و تخم کنی اعصاب من هم داغون می شه، من دوست دارم وقتی به خونه می آم به آرامش برسم.
سرم را به سرش تکیه دادم و آهسته پرسیدم:
_ رضا اگه اون بیاد منو طلاق می دی؟
سرش را بلند کرد و به چشمام خیره شد و گفت:
مگه تو به اجبار زنم شدی که حالا طلاق گرفتنت هم به اجبار و دست من باشه؟ من این کار رو نمی کنم ولی تو خودت زود خست می شی و می ری.
ملتمسانه نگاهش کردم و گفتم:
_ رضا، جون هر کسی که دوست داری این قدر این جمله رو تکرار نکن این جوری می خوای روحیه مو تضعیف کنی یا عذابم بدی.
چند لحظه سکوت کرد سپس گفت:
_ یاسی تو حاضری تحت هر شرایطی کنار من باشی؟!
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم که دوباره به حرف آمد و گفت:
_ حتی اگه بدونی من دیگه قادر به بچه دار شدن نیستم؟
متحیر پرسیدم:
_ یعنی چی؟ مگه دانیال پسر تو نیست؟
حالت صورتش تغییر کرده و غمگین و ناراحت جواب داد:
_ چرا ولی بعد از به دنیا آمدنش وقتی به مرور زمان متوجه معلولیتش شدیم و بعد از کلی تست و آزمایش دکتر بهمون گفت که احتمال اینکه بچه های بعدی مون هم معلول باشن، زیاده. منیر خیلی افسرده شد و من برای اینکه به زندگیمون دلگرم بشه و زندگیمون تداوم داشته باشه با میل و رضای خودم رفتم و با یک عمل کوچیک برای همیشه قید بچه دار شدن رو زدم. حالا تو حاضری یک عمر از لذت مادر شدن محروم بشی؟
شوکه شده و مات و مبهوت چند لحظه ای خیره نگاهش کردم. سپس بر خودم حاکم شده و به زور بغضم را فرو خوردم و نفس عمیقی کشیده و با بی تفاوتی و شادی تصنعی جواب دادم:
_ چرا نمی تونم، خودت که می دونی من زیاد از بچه خوشم نمی آید. چی بهتر از این؟
آه بلندی کشید و گفت:
_ آره می دونم.
چون بغض بر گلویم چنگ انداخته بود و با هر تلنگری ممکن بود فرو بریزد، به اتاق پناه بردم تا در خلوت و تنهایی بر روح زخم خورده ام مرهمی شده و تسکینش دهم. جلوی پنجره رفته و بازش کردم، خنکی با همانند شلاق بر گونه هایم نواخته می شد. با اینکه به خاطر نا مناسب بودن لباسم لرزم گرفته بود ولی نمی توانستم از آنجا دل بکنم و به رختخواب گرم پناه ببرم. پس از گذشت لحظاتی دراز، گرمی دستی را روی بازویم حس کردم.پشت سرم ایستاده بود و با دیدن تن یخ زده ام، فورا دستش را جلو برد و پنجره را بست و بعد منو به خودش فشرد و نجوا کنان گفت:
_ فکر نمی کنی با این لباس سرما می خوری؟
با صورتم، صورتش را لمس کرده و گفتم:
_ ولی می ارزید.
_ یاسی؟!
_ جانم.
_ یادت باشه هیچ وقت نمی تونی دروغگوی خوبی باشی.
حلقه دستهایش را باز کردم و به طرفش برگشتم و متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:
_ تو ناراحت شدی ولی وانمود کردی که برات مهم نیست.
_ درسته ولی از خودت هم یاد گرفتم که برای اینکه در کنارت باشم از خیلی از خواسته هام باید بگذرم.
لبخندی زدم و گفتم:
_ عشق یعنی از خود گذشتن.
بلندم کرد و روی تخت گذاشت و پتو را رویم کشید و گفت:
_ پس خانم فداکار بگیر بخواب.
با اخم جواب دادم:
_ رضا مگه من مریضم که از این وقت شب می خوای منو بخوابونی؟
خندید و گفت:
_ می تونی نخوابی ولی من دارم می رم بخوابم.
_ مگه فردا عمل داری که از الان می خوای بخوابی؟
در حالی که به سمت دستشویی می رفت جواب داد:
_ نه، فقط برای ویزیتشون یه سر می رم بیمارستان و بر می گردم.
سریع از تخت پایین پریدم و بیرون رفتم که دیدم دانیال را هم خوابانده. دوباره به اتاق برگشتم و درب را قفل کرده و کلیدش را در زیر تشک تخت پنهان کردم و روی تخت دراز کشیدم. وقتی بیرون آمد به سمت درب رفت و با چرخاندن دستگیره متوجه قفل بودنش شد. اخمی کرده و گفت:
_ چرا درب رو قفل کردی؟ این اداها چیه؟ کلید کجاست؟
به جای اینکه جوابی بدهم لبخند زنان شعر و ترانه ای را برایش زمزمه کردم که باز جمله اش را تکرار کرد چون جوابی نشنید خودش به دنبال کلید گشت. بعد از کلی گشتن لبه تخت نشست و گفت:
_ یاسی این بچه بازی ها چیه؟
خنده کنان جواب دادم:
_ خودت وادارم کردی.
_ یعنی می خوای خودتو به زور تحمیلم کنی؟
چشمکی زدم و گفتم:
_ بله.
دندان هایش را به هم فشرد و با عصبانیت گفت:
_ یاسی موبایلم تو هال مونده. خدای نکرده اگه حال یکی از مریضها بد بشه و تماس بگیرن متوجه نمی شم.
خونسرد جواب دادم:
_ مطمئنم تلفن خونه رو هم دارن پس با خونه تماس می گیرین.
عصبانی تر از قبل گفت:
_ یاسی؟
_ جانم.
_ با اعصاب من بازی نکن.
روی تخت خواباندمش و جواب دادم:
_ مگه اعصاب تو اسباب بازی که بخوام باهاش بازی کنم؟ در ضمن بگیر بخواب و بیخودی هم داد و بیداد راه ننداز چون امید بهم گفته داری برام ناز می کنی.
کمی از عصبانیتش کاسته شد و گفت:
_ امید غلط کرده، این حرفها رو برای دل خوش کردن تو گفته.
نوازشش کردم و گفته:
_ اتفاقا خیلی لطف کرده چون باعث تقویت روحیه من شده.
پشتش را به من کرد و خوابید، ولی نمی توانست و از این دنده به اون دنده می غلتید.
خنده کنان گفتم:
_ رضا می خوای برم برات گوشت کوب بیارم؟
متعجب پرسید:
_ گوشت کوب رو می خوام چیکار؟
_ که باهاش بکوبی روی احساست تا سر کشی نکنه.
بعد صورتمو نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم:
_ نترس بد عادت نمی شی و من هم برداشت بدی نمی کنم.
با چشمای پر تمنایش نگاهم کرد و پرسید:
_ چه برداشت بدی؟
در حالیکه می خندیدم جواب دادم:
_ رضا تو هر چقدر هم که از من بدت بیاد ولی باید به نیازت پاسخ بدی و من اینو به حساب علاقه تو نمی ذارم.
موذیانه خندید و گفت:
_ ولی من همه نبازهامو تو وجودم خفه کردم.
با سماجت جواب دادم:
_ ولی من خفه نکردم.
صورتش را نزدیک صورتم آورد و گفت:
_ پس فقط به خاطر تو.